فصلها
خلیفه خدا در زمین چگونه شناخته میشود؟
عقاید اسلام و از تو درباره روح میپرسند · سید احمد الحسن
-خلیفه خدا در زمین چگونه شناخته میشود؟
چنانکه بیان شد استخلاف، امری حتمی است، چون ترک آن مخالف حکمت و عقل و مخالف رحمت است، و از آن جهت که انسان کاملترین نوع بین مخلوقات است، لذا حتماً انتخاب خلیفه از میان افراد این نوع انسانی خواهد بود.
خداوند بهعنوان تعیینکننده جانشین یا مستخلِف، اشاره کرده است که انسان عبارت است از قانون استخلاف و به گونهای سرشته شده که بتواند خلیفه خدا شود:
(وَ إِذْ قَالَ رَبُّكَ لِلْمَلَائِكَةِ إِنِّي جَاعِلٌ فِي الْأَرْضِ خَلِيفَةً)([۱۲۲])
(و هنگامیکه پروردگارت به فرشتگان فرمود: من در زمین خلیفهای قرار میدهم).
همچنین در روایت آمده است:
(اللَّه خَلَقَ آدَمَ عَلى صُورَتِهِ).([۱۲۳])
(خداوند آدم را به صورت خود آفرید).
در تورات یا عهد قدیم آمده است:
* (و خداوند فرمود: انسان را بر صورت و شبيه خودمان خلق مي نماييم).([۱۲۴])
* (پس خداوند انسان را بر صورت خود آفريد. بر صورت خداوند او را خلق نمود).([۱۲۵])
بنابراین با چنین وصفی، از حتمیات است که خداوند در هر زمان، انسانی را انتخاب کند تا خلیفه او در زمین باشد، بلکه حتی هنگامیکه خلیفه مجبور به غیبت شود، به ناچار به همان سبب باید کسی جانشین او شود. بنابراین ما در اینجا، خلیفه را از بین عموم مخلوقات مشخص کردیم و گونه آن را معین کردیم و اینکه انسان است. چون انسان بر صورت لاهوت آفریده و سرشته شده است.
چیزی که باقی میماند این است که فردی از این نوع را در عالم خارج مشخص کنیم. در اینجا نیاز به قانونی داریم که همیشه بتوانیم با آن خلیفه را از دیگران تمییز دهیم، وگرنه هدف استخلاف که همانا هدایت مردم و آشنا کردنشان با خدا و اوامر و نواهی و اراده اوست نقض میشود و در نتیجه ما نیازمند قانونی هستیم که حجت خدا را به ما معرفی کند و این قانون باید از نخستین روز بعثت خلیفه تا هنگام قیام قیامت و انقضای امتحان در این دنیا ساری و جاری باشد، چون مردم همواره مکلف به ایمان به خلفای خدا در هنگام بعثتشان و پس از بعثتشان هستند و مکلف به شناخت حق و عقیده صحیح از آنها و فرهنگ و آثار و کلمات آنها و التزام به محتوای دعوت آنها هستند، تا زمانی که بهوسیله دعوت رسول بعد نسخ نشود.
بنابراین حداقل این قانون باید در طول مدتی از زمان امتداد داشته باشد تا وقتی که فایده و نفع رسالتی که آن فرستاده با آن ارسال شده تمام شود؛ مثلاً نسبت به حضرت محمد (ص) این قانون تا امروز جاری است.
-قانون معرفت حجت و ارکان سهگانه آن
قانونی که موافق عقل و حکمت باشد، تماماً همان ارکان سهگانهای است که قبلاً بیان کردیم، که برای اثبات تنصیب خلیفه خدا در زمین حتمی و قطعی است و باید از حکیم و رحیم مطلق صادر شود و آن سه رکن عبارتند از: تنصیب خلیفه، اعلم بودن او، و امر مکلّفان به اطاعت از او؛ اما در اینجا این سه فقره را در مرحله دیگری بیان میکنیم که آن، مرحله رابطه خلیفه با مکلفین است و اینکه چگونه این سه رکن، دلیل خلیفه در مقام احتجاج و استدلال بر مکلفین خواهد بود.([۱۲۶])
اول: نصّ
اثبات تنصیب خلیفه برای مکلفین از طریق نص ممکن است؛ و ما چون همیشه تنصیب خلفای خدا در زمین را از طریق نص یافتیم، ثابت شده که قانون الهی ثابت و سنت دائمی الهی در تنصیب خلفای خدا در زمینش، همان نص از سوی خدا یا از سوی خلیفه قبلی به شکل مستقیم یا غیر مستقیم است و سنت خدا تغییر و تحولی ندارد. خدای متعالی فرمود:
(سُنَّةَ مَنْ قَدْ أَرْسَلْنَا قَبْلَكَ مِنْ رُسُلِنَا وَ لَا تَجِدُ لِسُنَّتِنَا تَحْوِيلًا)([۱۲۷])
(سنتی است كه همواره درباره پيامبرانى كه پيش از تو فرستاديم [جارى] بوده است، و هرگز براي سنت ما تغيير و دگرگوني نخواهي يافت!).
(اسْتِكْبَارًا فِي الْأَرْضِ وَ مَكْرَ السَّيِّئِ وَ لَا يَحِيقُ الْمَكْرُ السَّيِّئُ إِلَّا بِأَهْلِهِ فَهَلْ يَنْظُرُونَ إِلَّا سُنَّتَ الْأَوَّلِينَ فَلَنْ تَجِدَ لِسُنَّةِ اللَّهِ تَبْدِيلًا وَ لَنْ تَجِدَ لِسُنَّةِ اللَّهِ تَحْوِيلًا)([۱۲۸])
(اين نفرت به سبب گردنكشى و تكبّر آنان در زمين و نيرنگ زشتشان بود؛ و نيرنگ زشت جز اهلش را احاطه نمىكند. پس آيا جز سنت پيشينيان را انتظار دارند؟ پس هرگز براى سنت خدا تبديلى نمىيابى، و هرگز براى سنت خدا دگرگونى نخواهى يافت).
(سُنَّةَ اللَّهِ فِی الَّذِینَ خَلَوْا مِنْ قَبْلُ وَ لَنْ تَجِدَ لِسُنَّةِ اللَّهِ تَبْدِیلا)([۱۲۹])
(خدا شيوه و روش خود را درباره كسانى كه پيشتر در گذشتند، اينگونه قرار داده است، و براى شيوه و روش خدا هرگز تغيير و دگرگونى نخواهى يافت).
(سُنَّةَ اللَّهِ الَّتِي قَدْ خَلَتْ مِنْ قَبْلُ وَ لَنْ تَجِدَ لِسُنَّةِ اللَّهِ تَبْدِيلًا)([۱۳۰])
(خدا روشى ثابت و قطعى مقرّر كردهاست كه از پيش جارى بوده است، و هرگز براى روش خدا تغيير و تبديلى نخواهى يافت).
مسئله با نص از سوی خداوند سبحان و متعال و به شکل مستقیم، بر حجت اول -آدم (ع) - آغاز شده است؛ به این خاطر که اولین حجتهاست. سپس مسئله به نص از سوی حجت پیشین، بر حجت بعدی تبدیل شده است؛ میخواهد مستقیم باشد یا غیرمستقیم؛ به این خاطر که حجتی وجود دارد که با نص و وصیتش به فردی که پس از او میآید، دلیل روشنی بر تشخیص اوست. مسئله اول که نص از خداوند بر حجت است، باقی است و از بین نرفته است؛ بلکه بهعنوان دلیل تشخیص خلیفه خداوند، با نصِ از سوی خلیفه پیشین باقی مانده است.
و ناچار باید نصّ الهی موافق با نص خلیفه سابق باشد؛ بنابراین کسیکه مدّعی نص از خدا یا شهادت الهی بر خلاف یا بدون نص از خلیفه سابق باشد، دروغگوست. نص از خلیفه سابق برای عموم مردم واضحتر و روشنتر از شهادت خدا در ملکوت است، چون آنها از ملکوت خدا غافلند و در عالم ماده غوطهور شدهاند و با آن خو گرفتهاند، لذا نصی را میطلبند که از عالَم خودشان به آنها برسد، نه از عالم ملکوت که نسبت به آن جاهل و غافلاند.
نص مستقیم از خدای سبحان به وسیله وحی است، همانگونه که خداوند به فرشتگان، خلافت آدم (ع) را وحی کرد و طریق وحی در اختیار همه مردم قرار گرفته و آنچه که همه مردم میتوانند بشنوند همان رؤیاست؛ اما نص از خلیفه سابق به وسیله وصیت است، خواه مستقیم یا غیرمستقیم بر او نص شده باشد. ما به زودی به راههای سهگانه نص خواهیم پرداخت و در صورت نیاز به تفصیل، آن را بررسی خواهیم کرد.
۱. نص از سوی خدای سبحان
اینگونه نص، بسیار مهم بوده و دلیل بر خلافت است، چون مستقیماً از سوی خداوند است و در هر زمانی حضور دارد([۱۳۱]) و برای همه مردم([۱۳۲]) قابل دستیابی است.
امکان ندارد که نص مستقیم الهی با نص خلیفه در صورتی که وجود داشته باشد، مخالفت کند، چون هر دو نص الهی هستند؛([۱۳۳]) رؤیاها (نصوص الهی) که میتوان به آنها احتجاج کرد، رؤیاهای متواتری هستند که نمیتوان مدعی دیدن آنها را تکذیب کرد، و با نص الهی رسیده از سوی خلیفه سابق بهصورت مستقیم یا با نص تشخیصی غیرمستقیم از سوی خلیفه که موصوف به «بازدارنده از گمراهی» میباشد، موافق باشد.
از نظر عقلی: این چنین دلیلی موافق حکمت و رحمت است؛ پس حکیم و رحیم مطلق آن را ترک نمیکند؛([۱۳۴]) ما هنگامیکه وجود خدای سبحان را اثبات کردیم و ثابت کردیم که او حکیم و رحیم مطلق است و هیچ نقصی در ساحت او راه ندارد و حتمی بودن استخلاف را نیز به سبب موافقت با حکمت و رحمت مطلق او اثبات کردیم، بالتبع ثابت میشود که آنچه موافق با حکمت و رحمت مطلق اوست همانا نص و تصریح مستقیم از سوی خود او بر امامت خلیفه و جانشین اوست و همواره روش او همین بوده است؛ و از آنجا که طریق نص مستقیم از او، همان وحی است و آن طریق وحی که بین او و مخلوقاتش یعنی مردم باز است همان رؤیاست، ثابت میشود که او حتماً بر خلیفه خود از این طریق نصّ میکند و برای او بهوسیله وحی از طریق رؤیای صادقه در خواب و بیداری شهادت میدهد، وگرنه اگر این طریق نصّ را ترک میکرد، مخالف رحمت و حکمت مطلق او بود، چون راهی را ترک کرد که هدف از آفرینش خلق (یعنی معرفت) با آن محقّق میشد و در نتیجه الوهیت مطلق او نقض میگردید. خداوند از این نقص مبرّا و منزّه است.
از نظر نقلی: این طریق به وضوح و بهصورت قطعی ثابت شده است:
خدای سبحان این طریق را در قصه برگزیدن حضرت آدم (ع) به عنوان اولین خلیفه خدا در زمین بیان کرده است. به همین طریق نص بر خلیفه خود در زمینش را آغاز نمود. به ملائکه وحی کرد که آدم خلیفه اوست:
(وَ إِذْ قَالَ رَبُّكَ لِلْمَلَائِكَةِ إِنِّي جَاعِلٌ فِي الْأَرْضِ خَلِيفَةً قَالُوا أَتَجْعَلُ فِيهَا مَنْ يُفْسِدُ فِيهَا وَ يَسْفِكُ الدِّمَاءَ وَ نَحْنُ نُسَبِّحُ بِحَمْدِكَ وَ نُقَدِّسُ لَكَ قَالَ إِنِّي أَعْلَمُ مَا لَا تَعْلَمُونَ)([۱۳۵])
(و هنگامىكه پروردگارت به فرشتگان فرمود: مسلماً من جانشينى در زمين قرار خواهم داد. گفتند: آيا كسى را در آن قرار مىدهى كه فساد مىكند و خون مىريزد؟! در حالى كه ما تو را همراه با سپاس و ستايشت تسبيح مىگوييم و تقديس مىكنيم. فرمود: من چیزی مىدانم كه شما نمىدانيد).
همچنین در قضیه برگزیدن حضرت یوسف (ع) این امر را بیان کرده است. به یوسف (ع) وحی کرد که تو خلیفه من در زمین خواهی بود:
(إِذْ قالَ يُوسُفُ لِأَبيهِ يا أَبَتِ إِنِّي رَأَيْتُ أَحَدَ عَشَرَ كَوْكَباً وَ الشَّمْسَ وَ الْقَمَرَ رَأَيْتُهُمْ لي ساجِدينَ)([۱۳۶])
(آنگاه كه يوسف به پدرش گفت: پدرم! من در خواب ديدم يازده ستاره و خورشيد و ماه برايم سجده كردند).
در اینجا رؤیا دلیل تشخیصی خلیفة خدا یوسف (ع) بود و از سخن یعقوب (ع) واضح است که این رؤیا دلیلی برای تشخیص خلیفه خدا در زمین بود؛ چون یوسف (ع) را از نقل این رؤیا برای برادرانش برحذر داشت تا اینکه پس از شنیدن رؤیا، مصیبتهای هابیل تکرار نشود، وقتی بفهمند که یوسف (ع) از بین آنها به عنوان خلیفه خدا مشخص شده است:
(قَالَ يَا بُنَيَّ لَا تَقْصُصْ رُؤْيَاكَ عَلَى إِخْوَتِكَ فَيَكِيدُوا لَكَ كَيْدًا إِنَّ الشَّيْطَانَ لِلْإِنْسَانِ عَدُوٌّ مُبِينٌ)([۱۳۷])
(یعقوب (ع) گفت: اى پسرك من! خواب خود را براى برادرانت مگو كه نقشهاى خطرناك بر ضد تو به كار مىبندند، بدون شك شيطان براى انسان دشمنى آشكار است).
خدای سبحان این دلیل را همچنین در قصه برگزیدن حضرت موسی (ع) نیز بیان کرده است. خداوند با رؤیا به مادر موسی (ع) که خودش از مکلفان بود وحی کرد و شهادت داد به اینکه موسی خلیفه خدا در زمین است:
(وَ أَوْحَيْنَا إِلَى أُمِّ مُوسَى أَنْ أَرْضِعِيهِ فَإِذَا خِفْتِ عَلَيْهِ فَأَلْقِيهِ فِي الْيَمِّ وَ لَا تَخَافِي وَ لَا تَحْزَنِي إِنَّا رَادُّوهُ إِلَيْكِ وَ جَاعِلُوهُ مِنَ الْمُرْسَلِينَ)([۱۳۸])
(و به مادر موسى وحی كرديم كه: او را شير بده، و هنگامي که بر او ترسيدي، وي را در دريا بيفکن، و مترس و غمگين مباش كه ما حتماً او را به تو باز مىگردانيم، و او را از پيامبران قرار مىدهيم).
همچنین در قصه برگزیدن حضرت داود (ع) این دلیل را بیان کرد و به داود (ع) فرمود که تو خلیفه ما در زمین هستی:
(یا دَاوُدُ إِنَّا جَعَلْنَاکَ خَلِیفَةً فِی الأرْضِ فَاحْکُمْ بَیْنَ النَّاسِ بِالْحَقِّ وَلا تَتَّبِعِ الْهَوَى فَیُضِلَّکَ عَنْ سَبِیلِ اللَّهِ إِنَّ الَّذِینَ یَضِلُّونَ عَنْ سَبِیلِ اللَّهِ لَهُمْ عَذَابٌ شَدِیدٌ بِمَا نَسُوا یَوْمَ الْحِسَابِ)([۱۳۹])
(اى داود! همانا تو را در زمين جانشين قرار داديم؛ پس ميان مردم به حق داورى كن و از هواى نفس پيروى مكن كه تو را از راه خدا منحرف مىكند. بىترديد كسانىكه از راه خدا منحرف مىشوند، چون روز حساب را فراموش كردهاند، عذابى سخت دارند).
این مسئله را در قصه برگزیدن حضرت عیسی (ع) نیز بیان کرده است، یعنی خداوند به حواریون وحی کرد که حضرت عیسی (ع) خلیفه اوست:
(وَ إِذْ أَوْحَيْتُ إِلَى الْحَوَارِيِّينَ أَنْ آمِنُوا بِي وَ بِرَسُولِي قَالُوا آمَنَّا وَ اشْهَدْ بِأَنَّنَا مُسْلِمُونَ)([۱۴۰])
(و هنگامىكه به حواريون وحى كردم كه به من و فرستاده من ايمان بیاوريد. گفتند: ايمان آورديم و شاهد باش كه ما تسليم هستيم).
آیا روشنی بیش از این، درباره موضوع رؤیا در دین خداوند وجود دارد که به وضوح در آیه میبینیم؟!
آیا در آیه، گواهی خداوند به حواریون، از راه وحی روشن نیست؟ دو راه وحی، رؤیا در خواب و رؤیا در بیداری است. آیا روشنی بیشتر از این وجود دارد که رؤیا، راه گواهی خداوند به خلیفه اش در زمین است و نزد همه بندگان که خواستار گواهی خداوند هستند. آیا روشنی بیشتر از این، وجود دارد که رؤیا، راه نص خداوند بر خلیفه اش در زمین است؛ راهی که هر یک از مردم که بخواهند بشنود، می شنوند، بدون قید وشرطی.
خداوند این امر را بهوضوح و بدون هیچ شبههای در مورد دعوت حضرت محمد (ص) بیان فرمود، بهطوری که خداوند خود را شاهدی برای او، برای هرکسیکه خواستار شهادت خداوند سبحان است معرفی میکند.
(مَا أَصَابَكَ مِنْ حَسَنَةٍ فَمِنَ اللَّهِ وَ مَا أَصَابَكَ مِنْ سَيِّئَةٍ فَمِنْ نَفْسِكَ وَ أَرْسَلْنَاكَ لِلنَّاسِ رَسُولًا وَ كَفَى بِاللَّهِ شَهِيداً)([۱۴۱])
(آنچه از نيكى به تو رسد، از سوى خداست و آنچه از بدى به تو رسد، از سوى خود توست. و تو را براى مردم به پيامبرى فرستاديم، و گواه بودن خدا [بر پيامبرىِ تو] كافى است).
(لَكِنِ اللَّهُ يَشْهَدُ بِمَا أَنْزَلَ إِلَيْكَ أَنْزَلَهُ بِعِلْمِهِ وَ الْمَلَائِكَةُ يَشْهَدُونَ وَ كَفَى بِاللَّهِ شَهِيداً)([۱۴۲])
(ولى خدا به آنچه بر تو نازل كرده گواهى مىدهد كه آن را به علم و دانش خود نازل كرده، و فرشتگان هم گواهى مىدهند، گرچه گواهى خدا كافى است).
(وَيَقُولُ الَّذِينَ كَفَرُوا لَسْتَ مُرْسَلًا قُلْ كَفَى بِاللَّهِ شَهِيداً بَيْنِي وَ بَيْنَكُمْ وَ مَنْ عِنْدَهُ عِلْمُ الْكِتَابِ)([۱۴۳])
(كافران میگويند: تو فرستاده [خدا] نيستى. بگو: كافى است كه خدا و كسى [چون اميرالمؤمنين علىبن ابىطالب] كه دانش كتاب نزد اوست، ميان من و شما گواه باشند).
(قُلْ كَفَى بِاللَّهِ شَهِيدًا بَيْنِي وَ بَيْنَكُمْ إِنَّهُ كَانَ بِعِبَادِهِ خَبِيرًا بَصِيراً)([۱۴۴])
(بگو: كافى است كه خدا ميان من و شما شاهد باشد؛ چون او به بندگانش آگاه و بيناست).
(قُلْ کَفَى بِاللَّهِ بَیْنِی وَ بَیْنَکُمْ شَهِیدًا یَعْلَمُ مَا فِی السَّمَاوَاتِ وَ الأرْضِ وَالَّذِینَ آمَنُوا بِالْبَاطِلِ وَ کَفَرُوا بِاللَّهِ أُولَئِکَ هُمُ الْخَاسِرُونَ)([۱۴۵])
(بگو: كافى است كه خدا ميان من و شما شاهد باشد، [او] آنچه را در آسمانها و زمين است مىداند، و آنان كه به باطل گرويده و به خدا كفر ورزيدهاند همان زيانكاراناند).
(هُوَ الَّذِي أَرْسَلَ رَسُولَهُ بِالْهُدَى وَ دِينِ الْحَقِّ لِيُظْهِرَهُ عَلَى الدِّينِ كُلِّهِ وَ كَفَى بِاللَّهِ شَهِيداً)([۱۴۶])
(اوست كه پيامبرش را با هدايت و دين حق فرستاد تا آن را بر همه اديان پيروز كند، و كافى است كه خدا شهادت بدهد).
