پیوست‌ها ۱

پیوست ۱

کتاب توحید، تفسیر سوره‌ی توحید · سید احمد الحسن

منبع ↗

-پیوست ۱

الله الله: اسمی است که مردم آن را به عنوان اسم ذات الهی می‌شناسند؛ البته در عمل، اگر منظور فقط اولوهیت مطلق باشد، بر آن اطلاق می‌گردد. اگر منظور از آن الوهیّت مطلق نباشد، آیا می‌تواند بر غیر از ذات مقدس الهی نیز اطلاق گردد؟ قبل از پاسخ دادن به این پرسش، باید مشخص شود که آیا اسم الله عَلَم جامد است یا مشتق؛ زیرا پاسخ، وابسته به جواب این سؤال می‌باشد. همان‌طور که پیامبر خدا(ص) فرموده است که به ما انبیا امر شده است که با مردم در حدّ فهمشان سخن بگوییم. از امام صادق(ع) نقل شده است که فرمود: «هیچ‌گاه رسول خدا(ص) با هیچ بنده‌ای با کُنه عقلش سخن نگفت». و همچنین ایشان(ع) فرمود: «پیامبر خدا(ص) فرموده است: به ما پیامبران امر شده است که با مردم در حدّ فهمشان سخن بگوییم»[۲۶۸]. نظریه‌ی اول می‌گوید اسم الله عَلَم جامد است: سید خویی(ره) این نظر را برگزیده و چندین دلیل بر آن آورده است که من آنها را بیان و باطل این نظر را آشکار می‌نمایم. ( کلام سید خویی: سید خویی در کتاب البیان گفته است: «کسی که متوهّم شده الله اسم جنس است به خطا رفته و دلیل ما بر این مطلب چند چیز است: اول، تبادر: لفظ جلاله بدون قرینه، انصراف (اشاره) به ذات مقدس دارد و کسی در این قضیه تردید ندارد. و با قاعده‌ی «اصالت عدم نقل» ثابت می‌شود که این کلمه در اصل لغت و از ابتدا به همان معنی بوده و حجت بودن این قاعده نیز در علم اصول ثابت گردیده است»[۲۶۹]. می‌گویم: انصراف به ذات مقدس بدون قرینه، دلیلی بر عَلَم جامد بودن الله نیست؛ اسم الرحمن نیز بدون قرینه، انصراف به ذات مقدس دارد ولی کسی آن را عَلَم جامد به شمار نمی‌آورد، و اگر هم کسی چنین عقیده‌ای داشته باشد، گفتارش مورد اعتنا نیست. الله مشتق است و این انصراف به دلیل استعمال آن است. من نمی‌دانم چرا سید خویی به اوهام و خیالاتی مانند قاعده‌ای که گفته شد که بر اساس استقرای ناقص پایه‌گذاری شده، چنگ زده است، و حال آن که این قاعده‌ی وی زاییده‌ی عقل‌های ناقص و غیرمعصوم و استقرای آنها نیز ناقص می‌باشد. ایشان از نص معصوم روی برگردانیده و این در حالی است که از معصومین(ع) یک یا چند نص که بر اشتقاق دلالت می‌کند، وارد شده است. امیرالمؤمنین(ع) فرموده است: «الله مفهومش معبودی است که خلق در او حیرانند و به سوی او حیرت‌زده می‌شوند. الله کسی است که از درک چشم‌ها مستور و از افکار و عقول، محجوب و پنهان است»[۲۷۰]. امام باقر(ع) می‌فرماید: «معنای الله عبارت است از معبودی که مخلوقات از درک ماهیت او و تسلط بر کیفیتش، متحیر هستند؛ و عرب می‌گوید: زمانی که مردی در چیزی سرگردان و نسبت به آن از نظر علمی و آگاهی، احاطه نداشته باشد، گفته می‌شود «ألَهَ الرجل» یعنی مرد متحیر شد، و زمانی که از چیزی دوری کرده و از آن بترسد، گفته می‌شود «وَلَهَ الرجل» یعنی مرد دچار سختی و ترس شد. پس پروردگار همان موجودی است که از حواس پنجگانه‌ی مخلوقات مستور است»[۲۷۱]. این در حالی است که ائمه(ع) به اصحاب خاصّ خود تأکید کرده‌اند که چنین روایاتی را و روایت جواهر را که ویژه‌ی ایشان است، نقل نکنند. حفص بن نسیب فرعان می‌گوید: در ایام قتل معلی بن خنیس دوست‌دار امام صادق(ع) به محضر امام شرفیاب شدم. حضرت(ع) فرمود: «ای حفص! به معلی حدیث گفتم و او آن را نشر داد و بر اثر آن گرفتار عذاب شمشیر گردید. من به او گفتم ما را حدیثی است که هر کس آنها را حفظ کند خدا دین و دنیای او را حفظ می‌کند و هر کس آن را به زیان ما منتشر کند خداوند دین و دنیای او را می‌گیرد. ای معلی! هر کس حدیث مشکل ما را پنهان کند خداوند آن را به صورت نوری در بین دو چشمش قرار می‌دهد و به او عزت در میان مردم می‌بخشد و هر کس حدیث مشکل ما را افشا کند نخواهد مُرد مگر این که گرفتار سلاح می‌شود یا سرگشته و متحیر جان می‌دهد». ابو بصیر به نقل از ابوجعفر امام باقر(ع) نقل کرده است که آن حضرت فرمود: «سرّی که خداوند به جبرئیل سپرد و جبرئیل به محمد و محمد به علی و