فصلها
فصل اول: لاکپشتهایی در طول مسیر
توهم بیخدایی · احمد الحسن
فصل اول:
لاکپشتهایی در طول مسیر
بزرگان دینی که از دین سودها میبردند، در هر زمان، با فرستادگان آسمان در ستیز بودهاند. کِی زمان آن فرا میرسد که مردم هوشیار شوند و از فرو غلطیدن دوباره در این دام خودداری کنند؟!
جوردانو برونو و گالیلئو گالیله
جوردانو برونو (۱) (۱۵۴۸ تا ۱۶۰۰ م) فیلسوف ایتالیایی، به چرخش زمین به دور خورشید معتقد بود. وی از مروّجان نظریهی کوپرنیک مبنی بر چرخش زمین به شمار میرفت. بزرگان دین مسیحیِ کلیسا او را به زندانی کردند و پس از شکنجه زبانش را قطع کرده و او را به قتل رساندند؛ چرا که او گفته بود زمین به دور خورشید میچرخد؛ حال آنکه بزرگان کلیسا معتقد بودند که این خورشید و دیگر سیارات هستند که به دور زمین در حال گردش میباشند (۱).
گالیلئو گالیله (۲) (۱۵۴۶ تا ۱۶۴۲ م) در دانشگاه پیزا، ریاضیات تدریس میکرد. وی که در اوایل قرن هفدهم با تلسکوپی که خودش ساخته بود آسمان را رصد مینمود، دریافت که زمین به دور خورشید میچرخد؛ ولی کلیسای کاتولیک این سخن را نظریهای در تضاد با کتاب مقدس به شمار آورد. به همین دلیل گالیله را محاکمه کردند و او را به بدعتگذاری در دین متهم ساختند؛ سنّت تغییرناپذیر کلیسا است که همهی مخالفان خود را اینچنین متهم میکند. گالیله به زندان افتاد. سپس محکوم به حبس خانگی شد و از تدریس یا ایراد هر گونه سخنرانی منع گردید و کتابهایش نیز ممنوع شد. تا اینکه در نهایت، گالیله از ستم بزرگان خوشفکری که همه چیز را درک میکنند و به خوبی میدانند که زمین هرگز نمیچرخد، مظلومانه در خانهی خویش جان داد! آیا هیچ یک از مسیحیان آن زمان چنین احتمالی میدادند که شاید گالیلهی - به زعم کلیسا - مرتد و بدعتگذار بیش از علمای مسیحی میداند؟ همان علمای معتقد به معادلهی لاهوتی سحرآمیزی که هیچ کس نمیتواند درکش کند:
خداوند عبارت است از اقانیم (۳) سهگانه که هر یک جدا از دیگری است، در حالی که هر کدام لاهوت مطلق است و هر یک دیگری را ارسال میکند و با این حال، همهی آنها یکی هستند!
یک معادلهی لاهوتی جادویی و کاملاً سخیف و بی هیچ رنگ و بو مزهای، که توانستهاند آن را تا امروز به بیش از یک میلیارد مسیحی بقبولانند، هرچند باطل بودن آن کاملاً روشن است؛ آن گونه که ۲ = ۱+۱ واضح میباشد! بنابراین چگونه اینها نتوانند مسیحیان را صدها سال به باطل بودن کافری ناچیز همچون گالیله -که میگوید زمین میچرخد- مجاب سازند؟!
نتیجه: کلیسا صدها سال پس از مرگ گالیله رسماً از وی عذرخواهی کرد؛ آن زمان که چرخش زمین بر همگان آشکار شد. در نهایت، کلیسا قبل از اینکه پیروانش را از دست بدهد، علیرغم میل باطنیش، پذیرفت که این زمین است که چرخش میکند.
کلیسای کاتولیک در قرن بیستم از گالیله عذرخواهی کرد و او را از گناه بزرگش که گفته بود «زمین میچرخد» تبرئه نمود.
تقریباً چهار قرن و به عبارتی چهارصد سال، و نتیجه: گالیلهی مجرم از گناهش تبرئه شد! گناهی که گفته بود: «زمین به دور خورشید میچرخد». اکنون دیگر گالیله مرتد به حساب نمیآید و به زعم کلیسا سخنان گالیله ارتداد به شمار نمیآید! جوردانو برونو نیز به دلیل حقگویی کشته شد و کلیسا، سفاکی است که خون بیگناهان را بر زمین میریزد! بنابراین نتیجهی قطعی آن است که سخنان کلیسا که مخالف نظریات گالیله بوده است، ارتداد به شمار میرود. به عبارتی دیگر، کلیسا تقریباً به مدت چهار قرن مرتد و بدعتگذار بوده است!
اکنون این سؤال مطرح میشود: ای مسیحیان جهان! آیا ممکن است کلیسای شما در مورد لاهوت بودن عیسی، روح القدس و پدر؛ و اقانیم سه گانه شمردن آنها، دچار ارتداد و بدعت شده باشد؟ خاصه با توجه به اینکه برخی مسیحیان مخالف این عقیده هستند! آیا ممکن است روزی مشخص شود که قدیس آریوس، که کلیسا وی را به دلیل نفی لاهوت مطلق بودن عیسی، مرتد دانست، مرتد نبوده، بلکه همان طور که در مورد برونو و گالیله مشاهده کردیم، کلیسایی که به جنگ با آریوس برخاست، خود بدعتگذار و مرتد بوده باشد؟
نگرانی آنجا است که مبادا این روز در آیندهای بسیار دور باشد که در آن دیگر فرصتی برای جبران نماند. آیا شایسته نیست که امروز هر مسیحی در حالی که در قید حیات است، خود حقیقت را جست و جو کند؟ خودتان کاوش کنید، به جای اینکه دنبالهروی کلیسا باشید؛ آن هم کلیسایی که اکنون طبق اعتراف خودش ثابت شده که به مدت حدود چهار قرن در مورد ماجرای گالیله مرتد بوده است.
ضرب المثلی است که میگوید: «همچون چوپانی که با بازگشت چوپانان هنگام غروب، گوسفندانش را به چراگاه میبرد». در نیمهی دوم قرن بیستم، ماجرای جالب و خندهداری از علمای بزرگ وهابیت با گالیله میبینیم. البته آن گونه که من میدانم، آنها چیزی از گالیله نمیدانند وگرنه او را به شرک اکبر متهم میساختند؛ چرا که با آنها مخالف و به دَوَران زمین معتقد بوده است. این ماجرا در فتواهای آنها که بیانگر جهل مطلق ایشان است، ظاهر میشود. در حالی که در قرن بیستم انسان به ماه رفته و فضانوردان عکسهایی از چرخش زمین ارسال کردهاند، برای علمای بزرگ وهابیت روشن شده است که زمین هرگز نمیچرخد! فتواهای آنها را ببینید:
پرسش: خداوند به شما برکت دهد. این پرسش را یکی از شنوندگان به نام ابتسام محمد احمد از الانبار در عراق فرستاده است. وی میگوید منظور سخن خداوند متعال که میفرماید: ﴿وَتَرَی الْجِبَالَ تَحْسَبُهَا جَامِدَةً وَهِیَ تَمُرُّ مَرَّ السَّحَابِ صُنْعَ اللَّهِ الَّذِی أَتْقَنَ کُلَّ شَیْءٍ﴾ (۱) (و کوهها را بینی، پنداری که بی حرکتند، حال آنکه به سرعت ابر میروند. کار خداوند است که هر چیزی را به کمال پدید آورده است) چیست؟ و آیا از این آیه میتوان درست بودن نظریهی چرخش زمین را استنباط کرد؟
پاسخ: شیخ ابن عثیمین: ... ما میگوییم نظریهای که دگرگونی شب و روز را به دلیل گردش زمین به دور خورشید میداند، به دلیل مخالفت با ظاهر قرآن، باطل است........ علاوه بر این ثابت شده است که پیامبر ص پس از غروب خورشید به ابوذر - رضی الله عنه - فرمود: «آیا میدانی به کجا میرود؟» گفت: «خدا و رسولش داناترند». پیامبر فرمود: «خورشید میرود و زیر عرش سجده میگذارد» تا انتهای حدیث. با توجه به گفتهی «آیا میدانی به کجا میرود؟»، این دلیلی است بر اینکه، این خورشید است که به دور زمین گردش میکند. در همین حدیث میفرماید: «اگر به آن اجازه داده شود، وگرنه به وی گفته میشود به هر جا که میخواهی بازگرد، و خورشید از مغربش طلوع میکند». این دلیلی است بر اینکه خورشید به دور زمین میگردد. بر مومن واجب است که در عمل، به ظاهر سخن پروردگار عالمش، در مورد هر چیزی اعتقاد داشته باشد؛ بدون اینکه التفاتی به این نظریههای نابودشونده که گذشت زمان آنها را محو و نابود میکند و در گور مینهد داشته باشد؛ همان طور که دیگر نظریههای منسوخ شده را در قبر گذارد. این عقیدهی ما در باب این مسأله است..... و مهم این است که در این خصوص بر ما واجب است باور داشته باشیم که خورشید به دور زمین در گردش است و دگرگونی و جابهجایی شب و روز نه به دلیل گردش زمین بلکه به علت گردش خورشید به دور زمین صورت میگیرد. (۲)
به ابن عثیمین در قرن بیستم بنگرید که گردش زمین به دور خورشید را نظریهای پوسیده و نخنما میخواند و معتقد است که گذشت زمان آن را محو میکند و در گور مینهد. ولی نتیجه آن شد که ما دیدیم؛ زمان به زیان ابن عثیمین چرخید، وی را محو کرد و به گور سپرد. امروزه همگان گردش زمین به دور خورشید را قبول دارند، مگر برخی افراد بیچارهای که ابن عثیمین و امثال او، آنها را اغفال کردهاند، و با تأسّف برخی از آنها فیزیک خواندهاند ولی باز هم معتقدند که زمین نمیچرخد!!!