این شهادت و اینگونه نص الهی از روز اول برای اعلام دعوتش همراه خلیفه خداست، بلکه قبل از دعوتش نیز همراه اوست.
خداوند در گذشته برای خلفای خود نزد مکلفان شهادت داد و خود را همیشه به عنوان شاهدی برای خلفای خودش نزد مکلفان معرفی میکند؛ لذا این امر، سنت خداست و در نتیجه همانطور که بیان شد تبدیل و تغییری ندارد؛ بنابراین چگونه ممکن است خدا برای مردم به غیر از طریق وحی، خواه مستقیم یا بهواسطه بعضی از مخلوقاتش مانند ارواح و ملائکه شهادت دهد؟ و کدام طریق وحی همیشه بین خدا و مکلفان، بجز رؤیای صادقه از سوی خدا باز است؟ اما کسیکه منکر این طریق (وحی از راه رؤیا) برای نص الهی باشد، کفر خود را به قسمتی از قرآن اعلان میکند یا اینکه باید طریق دیگری برای شهادت دادن خداوند برای همه مکلفان ایجاد کند. خداوند در رد کسانی که طالب آیات یا معجزات هستند پاسخ میدهد که اگر ایمان حقیقی به وجود خدا داشته باشند، شهادت خدا برایشان کافی است و نیازی به معجزه ندارند.
(وَ قَالُوا لَوْلا أُنْزِلَ عَلَیْهِ آیَاتٌ مِنْ رَبِّهِ قُلْ إِنَّمَا الآیَاتُ عِنْدَ اللَّهِ ... قُلْ کَفَى بِاللَّهِ بَیْنِی وَ بَیْنَکُمْ شَهِیداً یَعْلَمُ مَا فِی السَّمَاوَاتِ وَ الأرْضِ ...)([۱۴۷])
(و گفتند چرا معجزاتی از پروردگارش بر او نازل نمیشود؟ بگو معجزات فقط نزد خدا هستند ... بگو اینکه خدا بین من و شما شهادت میدهد کفایت میکند؛ او آنچه در آسمانها و زمین است را میداند).
بنابراین، از آیات قرآن به روشنی پیداست که خداوند برای مکلفان جهت خلفای خود از طریق وحی با رؤیا شهادت داده است؛ رؤیاهایی مانند رؤیاهای حواریون عیسی (ع) و رؤیاهای اصحاب محمد (ص)، و این سنت خداست. هرکس منکر آن یا مدعی تبدیل و تغییر آن است، باید بیّنه و دلیل اقامه کند([۱۴۸]) و آنکه مدعی عدم کفایت شهادت خدا با وحی از طریق رؤیای صادقه است، باید معنای دیگری برای کلمه «کفی» (کفایت میکند) که در آیات گذشته بارها تکرار شده است پیدا کند.
(وَ أَرْسَلْنَاكَ لِلنَّاسِ رَسُولًا وَ كَفَى بِاللَّهِ شَهِيداً)
(لَكِنِ اللَّهُ يَشْهَدُ بِمَا أَنْزَلَ إِلَيْكَ أَنْزَلَهُ بِعِلْمِهِ وَ الْمَلَائِكَةُ يَشْهَدُونَ وَ كَفَى بِاللَّهِ شَهِيداً)
(وَ يَقُولُ الَّذِينَ كَفَرُوا لَسْتَ مُرْسَلًا قُلْ كَفَى بِاللَّهِ شَهِيداً بَيْنِي وَ بَيْنَكُمْ)
(قُلْ كَفَى بِاللَّهِ شَهِيدًا بَيْنِي وَ بَيْنَكُمْ إِنَّهُ كَانَ بِعِبَادِهِ خَبِيراً بَصِيراً)
(قُلْ کَفَى بِاللَّهِ بَیْنِی وَ بَیْنَکُمْ شَهِیدًا یَعْلَمُ مَا فِی السَّمَاوَاتِ وَ الأرْضِ وَ الَّذِینَ آمَنُوا بِالْبَاطِلِ وَ کَفَرُوا بِاللَّهِ أُولَئِکَ هُمُ الْخَاسِرُونَ)
معنای این آیات بسیار روشن است، یعنی شهادت خدا از طریق رؤیا در خواب یا بیداری برای عموم مردم که خداوند خود را برای آنها به عنوان شاهد معرفی کرده است، برای تشخیص مصداق خلیفه خدا در زمین کفایت میکند.
بنابراین طبق آنچه گذشت، رؤیای صادقه و کشف صادق که در آن خداوند به حقانیت خلیفهاش برای مکلفان شهات میدهد، نصّی از جانب خدای سبحان است و اعراض از آن به معنای اعراض از نص مستقیم خدای سبحان است.
اما حدود حجیّت این نص، یعنی اینکه آیا این نص فقط بر صاحبش حجت است یا اینکه بر غیر صاحبش نیز حجت است؛ یا اینکه اگر قائل به حجیت آن شویم، آیا ممکن است که این نص الهی حجت بر غیر صاحبش باشد، به اعتبار اینکه حجیتش بر صاحب خودش ثابت است؟
در حقیقت، قرآن کریم متکفّل بیان این امر شده و به روشنی بیان کرده که نص الهی حجت بر غیر صاحبش نیز هست؛ حضرت یعقوب (ع)رؤیای حضرت یوسف (ع) را دلیل بر خلافت او در زمین قرار داد و به همین سبب او را از تعریف آن رؤیا برای برادرانش منع کرد، چون برادران یوسف (ع)پیامبرزاده بودند و شریعت را به خوبی میشناختند و جایگاه رؤیا در دین خدا و اینکه آن رؤیا نصّی الهی بر خلافت حضرت یوسف (ع) در زمین است را به خوبی میدانستند و در نتیجه با شنیدن آن رؤیا میفهمند که معنایش مشخص کردن یوسف (ع) به عنوان مصداق خلیفه خدا در زمین است؛ لذا یعقوب (ع) ترسید که بر یوسف (ع) حسادت کنند و قصه قدیمی دو فرزند حضرت آدم (ع) درباره حضرت یوسف (ع) و برادرانش تکرار شود و این مطلب برای کسیکه در آیات قرآن تدبّر کند و با خویش منصف باشد واضح است:
(إِذْ قَالَ يُوسُفُ لِأَبِيهِ يَا أَبَتِ إِنِّي رَأَيْتُ أَحَدَ عَشَرَ كَوْكَبًا وَ الشَّمْسَ وَ الْقَمَرَ رَأَيْتُهُمْ لِي سَاجِدِينَ * قَالَ يَا بُنَيَّ لَا تَقْصُصْ رُؤْيَاكَ عَلَى إِخْوَتِكَ فَيَكِيدُوا لَكَ كَيْدًا إِنَّ الشَّيْطَانَ لِلْإِنْسَانِ عَدُوٌّ مُبِينٌ)([۱۴۹])
(آنگاه كه يوسف به پدرش گفت: پدرم، من در خواب ديدم يازده ستاره و خورشيد و ماه برايم سجده كردند. گفت: اى پسرك من، خواب خود را براى برادرانت مگو كه نقشهاى خطرناك بر ضد تو به كار مىبندند، بدون شك شيطان براى انسان دشمنى آشكار است).
یعنی برایت نقشه میکشند، همانطور که قابیل برای هابیل (ع)، هنگامیکه فهمید او وصی آدم (ع) است، نقشه کشید.
بنابراین، همچنانکه از قرآن کریم روشن میشود، نصّ الهی به این طریق (رؤیا)، بر صاحبش و دیگران حجت است.
اما اگر دیگران احتمال بدهند که صاحب رؤیا دروغ میگوید که رؤیا دیده، یا احتمال بدهند که آنچه دیده احلام شیطانی است، یا از هوای نفس خود اوست، در این هنگام رؤیای مزبور بر دیگری حجت نیست و در اینجا نیازمند به بررسی و تحقیق در باره اموری هستیم:
۱. احتمال دروغ گفتن کسیکه میگوید رؤیا دیده است:
این امر مردود خواهد بود، وقتی که رؤیاها زیاد و مستمر باشد و اشخاص متفرقه آن را ببینند، که هیچ ارتباطی بین آنها قبل از ایمانشان به دعوت کننده حق وجود نداشته باشد، تا کسیکه رؤیاهای آنها را میشنود تصور کند که آنها تبانی بر دروغ کردهاند؛ در این صورت دیگر کسی نمیتواند این عده بسیار را متهم به کذب کند، مگر اینکه متکبر و غیر منطقی باشد؛ چون از نظر عقلی، تبانی این عده با این اوصاف بر دروغ امکان ندارد و به این سبب، مجموعه رؤیاهای آنها حجت بر سایر مردم خواهد بود و چنانچه کسانیکه رؤیاهایی در تشخیص مصداق خلیفه خدا دیدهاند از مشربها و پیشینهها و عقاید گوناگون باشند، در این هنگام حجت عظیمتر خواهد بود و هیچ راهی برای رد و انکار شهادت آنها درباره آنچه که در ملکوت با شهادت و نص خدا درباره خلیفهاش دیده و شنیدهاند، باقی نمیماند.
۲. احتمال اینکه رؤیا از ناحیه شیطان باشد:
این مسئله، اینگونه رد میشود که در رؤیا، خلیفه خداوند در زمین باشد که خلافتش برای بیننده ثابت شده است، یا فرشتهای از فرشتگانش، یا در آن نامی از نامهای خداوند باشد، یا آیهای از کتاب آسمانی که برای بیننده ثابت باشد، یا اینکه در رؤیا، رمزهای حکیمانهای باشد که امکانپذیر نیست که از سفیهانی همچون شیطان و سربازانش صادر شود.
خداوند سبحان در قرآن کریم این فرضیه را که میگفتند شیاطین قرآن را نازل کردهاند، رد کرده است:
(وَ مَا تَنَزَّلَتْ بِهِ الشَّيَاطِينُ * وَ مَا يَنْبَغِي لَهُمْ وَ مَا يَسْتَطِيعُونَ)([۱۵۰])
(قرآن را شياطین نازل نكردهاند، و سزاوار آنان نيست، و قدرت ندارند).
پس خداوند میفرماید نه، شیاطین تسلط و قدرتی بر قرائت قرآن ندارند؛ لذا آنگونه که در قرآن دعوت به صلاح میشود، برای شیطان شایسته نیست که دعوت به صلاح کند، وگرنه چطور برای شیطان پایگاهی استوار باشد در حالیکه بخواهد دعوت به صلاح و اخلاق کریمه و یاد خدا بکند؟!
اگر این اموری که در قرآن ذکر شده را شیطان آورده باشد، پس چطور و کجا و چه وقت دعوت به شر میکند؟ آیا شیطان با خودش در جنگ است؟ قطعاً که چنین نمیکند.
همچنانکه شیطان نمیتواند کلمات خدا را تلاوت کند یا به شکل رموز ملکوت آسمانها یا خلفای خدا و ملائکه و اسماء الهی شود؛ و اگر این کارها برایش ممکن بود، پس دیگر نباید ملکوت به دست خداوند شمرده میشد، بلکه باید به دست شیطان قلمداد میگردید و دیگر مجالی برای اطمینان به هیچ چیزی که از ملکوت بیاید باقی نمیماند، و در این صورت بر همه رسالتهای آسمانی و همه خلفای الهی طعن و ایراد وارد میشد که شاید همه توهم بوده و آنچه دیدهاند شیطان بوده و خود شیطان برایشان به صورت ملائکه ظهور کرده و کلامی را به عنوان کلام خدا برایشان میخوانده و ....؛ و به همین خاطر خداوند سبحان به همین مقدار اکتفا کرده و فرموده: (وَ مَا يَنبَغِي لهُمْ وَ مَا يَسْتطِيعُون)، یعنی قرائت قرآن برایشان ممکن نیست؛ پس چطور این قرآن را نازل کرده باشند؟!
پس وقتی از وحی قرآن یا بعضی از آیات قرآن عاجز هستند، پس چطور ممکن است که شخصی مدعیِ علم از روی جهالتش بگوید که شیاطین به صورت رسولالله (ص) در رؤیا نمایان میشوند؟! آیا عقل قبول میکند که شیطان از تنزیل قرآن و قرائت آن عاجز باشد، اما بر نمایان شدن به صورت محمد (ص) قادر باشد، در حالیکه محمد (ص) کلمه تام خدا و قرآن ناطق است؟ به خدا سوگند! این مسئله، قسمت ناعادلانه است.
آیا کار به جایی رسیده که بر رسول خدا (ص) دروغ ببندند و به وسیله چنین امر عظیمی بر او جرأت و گستاخی کنند و مدعیان علم بگویند که شیطان به شکل رسولالله (ص) در میآید، بدون اینکه دلیلی داشته باشند، بلکه صرفاً به جهت رد و انکار دعوت حق این سخنان را میگویند:
(مَا لَهُمْ بِهِ مِنْ عِلْمٍ وَ لَا لِآبَائِهِمْ كَبُرَتْ كَلِمَةً تَخْرُجُ مِنْ أَفْوَاهِهِمْ إِنْ يَقُولُونَ إِلَّا كَذِبًا)([۱۵۱])
(نه آنان به اين يقين و دانشى دارند و نه پدرانشان؛ سخن بزرگي از دهانشان خارج ميشود؛ آنان جز دروغ نمیگويند).
آیا چنین شخصی خود را عاقل و صاحب علم میداند که میگوید شیطان میتواند به شکل انبیاء و اوصیاء و فرشتگان در آید؟ اگر شیطان امکان تَمَثُّــل به ارواح طاهره را داشته باشد، چه چیزی از دین خدا باقی میماند و چگونه انبیاء و رسولان (ع) وحی خدا را تمییز دادند و دانستند که از ناحیه خداست نه از ناحیه شیطان؟ و آن کسیکه برایشان وحی میکند فرشته است، نه شیطان؟!
در این صورت حضرت محمد (ص) چطور دانست آنکه با او سخن میگوید جبرئیل (ع) است نه شیطان؟! بر حسب سخن آنها شیطان میتواند به شکل جبرئیل (ع) نیز در آید، چون آنها تمثل شیطان بهصورت محمد (ص) را جایز میدانند، در حالیکه بلند مرتبهتر از جبرئیل (ع) است!
همچنین طبق نظر آنها، آیا انبیاء (ع) موظف بودند که از هر فرشتهای که با آنان سخن میگوید و به آنها وحی میکند، معجزهای طلب کنند تا بفهمند که فرشته و از جانب خداست، نه شیطان؟! آنگاه در مواقعی که وحی برای انبیاء (ع) از طریق رؤیا بوده، چطور تمییز میدادند که این وحی از خداست، نه شیطانی که بهصورت فرشته به سراغشان آمدهاست؟!
به خدا سوگند کسانیکه میگویند شیطان میتواند به شکل محمد (ص) و اوصیاء (ع) و فرشتگان درآید، باب بزرگی برای شیطان و سربازان ملحد و خداناباورش باز کرده که دیگر هیچ چیزی از دین خدا را باقی نمیگذارد و اگر بفهمند، با همین سخن باطل، شیاطین و ملحدین را بر گُرده خود سوار کردهاند.
آیا مدعیان علم، بزرگی این جرمی که مرتکب شدهاند را میفهمند؟ اکنون به همه کتابهای آسمانی و مصداق همه انبیاء و رسولان و قرآن از الف تا یاء آن طعنه و ایراد وارد کردند. کسیکه بر دین خدا و بر رسول خدا محمد (ص) جرأت و گستاخی کرده و گفته است که شیطان به صورت محمد (ص) و انبیاء و اوصیاء(ع) متمثل میشود، باید به خدا برگردد و از پروردگارش استغفار کند، چون این حقایق، روزی برای مردم روشن خواهد شد و مردم روز به روز اینها را خواهند شناخت و تقلب و جهالت و گستاخی اهل باطل و جرأت آنها بر خدا و ملکوت و رسولان و ائمه (ع) برایشان روشن خواهد شد.
بنابراین، رؤیایی که حاوی ذکر خدا یا خلفای خدا یا ملائکه الهی باشد، هرگز از جانب شیطان نیست، بلکه از ناحیه خدا و از سمت ملکوت الهی و ملائکه الهی و ارواح پاکیزه است.
همه مسلمانان روایت کردهاند که شیطان نمیتواند به صورت رسولالله محمد (ص) نمایان شود و این نمونهای از آن است:
* وَ رَوَى الْحَسَنُ بْنُ عَلِيِّ بْنِ فَضَّالٍ عَنْ أَبِي الْحَسَنِ عَلِيِّ بْنِ مُوسَى الرِّضَا (ع) أَنَّهُ قَالَ لَهُ رَجُلٌ مِنْ أَهْلِ خُرَاسَانَ: (يَا ابْنَ رسولالله رَأَيْتُ رسولالله (ص) فِي الْمَنَامِ كَأَنَّهُ يَقُولُ لِي كَيْفَ أَنْتُمْ إِذَا دُفِنَ فِي أَرْضِكُمْ بَضْعَتِي وَ اسْتُحْفِظْتُمْ وَدِيعَتِي وَ غُيِّبَ فِي ثَرَاكُمْ نَجْمِي فَقَالَ لَهُ الرِّضَا (ع) أَنَا الْمَدْفُونُ فِي أَرْضِكُمْ وَ أَنَا بَضْعَةٌ مِنْ نَبِيِّكُمْ وَ أَنَا الْوَدِيعَةُ وَ النَّجْمُ أَلَا فَمَنْ زَارَنِي وَ هُوَ يَعْرِفُ مَا أَوْجَبَ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ مِنْ حَقِّي وَ طَاعَتِي فَأَنَا وَ آبَائِي شُفَعَاؤُهُ يَوْمَ الْقِيَامَةِ وَ مَنْ كُنَّا شُفَعَاءَهُ نَجَا وَ لَوْ كَانَ عَلَيْهِ مِثْلُ وِزْرِ الثَّقَلَيْنِ الْجِنِّ وَ الْإِنْسِ وَ لَقَدْ حَدَّثَنِي أَبِي عَنْ جَدِّي عَنْ أَبِيهِ (ع) أَنَّ رسولالله (ص) قَالَ مَنْ رَآنِي فِي مَنَامِهِ فَقَدْ رَآنِي لِأَنَّ الشَّيْطَانَ لَا يَتَمَثَّلُ فِي صُورَتِي وَ لَا فِي صُورَةِ أَحَدٍ مِنْ أَوْصِيَائِي وَ لَا فِي صُورَةِ وَاحِدَةٍ مِنْ شِيعَتِهِمْ وَ إِنَّ الرُّؤْيَا الصَّادِقَةَ جُزْءٌ مِنْ سَبْعِينَ جُزْءاً مِنَ النُّبُوَّةِ).([۱۵۲])
حسن بن علیّ بن فضال روایت میکند که شخصی از اهل خراسان به حضرت رضا (ع) عرض کرد: (ای فرزند پیامبر، رسول خدا (ص) را در خواب دیدم که گویا به من میگوید: حال شما چطور است هنگامیکه در زمین شما پاره تن من دفن شود و حافظ امانت من شوید و ستاره من در خاک شما نهان شود؟ امام رضا (ع) به او فرمود: من در زمین شما دفن میشوم و من پاره تن پیامبرتان هستم و من آن امانت و ستارهام. آگاه باشید که هرکس زیارتم کند در حالیکه آنچه خدا از حقم و اطاعتم واجب کرده را بشناسد، من و پدرانم شفیع او در روز قیامت هستیم و هرکه ما شفیع او شویم نجات مییابد، اگرچه مانند بار همه ثقلین (جن و انس) بر دوش او باشد؛ و پدرم از جدم از پدرش روایت کرد که رسول خدا (ص) فرمود: هرکه مرا در خوابش ببیند، پس خودِ مرا دیده است، چون شیطان بهصورت من و هیچ یک از اوصیاء من و هیچ یک از شیعیان آنها نمایان نمیشود؛ و همانا رؤیای صادقه جزئی از هفتاد جزء نبوت است).
اما سخن برخی از این مدعیان([۱۵۳]) به این مضمون که مقصود از حدیث، فقط کسانی هستند که رسولالله (ص) را در دنیا دیده و شکل مادی او را میشناسند، همین روایت یاد شده سخن آنها را نقض میکند، چون امام رضا (ع) به یقین میداند که این شخصی که رؤیا را برایش نقل میکند، قطعاً رسولالله (ص) را ندیده و با این حال، حضرت فرمود: هرکه رسولالله (ص) را ببیند خود او را دیده، چون شیطان بهصورت او ظاهر نمیشود، در حالیکه امام رضا (ع) روی سخنش با اوست و بهطور خاص، رؤیای او را اراده کرده است که رسول خدا (ص) را در بیداری ندیده است.