علی به کسی که خدا می‌خواست یکی پس از دیگری سپرده است، شما در راه‌ها از آن صحبت می‌کنید!». امام ابوعبدالله(ع) فرمود: «کسی که حدیث ما را به زیانمان فاش سازد، به منزله‌ی کسی است که حق ما را انکار کند». ابو عبدالله(ع) می‌فرماید: «من حدیثی را به مردی می‌گویم. می‌رود و آن را از من بازگو می‌کند همان‌گونه که شنیده است. پس مستحق لعنت و برائت می‌شود»[۲۷۲]. برای اثبات این که اسم الله مشتق است، آیا برخی روایات (که سید خویی از آنها مطلع بوده است) و به دنبال آن رد ظنّیات و اتهامات عقلی غیرمعصوم برای سید خویی کفایت نمی‌کند؟ و آیا ایشان(ره) معتقد است یا این نظر را قبول کرده است که این اولیایی که از خاصّه‌ی شیعیان و اصحاب آل محمد(ع) هستند، با ائمه(ع) مخالفت کرده‌اند و هر آن چه را که از ایشان(ع) شنیده‌اند حتی چیزهایی که ائمه نقلشان را بر ایشان ممنوع کرده‌اند بازگو نموده‌اند؟ و حال آن که اینها در فرمان‌برداری از ائمه(ع) و التزام به حدودی که آنها برایشان ترسیم کرده‌اند، به منتهی درجه‌ی اخلاص رسیده‌اند. علاوه بر این، قاعده‌ی «با اصالت عدم نقل ثابت می‌شود که چنین است» که سید خویی(ره) استوار می‌کند و آن را چنان مطرح می‌نماید که گویی از یقینیّات مسلّم است، در بهترین حالت یک قاعده‌ی عقلی و ظنّی می‌باشد و خود سید خویی نیز این را قبول دارد. بماند که برخی فقها (چه سنی و چه شیعه) آن را به صورت کلی و جزئی نفی می‌کنند. با توجه به این که این قاعده ظنی است و از سوی دیگر اینجا صحبت از عقاید است و ظن و گمان در عقاید نمی‌تواند جای حق را بگیرد. خداوند متعال می‌فرماید: «وَمَا يَتَّبِعُ أَكْثَرُهُمْ إِلاَّ ظَنًّا إَنَّ الظَّنَّ لاَ يُغْنِي مِنَ الْحَقِّ شَيْئًا إِنَّ اللهَ عَلَيمٌ بِمَا يَفْعَلُونَ»[۲۷۳] (بیشترشان فقط تابع گمانند، و گمان نمی‌تواند جای حق را بگیرد، هر آینه خداوند به کاری که می‌کنند آگاه است)؛ پس در مسایل اعتقادی باید علم و یقین حاصل شود. گویی سید خویی(ره) کلام خودش در همین کتاب (البیان) را فراموش کرده است؛ آنگاه که یک خبر واحد صحیح السّند را با عبارت «خبر واحد اطمینان‌آور و مفید علم و عملی نیست» رد می‌کند[۲۷۴]. شما را به خدایتان سوگند، کدام یک سزاوارتر است که بر آن تکیه شود: گمانی که به قول معصوم مستند است، یا گمانی که به عقول ناقص برخی انسان‌ها استناد دارد؟ اگر سید خویی(ره) در عقاید، آنچه را که گمانی مستند به قول معصوم برمی‌شمارد، قابل اعتماد نمی‌داند پس اولی آن است که بر گمان مستند به دلیل عقلی ظنی هم اعتماد نورزد و نپذیرفتن چنین ظنّی، شایسته‌تر و عاقلانه‌تر است و اگر سید خویی نتیجه‌ی چنین تحقیقی را که عبارت از تحکیم پایه‌هایی برای قانونی است که براساس آن بنا می‌شود برای اعتقادات توحیدی معتبر نمی‌داند، از چه روی در اینجا به قبول ظن و گمان نظر داده است در حالی که برحسب تصور وی نظر ظنی مستند به قول امام باقر(ع) که پیشتر اشاره شد وجود داشته است، ایا اولی نبوده است که آن را در مقابل ظنّی که مستند بر قاعده و استنتاج عقل‌های ناقص غیرمعصوم است، ترجیح دهد؟! ( کلام سید خویی: «دوم: لفظ جلاله به هر معنایی که در نظر بگیرید، به صورت وصف استعمال نمی‌شود، مثلاً نمی‌توان العالم الله و الخالق الله گفت و به این صورت عالم و خالق را با کلمه‌ی الله توصیف نمود و وصف قرار نگرفتن کلمه‌ی الله دلیل بر جامد بودن لفظ جلاله است و چون جامد بودن آن ثابت گردید، به ناچار باید عَلَم و نام اختصاصی باشد و کسانی آن را اسم جنس می‌دانند، تلویحاً آن را مشتق فرض گرفته‌اند»[۲۷۵]. می‌گویم: وصف یعنی توضیح و شرح و تعریف، و سید خویی(ره) در این مقام از مغالطه استفاده کرده است. درست آن است که گفته شود الله وصفی برای اسم خالق یا عالم نیست، لیکن وصفی برای «هو» به شمار می‌رود. خدای تعالی می‌فرماید: «قُلْ هُوَ اللهُ أَحَدٌ» (بگو: او است خدای یکتا) و این از آن رو است که عالِم و خالِق، توضیح و شرح و تعریفی برای ذات الهی یا «الله» می‌باشند ولی ذات الهی یا «الله» توضیح و شرح و تعریفِ «هو» یا اسم اعظم