فصلها
اسلام، سیاست و حکومت
سرگردانی یا راه به سوی خدا · سید احمدالحسن
حکام طاغوت کشورهای اسلامی سعی میکنند تا در میان عامۀ مسلمانان اندیشۀ جدایی دین از سیاست را گسترش دهند و همواره شعار جدایی دین از سیاست را سر میدهند. این اندیشه، حاصل فکر این افراد نادان نیست، بلکه آن را از غرب مادیگرا وام گرفتهاند. اگر تحریف تورات و انجیل و نزاع راهبان و قِسّیسان بر سر مسندهای دنیوی نبود، این فکر هرگز در غرب و در میان مسیحیان و یهودیان گسترش پیدا نمیکرد. این کجفکری، هرگز دامنگیر مسلمان آگاه به دین اسلام نمیشود، حتی اگر این آگاهی جزئی باشد؛ چراکه اسلام برای تمام مسائل کوچک و بزرگ زندگی، راهحل ارائه نموده است، همانطور که برای کلیۀ عبادتها، جزئیات را بیان نموده است. هیچ تعامل اقتصادی و اجتماعی وجود ندارد، مگر اینکه فقه اسلامی، روشی برای آن بیان نموده باشد. همچنین در امور نظامی و مسائل مربوط به جهاد و تعامل با غیرمسلمانان و تنظیم قراردادها و پیمانها و صلحنامهها، شرایط به همینگونه است و این سیاستها قطعاً برای ادارۀ جوامع تبیین شده است؛ اما این احکام باب میل طاغوتیان نیست. سیاست برای آنها، تنها ابزاری برای فریب و حیلهگری است تا بتوانند بر ملتهای مسلمان مسلط شوند. سیاست آنها علیه ملتهاست؛ اما سیاستی که موردپسند خداوند است در جهت منافع ملتهاست. هرکس سعی بر خروج از سیاستی که خداوند مشخص نموده است بنماید، در واقع قدم در ظلمتهای جاهلیت گذاشته است. خداوند میفرماید: (أَفَحُکمَ الْجاهِلِیةِ یبْغُونَ ومنْ أَحْسَنُ مِنَ اللّهِ حُکمًا لِقَوْمٍ یوقِنُونَ)؛[۳۸] (آيا حکم جاهليت را میجويند؟ برای آن مردمی که اهل يقين هستند، چه حکمی از حکم خدا بهتر است؟).
(ومنْ لَمْ یحْکمْ بِما أَنْزَلَ اللّهُ فَأُولئِک هُمُ الْکافِرُونَ)؛[۳۹] (و هرکه طبق آياتی که خدا نازل کرده است حکم نکند، کافر است).
(وَمَن لَّمْ يَحْکم بِمَا أنزَلَ اللّهُ فَأُوْلَئِک هُمُ الظَّالِمُونَ)؛[۴۰] (و هرکه به آنچه خدا نازل کرده است حکم نکند، از ستمکاران است).
(ومنْ لَمْ یحْکمْ بِما أَنْزَلَ اللّهُ فَأُولئِک هُمُ الْفاسِقُونَ)؛[۴۱] (هرکس به آنچه خدا نازل کرده است داوری نکند، از نافرمانان است).
سیاست، ارتباط تنگاتنگی با حکومت و حاکم دارد. اساس سیاست طاغوت، مکر، حیله، فریب و آزار ملت و ایجاد حصار فکری و اقتصادی و همچنین گسترش فساد و ظلم میان بندگان خداست؛ اما شالودۀ سیاست پیامبر(ص) یا معصوم یا هرکسی که از طرف آنها نیابت داشته باشد، گسترش رحمت و دوستی میان مردم و بندگان خدا، هدایت مردم بهسوی تعقل و تفکر، انتشار عدل و انصاف در جامعه و فراهم کردن مایحتاج مردم و ایجاد رفاه اقتصادی است.
طاغوت، تنها به خود و بقای سلطنتش میاندیشد؛ اما هدف پیامبر(ص)، مردم و بیرون آوردن آنها از تاریکی به نور و گسترش عدل و داد میان آنهاست.
در این صورت، آیا معقول است که خداوند، مسلمانان را پس از رحلت پیامبر(ص) به حال خود واگذارد، بدون آنکه امام معصومی برایشان تعیین کند تا حافظ دین باشد و میان مردم عدل و داد را گسترش دهد؟ چطور چنین چیزی میتواند صحیح باشد؟ درحالیکه او، حکیم خبیری است که با توجه به آیۀ (الرِّجَالُ قَوَّامُونَ عَلَى النِّسَاء)؛([۴۲]) (مردان، سرپرست و نگهبان زنان هستند)، کوچکترین عضو اجتماع یعنی خانواده را بدون سرپرست رها نکرده است! حال، آیا عاقلانه است بگوییم که خداوند، امت اسلام را بدون تعیین امام و جانشین رها کرده است تا سرانجام، زمام امور مسلمین به دست دشمنان خدا چون یزیدبن معاویه بیفتد و امام حسین( را به شهادت برساند، در مدینه کشتار راه بیندازد و خانۀ خدا را با منجنیق مورد تجاوز قرار دهد؟!
اگر کشتی کوچکی را در نظر بگیریم که در آن تعدادی ملوان و خدمه مشغول به کار باشند، آیا صاحبش آن را بدون ناخدا رها میکند؟! اگر صاحبش چنین کند و کشتی غرق شود، آیا منصفانه نیست بگوییم که صاحب آن، نادان و جاهل بوده است؟ حال، چگونه قبول کنیم که خدای سبحان و متعال کشتی را درحالیکه پر از بندگانش میباشد، در این فضای متلاطم، بدون رهبر رها کرده باشد؟
تهاجمات سهمگینی که امروزه بین این بندگان وجود دارد، برای غرق کردن کشتی و پراکندن اجزای آن در فضا کافی است؛ آیا عاقلانه است که سرنشینان این کشتی بدون شرع و قانون الهی و بدون رهبری عادل و معصوم که این شریعت و قانون را پیاده کند، رها شوند؟! خداوند سبحانومتعال حکیم عادل ملک قدوس از این نسبتها مبرّاست!
ما بهعنوان مسلمان، بر این عقیده اتفاقنظر داریم که شرع و قانون در این زمان، همان دین اسلام، دین پایاندهندۀ ادیان است و خداوند سبحانومتعال، امامان عادل، پاک و معصوم را تعیین فرمود تا با قسط و عدالت، به امور دین و دنیا بپردازند؛ اما طاغوتیان، حق آنها را غصب کردند و با ظلم و زور بر سکان رهبری آنها چنگ انداختند و مردم نیز آن رهبران پاک را تنها گذاشتند و یاری ننمودند، بهرۀ خود را از دست دادند و مورد غضب پروردگارشان قرار گرفتند.
تمام مسلمانان بر اینکه تعداد آنها (امامان) دوازده تن است اتفاقنظر دارند، همانگونه که در حدیث نبوی صحیح و متواتر آمده است؛[۴۳] و ما میگوییم که اولینِ آنها حضرت علی( و آخرینشان مهدی( است. حدیث خُلَفا که پس از من دوازده نفر هستند، محقق نمیشود مگر با آنها؛ تکتک آنها ادعای امامت و رهبری دین و دنیای امت را کردند و به نفر بعد از خود بهصراحت اقرار نمودند، همانطور که پیامبر(ص) با ذکر نام، به همۀ آنها اقرار نموده بود.
همۀ مردمان در هر زمان اتفاقنظر دارند که آنها کاملترین و داناترین افراد زمان خود بودند و هیچ کجا نقل نشده است که احدی از آنها علم را از کس دیگری فراگرفته باشد، بلکه دانش آنها بهصورت لدنّی با الهام از جانب خداوند است. آنها از نسل حضرت محمد(ص) و ابراهیم( هستند و قرآن بر امامتشان گواهی داده و وعده نموده که هرکس به آن کفر بورزد از جهنمیان است. خداوند میفرماید: (أَمْ یحْسُدُونَ النَّاسَ عَلَى مَا آتَاهُمُ اللّهُ مِن فَضْلِهِ فَقَدْ آتَینَا آلَ إِبْرَاهِیمَ الْکتَابَ وَالْحِکمَةَ وَآتَینَاهُم مُّلْکاً عَظِیماً * فَمِنْهُم مَّنْ آمَنَ بِهِ وَمِنْهُم مَّن صَدَّ عَنْهُ وَکفَى بِجَهَنَّمَ سَعِیراً)؛ [۴۴] (يا اينکه نسبت به مردم [= پيامبر و خاندانش]، و بر آنچه خدا از فضلش به آنان بخشيده، حسد ميورزند؟ ما به آل ابراهيم، کتاب و حکمت داديم؛ و حکومت عظيمي در اختيار آنها قرار داديم؛ ولي جمعي از آنها به آن ايمان آوردند؛ و جمعي راه بر آن بستند. و شعله فروزان آتش دوزخ، براي آنها کافي است).
تمام مسلمانان بر امامت آخرینِ آنها متفقاند؛ آخرینِ آنها همان مهدی ( است و منکر به آن، همانند منکر به رسول خدا (ص) میباشد و احادیثی که در این زمینه نقل شده است به صدها مورد میرسد. متأسفانه بسیاری از کسانی که نام مسلمان بر خود نهادهاند هنگام ظهور مبارکش او را انکار خواهند کرد و به سفیانی، فرماندۀ ضلالت و تاریکی که دم از دفاع از اسلام و مسلمین میزند، خواهند پیوست. خداوند میفرماید: (أَفَرَأَیتَ مَنِ اتَّخَذَ إِلَهَهُ هَوَاهُ وَأَضَلَّهُ اللَّهُ عَلَى عِلْمٍ وَخَتَمَ عَلَى سَمْعِهِ وَقَلْبِهِ وَجَعَلَ عَلَى بَصَرِهِ غِشَاوَةً فَمَن یهْدِیهِ مِن بَعْدِ اللَّهِ أَفَلَا تَذَکرُونَ)؛ [۴۵] (آيا ديدي کسيکه هواي نفس خويش را معبود خود قرار داده و خداوند او را با آگاهي [بر اينکه شايسته هدايت نيست] گمراه ساخته و بر گوش و قلبش مهر زده و بر چشمش پردهاي افکنده است؟ با اين حال چه کسي ميتواند غير از خدا او را هدايت کند؟ آيا متذکر نميشويد؟).