«بِن باز» نیز همان سخنان ابن عثیمین را تکرار میکند:
از عبدالعزیز بن عبدالله بن باز..... من در مطلبی که از علامه ابن قیم - رحمه الله - نقل کردهام، کروی بودن زمین را اثبات نمودهام؛ ولی گردش آن را رد کرده و دلایل بطلان آن را نیز بیان داشتهام. البته من کسی را که به این موضوع عقیده داشته باشد، تکفیر نمیکنم؛ ولی کسی را که معتقد است خورشید ثابت و غیرمتحرک است، کافر میدانم؛ چرا که این سخن با متن صریح قرآن کریم و سنت پاک و صحیح که این دو بر حرکت داشتن خورشید و ماه دلالت دارند، در تعارض میباشد. (۱)
از سخن بن باز آشکارا میتوان دریافت که منظور وی از گردش خورشید این است که خورشید همانند ماه به دور زمین میگردد، زیرا وی به ثبوت زمین و عدم گردش آن اعتقاد دارد. بنابراین برای پیدایش شب و روز هیچ راهی جز چرخش خورشید به دور زمین وجود نخواهد داشت.
شایسته است کسی که پِیرو این افراد است و به دین آنها اعتقاد دارد، به خود آید. اینها گفتهاند که نظریهی چرخش زمین به دور خورشید، نظریهای منسوخ، باطل و نادرست است ولی اکنون بر شما آشکار شده که نابود شونده و منسوخ، همان سخن و اعتقاد اینان میباشد. پس به خود آیید پیش از اینکه فرصتها از دست برود؛ زیرا چه بسا سخن آنها در خصوص بطلان جانشینی خدا بر زمینش پس از رسول خدا حضرت محمد ص همانند گفتهی آنها مبنی بر اینکه زمین هرگز نمیچرخد، نادرست از آب دربیاید. ... زمینی که ابن عثیمین و بن باز و علمای وهابی گفتهاند نمیچرخد، در گردش است. برحذر باشید از اینکه فردا در روز قیامت -که پشیمانی سودی ندارد- درست بودن جانشینی خدا بر زمینش پس از رسول خدا حضرت محمد ص برایتان آشکار شود؛ حال آنکه ابن عثیمین و بن باز میگویند چنین چیزی صحیح نیست! اینان مسأله را واژگون کردهاند و خورشید را به دور زمین به گردش درآورده، میگویند:
مهم این است که در این خصوص ما باور داشته باشیم خورشید به دور زمین در گردش است و جابهجایی شب و روز نه به دلیل گردش زمین بلکه به علت گردش خورشید به دور زمین صورت میگیرد.
ای کسانی که از امثال اینان پیروی میکنید، خداوند احوالتان را اصلاح کند. به هوش باشید؛ چه بسا اینان امور دینی را برای شما کاملاً واژگون کرده باشند؛ همان طور که با زمین و خورشید چنین کردهاند.
در اینجا من به ماجرای سهگانهی مشهور (گالیله، گردش زمین، بزرگان دینی کلیسا و دین وهابیت) خاتمه میدهم و از خواننده فقط یک درخواست دارم: اینکه وقتی به نقد عقاید بزرگان دینی در خصوص نظریهی تکامل و ارتقا میرسیم، این موضوع را با تمام درسهایی که در آن نهفته است، در ذهنش حاضر گرداند.
دیدگاه های بزرگان دین دربارهی نظریهی تکامل
متأسفانه بیشتر فقهای ادیان سهگانهی ابراهیمی (یهودیت، مسیحیت و اسلام) با نظریهی داروین همان برخوردی را کردند که پیش از آن با گالیله داشتند. با گذشت زمان، صحت نظریهی گردش زمین گالیله ثابت شد و فرجامی دردناک برای آن دسته از فقهای دینی که با آن جنگیدند و خون دانشمندان را بر زمین ریختند، رقم خورد. دلایل انبوهی برای چرخش زمین اقامه شد، تا اینکه سرانجام تصاویری از فضا که چرخش زمین را نشان میداد موضوع را فیصله داد. در حال حاضر و با گذشت زمان، دلایل علمی تکامل -نظیر دلایل ژنتیکی- به حدی زیاد شده است که انکار تئوری تکامل کاری نابخردانه و لجاجتی نفرتانگیز به شمار میرود، ولی تا کنون متأسفانه بسیاری از فقهای دین که پیروان و شنوندگان خود را به جهل سوق میدهند سر خود را به علامت انکار بالا میبرند و به تکامل، شواهد ژنتیکی، شواهد کالبدشناسی تطبیقی، دلایلی که از حیوانات کشف شده و نتایجی که از بررسیهای صورت گرفته بر آنها به دست آمده است، «نه» میگویند. بالاتر از همهی اینها زنجیرهی سنگوارههایی هستند، که سرانجام ما را به موجوداتی میرسانند که در طول میلیونها سال، راستقامت بوده و فقط بر روی دو پای خود راه میرفتهاند.
دلایل زیست شناسان در تایید نظریهی تکامل، بیش از مقدار مورد نیاز برای اثبات یک نظریه میباشد. اکنون این نظریه یک واقعیت علمی است که در مدارس و دانشگاهها تدریس میشود. در حال حاضر زیستشناسان به دنبال دلایل اثبات تکامل نیستند؛ بلکه در جستوجوی سازوکارها و پیشینهی تاریخی آن میباشند. با این حال هنوز که هنوز است، بسیاری از فقهای دین بدون هیچ دلیل یا مدرک علمی، تکامل را رد میکنند؛ و ای کاش به این کار بسنده میکردند؛ چرا که برخی از آنها، معتقدان به تکامل را کافر و مهدورالدم به شمار میآورند!
به طور کلی، ما موضوع تکامل و دلایل آن را به اختصار بیان خواهیم کرد؛ ولی ای کاش کسی که خود را عالم دینی مینامد، وقتی تکامل را رد میکند، یک نظریهی جایگزین ارائه نماید که با حقایق علمی ثابت شده در ژنتیک، کالبدشناسی تطبیقی و سنگوارهشناسی همخوانی داشته باشد. و ای کاش این افراد نگاهی به ماهیهای شُشدار و ماهیهای دوزیست بیندازند و به ما بگویند: آیا این ماهیها از ماهیهای آبزی تکامل یافتهاند یا خیر؛ و دلیل آنها بر سخنشان چیست؟ همچنین آنها باید مدت زمان زندگانی بشر از زمان خلقت آدم ع تا کنون را مشخص سازند چرا که این موضوعی بسیار مهم است و البته تاریخی که اعلام میکنند باید با نظریههای آنها در ردّ تکامل و نیز واقعیتهای علمی کشف شده از تاریخ انسانهای اولیهی روی زمین (تاریخ هومو) سازگار باشد. امروزه از نظر علمی ثابت شده است که بی هیچ تردیدی انسانهای امروزی همان هوموساپینسها (۱) میباشند. مبداء و خاستگاه هوموساپینسها و تاریخ مهاجرتشان به خارج از آفریقا و مسیر مهاجرتشان نیز کاملاً مشخص است. بنابراین منکران تکامل باید حداقل تاریخی تقریبی از زمان خلقت آدم به ما ارائه کنند و نیز مکان زندگی اولیهی او را مشخص نمایند؛ حتی اگر این مکان، تقریبی باشد، اشکالی ندارد. البته تاریخهای ارائه شدهی آنان باید با آن دسته از متون دینی که مدعی هستند بر خلاف تکامل است، همخوانی د اشته باشد. در این هنگام خواهند دید که خودشان هر چه بافته بودند رشته کردهاند و متوجه میگردند که هیچ دلیل و برهانی ندارند؛ مگر برانگیختن احساسات و خشم و نفرت انسان با گفتههایی چون «نظریهی تکامل میگوید جدّ انسان میمون است».
مسیحیت کلیسا و تکامل!!
کلیسای کاتولیک به مدت چندین دهه نظریهی تکامل را رد کرده بود؛ ولی احتمالاً نه هیچ بیانیهی رسمی در این خصوص صادر نموده، و نه هیچ اظهار نظری در تأیید مفاد نظریهی تکامل ابراز داشته است. این در حالی است که نظریهی تکامل با یکی از مهمترین دغدغههای دینی که ماجرای آفرینش است، ارتباط بسیار تنگاتنگی دارد؛ چرا که نظریهی تکامل با داستان آفرینش در تورات کاملاً ناسازگار میباشد.