یا کُنه و حقیقت است، زیرا کُنه و حقیقت برای مواجه شدن با خلق، با ذات الهی یا الله جلوه‌گر شده است تا از این طریق خداوند سبحان شناخته شود؛ لذا حق تعالی می‌فرماید: «قُلْ هُوَ اللهُ أَحَدٌ»[۲۷۶] (بگو او است خدای یکتا). «لَوْ أَرَادَ اللهُ أَنْ يَتَّخِذَ وَلَدًا لَّاصْطَفَى مِمَّا يَخْلُقُ مَا يَشَاء سُبْحَانَهُ هُوَ اللهُ الْوَاحِدُ الْقَهَّارُ»[۲۷۷] (اگر خدا می‌خواست برای خود فرزندی برگیرد، از میان مخلوقات خود هر چه را که می‌خواست برمی‌گزید، منزّه است، او است خدای یکتای قهار). «هُوَ اللهُ الَّذِي لَا إِلَهَ إِلَّا هُوَ عَالِمُ الْغَيْبِ وَالشَّهَادَةِ هُوَ الرَّحْمَنُ الرَّحِيمُ»[۲۷۸] (او است خدای یگانه. هیچ خدایی جز او نیست. دانای نهان و آشکار است. او بخشاینده و مهربان است). «هُوَ اللهُ الَّذِي لَا إِلَهَ إِلَّا هُوَ الْمَلِكُ الْقُدُّوسُ السَّلَامُ الْمُؤْمِنُ الْمُهَيْمِنُ الْعَزِيزُ الْجَبَّارُ الْمُتَكَبِّرُ سُبْحَانَ اللهِ عَمَّا يُشْرِكُونَ»[۲۷۹] (او است خدای یگانه که هیچ خدای دیگری جز او نیست، فرمانروا است، پاک است، عاری از هر عیب است، ایمنی‌بخش است، نگهبان است، پیروزمند است، باجبروت است و بزرگوار است و از هر چه برای او شریک قرار می‌دهند منزّه است). «هُوَ اللهُ الْخَالِقُ الْبَارِئُ الْمُصَوِّرُ لَهُ الْأَسْمَاء الْحُسْنَى يُسَبِّحُ لَهُ مَا فِي السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ وَهُوَ الْعَزِيزُ الْحَكِيمُ»[۲۸۰] (او است خدایی که آفریدگار است، صورت‌بخش است، اسم‌های نیکو از آنِ او است، هر چه در آسمان‌ها و زمین است تسبیح‌گوی او است و او پیروزمند و حکیم است). یعنی کسی که می‌خواهد حقیقت و کُنه را بشناسد، باید به تجلی آن، که ذات مقدس یا الله است روی آورد. پیشتر روشن شد که اسم الله وصفی در کل آیات قبلی است، و صحیح‌تر آن است که این مطلب درباره‌ی تمام اسما الهی گفته شود که در مقام چنین توصیفی هستند و وصفی مانند سایر وصف‌ها نمی‌باشند. ( سید خویی گفته است: «سوم: اگر لفظ جلاله عَلَم (و نام اختصاصی خدا) نبود، «لا اله الا الله» کلمه‌ی توحید نامیده نمی‌شد و نمی‌توانست به تنهایی بر توحید و یگانگی خداوند دلالت کند، چنان که جملات «لا اله الا الرزاق» و «لا اله الا الخالق» و امثال اینها که به خداوند سبحان اطلاق می‌شوند، به توحید خداوند دلالت ندارند و از این رو است که کسی که (فقط) یکی از این جملات را بگوید، اسلامش پذیرفته نیست»[۲۸۱]. می‌گویم: اگر اسم خدا عَلَم جامد بود، «لا اله الا الله» کلمه‌ی توحید نمی‌بود. سید خویی(ره) قضایا را کاملاً برعکس کرده است زیرا تمام معانی کلمه «اله» ـ‌که مستثنی‌منه است‌ـ غیر خدای سبحان و متعال را نیز شامل می‌شود و در‌بر‌می‌گیرد. به این معانی دقت نمایید: ۱- خفا: حقیقت حضرت محمد(ص) از خلق پوشیده و مخفی است و هیچ کس جز خدا او را تمام و کمال نمی‌شناسد. ۲- سرگشتگی (التحیّر): عقل‌ها در حقیقت حضرت محمد(ص) حیران و سرگشته‌اند. ۳- نهان ماندن از دیدگان: ارواح از دیده‌ها مخفی هستند. ۴- بندگی: خضوع در برابر غیر و فرمان‌برداری نمودن امر او است، و فرشتگان نیز به خضوع در برابر انبیا و فرستادگان و اطاعت از اوامر آنها مأمور و مکلف‌اند: «وَإِذْ قُلْنَا لِلْمَلاَئِكَةِ اسْجُدُواْ لآدَمَ فَسَجَدُواْ»[۲۸۲] (و به فرشتگان گفتیم: آدم را سجده کنید، پس سجده کردند). ۵- جای گزیدن در یک مکان: حقیقت محمدی در همه جا متجلی است زیرا خلایق از نور آن حضرت(ص) آفریده شده‌اند. ۶- رفعت: حضرت محمد(ص) نسبت به خلایق در ارتفاع بالاتری قرار دارد. ۷- سرگشتگی یا تحیّر (الوله و الأله): به حضرت محمد(ص) نیز قلوب اولیا سرگشته و حیران شده است. ۸- رو کردن و فزع در نیازها: در حوایج به سوی حضرت محمد(ص) نیز می‌شتابند: «وَلَوْ أَنَّهُمْ إِذ ظَّلَمُواْ أَنفُسَهُمْ جَآؤُوكَ فَاسْتَغْفَرُواْ اللهَ وَاسْتَغْفَرَ لَهُمُ الرَّسُولُ لَوَجَدُواْ اللهَ تَوَّابًا رَّحِيمًا»[۲۸۳] (و اگر به هنگامی که مرتکب گناهی شدند نزد تو آمده بودند و از خدا آمرزش خواسته