بنابراین، شرطی که بعضی از آنها قرار دادهاند -اینکه صاحب رؤیا باید قبلاً رسول خدا (ص) را در زندگی جسمانی دیده باشد- با این روایت و با آنچه قبلاً بیان کردیم، نقض میشود، بلکه این گفته اساساً شرطی از هواهای نفسانی و اوهام آنهاست و هیچ دلیلی نزد آنها جز عناد و تکبر ندارد.
بنابراین، آیا معقول است قبول کنیم که هرکس بدون دلیل شرعی، شروطی در امور دینی و اعتقادی بگذارد؟! بلکه اساساً دلیل بر ضد این شرط جعلی داریم.
آنگاه این مدعیان که چنین شرطی را درباره رسول خدا (ص) قرار دادند، آیا درباره ملائکه نیز همین شرط را قائل هستند؟ یعنی میگویند کسیکه ملائکه را در رؤیا میبیند باید آنها را در همین زندگی مادی دیده باشد، وگرنه آنها شیاطین هستند؟!
همه انبیاء و از جمله حضرت محمد (ص) آغاز رسالتشان اینگونه بوده که ملائکه را در رؤیا و کشف میدیدند و با آنها سخن میگفتند و آن کشف و رؤیا نخستین رؤیت آنها بوده است؛ پس کسانی که امروز خود را علمای اسلام مینامند اگر در زمان انبیای گذشته (که به آنها ایمان دارند) زندگی میکردند، آیا با همین سخن و اشکال روبروی آنها قرار میگرفتند، یعنی به انبیاء میگفتند که شما از کجا میدانید و شاید این شیطان باشد که برای شما بهصورت ملائکه نمایان شده است یا به رسولالله محمد (ص) میگفتند که شیطان نزد تو و اصحابت آمده و به صورت موسی (ع) و عیسی (ع) نمایان شده، چون تو و اصحابت هرگز موسی (ع) را در این زندگی مادی ندیدهاید؟!
آیا علمای گمراهی میدانند که این، سخنی است که افراد مشابه آنان، با محمد ( و پیامبران پیش از ایشان مُواجه شدند؟ درنتیجه گواهی خداوند، نسبت به بندگانش را رد کردند و نص خداوند، نسبت به محمد ( پیامبرش را رد کردند، که با رؤیایی بود که مردم، آن را دیدند و مانند سخن امروز آنان را بیان کردند:
(بَلْ قَالُوا أَضْغَاثُ أَحْلَامٍ بَلِ افْتَرَاهُ بَلْ هُوَ شَاعِرٌ فَلْيَأْتِنَا بِآيَةٍ كَمَا أُرْسِلَ الْأَوَّلُونَ)([۱۵۴])
(گفتند: بلكه خوابهايى آشفته و پريشان است، بلكه آن را به دروغ بربافته، بلكه او شاعرِ [خيالپردازى] است، [اگر فرستاده خداست] بايد براى ما معجزهاى بياورد مانند معجزههايى كه پيامبران گذشته را [با آنها] فرستادند).
حقیقتی که این گروه به آن جاهل هستند این است که شیاطین جرأت ندارند و نمیتوانند به کسی رؤیا نشان دهند، به این که او خلیفه خدا در زمین است یا که فلان شخص، خلیفه خدا در زمین است، بلکه رؤیاهای شیطان (نعوذ بالله)، همان خوابهای ناراحتکننده و سفیهانه است.
۳. احتمال اینکه رؤیا از تلقین و خواسته نفسانی باشد:
این امر نیز به همان دلیلی که در مورد اول گفتم مردود است، زیرا در حقیقت، دروغ است، چون اصلاً چیزی به این عنوان وجود ندارد که شخصی رؤیا یا کشفی از خودش ببیند که خلیفه خداست یا فلان انسان خلیفه خداست؛ بلکه حقیقت امر این است که این شخص به خودش توهم القاء میکند که رؤیا دیده، در حالیکه ندیده و در حقیقت، تنها یک توهم است که به خودش القاء میکند و به همین جهت گفتم: هوای نفس؛ چون در حقیقت آنگونه که میگویند: «دروغی را ساخت و تصدیقش کرد»، یعنی او عمداً به خودش چیزی را القاء میکند که دوست دارد و با هوای نفسش موافق است و همان وهم خود را تصدیق میکند که انگار حقیقت است.([۱۵۵])
بنابراین نتیجه این است که رؤیاهای صادقه همان وحی و نص الهی نزد آفریدگان است که بهوسیله آن خلیفه خدا در زمین را میشناسند و به اعتبار اینکه وحی الهی محسوب میشود، در صورت تحقق شروط، دلیل مستقلی برای شناخت خلیفه خدا به شمار میرود.
بعد از آدم (ع) هر خلیفهای ناچار باید نصّی از خلیفه گذشته داشته باشد، چون این امر برایش در دسترس است؛ پس اگر حامل چنین نصّی نباشد، رؤیای ادعا شده، صرفاً دروغهایی است که دروغگویان برای تأیید مذهب خود و دین منحرفشان -که مخالف دین حق و عقیده حق است- بر آن جمع شدند. این نص خلفای خداوند در زمین، نسبت به یکدیگر است. همانطور که دروغ بودن آن، مثلاً از خلال امکان همدستی مدعیان دروغ به رؤیا امکانپذیر است.
لازم نیست به رؤیاهای ادعایی کسی در نفی خلافت الهی توجه کرد، چون با دلیل شرعی ثابت شده که رؤیا به عنوان یک دلیل تشخیصی میآید، اما از دلیل شرعی ثابت نشده که رؤیا به مثابه یک دلیل معارضه یا نفی خلافت یک شخص بیاید. همچنین لازم نیست به رؤیاها در تعیین احکام فقهی و عقاید توجه کرد، مگر در صورتی که خلیفه خدا به آن احکام و عقاید خاص اقرار کند، چون دین خدا همان است که خلیفه خدا که به امر پروردگار، قائم به آن است بیان میکند.
تلاش عاجزانه
(بَلْ قَالُوا أَضْغَاثُ أَحْلَامٍ بَلِ افْتَرَاهُ بَلْ هُوَ شَاعِرٌ فَلْيَأْتِنَا بِآيَةٍ كَمَا أُرْسِلَ الْأَوَّلُونَ)([۱۵۶])
(گفتند: بلكه خوابهايى آشفته و پريشان است، بلكه آن را به دروغ بر بافته، بلكه او شاعرِ [خيالپردازى] است، [اگر فرستاده خداست] بايد براى ما معجزهاى بياورد مانند معجزاتی كه پيامبران گذشته را [با آنها] فرستادند).
این سخن را کافران به ملکوت آسمان و تکذیبکنندگان رسولان خدا در هر زمان و در مقابل رسالت هر رسولی تکرار میکنند، بهطوری که گویا همدیگر را به گفتن این کلام و تکرارش توصیه کردهاند.
یکی از تلاشهای عاجزانه آنها برای اثبات اینکه رؤیای مؤمنان خوابهای پریشان است، این است که بر خدا دروغ میبندند و خوابهای دروغینی تعریف میکنند:
(وَ مَنْ أَظْلَمُ مِمَّنِ افْتَرَى عَلَى اللَّهِ كَذِبًا أَوْ قَالَ أُوحِيَ إِلَيَّ وَلَمْ يُوحَ إِلَيْهِ شَيْءٌ وَ مَنْ قَالَ سَأُنْزِلُ مِثْلَ مَا أَنْزَلَ اللَّهُ وَ لَوْ تَرَى إِذِ الظَّالِمُونَ فِي غَمَرَاتِ الْمَوْتِ وَ الْمَلَائِكَةُ بَاسِطُو أَيْدِيهِمْ أَخْرِجُوا أَنْفُسَكُمُ الْيَوْمَ تُجْزَوْنَ عَذَابَ الْهُونِ بِمَا كُنْتُمْ تَقُولُونَ عَلَى اللَّهِ غَيْرَ الْحَقِّ وَ كُنْتُمْ عَنْ آيَاتِهِ تَسْتَكْبِرُونَ)([۱۵۷])
(چه كسى ستمكارتر از كسى است كه به خدا دروغ مىبندد، يا میگويد: به من وحى شده؛ در حالىكه چيزى به او وحى نشده است، و نيز كسى كه بگويد: من بهزودى مانند آنچه خدا نازل كرده نازل میكنم؟! اى كاش ستمكاران را هنگامىكه در سختىها و شدايد مرگاند ببينى در حالى كه فرشتگان دستهاى خود را [بهسوى آنان] گشوده [و فرياد مىزنند] جانتان را بيرون كنيد، امروز بهسبب سخنانى كه به ناحق درباره خدا مىگفتيد و از پذيرفتن آيات او تكبّر مىكرديد، به عذاب خواركنندهاى مجازات مىشويد).
این مسئلهای است که نزد خداوند، بزرگ است. ولی نزد این افراد وارونه، آسان است. آنان بهراحتی، اقدام به درست کردن رؤیاهای دروغین، علیه خلیفه خداوند در زمانشان میکنند؛ و این کارشان، تلاش نا امیدانهای برای طعنهزدن به گواهی خداوند، در مقابل مؤمنین است؛ درحالی که آنان میگویند به رؤیا اعتقاد ندارند و اینکه دلیل تشخیص خلیفه خداوند در زمین باشد. این مسئله، از دروغ آنان پرده بر میدارد و تلاش میکنند که از مُلزم شدن به هزاران رؤیای روشن و موافق با نصّ تشخیصی خلیفه خداوند فرار کنند. همان چیزی که تعدادی از مردم، آن را دیدند که همدستی آنان بر دروغ ممتنع است.
همچنین این افراد هنگامیکه دروغ میگویند و خوابهای دروغینی را گردآوری میکنند، به این امر توجه ندارند که کشف این امر بعد از حضرت آدم (ع) بسیار ساده گشته، چون نصّی از خلیفه گذشته که همان نص خداست وجود دارد؛ پس نص خداوند بر خلیفهاش از طریق رؤیا حتما مطابق با نص خداوند بر خلیفهاش از طریق خلیفه سابق است و امکان ندارد که مخالف آن باشد؛ و در نتیجه، هرکس رؤیای دروغینی گردآوری میکند که مخالف نص خلیفه گذشته است، همان سخن و ادعای رؤیایش نشان میدهد که او به خدا دروغ میبندد.([۱۵۸])
بهطورکلی این مدعیان از این دروغگویی به دنبال طعنه زدن به رؤیا و اهمیت آن هستند. گویی میخواهند بگویند که رؤیاهای دروغین آنها ناقض رؤیاهای صادق مؤمنان است؛ لذا حجیت رؤیاهای مؤمنان نیز ساقط میشود، یعنی آنها تلاش میکنند که ملکوت آسمانها را از طریق دروغ بستن بر ملکوت آسمانها نفی کنند، یعنی به طریقهای که نهایت خبث و شیطنت است. میخواهند بگویند اخباری که از ملکوت آسمانها میآید در تضاد با هم هستند در نتیجه از اعتبار ساقط میشوند، یعنی آنها از اساس معتقد به بطلان رؤیاها هستند و میگویند که رؤیاها و اخبار ملکوتی هیچ ارزشی و هیچ حجیتی ندارند.
آنکه اعتقاد به این دارد که رؤیاها از ملکوت آسمانهاست و آن رؤیاها کلام خداوند است، قطعاً و یقیناً میداند که همه رؤیاها از یکجا ناشی میشوند و به یک حقیقت اشاره میکنند، چون همگی کلمات خدا هستند و در نتیجه تعارض واقعی بین آنها نیست. البته تعارضی بین رؤیاهای حقیقی و دروغها و اوهام و سفاهتهای شیطانی وجود دارد که با طعنه زدن به رؤیای مؤمنان شروع میشود و سپس طعنه زدن به ملکوت آسمانها و در نهایت به تکذیب قرآن منتهی میشود که فرموده است:
(وَ قَالُوا لَوْلا أُنْزِلَ عَلَیْهِ آیَاتٌ مِنْ رَبِّهِ قُلْ إِنَّمَا الآیَاتُ عِنْدَ اللَّهِ ... قُلْ کَفَى بِاللَّهِ بَیْنِی وَ بَیْنَکُمْ شَهِیدًا یَعْلَمُ مَا فِی السَّمَاوَاتِ وَ الأرْضِ وَ الَّذِینَ آمَنُوا بِالْبَاطِلِ وَ کَفَرُوا بِاللَّهِ أُولَئِکَ هُمُ الْخَاسِرُونَ)([۱۵۹])
(و گفتند چرا معجزاتی از پروردگارش بر او نازل نمیشود؟ بگو معجزات فقط نزد خدا هستند... بگو اینکه خدا بین من و شما شهادت میدهد کفایت میکند؛ او آنچه در آسمانها و زمین است را میداند).
بلکه منجر به تکذیب واقعیتی که تاریخ درباره شهادت خداوند برای مؤمنان به عیسی (ع) و محمد (ص) و علی (ع) و حسن (ع) و حسین (ع) و ... نقل کرده است میشود.
بهطور کلی مسئله بسیار روشن و راه برای تکذیبکنندگان بسته است؛ و همانطور که بیان کردم، به رؤیاهایی که ادعا میشود در نفی خلافت الهی شخصی دیدهاند نباید توجه کرد، چون آنچه از نظر شرعی ثابت است اینکه رؤیا به عنوان دلیلی برای تشخیص مصداق خلیفه خدا میآید، نه اینکه دلیلی برای معارضه یا رد کسی که نص شرعی از سوی خلیفه سابق در حق او ثابت شده باشد بهکار رود.
کوچک شمردن رؤیای حکیمان توسط سفیهان
رؤیا در دین خدای سبحان طریقی برای وحی محسوب میشود. رؤیا به دو نوع تقسیم میگردد: رؤیا در خواب، و رؤیا در بیداری که در اصطلاح عرف به کشف در بیداری (یا وحی) یاد میشود، به این معنا که انسان پرده از چشمش برداشته شده و چیزی را که مردم نمیبینند او میبیند. هر دو نوع رؤیا به عنوان روند اتصال انسان با عوالم بالا محسوب میشوند. وحی انبیاء (ع) نیز به همین دو طریق انجام میشود، یعنی یا رؤیا در خواب است یا در بیداری.
این مسئله باقی میماند که فردی که در مقابل رؤیاست، شأن و جایگاه رؤیا را مشخص میکند. ممکن است که رؤیا، وحی مستقیم از سوی خداوند و از پشت حجاب باشد یا اینکه وحی از فرستادهای است که خداوند او را میفرستد؛ و ممکن است که این فرستاده، فرشته بزرگی مانند جبرئیل(ع) یا یکی از فرشتگان رؤیا یا اینکه از ارواح پیامبران پیشین(ع) باشد. همانطور که ماهیت رؤیا، مشخص میکند که آیا این رؤیا، وحی تبلیغی است، مانند حالت پیامبران و اوصیاء(ع) یا اینکه گواهی الهی نزد انسان است، مانند حالت مکلفین ایمان نسبت به پیامبران و فرستادگان در زمانی که خداوند سبحان و متعال برایشان گواهی میدهد، یا اینکه خبر دادن با مسئله غیبی، پس از مدتی است، مانند حالت پیامبران و غیر پیامبران.
پس تلاش برخی سفیهان برای سبک شمردن رؤیایی که خداوند در آن برای خلیفهاش شهادت میدهد، انکار وحی خدا و شهادت پروردگار است، بلکه کفر به قرآنی است که در آن خدا را به عنوان شاهدی برای همه مردم معرفی کرده است؛ و آیا وسیله اتصالی واضحتر از رؤیا بین خدا و همه مردم وجود دارد که این سفیهان آن را به تمسخر میگیرند؟
بنابراین رؤیایی که به حقانیت خلیفه خدا در زمین شهادت میدهد، عبارت است از کلام و وحی و شهادت و نصّ خداوند. آنکسی که نص و شهادت و وحی خدا را به خاطر رضای هوای نفسش سبک بشمارد، به چه چیز ممکن است وصف شود؟! جز اینکه در حقیقت کافر به خداست و ایمانی که ادعا میکند صرفاً یک ایمان ظاهری است؛ و الا آیا ممکن است کسی که کلام شخصی را سبک بشمارد و او را مورد تمسخر قرار دهد، مؤمن به آن انسان یا حداقل اینکه به آن شخص احترام میگذارد وصف کنیم؟ یا اینکه او در حقیقت کافر به آن شخص است و او را سبک میشمارد و به همین سبب کلام او را مسخره میکند. کسانیکه رؤیا را که شهادت خداوند برای حقانیت خلیفه اوست مورد تمسخر قرار میدهند دقیقاً اینگونهاند؛ یعنی کلام خداوند که به بندگانش از طریق رؤیای مستقیم یا به واسطه ملائکه و ارواح طیبه وحی کرده را مسخره میکنند و در نتیجه حقایق و باطن و ارواح این افراد کافر به خداست. به همین خاطر چارهای ندارند جز اینکه کلام خدا را بر فراز منابر و پیش روی مردم مورد ریشخند قرار دهند، مسخره کنند و به آن بخندند؛ و متأسفانه کسانی که اعتراضی به آنها نمیکنند نیز جزو آنها و مؤمن به عقیده و مذهب باطل آنها شمرده میشوند:
(قُلْ کَفَى بِاللَّهِ بَیْنِی وَ بَیْنَکُمْ شَهِیدًا یَعْلَمُ مَا فِی السَّمَاوَاتِ وَ الأرْضِ وَالَّذِینَ آمَنُوا بِالْبَاطِلِ وَ کَفَرُوا بِاللَّهِ أُولَئِکَ هُمُ الْخَاسِرُونَ)([۱۶۰])
(بگو: كافى است كه خدا [نسبت به حقانيت نبوت من] ميان من و شما شاهد باشد، [او] آنچه را در آسمانها و زمين است مىداند، و آنان كه به باطل گرويده و به خدا كفر ورزيدهاند همان زيانكاراناند).
وقتی که شهادت خداوند بر حقانیت خلیفهاش برای بندگان بهوسیله وحی از طریق رؤیاست، پس آن «باطل» که در آیه شریفه ذکر شده و با شهادت خدا مقابله میکند، چه کسی است؟ (قُلْ کَفَى بِاللَّهِ بَیْنِی وَبَیْنَکُمْ شَهِیدًا ... وَالَّذِینَ آمَنُوا بِالْبَاطِلِ...) آیا واضح نیست که منظور از این باطل همان کسانی هستند که رؤیا را مورد ریشخند قرار داده و بالتبع شهادت خداوند را مسخره میکنند؟!
بخوانید که خداوند کسانیکه به اهل این باطل گوش داده و سخنشان و تمسخرشان به رؤیایی که شهادت خداوند در حق خلیفه است را قبول میکنند، چگونه وصف میکند: (وَ الَّذِینَ آمَنُوا بِالْبَاطِلِ وَ کَفَرُوا بِاللَّهِ أُولَئِکَ هُمُ الْخَاسِرُونَ)، (آنانکه به باطل ایمان آورده و به خدا کافر شدهاند، آنها همان زیانکاران هستند).
سپس در آیات قبلی همین سوره عنکبوت تدبر کنید:
(وَ قَالُوا لَوْلا أُنْزِلَ عَلَیْهِ آیَاتٌ مِنْ رَبِّهِ قُلْ إِنَّمَا الآیَاتُ عِنْدَ اللَّهِ وَ إِنَّمَا أَنَا نَذِیرٌ مُبِینٌ * أَوَلَمْ یَکْفِهِمْ أَنَّا أَنْزَلْنَا عَلَیْکَ الْکِتَابَ یُتْلَى عَلَیْهِمْ إِنَّ فِی ذَلِکَ لَرَحْمَةً وَذِکْرَى لِقَوْمٍ یُؤْمِنُونَ * قُلْ کَفَى بِاللَّهِ بَیْنِی وَ بَیْنَکُمْ شَهِیدًا یَعْلَمُ مَا فِی السَّمَاوَاتِ وَ الأرْضِ وَالَّذِینَ آمَنُوا بِالْبَاطِلِ وَ کَفَرُوا بِاللَّهِ أُولَئِکَ هُمُ الْخَاسِرُونَ)([۱۶۱])
(گفتند: چرا از سوى پروردگارش معجزاتى بر او نازل نمىشود؟ بگو: اين معجزات فقط در اختيار خداست و من فقط بيمدهندهاى آشكارم * آيا براى آنان كافى نبوده است كه ما اين كتاب را كه بر آنان خوانده مىشود بر تو نازل كرديم؟! همانا در اين كتاب رحمتى است و پندى براى مردمى كه ايمان مىآورند * بگو: كافى است كه خدا [نسبت به حقانيت نبوت من] ميان من و شما شاهد باشد، [او] آنچه را در آسمانها و زمين است مىداند، و آنان كه به باطل گرويده و به خدا كفر ورزيدهاند همان زيانكاراناند).