تقریباً همین موضعگیری را دیگر مذاهب کلیسایی نیز در پیش گرفتند؛ یعنی آنها نیز نظریهی تکامل را رد میکنند ولی به صراحت اعلام نمیکنند. شاید علت آن واضح باشد: اکنون زمانه عوض شده، دادگاههای تفتیش عقاید برچیده شده و امکان بریدن زبان داروین همان طور که با جوردانو برونو چنین کردند، یا به زندان انداختن و شکنجه نمودن آن گونه که با گالیله کردند، وجود ندارد؛ بنابراین سکوت اختیار کردهاند. اخیراً هنگامی که دریافتند شواهد نظریهی تکامل به ویژه پس از پیشرفت علم ژنتیک بسیار متعدد و فراوان شده است، کلیسای کاتولیک سرانجام چارهای جز پذیرش این نظریه ندید و کشیشان کلیسای کاتولیک نیز مدعی شدند که آنها هیچ گاه ضد نظریهی تکامل یا داروین موضعگیری نکردهاند. در حقیقت آنها زبان داروین را قطع نکرده و او را زنده نسوزاندهاند؛ دلیل آن نیز بسیار ساده است: اینکه دوران تسلط آنها بر اروپا پایان یافته بود. امروزه آنها مجبور شدهاند موافقت خود را با نظریهی تکامل ابراز دارند؛ زیرا دلایلی که در این خصوص ارائه شده، جای هیچ بحث و جدلی باقی نگذاشته است، مگر برای برخی افراد نادان که از درک تکامل و چگونگی آن عاجزند؛ با اینکه موافقت آنها با نظریهی تکامل مانند صدور حکم اعدام برای دین مسیحیت کلیسایی میباشد؛ چرا که نظریهی تکامل به همان صورت که توسط داروین مطرح شد، دستنخورده باقی نمانده است و چه بسا از آنچه داروین مطرح کرده، فقط یک ایدهی کلی بر جای مانده باشد و امروزه با پیشرفت علم و پژوهش، تفصیل این نظریه، شیوهی پردازش آن و دلایل و شیوههای اثباتش، لباسی کاملاً نو بر تن کرده است. امروزه هواداران تکامل میگویند این نظریه رسالهی کاملی است که داستان آفرینش را به شیوهای علمی توضیح میدهد و در این خصوص، به وجود هیچ قدرت فوقالعادهای که برای به پایان رساندن و یا حتی شروع این کار دخالت داشته باشد، نیاز نیست. از این رو امروزه از نظریهی تکامل به عنوان نظریهای یاد میشود که دین و وجود خدا را نقض میکند. بنابراین کسی نمیتواند بگوید هم نظریهی تکامل و هم دین را قبول دارد، بدون اینکه تناقض ناشی از به بار آمدن پذیرش این دو گفته را برطرف سازد؛ تناقضی که وی را ملزم به پذیرش یکی از این دو گفته مینماید!
نظریهی تکامل آن گونه که امروزه مطرح میشود و آن گونه که زیستشناسان تکاملی آن را درک میکنند و بیان میدارند، میگوید: تکامل هیچ هدف بلندمدتی ندارد و به همین دلیل با دین قابل جمع شدن نیست. بنابراین کسی نمیتواند بگوید: بله، من هر آنچه را نظریهی تکامل بیان میدارد و نیز نتایج آن از جمله اینکه تکامل در بلندمدت هدفمند نیست را صد در صد میپذیرم و در عین حال دین را هم قبول دارم! این سخن دارای تضاد و تعارض بسیار آشکاری است و هیچ دانشمند عاقلی به چنین چیزی معتقد نیست، مگر اینکه با رفع تناقض مزبور، سخنش درست، مقبول و منطقی گردد. به همین دلیل من گفتهام: اینکه کلیسا مجبور به پذیرش نظریهی تکامل شد، در حالی که از برطرف نمودن این تضاد و تناقض ناتوان بود و نتوانست ثابت کند که تکامل در بلندمدت هدفمند است، برابر با صدور حکم اعدام برای مسیحیت کلیسا به شمار میرود.
البته آنها این موضوع را درک نمیکنند؛ چرا که متأسفانه بسیاری از علمای دین اصولاً نمیدانند تکامل چیست و اکنون این نظریه چگونه مطرح میشود! آنچه در ذیل میآید، بخشی است از مناظرهی صورت گرفته بین دکتر ریچارد داوکینز (۱) و کاردینال جورج پیل، کاردینال استرالیایی پیرو کلیسای کاتولیک روم و سَر اسقف شهر سیدنی در استرالیا:
کاردینال پیل: باید به حقایق علمی بیندیشی و ببینی آیا اعتقاد به «انتخاب تصادفی» کافی است؟ همان طور که امروزه بسیاری از زیستشناسان تکاملی به آن اعتقادی ندارند.
ریچارد داوکینز: به چه چیزی اعتقاد ندارند؟
کاردینال پیل: آشکارا به «انتخاب تصادفی» اعتقاد ندارند و بر خلاف اعتقاد شما آن را جزو اصول به شمار نمیآورند.
ریچارد داوکینز: من هم به آن اعتقاد ندارم! و به شدت این مطلب را که تکامل همان انتخاب تصادفی است را رد میکنم. ... تکامل، انتخابی غیرتصادفی است.
کاردینال پیل: آیا این انتخاب هدفی در بر دارد؟
ریچارد داوکینز: خیر.
کاردینال پیل: آیا میتوانی معنای غیرتصادفی را توضیح دهی؟
ریچارد داوکینز: بله البته که میتوانم. ... این حرفهی من است!
مفاهیمی همچون دگرگونی ژنتیکی تصادفی... و بقای غیرتصادفی... و تولید مثل غیرتصادفی وجود دارد. بنابراین میبینیم که با پیشرفت نسلها، حیوانات بهتر میشوند و کارهایشان را به گونهای بهتر انجام میدهند. این موضوع در ذات خود تصادفی نیست ولی این به آن معنا نیست که هدفی پشت سر آن قرار دارد؛ به مفهوم هدفی انسانی یا مبدأی متفکر که این کار را از پیش برنامهریزی کرده باشد. مثلاً به نظر میرسد بال پرنده بنا به دلیلی وجود دارد و چشم انسان نیز به عنوان مثال، بنا به دلیلی وجود دارد. ... ولی اینها به شیوهی انتخاب طبیعی غیرتصادفی پدیدار شدهاند. ... هیچ دلیل انسانی پشت این کار نهفته نیست. ... و آنچه هست دلیل بیاهمیتی دارد؛ ولی این دلیل، دلیلی انسانی به معنای هدایتگریِ آگاهانه، نیست. قبل از هر چیز باید تأکید کنم که نظریهی تکامل داروین، فرآیندی غیرتصادفی است و یکی از بزرگترین سوء تفاهماتی که متأسفانه باید بگویم بزرگان دین در آن فریبکاری به خرج دادند، این است که گفتند تکامل فرآیندی تصادفی است. ... در حالی که عکس این مطلب صحیح است. ... تکامل فرآیندی غیرتصادفی است. (۱)
روشن است که کاردینال در حالی برای مناظره با دکتر داوکینز آمده است که اصلاً نمیداند تکامل چیست و یا از آنچه برخی زیستشناسان تکاملی از قبیل داوکینز در خصوص تکامل مطرح میکنند اطلاعی ندارد؛ اینکه از آنجا که تکامل در چهارچوب نظام انتخاب طبیعی جای میگیرد، غیرتصادفی ولی در عین حال در بلند مدت هدفمند نیست!
دین وهابیت سَلَفی و تکامل
پاسخ بن باز:
پرسش: مرتب میخوانم و میشنوم که انسان در ابتدا میمون بوده سپس با طی مراحلی به انسان عادی و شناخته شدهی امروزی تبدیل شده است. آیا این معقول است یا خیر، و آیا عناصر میمون یعنی مواد تشکیلدهندهی جسم او، همان عناصر تشکیل دهندهی جسم انسان است؟ لطفاً ما را راهنمایی کنید. خداوند به شما پاداش نیکو عطا فرماید.