ایشان را از نشانهها و معجزاتش خواهند شناخت ولی آنها را تأویل خواهند نمود و از بین رفتن لشکر سفیانی را یک حادثۀ طبیعی قلمداد خواهند کرد، همانگونه که علت از بین رفتن لشکر ابرهه را (وبا) معرفی کردند، نه عذاب الهی!
اسناد و مدارک دال بر امامت اولین امام، علی( بسیار زیاد و غیرقابل شمارش است؛ ازجمله سخنان پیامبر (ص) که: (أقضاکم علی)،[۴۶] (حاکمترین شما علی است)؛ (سلموا علیه بأمرة المؤمنین)،[۴۷] (با لفظ امیرالمؤمنین بر او سلام کنید)؛ (أنت الخلیفة من بعدی)،[۴۸] (پس از من، تو خلیفه و جانشین هستی)؛ (أنت ولیّ کل مؤمن و مؤمنة بعدی)،[۴۹] (پس از من، تو ولیّ هر زن و مرد مؤمنی هستی)؛ (أنت منّی بمنزلة هارون من موسى)،[۵۰] (منزلت تو نسبت به من همانند هارون نسبت به موسی است)؛ و هارون، خلیفه و جانشین موسی( در زمان حیاتش بود.
همانطور که در آیۀ مباهله آمده است، نفْس او همانند نفْس پیامبر(ص) میباشد: (فَمَنْ حَآجَّک فِیهِ مِن بَعْدِ مَا جَاءک مِنَ الْعِلْمِ فَقُلْ تَعَالَوْاْ نَدْعُ أَبْنَاءنَا وَأَبْنَاءکمْ وَنِسَاءنَا وَنِسَاءکمْ وَأَنفُسَنَا وأَنفُسَکمْ ثُمَّ نَبْتَهِلْ فَنَجْعَل لَّعْنَةَ اللّهِ عَلَى الْکاذِبِینَ)؛ [۵۱] (پس بعد از علم و دانشي که به تو رسيده، کساني با تو به محاجه و ستيز برخيزند، به آنها بگو: «بياييد ما فرزندان خود را دعوت کنيم، شما هم فرزندان خود را؛ ما زنان خويش را دعوت نماييم، شما هم زنان خود را؛ ما از نفوس خود دعوت کنيم، شما هم از نفوس خود؛ آنگاه مباهله کنيم و لعنت خدا را بر دروغگويان قرار دهيم).
تمام مفسّران اتفاقنظر دارند که پیامبر(ص) علی، فاطمه وحسنین(ع) را برای مباهله برد؛ و از زنان، حضرت فاطمه (ع)، زیرا او سرور زنان عالم از ازل تا به قیامت است؛ خداوند متعال در مورد حضرت ابراهیم (ع) فرمود که او امت است درحالیکه او یک نفر بود؛[۵۲] از میان فرزندان، حسنین( (امام حسن و امام حسین() بودند که دراینبین هیچ اختلافی وجود ندارد، و نفْس پیامبر(ص) همان حضرت علی(ع) میباشد.[۵۳]
اما گروهی ادعا میکنند که در این آیه منظور از نفْس پیامبر (ص) خود پیامبر (ص) است؛ این ادعای کسانی است که از هوای نفْس خود پیروی میکنند و کلام خداوند سبحان را بازیچه قرار میدهند؛ هرگز چنین نیست و خداوند سبحان و متعال بسیار برتر از لغو و بیهودهگویی است! آیا معنی دارد که انسان نفْس خود را که حاضر است، به کاری دعوت کند؟! خداوند متعال میفرماید: (إِنَّمَا وَلِیکمُ اللّهُ وَرَسُولُهُ وَالَّذِینَ آمَنُواْ الَّذِینَ یقِیمُونَ الصَّلاَةَ وَیؤْتُونَ الزَّکاةَ وَهُمْ رَاکعُونَ)؛[۵۴] (سرپرست و ولي شما، تنها خداست و پيامبر او و آنها که ايمان آوردهاند؛ همانها که نماز را برپا ميدارند و در حال رکوع، زکات ميدهند).
اکثر قریب به اتفاق مفسّران بر نزول این آیه در شأن امیر مؤمنان علی (ع) اتفاقنظر دارند؛ زمانیکه در حال رکوع، انگشتر خود را به فرد نیازمند بهعنوان صدقه در راه خدا بخشید.[۵۵] در این آیه، فعل جمع دلالت بر همۀ یازده فرزند پس از حضرتش مینماید که بهاینترتیب او (ع) و همۀ یازده فرزندش که از طریق فاطمه (ع) فرزند پیامبر(ص) نیز میباشند، پس از پیامبر(ص) شایستهترین افراد برای ادارۀ امور مسلمین هستند، چراکه ولایت آنها برگرفته از ولایت رسول خدا(ص) است و ولایت رسول خدا (ص) برگرفته از ولایت الهی.
ازآنجاکه در این آیه ولایت ایشان با ولایت الهی قرین شده است، پس هیچ معنایی بر تصرف حکومت و تدبیر امور دینی و دنیوی مسلمین توسط غیر آنها وجود ندارد. خداوند میفرماید: (یا أَیهَا الَّذِینَ آمَنُواْ أَطِیعُواْ اللّهَ وَأَطِیعُواْ الرَّسُولَ وَأُوْلِی الأَمْرِ مِنکمْ)؛[۵۶] (ای کسانی که ايمان آوردهايد، از خدا اطاعت کنيد و از رسول و اولوالأمر خويش فرمان بريد).
در اینجا منظور از اولوالأمر، ائمۀ دوازدهگانۀ معصوم (ع)، پس از پیامبر(ص) میباشد؛ اگر منظور غیر از آنها باشد، فرمان به اطاعت مطلق از فردی میدهد که گناه میکند یا خطایی از او سر میزند؛ زیرا اطاعت از او با اطاعت از خداوند قرین شده است که این نمیتواند صحیح باشد؛ زیرا در این صورت به این معناست که خداوند ما را به اطاعت از دشمنانش و یا دستکم به معصیت خودش (پناه بر خدا) فرمان داده است!
روشن شد، کسی که بعد از پیامبر(ص) به اطاعت از آنها امر شده است، علی و فرزندان معصومش (ع) هستند و عصمت آنها از گناه، در قرآن بهصراحت ذکر شده است. خداوند متعال میفرماید: (إنَّمَا یرِیدُ اللَّهُ لِیذْهِبَ عَنکمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَیتِ وَیطَهِّرَکمْ تَطْهِیراً)؛[۵۷] (خداوند میخواهد پليدی را از شما اهلبیت دور کند و شما را چنانکه بايد، پاک سازد).
همانگونه که بسیاری از مفسرین توضیح دادهاند پیامبر(ص) بهصراحت اعلام فرموده است که منظور از اهلبیت، علی، فاطمه، حسن و حسین(ع) میباشد.[۵۸]
پیامبر(ص) در حجةالوداع در محلی بنام غدیرخم هنگام ظهر فرمود: (أیها الناس الست أولى بکم من أنفسکم؟ قالوا بلى یا رسولالله. قال فمن کنت مولاه فهذا علی مولاه؛ اللهم، وال من والاه وعاد من عاداه وانصر من نصره واخذل من خذله، و ادر الحق معه حیثما دار)؛[۵۹] (ای مردم آیا من از شما بر خودتان اولیتر نیستم؟ گفتند: آری ای رسول خدا. فرمود: پس هرکس من مولای او هستم، علی مولای اوست؛ خدایا، برای کسانی که یاریاش کنند، یار باش و با دشمنانش، دشمن؛ آنان که او را پیروز گردانند، پیروز گردان و کسانی که او را رهایش کنند، رها بفرما؛ و به هر سمت که رو کند، حق را به همان سمت بگردان).
در این حدیث، پیامبر(ص) ولایت حضرت علی(ع) بعد از خودش را ثابت میکند. پیامبر(ص) بر مؤمنین از خودشان سزاوارتر است و این حدیث از پیامبر(ص) متواتر و منبع آن در دهها کتاب از کتابهای مسلمانان آمده است؛ آورده شده است که پیامبر(ص) پس از خطبهاش در حجةالوداع در محلی بنام غدیرخم از مسلمانان خواست تا با حضرت علی( بیعت کنند و در آن هنگام ابوبکر و عمر با ایشان بیعت نمودند و با [لقب] امیرالمؤمنین، به او سلام دادند. [۶۰]. از ما و همچنین از آنها خواهند پرسید؛ روزی که نه مال و نه فرزندان هیچ نفعی ندارند، مگر آنان که با قلبی سلیم به پیشگاه خداوند حاضر شوند.