فقهای گمراه که مقابل انبیاء بودند همیشه همین حرف را میزدند که ما فقط به معجزه مادی ایمان میآوریم، بلکه میخواهند که حتماً آن معجزه مادی قاهری(مجبور کننده) باشد که با دیدن آن امکان انکار رسالت رسول را نداشته باشند و هریک از آنها میخواهد که آن معجزه مادی قاهر را ببیند و شهادت مؤمنانی که آن را دیدهاند را قبول نمیکنند: (وَ قَالُوا لَوْلا أُنْزِلَ عَلَیْهِ آیَاتٌ مِنْ رَبِّهِ)
پاسخ قرآنی این است که: (قُلْ إِنَّمَا الآیَاتُ عِنْدَ اللَّهِ وَ إِنَّمَا أَنَا نَذِیرٌ مُبِینٌ)، یعنی آن آیات و معجزات، نزد خداست (در دست من نیست) و من فقط هشدار دهندهای آشکارم. معنای آیه این است که خداوند آن معجزات را برای هرکسی که بخواهد و هرگاه که بخواهد و به هر کیفیتی که بخواهد و موافق حکمت و عدل او باشد میفرستد، به گونهای که کسی را مجبور بر ایمان نکند و هنگامیکه یک معجزه قاهری(مجبور کننده) باشد فقط برای مؤمنین خواهد بود و در نتیجه آنها را نیز به ایمان وادار نمیکند، بلکه بر یقین و استواری آنها بر حق میافزاید، چون آنها اساساً مؤمن هستند و اگر برای غیر مؤمنان یا کفار و منکران باشد، معجزه از آن نوع معجزاتی خواهد بود که امکان تأویل دارد تا مجالی برای ایمان به غیب آنها باقی بماند:
(فَلَمَّا جَاءَهُمُ الْحَقُّ مِنْ عِنْدِنَا قَالُوا لَوْلَا أُوتِيَ مِثْلَ مَا أُوتِيَ مُوسَى أَوَلَمْ يَكْفُرُوا بِمَا أُوتِيَ مُوسَى مِنْ قَبْلُ قَالُوا سِحْرَانِ تَظَاهَرَا وَ قَالُوا إِنَّا بِكُلٍّ كَافِرُونَ)([۱۶۲])
(پس هنگامىكه حق از سوى ما براى آنان آمد گفتند: چرا مانند آنچه به موسى دادند به او ندادهاند؟ آيا پيش از اين به آنچه به موسى داده شد، كفر نورزيدند؟! گفتند: دو جادوگرند كه پشتيبان يكديگرند!! و گفتند: ما منكر هر دو هستيم).
(أَوَلَمْ یَکْفِهِمْ أَنَّا أَنْزَلْنَا عَلَیْکَ الْکِتَابَ یُتْلَى عَلَیْهِمْ إِنَّ فِی ذَلِکَ لَرَحْمَةً وَ ذِکْرَى لِقَوْمٍ یُؤْمِنُونَ)([۱۶۳])
(آيا براي آنان کافي نيست که اين کتاب را بر تو نازل کرديم که پيوسته بر آنها تلاوت ميشود؟! در اين، رحمت و تذکري است براي کساني که ايمان ميآورند (و اين معجزه بسيار واضحي است)).
(قُلْ کَفَى بِاللَّهِ بَیْنِی وَ بَیْنَکُمْ شَهِیدًا یَعْلَمُ مَا فِی السَّمَاوَاتِ وَ الأرْضِ وَالَّذِینَ آمَنُوا بِالْبَاطِلِ وَ کَفَرُوا بِاللَّهِ أُولَئِکَ هُمُ الْخَاسِرُونَ)([۱۶۴])
(بگو كافى است كه خدا [نسبت به حقانيت نبوت من] ميان من و شما شاهد باشد، [او] آنچه را در آسمانها و زمين است مىداند، و آنان كه به باطل گرويده و به خدا كفر ورزيدهاند همان زيانكاراناند)، یعنی همه آنچه که گذشت اعم از طلب کردن معجزه مادی قاهر (وَ قَالُوا لَوْلا أُنْزِلَ عَلَیْهِ آیَاتٌ مِنْ رَبِّهِ) و همچنین نشانه علمی که خداوند به سبب رحمتش به شما عنایت کرد (أَ وَ لَمْ یَکْفِهِمْ أَنَّا أَنْزَلْنَا عَلَیْکَ الْکِتَابَ یُتْلَى عَلَیْهِمْ) این مسئله اساساً نسبت به مسئلهای که فرستاده برایتان آورده است، اضافی است؛ و در آغاز: گواهی خداوند، نسبت به او و نزد شما، با وحی در رؤیا و مکاشفه است. (قُلْ کَفَى بِاللَّهِ بَیْنِی وَ بَیْنَکُمْ شَهِیدًا)
خدایی که شاهد بر همه چیز و بر اعمال بندگان است، همان کسی است که برای شما گواهی میدهد، همان خدایی که هرچه در آسمانها و زمین است را میداند؛ و شیطان هیچ تسلطی بر ملکوت خدا ندارد تا سفیهان به شما این توهم را القاء کنند که این رؤیاهای ملکوتی از سوی شیطان است: (یَعْلَمُ مَا فِی السَّمَاوَاتِ وَ الأرْضِ).
ای مردم بیدار شوید؛ به درستی که رؤیاها از ملکوت هستند:
(وَ كَذَلِكَ نُرِي إِبْرَاهِيمَ مَلَكُوتَ السَّمَاوَاتِ وَ الْأَرْضِ وَ لِيَكُونَ مِنَ الْمُوقِنِينَ)([۱۶۵])
(و اينگونه ملکوت آسمانها و زمين را به ابراهيم نشان میدهيم تا از اهل یقین شود).
و ملکوت، ملکوت خداست:
(قُلْ مَنْ بِيَدِهِ مَلَكُوتُ كُلِّ شَيْءٍ وَهُوَ يُجِيرُ وَ لَا يُجَارُ عَلَيْهِ إِنْ كُنْتُمْ تَعْلَمُونَ)([۱۶۶])
(بگو: اگر معرفت و شناخت داريد، كيست كه ملکوت همه چيز به دست اوست و او پناه دهد و در پناه کسی قرار نگیرد).
و شیطان تسلطی بر ملکوت خدا ندارد:
(فَسُبْحَانَ الَّذِي بِيَدِهِ مَلَكُوتُ كُلِّ شَيْءٍ وَ إِلَيْهِ تُرْجَعُونَ)([۱۶۷])
(منزّه است خدايى كه ملکوت همه چيز به دست اوست، و به سوى او بازگردانده میشويد).
پس باطل شما را فریب ندهد، هرچند به رسول خدا (ص) شبیه باشد و از منبر رسول خدا (ص) یا امام حسین (ع) بالا برود: (وَ الَّذِینَ آمَنُوا بِالْبَاطِلِ وَ کَفَرُوا بِاللَّهِ أُولَئِکَ هُمُ الْخَاسِرُونَ). آیا رسول خدا (ص) خبر نداده که بهزودی مانند بوزینه بر منبرش میجهند؟ وقتیکه بر منبر محمد (ص) که برترین خلق خداست مانند بوزینه جهیدند، آیا گمان میکنید همچون بوزینه بر منبر حسین (ع) نمیجهند؟
(وَ إِذْ قُلْنَا لَكَ إِنَّ رَبَّكَ أَحَاطَ بِالنَّاسِ وَ مَا جَعَلْنَا الرُّؤْيَا الَّتِي أَرَيْنَاكَ إِلَّا فِتْنَةً لِلنَّاسِ وَ الشَّجَرَةَ الْمَلْعُونَةَ فِي الْقُرْآنِ وَ نُخَوِّفُهُمْ فَمَا يَزِيدُهُمْ إِلاّ طُغْيَانًا كَبِيرًا)([۱۶۸])
(و هنگامى كه به تو گفتيم: يقيناً پروردگارت به مردم احاطه كامل دارد و آن خوابى را كه به تو نشان داديم و نيز درخت لعنت شده در قرآن را جز براى آزمايش مردم قرار نداديم؛ و ما آنان را هشدار مىدهيم، ولى در آنان جز طغيانى بزرگ نمىافزايد!).
آنها بر روی منبر رسول خدا (ص) به گمراهی حسین (ع) فتوا دادند و مردم را گمراه کردند و کاری کردند که مردم با حسین (ع) بجنگند. آیا گمان میکنید که امثال آنها امروز بر منبر حسین (ع) فتوا به گمراه بودن مهدی (ع) نمیدهند و مردم را گمراه نمیکنند و کاری نمیکنند که مردم با مهدی (ع) بجنگند؟! بیدار شوید خدا شما را رحمت کند؛ بیدار شوید و بخوانید و بیاموزید و نگذارید کسی شما را فریب دهد و آن اتفاق دوباره تکرار شود؟([۱۶۹]) آیا متوجه نشدید که شما را کجا میبرند؟ و این سفیهان که بیحساب اشتباه میکنند و رؤیاها و ملکوت آسمانها را سفیهانه میخوانند، شما را کجا میخواهند ببرند؟ آیا هشیار نمیشوید تا به آنها بگویید: این قرآن در دستان ماست و خداوند در آن میگوید که خدا برای مردم به حقانیت خلیفه خودش شهادت داده و نص میکند:
(وَ أَرْسَلْناكَ لِلنَّاسِ رَسُولاً وَ كَفى بِاللَّهِ شَهيداً)([۱۷۰])
(و تو را برای مردم به عنوان رسول فرستادیم و اینکه خدا شهادت میدهد کافی است).
شهادت خدا برای عامه مردم (مؤمن و کافر و صالح و طالح آنها) چگونه خواهد بود؟ آیا از طریق وحی نیست؟ و کدام طریق وحی غیر از رؤیا بین خدا و عموم گشوده شده است؟!
-چکیده مسئله رؤیا
۱. رؤیاها دلیلی برای تشخیص مصداق خلیفه خدا هستند و دلیل قرآنی استوار این مطلب، آن است که رؤیاهای صادقه همان وحی و نصّ الهی برای خلق هستند که بهوسیله آنها خلیفه خود را به مردم معرفی میکند و از آن جهت که این رؤیا وحی الهی محسوب میشود، دلیل خلافت شخص هستند؛ البته در صورتی که شرایط اصلی آن که موجب میشود دلیل تشخیص خلیفه خدا باشد محقق گردند. آن شرایط عبارتند از:
أ. چون با نصّ الهی تشخیصی که از خلیفه قبلی خدا صادر شده مطابقت دارد، رؤیاهای ادعایی هر شخصی بعد از آدم (ع) که نص و وصیت نداشته باشد هیچ ارزشی ندارد و اصلاً نیازی به بررسی آن رؤیاها نیست چون بعد از آدم (ع) هر خلیفهای بر وصی یا اوصیای بعدی خود نصّ و وصیت میکرده است.
ب. تواتر آن رؤیاها نزد مردمی که تبانی آنها بر دروغگویی محال باشد.
ج. در بر گرفتن رؤیا بر آنچه که شیطانی بودن آن را نفی کند، مثل وجود معصوم یا قرآن یا اخبار غیبی.
د. بهطورکلی در نص کردن بر شخص معینی، محکم و استوار باشد.
۲. برای رؤیاهای در مقابل نص، هیچ حجیتی نیست، چون با وجود نص -همچنانکه از بعد آدم (ع) تا قیامت همواره چنین است- رؤیاها همیشه تابع آن نصوص هستند و هر رؤیایی که از نص خلیفه گذشته بیرون باشد، یا تخیلات و هواهای نفسانی است یا از ناحیه شیطان است یا دروغهایی است که صاحب آن گردآوری میکند و اصلاً خوابی ندیده است. بعد از آدم (ع) همیشه همراه هر خلیفهای باید نص و وصیتی از خلیفه گذشته باشد و اگر دارای چنین نصی نبود، رؤیاهایی که صاحبانش مدعی دیدن آنها هستند، صرفاً تخیلات و اوهام نفسانی یا وحی از ناحیه شیاطین آنهاست و خوابهاییکه ادعا میشود درباره کذابینی که فاقد دلیل شرعی دیده شده، تنها دروغهایی هستند که عدهای دروغگو برای تأیید مذهب و دین انحرافی خود بر آن تبانی کردهاند.
۳. رؤیا در نفی خلافت الهی کسی که حجت بودن او با دلیل قطعی؛ یعنی نص الهی رسیده از خلیفه قبلی به شکل مستقیم یا غیر مستقیم که توضیحش خواهد آمد ثابت شده، هیچ حجیتی ندارد.
۴. رؤیا در دین خدا، اعم از عقاید و احکام حجیتی ندارد، مگر در موردی که نص (قرآن و روایات) آن را اثبات کند و آن مورد خاصی که رؤیا حجیت دارد (همچنانکه بیان کردیم) در مسئله تشخیص مصداق خلیفه خدا در زمین است؛ پس رؤیاهای ادعایی در تأیید هر ادعا یا اعتقاد غیر مبتنی بر دلیل، هیچ ارزش شرعی ندارد، مثل عقیده تقلید از غیر معصوم و خلافت رسولالله (ص) با شوری یا حجیت فلانی که خلیفه خدا نیست؛ و عقاید انحرافی مشابه که اصحاب آن عقاید هیچ دلیل شرعی یا حتی دلیل عقلی قابل اعتمادی برای اثبات آنها اقامه نکردهاند.
دوم: نص مستقیم از خلیفه گذشته بر شخص برگزیده شده ی منصوص علیه
این امری است که همه مؤمنان به خلفای الهی بر آن اتفاق دارند؛ بنابراین نص مستقیم بر وصی او به صورت معین، بر همه کسانیکه آن تصریح و وصیت را میشنوند و بر کسانیکه این نص به آنها میرسد حجت است. خداوند بر مؤمنان واجب کرده که عدهای از خود را راهی کنند تا این امر را از خلیفه خدا در زمانشان بشناسند و خبرش را برای آنها بیاورند. خدای متعال فرمود:
(وَ مَا كَانَ الْمُؤْمِنُونَ لِيَنْفِرُوا كَافَّةً فَلَوْلَا نَفَرَ مِنْ كُلِّ فِرْقَةٍ مِنْهُمْ طَائِفَةٌ لِيَتَفَقَّهُوا فِي الدِّينِ وَ لِيُنْذِرُوا قَوْمَهُمْ إِذَا رَجَعُوا إِلَيْهِمْ لَعَلَّهُمْ يَحْذَرُونَ)([۱۷۱])
(و مؤمنان را نسزد كه همگى بيرون روند؛ چرا از هر جمعیتى گروهى كوچ نمىكنند تا در دين آگاهى يابند و قوم خود را هنگامى كه بهسوى آنان بازگشتند، بيمدهنده باشند كه بپرهيزند).
شکی نیست که این نص به خودی خود، دلیل مستقلی بر مصداق خلیفه خداست.
سوم: نص غیر مستقیم از خلیفه گذشته برای شخص برگزیده ی منصوص علیه
نصّ غیر مستقیم از خلیفه گذشته نیز شخص منصوص علیه را تعیین میکند، بهشرطی که ویژگیها و راهنماییهایی در خود نص یا نصوص دیگر باشد که مانع انطباق نص بر غیر از یک نفر هنگام ادعا باشد؛ مانند وصیت رسول خدا (ص) در شب وفاتش که پیغمبر (ص) آن را به نوشته بازدارنده از گمراهی برای متمسکان به آن وصف کرده است.
در اینجا میگوییم که: عاِلم قادر صادق حکیم مطلق، باید این نصّی را که به عنوان «بازدارنده از گمراهی برای متمسکان به آن» وصف شده، حفظ کند و نگذارد که هیچ مدعی باطلی آن را ادعا کند، تا اینکه خود صاحبش بیاید و مدعی آن شود و غرض از آن وصیت محقق شود، وگرنه خداوند (العیاذ بالله) یا جاهل خواهد بود یا عاجز یا کذاب فریبکار است و عامل گمراهی کسانیکه به قول او تمسک کردهاند شده است؛ و محال است که خداوند جاهل یا عاجز باشد، چون او عالم و قادر مطلق است و محال است که دروغ از ساحت حق تعالی صادر شود، چون او صادق و حکیم است و وصف دروغگویی درباره او ممکن نیست، وگرنه درباره هیچ چیزی نمیتوان به گفته او اعتماد کرد و اساس دین نقض میشود.
نص خلیفه خدا در زمین بر وصی بعد از خودش با وصف این که آن نص، برای هرکسی که به آن چنگ زند بازدارنده از گمراهی است، به عنوان یک نص الهی باید از ناحیه خداوند، محفوظ از ادعای دروغگویان و مدعیان باطل باشد، تا زمانیکه صاحبش مدعی آن شود؛ وگرنه همان نص، دروغ و عامل گمراهی مکلفان در تبعیت آنها از باطل خواهد بود و چنین چیزی از عالم صادق قادر حکیم مطلق، هرگز صادر نمیشود.([۱۷۲])
خداوند در قرآن کریم و در روایاتی که از اهل بیت (ع) نقل شده، خود را مسئول حفاظت از نص الهی از دستبرد و ادعای اهل باطل کرده است؛ اهل باطل از ادعای آن باز داشته شدهاند و همچنانکه خداوند میفرماید چنین امری ممتنع است:
(وَ لَوْ تَقَوَّلَ عَلَیْنَا بَعْضَ الأقَاوِیلِ * لأخَذْنَا مِنْهُ بِالْیَمِینِ * ثُمَّ لَقَطَعْنَا مِنْهُ الْوَتِینَ)([۱۷۳])
(و اگر پارهاى از گفتهها را به دروغ بر ما مىبست * ما او را به شدت مىگرفتيم * سپس رگ قلبش را پاره مىكرديم).([۱۷۴])
امام صادق (ع) میفرماید:
(إِنَّ هَذَا الْأَمْرَ لَا يَدَّعِيهِ غَيْرُ صَاحِبِهِ إِلَّا تَبَّرَ اللَّهُ عُمرَهُ).([۱۷۵])
(کسی غیر صاحبش مدّعی این امر نمیشود مگر اینکه خداوند عمرش را قطع کند).
بنابراین، مدعی باطل از ادعای وصیت الهی که موصوف به «بازدارنده متمسکان از گمراهی» است، باز داشته شده است، یا اینکه ادعای او به وصیت مقارن با نابودی اوست، پیش از آنکه برای مردم ادعای خود را آشکار کند، چون مهلت دادن او با اینکه مدعی وصیت شده، یا به معنای جهل یا عجز یا دروغگویی کسی است که به متمسکان به آن وعده داده که بهوسیله این وصیت گمراه نمیشوند و همه این امور نسبت به ساحت حق مطلق (سبحانه و تعالی) محال است و به همین سبب فرمود: (أخَذْنَا مِنْهُ بِالْیَمِینِ * ثُمَّ لَقَطَعْنَا مِنْهُ الْوَتِینَ) و امام صادق (ع) فرمود: «خدا عمرش را قطع میکند».
برای توضیح بیشتر میگویم: این آیه با استدلال عقلی سابق مطابق است، یعنی ادعای وصیت توسط مدعی باطل محال است، چون خداوند میفرماید: (وَ لَوْ تَقَوَّلَ عَلَیْنَا بَعْضَ الأقَاوِیلِ * لأخَذْنَا مِنْهُ بِالْیَمِینِ * ثُمَّ لَقَطَعْنَا مِنْهُ الْوَتِینَ)، یعنی میدانیم که هلاکت و نابودی رسولالله (ص) محال است، چون دروغ بستن او بر خدا محال است، یعنی اگر اهل دروغ بستن بود قطعاً نابود شده بود. این آیه با کسانی سخن میگوید که به محمد (ص) و قرآن ایمان ندارند. در نتیجه احتجاج با این سخن در آیه به این خاطر نیست که این آیه کلام خداست، چون آنها به این آیه هم ایمان ندارند، بلکه احتجاج و استدلال به مضمون آیه است، یعنی استدلال با چیزی که نزد آنها ثابت و مسلم است و آن مطلب از نظر عقلی این است که نص الهی موصوف به «بازدارنده متمسکان به آن از گمراهی» ممکن نیست مورد ادعای کسی غیر صاحبش قرار بگیرد، زیرا پذیرش اینکه کسی غیر صاحب آن نص میتواند مدعی آن شود، مستلزم نسبت دادن جهل یا عجز یا دروغ به خداوند سبحان است.