پاسخ: «بسم الله الرحمن الرحیم، الحمدلله، و صلی الله و سلّم علی رسول الله، و علی آله و اصحابه، و علی من اهتدی بهداه. اما بعد: سخنی که فرد سوال کننده مطرح نموده، کلامی است ناپسند و باطل که با کتاب خداوند عزوجل و سنت پیامبر - علیه الصلاه و السلام - و نیز اجماع سلف امت مخالف است. مشهور است که این سخن داروین است و وی در آنچه میگوید دروغگو میباشد. اصل انسان همان اصل شناخته شدهی او است و اصل او از میمون یا غیرمیمون نیست. بلکه وی عبارت است از انسان آراسته و عاقل که خداوند او را از گل از خاک آفرید و او پدرمان آدم -علیه الصلاه و السلام- است، که خدا وی را از خاک آفرید. همان طور که خداوند -جل و علا- میفرماید: ﴿وَلَقَدْ خَلَقْنَا الْإِنسَانَ مِن سُلَالَةٍ مِّن طِینٍ﴾ (۲) (هر آینه ما انسان را از گل خالص آفریدیم) و او از این خاک خلق شده است. خدا وی را به صورت خود و به طول شصت ذراع آفرید؛ یعنی شصت ذراع در آسمان، سپس این آفرینش تا الآن رو به کاستی گذاشته است. ... فرزندان او نیز به صورت خلقت پدرشان آفریده شدهاند، گوش و چشم و عقل دارند و قامتی دارند که اکنون مشاهده میکنید، بر پاهای خود راه میروند، سخن میگویند، میشنوند، میبینند و با دستان خود غذا میخورند. ... نه به شکل میمون هستند و نه چون میمون تکوین یافتهاند. آنها تکوین خاصی دارند که شایستهی آنند. هر امتی نیز این گونه است. میمونها امتی مستقل هستند، خوکها امتی مستقل هستند، و همین طور سگها و الاغها و گربهها و غیره نیز هر یک امتی هستند: ﴿وَمَا مِن دَابَّةٍ فِی الْأَرْضِ وَلَا طَائِرٍ یَطِیرُ بِجَنَاحَیْهِ إِلَّا أُمَمٌ أَمْثَالُکُم مَّا فَرَّطْنَا فِی الْکِتَابِ مِن شَیْءٍ ثُمَّ إِلَیٰ رَبِّهِمْ یُحْشَرُونَ﴾ (۱) (هیچ جنبندهای در روی زمین نیست و هیچ پرندهای با بالهای خود در هوا نمیپرد مگر آنکه چون شما امتهایی هستند. ما در این کتاب هیچ چیزی را فروگذار نکردهایم و سپس همه را در نزد پروردگارشان گرد آورده میشوند). همهی این امتها به سوی خدا محشور میشوند و روز قیامت گرد میآیند. برخی از برخی دیگر قصاص میشوند؛ سپس به آنها گفته میشود: خاک شوید، و خاک میشوند؛ به جز جن و انسان که آنها را منزلت دیگری است: مورد محاسبه قرار میگیرند و بر اساس کردههایشان جزا داده میشوند. هر کس از پروردگارش اطاعت کرده باشد به بهشت، و هر کس به پروردگارش کفر ورزیده باشد، به جهنم میرود. اما دیگر حیوانات، امتهای مستقلی هستند. میمونها امت مستقلی هستند که حقیقت، خاستگاه و ویژگیهای خاص خود را دارند. همین طور خوکها، سگها، الاغها، شترها، گاوها، گوسفندها. این امتها خلقت و خصوصیات خود را دارند که خداوند سبحان آنها را این گونه آفریده و او حکیم و عالم است، و به حقیقت امور بیناتر. ... و او - سبحان و متعال- به حقیقت تکوین آنها بصیرتر و داناتر است. پس بنده باید ایمان داشته باشد که خلقت آدم متفاوت با خلقت میمون است و اصل آدم همان اصل فعلی او است و اصل او، میمون و غیر آن نبوده، بلکه انسانی است آراسته با آفرینش خودش. ... او عقل، گوش و چشم دارد و از حواس معروف بویایی، لامسه و چشایی و دیگر چیزهایی که خدا در وی نهاده، بهرهمند است. بنابراین، این سخن که اصل آدمی میمون است، کلامی باطل میباشد و چه بسا اگر گویندهی آن را کافر بشماریم، درست و معتبر باشد. ظاهر این است، کسی که چنین اعتقادی داشته باشد در حالی که از آنچه شارع آورده مطلع باشد، کافر خواهد بود و خدا داناتر است؛ چرا که او به خدا -سبحان و متعال- و رسولش و کتاب خدا دروغ بسته است». (۲)
بن باز همانند بسیاری از شیوخ وهابیت سلفی، متأسفانه در حالی که هنوز در ابتداییترین مرحلهی توانایی درک و فهم قرار دارد، موضوع علمی ثابت شده با دلایل علمی را با یک متن دینی متشابه که چه بسا میتواند تأییدکنندهی آن علم باشد، رد میکند. در اینجا نیز بن باز آنچه را پیشتر در مورد چرخش زمین گفته بود، تکرار میکند. این را چه میتوانیم بنامیم؟!
هرچند بن باز نظریهی تکامل را رد میکند، ولی خود وی بازمیگردد و آن را از جایی که نمیداند ثابت میکند. وی دربارهی انسان میگوید: «او از این خاک خلق شده است. خدا وی را به صورت خود و به طول شصت ذراع آفرید؛ یعنی شصت ذراع در آسمان، سپس این آفرینش را تا الآن رو به کاستی گذاشته است». صرف نظر از اینکه این کلام ناشی از جهل و نادانی بوده و کاملاً نادرست است، ولی آنچه اینجا برای من مهم است، این بخش از سخن بن باز است که میگوید: «قد انسان از شصت ذراع به مقدار کنونی تغییر یافته است». او اینجا نظریهی تکامل را تأیید کرده است؛ چرا که تغییر حجم جسم طبق قوانین تکامل روی میدهد. من تکرار میکنم، سخن وی که «طول انسان شصت ذراع بوده است» باطل و نادرست است. همان طور این سخنش که «جسم انسان به صورت خدا آفریده شده است» تجسمی است نادرست و هر کس چنین دیدگاهی داشته باشد، دارای رأی و عقیدهی منحرف میباشد.
به نظرم به درج بقیهی سخنان فقهای وهابی از قبیل ابن عثیمین که بر بطلان نظریهی تکامل تأکید دارند و معتقدان آن را تکفیر میکنند، نیازی نیست. البته اینها هیچ دلیل علمی ارزشمندی بر بطلان این نظریه عرضه نمیدارند و این اصلاً جای شگفتی ندارد چرا که روش شیوخ وهابیتِ بربر و حیوانصفت به این صورت است که دیگران را تکفیر کنند و به پیروان آدمکش خود جواز سر بریدن دیگران را اعطا نمایند. این خود بزرگترین دلیل بر این است که آنها از لحاظ عقیدتی، فکری و علمی شکست خوردهاند و به هیچ وجه یارای درک و فهم سخنان دیگر انسانها را ندارند؛ چه برسد به اینکه بتوانند پاسخهای علمی ارائه دهند.
برخی فقهای اهل سنت و نظریهی تکامل
این گونه مشهور است که دانشگاه الازهر که عقاید سنی اشعریه (۱) و ماتریدیه (۱) را نمایندگی میکند، نظریهی تکامل را نمیپذیرد. جملات زیر، سخنان یکی از فارغالتحصیلان الازهر است که مدعی است با این گفتهها، نظریهی تکامل را رد میکند:
از کتاب «عقیده به خدا» دکتر عمر سلیمان اشقر (۲):
اشقر ابتدا بر اساس درک خود، نظریهی داروین یا نظریهی تکامل را شرح داده و میگوید:
توضیح داروین بر فرآیند تکامل و چگونگی انجام آن:
۱- انتخاب طبیعی: عوامل نیستیآفرین که به هلاک کردن موجودات ضعیف میپردازند و موجودات قوی را نگه می دارند. این چیزی است که به زعم آنها قانون «بقای اصلح» نام نهاده شده است. بنابراین موجود قوی و سالم که صفات قوی را برای نسل خود به ارث میگذارد، باقی میماند. صفات قوی به مرور زمان جمع شده و صفت جدیدی را در موجود پدید میآورد. این همان «پیدایش» است که باعث میشود موجود با بهرهگیری از آن صفات پدید آمده، به موجودی برتر ارتقا یابد. این تکامل همچنان ادامه مییابد. این همان «ارتقا» میباشد. (۳)
پاسخ: نظریهی پیدایش، نظریهای است که پیدایش خود همانندسازهای اولیه و کیفیت رشد آنها بر روی زمین را توضیح میدهد. نظریهی پیدایش هیچ ارتباطی با صفات موجودات زنده یا قانون انتخاب طبیعی ندارد. موضوع مورد بحث نظریهی پیدایش، چگونگی بوجود آمدن پروتئینهای اولیه یا ترکیب اولیهای است که توانسته همانندسازی کند، که سادهترین شکل شروع حیات به شمار میرود. تکامل موجودات زنده و برخورداری آنها از صفات جدید در فرآیند تکامل، نظریهی پیدایش نامیده نمیشود؛ بلکه این همان فرآیند تکامل و ارتقا میباشد. ظهور یک موجود جدید را در جریان فرآیند تکامل پس از آنکه دارای صفات کافی برای جدا شدن از همنوعان خود شد، گونهزایی یا تنوع بخشی مینامند.
حقیقت آن است که تعجب از امثال اشقر نهایتی ندارد؛ چرا که آنها در علمی غوطهور میشوند که از آن چیزی نمیدانند. وی حتی قادر نیست نظریهی پیدایش را از نظریهی تکامل، و ارتقا را از گونهزایی تمییز دهد؛ با این حال سراغ نظریهی تکامل آمده، آن را باطل میشمارد و میکوشد این نظریه را رد کند!
سپس اشقر میگوید:
استاد «نبیل جورج» یکی از بزرگان این علم میگوید:
«به همین دلیل انتخاب طبیعی برای توضیح ایدهی پیدایش یا ایدهی تکامل مناسب نیست؛ زیرا از بین رفتن موجودات نامناسب و پیدایش مزایای موروثی بین افراد را توضیح میدهد. کسانی که به جهش معتقد هستند، منظورشان این است که حیوانی که چشم ندارد، به طور ناگهانی توسط یک پرتو، دارای چشم میشود.