اما در مورد امامان از نسل حضرت علی(، پیامبر( [در حدیثی] به نقل از جابربن عبدالله انصاری(تکتک آنها را ذکر فرمود. گفت هنگامیکه خداوند فرمود: (یا أَیهَا الَّذِینَ آمَنُواْ أَطِیعُواْ اللّهَ وَأَطِیعُواْ الرَّسُولَ وَأُوْلِی الأَمْرِ مِنکمْ فَإِن تَنَازَعْتُمْ فِی شَیءٍ فَرُدُّوهُ إِلَى اللّهِ وَالرَّسُولِ إِن کنتُمْ تُؤْمِنُونَ بِاللّهِ وَالْیوْمِ الآخِرِ ذَلِک خَیرٌ وَأَحْسَنُ تَأْوِیلا)؛[۶۱] (ای کسانی که ايمان آوردهايد، از خدا اطاعت کنيد و از رسول و اولوالأمر خويش فرمان بريد و چون در امری اختلاف کرديد اگر به خدا و روز قيامت ايمان داريد، به خدا و پيامبر رجوع کنيد که خير شما در اين است و سرانجامی بهتر دارد)، به محضر پیامبر(ص) عرض کردم: ای رسولالله، خدا را شناختیم و اطاعتش کردیم و شما را شناختیم و اطاعتتان کردیم، اما اولوالأمر که خداوند ما را به اطاعتشان دعوت میکند چه کسانی هستند... فرمود: (هم خلفائی یا جابر وأولیاء الأمر بعدی أولهم أخی علی(ع) ثم من بعده الحسن(ع) ثم ولده الحسین(ع) ثم علیبن الحسین(ع) ثم محمدبن علی(ع) و ستدرکه یا جابر فإذا أدرکته فأقرأه من السلام. ثم جعفربن محمد(ع) ثم موسىبن جعفر(ع) ثم علیبن موسىالرضا(ع) ثم محمدبن علی(ع) ثم علیبن محمد(ع) ثم الحسنبن علی(ع) ثم محمدبن الحسن(ع) یملئ الأرض قسطاً وعدلاً کما ملئت جوراً و ظلماً)؛[۶۲] (ای جابر، آنها جانشین و اولیای امر پس از من هستند؛ اولینِ آنها برادرم علی(ع) سپس فرزندانش حسن و حسین(؛ پس از آنها علیبن الحسین(ع)، محمدبن علی(ع) و عمر تو تا زمان او کفاف خواهد داد، چون او را دیدی، سلام مرا به او برسان؛ پس از او جعفربن محمد(ع)، موسیبن جعفر(ع)، علیبن موسی الرضا(ع)، محمدبن علی(ع)، علیبن محمد(ع)، حسنبن علی(ع) و محمدبن الحسن(ع) که با آمدنش دنیا را پر از عدل و داد میکند، پسازآنکه پر از ظلم و جور گشته است).
همانطور که پیامبر(ص) در مورد حسین (ع) فرموده است: (این فرزندم حسین، امام، پسر امام و برادر امام است و پدرِ نُه امام میباشد که نهمین آنها قائم آنها و برترینشان است). [۶۳]
سورۀ قدر نیز گواهی بر امامت آنهاست و فرود آمدن امر همراه با ملائکه و روح بر آنها در شب قدر، پس از رحلت پیامبر اسلام(ص) گواه بر آن میباشد؛ وگرنه پس از رحلت پیامبر(ص)، تمام میشد که این باطل است.
پس از پیامبر(ص) شب قدر همچنان باقی است و در ده شب آخر ماه رمضان قرار دارد.[۶۴]
دلایل امامت حضرت علی و فرزندانش(ع) که معصوم هستند، بعد از پیامبر(ص) بسیار است. آنچه ذکر کردم طرفهای بیش نیست و از این بابت از خداوند و رسولش و ائمۀ اطهار(ع) و مؤمنان پوزش میطلبم؛ بنابراین هیچ عذر و بهانهای برای کسیکه از راه آنها منحرف میشود و راه غاصبین حقشان را در پیش میگیرد، باقی نمیماند؛ درحالیکه او میداند امامت مخصوص آنهاست و نه برای او و او هیچ حقی در این زمینه نداشته است. امیر مؤمنان( میفرماید:
(أما والله لقد تقمصها فلان (یعنی ابیبکر) وانه لیعلم أن محلی منها محل القطب من الرحی ینحدر عنی السیل و لا یرقى جذاء أو اصبر على طخیة عمیاء یهرم فیها الکبیر ویشیب فیها الصغیر و یکدح فیها المؤمن حتى یلقى ربه فرأیت أن الصبر على هاتا أحجى فصبرت و فی العین قذى وفی الحلق شجى أری تراثی نهبا حتى مضى الأول لسبیله فأدلى بها إلى فلان (یعنی عمربن الخطاب) بعده ثم تمثل قول الأعشى:
شتان ما یومی على کورها ... و یوم حیان أخی جابر
فیا عجبا بینما هو یستقیلها فی حیاته (حیث أن أبا بکر قال علی المنبر أقیلونی فلست خیرکم وعلی فیکم) إذ عقدها الآخر بعد وفاته لشد ما تشطرا ضرعیها فصیرها فی حوزة خشناء یغلظ کلامها ویخشن مسها ویکثر العثار فیها والاعتذار منها فصاحبها کراکب الصعبة أن اشنق لها خرم وان أسلس لها تقحم فمنی الناس لعمر الله بخبط وشماس (أی خروج عن صراط الله المستقیم؛ لان عمر اخذ یحلل و یحرّم علی هواه فحرم متعتی النساء و الحج و رفح حی علی خیر العمل من الآذان و تخبط فی المواریث تخبط العشواء) وتلون واعتراض، فصبرت على طول المدة وشدة المحنة حتى إذا مضى لسبیله جعلها فی جماعه زعم أنی أحدهم فیا لله وللشورى ومتى اعترض الریب فی مع الأول منهم (یعنی أبابکر) حتی صرت اقرن إلى هذه النظائر (تحقیراً لشأنهم) لکنی أسففت إذ أسفوا وطرت إذ طاروا فصغى رجل منهم لضغنه (سعدبن أبی وقاص) ومال آخر لصهره (أی عبد الرحمنبن عوف) مع هن وهن (یشیر إلی وضاعة القوم) إلى أن قام ثالث القوم نافجا حضنیه بین نثیبه ومعتلفه (یشیر إلى عثمان ویمثله بالدابة التی لیس لها همّ إلا العلف والروث) وقام معه بنو أبیه (أی بنو أمیة لعنهم الله وهم الشجرة الملعونة فی القرآن) یخضمون مال الله خضمة الإبل نبتة الربیع إلى انتکث فتله وأجهز علیه عمله وکبت به بطنته (أی قتلته بطنه الملیئة بمال الله المغصوب) فما راعنی إلا والناس کعرف الضبع إالیَّ ینثالون علیَّ من کل جانب حتى لقد وطئ الحسنان وشق عطفای مجتمعین حولی کربیضة الغنم فلما نهضت بالأمر نکثت طائفة ومرقت أخرى وقسط آخرون کأنهم لم یسمعوا کلام الله حیث یقول: (تلْک الدّارُ اْلآخِرَةُ نَجْعَلُها لِلَّذینَ لا یریدُونَ عُلُوًّا فِی اْلأَرْضِ وَلا فَسادًا والْعاقِبَةُ لِلْمُتَّقینَ).[۶۵]
بلى والله لقد سمعوها ووعوها ولکنهم حلیت الدنیا فی أعینهم وراقهم زبرجها.