بنابراین از جهت عقلی و قرآنی و روایی ممکن نیست مدعی باطلی ادعای نص تشخیصی الهی موصوف به «بازدارنده از گمراهی برای متمسکانش» را بکند؛ یعنی این نص، از ادعای دیگران محفوظ است تا وقتی که صاحبش مدعی آن شود تا هدف از نص که همانا جلوگیری از گمراهی مکلف متمسک به نص، همانگونه که خداوند وعده داده است محقق شود.([۱۷۶])
باید توجه داشته باشید که سخن ما درباره ادعای نص تشخیصی موصوف به «بازدارنده از گمراهی» است، نه درباره ادعای منصب الهی بهطور عام؛ چون ادعای منصب الهی یا نبوت یا خلافت الهی در زمین بهصورت باطل و سفیهانه و بدون استدلال به وصیت (نص تشخیصی) بسیار حاصل شده و چه بسا مدعی باطل امامت مدتها نیز زنده مانده است؛([۱۷۷]) پس ادعای بدون شهادت خدا و نص الهی و بدون وصیت هیچ ارزشی ندارد و ادعای سفیهانهای است؛ بنابراین کسیکه چنین مدعی باطلی را تصدیق کند، هیچ عذر و بهانهای نزد خدا ندارد.
بنابراین، مقصود ما منع مطلق ادعا از سوی مدعیان نیست؛ بلکه آنها را از ادعای نص تشخیصی موصوف به «بازدارنده از گمراهی برای متمسکان به آن» باز داشته است، که همان وصیت حجت برای مردم است و این ممتنع بودن که با عقل اثبات کردیم و نص قرآنی و روایی نیز آن را تأکید میکند؛ واقعیت خارجی نیز بر آن مهر تأیید میزند؛ چون صدها سال از این نص تشخیصی گذشته بدون آنکه کسی مدعی آن شود و همین برای اثبات این حقیقت کافی است.
بر وصیتهای انبیاء در تورات و وصیت عیسی (ع) صدها سال گذشت و کسی غیر از محمد (ص) و اوصیای بعد از او مدعی آنها نشدند، همچنانکه کسی غیر از ائمه (ع) مدعی وصیت پیامبر (ص) نشد و امام رضا (ع) با همین واقعیت بر جاثلیق نصرانی استدلال کرد، یعنی بعد از بیان نص انبیاء گذشته بر رسولالله محمد (ص) از تورات و انجیل، جاثلیق نصرانی استدلال کرد که این نصوص ممکن است بر بیش از یک شخص منطبق شود، اما پاسخ و احتجاج امام رضا (ع) بر جاثلیق این بود که چنین چیزی یعنی ادعای وصیتهای انبیاء توسط مدعیان باطل تاکنون حاصل نشده است. این بخش از روایت را ملاحظه کنید:
(...وَ لَكِنْ لَمْ يَتَقَرَّرَ عِنْدَنَا بِالصِّحَّةِ أَنَّهُ مُحَمَّدٌ هَذَا. فَأَمَّا اسْمُهُ فَمُحَمَّدٌ فَلَا يَجُوزُ لَنَا أَنْ نُقِرَّ لَكُمْ بِنُبُوَّتِهِ وَ نَحْنُ شَاكُّونَ أَنَّهُ مُحَمَّدُكُمْ .... فَقَالَ الرِّضَا (ع): احْتَجَجْتُمْ بِالشَّكِّ؟! فَهَلْ بَعَثَ اللَّهُ مِن قَبْلُ أَوْ مِن بَعْدُ مِنْ آدَمَ إِلَى يَوْمِنَا هَذَا نَبِيّاً اسْمُهُ مُحَمَّدٌ؟ أَوْ تَجِدُونَهُ فِي شَيْءٍ مِنَ الْكُتُبِ الَّذِي أَنْزَلَهَا اللَّهُ عَلَى جَمِيعِ الْأَنْبِيَاءِ غَيْرَ مُحَمَّدٍ؟ فَأَحْجَمُوا عَنْ جَوَابِهِ...).([۱۷۸])
جاثلیق گفت: (میدانیم که در کتاب مقدس نام محمد آمده، اما برای ما به طریق صحیح ثابت نشده که منظور همان محمد شما باشد. اما اینکه صرفاً نامش محمد است، ما نمیتوانیم به نبوتش اقرار کنیم در حالیکه شک داریم که آیا او همان محمد شماست؟ امام رضا (ع) فرمود: به شک احتجاج کردید؟! آیا خداوند قبل یا بعد از حضرت آدم (ع) تا امروز، پیامبری را مبعوث کرده که نامش محمد (ص) باشد؟! یا در هیچ یک از کتبی که خدا بر همه انبیاء نازل کرده غیر از پیامبر ما محمد (ص) را یافتهاید؟ در اینجا بود که آنها از جواب امام رضا (ع) درماندند).
بنابراین احتجاج اوصیای گذشته به این نص، حجتی است بر کسانیکه به آنها ایمان دارند و عیسی (ع) و محمد (ص) به نصّ انبیای گذشته احتجاج کردند؛ عیسی (ع) به نص انبیای گذشته استدلال کرد، با اینکه از نظر زمانی با آنها فاصله داشت:
* (پس سِفر (کتاب) اشعیای نبی را به او سپرد و هنگامیکه آن سفر را گشود، جایی را یافت که در آن نوشته شده * روح پروردگار بر فراز من است، چون او مرا مسح کرده تا به مسکینان بشارت دهم؛ مرا فرستاده تا دلشکستهها را شفا دهم، تا اسیران را ندای آزادی و کوران را ندای بینایی دهم و ربوده شدهها را در آزادی بفرستم * و پند دهم بهروش مقبول پروردگار * سپس آن سِفر را در هم پیچید و به خادم تسلیم کرد، در حالیکه همه کسانیکه در آن جمع بودند چشمانشان به سمت او خیره شد * پس شروع کرده و به آنها گفت: امروز این نوشته در گوشهای شما به اتمام رسید * و همه او را مشاهده میکردند و از کلمات نعمت که از دهانش خارج میشد تعجب میکردند و میگفتند: آیا این فرزند یوسف نیست؟).([۱۷۹])
محمد (ص) همچنانکه در قرآن ذکر شده به نص عیسی (ع) و نص انبیای قبل از او احتجاج فرمودند.
(وَ إِذْ قَالَ عِیسَى ابْنُ مَرْیَمَ یَا بَنِی إِسْرَائِیلَ إِنِّی رسولالله إِلَیْکُمْ مُصَدِّقًا لِمَا بَیْنَ یَدَیَّ مِنَ التَّوْرَاةِ وَ مُبَشِّرًا بِرَسُولٍ یَأْتِی مِنْ بَعْدِی اسْمُهُ أَحْمَدُ فَلَمَّا جَاءَهُمْ بِالْبَیِّنَاتِ قَالُوا هَذَا سِحْرٌ مُبِینٌ)([۱۸۰])
(و هنگامىكه عيسى پسر مريم گفت: اى بنىاسرائيل، به يقين من فرستاده خدا بهسوى شمايم، تورات را كه پيش از من بوده تصديق مىكنم، و به پيامبرى كه بعد از من مىآيد و نامش «احمد» است، مژده مىدهم. پس هنگامىكه دلايل روشن براى آنان آورد، گفتند: اين جادويى است آشكار).
(الَّذِينَ يَتَّبِعُونَ الرَّسُولَ النَّبِيَّ الْأُمِّيَّ الَّذِي يَجِدُونَهُ مَكْتُوبًا عِنْدَهُمْ فِي التَّوْرَاةِ وَ الْإِنْجِيلِ يَأْمُرُهُمْ بِالْمَعْرُوفِ وَ يَنْهَاهُمْ عَنِ الْمُنْكَرِ وَ يُحِلُّ لَهُمُ الطَّيِّبَاتِ وَ يُحَرِّمُ عَلَيْهِمُ الْخَبَائِثَ وَ يَضَعُ عَنْهُمْ إِصْرَهُمْ وَ الْأَغْلَالَ الَّتِي كَانَتْ عَلَيْهِمْ فَالَّذِينَ آمَنُوا بِهِ وَ عَزَّرُوهُ وَ نَصَرُوهُ وَ اتَّبَعُوا النُّورَ الَّذِي أُنْزِلَ مَعَهُ أُولَئِكَ هُمُ الْمُفْلِحُونَ)([۱۸۱])
(همان كسانى كه از اين رسول و پيامبر امی كه او را نزد خود در تورات و انجيل نگاشته مىيابند، پيروى مىكنند؛ پيامبرى كه آنان را به كارهاى شايسته فرمان مىدهد، و از اعمال زشت باز مىدارد، و پاكيزهها را بر آنان حلال مىنمايد، و ناپاكها را بر آنان حرام مىكند، و بارهاى تكاليف سنگين و زنجيرهها كه بر دوش عقل و جان آنان است برمىدارد؛ پس كسانىكه به او ايمان آوردند و او را حمايت كردند و ياريش دادند و از نورى كه بر او نازل شده پيروى نمودند، اينان همان رستگارانند).
و خداوند در قرآن بیان کرده که اگر ادعای محمد (ص) باطل بود (العیاذ بالله) او را رها نمیکرد تا مدعی این نص شود، چون خداوند عهدهدار حفاظت و صیانت آن نص از ادعای مدعیان باطل است و خداوند عهدهدار بازداشتن آنها از نص است:
(وَ لا طَعَامٌ إِلا مِنْ غِسْلِینٍ * لا یَأْکُلُهُ إِلا الْخَاطِئُونَ * فَلا أُقْسِمُ بِمَا تُبْصِرُونَ* وَمَا لا تُبْصِرُونَ *إِنَّهُ لَقَوْلُ رَسُولٍ کَرِیمٍ * وَ مَا هُوَ بِقَوْلِ شَاعِرٍ قَلِیلا مَا تُؤْمِنُونَ * وَ لا بِقَوْلِ کَاهِنٍ قَلِیلا مَا تَذَکَّرُونَ * تَنْزِیلٌ مِنْ رَبِّ الْعَالَمِینَ * وَ لَوْ تَقَوَّلَ عَلَیْنَا بَعْضَ الأقَاوِیلِ * لأخَذْنَا مِنْهُ بِالْیَمِینِ * ثُمَّ لَقَطَعْنَا مِنْهُ الْوَتِینَ * فَمَا مِنْکُمْ مِنْ أَحَدٍ عَنْهُ حَاجِزِینَ * وَ إِنَّهُ لَتَذْکِرَةٌ لِلْمُتَّقِینَ * وَإِنَّا لَنَعْلَمُ أَنَّ مِنْکُمْ مُکَذِّبِینَ * وَ إِنَّهُ لَحَسْرَةٌ عَلَى الْکَافِرِینَ * وَ إِنَّهُ لَحَقُّ الْیَقِینِ*فَسَبِّحْ بِاسْمِ رَبِّکَ الْعَظِیمِ)([۱۸۲])
(و نه غذايى مگر چركاب و كثافات * كه آن را جز خطاكاران نمىخورند * پس سوگند ياد مىكنم به آنچه مىبينيد * و آنچه نمىبينيد * بىترديد اين قرآن، گفتار فرستادهاى بزرگوار است * و آن گفتار يك شاعر نيست، ولى جز اندكى ايمان نمىآوريد * و گفتار كاهن هم نيست، ولى جز اندكى متذكر نمىشويد * نازل شده از سوى پروردگار جهانيان است * و اگر پارهاى از گفتهها را به دروغ بر ما مىبست * ما او را به شدت مىگرفتيم * سپس رگ قلبش را پاره مىكرديم * در آن صورت هيچ كدام از شما مانع عذاب او نبود * بىترديد اين قرآن، وسيله پند و تذكرى براى پرهيزكاران است * و ما به يقين مىدانيم كه از ميان شما انكاركنندگانى هست * و اين انكار قطعاً مايه حسرت كافران است * و بىترديد اين قرآن، حقى يقينى است * پس به نام پروردگارت تسبيح گوى).
-دوم: علم
خلیفهی خدا همان عالمی است که میتواند از غیر خودش بینیاز باشد و هیچیک از مردم از او و علمش بینیاز نیست، چون خداوند هرچه که در دین حادث شود و هرچه که اهل زمانش در امور دین نیاز دارند را به او وحی میکند. منظور از علمی که باید همراه خلیفهی خدا باشد در اینجا همان علم دین است که خلیفهی خدا مکلف به تبلیغ آن برای مردم است؛ بنابراین خلیفهی خدا باید به پروردگار متصل باشد و خداوند آنچه او در تبلیغ رسالتش و رساندن دین حق مورد رضای خدا و احکام جدید الهی و فصل الخطاب و رفع اختلافات مردم نیاز دارد را به او بیاموزد.
همین امر -علم به امور جدید و فصل الخطاب و رفع اختلافات علمی مردم- میتواند برای شخص طالب حق، دلیلی بر معرفت خلیفهی خدا باشد که دلیل نص و وصیت را تأیید کند. لازم نیست که خلیفهی خدا به علوم استقرائی یا تجربی یا حتی علوم دینی گذشته مثل رسالتهای خلفای گذشته آگاه باشد، بلکه فقط علم لازم برای خلیفهی خدا این است که متصل به خدا بوده و پروردگار متعال نخستین چیزی که او در رسالتش به آن نیاز دارد را به او بیاموزد، نه به این معنا که باید لزوماً به رسالتهای خلفای گذشته یا علوم تجربی و استقرائی جاهل باشد، اما دانستن آن امور و تفاصیل آنها برایش واجب نیست؛ پس ممکن است او گاهی آنها را از طریق تحصیلات یا حتی با الهام الهی یا از هر دو طریق بداند، یعنی مانند بقیه مردم آنها را مثلاً با خواندن فرا بگیرد، اما خداوند بر او منت میگذارد به این معنا که چون او خلیفهی خداست به او الهام میکند، مخصوصاً اگر قضیه متعلق به امر دین باشد، مانند اثبات وجود خداوند سبحان یا به طور کلی دفاع از دین باشد.
اما اعتقادات مضحک برخی از حاشیهپردازان که میگویند خلیفهی خدا باید همه زبانها را بداند و در زبان، معصوم باشد و عقاید جاهلانه مشابه این که بگویند هنگامیکه بر روی سنگی راه میرود، بر روی آن تأثیر بگذارد و جای پایش باقی بماند و ... ، به زودی پاسخ این اعتقادات باطل و جهالت کسانیکه معتقد به این امور هستند بیان خواهد شد.
چه بسا خلیفهی خدا در برههای از زمان خلافتش مجبور به سکوت شود. همچنانکه در حال فترت اینگونه است، علمش را آشکار نکند و قبلاً مسئلهی فترت و علت آن را بیان کردم که عبارت بود از عدم وجود قابل برای دعوت حق، یا ممکن است برای ضرورتی که خداوند اراده کرده ساکت باشد، گویی اینکه وظیفهی اول خود یعنی مهیاکردن کسیکه باید خلافت به او برسد را انجام دهد، چون تسلیم خلافت الهی، امانتی است که خداوند خلیفهی خود را مکلف به آن کرده و باید همه آنچه که برایش امکان دارد را مهیا کند تا این امر (تسلیم امانت خلافت الهی) به بهترین شکلی که حجت بر مردم اقامه شود، انجام گیرد و برای شخص متخلف از آنها عذری در اطاعت از مسیر شیطان و تخلف از دین خدا یا خلیفهی آینده باقی نماند.
خدای متعالی فرمود:
﴿إِنَّ اللَّهَ يَأْمُرُكُمْ أَنْ تُؤَدُّوا الْأَمَانَاتِ إِلَى أَهْلِهَا وَإِذَا حَكَمْتُمْ بَيْنَ النَّاسِ أَنْ تَحْكُمُوا بِالْعَدْلِ إِنَّ اللَّهَ نِعِمَّا يَعِظُكُمْ بِهِ إِنَّ اللَّهَ كَانَ سَمِيعًا بَصِيرًا﴾([۱۸۳])
(خدا به شما فرمان مىدهد كه امانتها را به صاحبانش بازگردانيد و هنگامىكه ميان مردم حکمرانی مىكنيد، به عدالت حکومت و داورى كنيد. يقيناً نيكو چيزى است كه خدا شما را به آن موعظه مىكند؛ بىترديد خدا همواره شنوا و بيناست).
مراد از این آیه همان تسلیم خلافت الهی به خلیفهی بعد است، وظیفهای که خلیفهی گذشته باید آن را به کاملترین وجه انجام دهد؛ چون امانتی الهی بر گردن اوست و به همین سبب گاهی مجبور به سکوت میشود تا جان خودش را حفظ کند تا زمانیکه بعضی امور متعلق به خلیفهی بعد، یا لااقل تا زمان ولادتش مهیا شود. روایات ذیل این مسئله را تبیین می کند:
(الْحُسَيْنُ بْنُ مُحَمَّدٍ عَنْ مُعَلَّى بْنِ مُحَمَّدٍ عَنِ الْحَسَنِ بْنِ عَلِيٍّ الْوَشَّاءِ عَنْ أَحْمَدَ بْنِ عَائِذٍ عَنِ ابْنِ أُذَيْنَةَ عَنْ بُرَيْدٍ الْعِجْلِيِّ قَالَ: سَأَلْتُ أَبَا جَعْفَرٍ (ع) عَنْ قَوْلِ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ ﴿إِنَّ اللَّهَ يَأْمُرُكُمْ أَنْ تُؤَدُّوا الْأَماناتِ إِلى أَهْلِها وَ إِذا حَكَمْتُمْ بَيْنَ النَّاسِ أَنْ تَحْكُمُوا بِالْعَدْلِ﴾ قَالَ إِيَّانَا عَنَى أَنْ يُؤَدِّيَ الْأَوَّلُ إِلَى الْإِمَامِ الَّذِي بَعْدَهُ الْكُتُبَ وَ الْعِلْمَ وَ السِّلَاحَ (وَ إِذا حَكَمْتُمْ بَيْنَ النَّاسِ أَنْ تَحْكُمُوا بِالْعَدْلِ) الَّذِي فِي أَيْدِيكُمْ ثُمَّ قَالَ لِلنَّاسِ ﴿يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا أَطِيعُوا اللَّهَ وَ أَطِيعُوا الرَّسُولَ وَ أُولِي الْأَمْرِ مِنْكُمْ﴾ إِيَّانَا عَنَى خَاصَّةً. أَمَرَ جَمِيعَ الْمُؤْمِنِينَ إِلَى يَوْمِ الْقِيَامَةِ بِطَاعَتِنَا فَإِنْ خِفْتُمْ تَنَازُعاً فِي أَمْرٍ ﴿فَرُدُّوهُ إِلَى اللَّهِ وَ إِلَى الرَّسُولِ وَ إِلَى أُولِي الْأَمْرِ مِنْكُمْ﴾ كَذَا نَزَلَتْ وَ كَيْفَ يَأْمُرُهُمُ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ بِطَاعَةِ وُلَاةِ الْأَمْرِ وَ يُرَخِّصُ فِي مُنَازَعَتِهِمْ إِنَّمَا قِيلَ ذَلِكَ لِلْمَأْمُورِينَ الَّذِينَ قِيلَ لَهُمْ ﴿أَطِيعُوا اللَّهَ وَ أَطِيعُوا الرَّسُولَ وَ أُولِي الأَمْرِ مِنْكُمْ﴾).([۱۸۴])
بُرید عجلی میگوید: از امام باقر (ع) درباره آیه (خداوند شما را امر میکند که امانتها را به اهلش برسانید و هنگامیکه بین مردم حکم میکنید به عدالت حکم کنید) پرسیدم. فرمود: فقط ما را اراده کرده که هر امام باید به امام بعد از خودش کتب و علم و سلاح را بدهد. (و هنگامیکه بین مردم حکم میکنید به عدالت حکم کنید) یعنی آنچه که در دستان شماست. سپس خداوند به مردم فرموده است: (ای مؤمنان از خدا و رسول و اولیای امرتان اطاعت کنید). از این آیه فقط ما را اراده کرده و همهی مؤمنان را تا روز قیامت امر به اطاعت ما کرده است. پس اگر ترسیدید که در چیزی تنازع و اختلاف پیدا کنید، (پس آن را به خدا و رسول و ولی امرهایتان برگردانید). آیه اینگونه نازل شده و چطور ممکن است که خداوند امر به اطاعت از والیان امر بکند، اما درباره منازعات و درگیریها و اختلافاتشان آنها را به والیان امر ارجاع ندهد؟ این فقط به مکلفان گفته شده است، همان مکلفانی که به آنها فرموده: (اطاعت کنید از خدا و اطاعت کنید از رسول و والیان امر خود).