بودند و پیامبر برایشان آمرزش خواسته بود، خدا را توبه‌پذیر و مهربان می‌یافتند). ۹- آرامش: به سوی حضرت محمد(ص) جان‌ها آرامش می‌یابد و ساکن می‌شود: «وَصَلِّ عَلَيْهِمْ إِنَّ صَلاَتَكَ سَكَنٌ لَّهُمْ وَاللهُ سَمِيعٌ عَلِيمٌ»[۲۸۴] (و برایشان دعا کن، زیرا دعای تو مایه‌ی آرامش آنها است، و خدا شنوا و دانا است). حق آن است که معنای کلمه توحید این است که «لا اله الا الاله» کامل است و دربرگیرنده‌ی تمام کلمات الهی است، که هیچ نقصی به آن راه ندارد یا خدایی است که نور بی‌ظلمت می‌باشد و او همان الله سبحانه و تعالی است. الف و لام (ال) برای استغراق (کلیت و شامل بودن) کلمات الهی است یعنی کلمه‌ی توحید مانند این است که گفته شود «لا انسان الا الانسان» (انسانی نیست مگر انسان) که مراد انسان کامل است؛ یعنی معرفه کردن با «الف و لام»، بیان استغراق و شمول تمام کمالات انسانی را می‌رساند. بر این اساس کلمه‌ی توحید یعنی «لا اله الا الله» به وضوح بیان می‌دارد که الوهیّتِ مطلق، منحصر به خداوند سبحان و متعال است. همچنین آشکار می‌سازد که اتصاف به صفت الوهیّتِ مقیّد به فقر و نیازمندی نسبت به خدای سبحان و متعال، گروه خاصی از خلق خدا را شامل می‌شود که (دیگران) در حوایج به آنها رو می‌کنند یعنی سرگشته‌ی ایشان‌اند، و این عده به اذن خدا حوایج و نیازها را برآورده می‌سازند، و به اذن خدا می‌آفرینند، و به اذن خدا شفاعت می‌کنند: «وَرَسُولاً إِلَى بَنِي إِسْرَائِيلَ أَنِّي قَدْ جِئْتُكُم بِآيَةٍ مِّن رَّبِّكُمْ أَنِّي أَخْلُقُ لَكُم مِّنَ الطِّينِ كَهَيْئَةِ الطَّيْرِ فَأَنفُخُ فِيهِ فَيَكُونُ طَيْرًا بِإِذْنِ اللهِ وَأُبْرِىءُ الأكْمَهَ والأَبْرَصَ وَأُحْيِـي الْمَوْتَى بِإِذْنِ اللهِ وَأُنَبِّئُكُم بِمَا تَأْكُلُونَ وَمَا تَدَّخِرُونَ فِي بُيُوتِكُمْ إِنَّ فِي ذَلِكَ لآيَةً لَّكُمْ إِن كُنتُم مُّؤْمِنِينَ»[۲۸۵] (و فرستاده‌ای به جانب بنی اسرائیل که: من با معجزه‌ای از پروردگارتان نزد شما آمده‌ام برایتان از گل چیزی چون پرنده می‌سازم و در آن می‌دمم، به اذن خدا پرنده‌ای شود، و کور مادرزاد را و برص‌گرفته را شفا می‌دهم و به فرمان خدا مرده را زنده می‌کنم و به شما می‌گویم که چه خورده‌اید و در خانه‌های خود چه ذخیره کرده‌اید، اگر از مؤمنان باشید، اینها برای شما نشانه‌های حقانیت من است). «إِذْ قَالَ اللهُ يَا عِيسى ابْنَ مَرْيَمَ اذْكُرْ نِعْمَتِي عَلَيْكَ وَعَلَى وَالِدَتِكَ إِذْ أَيَّدتُّكَ بِرُوحِ الْقُدُسِ تُكَلِّمُ النَّاسَ فِي الْمَهْدِ وَكَهْلاً وَإِذْ عَلَّمْتُكَ الْكِتَابَ وَالْحِكْمَةَ وَالتَّوْرَاةَ وَالإِنجِيلَ وَإِذْ تَخْلُقُ مِنَ الطِّينِ كَهَيْئَةِ الطَّيْرِ بِإِذْنِي فَتَنفُخُ فِيهَا فَتَكُونُ طَيْرًا بِإِذْنِي وَتُبْرِىءُ الأَكْمَهَ وَالأَبْرَصَ بِإِذْنِي وَإِذْ تُخْرِجُ الْمَوتَى بِإِذْنِي وَإِذْ كَفَفْتُ بَنِي إِسْرَائِيلَ عَنكَ إِذْ جِئْتَهُمْ بِالْبَيِّنَاتِ فَقَالَ الَّذِينَ كَفَرُواْ مِنْهُمْ إِنْ هَـذَا إِلاَّ سِحْرٌ مُّبِينٌ»[۲۸۶] (خدا به عیسی بن مریم گفت: نعمتی را که به تو و مادرت ارزانی داشته‌ام یاد کن، آن زمان که با روح القدس یاریت کردم تا تو چه در گهواره و چه در بزرگسالی سخن گویی، و به تو کتاب و حکمت و تورات و انجیل آموختم و آنگاه که به امر من از گل چیزی چون پرنده ساختی و در آن دمیدی و به امر من پرنده‌ای شد و کور مادرزاد و پیسی‌گرفته را به فرمان من شفا دادی و مردگان را به فرمان من از گور بیرون آوردی و چون با این دلایل روشن نزد بنی اسرائیل آمدی، من آنان را از آسیب رساندن به تو بازداشتم و از میان‌شان کسانی که کافر بودند گفتند این جز سحر و جادویی آشکار نیست). و خدای متعال می‌فرماید: «فَتَبَارَكَ اللهُ أَحْسَنُ الْخَالِقِينَ»[۲۸۷] (در خور تعظیم است خداوند، آن بهترینِ آفرینندگان)؛ یعنی غیر از خداوند سبحان و متعال آفرینندگان دیگری هم وجود دارند که به حول و قوه‌ی الهی می‌آفرینند و او برترین آنها است، چرا که او غنی است و ایشان نسبت به او سبحان و متعال فقیر و نیازمندند. و