أما والذی فلق الحب وبرأ النسمة لولا حضور الحاضر وقیام الحجة بوجود الناصر وما اخذ الله على العلماء أن لا یقاروا على کضة ظالم ولا سغب مظلوم لألقیت حبلها على غاربها ولأسقیت آخرها بکاس أولها ولألفیتم دنیاکم هذه ازهد عندی من عفطة عنز).[۶۶]
(آگاه باشید، به خدا سوگند که فلانی [منظور أبوبکر] خلافت را چون جامهاى بر تن کرد، درحالیکه نیک مىدانست که جایگاه من نسبت به آن، چونان محور است به آسیاب؛ سیلها از من فرو مىریزد و پرنده را یاراى پرواز به قلۀ رفیع من نیست؛ پس میان خود و خلافت پردهاى آویختم و از آن چشم پوشیدم و به دیگر سو گشتم و رخ برتافتم. در اندیشه شدم که با دست شکسته بتازم یا بر آن فضاى ظلمانى شکیبایى ورزم؛ فضایى که بزرگسالان در آن سالخورده شوند و خردسالان به پیرى رسند و مؤمن، همچنان رنج کشد تا به لقاى پروردگارش نائل آید. دیدم شکیبایى در آن حالت خردمندانهتر است و من طریق شکیبایى گزیدم، در حالى که همانند کسى بودم که خاشاک به چشمش رفته و استخوان در گلویش مانده باشد. مىدیدم که میراث من به غارت مىرود؛ تا آن نخستین، به سراى دیگر شتافت و مسند خلافت را به دیگرى واگذاشت [منظور عمربن خطاب]، بعد از او تمثیلی از این سخن شاعر نابینا بود:
چه فرق بزرگى است میان زندگى من بر پشت این شتر/ و زندگى حیان، برادر جابر
اى شگفتا، در آن روزها که زمام کار را به دست گرفته بود، همواره مىخواست که مردم معافش دارند [در آن زمان ابوبکر بالای منبر میگفت تا زمانی که علی میان شماست من شایستۀ شما نیستم]؛ ولى در سراشیب عُمْر، عَقد آن عروس را بعد از خود به دیگرى بست. بنگرید که چگونه دو پستانش را، آن دو، میان خود تقسیم کردند و شیرش را دوشیدند؛ پس خلافت را به عرصهاى خشن و ناهموار افکند؛ عرصهاى که درشتىاش پاى را مجروح مىکرد و ناهموارىاش، رونده را به رنج مىافکند. لغزیدن و به سر درآمدن و پوزش خواستن فراوان شد. صاحب آن مقام، چونان مردى بود سوار بر اشترى سرکش که هرگاه مهارش را مىکشید، بینىاش مجروح میشد و اگر مهارش را سست مىکرد، سوار خود را هلاک مىساخت [منظور، خروجشان از صراط مستقیم خداوند است؛ چراکه عمر به سلیقۀ خود، حلال را حرام و حرام را حلال میکرد؛ که نتیجۀ آن تحریم ازدواج موقت و حج و حذف عبارت «حیّ على خیرالعمل» از اذان بود]. به خدا سوگند که در آن روزها مردم، هم گرفتار خطا بودند و هم سرکشى، هم دستخوش بىثباتى بودند و هم اعراض از حق؛ و من بر این زمان دراز درگرداب محنت، شکیبایى مىورزیدم تا او نیز به جهان دیگر شتافت و امر خلافت را در میان جماعتى قرار داد که مرا هم یکى از آن قبیل مىپنداشت؛ و پناه بر خدا از این شورا! که چگونه در منزلت و مرتبت من نسبت به خلیفۀ نخستین [منظور أبابکر] تردید روا داشتند که اینک با چنین مردمى همسنگ و همطرازم شمارند [تحقیر جایگاه آنها]. هرگاه چون پرندگان، رو به زمین شیرجه میزدند یا بال زده و پرواز میکردند، من راه مخالفت نمىپیمودم و با آنان همراهى مىنمودم. یکى از ایشان کینۀ دیرینهاى را که با من داشت [منظور سعدبن ابیوقّاص] یاد آورد و آن دیگر [منظور عبد الرحمنبن عوف] نیز از من روى بتافت و به داماد خود گرایش یافت و کارهاى دیگر کردند که من از گفتنشان کراهت دارم [اشاره به فرومایگی قوم]. آنگاه سوّمى برخاست، در حالى که از پرخوارگى، باد به پهلوها افکنده بود و چونان چهارپایی که همّى جز خوردن در اصطبل نداشت [اشاره به عثمان و او را به چهارپایی تشبیه میفرماید که فکری جز خوردن و چریدن ندارد]. خویشاوندان پدریاش با او همدست شدند [منظور بنی امیه لعنت خدا بر آنها باد یا همان شجرۀ خبیثهای که در قرآن آمده است] و مال خدا را چنان با شوق و میل فراوان خوردند که اشتران، گیاه بهارى را؛ تا سرانجام، آنچه را تابیده بود، باز شد و کردارش، قتلش را در پى داشت و شکمبارگیاش به سر درآوردش [منظور، شکمش که پر از مال غصبی خداوند بود او را به هلاکت رساند]. به ناگاه، دیدم که انبوه مردم روى به من نهادهاند، انبوه چون یالهاى کفتاران، گرد مرا از هر طرف گرفتند، چنان که نزدیک بود استخوانهاى بازو و پهلویم را زیر پاى فروکوبند و رداى من از دو سو بدرید. چون رمۀ گوسفندان مرا دربرگرفتند؛ اما هنگامى که زمام کار را به دست گرفتم جماعتى از ایشان عهد خود را شکستند و گروهى از دین بیرون شدند و قومى همدست ستمکاران گردیدند. گویى، سخن خداى سبحان را نشنیده بودند که مىفرماید: (سراى آخرت از آنِ کسانی است که در زمین، نه برترى مىجویند و نه فساد مىکنند و سرانجام نیکو از آنِ پرهیزگاران است).
آرى، به خدا سوگند که شنیده بودند و به خاطر سپرده بودند، ولى دنیا در نظرشان آراسته جلوه کرده و زر و زیورهاى آن فریبشان داده بود.
بدانید، سوگند به کسى که دانه را شکافت و جانداران را آفرید، اگر انبوه آن جماعت نمىبود و با وجود ناصر، حجت تمام نمیشد و خدا از عالمان پیمان نگرفته بود که در برابر شکمبارگى ستمکاران و گرسنگى ستمکشان خاموشی نگزینند، افسارش را بر گردنش مىافکندم و رهایش مىکردم و در پایان با آن، همان میکردم که در آغاز کرده بودم و مىدیدید که دنیاى شما نزد من، از عطسۀ مادهبزى هم کمارجتر است).
امام علی( همچنین فرمود: (ای مردم، سخن مرا بشنوید و در آن تعقل کنید که زمان جدایی نزدیک است. من امام مردم و وصی بهترین خلیفه و همسر برترین زنان امت و پدر عترت طاهره و ائمۀ هدایتگر میباشم. من برادر رسول خدا(ص) و وصی او و ولی او و وزیر او و انتخابشدۀ او و حبیب او و دوست او هستم. من امیرالمؤمنین، پیشوای پیشانی سفیدان و آقای اوصیا هستم. جنگ من، جنگ خدا و صلح من، صلح خدا و اطاعت از من، اطاعت از خدا و ولایت من، ولایت خداست. شیعیان من، اولیای خدا و انصار من، انصار خدا هستند. قسم به خداوندی که مرا آفرید درحالیکه چیزی نبودم، حافظان اصحاب رسول خدا(ص) میدانند که ناکثین و قاسطین و مارقین بر زبان نبی امّی، ملعون هستند و ناامید است هرکه افترا ببندد).[۶۷]
زمانی که خلافت به دست أمیرمؤمنان افتاد سعی کرد تا مسلمانان را بهسوی خداوند هدایت کند و آنها را از تاریکیها بهسوی نور رهایی بخشد و عدل و داد را بگستراند، آن هم بعد از انتشار ظلم به دست والیان عثمان؛ اما این چگونه میسر بود، درحالیکه مردم، بندگان دنیا شده بودند و دین، تنها لقلقۀ زبانشان بود، مگر تعداد کمی که به عهد خدا وفادار ماندند؛ و این چگونه میسر میشد وقتی که پسر ابیسفیان، فرمانده ارتش کفر و فرزند هند خورندۀ جگر حمزۀ سیدالشهدا، بر تخت سلطنت نشست و روزهای بسیار را در جهاد با ناکثین، قاسطین و مارقین که لعنت خدا بر آنها باد سپری کرد؛ تا بر کسی پوشیده نباشد که ایشان(ع) حق خویش را بر همه آشکار ساخت و مردم را به صراط مستقیم خداوند رهنمون ساخت تا حجتی برای دوری مردم از ائمه باقی نمانده باشد؛ اما مردم او را واگذاشتند و به یاریاش نشتافتند. سرانجام معاویه که لعنت خدا بر او باد، امام حسن( را شهید کرد و یزید که لعنت خدا بر او باد، امام حسین( را به شهادت رساند و جز هفتاد و اندی نفر، کسی به یاری امام حسین( نشتافت؛ درحالیکه او پنجمین نفر از اصحاب کساء و سید جوانان اهل بهشت و آخرین نوۀ دختری رسول خدا(ص) بر زمین و سومین وصی رسول خدا(ص) بود. باید بدانید که در زمان امام حسین( مسلمانان در چه حدی از خضوع و تسلیم شدن در برابر طاغوت بودند؛ تا به این حد که ذریۀ رسول خدا(ص) با قربانی کردن خود به مسلمانان هشدار داد که آنها از دین دور گشته و از ولایت خدا خارج و با خضوع در برابر یزید و امثال او که لعنت خدا بر آنها باد، به ولایت طاغوت و شیطان وارد شدهاند.
بعد از امام حسین(، اوصیای پیامبر خدا(ص) جهاد در راه خدا را ادامه دادند و مردم را بر دین اسلامی که پیامبر خدا حضرت محمد(ص) آورده بود دعوت کردند؛ برخلاف خواست طاغوتها که بر این امت مسلط شده بودند. خون امام حسین( اثر بزرگی در بازگشت مسلمانان به ولایت خداوند سبحانومتعال داشت. از آن زمان، تشکیلات اسلامی مردمی به رهبری خاندان پیامبر(ع) که نشانگر اسلام ناب محمدی است شروع شد و ایشان(ع) دعوت در راه خداوند را ادامه دادند؛ و از سوی دیگر، طاغوتیان، کسانی را از بین افرادی که دنیا را از راه دین طلب میکردند، برای یاری خود پیدا میکردند.
اوصیای پیامبر(ع) نهایت آزار و اذیت را تحمل کردند و شیعیانشان به قتل رسیدند و طاغوتها با این امت، همان کارهایی را کردند که فرعون با بنیاسرائیل میکرد: بریدن دستها و پاها و مصلوب شدن بر تنۀ درخت خرما؛ اما حق را اهلی است و هرچه بیشتر مؤمنین را مورد آزار و اذیت قرار میدادند دوستداران حق بیشتر میشد و هزاران نفر به تشیّع روی میآوردند.
هنگامیکه امامت به آخرین وصی پیامبر(ع) رسید، خداوند اراده فرمود تا او را حفظ کند؛ او را از چشم طاغوتیان غایب کرد تا او را نیز همانند پدرانش(ع) به قتل نرسانند. رهبری امت اسلامی بیش از هفتاد سال توسط نوّابان امام( صورت گرفت؛ کسانی که از بهترین مؤمنین خالص بودند که میتوانستند با ایشان( رابطۀ مستقیم داشته باشند. آنان نامههای مسلمانان را برای امام( میبردند و پاسخها و توجیهات ایشان(ع) را برایشان میآوردند.
زمانی که این مدت به پایان رسید، خواست خدا بر آن شد که امام( به مدت طولانی از نظرها غایب باشد؛ تا زمانی که نسلی در این امت به وجود آید که برای یاری او و یاری دین خدا تا غالب شدن دین خدا بر تمام ادیان، آمادگی لازم را داشته باشند. از امام( و اجداد ایشان برخی روایات آمده است که از آنها این چنین برداشت میشود که رهبران دینی و دنیوی امت اسلامی، کسانی هستند که احادیث آنها را نقل میکنند. برخی تفسیر کردهاند که راویان حدیث، فقهای عادل در زمان غیب ایشان( هستند و این در زمانی است که نائب خاص امام( که احکام و دستوراتش را به مؤمنین منتقل کند، وجود نداشته باشد. اما زمانی که ایشان( فرستادهای از طرف خود بفرستد، اطاعت از او بر فقها واجب میشود و حتی یاری او برایشان واجب میشود و اگر او را تنها بگذارند و یا نافرمانیاش نمایند، از ولایت اهلبیت(ع) خارج میشوند؛ دراینصورت، اطاعت از آنها [فقها] واجب نیست، بلکه واجب، مخالفت با آنها و اطاعت از فرستادهای است که امام(ع) ارسال نموده است، میباشد.