برای کارشناسان ثابت شده است که پرتو ایکس تعداد کروموزومها را تغییر میدهد؛ ولی اثر پرتو آنچه را در شیء وجود دارد تغییر میدهد، نه اینکه آنچه را که در آن نیست، به وجود میآورد! تعداد کروموزومهای میمون با تعداد کروموزومهای انسان تفاوت دارد و پرتو فقط در تعداد کروموزومهای موجود اثرگذار است؛ چه برسد به اینکه این پرتو که فاقد عقل و ادراک است برای انسان عقل به وجود آورد تا با آن از میمون و دیگر حیوانات متمایز گردد.
تأثیری که پرتو در کروموزومها دارد، به خرابی نزدیکتر است تا اصلاح، همان طور که در مورد تشعشعات هستهای اینگونه میباشد. این نظریه (نظریهی داروین) علاوه بر اینکه با دانش ژنتیک مخالفت دارد، تجربه و آزمایش نیز آن را نقض میکند. یهودیان و مسلمانان پسرانشان را ختنه میکنند ولی این سنّت باعث نمیشود که پس از طی سالها، فرزندانِ ختنه شده از آنها متولد گردد. به این ترتیب با پیشرفت علم، بطلان نظریهی داروین بیش از پیش اثبات میگردد» (۱).
پاسخ: وی در اینجا نیز فهم اشتباه خود از نظریهی تکامل را نشان میدهد و میگوید: «کسانی که به جهش معتقد هستند، منظورشان این است که حیوانی که چشم ندارد، به طور ناگهانی توسط یک پرتو، دارای چشم میشود». این کلامی نادرست است زیرا طبق نظریهی تکامل، چشم به طور ناگهانی پدید نمیآید بلکه در ابتدا سلولهایی که محیط اطراف موجود زنده را احساس میکنند و قادر به درک نور هستند، پدیدار میشوند. سپس این سلولها تکثیر یافته، انحنا پیدا میکنند و شکاف کوچکی برای ورود نور به وجود میآورند و در نهایت عدسی چشم تشکیل میگردد. این فرآیند آن قدر ادامه داشته تا به چشمی که امروزه آن را میشناسیم رسیده است؛ طی گامهای بسیار کوچک و انباشتی که در طول صدها میلیون سال و طی نسلهای متعدد صورت پذیرفته است.
اما اینکه وی موضوع ختنه را مطرح کرده، نشان میدهد چیزی از نظریهی تکامل نمیداند؛ در غیر این صورت آیا رابطهای بین ختنه و آداب و رسوم با نظریهی تکامل وجود دارد؟! تکامل به دلیل وجود صفت ژنتیکیِ برتر که موجود به دست میآورد، صورت میپذیرد در حالی که ختنه شدن صفتی ژنتیکی نمیباشد؛ بلکه نوعی عمل جراحی است که گروهی به انجام آن مبادرت میورزند. سنتها، عادات و جراحیها به ارث برده نمیشوند؛ بلکه این صفات ژنتیکی هستند که به ارث برده میشوند و در نهایت در تکامل تأثیرگذار هستند.
به خدا سوگند جای شگفتی دارد از کسی که چیزی از نظریهی تکامل نمیداند؛ ولی کتابی بر رد آن مینویسد و آن را یک پاسخ علمی به شمار میآورد. لاحول و لاقوه الا بالله.
اشقر میگوید:
واقعیتهای جاری، این نظریه را تأیید نمیکند:
۱- اگر این نظریه درست باشد، ما میبایست جانوران و انسانهای بسیاری را میدیدیم که از طریق تکامل و نه فقط به روش تناسل، پا به عرصهی گیتی مینهند. اینکه تکامل به مدت زمانی طولانی نیاز دارد، مانعی از دیدن میمونهایی که در طی دفعات متوالی به انسان تبدیل میشوند، نمیباشد.
۲- اگر بپذیریم که شرایط طبیعی و انتخاب طبیعی، میمون را به عنوان مثال به یک مرد تبدیل کرده است، هرگز نمیپذیریم که این شرایط توانسته باشد یک زن را برای این مرد به وجود آورد؛ تا این دو به تولید مثل بپردازند و موازنهای که بین آنها پدید میآورد، ضامن بقایشان باشد.
۳- مشاهده توانایی سازگاری در مخلوقاتی همچون آفتاب پرست، که با توجه به محل حضورشان دارای قابلیت تغییر رنگ هستند. این توانایی در آنها نهادینه شده و با آن متولد میشوند. برخی از مخلوقات دارای چنین قابلیتهایی هستند و برخی دیگر آنها را از دست دادهاند. این در حالی است که این قابلیتها در تمام مخلوقات محدود و مشخص است و از حد خود تجاوز نمیکند. بنابراین توانایی سازگار شدن، صفتی است نهفته و بالقوه، نه صفتی پیشرفته و تکاملیافته که محیط آن را پدید آورده باشد؛ آن گونه که هواداران این نظریه به آن معتقدند. چرا که در غیر این صورت، محیط، قدرت سازگاری را به سنگها، خاکها و دیگر جمادات نیز تحمیل مینمود.
۴- قورباغهها با توانایی زندگی در خشکی و آب، بر انسانها برتری دارند؛ همان طور که پرندگان نیز به دلیل برخورداری از توانایی پرواز و امکان جابهجایی سریع که بدون ابزار انجام میشود، از انسانها متمایز میباشند. به علاوه بینی سگ حساستر از بینی انسان است، پس آیا بینی سگ از بینی انسان بهتر است؟ و آیا قورباغهها و پرندگان از برخی جنبهها برتر از انسان هستند؟
چشم شتر، اسب یا الاغ، هم در شب میبیند و هم در روز، در حالی که چشم انسان در تاریکی قادر به دیدن نیست. همچنین چشم شاهین قویتر و تیزبینتر از چشم انسان است، پس آیا شاهین یا الاغ برتر از انسان میباشند؟ و اگر خودکفایی را مقیاسی برای پیشرفت بدانیم ـ همان طور که در مورد دولتها این گونه است ـ پس گیاهان برتر از انسان و تمام حیوانات میباشند؛ چرا که غذای خود و دیگران را بدون اینکه نیاز به تغذیه از دیگری داشته باشد، تولید میکنند.
و اگر بزرگی جثه را مقیاس برتری بدانیم، بنابراین شتر و فیل و حیوانات غولپیکر ماقبل تاریخ باید از انسان برتر باشند. (۱)
پاسخ: اشقر معتقد است که انسان امروزی - هوموساپینس - از میمون امروزی تکاملیافته است، در حالی که چنین نیست! بلکه نهایت چیزی که میتوان گفت این است که بین انسان و میمونهای امروزی، اصل و نیای مشترکی وجود دارد. اشقر به دلیل نادانی و یا اشتباه در فهم تکامل، در پی اثبات تکامل یافتگی میمون به انسان است؛ زیرا گمان میکند که خود این میمونها در گذشته به انسان تکامل پیدا کردهاند؛ در حالی که بین انسان و میمون امروزی از میلیونها سال پیش جدایی رخ داده است. یعنی میمونها و انسانهای امروزی به اصل و نیای مشترکی میرسند ولی در شاخههای مختلفی از این نیا قرار میگیرند. بنابراین تصور اینکه موجودی از میمون امروزی به انسان تکامل یافته باشد، از لحاظ علمی غیرممکن است؛ زیرا اصولاً میمون طی میلیونها سال مسیر تکامل خاص خودش را پیموده است که با مسیر تکاملی انسان تفاوت دارد. تصور برگشت به عقب آنها در مسیر تکاملی تا نقطهی جدایی از انسان و در پیش گرفتن راه تکامل انسان، تقریباً محال به نظر میرسد.
در حال حاضر هیچ نمونهای از آن نیایی که نوع شامپانزه از آن جدا شده و انسان نیز از آن تکامل یافته است، وجود ندارد، مگر همین انسان امروزی ـ هوموساپینس ـ تا کسی بتواند بپرسد چرا تمام افراد این گونه به انسان تکامل نیافته است. حقیقت آن است که این موجود با تمام تفاصیلش به انسان امروزی تکامل یافته است و بقیهی موجودات نیز همین طور. اما اینکه آیا اکنون نیز تکامل همچنان ادامه دارد؟ پاسخ این است که آری! تکامل در طبیعت جاری و ساری است. ولی تأکید میکنم که برای ما و بسیاری دیگر از جانداران قابل مشاهده نیست؛ چرا که عمر ما و دورهی زندگی این جانداران کوتاه است. ولی به عنوان مثال تکامل برخی حشرات برای ما قابل مشاهده میباشد؛ چرا که دورهی زندگی آنها کوتاه است و ما میبینیم که حشرات تکامل مییابند و ویژگیهای آنها به طور گستردهای در طبیعت دستخوش تغییر و تحول میشود. اینها مواردی ثابت شده است و هر کسی میتواند نسبت به آن اطمینان حاصل کند.