نیز خداوند متعال می‌فرماید: «يَعْلَمُ مَا بَيْنَ أَيْدِيهِمْ وَمَا خَلْفَهُمْ وَلَا يَشْفَعُونَ إِلَّا لِمَنِ ارْتَضَى وَهُم مِّنْ خَشْيَتِهِ مُشْفِقُونَ»[۲۸۸] (می‌داند هر چه در برابر آنها است و هر چه پشت سر آنها است و آنان جز کسانی را که خداوند از آنها خوشنود است شفاعت نمی‌کنند و از بیم او هراسانند)؛ و آیاتی که بر این مطلب دلالت می‌کنند فراوان است. بنا بر آنچه بیان شد، روشن شد این گفته که اسم الله عَلَمِ جامد است، باعث می‌شود کلمه‌ی «لا اله الا الله» کلمه‌ی توحید نباشد؛ زیرا به شما گفته می‌شود که در حوایج به او پناه برده می‌شود پس او الهی است که سرگشته‌ی او می‌شوند؛ پس کلام شما غیرمستقیم است؛ چرا که به کسی در حوایج بسیار به او پناه برده نمی‌شود مگر اینکه کلمه‌ی کامل مطلق یا غنی مطلق تقدیر شود؛ پس باید بگویی «لا اله کامل مطلق الا الله» (هیچ خدای کامل مطلقی نیست مگر الله). در این حالت ما به سخن سید خویی(ره) پاسخ می‌دهیم و می‌گوییم: «اگر لفظ جلاله عَلَم جامد باشد، کلمه‌ی لا اله الا الله کلمه‌ی توحید نخواهد بود زیرا در این صورت این کلمه به تنهایی بر توحید دلالت نمی‌کند». امام رضا(ع) فرمود: «پدرم عبد صالح موسی بن جعفر(ع) به من گفت: پدرم صادق جعفر بن محمد(ع) به من گفت: پدرم ابو جعفر بن علی باقر علوم انبیا(ع) به من گفت: پدرم علی بن حسین(ع) سید العابدین به من گفت: پدرم سید جوانان بهشت حسین(ع) گفت: پدرم علی بن ابی طالب(ع) به من گفت: شنیدم پیامبر(ص) می‌گوید: شنیدم جبرئیل می‌گوید: خداوند جل جلاله فرمود: من آن خدای یکتایی هستم که جز من خدایی نیست؛ پس تنها مرا پرستش کنید. هر کس از شما به اخلاص، یکتایی مرا گواهی دهد (لا اله الا الله) در دژ من جای خواهد گرفت و آن کس که در دژ من داخل شود از کیفر من ایمن خواهد بود»[۲۸۹]. و همچنین(ع) فرمود: «شنیدم پدرم موسی بن جعفر(ع) می‌گوید: شنیدم پدرم جعفر بن محمد(ع) می‌گوید: شنیدم محمد بن علی(ع) می‌گوید: شنیدم پدرم علی بن حسین(ع) می‌گوید: شنیدم پدرم حسین بن علی(ع) می‌گوید: شنیدم پدرم علی بن ابی طالب(ع) می‌گوید: شنیدم پیامبر(ص) می‌گوید: شنیدم خداوند عزّوجلّ می‌فرماید: «لا اله الا الله حصنی فمن دخل حصنی امن من عذابی» (لا اله الا الله دژ من است. پس هر کس در دژ من جای گیرد، از عذاب من ایمن خوهد شد). (راوی) گفت: هنگامی که مرکب راه افتاد، ما را ندا داد و فرمود: «بشروطها و انا من شروطها» (با شرایطی و من از جمله شروط آن هستم)»[۲۹۰]. یعنی کسی که این عبارت را با عمل بگوید، یعنی جزو کسانی باشد که مشمول این حدیث قدسی هستند: «کسی که با انجام واجبات به من نزدیک شود، دست من و چشم من است....» و کسانی که مشمول این حدیث قدسی هم هستند: «بنده‌ام! مرا اطاعت کن تا همانند من شوی، به چیزی می‌گویی باش، می‌شود» و جزو کسانی باشند که خدای جلیل آنها را طبق حدیث قدسی خطاب قرار می‌دهد: «من زنده‌ای هستم که نمی‌میرم و تو را نیز زنده‌ای که نمی‌میرد گردانیده‌ام. من به چیزی می‌گویم باش، می‌شود، و تو را نیز چنین کرده‌ام که به چیزی می‌گویی باش و می‌شود». آنچه از بنده خواسته شده این است که صورت ولیّ خدا و جانشین خدا در زمینش باشد. نقصِ مرتبه و مقام قطعاً عذابی از جانب خدا است، حتی اگر بنده از اهل بهشت باشد زیرا وی نسبت به مافوقش معذّب است و کمالی را از دست داده است که می‌توانسته آن را تحصیل کند. ایمن ماندن از عذاب، این گونه محقق می‌شود که بنده مانند خدا، دست خدا و چشم خدا باشد و به چیزی بگوید باش بشود و زنده‌ای نامیرا گردد. حق تعالی می‌فرماید: «وَنُفِخَ فِي الصُّورِ فَصَعِقَ مَن فِي السَّمَاوَاتِ وَمَن فِي الْأَرْضِ إِلَّا مَن شَاء اللهُ ثُمَّ نُفِخَ فِيهِ أُخْرَى فَإِذَا هُم قِيَامٌ يَنظُرُونَ»[۲۹۱] (و در صور دمیده شود پس هر که در آسمان‌ها و هر که در زمین است جز آنها که خداوند بخواهد، بیهوش می‌شوند و بار دیگر در آن دمیده شود، ناگهان از جای برمی‌خیزند و می‌نگرند). و نیز فرموده است: «لَا يَذُوقُونَ فِيهَا الْمَوْتَ إِلَّا الْمَوْتَةَ الْأُولَى