در کتاب ذخیرۀ صالحین اثر شیخ عبدالکریم زنجانی در صفحات ۷ تا ۹ آمده است:
(اما ولایت مجتهد واجد شرایط بر فتوا، قسمتی از ولایت امام( است که خود بخشی از ولایت پیامبر(ص) میباشد؛ که برگرفته از ولایت خداوند و حاکمیت الهی است.
توضیح مطلب: بدیهی است که حاکمیت خالق که تجلی قدرت او بر تمام مخلوقات است، بالاترین انواع حاکمیت و محکمترین ولایت است. از مشتقات این ولایت الهی و حاکمیت ربّانی، ولایت پیامبر خدا(ص) میباشد که در این آیه ذکر شده است: (النَّبِيُّ أَوْلَى بِالْمُؤْمِنِينَ مِنْ أَنفُسِهِمْ)؛[۶۸] (پیامبر نسبت به مؤمنان از خودشان سزاوارتر است)؛ سپس از ولایت پیامبر خدا(ص)، ولایت امام علی( مشتق شد، همانگونه که رسول خدا(ص) در حدیث غدیر اشاره فرمود و به طرق صحیح و متواتر از طریق منابع شیعه و سنّت نقل شده است. پیامبر خدا(ص) با این سخن خود برای ولایت امام علی( زمینهسازی نمود: (آیا من نسبت به مؤمنین از خودشان صاحباختیارتر نیستم؟ گفتند: بله. ادامه داد: هرکس که من مولا وآقای اویم، علی مولا وآقای اوست...).[۶۹] این زمینهسازی یک دلیل قطعی از پیامبر(ص) است که میخواهد اولین معنا از کلمه (مولا) را روشن کند، یعنی ولایت امام علی( فرعی از ولایت پیامبر(ص) و از آن نوع میباشد.
آنچه از احادیث بسیار برداشت میشود، این است که امام علی( حجت خدا بر مردم است و او( حاکمیتی مطلق بر همگان دارد که از طرف خداوند متعال اعطا شده است. این ولایت، اصل مذهب است و مذهب بر این اصل بنا گذارده شده است. یکی از فروع ولایت امام(، ولایت فقیه جامع الشرایط بر فتوا میباشد که از تفسیری که منصوب به امام حسن عسکری( است بهطور خلاصه با این عبارت برداشت میشود: (واما اگر فقهایی باشند که مسلط به نفس خود، محافظ دینش، مخالف با هوای نفسش، مطیع امر امام زمان خود باشد، عوام میتوانند از ایشان تقلید کنند).[۷۰]
امام( حقیقت مخالفت با هوای نفس را در حدیث دیگری بیان فرموده که شیخ طبرسی آن را در کتاب احتجاج به استناد از امام هشتم، امام رضا( روایت کرده است. امام رضا(ع) فرمود: (امام علیبن حسین(ع) فرمود: اگر دیدید مردی را که مقامش بالا رفت و خوب باقی ماند و در منطقۀ خویش معروف شد و در حرکاتش فروتنی و از خودگذشتگی دیدید، کمی تأمّل کنید؛ زیرا چه بسیارند کسانی که به دلیل ضعف، از دنیا عاجزند و به دلیل ضعف نیّت و ترس از رسوایی و ضعف قلبشان، از محارم اجتناب میکنند و انتصابات دینی را بهعنوان تلهای قرار میدهند و با دینداری و ظاهرسازی پسندیده، مردم را فریب میدهند و اگر توانایی انجام حرام را داشته باشند، بدانید که انجام میدهند. اگر دیدید مردی به مال حرام دست نمیزند کمی درنگ کنید، زیرا شهوتهای مردم مختلف است؛ هرچند که به مال حرام که در اختیارش باشد حتی اگر زیاد باشد، دست نمیزند؛ بلکه خود را مشغول اعمال قبیحی میکند که از آنها حرام برمیآید. اگر دیدید که از آن مال حرام گذشت میکند، شما را به اشتباه نیندازد. منتظر باشید که عقلش او را به کجا میبرد، زیرا خیلیها، همۀ این موارد را ترک کردند ولی به عقل سلیم برنگشتند. این شخص آنچه را که با نادانیاش خراب میکند بیشتر از چیزی است که با عقلش اصلاح میکند. اگر دیدید کاری از روی عقل سلیمش انجام داد باز تأمل کنید واشتباه نکنید، صبر کنید و ببینید که آیا هوای نفس بر عقلش حاکم است یا عقلش بر هوای نفس؟ علاقۀ او به ریاستهای باطل و پرهیزگاریاش در آن چگونه است؟ بعضی از مردم، دنیا و آخرت را از دست دادهاند، زیرا دنیا را برای دنیا ترک کردهاند و لذت ریاست باطل را بهتر از اموال و نعمتهای حلال میبینند و برای طلب ریاست باطل تمام اینها را ترک میکنند؛ حتی اگر به آنها بگویند تقوای به خدا پیشه کنید، عزت را در پلیدی میبینند و عاقبت گرفتار جهنم میشوند و چه بد جایگاهی است! شروع به کارهای نادرست میکند و این کارهای باطل او را بیشتر به زوال سوق میدهد؛ تا آنجا که به بدترین خصلتهای پست برسد؛ و خداوند او را رها میکند تا هرچقدر که میتواند در طغیانش فرو رود. او حلال خدا را حرام و حرام خدا را حلال میکند. آنچه از دنیا از دست میدهد برایش اهمیتی ندارد تا فقط ریاستی که برایش مشقت کشیده است، باقی بماند. آنها مورد عذاب و لعنت خداوند قرار میگیرند و خداوند برایشان عذابی سخت در نظر گرفته است؛ اما بهترین مردم کسی است که هوای نفس خود را مطیع امر خدا گرداند و قوایش را در اختیار رضای خدا قرار دهد و عزت ابدی را در ذلت ظاهری با حق ببیند تا در عزت داشتن در باطل. خودش میداند، احتمال کمی دارد که رضای نفس، او را به نعمت دائمی در خانهای که از بین نمیرود برساند و اگر هوای نفسش را پیروی کند به بسیاری ضررها و به عذابی که پیوسته است و پایانی ندارد، میرسد. این چنین مردی، بهترین مرد است، به او تمسّک جویید و به سنتش اقتدا کنید تا به خدایتان نزدیک شوید و به او متوسل شوید، زیرا خداوند دعای او را مستجاب میکند و هیچ طلبی را از او رد نمیکند)؛[۷۱] و ...
بنابراین اختیارات ولایت مجتهد جامع الشرایط بر سه مقام است:
اول: مقام فتوا در مسائلی که عوام در عملشان به آن نیاز دارند. موارد فتوا، مسائل فرعی و موضوعات استنباطی است که حکم شرعی از آنها خارج میشود.
دوم: مقام قضاوت و دادن حکم در دعواها و غیره در قضاوتهای مخصوص.
سوم: مقام ولایت و تصرف در اموال و جانها که خود مرتبهای از ولایت عام است که قابل واگذاری (از طرف امام به فقیه) میباشد). [پایان سخن شیخ عبدالکریم زنجانی]
در کتاب (تهذیب الاصول من الزوائد والفضول) نوشتۀ سید عبدالأعلی سبزواری، درجزء دوم، صفحه ۱۲۸ آمده است: (اعمالی که فقیه واجد شرایط انجام میدهد فقط در فتوا واجرای حکم منحصر نمیشود، بلکه او یک حجت وجودی است حتی اگر سکوت اختیار کند؛ زیرا خداوند در روز قیامت از آن بهعنوان حجت استفاده میکند. او در بارگاه الهی از جهل و نادانی مردم شکایت میکند؛ از اینکه کسی برای فهم احکام نزد او نمیآمد. در حدیثی آمده است که: (سه شخص در روز قیامت نزد خداوند شکایت میکنند: عالِمی که از او سؤال نشده است... ادامۀ حدیث)؛ همچنین دارای ولایت نظمبخشی میباشد، یعنی نظم بخشیدن در زندگی بشر و سیاست که این نظم بر مبنای نظم الهی است، به شرطی که بر تمام امور مسلط و دستش در حکومت از هر لحاظ، باز باشد). [پایان سخن سید عبدالأعلی سبزواری]
بنابراین آنچه بر مسلمانان در زمان غیبت واجب است یاری نمودن دین با تمکین نائب خاصی است که امام( فرستاده است و یا در صورت نبودن نائب خاص امام، تمکین دادن فقیه واجد شرایط عادل و زاهد، با بازگذاشتن دست او در حکومت از هر حیث و جهت، میباشد؛ همانطور که امروزه واجب است علما با طاغوتها بجنگند، زیرا این جنگ در این زمان، جهاد دفاعی از سرزمین اسلامی است. طاغوتیانی که سعی در محو کردن کامل اسلام و بازگرداندن سرزمینهای اسلامی به جاهلیت دارند؛ همانگونه که یزید که لعنت خداوند بر او باد در زمان امام حسین( انجام داد؛ حتی از این بدتر، کشورهای اسلامی پر شده است از بتها و تصاویر؛ و احترام و مقدس شمردن آنها را بر مسلمانان واجب دانستند، زیرا این بتها و عکسها بیانگر شخصیت شیطانی خودشان است که این خود از بارزترین مصداقهای شرک به خداوند است؛ پس بر عالِم واجب است که علمش را اظهار کند، جهاد نماید و مجاهدین را یاری نماید حتی اگر در حد فتوا دادن و رسانیدن این فتواها به جامعه و بالا بردن سطح فرهنگ دینی اجتماع باشد.