اما اینکه اشقر به دنبال اثبات تکامل جنس مونث است، واقعاً نهایت نادانی میباشد، زیرا تکامل برای همهی اعضای یک گونه رخ میدهد و یکی از اصول تکامل، تولید مثل و انتقال ژنها به نسل آتی است. بنابراین هنگامی که جهشی رخ میدهد و به عنوان مثال هنگام بهبود عملکرد ساق پای جاندار ماده، این ویژگی به فرزندانش اعم از نر و ماده منتقل میشود. همین طور اگر جهشی برای جنس نر به وجود آید، وی آن را به فرزندان خود اعم از نر و ماده منتقل مینماید. این جهشها، کوچک محسوب میشوند و جاندار را از گونهی خود خارج نمیسازد تا وی به دنبال همسری باشد که از همان جهش برخوردار باشد تا با او جفت گردد، زیرا وی قادر است با بقیهی افراد همنوع خود که فاقد این جهش هستند، جفتگیری کند. هنگامی که جهش، ویژگی برتری برای جاندار پدید آورد، انتخاب طبیعی آن را تثبیت میکند و در نهایت، دارندگان آن را به طور کلی بر دیگر همنوعان وی غلبه میدهد.
به علاوه، تکامل بدون تولید مثل به وجود نمیآید. پس چگونه میتوان تصور کرد که تکامل فقط برای جنس نر - و نه مادهها - رخ دهد تا نرها از مادهها جدا شوند، تا اینکه اشقر به دنبال تکامل مادهها پس از تکامل نرها باشد! به خدا سوگند اینکه این افراد نظریهی تکامل را با این جهالت های بیارزش پاسخ میدهند، خود مصیبتی است!
اما نکتهی سوم که در آن نهایت جهل اشقر نسبت به تکامل به وضوح روشن میشود، و مشخص میگردد که این مرد هیچ چیزی از موضوعی که بر آن ردیه نوشته است، نمیداند، مقایسهی اندام حسی برخی موجودات با نظایر آن در انسان میباشد! من نمیدانم دلیل تعجب کردن او به برتر بودن اندام حسی برخی حیوانات نسبت به همانند آنها در انسان چیست! این، نتیجهای ناشی از تکامل است و در آن اختلافی وجود ندارد. مثلاً خفاش دارای دستگاه ردیاب صوتی (سونار) است که انسان از آن بیبهره میباشد. شاهین قدرت بینایی دارد که انسان ندارد. آیا او مثلاً چیزی خلاف این واقعیتهای علمی تجربی و تشریحی میبیند؟!
اشقر همچنین مینویسد:
استعمارگران پس از آنکه دین را در برنامههای درسی تار و مار کردند، آموزش این نظریه را اجباری و آن را در یک لباس «علمی» ارئه کردند، تا بتوانند درستی این نظریه را به دانشآموزان بقبولانند. با این هدف که آنچه در اذهان دانشآموزان مبنی بر تعارض بین علمی که تحریفش کردند و دین میباشد، تثبیت گردد و مردم به دین خود کافر شوند.
کافی است خواننده بداند که به واسطهی این نظریه، بسیاری از جوانان مسلمان از دین خود منحرف شدهاند و به همین دلیل استعمار بر آموزش این نظریه به جوانان مسلمان در مدارس ما بسیار حریص است و تأکید میورزد، در حالی که در همین حین، طبق قوانین آمریکا تدریس این نظریه در مدارس آنها از سال ۱۹۳۵ ممنوع شده است.
ولی اروپا پس از اینکه بر دین تحریف شدهی خود غلبه کرد، مجدداً اعلام کرد که نظریهی «داروین» که از آن در عرصهی جدال برای تثبیت دیدگاه خود استفاده کرده بود، یک واقعیت علمی نبوده و صرفاً یک نظریه است که هر چه علوم بیشتر پیشرفت کنند، بطلان آن بیش از پیش ظاهر میگردد. (۱)
نظریهی تکامل یک نظریهی علمی است و در حال حاضر تنها نظریهی معتبری است که در تمام دانشگاههای مهم و مراکز پژوهشی سراسر جهان برای توضیح حیات زمینی به آن استناد میشود. دانشگاههای اروپا و آمریکا تا به امروز نظریهی تکامل را تدریس میکنند و هیچ یک از دانشگاههای اروپا و آمریکا و یا دانشگاهی که از اعتبار قابل توجه علمی برخوردار باشد، از تدریس نظریهی تکامل جلوگیری نکردهاند. بنابراین من نمیدانم اشقر این دروغ را از کجا آورده که میگوید: «هر چه علوم بیشتر پیشرفت کنند، بطلان نظریهی تکامل بیش از پیش ظاهر میگردد».
در واقع عکس این سخن درست است؛ چرا که پیشرفت علم ژنتیک، نظریهی تکامل را نظریهای با پشتوانهی علمی غیر قابل انکار ساخته است که حتی اشکالات معمولی از قبیل ویروسهای پسگرد (۲) و همجوشی کروموزوم شمارهی دو در انسان نیز بر آن وارد نمیباشد.
برخی فقهای شیعه و نظریهی تکامل
همهی فقهای شیعه نظریهی تکامل را رد نکردهاند. بلکه از گفتههای برخی از آنها چنین فهمیده میشود که گویی آن را قبول دارند. البته من تصریح روشنی از ایشان در قبول این نظریه و بیان چگونگی سازگار بودن آن با دین یا متون دینی به طور عام، و با قرآن به طور خاص، نیافتهام.
در اینجا به بررسی آرای برخی از منکران نظریهی تکامل بسنده میکنم و میکوشم با بررسی سخنان آنها در ترازوی سنجش علمی، ارزش گفتههایشان را محک بزنم:
شیخ جعفر سبحانی
شیخ جعفر سبحانی در کتاب «راههای تفسیری در علوم قرآنی» مینویسد:
«چارلز داروین کتاب خود به نام «تحول گونهها» را در سال ۱۹۰۸ میلادی منتشر کرد و در آن طبق تحقیقاتش ثابت کرده است که انسان، آخرین گونه از زنجیرهی تکامل گونهها است و این زنجیره با حیوانی شبیه میمون پایان مییابد. وی پدران و اجداد خود را به صورت شجرهای خاص یاد کرده و به قول شاعر که میگوید: «آنان پدران من هستند، مانند ایشان را برایم بیاور...»
انتشار این نظریه واکنشهای منفی در محافل دینی اعم از مسیحی، مسلمان و یهودی به راه انداخت، چرا که آنها اتفاق نظر دارند بر اینکه انسان موجودی است که به طور خاص خلق شده است و سلسلهاش به آدم ابوالبشر منتهی میگردد و آدم به همین صورت خلق شده است و ارتباطی با سایر حیوانات ندارد.
سپس برخی مردم سادهلوح این نظریه را دستآویزی برای تعارض داشتن علم و دین و جدایی این دو از هم به شمار آوردند و چنین گمان کردند که روش دینی چیزی متفاوت از روش علمی است و این دو چه بسا گاهی با یکدیگر جمع و گاهی از هم دور گردند.
در این میان کسانی هم هستند که به جدایی علم از دین اعتقاد ندارند و سعی کردند از قرآن کریم برای آن شواهدی بتراشند. از این رو، بخشهایی از قرآن را که در سورههای مختلف به خلقت انسان مربوط میشد، به گونهای تفسیر کردند که با این نظریه همخوانی داشته باشد.
این مجادلهی تند و تیز بین پایبندان به متون و قائلان به تأویل آنها همچنان ادامه یافت تا اینکه گذر زمان، جعلی بودن این نظریه و نظریههایی را که پس از آن دربارهی آفرینش انسان مطرح شد، به اثبات رسانید. (۱)
به نظر میرسد شیخ جعفر - که خدا او را به سمت حق هدایت کند - به مزاح علاقه دارد؛ زیرا نوشته «آنان پدران من هستند، مانند ایشان را برایم بیاور». او متوجه نیست که این پدران آنگونه که شیخ جعفر به آنها اشاره کرده لاجَرَم نیاکان جسمانی مشترک بین او و چارلز داروین زیستشناس نیز هستند و اگر ثابت شود که آنها اجداد داروین هستند، نیاکان جعفر سبحانی هم به شمار میروند و نیز اجداد هر انسانی که بر این زمین وجود دارد. اگر هم ثابت نشود که آنها نیاکان یا پدران شیخ جعفر سبحانی هستند، نیاکان یا پدران داروین هم نخواهند بود. اثبات یا عدم اثبات این موضوع، فرآیندی علمی است که گمان نمیکنم شیخ جعفر و همقطاران وی از دیگر مراجع شیعه، از توانایی علمی لازم برای بحث و مناقشه در این زمینه برخوردار باشند. شیخ جعفر یک سطر از نظریهی داروین نوشته که پر از اشتباه است. وی میگوید: «چارلز داروین کتاب خود به نام تحول گونهها را در سال ۱۹۰۸ میلادی منتشر کرد» در حالی که چارلز داروین در سال ۱۸۸۲ میلادی درگذشت و وی اصلاً کتابی به نام «تحول گونهها» ندارد؛ بلکه کتابی دارد به نام «خاستگاه گونهها» (۲) که آن را در سال ۱۸۵۹ منتشر کرد و او در این کتاب به موضوع خاستگاه و اصل انسان نپرداخته است. داروین در کتاب دیگر خود به نام: «تبار انسان و انتخاب طبیعی در ارتباط با جنسیت» (۲) مقولهی اصل انسان و ارتباط او با انسانوارهها را مورد کنکاش قرار داده است.