وَوَقَاهُمْ عَذَابَ الْجَحِيمِ»[۲۹۲] (در آنجا طعم مرگ را نمی‌چشند، مگر همان مرگ نخستین، و آنها را خدا از عذاب جهنم نگه داشته است). و این هنگامی محقق می‌شود که بنده با کردار و گفتار «لا اله الا الله» بگوید و این گفتن با پیروی در تمام حرکات و سکنات از ولیّ خدا و جانشین او در زمینش صورت می‌بندد؛ همان‌طور که امام رضا(ع) فرمود: «با شرایط آن، و من از شرط‌های آن هستم». روشن شد که عبارت لا اله الا الله با به دست آوردن نام‌های نیکوی خداوند عملی می‌گردد، یعنی این که بنده به این اسامی نیکو آراسته شود، یعنی او خودش نام‌های نیکوی خداوند شود، یعنی این که بنده «الله فی الخلق» (خدا در خلق) باشد و درنتیجه مصداق کسی گردد که نام‌های نیکوی خداوند را به دست آورده و به بهشت وارد شده است؛ بهشتِ حق و بهشتِ اسماء الله و بهشتِ اسم الله. پس مشخص شد که لا اله الا الله برترین چیزی است که پیامبر خدا(ص) و پیامبران قبل از او بر زبان رانده‌اند و نیز آشکار شد که بر خلاف پندار سید خویی(ره) و کسانی که پیرو عقیده‌ی اویند، اسم الله عَلَم جامد نیست، و نیز روشن شد که «لا اله الا الرزاق» و «لا اله الا الخالق» نیز کلمات توحیدند زیرا خدای سبحان خالق و رازق مطلقی است که به غیر خود نیاز ندارد؛ ولی «لا اله الا الله» کامل‌ترین و برترین آنها می‌باشد؛ زیرا از همه‌ی جهات، توحید است. همان‌ گونه که پیامبر(ص) فرمود: «بهترین چیزی که من و پیامبران قبل از من گفته‌ایم لا اله الا الله است». ( کلام سید خویی(ره): «چهارم: حکمت در وضع (اسما و الفاظ) اقتضا مى‏کند همان‌طور که براى هر مفهومی نامى معين شده است، براى ذات مقدس پروردگار نيز اسم خاص و مشخصى معين گردد و مى‏دانيم که در زبان عرب لفظ ديگرى غیر از لفظ جلاله براى ذات مقدس، وضع و منظور نگرديده است. از اين جا معلوم مى‏شود که لفظ «اللّه» به اين منظور وضع گرديده است و نام اختصاصى خداوند مى‏باشد. شايد گفته شود که وضع و تعيين يک لفظ در برابر يک معنى متوقف و مشروط بر اين است که واضع و تعيين کننده، لفظ و معنى را مستقلاً در ذهن خود حاضر و تصور کند، ولى تصور معنى ذات الله سبحان امکان پذير نيست، زيرا بشر (که يک موجود ممکن و محدود است)، نمى‏تواند به وجود خدا که واجب و بى‏پايان است احاطه داشته باشد و آن را در ذهن خود تصور کند تا نامى براى او وضع کند؛ به این ترتیب نمی‌توان لفظی برای آن وضع نمود. و اگر گفته شود که واضع لفظ «اللّه» به معناى ذات اقدس خداوند، خود خداوند است ـ‌که این محال است که بتواند برای ذات خودش اسمی وضع کند چون او محیط به آن است‌ـ در این صورت چه فایده‌ای خواهد داشت؟ (علاوه بر مرحله‌ی وضع و تعيين) در مرحله‌ی استعمال هم بايد معنى در ذهن گوينده، تصوّر و حاضر گردد و کاربرد آن نیز مشروط به تصوّر معنی خواهد شد درست مانند وضع آن و بر این اساس، این گفته به خودی خود باطل می‌شود. می‌گویم: وضع نمودن لفظى در برابر معنا، متوقف بر اين است که آن معنى اجمالاً ولو به وسيله‌ی اشاره و تقريبى در ذهن گوينده، تصوير و حاضر شود و اين نوع تصوّر اجمالى، هم از واجب الوجود و ذات اقدس الهى امکان پذير است و هم از غير او. و اما آنچه تصورش محال مى‏باشد، تصور حقيقى از کُنه و حقیقت او است، در صورتى که چنين تصور دقيقی نه در وضع و تعيين الفاظ لازم است و نه در استعمال و اگر چنين تصور دقيق و همه جانبه لازم بود، مسأله‌ی نام‌گذارى نه تنها در خداوند به اشکال برمى‏خورد بلکه تعيين الفاظ و نام‌گذارى در تمام موجودات و حقايقى که چگونگى و حقيقت هستى آنها براى بشر کاملا روشن و قابل درک نيست، مانند فرشته، جن و روح نیز محال مى‏گرديد. نکته ديگر اين است که هيچ کس نمى‏تواند شک و ترديد داشته باشد در اين که به کار بردن اسم اشاره و ضمير برای اشاره به ذات مقدس پروردگار صحيح و درست است و مى‏توان اسم اشاره و ضميرى را تلفظ نمود و از آن‏ها خدا را قصد کرد. بنابراين، چه اشکال دارد که ما لفظى را بگوييم و از آن، ذات اقدس خدا را قصد کنيم و اين لفظ را عَلَم و نام خصوصى او بدانيم و چون ذات اقدس پروردگار تمام صفات کمال و عظمت را دارا مى‏باشد و در مرحله‌ی وضع و نام‌گذارى هم همه‌ی آن صفات کمال ملحوظ و منظور مى‏باشد بدون در نظر گرفتن هیچ جهت خاصی. اين است که بايد گفت: لفظ «اللّه» نام خاص آن وجود مطلقى است که تمام صفات کمال و جمال را دارا است....»