اما علما یا بهتر است بگوییم جاهلان، زیرا طبق آنچه از اهلبیت(ع) وارد شده است، عالم بیعمل در حقیقت جاهل است؛[۷۲] کسانیکه در دهلیزهای تاریک، زندگی گزیدهاند و حتی خود را مکلّف نمیدانند که از احوال مسلمین باخبر شوند یا هیچ حرکت دینی اسلامی حقیقی که نمودی در جامعه داشته باشد یا حتی حرکتی کوچک [انجام دهند]؛ اینان، هیچ ارتباطی بین خود و فرقۀ نجاتیافته حس نمیکنند. اینان در روز قیامت، خود را با روی سیاه در دهلیزهای تاریک پیدا میکنند. پیامبر(ص) چیزی بیان فرمود که همین معنا را میرساند: (شریرترین مردم در روز قیامت، عالِمی است که از علمش سودی نبرده باشد).[۷۳]
آنچه گذشت بیان میدارد که دین اسلام یک نظریۀ سیاسی کامل، هم از نظر قانونگذاری و هم اجرای آن میباشد و بر مسلمانان است که آن را رها نکنند؛ چراکه کاملترین نظریۀ سیاسی است که بشریت شناخته است و هیچ نظریۀ سیاسی دیگری همسطح آن پیدا نشده است؛ زیرا خداوند سبحان متعال علیم حکیم، وضعکننده و بنیانگذار آن است. اجرای آن برعهدۀ پیامبر(ص) و بعد از او، امام معصوم( و بعد از او در زمان غیبت امام( و نبودن نائب خاص از جانب ایشان، فقیه ربّانی جامعالشرایط عادل و زاهد در دنیا، میباشد؛ والحمدلله وحده.
* * *
پاورقیها
- ↩[۳۸] مائده:۵۰
- ↩[۳۹] مائده: ۴۴
- ↩[۴۰] مائده: ۴۵
- ↩[۴۱] مائده: ۴۷
- ↩[۴۲] - نساء: ۳۴
- ↩[۴۳] احمد با سند در مسند روایت نموده است: رسول خدا ( فرمود: (دین، پیوسته پابرجا خواهد بود تا دوازده خلیفه از قریش باشند). ج ۵، ص ۸۶؛ همچنین از جابربن سمره روایت شده است که گفت: شنیدم که رسول خدا ( در حجةالوداع فرمود: (تا زمانی که دوازده خلیفه از امت من حضور دارند، بر اثر کسی که به ظاهر با آن دشمنی کند و یا کسی که مخالفت بورزد و یا از آن جدا شود، به این دین آسیبی نمیرسد). گفت: سپس چیزی فرمود که من نفهمیدم؛ از پدرم پرسیدم چه فرمود؟ گفت: فرمود: (همۀ آنها از قریش هستند). ج ۵، ص ۸۷. مسلم در صحیحش، ج ۶، ص ۳، همین حدیث را با کمی اختلاف روایت کرده است؛ و ابو داوود هم در سننش با مطالبی اضافیتر، روایت نموده است. رجوع کنید به سنن ابو داوود: ج ۲، ص ۳۰۹؛ و به این ترتیب در سایر منابع نیز روایت شده است که خلفای بعد از پیامبر دوازده نفر هستند.
- ↩[۴۴] نساء: ۵۴-۵۵
- ↩[۴۵] جاثیه: ۲۳.
- ↩[۴۶] شرح نهج البلاغه ابن ابیالحدید: ج ۱، ص ۱۸؛ احکام قرآن ابن عربی: ج ، ص ۴۳؛ تفسیر قرطبی: ج ۱۵، ص ۱۶۲؛ مستصفی غزالی: ص ۱۷۰؛ تاریخ دمشق: ج ۵۱، ص ۳۰۰.
- ↩[۴۷] اقتصاد طوسی: ص ۲۰۳؛ النکت اعتقادی مفید: ص ۴۱؛ یقین ابن طاووس: ص ۳۱۲؛ بحار الانوار: ج ۳۷، ص ۱۱۱.
- ↩[۴۸] رسایل دهگانه طوسی: ص ۹۷؛ حاکم حسکانی در شواهدالتنزیل روایت نموده است: اَنَس گفت: ستارهای در زمان رسول الله ( فروافتاد. ایشان ( فرمود: (به این ستاره نگاه کنید، به هر خانهای که فروافتاد، خلیفۀ بعد از من است). نگاه کردیم و دیدیم که در خانۀ علیبن ابیطالب سقوط کرد. گروهی گفتند: محمد به خاطر دوستی با علی، گمراه شده است. خداوند نازل فرمود: (وَالنَّجْمِ إِذَا هَوَى * مَا ضَلَّ صَاحِبُکمْ وَمَا غَوَى * وَمَا ینطِقُ عَنِ الْهَوَى * إِنْ هُوَ إِلَّا وَحْی یوحَى(؛ (سوگند به ستاره هنگامي که افول ميکند * که یار شما نه گمراه شده و نه به راه کج رفته است * و هرگز از روي هواي نفس سخن نميگويد! * آنچه ميگويد چيزي جز وحي که بر او نازل شده نيست!): شواهدالتنزیل: ج ۲، ص ۲۷۶.
- ↩[۴۹] ینابع المودة: ج ۱ ص ۱۱۲؛ رسایل دهگانه طوسی: ص ۹۷ و همچنین با مقدار اختلاف در منابع بسیاری ذکر شده است.
- ↩[۵۰] مسند احمد: ج ۱ ص ۱۷۹ و ج ۶ ص ۳۹۶؛ صحیح مسلم: ج ۷ ص ۱۲۰؛ بخاری با کمی اختلاف نقل نموده است: ج ۴ ص ۲۰۸.
- ↩[۵۱] آل عمران: ۶۱.
- ↩[۵۲] ایشان ( به این آیه اشاره میفرمایند: (إِنَّ إِبْرَاهِیمَ کانَ أُمَّةً قَانِتًا لِلّهِ حَنِیفًا وَلَمْ یک مِنَ الْمُشْرِکینَ( (ابراهيم [به تنهايي] امتي بود مطيع فرمان خدا؛ خالي از هرگونه انحراف؛ و از مشرکان نبود). نحل: ۱۲۰.
- ↩[۵۳] آنچه فخر رازی نقل میکند، کفایت میکند: (روایت شده است که وقتی ایشان ( دلایل را برای مسیحیان نجران ارائه نمود، آنها بر جهل خویش اصرار ورزیدند. ایشان ( فرمود: (خداوند به من امر فرمود اگر حجت را نپذیرفتید با شما مباهله کنم). گفتند: ای اباالقاسم، ما بازمیگردیم و میاندیشیم و سپس به سوی تو بازمیگردیم. هنگامی که بازگشتند به بازماندگان که صاحب رأی بودند گفتند: ای عبدالمسیح، نظر تو چیست؟ گفت: (به خدا سوگند که ای مسیحیان، محمد، نبیِ فرستاده شده است و با کلام حق از یار شما به سوی شما آمده است. به خدا سوگند پیامبری با قومی مباهله نکرد، مگر اینکه دیگر پیرشان زندگی نکرد و کودکشان بزرگ نشد. پس اگر انجام دهید، نصیبتان نابودی است؛ پس منصرف شوید، جز اینکه بر دینتان و آنچه به آن اعتقاد دارید بمانید. این مرد را رها کنید و به سرزمین خود بازگردید). رسول الله ( خارج شده بود، درحالی که عبای مویین سیاهی پوشیده، حسن را دربرگرفته و دست حسین را گرفته بود، فاطمه پشت سرش راه میرفت و علی ( نیز پشت سر فاطمه؛ در حالی که ایشان ( میفرمود: (هنگامیکه خواندم، ایمن باشید). اسقف نجران گفت: (ای مسیحیان، صورتهایی را میبینم که اگر از خدا بخواهند کوهی از جایش کنده شود، از جایش کنده خواهد شد؛ مباهله نکنید که هلاک میشوید و هیچ مسیحیای تا روز قیامت بر زمین نخواهد ماند)؛ سپس گفتند: ای اباالقاسم، ما با تو مباهله نمیکنیم و بر دینت نیز اقرار نمیکنیم؛ پس ایشان که صلوات خدا بر او باد، فرمود: (حال که از مباهله منصرف شدید، مسلمان شوید تا هرچه برای مسلمین است برای شما باشد و بر شما باشد هر چه بر مسلمانان است). قبول نکردند؛ پس فرمود: (شما را به جنگ دعوت میکنم). گفتند طاقت جنگ با عرب را نداریم ولی با تو مصالحه میکنیم که با ما جنگ نکنی و از دینمان بازنگردانی و درعوض، هر سال دو هزار دست لباس میدهیم: هزارتا در صفر و هزارتا در رجب به اضافۀ سیصد زرۀ آهنی. با ایشان مصالحه نمود و فرمود: (قسم به کسی که جانم به دست اوست، هلاکت بر اهل نجران سایه افکنده بود؛ و اگر لعنت میشدند به صورت میمون و خوک، مسخ میگردیدند و بر آنها از بیابان آتشی شعلهور میشد و نجران و اهلش ریشهکن میشدند، حتی پرندگان روی درختانشان و حال تمام مسیحیان به اینگونه میشد تا همگی هلاک میشدند...). تفسیر رازی: ج ۸، ص ۸۵.