الْحُسَيْنُ بْنُ مُحَمَّدٍ عَنْ مُعَلَّى بْنِ مُحَمَّدٍ عَنِ الْحَسَنِ بْنِ عَلِيٍّ الْوَشَّاءِ عَنْ أَحْمَدَ بْنِ عُمَرَ قَالَ: (سَأَلْتُ الرِّضَا (ع) عَنْ قَوْلِ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ ﴿إِنَّ اللَّهَ يَأْمُرُكُمْ أَنْ تُؤَدُّوا الْأَماناتِ إِلى أَهْلِها﴾ قَالَ هُمُ الْأَئِمَّةُ مِنْ آلِ مُحَمَّدٍ (ص) أَنْ يُؤَدِّيَ الْإِمَامُ الْأَمَانَةَ إِلَى مَنْ بَعْدَهُ وَ لَا يَخُصَّ بِهَا غَيْرَهُ وَ لَا يَزْوِيَهَا عَنْهُ).([۱۸۵])
احمد بن عمر: از امام رضا (ع) درباره آیه (خداوند شما را فرمان میدهد که آن امانتها را به اهلش برسانید). سؤال کرد. حضرت فرمود: (آنها همان امامان از آل محمد هستند که هر امام باید امانت را به امام بعد از خودش برساند و به کس دیگری اختصاص ندهد و از صاحبش به جای دیگری نبرد).
مُحَمَّدُ بْنُ يَحْيَى عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدٍ عَنِ الْحُسَيْنِ بْنِ سَعِيدٍ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ الْفُضَيْل عَنْ أَبِي الْحَسَنِ الرِّضَا (ع): (فِي قَوْلِ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ ﴿إِنَّ اللَّهَ يَأْمُرُكُمْ أَنْ تُؤَدُّوا الْأَماناتِ إِلى أَهْلِها﴾ قَالَ هُمُ الْأَئِمَّةُ يُؤَدِّي الْإِمَامُ إِلَى الْإِمَامِ مِنْ بَعْدِهِ وَ لا يَخُصُّ بِهَا غَيْرَهُ وَ لَا يَزْوِيهَا عَنْهُ).([۱۸۶])
محمد بن فضیل: از امام رضا (ع) درباره آیه (خداوند شما را فرمان میدهد که آن امانتها را به اهلش برسانید). پرسید. حضرت فرمود: (آنها همان ائمه (ع) هستند که هر امامی باید امانت را به امام بعد از خودش برساند و به کسدیگری اختصاص ندهد و امانت را به جای دیگری نبرد).
مُحَمَّدُ بْنُ يَحْيَى عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدٍ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ سِنَانٍ عَنْ إِسْحَاقَ بْنِ عَمَّارٍ عَنِ ابْنِ أَبِي يَعْفُورٍ عَنِ الْمُعَلَّى بْنِ خُنَيْسٍ قَالَ: (سَأَلْتُ أَبَا عَبْدِ اللَّهِ (ع) عَنْ قَوْلِ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ ﴿إِنَّ اللَّهَ يَأْمُرُكُمْ أَنْ تُؤَدُّوا الْأَماناتِ إِلى أَهْلِها﴾ قَالَ أَمَرَ اللَّهُ الْإِمَامَ الْأَوَّلَ أَنْ يَدْفَعَ إِلَى الْإِمَامِ الَّذِي بَعْدَهُ كُلَّ شَيْءٍ عِنْدَهُ).([۱۸۷])
معلّی بن خُنیس میگوید: از امام صادق (ع) درباره این آیه پرسیدم (خداوند به شما فرمان میدهد که آن امانتها را به اهلش برسانید). حضرت فرمود: (خدا امام را امر کرده که آنچه نزد خود دارد را به امام بعد از خودش بسپارد).
رَوَى مُعَلَّى بْنُ خُنَيْسٍ عَنِ الصَّادِقِ ( قَالَ: (قُلْتُ لَهُ قَوْلُ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ ﴿إِنَّ اللَّهَ يَأْمُرُكُمْ أَنْ تُؤَدُّوا الْأَماناتِ إِلى أَهْلِها وَ إِذا حَكَمْتُمْ بَيْنَ النَّاسِ أَنْ تَحْكُمُوا بِالْعَدْلِ﴾ قَالَ عَلَى الْإِمَامِ أَنْ يَدْفَعَ مَا عِنْدَهُ إِلَى الْإِمَامِ الَّذِي بَعْدَهُ وَ أُمِرَتِ الْأَئِمَّةُ أَنْ يَحْكُمُوا بِالْعَدْلِ وَ أُمِرَ النَّاسُ أَنْ يَتَّبِعُوهُمْ).([۱۸۸])
معلّی بن خنیس از امام صادق (ع) روایت میکند: (دربارهی آیه (خداوند شما را فرمان میدهد که آن امانتها را به اهلش برسانید و هنگامیکه بین مردم حکم کردید، به عدالت حکم کنید). حضرت فرمود: بر امام واجب است که آنچه نزد خود دارد را به امام بعد از خودش بسپارد و همچنین این آیه، ائمه را امر کرده که به عدالت حکم و حکومت کنند و مردم را امر کرده که از آنها اطاعت کنند).
مُحَمَّدُ بْنُ عَلِيِّ بْنِ مَحْبُوبٍ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ الْحُسَيْنِ بْنِ أَبِي الْخَطَّابِ عَنْ صَفْوَانَ بْنِ يَحْيَى عَنْ أَبِي الْمِعْزَى عَنْ إِسْحَاقَ بْنِ عَمَّارٍ عَنِ ابْنِ أَبِي يَعْفُورٍ عَنْ مُعَلَّى بْنِ خُنَيْسٍ عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ ( قَالَ: (قُلْتُ لَهُ قَوْلُ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ ﴿إِنَّ اللَّهَ يَأْمُرُكُمْ أَنْ تُؤَدُّوا الْأَماناتِ إِلى أَهْلِها وَ إِذا حَكَمْتُمْ بَيْنَ النَّاسِ أَنْ تَحْكُمُوا بِالْعَدْلِ﴾ قَالَ عَلَى الإِمَامِ أَنْ يَدْفَعَ مَا عِنْدَهُ إِلَى الإِمَامِ الَّذِي بَعْدَهُ وَ أُمِرَتِ الأَئِمَّةُ بِالْعَدْلِ وَ أُمِرَ النَّاسُ أَنْ يَتَّبِعُوهُمْ).([۱۸۹])
محمد بن علی بن محبوب از محمد بن حسین بن ابی الخطاب از صفوان بن یحیی از ابی المعزی از اسحاق بن عمار از ابن ابی یعفور از معلی بن خنیس از امام صادق (ع) نقل میکند: (که میگوید عرض کردم معنی این آیه چیست؟ ﴿إِنَّ اللَّهَ يَأْمُرُكُمْ أَنْ تُؤَدُّوا الْأَماناتِ إِلى أَهْلِها وَ إِذا حَكَمْتُمْ بَيْنَ النَّاسِ أَنْ تَحْكُمُوا بِالْعَدْلِ﴾ فرمود: بر امام واجب است که آنچه نزد خود دارد را به امام بعد از خودش بسپارد و همچنین این آیه ائمه را امر کرده که به عدالت حکم و حکومت کنند و مردم را امر کرده که از آنها اطاعت کنند).
بنابراین، آیهی شریفه ﴿إِنَّ اللَّهَ يَأْمُرُكُمْ أَنْ تُؤَدُّوا الْأَماناتِ إِلى أَهْلِها وَ إِذا حَكَمْتُمْ بَيْنَ النَّاسِ أَنْ تَحْكُمُوا بِالْعَدْلِ﴾ یعنی اینکه خلیفهی خدا یا امام باید امانت را به امام بعد از خودش بسپارد و این تکلیف نخست اوست و برای همین، چه بسا علمش را اظهار نکند و با مردم سخن نگوید تا زمانیکه تکلیف اولش یعنی مهیاکردن خلیفه، بعد از حمل رسالت الهی را انجام دهد و این امر برای امام رضا (ع) واقع شد:
(أَحْمَدُ بْنُ مِهْرَانَ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ عَلِيٍّ عَنْ أَبِي الْحَكَمِ الْأَرْمَنِيِّ قَالَ حَدَّثَنِي عَبْدُ اللَّهِ بْنُ إِبْرَاهِيمَ بْنِ عَلِيِّ بْنِ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ جَعْفَرِ بْنِ أَبِي طَالِبٍ عَنْ يَزِيدَ بْنِ سَلِيطٍ الزَّيْدِيِّ قَالَ أَبُو الْحَكَمِ وَ أَخْبَرَنِي عَبْدُ اللَّهِ بْنُ مُحَمَّدِ بْنِ عُمَارَةَ الْجَرْمِيُّ عَنْ يَزِيدَ بْنِ سَلِيطٍ قَالَ: لَقِيتُ أَبَا إِبْرَاهِيمَ (ع) وَ نَحْنُ نُرِيدُ الْعُمْرَةَ فِي بَعْضِ الطَّرِيقِ فَقُلْتُ جُعِلْتُ فِدَاكَ هَلْ تُثْبِتُ هَذَا الْمَوْضِعَ الَّذِي نَحْنُ فِيهِ قَالَ نَعَمْ فَهَلْ تُثْبِتُهُ أَنْتَ قُلْتُ نَعَمْ إِنِّي أَنَا وَ أَبِي لَقِينَاكَ هَاهُنَا وَ أَنْتَ مَعَ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ (ع) وَ مَعَهُ إِخْوَتُكَ فَقَالَ لَهُ أَبِي بِأَبِي أَنْتَ وَ أُمِّي أَنْتُمْ كُلُّكُمْ أَئِمَّةٌ مُطَهَّرُونَ وَ الْمَوْتُ لَا يَعْرَى مِنْهُ أَحَدٌ فَأَحْدِثْ إِلَيَّ شَيْئاً أُحَدِّثُ بِهِ مَنْ يَخْلُفُنِي مِنْ بَعْدِي فَلَا يَضِلَّ قَالَ نَعَمْ يَا أَبَا عَبْدِ اللَّهِ هَؤُلَاءِ وُلْدِي وَ هَذَا سَيِّدُهُمْ وَ أَشَارَ إِلَيْكَ وَ قَدْ عُلِّمَ الْحُكْمَ وَ الْفَهْمَ وَ السَّخَاءَ وَ الْمَعْرِفَةَ بِمَا يَحْتَاجُ إِلَيْهِ النَّاسُ وَ مَا اخْتَلَفُوا فِيهِ مِنْ أَمْرِ دِينِهِمْ وَ دُنْيَاهُمْ وَ فِيهِ حُسْنُ الْخُلُقِ وَ حُسْنُ الْجَوَابِ وَ هُوَ بَابٌ مِنْ أَبْوَابِ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ وَ فِيهِ أُخْرَى خَيْرٌ مِنْ هَذَا كُلِّهِ فَقَالَ لَهُ أَبِي وَ مَا هِيَ بِأَبِي أَنْتَ وَ أُمِّي قَالَ (ع) يُخْرِجُ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ مِنْهُ غَوْثَ هَذِهِ الْأُمَّةِ وَ غِيَاثَهَا وَ عَلَمَهَا وَ نُورَهَا وَ فَضْلَهَا وَ حِكْمَتَهَا خَيْرُ مَوْلُودٍ وَ خَيْرُ نَاشِئٍ يَحْقُنُ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ بِهِ الدِّمَاءَ وَ يُصْلِحُ بِهِ ذَاتَ الْبَيْنِ وَ يَلُمُّ بِهِ الشَّعْثَ وَ يَشْعَبُ بِهِ الصَّدْعَ وَ يَكْسُو بِهِ الْعَارِيَ وَ يُشْبِعُ بِهِ الْجَائِعَ وَ يُؤْمِنُ بِهِ الْخَائِفَ وَ يُنْزِلُ اللَّهُ بِهِ الْقَطْرَ وَ يَرْحَمُ بِهِ الْعِبَادَ خَيْرُ كَهْلٍ وَ خَيْرُ نَاشِئٍ قَوْلُهُ حُكْمٌ وَ صَمْتُهُ عِلْمٌ يُبَيِّنُ لِلنَّاسِ مَا يَخْتَلِفُونَ فِيهِ وَ يَسُودُ عَشِيرَتَهُ مِنْ قَبْلِ أَوَانِ حُلُمِهِ فَقَالَ لَهُ أَبِي بِأَبِي أَنْتَ وَ أُمِّي وَ هَلْ وُلِدَ قَالَ نَعَمْ وَ مَرَّتْ بِهِ سِنُونَ قَالَ يَزِيدُ فَجَاءَنَا مَنْ لَمْ نَسْتَطِعْ مَعَهُ كَلَاماً قَالَ يَزِيدُ فَقُلْتُ لِأَبِي إِبْرَاهِيمَ (ع) فَأَخْبِرْنِي أَنْتَ بِمِثْلِ مَا أَخْبَرَنِي بِهِ أَبُوكَ (ع) فَقَالَ لِي نَعَمْ إِنَّ أَبِي (ع) كَانَ فِي زَمَانٍ لَيْسَ هَذَا زَمَانَهُ فَقُلْتُ لَهُ فَمَنْ يَرْضَى مِنْكَ بِهَذَا فَعَلَيْهِ لَعْنَةُ اللَّهِ قَالَ فَضَحِكَ أَبُو إِبْرَاهِيمَ ضَحِكاً شَدِيداً ثُمَّ قَالَ أُخْبِرُكَ يَا أَبَا عُمَارَةَ إِنِّي خَرَجْتُ مِنْ مَنْزِلِي فَأَوْصَيْتُ إِلَى ابْنِي فُلَانٍ وَ أَشْرَكْتُ مَعَهُ بَنِيَّ فِي الظَّاهِرِ وَ أَوْصَيْتُهُ فِي الْبَاطِنِ فَأَفْرَدْتُهُ وَحْدَهُ وَ لَوْ كَانَ الْأَمْرُ إِلَيَّ لَجَعَلْتُهُ فِي الْقَاسِمِ ابْنِي لِحُبِّي إِيَّاهُ وَ رَأْفَتِي عَلَيْهِ وَ لَكِنْ ذَلِكَ إِلَى اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ يَجْعَلُهُ حَيْثُ يَشَاءُ وَ لَقَدْ جَاءَنِي بِخَبَرِهِ رسولالله (ص) ثُمَّ أَرَانِيهِ وَ أَرَانِي مَنْ يَكُونُ مَعَهُ وَ كَذَلِكَ لَا يُوصَى إِلَى أَحَدٍ مِنَّا حَتَّى يَأْتِيَ بِخَبَرِهِ رسولالله (ص) وَ جَدِّي عَلِيٌّ (ع) وَ رَأَيْتُ مَعَ رسولالله (ص) خَاتَماً وَ سَيْفاً وَ عَصًا وَ كِتَاباً وَ عِمَامَةً فَقُلْتُ مَا هَذَا يَا رسولالله فَقَالَ لِي أَمَّا الْعِمَامَةُ فَسُلْطَانُ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ وَ أَمَّا السَّيْفُ فَعِزُّ اللَّهِ تَبَارَكَ وَ تَعَالَى وَ أَمَّا الْكِتَابُ فَنُورُ اللَّهِ تَبَارَكَ وَ تَعَالَى وَ أَمَّا الْعَصَا فَقُوَّةُ اللَّهِ وَ أَمَّا الْخَاتَمُ فَجَامِعُ هَذِهِ الْأُمُورِ ثُمَّ قَالَ لِي وَ الْأَمْرُ قَدْ خَرَجَ مِنْكَ إِلَى غَيْرِكَ فَقُلْتُ يَا رسولالله أَرِنِيهِ أَيُّهُمْ هُوَ فَقَالَ رسولالله (ص) مَا رَأَيْتُ مِنَ الْأَئِمَّةِ أَحَداً أَجْزَعَ عَلَى فِرَاقِ هَذَا الْأَمْرِ مِنْكَ وَ لَوْ كَانَتِ الْإِمَامَةُ بِالْمَحَبَّةِ لَكَانَ إِسْمَاعِيلُ أَحَبَّ إِلَى أَبِيكَ مِنْكَ وَ لَكِنْ ذَلِكَ مِنَ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ ثُمَّ قَالَ أَبُو إِبْرَاهِيمَ وَ رَأَيْتُ وُلْدِي جَمِيعاً الْأَحْيَاءَ مِنْهُمْ وَ الْأَمْوَاتَ فَقَالَ لِي أَمِيرُ الْمُؤْمِنِينَ (ع) هَذَا سَيِّدُهُمْ وَ أَشَارَ إِلَى ابْنِي عَلِيٍّ فَهُوَ مِنِّي وَ أَنَا مِنْهُ وَ اللَّهُ مَعَ الْمُحْسِنِينَ قَالَ يَزِيدُ ثُمَّ قَالَ أَبُو إِبْرَاهِيمَ (ع) يَا يَزِيدُ إِنَّهَا وَدِيعَةٌ عِنْدَكَ فَلَا تُخْبِرْ بِهَا إِلَّا عَاقِلًا أَوْ عَبْداً تَعْرِفُهُ صَادِقاً وَ إِنْ سُئِلْتَ عَنِ الشَّهَادَةِ فَاشْهَدْ بِهَا وَ هُوَ قَوْلُ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ ﴿إِنَّ اللَّهَ يَأْمُرُكُمْ أَنْ تُؤَدُّوا الْأَماناتِ إِلى أَهْلِها﴾ وَ قَالَ لَنَا أَيْضاً ﴿وَ مَنْ أَظْلَمُ مِمَّنْ كَتَمَ شَهادَةً عِنْدَهُ مِنَ اللَّهِ﴾ قَالَ فَقَالَ أَبُو إِبْرَاهِيمَ (ع) فَأَقْبَلْتُ عَلَى رسولالله (ص) فَقُلْتُ قَدْ جَمَعْتَهُمْ لِي بِأَبِي وَ أُمِّي فَأَيُّهُمْ هُوَ فَقَالَ هُوَ الَّذِي يَنْظُرُ بِنُورِ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ وَ يَسْمَعُ بِفَهْمِهِ وَ يَنْطِقُ بِحِكْمَتِهِ يُصِيبُ فَلَا يُخْطِئُ وَ يَعْلَمُ فَلَا يَجْهَلُ مُعَلَّماً حُكْماً وَ عِلْماً هُوَ هَذَا وَ أَخَذَ بِيَدِ عَلِيٍّ ابْنِي ثُمَّ قَالَ مَا أَقَلَّ مُقَامَكَ مَعَهُ فَإِذَا رَجَعْتَ مِنْ سَفَرِكَ فَأَوْصِ وَ أَصْلِحْ أَمْرَكَ وَ افْرُغْ مِمَّا أَرَدْتَ فَإِنَّكَ مُنْتَقِلٌ عَنْهُمْ وَ مُجَاوِرٌ غَيْرَهُمْ فَإِذَا أَرَدْتَ فَادْعُ عَلِيّاً فَلْيُغَسِّلْكَ وَ لْيُكَفِّنْكَ فَإِنَّهُ طُهْرٌ لَكَ وَ لَا يَسْتَقِيمُ إِلَّا ذَلِكَ وَ ذَلِكَ سُنَّةٌ قَدْ مَضَتْ فَاضْطَجِعْ بَيْنَ يَدَيْهِ وَ صُفَّ إِخْوَتَهُ خَلْفَهُ وَ عُمُومَتَهُ وَ مُرْهُ فَلْيُكَبِّرْ عَلَيْكَ تِسْعاً فَإِنَّهُ قَدِ اسْتَقَامَتْ وَصِيَّتُهُ وَ وَلِيَكَ وَ أَنْتَ حَيٌّ ثُمَّ اجْمَعْ لَهُ وُلْدَكَ مِنْ بَعْدِهِمْ فَأَشْهِدْ عَلَيْهِمْ وَ أَشْهِدِ اللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ وَ كَفى بِاللَّهِ شَهِيداً قَالَ يَزِيدُ ثُمَّ قَالَ لِي أَبُو إِبْرَاهِيمَ (ع) إِنِّي أُوخَذُ فِي هَذِهِ السَّنَةِ وَ الْأَمْرُ هُوَ إِلَى ابْنِي عَلِيٍّ سَمِيِّ عَلِيٍّ وَ عَلِيٍّ فَأَمَّا عَلِيٌّ الْأَوَّلُ فَعَلِيُّ بْنُ أَبِي طَالِبٍ وَ أَمَّا الْآخِرُ فَعَلِيُّ بْنُ الْحُسَيْنِ (ع) أُعْطِيَ فَهْمَ الْأَوَّلِ وَ حِلْمَهُ وَ نَصْرَهُ وَ وُدَّهُ وَ دِينَهُ وَ مِحْنَتَهُ وَ مِحْنَةَ الْآخِرِ وَ صَبْرَهُ عَلَى مَا يَكْرَهُ وَ لَيْسَ لَهُ أَنْ يَتَكَلَّمَ إِلَّا بَعْدَ مَوْتِ هَارُونَ بِأَرْبَعِ سِنِينَ ثُمَّ قَالَ لِي يَا يَزِيدُ وَ إِذَا مَرَرْتَ بِهَذَا الْمَوْضِعِ وَ لَقِيتَهُ وَ سَتَلْقَاهُ فَبَشِّرْهُ أَنَّهُ سَيُولَدُ لَهُ غُلَامٌ أَمِينٌ مَأْمُونٌ مُبَارَكٌ وَ سَيُعْلِمُكَ أَنَّكَ قَدْ لَقِيتَنِي فَأَخْبِرْهُ عِنْدَ ذَلِكَ أَنَّ الْجَارِيَةَ الَّتِي يَكُونُ مِنْهَا هَذَا الْغُلَامُ جَارِيَةٌ مِنْ أَهْلِ بَيْتِ مَارِيَةَ جَارِيَةِ رسولالله (ص) أُمِّ إِبْرَاهِيمَ فَإِنْ قَدَرْتَ أَنْ تُبَلِّغَهَا مِنِّي السَّلَامَ فَافْعَلْ قَالَ يَزِيدُ فَلَقِيتُ بَعْدَ مُضِيِّ أَبِي إِبْرَاهِيمَ (ع) عَلِيّاً (ع) فَبَدَأَنِي فَقَالَ لِي يَا يَزِيدُ مَا تَقُولُ فِي الْعُمْرَةِ فَقُلْتُ بِأَبِي أَنْتَ وَ أُمِّي ذَلِكَ إِلَيْكَ وَ مَا عِنْدِي نَفَقَةٌ فَقَالَ سُبْحَانَ اللَّهِ مَا كُنَّا نُكَلِّفُكَ وَ لَا نَكْفِيكَ فَخَرَجْنَا حَتَّى انْتَهَيْنَا إِلَى ذَلِكَ الْمَوْضِعِ فَابْتَدَأَنِي فَقَالَ يَا يَزِيدُ إِنَّ هَذَا الْمَوْضِعَ كَثِيراً مَا لَقِيتَ فِيهِ جِيرَتَكَ وَ عُمُومَتَكَ قُلْتُ نَعَمْ ثُمَّ قَصَصْتُ عَلَيْهِ الْخَبَرَ فَقَالَ لِي أَمَّا الْجَارِيَةُ فَلَمْ تَجِئْ بَعْدُ فَإِذَا جَاءَتْ بَلَّغْتُهَا مِنْهُ السَّلَامَ فَانْطَلَقْنَا إِلَى مَكَّةَ فَاشْتَرَاهَا فِي تِلْكَ السَّنَةِ فَلَمْ تَلْبَثْ إِلَّا قَلِيلًا حَتَّى حَمَلَتْ فَوَلَدَتْ ذَلِكَ الْغُلَامَ قَالَ يَزِيدُ وَ كَانَ إِخْوَةُ عَلِيٍّ يَرْجُونَ أَنْ يَرِثُوهُ فَعَادُونِي إِخْوَتُهُ مِنْ غَيْرِ ذَنْبٍ فَقَالَ لَهُمْ إِسْحَاقُ بْنُ جَعْفَرٍ وَ اللَّهِ لَقَدْ رَأَيْتُهُ وَ إِنَّهُ لَيَقْعُدُ مِنْ أَبِي إِبْرَاهِيمَ بِالْمَجْلِسِ الَّذِي لَا أَجْلِسُ فِيهِ أَنَا).([۱۹۰])
يزيد بن سليط زيدى (كه كنيهاش ابا عماره است) گويد: (در بين راهى كه به عمره ميرفتيم به موسى بن جعفر (ع) برخوردم و عرض كردم: قربانت گردم، اين مكان را كه ما در آن هستيم به ياد مىآوريد؟
فرمود: آرى، تو هم يادت مىآيد؟ عرض كردم: آرى، من و پدرم شما را در اينجا ملاقات كرديم و امام صادق (ع) و برادران شما هم بودند. پدرم به امام صادق (ع)عرض كرد: پدر و مادرم فدایت، شما همه امامان پاك هستيد، ولى كسى از مرگ بر كنار نميماند. به من مطلبى بفرمایيد كه به خلَف و فرزندم بازگويم تا گمراه نشود.