[۲۹۳] پایان کلام سید خوئی. می‌گویم: در این خصوص چند نکته را متذکر می‌شوم: ۱- سید خویی(ره) قیاس تمثیلی به کار برده که باطل است، و بلکه از اسلوب‌های مغالطه محسوب می‌شود؛ خداوند سبحان را نمی‌توان با خلقش قیاس نمود. ۲- لفظ «اله» موضوع مفهوم الوهیّت است و ذات اقدس خدا در این مفهوم مندرج و مصداق خارجی آن می‌باشد، و اگر ذات مقدس مصداق مفهوم الوهیّت نبود، اساساً شرک به وجود نمی‌آمد. انسان وقتی مفهوم الوهیّت را درک کرد، به جست‌وجوی مصداق آن در خارج برآمد ولی در تعیین مصداق راه خطا پیمود و مردم در اعتقادات خود منحرف گشتند و به عبادت سنگ و درخت روی آوردند و بت‌هایی را که به جای خدای سبحان و متعال پرستش می‌شدند، به عنوان معبود خود برگزیدند. هیچ کس نمی‌گوید که باید به ازای هر مصداق، لفظی وضع کرد. به نظر می‌رسد سید خویی(ره) منظور از مفهوم و مصداق را خلط کرده است. من متعرض باقی کلام سید خویی(ره) نمی‌شوم زیرا بی‌اعتباری آن از اساس مشخص است و سید(ره) این عقیده را بر اساس پنداری که باطل بودنش آشکار گشته بنا نهاده است. حق آن است که بر خلاف گمان سید خویی(ره)، اسم الله علم جامد نیست و همان‌طور که پیشتر گذشت، روایاتی از ائمه(ع) روایت شده است که نشان می‌دهد الله مشتق است. قرآن نیز «الله» را برای (اشاره به) ذات به کار برده همان‌طور که «اله» را به این منظور استفاده نموده است. خدای متعال می‌فرماید: «وَمَا مِنْ إِلَـهٍ إِلاَّ إِلَـهٌ وَاحِدٌ»[۲۹۴] (و هیچ خدایی جز خدای یگانه نیست). این آیه نظیر «لا اله الا الله» است، یعنی قرآن یک اله واحد را در کلمه‌ی توحید به کار برده است. قرآن اسم الله را به معنی اله نیز استفاده کرده است. حق تعالی می‌فرماید: «وَهُوَ اللهُ فِي السَّمَاوَاتِ وَفِي الأَرْضِ»[۲۹۵] (در آسمان‌ها و زمین او است که خداوند است). در این آیه‌ی قرآن، اسم الله به معنی خداوند و اله آمده است و به زحمت و مشقتی که سید خویی(ره) برای تفسیر آیه متحمل شده است نیازی نیست. ایشان همچون نابینایی به خطا و بیراهه رفته و به یک موضوع دیگری که ربطی به موضوع بحث ندارد پرداخته است. تأکید می‌کنم که خدای سبحان و متعال به مکان و زمان محیط است و نهان و آشکارتان را می‌داند ولی آیه‌ی قرآنی کلمه «الله» را به معنای اله به کار برده است و هر عرب زبانی بدون زحمت و کندوکار این را می‌فهمد و هر کسی که صاحب فهم درستی است، کفه‌ی این معنی را ترجیح می‌دهد و همین قدر اکتفا می‌کنم که آشکار شد که اسم الله، اسم علم جامد نیست. اکنون به پاسخ سؤال برمی‌گردیم: الله: این اسمی است که مردم آن را به عنوان اسم ذات الهی می‌شناسند؛ البته در عمل اگر منظور فقط اولوهیت مطلق باشد، بر آن اطلاق می‌گردد. اگر منظور از آن الوهیّت مطلق نباشد، آیا می‌تواند بر غیر از ذات مقدس الهی نیز اطلاق گردد؟ طبق آنچه گذشت، پاسخ از این قرار است: آری، ممکن است که اطلاق شود ولی مانعی در این میان وجود دارد، که (همان) به‌کارگیری مطلق است؛ همان‌طور که در اطلاق الرحمن به غیر خدای سبحان منع هست. البته امکان دارد که این ممنوعیت برطرف شود، به این صورت که یک قید یا وصف اضافی که به هنگام اطلاق بر غیر ذات الهی، او را متمایز سازد، گنجانده شود. مانند این عبارت: «الله فی الخلق» (خدای در خلق) یعنی به معنای «صورت خدا»[۲۹۶] همان‌طور که در حدیث آمده است و به معنای «روح خدا»[۲۹۷] همان‌طور که در قرآن ذکر شده است، یا مانند این عبارت: «يَدُ اللهِ فَوْقَ أَيْدِيهِمْ»[۲۹۸] (دست خدا بالای دست‌هایشان است) یا «هَلْ یَنْظُرُونَ إِلَّا أَنْ یَأْتِیَهُمُ اللهُ فِی ظُلَلٍ مِنَ الْغَمَامِ»[۲۹۹] (آیا اینان منتظر آن هستند که خدا در زیر سایبانی از ابر نزدشان بیاید). *‌ * *

پاورقی‌ها

  1. ↩[۲۶۸] - کافی: ج ۱ ص ۲۳.