واقعاً نمیدانم چه بگویم. بهتر است اظهار نظر را به خواننده بسپارم.
سید علی سیستانی
سایت مرکز پژوهشهای اعتقادی، وابسته به آقای سیستانی و بیانگر افکار اعتقادی مرجع شیعه آقای سیستانی است که وی از آن پشتیبانی به عمل میآورد. در صفحهی معرفی این مرکز در سایت آن آمده است:
و میبینیم که مرجع عالیقدر آیت الله العظمی سید علی حسینی سیستانی (مد ظله) دارای طرحها و برنامههایی برای دفاع از مذهب تشیع و نشر معارف اهل بیت ع در اقصی نقاط جهان است که برترین نمونه در این حوزه به شمار میرود.
«مرکز پژوهشهای اعتقادی» یکی از این پروژههای مبارک است که با نظارت و پشتیبانی جناب حجت الاسلام و المسلمین سید جواد شهرستانی تأسیس شده است. افتتاح رسمی این مرکز همزمان با سالگرد میلاد امام رضا ع در یازدهم ماه ذیالقعده سال ۱۴۱۹ ه .ق، صورت پذیرفت و هدف آن پاسداری از عقیده، بالندگی مفاهیم استوار و یاری مذهب اهل بیت ع از طریق انواع فعالیتهای گوناگون میباشد. ...
با هدف لبیک گفتن به رهنمودهای مرجع دینی عالیقدر آیت الله العظمی سید علی حسینی سیستانی (سایهشان مستدام باد) دربارهی ضرورت مقابله با افکار سکولار و پاسخ به شبهات آنها، مقرر شده که مرکز ما انجام مأموریت اشاره شده را بر عهده گیرد. (۲)
در این سایت همچنین آمده است:
نظرات وارد شده در سایت مرکز پژوهشهای اعتقادی الزاماً نشاندهندهی نظر جناب آقای سیستانی نیست.
یعنی ممکن است بیانگر نظر وی باشد یا نباشد، و به طور کلی در خصوص این موضوع مهم، این تنها چیزی است که من در سایت اعتقادی وابسته به آقای سیستانی یافتهام. اگر اینها بیانگر نظرات وی نباشد، میتواند آنها را رد کند و نظر خودش را اعلام نماید؛ وگرنه اینها همان نظرات وی محسوب میشود و این پاسخ، او را نیز مُلزم خواهد نمود.
در مرکز عقایدی سیستانی موسوم به مرکز پژوهشهای اعتقادی آمده است:
پرسش: بطلان نظریهی تکامل
سلام علیکم و رحمت الله و برکاته
مایلم دیدگاه حضرتعالی را درباره نظریهی علمی تکامل داروین بدانم. این نظریه میگوید که موجودات زنده از موجوداتی سادهتر پدیدار شدهاند. مثلاً حیوانات در طول قرنها در معرض جهشهایی قرار گرفتهاند و به موجوداتی پیچیدهتر تبدیل شدهاند. نظر شما دربارهی این نظریه چیست؟ آیا با اسلام تعارض دارد؟ و آیا بر انسان هم انطباق دارد؟
از شما متشکرم و از خدا میخواهیم شما را حفظ فرماید و همواره ما را در کسب معارف سودمند از شما موفق بدارد.
مصطفی از آمریکا
پاسخ:
برادر محترم مصطفی
سلام علیکم و رحمت الله و برکاته
باطل بودن این نظریه از نظر علمی ثابت شده است و شاید سادهترین استدلالی که این نظریه را رد میکند، این باشد که از نظر احتمالات تبدیل شدن سلولی ساده به سلولی پیچیدهتر، به میلیونها سال زمان نیاز دارد. این در مورد یک سلول است، چه برسد به تبدیل شدن حیوانی به حیوان دیگر! چرا که به میلیاردها سال زمان نیاز خواهد داشت و این چیزی است که بطلان آن ثابت شده است. این یکی از استدلالهایی است که با آن نظریهی مزبور رد میشود و البته دلایل دیگری هم اقامه شده که بر اساس آنها نظریهی تکامل در برابر نقد علمی کاملاً رنگ میبازد.
ما در عقیدهی اسلامی خود دیدگاه روشنی درباره چگونگی آغاز آفرینش انسان داریم. این قرآن کریم است که به آن تصریح میکند و میفرماید: ﴿الَّذِی أَحْسَنَ کُلَّ شَیْءٍ خَلَقَهُ وَبَدَأَ خَلْقَ الْإِنسَانِ مِن طِینٍ﴾ (۱) (آن که هر چه را آفرید به نیکوترین وجه آفرید و خلقت انسان را از گل آغاز کرد). بنابراین آغاز آفرینش انسان از گِل بوده است، نه آن گونه که هواداران نظریهی تکامل میگویند، از انسان یا حیوانی دیگر. خداوند متعال میفرماید: ﴿خَلَقَ الْإِنسَانَ مِن صَلْصَالٍ کَالْفَخَّارِ﴾ (۱) (آدمی را از گِل خشکشدهای چون سفال بیافرید) و نیز میفرماید: ﴿وَلَقَدْ خَلَقْنَاکُمْ ثُمَّ صَوَّرْنَاکُمْ ثُمَّ قُلْنَا لِلْمَلآئِکَةِ اسْجُدُواْ لآدَمَ فَسَجَدُواْ إِلاَّ إِبْلِیسَ لَمْ یَکُن مِّنَ السَّاجِدِینَ﴾ (۲) (و شما را بیافریدیم، و صورت بخشیدیم، آنگاه به فرشتگان گفتیم: آدم را سجده کنید همه، جز ابلیس، سجده کردند و ابلیس در شمار سجدهکنندگان نبود) و نیز میفرماید: ﴿إِنَّا خَلَقْنَاهُم مِّن طِینٍ لَّازِبٍ﴾ (۳) (ما آنها را از گِلی چسبنده آفریدهایم) و نیز میفرماید: ﴿إِذْ قَالَ رَبُّکَ لِلْمَلَائِکَةِ إِنِّی خَالِقٌ بَشَرًا مِن طِینٍ* فَإِذَا سَوَّیْتُهُ وَنَفَخْتُ فِیهِ مِن رُّوحِی فَقَعُوا لَهُ سَاجِدِینَ﴾ (۴) (و پروردگارت به فرشتگان گفت: میخواهم بشری از گِل خشک بیافرینم * چون آفرینشش را به پایان بردم و از روح خود در آن دمیدم، در برابر او به سجده بیفتید). علاوه بر این اخباری از پیامبران و اوصیا ع وارد شده است که در آنها کیفیت آفرینش آدمِ ابوالبشر شرح داده شده است.
آنچه نظریهی تکامل آورده است با اینها همخوانی ندارد.
همواره در پناه خدا باشید.
* ذیل این پاسخ فردی با نام ابوحسین چنین نوشته است:
در خصوص پاسخ: خدا شما را بر هر خیر موفق گرداند، لطفاً پاسخ را مفصلتر بیان دارید. از شما بسیار سپاسگزارم.
پاسخ:
برادر محترم ابوحسین
سلام علیکم و رحمت الله و برکاته
در کتاب «میوههای اندیشهها» (۱) به قلم شیخ علی کورانی عاملی ص ۳۵۴ تا ۳۵۷ آمده است:
نظریهی تکامل با برخی از علوم جدید ناسازگار است. ... و این موضوع، آن را در وضعیت نامطلوبی قرار میدهد.
یکی از این تناقضات، ناسازگاری آن با واقعیتهای علم فیزیک است.... مانند این تناقض: خورشید و ستارگان دیگر میسوزند و مقادیر بسیار عظیمی انرژی حرارتی، تابشی و نورانی به اعماق هستی میفرستند، ولی نمیتوان توقع داشت که این انرژیهای بسیار انبوه به وسیلهی فرآیندهای خودکار، به سوی خورشید و دیگر ستارگان بازگردند. هر چیزی را که مدت زمانی به حال خود رها کنی، آسیب و نابودی به سراغ آن میآید. ... اگر تکهای گوشت یا مقداری میوه یا غذا را به حال خود بگذاری، میبینی که پس از مدت زمان مشخصی فاسد میگردد و مجبور میشوی با استفاده از راهکارهایی خاص، آن را از فساد محافظت کنی (مثلاً آن را در یخچال قرار دهی). حتی این تدبیر هم فقط در مدت زمان معینی کاربرد دارد. اگر خانه یا کاخی را به حال خود واگذاری، پس از چند سال فرسایش و ویرانی به سراغش میآید. ... و همین طور ... همه چیز در مسیر حرکت به سمت یک هدف گام برمیدارد؛ در جهت فرسایش، ویرانی، تجزیه شدن و فساد. آنتروپی؛ دانشمندان برای اینکه بتوانند مفهوم نظم یا آشفتگی در هستی یا در هر سامانهای (۲) را شرح دهند، به استفاده از اصطلاح «آنتروپی» (۳) روی آوردهاند. آنتروپی به مقدار بینظمی و آشفتگی اشاره دارد؛ یعنی مقداری از انرژی که نمیتوان از آن استفاده کرد. به همین دلیل قانون دوم ترمودینامیک را به نام قانون افزایش آنتروپی میشناسند.