فرمود: آرى اى اباعبداللَّه؛ (كنيه پدر زيد است) اينان پسران من هستند و اين سرور آنهاست (و به شما اشاره كرد). اوست كه حكم و فهم و سخاوت و شناسایى احتياجات و اختلافات مردم را در امر دين و دنياشان ميداند و اخلاق و پاسخ دادنش نيكوست، و او درى از درهاى خداست و امتياز ديگرى دارد كه از همهی اينها بهتر است، پدرم عرض كرد: پدر و مادرم فدایت، آن چيست؟ حضرت فرمود: خداى عزوجل، فريادرس و پناه و علم و نور و فضيلت و حكمت اين امت را از صلب او بيرون آورد. او بهترين مولود و بهترين كودك است، خداى متعالی به وسيله او از خونريزى جلوگيرى كند، و ميان مردم آشتى دهد و پراكنده را گرد آورد و رخنه را اصلاح كند، برهنه را بپوشاند و گرسنه را سير كند و هراسان را ايمن سازد. خدا به بركت او باران فرستد و بر بندگان ترحم كند، او بهترين پيران و بهترين جوانان است، گفتارش حكمت و سکوتش علم است. آنچه مردم در آن اختلاف دارند، خاتمه دهد و پيش از بلوغش بر عشیره خودش سرورى كند. پدرم عرض كرد: پدر و مادرم فدایت، او متولد شده؟ فرمود: آرى، چند سال هم از سنش گذشته است. يزيد گويد: در آنهنگام شخصى وارد شد كه با بودن او نميتوانستيم سخنى گویيم. يزيد گويد به موسى بن جعفر (ع) عرض كردم: مانند خبرى كه پدرت امام صادق (ع) به من فرمود، شما هم بفرمایيد. امام فرمود: آرى، پدرم در زمانى بود كه مانند اين زمان نبود (يعنى در اين زمان بايد تقيه كرد). به حضرت عرض كردم: هركه به اين جواب قناعت كند، لعنت خدا بر او باشد. حضرت را خنده سختى گرفت، سپس فرمود:
اى ابا عماره به تو خبر دهم كه من از منزلم بيرون رفتم و به فلان پسرم وصيت كردم و در ظاهر پسران ديگرم را هم با او شريك كردم، ولى در باطن و خلوت تنها به او وصيت كردم. اگر كار دست من بود، امامت را به پسرم قاسم ميدادم كه او را دوست دارم و نسبت به او مهربانم، ولى اين اختيار با خداى سبحان است و هركجا بخواهد قرار میدهد.
خبر امامت او از رسول خدا (ص) به من رسيده و خود او و معاصرينش را به من نشان داده است، و او نيز تا از پيغمبر (ص) و جدم على (ع) خبر نرسد، به كسى از ما وصيت نكند و من در خواب ديدم كه همراه پيغمبر (ص) انگشتر و شمشير و عصا و كتاب و عمامهاى بود. عرض كردم: يا رسولالله، اينها چيست؟ فرمود: عمامه رمز سلطنت خداست و شمشير رمز عزت او و كتاب رمز نور او و عصا رمز قوت و نيروى خداست و انگشتر رمز جامع همهی اين امور است. سپس رسول خدا (ص) به من فرمود: امر امامت از تو بيرون رفته و به ديگرى رسيده است. عرض كردم: يا رسولالله به من نشان بده كه او كيست! فرمود: من هيچيك از امامان را نديدم كه از مفارقت امر امامت، مانند تو بيتابى كند. اگر امر امامت از روى محبت و دوستى بود كه اسماعيل از تو نزد پدرت محبوبتر بود، ولى امام از جانب خداى سبحان تعيين میشود، سپس موسى بن جعفر (ع) فرمود: من تمام فرزندان زنده و مردهام را به نظر آوردم؛ آنگاه اميرالمؤمنين (ع) به پسرم على اشاره كرد و فرمود: اين سرور آنهاست: او از من و من از اويم و خدا با نيكوكاران است.
سپس موسى بن جعفر (ع) فرمود: اى يزيد، اين مطالب نزد تو امانت باشد، جز به آدم عاقل يا بندهی خدایى كه او را راستگو تشخيص دادی مگو، و اگر از تو گواهى خواستند گواهى بده، چون خداى سبحان ميفرمايد: (خدا به شما فرمان ميدهد كه امانتها را به صاحبانش برسانید)؛ و نيز به ما فرموده است (ستمگرتر از آنكه شهادت خدا را نزد خويش پنهان كند كيست؟).
موسى بن جعفر (ع) گويد: من (در خواب) متوجه رسول خدا (ص) شدم و عرض کردم: پدر و مادرم فدایت، شما همهی فرزندانم را يكجا گفتيد، بفرمایيد كدامشان امام هست؟ فرمود: آنكه با نور خدا نگاه میکند و با فهمش میشنود و با حكمتش سخن میگويد، درست ميرود و اشتباه نمیكند، علم دارد و لذا نادانى نمیكند، حكمت و علم به او آموخته شده است. آنگاه دست پسرم على را گرفت و فرمود: او اين است.
سپس فرمود: چهكم همراه او هستى! (يعنى وفاتت نزديك شده) وقتی از سفر (مكه) بازگشتى وصيت كن و كارهايت را سامان ده و از هرچه خواهى فراغت جو، زيرا تو از ايشان جدا ميشوى و همسايه ديگران خواهی شد. چون خواستى (وصيت كنى) على را بطلب تا تو را غسل دهد و كفن پوشد، زيرا غسل دادن او تو را پاك كند و جز آن درست نباشد و اين سنتى است كه از پيش ثابت شده است؛ و بايد (هنگام نماز ميت) تو در برابرش بخوابى و برادران و عموهايش را پشت سر او به صف كن و به او دستور ده كه ۹ تكبير بر تو بگويد، زيرا وصيت او پابرجا شده و در حال زنده بودنت متصدى كارهاى تو باشد. سپس فرزندانت را كه بعد از او هستند گرد آور و برای او از ايشان گواهى بگير و خدا را هم گواه بگير و همان خدا براى گواهى كافياست. يزيد گويد: سپس موسى بن جعفر (ع) به من فرمود: مرا امسال ميگيرند و امر امامت با پسرم على است كه همنام دو على (از امامان گذشته) است: على اول، على بن ابى طالب (ع) و على دوم على بن الحسين (ع) است. فهم و خويشتندارى و نصرت و دوستى و دين و محنت على اول و محنت و شكيبائى بر ناملايمات على دوم به او داده شده است، و تا چهار سال بعد از مرگ هارون آزادى زبان ندارد و نباید چیزی بگوید.
سپس به من فرمود: اى يزيد، هرگاه گذرت به اينجا افتاد و او را ملاقات كردى (كه ملاقات هم خواهى كرد) به او مژده بده كه خدا پسرى به او خواهد داد، امين، مورد اعتماد و مبارك؛ و او به تو خبر میدهد كه مرا در اينجا ملاقات كردهاى. آنهنگام تو به او خبر ده كه آن كنيزك مادر آن پسر كنيزياست از خاندان ماريه كنيز رسول خدا (ص) و مادر ابراهيم، و اگر توانستى سلام مرا به آن كنيز هم برسانى، برسان. يزيد گويد: بعد از وفات موسى بن جعفر (ع) على (ع) را ملاقات كردم. از من آغاز نمود و فرمود: اى يزيد، براى رفتن به عمره چه نظری دارى؟ عرض كردم: پدر و مادرم فدایت، اختيار با شماست؛ من خرجى ندارم، فرمود: سبحان اللَّه؛ ما تا عهدهدار خرج تو نشويم که تكليف نميكنيم. به راه افتاديم تا به آن مكان رسيديم. حضرت سخن آغاز كرد و فرمود: در اينجا بارها همسايگان و عموهايت را ملاقات كردهاى (يزيد از فرزندان زيد بن على بوده كه با امام ششم و هفتم پسر عمو مىشود و پسر عمو در حكم عموست). عرض كردم: آرى. سپس داستان را براى او شرح دادم. به من فرمود: اما آن كنيز هنوز نيامده؟! آمد سلام آن حضرت را به او ميرسانم. سپس به مكه رفتيم و در همان سال آن كنيز را خريدارى فرمود و مدتى نگذشت كه حامله گشت و آن پسر را زائيد. يزيد گويد: برادران على (ع) اميد داشتند كه وارث و وصی موسى بن جعفر (ع) باشند و بيگناه با من دشمن شدند. اسحاق ابن جعفر به ايشان ميگفت: من ديدم كه يزيد در مجلس موسى بن جعفر (ع) در جايى مىنشست كه من در آنجا نمىنشستم).
-سوم: دعوت به حاکمیت خدا
زمین هرگز از هدایت و حق خالی نخواهد شد، و اگر از پرچم برافراشتهای که دعوت به حاکمیت خدا بکند خالی باشد، باید بگوییم که در آن هنگام زمین از هدایت و حق تهی است. پس دعوت به حاکمیت خدا به خصوص هنگامیکه داعی به سمت حق (خلیفه خدا) تنها کسی است که به آن دعوت میکند، دلیلی برای طالبان شناخت حق است که دلیل نص و وصیت پیشین را تأیید میکند، یعنی دعوت به حاکمیت خدا با انضمام به نص، دلیلی بر حقانیت خلیفهی خدا خواهد بود، یعنی دلیلی است که نص را یاری میکند و یقین مؤمنان به حقانیت او را فزونی میبخشد.
البته مقصود از حاکمیت خدا، تنها در حد قانونگذاری نیست، بلکه در سطح اجرا و حکومت نیز هست، با اینکه اساساً امکان ندارد کسی قائل به حاکمیت خدا در سطح قانونگذاری، بدون حاکمیت در سطح اجرا و حکومت باشد، چون قانونگذاری امری متجدد و بهروز است؛ پس ناچار باید دریچهای متصل به خدا باشد تا حکم هر مسئلهی جدید و حادثی را خداوند به او برساند؛ و لازم نیست که خلیفهی خدا مستقیماً خودش متولّی حکومت شود، بلکه لازم است که بر نظام حکومت و به خصوص بر جان مردم مسلط باشد، مانند مسائل ویژهی مربوط به تصمیمات جنگ و صلح یا قصاص، یعنی احکام اعدام.
پاورقیها
- ↩[۱۲۲] . قرآن کریم، سوره بقره، آیه ۳۰.
- ↩[۱۲۳] . الکافی، ج ۱، ص ۱۳۴؛ التوحید (صدوق)، ص ۱۰۳.
- ↩[۱۲۴] . تورات، سفر پیدایش، اصحاح ۱.
- ↩[۱۲۵] . تورات، سفر پیدایش، اصحاح ۱.
- ↩[۱۲۶] . اگر مسئله را به این شکل تصور کنی: مستخلِف (خدا) و سپس خلیفه (حجت خدا) و سپس مکلفین (بندگان خدا) به ترتیب پشت سر هم قرار دارند، پس سخن گذشته ما در اثبات حتمی بودن استخلاف مربوط به رابطه مستخلِف (خدا) با خلیفه خدا بود. اما کلام ما در اینجا مربوط به رابطه بین خلیفه و مکلّفین است.
- ↩[۱۲۷] . قرآن کریم، سوره اسراء، آیه ۷۷.
- ↩[۱۲۸] . قرآن کریم، سوره فاطر، آیه ۴۳.
- ↩[۱۲۹] . قرآن کریم، سوره احزاب، آیه ۶۲.
- ↩[۱۳۰] . قرآن کریم، سوره فتح، آیه ۲۳.
- ↩[۱۳۱] . از اولین لحظه بعثت خلیفه یا رسول تا آخرین لحظه حیات او، بلکه این نص و این دلیل بعد از وفات خلیفه نیز برای هرکسکه طالب این شناخت باشد حاضر است.
- ↩[۱۳۲] . از آن جهت که شهادت خدا و نص الهی بر خلیفهاش برای مردم از طریق رؤیا محتاج پشتوانه دینی معینی است، پس برای هرکسکه به وجود خدا ایمان دارد، خواه یهودی یا مسیحی یا مسلمان یا بودا یا هندو یا از هر دیانتی باشد که به وجود حقیقت فراتر از عالم جسمانی معتقد است، این دلیل حاضر است، بلکه این دلیل ملکوتی حتی برای ملحدان نیز حاضر است، اما به عنوان یک مقدمه برای شهادت خدا به خلیفهاش؛ چون خداوند برای شخص ملحد به حقانیت و وجود خودش شهادت میدهد تا نخست وجود خود را برایش اثبات کند.
- ↩[۱۳۳] . پس کسیکه مدعی نص الهی (از طریق رؤیا و کشف) مخالف نص خلیفه سابق خداست، دروغ میگوید و نیازی به بررسی ادعای او نیست. همانند این گروه دروغگو کسانی نیز هستند که رؤیاهای دروغینی ضد دعوت خلیفه خدا در زمین گردآوری میکنند و همچنین مدعیان دروغین و باطل خلافت الهی. پس هر دو گروه ممکن است دروغ بگویند و رؤیاهای دروغینی گردآوری کنند یا این توهم را به خود القاء و تلقین کنند که خوابی طبق هوای نفس خود دیدهاند، اما این اوهام، دلیل کذب خود را با خودش حمل میکند، چون مخالف نصّ خلیفه گذشته خداست.
- ↩[۱۳۴] . مقصود از مطلق یعنی محدود به هیچ حدی نیست؛ پس رحمت مطلق آن است که گستره آن هیچ حدی ندارد و حکمت مطلق آن است که هیچ نهایتی ندارد. خداوند فرمود: (عَذَابِي أُصِيبُ بِهِ مَنْ أَشَاء وَرَحْمَتِي وَسِعَتْ كُلَّ شَيْءٍ فَسَأَكْتُبُهَا لِلَّذِينَ يَتَّقُونَ وَ يُؤْتُونَ الزَّكَاةَ وَ الَّذِينَ هُم بِآيَاتِنَا يُؤْمِنُونَ(. (الأعراف، ۱۵۶)، (عذابم را به هر كس بخواهم مىرسانم و رحمتم همه چيز را فرا گرفته است، پس بهزودى آن را براى كسانى كه پرواگری میکنند و زكات مىپردازند و به آياتم ايمان مىآورند، مقرّر و لازم مىدارم). پس رحمت خداوند همه چیز را در برگرفته و کافرِ مستحق جهنم نیز یک چیز است و در نتیجه رحمت خداوند او را در برگرفته و وارد شدن و ماندن در جهنم همان خواسته او بوده که وسایل ماندن در آن را فراهم میکرده: (لا تَرْكُضُوا وَ ارْجِعُوا إِلَى مَا أُتْرِفْتُمْ فِيهِ وَمَسَاكِنِكُمْ لَعَلَّكُمْ تُسْأَلُونَ( (الأنبياء،۱۳)، (فرار نكنيد، و به سوى زندگى مرفّهى كه در آن نازپرورده بوديد و به خانههايتان بازگرديد تا مورد سؤال قرار بگیرید). پس جهنم چیزی نیست جز همان عالم دنیایی که این کافران و اعمالشان را در بر گرفته بود: (فَاتَّقُواْ النَّارَ الَّتِي وَ قُودُهَا النَّاسُ وَ الْحِجَارَةُ أُعِدَّتْ لِلْكَافِرِينَ( (البقرة،۲۴)، (پس از [آتشى] كه هيزمش مردم و سنگهايند، بپرهيزيد؛ آتشى كه براى كافران آماده شده است). در آیه شریفه (وَ رَحْمَتِي وَسِعَتْ كُلَّ شَيْءٍ فَسَأَكْتُبُهَا لِلَّذِينَ يَتَّقُونَ وَ يُؤْتُونَ الزَّكَاةَ وَ الَّذِينَ هُم بِآيَاتِنَا يُؤْمِنُونَ( روشن است که رحمت خدا به وسیله کسانیکه برای آنها مقرّر شده و در آنجا تجلّی کرده شناخته میشود و آنها همان کسانی هستند که آیه شریفه میفرماید رحمت خود را برای آنها نوشته و مقرّر کردهام؛ و آنها انبیاء و اوصیاء هستند که رحمت الهی برایشان واجب شده و در آنها ظاهر گشته و رحمت خود آنها نیز، شکلی از رحمت خداست؛ و به وسیله رحمت آنها رحمت خداوند شناخته میشود؛ اما تفسیر آیه به این شکل که معنای وجوب رحمت برای متقیان این است که فقط شامل آنها میشود، پس ظلم و تجاوز است؛ زیرا در این صورت آغاز آیه ناقض آخر آن است، چون آغاز آیه میفرماید که رحمت خدا همه چیز را در بر گرفته است و آخر آن (طبق این تفسیر به رأی غلط) میگوید که این رحمت فقط برای پرواگران پاکیزه است که به آیات خدا ایمان دارند، یعنی از ملکوت خدا میشنوند و به آن ایمان دارند. اما حقیقت همانگونه که بیان کردم این است که رحمت خداوند بر پرواگران پاکیزهای که ایمان به ملکوت آسمانها و آیات الهی گذشته و آینده دارند و کلمات خدا را میشنوند نوشته شده یعنی تجلّی و ظهور کرده و حقیقت این است که تجلّی رحمت در این افراد تحصیل حاصل است، چون انسان بر صورت خدا سرشته شده است؛ پس اگر اخلاص داشته باشد این صورت در او تجلی میکند و هرچه اخلاصش عظیمتر باشد تجلی این صورت و ظهور آن در این شخص عظیمتر و آشکارتر میشود.