  2. ↩[۲۶۹] - البیان: ص ۴۵۰.
  3. ↩[۲۷۰] - توحید: ص ۸۹ ؛ البرهان: مج ۸ ج ۳۰ ص ۴۳۰.
  4. ↩[۲۷۱] - توحید: ص ۸۹ ؛ البرهان: مج ۸ ج ۳۰ ص ۴۳۰.
  5. ↩[۲۷۲] - غیبت نعمانی: باب آنچه در رازداری سرّ آل محمد( روایت شده است.
  6. ↩[۲۷۳] - یونس: ۳۶.
  7. ↩[۲۷۴] - این عبارت را در کتابش البیان در تفسیر قرآن گفته است: ص ۲۲۱ و ص ۳۱۳.
  8. ↩[۲۷۵] - البیان: ص ۴۵۰.
  9. ↩[۲۷۶] - اخلاص: ۱.
  10. ↩[۲۷۷] - زمر: ۴.
  11. ↩[۲۷۸] - حشر: ۲۲.
  12. ↩[۲۷۹] - حشر: ۲۳.
  13. ↩[۲۸۰] - حشر: ۲۴.
  14. ↩[۲۸۱] - البیان: ص ۴۵۰.
  15. ↩[۲۸۲] - بقره: ۳۴.
  16. ↩[۲۸۳] - نسا: ۶۴.
  17. ↩[۲۸۴] - توبخ: ۱۰۳.
  18. ↩[۲۸۵] - آل عمران: ۴۹.
  19. ↩[۲۸۶] - مائده: ۱۱۰.
  20. ↩[۲۸۷] - مؤمنون: ۱۴.
  21. ↩[۲۸۸] - انبیا: ۲۸.
  22. ↩[۲۸۹] - عیون اخبار الرضا(: ص ۱۴۳.
  23. ↩[۲۹۰] - عیون اخبار الرضا(: ص ۱۴۵.
  24. ↩[۲۹۱] - زمر: ۶۸.
  25. ↩[۲۹۲] - دخان: ۵۶.
  26. ↩[۲۹۳] - البیان: ص ۴۵۱.
  27. ↩[۲۹۴] - مائده: ۷۳.
  28. ↩[۲۹۵] - انعام: ۳.
  29. ↩[۲۹۶] - «ان الله خلق آدم علی صورته» (خداوند آدم را بر صورت خود خلق نمود).
  30. ↩[۲۹۷] - خداوند متعال می‌فرماید: «فَإِذَا سَوَّيْتُهُ وَنَفَخْتُ فِيهِ مِن رُّوحِي فَقَعُوا لَهُ سَاجِدِينَ» (چون آفرینشش را به پایان بردم و از روح خود در آن دمیدم، در برابر او به سجده بیفتید) (ص: ۷۲).
  31. ↩[۲۹۸] - «إِنَّ الَّذِينَ يُبَايِعُونَكَ إِنَّمَا يُبَايِعُونَ اللهَ يَدُ اللهِ فَوْقَ أَيْدِيهِمْ» (آنان که با تو بیعت می‌کنند جز این نیست که با خدا بیعت می‌کنند، دست خدا بالای دست‌هایشان است) (فتح: ۱۰).
  32. ↩[۲۹۹] - «هَلْ یَنْظُرُونَ إِلَّا أَنْ یَأْتِیَهُمُ اللهُ فِی ظُلَلٍ مِنَ الْغَمَامِ وَ الْمَلَائِكَةُ وَ قُضِیَ الْأَمْرُ وَ إِلَى اللهِ تُرْجَعُ الْأُمُورُ» (آیا اینان منتظر هستند که خداوند با فرشتگان در زیر سایبانی از ابر نزدشان بیاید و کار یکسره شود؟ حال آن همه‌ی امور به خداوند بازگردانیده می‌شود!) (بقره: ۲۱۰).
اطلاعات صفحه
نوع صفحه
پیوست 1 - کتاب توحید، تفسیر سوره‌ی توحید - WikiSavior
زبان
fa

تغییر زبان رابط کاربری به معنای ترجمه یا تأیید انتشار یک حکم نیست.