- ↩[۵۴] مائده: ۵۵
- ↩[۵۵] بزرگان علمای عامّه (سنیها) به صراحت بیان نمودهاند که این آیه در شأن علی ( نازل شده است. آنچه حاکم حسکانی و فخر رازی از قول ابوذر غفاری روایت میکنند، ما را کفایت میکند که گفتند: در روزی از روزها، نماز ظهر را با رسول الله ( به جا میآوردم. نیازمندی در مسجد، تقاضا نمود. کسی به او چیزی نداد. نیازمند دستش را به آسمان بلند کرد و گفت: خداوندا شاهد باش که در مسجد رسول الله درخواست نمودم و کسی، چیزی به من نداد. علی در حال رکوع بود. انگشت کوچک دست راستش را که انگشتری بر آن بود به او اشاره نمود. شخص نیازمند قبول کرد و انگشتر را از انگشت کوچکش بیرون آورد. این عمل جلوی چشم پیامبر انجام گرفت. هنگامی که پیامبر( از نماز فارغ شد، سرش را به آسمان بلند کرد و فرمود: (خداوندا، برادرم موسی از تو درخواست نمود و گفت: خدایا سینهام را گشاده گردان و امرم را آسان نما و گره از زبانم بازگشا تا سخنم را بفهمند و هارون برادرم که اهل من است را وزیرم قرار بده و پشتم را به او محکم نما و او را در امر من شریک فرما؛ پس قرآن ناطق بر او نازل شد) (تو را با برادرت یاری کردیم). خدایا، من محمد، نبی و انتخاب شدۀ تو هستم. خداوندا، سینهام را گشاده گردان و کارم را آسان فرما و علی که برادر و اهل من است را وزیرم قرار بده و پشتم را به او محکم نما). ابوذر گفت: به خدا قسم کلام رسول الله ( هنوز به طور کامل منعقد نشده بود که جبرئیل بر او فرود آمد و گفت: ای محمد، گوارای تو باد آنچه خداوند در برادرت به تو ارزانی داشت. فرمود: ای جبرئیل، آن چیست؟ گفت: خداوند امر به دوستی با او تا روز قیامت فرمود و در قرآن این گونه بر تو نازل فرمود (إِنَّمَا وَلِیکمُ اللّهُ وَرَسُولُهُ وَالَّذِینَ آمَنُواْ الَّذِینَ یقِیمُونَ الصَّلاَةَ وَیؤْتُونَ الزَّکاةَ وَهُمْ رَاکعُونَ(. شواهد التنزیل: ج ۱ ص ۲۳۰؛ فخر رازی در تفسیرش: ج ۱۲ ص ۲۶.
- ↩[۵۶] نساء: ۵۹
- ↩[۵۷] احزاب:۳۳
- ↩[۵۸] احمد در مسندش روایت کرده است: شداد ابی عمار گفت: بر وائلةبن اسقع که جمعی نزدش بودند، وارد شدم. ذکر علی به میان آمد. هنگامی که ایستاد به من گفت: آیا تو را از چیزی که از رسول خدا( دیدم باخبر نکنم؟ گفتم: آری. گفت: بر فاطمه وارد شدم و جویای علی شدم، گفت: به سوی رسول الله( رفت. نشستم و منتظر شدم. رسول خدا( آمد، درحالی که همراه او علی، حسن و حسین بودند و درحالیکه همۀ آنها را با دستش گرفته بود داخل شد. علی و فاطمه جلو آمدند و پیش رویش، حسن و حسین نیز روی رانهایش نشستند؛ سپس پیراهنش یا جامهاش را روی آنها کشید و این آیه را تلاوت فرمود: (إنَّمَا یرِیدُ اللَّهُ لِیذْهِبَ عَنکمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَیتِ وَیطَهِّرَکمْ تَطْهِیراً( و ادامه داد: خداوندا، اینها اهل بیت من هستند، اینها اهل بیت من هستند. مسند احمد: ج ۴، ص ۱۰۷. مسلم در صحیحش روایت میکند: عایشه گفت: پیامبر( صبحهنگام خارج شد. بر روی وی بالاپوش مویین سیاهی بود. حسنبن علی آمد و داخل شد؛ سپس حسین آمد و با او داخل شد؛ سپس فاطمه آمد و او را داخل نمود؛ سپس علی آمد و او را داخل نمود؛ سپس فرمود: (إنَّمَا یرِیدُ اللَّهُ لِیذْهِبَ عَنکمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَیتِ وَیطَهِّرَکمْ تَطْهِیراً(. صحیح مسلم: ج ۷، ص ۱۳۰. ترمذی روایت میکند: عمربن ابی سلمه ناپسری پیامبر( گفت: (هنگامی که این آیه بر پیامبر( نازل شد: (إنَّمَا یرِیدُ اللَّهُ لِیذْهِبَ عَنکمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَیتِ وَیطَهِّرَکمْ تَطْهِیراً( پیامبر در خانۀ امّ سلمه، فاطمه، حسن و حسین را خواست و روی آنها لباسی کشید؛ پس از آنها علی آمد و روی او نیز لباس را کشید؛ سپس فرمود: (خداوندا! اینها اهل بیت من هستند. پلیدی را از آنها بزدا و کاملاً پاکشان گردان). امّ سلمه گفت: من هم با آنها هستم ای نبی خدا؟ فرمود: تو جایگاه خودت را داری و تو بر خیر هستی). سنن ترمذی: ج ۵، ص ۳۰. فخر رازی میگوید: (روایت شده از ایشان(، هنگامی که با بالاپوش مشکی خارج شد، حسن آمد و داخلش نمود. حسین آمد و داخلش نمود؛ سپس فاطمه و سپس علی آمدند؛ سپس فرمود: (إنَّمَا یرِیدُ اللَّهُ لِیذْهِبَ عَنکمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَیتِ وَیطَهِّرَکمْ تَطْهِیراً( احزاب: ۳۳. و بدان که صحت این روایت بین اهل تفسیر و حدیث، متقن است). تفسیر رازی: ج ۸، ص ۸۵. ثعلبی در تفسیرش (ج ۵، ص ۳۸) از ابن حجر نقل میکند: (و ابن حجر گفت: (إنَّمَا یرِیدُ اللَّهُ لِیذْهِبَ عَنکمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَیتِ وَیطَهِّرَکمْ تَطْهِیراً(... بیشتر مفسرین اتفاق نظر دارند که این آیه در شأن علی، فاطمه، حسن و حسین نازل شده است). صواعق المحرقة: ص ۱۴۳، ط. مصر؛ و ط. بیروت: ص ۲۲۰، باب یازدهم، در آیات وارد شده در آن، اولین آیه. میتوانید به سایر منابع نیز مراجعه نمایید.
- ↩[۵۹] عبدالرحمن احمد بکری در کتابش دربارۀ زندگی عمربن خطاب آورده است: (محمدبن احمد بیرونی خوارزمی متوفی ۴۴۰ هجری در حوادث ماه ذیحجه گفته است: امروز، هجدهم، به نام غدیرخم نامیده میشود که این نام مکانی است که پیامبر( هنگام بازگشت از حجّةالوداع در آن توقف فرمود. بار و بنهها و زینها را جمع کردند؛ درحالی که بازوی علیبن ابی طالب ( را گرفته بود، از آنها بالا رفت و فرمود: ای مردم، آیا من به شما از خودتان سزاوارتر نیستم؟ گفتند: آری. فرمود: هرکس من مولای اویم، علی مولای اوست. خداوندا، دوستان او را دوست بدار و دشمنانش را دشمن دار. آنکه یاریش کند را یاری فرما و آنکه تنهایش گذارد را تنها بگذار و هر جا او باشد، حق را به همان سو بگردان؛ همچنین روایت شده است که سرش را به سوی آسمان بلند کرد و فرمود: خداوندا، آیا سه بار ابلاغ نکردم؟). از زندگی خلیفه، عمربن خطاب: ص ۳۲۱.
- ↩[۶۰] تاریخ دمشق: ج ۴۲، ص ۲۲۰؛ بدایة و نهایة: ج ۷، ص ۳۸۶ و سایر منابع که واقعۀ غدیرخم را بیان نمودهاند.
- ↩[۶۱] نساء: ۵۹
- ↩[۶۲] نافع یومالحشر در باب یازدهم: ص ۱۱۵؛ این معنا با اندکی اختلاف در منابع زیر نیز آمده است: کمال الدین: ص ۲۸۵؛ کفایة الاثر: ص ۴۵؛ احتجاج: ج ۱، ص ۸۷ و سایر منابع.
- ↩[۶۳] نافع یوم الحشر در باب یازدهم: ص ۱۱۵؛ این معنا با اندکی اختلاف در منابع زیر نیز آمده است: رسایل دهگانه طوسی: ص ۸۹؛ نکت اعتقادی: ص ۴۳؛ بحار الانوار: ج ۳۶ ص ۳۷۲ و سایر منابع.