- ↩[۱۳۵] . قرآن کریم، سوره بقره، آیه ۳۰.
- ↩[۱۳۶] . قرآن کریم، سوره یوسف، آیه ۴.
- ↩[۱۳۷] . قرآن کریم، سوره یوسف، آیه ۵.
- ↩[۱۳۸] . قرآن کریم، سوره قصص، آیه ۷.
- ↩[۱۳۹] . قرآن کریم، سوره ص، آیه ۲۶.
- ↩[۱۴۰] . قرآن کریم، سوره مائده، آیه ۱۱۱.
- ↩[۱۴۱] . قرآن کریم، سوره نساء، آیه ۷۹.
- ↩[۱۴۲] . قرآن کریم، سوره نساء، آیه ۱۶۶.
- ↩[۱۴۳] . قرآن کریم، سوره رعد، آیه ۴۳.
- ↩[۱۴۴] . قرآن کریم، سوره اسراء، آیه ۹۶.
- ↩[۱۴۵] . قرآن کریم، سوره عنکبوت، آیه ۵۲.
- ↩[۱۴۶] . قرآن کریم، سوره فتح، آیه ۲۸.
- ↩[۱۴۷] . قرآن کریم، سوره عنکبوت، آیات ۵۰ ـ ۵۲.
- ↩[۱۴۸] . باید به مسیر خلافت الهی از آدم ( تا مهدی ( بنگریم تا سنت الهی را در خلافت بشناسیم: آدم خلیفه خداست ... نوح و ابراهیم و موسی و عیسی و همه انبیاء خدا و رسولان او خلفای منصوب خدا در زمین هستند... محمد خلیفه منصوب خداست و مهدی خلیفه منصوب خداست. رسول خدا ( فرمود: (نزد گنج شما سه نفر کشته میشوند که همگی فرزند خلیفه هستند؛ سپس خلافت به هیچ یک از آنها نمیرسد؛ سپس پرچمهای سیاه از سمت مشرق خارج میشوند؛ پس به شکلی با شما میجنگند که تا کنونی هیچ قومی اینگونه نجنگیده است؛ سپس چیزی را یاد کرد و سپس فرمود: وقتی او را دیدید؛ پس با او بیعت کنید حتی سینه خیز روی یخ، چون او خلیفه خدا مهدی است). (المستدرک، ج ۴ ص ۴۶۴) این حدیث بر شرط شیخین (مسلم و بخاری) صحیح است. و فکر نمیکنم که مسلمانانی که اعتقاد به خلافت الهی بعد از محمد ( ندارند، در خلافت الهی آدم ( و انبیاء و داود ( و محمد ( که در قرآن آمده، شبهه و اشکالی داشته باشند. و مهدی نیز طبق روایات، خلیفه خدا در زمین است، یعنی مسیر دین الهی از اول تا آخرش، عبارت است از تنصیب خلیفه خدا در زمین به وسیله خود خداوند؛ یعنی این سنتی الهی است که تبدیل و چرخش ندارد و در نتیجه کسیکه مدعی تحول و تبدیل سنت الهی است باید ادعایش را با دلیل اثبات کند، نه اینکه ادعا کنند که دین خدا بیهوده و غیر روشمند است و خداوند امر خلافت بعد از رسولالله محمد ( را رها کرده و سنت الهی بدون هیچ دلیلی چرخیده و تبدیل شده، بلکه دلیل بر عکس قول و اعتقاد آنان را اثبات میکند.
- ↩[۱۴۹] . قرآن کریم، سوره یوسف، آیات ۴ ـ ۵.
- ↩[۱۵۰] . قرآن کریم، سوره شعراء، آیات ۲۱۰ ـ ۲۱۱.
- ↩[۱۵۱] . قرآن کریم، سوره کهف، آیه ۵.
- ↩[۱۵۲] . من لا یحضره الفقیه، ج ۲، ص ۵۸۴؛ الأمالی (صدوق)، ص ۶۴؛ عیون أخبار الرضا ( ج ۲، ص ۲۵۷؛ بحار الأنوار، ج ۴۹، ص ۲۸۳.
- ↩[۱۵۳] . علیرغم اینکه این سخن ساده و سفیهانهای است که از شخصی که حتی اندکی علم داشته باشد صادر نمیشود، اما متأسفانه همین سخن از مدعیان علم و شیوخی که در شبکههای ماهوارهای ظاهر میشوند (چنانکه بعضی از مؤمنین برایم نقل کردهاند) صادر شده و به همین سبب پاسخ این اشکال را دادم تا مردم را فریب ندهند، همچنین برای اینکه سطحی بودن این مدعیان و اوج جهل و اشتباه آنها برایشان آشکار شود و همچنین برای اینکه شاید توبه و استغفار کنند پس از آنکه برایشان حق روشن شد و فهمیدند که قول آنها باطل بودهاست.
- ↩[۱۵۴] . قرآن کریم، سوره انبیاء، آیه ۵.
- ↩[۱۵۵] . انسان در بیداری و خوابش همیشه بین سه امر است و چیزی بیرون از اینها نیست: نور، نفس، ظلمت یا به عبارت دیگر: خدا، نفس، جهل؛ یا به عبارت دیگر: فرستادگان خدا یعنی فرشتگان و ارواح پاکیزه، نفس، شیطان و سربازانش. بنابراین سه جهت وجود دارد: جهتی که همان نفس انسان است و جهتی که خیر است و جهتی که شرّ است؛ پس حتی بدون هیچ رؤیا یا کشفی، هر انسانی هنگامیکه در ذهنش افکاری میچرخد، یا خیر و دعوت کننده به خیر است که در این صورت از سمت خداست، یا شر و دعوت کننده به شرّ است که در این صورت از شیطان است، یا اوهام و تخیلاتی است، پس از هوای نفس است. چیزی غیر از این سه یافت نمیشود. همین جهات سهگانه در رؤیا و کشف در بیداری نیز جاری است؛ پس انسان در خوابش بین همین سه جهت است. برای همین، کسیکه با نام و یاد خدا و خیر و نور میخوابد، اگر خدا بخواهد چیزی از جانب خداوند میبیند و آنکه با غفلت از یاد خدا بخوابد، چه بسا امر ناراحتکنندهای از شیطان میبیند که در عرف، عوام به آن کابوس میگویند و آنکه در طلب جاه و منصب بخوابد، چه بسا اوهامی به خود القاء میکند که مناسب با خواسته خود او برای جلب رضایت أنا و منیت دمیده شده در درون اوست. همین سه امر در بیداری از طریق کشف نیز در دسترس است، یعنی ممکن است انسان در زمان بیداری کشفی از ناحیه خداوند ببیند یا اینکه شیطان چیزی را به او نشان دهد یا اینکه از هوای نفس خود و تلقینات و تخیلات خود چیزی ببیند یا بشنود.
- ↩[۱۵۶] . قرآن کریم، سوره انبیاء، آیه ۵.
- ↩[۱۵۷] . قرآن کریم، سوره انعام، آیه ۹۳.
- ↩[۱۵۸] . گاهی این دروغگویان اشکال میگیرند و میگویند: از کجا معلوم است که رؤیای مخالف ما دروغ نباشد؟! پاسخ این نیز تنها با عرضه کردن رؤیای آنها و رؤیای مخالفانشان بر نص خلیفه گذشته خدا که موصوف به «بازدارنده از گمراهی» است روشن میشود؛ پس رؤیاهایی که موافق با آن نص تشخیصی و وصیت خلیفه قبل باشد صادق است، چون خدا یکی است و کلام او نیز یکی است؛ و آن رؤیاهایی که مخالف با نص و وصیت خلیفه سابق است، دروغین بوده یا صرف اوهام نفس شیطانی است.
- ↩[۱۵۹] . قرآن کریم، سوره عنکبوت، آیات ۵۰ ـ ۵۲.
- ↩[۱۶۰] . قرآن کریم، سوره عنکبوت، آیه ۵۲.
- ↩[۱۶۱] . قرآن کریم، سوره عنکبوت، آیات ۵۰ ـ ۵۲.
- ↩[۱۶۲] . قرآن کریم، سوره قصص، آیه ۴۸.
- ↩[۱۶۳] . قرآن کریم، سوره عنکبوت، آیه ۵۱.
- ↩[۱۶۴] . قرآن کریم، سوره عنکبوت، آیه ۵۲.
- ↩[۱۶۵] . قرآن کریم، سوره انعام، آیه ۷۵.
- ↩[۱۶۶] . قرآن کریم، سوره مؤمنون، آیه ۸۸.
- ↩[۱۶۷] . قرآن کریم، سوره یس، آیه ۸۳.
- ↩[۱۶۸] . قرآن کریم، سوره اسراء، آیه ۶۰.
- ↩[۱۶۹] . ر.ک: ضمیمه شماره ۵: روایات علمای آخرالزمان و کسانیکه مهدی ( را یاری میکنند.
- ↩[۱۷۰] . قرآن کریم، سوره نساء، آیه ۷۹.
- ↩[۱۷۱] . قرآن کریم، سوره توبه، آیه ۱۲۲.
- ↩[۱۷۲] . برای توضیح بیشتر: اگر انسانی که علم غیب دارد و بازگشتگاه و مسئول امور است به شما بگوید که اگر میخواهی آب بنوشی، پس از این قسمت بنوش و من ضامنم که شما هرگز از اینجا سم نمینوشی؛ سپس شما از همان محدوده سم بنوشی، پس ضامن چه چیزی است؟ یا او جاهل بوده، یا از اساس دروغگو بوده یا از ضمانت دادن و اجرای ضمانت خود عاجز بوده یا خلف وعده کرده است. پس آیا ممکن است از کسیکه ایمان به خدا دارد، بپذیریم که خداوند را وصف به جهل یا دروغ یا عجز یا خلف وعده کند؟! خداوند منزّه از این نواقص و عیوب است.
- ↩[۱۷۳] . قرآن کریم، سوره الحاقة، آیات ۴۴ ـ ۴۶.
- ↩[۱۷۴] . مطلق تقوّل و دروغبستن نسبت به خداوند، همیشه وجود دارد؛ ولی این مسئله به وجود نیامد که خداوند، او را بازداشته باشد. ضروری نیست که خداوند، مستقیماً دروغگویان را هلاک کند. بلکه خداوند سبحان تا مدتی، به آنان فرصت میدهد. این مسئله را همه افرادی که در دعوتهای ظاهر البطلان جستوجو کرده اند، میدانند؛ مانند دعوت مسیلمه. پس قطعاً منظور از آیه، مطلق دروغ بستن به خدا نیست، بلکه منظور، دروغ بستن بر خدا با ادعای آن سخن خداست که حجت با آن اقامه میشود. در این هنگام حتمی است که خداوند دخالت کند تا از آن سخن الهی که حجت با آن اقامه میشود دفاع کند و آن سخن همان نص الهی است که خلیفه خدا برای تشخیص خلیفه بعد از خودش به ما میرساند و متصف به «بازدارنده از گمراهی» است، چون عدم دخالت خداوند در این هنگام، مخالف با حکمت است و نمونه این گفته یا نص، همان وصیت عیسی ( به رسولالله محمد ( و وصیت رسولالله ( به ائمه و مهدیین ( است. آیه بیانگر این است که چنین دروغ بستنی محال است و در نتیجه این نص برای صاحبش محفوظ است و غیر او مدعی آن نمیشود، چون آن نصی الهی است که ناچار خداوند باید آن را حفظ کند تا به دست صاحبش برسد؛ پس آن نصی الهی محفوظ از دخالت هر عامل مؤثری است، خواه این دخالت در مرحله انتقال دادنش به خلیفهای باشد که آن را خواهد رساند یا در مرحله یا مراحل رسیدنش به خلیفهای باشد که به زودی مدعی آن میشود. روایاتی وجود دارد که این حقیقت را بیان میکند که دروغ بستن در این آیه مربوط به مسئله نص الهی است: عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ الْفُضَيْلِ عَنْ أَبِي الْحَسَنِ( قَالَ: (سَأَلْتُهُ عَنْ قَوْلِ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ (يُرِيدُونَ لِيُطْفِؤُا نُورَ اللَّهِ بِأَفْواهِهِمْ(. قَالَ يُرِيدُونَ لِيُطْفِئُوا وَلَايَةَ أَمِيرِ الْمُؤْمِنِينَ( بِأَفْوَاهِهِمْ. قُلْتُ وَ اللَّهُ مُتِمُّ نُورِهِ. قَالَ وَ اللَّهُ مُتِمُّ الْإِمَامَةِ ... قُلْتُ قَوْلُهُ إِنَّهُ لَقَوْلُ رَسُولٍ كَرِيمٍ. قَالَ يَعْنِي جَبْرَئِيلَ عَنِ اللَّهِ فِي وَلَايَةِ عَلِيٍّ ( قَالَ قُلْتُ وَ ما هُوَ بِقَوْلِ شاعِرٍ قَلِيلًا ما تُؤْمِنُونَ قَالَ قَالُوا إِنَّ مُحَمَّداً كَذَّابٌ عَلَى رَبِّهِ وَ مَا أَمَرَهُ اللَّهُ بِهَذَا فِي عَلِيٍّ فَأَنْزَلَ اللَّهُ بِذَلِكَ قُرْآناً فَقَالَ إِنَّ وَلَايَةَ عَلِيٍّ تَنْزِيلٌ مِنْ رَبِّ الْعالَمِينَ. وَ لَوْ تَقَوَّلَ عَلَيْنا مُحَمَّدٌ بَعْضَ الْأَقاوِيلِ. لَأَخَذْنا مِنْهُ بِالْيَمِينِ. ثُمَّ لَقَطَعْنا مِنْهُ الْوَتِينَ). (الکافی، ج ۱، ص ۴۳۳) (محمد بن فضیل از امام کاظم ( در باره آیه (يُرِيدُونَ لِيُطْفِؤُا نُورَ اللَّهِ بِأَفْواهِهِمْ(، سؤال کرد. فرمود: یعنی میخواهند ولایت امیرالمؤمنین ( را با دهانهایشان خاموش کنند. پرسیدم: (وَ اللَّهُ مُتِمُّ نُورِهِ(؟ فرمود: یعنی خدا امامت را به اتمام میرساند... پرسیدم: (إِنَّهُ لَقَوْلُ رَسُولٍ كَرِيمٍ(؟ فرمود: یعنی جبرئیل ( از خداوند درباره ولایت علی ( میگوید. پرسیدم: (وَ ما هُوَ بِقَوْلِ شاعِرٍ * قَلِيلًا ما تُؤْمِنُونَ(؟ فرمود: یعنی گفتند که محمد ( بر خدا دروغ میبندد و خداوند چنین دستوری درباره جانشینی علی ( نداده است. پس خداوند به این سبب قرآنی فرستاد و فرمود: همانا ولایت علی ( «تَنْزِيلٌ مِنْ رَبِّ الْعالَمِينَ»، تنزیلی از ناحیه پروردگار جهانیان است. (وَ لَوْ تَقَوَّلَ عَلَيْنا مُحَمَّدٌ بَعْضَ الْأَقاوِيلِ(، یعنی اگر محمد ( چنین سخنانی بر ما بسته بود، او را به شدت میگرفتیم و رگ گردنش را قطع میکردیم).
- ↩[۱۷۵] . الکافی، ج ۱، ص ۳۷۳.
- ↩[۱۷۶] . آنکه مدعی منصب الهی است: ـ یا مدعی نص تشخیصی موصوف به «نگهدارنده از گمراهی برای متمسک به آن» است که در این صورت، مدعی حق است و امکان ندارد که دروغگو یا باطل باشد، چون این نص قطعاً از ادعای کذابان و مبطلان محفوظ است، وگرنه خداوند مردم را امر به تمسک به چیزی کرده که آنها را گمراه میکند و با این حال این نص را به عنوان «بازدارنده از گمراهی» وصف کرده و این دروغی است که محال است از خداوند صادر شود. ـ یا مدعی منصب الهی است، اما مدعی نص تشخیصی موصوف به «بازدارنده از گمراهی برای متمسک به آن» نیست، و این مدعی یا ادعایش به گونهای است که برای بعضی از مکلفان بهسبب جهلشان به پارهای از امور، شبهات و اشتباهاتی به همراه دارد. چه بسا خداوند این آیه قرآن را درباره او اجرا کرده و از باب رحمت به بندگان نابودش کند؛ هرچند مدتی بعد از اعلام ادعایش باشد، در حالیکه حجت و عذری برای پیروان او نیست، یا اینکه او، احتمال ندارد کسی را در شبهه بیندازد مگر اینکه خودش طالب باطل باشد و در نتیجه از کسی بدون هیچ نص تشخیصی اطاعت کند و با این حال، سفاهتهای زیادی از او صادر میشود و خداوند، باطل او را برای مردم آشکار میسازد، اما هیچ دلیلی وجود ندارد که آیه شریفه بر او منطبق شود، بلکه چه بسا خداوند او را زمانی طولانی مهلت بدهد؛ پس او رها میشود برای کسانیکه با سفاهت خود دنبال باطل هستند. برای توضیح بیشتر مثالی میزنم: سه دایره وجود دارد: سفید، خاکستری و سیاه. دایره سفید، حفاظت شده و حمایت شده است و هیچ دروغگویی وارد آن نمیشود و در نتیجه هرکه داخل آن شود مدعی صادق است و باید تصدیقش کنیم. آیات شریفه: (وَلَوْ تَقَوَّلَ عَلَيْنَا بَعْضَ الْأَقَاوِيلِ * لَأَخَذْنَا مِنْهُ بِالْيَمِينِ * ثُمَّ لَقَطَعْنَا مِنْهُ الْوَتِينَ( بر این دایره قطعاً منطبق است. دایره خاکستری، در برابر ورود دروغگویان به آن حفاظت نشده؛ پس آیا میتوان بر هرکسی که در آن بود اعتماد کرد و تصدیقش نمود؟! البته ممکن است بعضی اوقات از ورود افراد دروغگو حفاظت شود؛ آن هم صرفاً به سبب رحمت الهی نسبت به بندگان، با اینکه هیچ عذری برای اطاعت از کسانیکه داخل آن هستند ندارند؛ پس آیه شریفه ممکن است بر این دایره منطبق باشد، اما لزوماً نباید بر آن صدق کند. دایره سوم، سیاه است و به هیچ وجه از ورود دروغگویان به آن حفاظت نمیشود، بلکه اساساً این دایره متعلق به دروغگویان است و روشن است که این دایره برای کذابان است، پس هیچ دلیلی برای حمایت و حفاظت آن از دروغگویان وجود ندارد، نه قبل از ورودشان و نه پس از ورودشان. در نتیجه جایگاه آیه شریفه این دایره نیست.
- ↩[۱۷۷] . مسیلمه کذاب نمونهای از اینهاست. در زمان حیات رسولالله ( مدّعی نبوت شد و تا بعد از وفات رسولالله ( همچنان زنده بود.
- ↩[۱۷۸] . بحار الأنوار، ج ۴۹، ص ۷۶؛ اثبات الهداه، ج ۱، ص ۱۹۴ ـ ۱۹۵.
- ↩[۱۷۹] . انجیل لوقا ۴، (۱۷ ـ ۲۲)
- ↩[۱۸۰] . قرآن کریم، سوره صف، آیه ۶.
- ↩[۱۸۱] . قرآن کریم، سوره اعراف، آیه ۱۵۷.
- ↩[۱۸۲] . قرآن کریم، سوره الحاقة، آیات ۳۶ ـ ۵۲.
- ↩[۱۸۳] . قرآن کریم، سوره نساء، آیه ۵۸.
- ↩[۱۸۴] . الکافی، ج ۱، ص ۲۷۶.
- ↩[۱۸۵] . الکافی، ج ۱، ص ۲۷۶.
- ↩[۱۸۶] . الکافی، ج ۱، ص ۲۷۶.
- ↩[۱۸۷] . الکافی، ج ۱، ص ۲۷۷.
- ↩[۱۸۸] . من لا یحضره الفقیه، ج ۳، ص ۳.
- ↩[۱۸۹] . تهذیب الأحکام، ج ۶، ص ۲۲۳.
- ↩[۱۹۰] . الکافی، ج ۱، صص ۳۱۳ ـ ۳۱۶.