- ↩[۶۴] کلینی از ابوجعفر امام محمد تقى (روایت میکند که فرمود: (اى گروه شیعه، با سورۀ (انا انزلناه( (با اهل سنّت) مخاصمه و مباحثه کنید تا پیروز شوید. به خدا که آن سوره پس از پیغمبر، حجت خداى تبارک و تعالى بر مردم است. آن سوره، سرور دین شما و نهایت دانش ماست. اى گروه شیعه، با آیات (حم * وَالْکتَابِ الْمُبِینِ * إِنَّا أَنزَلْنَاهُ فِی لَیلَةٍ مُّبَارَکةٍ إِنَّا کنَّا مُنذِرِینَ(؛ (حا،میم* سوگند به این کتاب روشنگر * ما آن را در مبارک شبی نازل کردیم، ما بیم دهندهای بودهایم) مخاصمه کنید، زیرا این آیات مخصوص والیان امر امامت، بعد از پیغمبر( است. اى گروه شیعه! خداى تبارک و تعالى مىفرماید: (وَإِن مِّنْ أُمَّةٍ إِلَّا خلَا فِیهَا نَذِیرٌ(؛ (هیچ امتى نیست مگر آنکه بیمرسانى در میان آنها بوده است). شخصى گفت: اى ابا جعفر، بیم رسان امت، محمد( است. فرمود: درست گفتى؛ ولى آیا پیغمبر در زمان حیاتش چارهاى جز فرستادن نمایندگان در اطراف زمین داشت؟ گفت: نه. امام فرمود: به من بگو مگر فرستادۀ پیغمبر بیمرسان او نیست؟ چنانکه خود پیغمبر( فرستادۀ خداى عزوجل و بیمرسان او بود؟ گفت: چرا! فرمود: پس همچنین پیغمبر( براى پس از مرگ خود هم فرستاده و بیمرسان دارد؛ اگر بگویى ندارد، لازم میآید که پیغمبر آنهایى را که در صلب مردان امتش بودند، ضایع و گمراه کرده باشد. آن مرد گفت: مگر قرآن براى آنها کافى نیست؟ فرمود: چرا در صورتی که مفسرى براى قرآن وجود داشته باشد. گفت: مگر پیغمبر( قرآن را تفسیر نفرموده است؟ فرمود: چرا، تنها براى یک مرد تفسیر کرد و جایگاه آن مرد را که علىبن ابیطالب( است به امت خود گفت. مرد سائل گفت: اى ابا جعفر، این مطلبى است از ناحیۀ شیعیان که عامۀ مردم زیر بار آن نمیروند. فرمود: خدا مىخواهد که در نهان پرستش شود تا هنگام و زمانى برسد که دینش آشکار شود، همچنان که (سالهاى اول بعثت) پیغمبر( با خدیجه در نهان پرستش خدا مىکرد تا زمانى که مأمور به اعلان گشت. مرد سائل گفت: آیا شایسته است که صاحب این دین، آن را نهان کند؟ فرمود: مگر علىبن ابی طالب( از روزى که به رسول خدا( اسلام آورد آنرا نهان نکرد تا زمانى که امرش ظاهر گشت؟ گفت: آری. فرمود: کار ما نیز همچنین است تا نوشتۀ خدا مدتش برسد). کافی: ج ۱، ص ۲۴۹. همچنین روایت شده است: مردى به ابوجعفر امام محمد تقى( عرض کرد: (ای پسر پیغمبر! بر من خشم مکن. فرمود: براى چه! عرض کرد: براى آنچه میخواهم از شما بپرسم. فرمود: بگو. عرض کرد: خشم نمىکنى؟ فرمود: خشم نمىکنم. عرض کرد: بفرمایید اینکه راجع به شب قدر معتقدید که فرشتگان و جبرئیل به سوى اوصیا نازل میشوند، آیا براى آنها امرى میآورند که پیغمبر( آن را نمىدانسته یا امرى میآورند که پیغمبر( آن را میدانسته است؟ با آنکه شما میدانید که چون پیغمبر( وفات کرد، علی( تمام علوم او را فرا گرفته بود! امام فرمود: اى مرد مرا با تو چه کار است، چه شخصى تو را نزد من آورد؟ عرض کرد: سرنوشت مرا براى طلب دین نزد تو آورده است. فرمود: پس آنچه را به تو مىگویم خوب بفهم. چون رسول خدا( را به معراج بردند، فرود نیامد تا این که خداى عزوجل علم گذشته و آینده را به او آموخت. مقدار زیادى از آن علم مُجمَل و سربسته بود که تفسیر و توضیحش در شب قدر میآید. علىبن ابیطالب( هم مانند پیغمبر بود؛ علوم مجمل را میدانست و تفسیرش در شبهاى قدر میآید، مانند آنچه براى پیغمبر( بود. مرد سؤالکننده گفت: مگر در آن علوم مجمل و سربسته تفسیرش نبود؟ فرمود: چرا؛ ولى در شبهاى قدر از طرف خدای تعالى به پیغمبر( و اوصیا( نسبت به آنچه میدانند دستور میآید که چنین و چنان کن و در آن شب دستور مىگیرند که نسبت به آنچه مىدانند چگونه رفتار کنند. مرد سائل میگوید، عرض کردم: این مطلب را برایم توضیح دهید. فرمود: پیغمبر( وفات نکرد، جز اینکه علوم سربسته و تفسیر آنها را فرا گرفته بود. عرض کردم: پس آنچه در شبهاى قدر برایش میآید چه علمى بود؟ فرمود: فرمان و تسهیلى بود نسبت به آنچه مىدانست. مرد سائل گفت: پس براى ایشان در شبهاى قدر چه علمى غیر از آنچه مىدانستند پدید میآید؟ فرمود: این مطلب از چیزهایى است که ایشان مأمور به کتمانش بودند و تفسیر آنچه را پرسیدى، جز خداى عزوجل نداند. مرد سائل گفت: مگر اوصیا میدانند آنچه را که پیغمبران نمىدانند؟ فرمود: نه! چگونه میشود که وصى علمى جز آنچه به او وصیت شده است، بداند؟! مرد سائل گفت: آیا ما میتوانیم بگوییم که یکى از اوصیا چیزى میداند که وصى دیگر، آن را نمىداند؟ فرمود: نه! هیچ پیغمبرى نمیمیرد، مگر این که علمش در قلب وصیش باشد و فرشتگان و جبرئیل در شب قدر، فقط آنچه را که وصى باید میان بندگان حکم کند، فرود میآوردند. مرد سائل گفت: مگر ایشان آن حکم را نمىدانند؟ فرمود: چرا مىدانند، ولى نمىتوانند مطلبى را اجرا کنند تا این که در شبهاى قدر دستور یابند که تا سال آینده چگونه رفتار کنند. مرد سائل گفت: ای ابا جعفر، آیا من نمىتوانم این موضوع را انکار کنم؟ امام فرمود: هر که آنرا انکار کند، از ما نیست. مرد سائل گفت: اى اباجعفر، بفرمایید که آیا براى پیامبر( در شبهاى قدر علمى میآید که آن را نمىدانست؟ فرمود: این سؤال براى تو روا نیست، اما نسبت به علم گذشته و آینده، هر پیغمبر و وصیاى که بمیرد وصی پس از وى آن را مىداند و اما این علمى که تو مىپرسى خداى عزوجل نخواسته که جز خود اوصیا از آن اطلاع یابند. مرد سائل گفت: پسر پیغمبر! از کجا بدانم که شب قدر در هر سالى هست؟ فرمود: چون ماه رمضان فرا رسد، در هر شب سورۀ «دخان» را صد مرتبه بخوان؛ چون شب بیستوسوم رسد، تصدیق آنچه را که پرسیدى مىبینى). کافی: ج ۱، ص ۲۵۱؛ و میتوانید به سایر روایات در خصوص شب قدر در کافی ج ۱، ص ۲۴۲ رجوع نمایید.
- ↩[۶۵] قصص: ۸۳
- ↩[۶۶] نهجالبلاغه به شرح محمد عبده: ج ۱، ص ۳۰، خطبۀ شقشقیه.
- ↩[۶۷] امالی صدوق: ص ۷۰۲؛ عللالشرایع: ج ۱، ص ۴۳؛ من لایحضرهالفقیه: ج ۴، ص ۴۱۹؛ بحارالانوار: ج ۳۹، ص ۳۳۶.
- ↩[۶۸] احزاب: ۶
- ↩[۶۹] الغدیر: ج ۱، ص ۸
- ↩[۷۰] تفسیر امام حسن عسکری(: ص ۳۰۰
- ↩[۷۱] احتجاج: ج ۲، ص ۵۲
- ↩[۷۲] امیرالمؤمنین( در یکی از خطبههایش میفرماید: (و دیگرى که او را دانشمند نامند اما از دانش بىبهره است. یک دسته از نادانىها را از جمعى نادان فرا گرفته و مطالب گمراهکننده را از گمراهان آموخته و به هم بافته و دامهایى از طنابهاى غرور و گفتههاى دروغین بر سر راه مردم افکنده است. قرآن را بر امیال و خواستههاى خود تطبیق مىدهد و حق را با هوسهاى خود تفسیر مىکند. مردم را از گناهان بزرگ ایمن مىسازد و جرایم بزرگ را سبک جلوه مىدهد. ادعا مىکند از ارتکاب به شبهات پرهیز دارد اما در آنها غوطه مىخورد. مىگوید: از بدعتها دورم، ولى در آنها غرق شده است. چهرۀ ظاهری او چهرۀ انسان و قلبش قلب حیوان درنده است. راه هدایت را نمىشناسد که از آن سو برود و راه خطا و باطل را نمىداند تا از آن بپرهیزد؛ پس مردهاى است در میان زندگان؛ پس به کجا میروید؟). نهجالبلاغه با شرح محمد عبده: ج ۱، ص ۱۵۳.
- ↩[۷۳] از رسول الله( روایت شده است: (شدیدترین عذاب در روز قیامت برای کسی است که پیامبر یا فرزند پیامبری را به قتل رسانیده یا عالمی که از علمش بهرهای نبرده باشد). روضةالواعظین: ص۱۰؛ علم و حکمت در کتاب و سنّت: ص ۴۵۷؛ موسوعة عقاید اسلامی: ج ۲، ص ۴۹۹. همچنین ایشان( فرموده است: (علمای این امت دو دستهاند: کسی که خداوند به او علمی داده است که با استفاده از آن وجه خدا و سرای آخرت را طلب میکند و به مردم نیز میبخشد، طمعی ندارد و آن را به بهایی ناچیز نمیفروشد. دیگری، کسی است که خداوند به او علم داده است اما نسبت به بندگان بخل میورزد و با آن طمعکار میشود و آن را به بهایی اندک میفروشد؛ در روز قیامت، به چنین شخصی افساری از آتش زده میشود و ملکی از ملائکه، بالای سر شاهدین ندا سر میدهد که این فلانی فرزند فلانی است که خداوند در سرای دنیا به او علمی عطا فرمود ولی او نسبت به بندگان بخل ورزید تا اینکه از حساب فارغ شد). روضةالواعظین: ص۱۰