پروفسور «ف. بوش» میگوید: «وقوع تمام تغییرات خود به خودی، به سمت افزایش آشفتگی در جهان هستی است، و این به سادگی همان شکل قانون دوم است که بر تمام هستی انطباق دارد».
دانشمند آمریکایی «آیزاک آسیموف» (۴) میگوید طبق دانستههای ما، تمام تغییرات و تحولات، جملگی به سمت افزایش آنتروپی، افزایش بینظمی، افزایش آشفتگی و به سوی فرو پاشی و متلاشی شدن میباشد».
وی این موضوع را در همان مقاله بیشتر توضیح داده، میگوید: «روش دیگری برای شرح قانون دوم وجود دارد؛ اینکه هستی با آهنگی ثابت به سمت افزایش آنتروپی حرکت میکند و ما تأثیر قانون دوم را در اطراف خود در همه چیز شاهد هستیم. (مثلاً) ما بسیار میکوشیم تا اتاق را مرتب و منظم کنیم ولی به محض اینکه آنجا را ترک و به حال خود رها کنیم، آشفتگی و هرج و مرج به سرعت و به آسانی در آن منتشر میشود. حتی اگر وارد اتاق نشویم، باز هم غبار و آلودگی همه جا را میگیرد، و هنگامی که خانه و ماشینآلات را نظافت و نگهداری، و یا بدنمان را تمیز میکنیم و آن را در بهترین حالت قرار میدهیم، با مشکلات بسیاری روبهرو میگردیم. ولی رها کردن آنها برای تلف شدن و ویران گشتن، کار بسیار آسانی است. در حقیقت آنچه ما باید انجام دهیم، این است که دست به هیچ کار نزنیم؛ چرا که همه چیز به خودی خود به سمت ویرانی، زوال و نابودی در حرکت است؛ و این همان قانون دوم میباشد».
میتوانیم قانون اول و دوم را به این صورت خلاصه کنیم: زیستشناس تکاملی جرمی ریفکین (۱) دربارهی قانون دوم میگوید: «آلبرت اینشتین گفته است: این قانون، قانون بنیادی برای تمامی دانشها است و سِر آرتور ادینگتون آن را قانون متافیزیکیِ همهی هستی به شمار آورده است». این قانون جامع تأکید دارد که تمام تغییرات و تحولاتی که در هستی صورت میگیرد، جملگی به سمت افزایش آنتروپی است. ... یعنی به سمت افزایش آشفتگی، و تحلیلرفتن و نابودی. ...
یعنی هستی به سمت مرگ و نیستی رهسپار است. فیزیکدانها میگویند: «جهان در حال حرکت به سمت مرگ گرمایی است». این به آن جهت است که انتقال حرارت و گرما از اجسام داغ (از ستارگان) به اجسام سرد (مثلاً سیارات و غبار کیهانی) روزی متوقف میشود و آن زمانی است که دمای تمام اجرام و اجسام در هستی با یکدیگر برابر شود. ... در این حالت انتقال گرما بین اجسام متوقف خواهد شد و به عبارت دیگر تمام واکنشها متوقف میگردد.
این به معنای مرگ جهان هستی است.
میتوانیم دو نظریهی تکامل و علم فیزیک را با هم بررسی کرده و در قالب یک جمله بیان داریم: بین این دو نظریه، تناقضی آشکار وجود دارد: نظریهی تکامل میگوید که تغییرات و تبدیلشدنهایی که در دنیای ما و در هستی رخ میدهد، به سمت پیچیدهتر شدن و افزایش ساختیافتگی حرکت میکند؛ یعنی تکاملی هست که به طور فزاینده با آهنگی مستمر در حال جریان است.
ولی علم فیزیک بر این باور است که تمام تغییر و تبدیلاتی که در هستی (و در دنیای ما) جاری است، به سمت زیاد شدن «آنتروپی» یعنی افزایش بینظمی، تحلیل رفتگی و نابودی گام برمیدارد.
یعنی جهان به سمت برتر و بهتر شدن نمیرود بلکه به سوی افول و بدتر شدن گام برمیدارد؛ به سمت مرگ؛ و هیچ فرآیند خود به خودی یافت نمیشود که به افزایش نظم و پیچیدگی و ترکیب منجر گردد.
از اینجا معلوم میشود که زمان، عامل ویرانی است و نه عامل سازندگی. به علاوه تمام تکاملگراها برای توضیح تمامی اعتراضات و مشکلاتی که نظریهی تکامل با آن روبهرو است، به زمان پناه میبرند. اگر بگویی بعید است که حادثهای کور بتواند چنین نظم، پیچیدگی و زیبایی را که جهان سرشار از آن است بیافریند، به شما میگویند: «البته این طی یک میلیون سال اتفاق نیفتاده بلکه در طول صدها و بلکه هزاران میلیون سال صورت گرفته است!» گویی وقتی آنها از یک مسیر طولانی در زمان سخن میگویند، میپندارند تمام مشکلات و پیچیدگیها را حل میکنند و راه حلی برای تمام معجزاتی که به فراوانی در کیهان دیده میشود، ارائه مینمایند!
این نادانی و حتی جهل مرکب است. ما از این افراد تقاضا میکنیم برخی کتابهای فیزیک را ورق بزنند تا بدانند این زمانی که آن را عامل سازندگی و تکامل میدانند، چیزی جز عامل ویرانی و تجزیه و تفکیک نیست! حال ما از کدام نظریه طرفداری کنیم؟! آیا به سراغ یک فرضیه (یا در بهترین حالت یک نظریه) که تاکنون درستی آن ثابت نشده است و بسیاری از دانشمندان با آن مخالفت میکنند برویم؟ یا در کنار یک قانون علمی بایستیم که به وسیلهی هزاران آزمایش ثابت شده است ؟! هر دستگاه و ابزار مورد استفاده، شاهدی است بر درستی این قانون؛ قانونی که تمام دانشمندان بدون استثنا آن را قبول دارند.
بنابراین نظریهی تکامل ذاتاً با علم ناسازگار است.
بنابراین در جهانی که تمام حرکتها و واکنشهایش به سمت تجزیه و از هم پاشیده شدن میرود، احتمال وقوع رویدادی به سمت بهتر شدن، امکانپذیر نمیباشد. بنابراین از دیدگاه علمی، تکامل غیرممکن به شمار میرود. ﴿بَلْ نَقْذِفُ بِالْحَقِّ عَلَی الْبَاطِلِ فَیَدْمَغُهُ فَإِذَا هُوَ زَاهِقٌ وَلَکُمُ الْوَیْلُ مِمَّا تَصِفُونَ﴾ (۱) (بلکه حق را بر سر باطل میزنیم، تا آن را در هم کوبد و باطل نابودشونده است و وای بر شما از آنچه به خدا نسبت میدهید).
در پناه خدا باشید. (۲)
پاسخ: آنچه تقدیم شد، نشان دهندهی دیدگاه آقای سیستانی در خصوص نظریهی تکامل و پاسخ وی به آن است، یا حداقل این پاسخ مورد تأیید آقای سیستانی میباشد؛ بنابراین ایرادی ندارد که ارزش و اعتبار این پاسخ و سطح آن را ارزیابی نمایم.
۱- وی گفته است:
«باطل بودن این نظریه از نظر علمی ثابت شده است و شاید سادهترین استدلالی که این نظریه را رد میکند، این باشد که از نظر احتمالات تبدیل شدن سلولی ساده به سلولی پیچیدهتر، به میلیونها سال زمان نیاز دارد. این در مورد یک سلول است، چه برسد به تبدیل شدن حیوانی به حیوان دیگر! چرا که به میلیاردها سال زمان نیاز خواهد داشت و این چیزی است که بطلان آن ثابت شده است».
او میگوید: بطلان نظریهی تکامل از لحاظ علمی ثابت شده است. من نمیدانم کجا علم چنین چیزی را ثابت کرده است؟!! این فقط پندارهای آنها است؛ زیرا در واقع نظریهی تکامل از لحاظ علمی ثابت و تأیید شده است ـ به ویژه پس از پیدایش علم ژنتیک و پیشرفت صورت گرفته در آن ـ و اکنون این نظریه در مدارس کشورهای پیشرفته و تمام دانشگاههای معتبر سراسر جهان تدریس میشود. علاوه بر این بسیاری از واکسنها و درمانهای پزشکی بر اساس مبانی همین نظریه تولید و توسعه مییابند.
وی در ادامه، دلایل علمی خود را به ما ارائه کرده که کلامی بسیار ساده و سطحی است و این خود از جهل نویسندهی مطلب نسبت به تکامل خبر میدهد. نظریهی تکامل قائل به جهش از گونهای به گونهی دیگر و از حیوانی به حیوان دیگر و یا پیدایش ناگهانی اندام پیچیده نیست ـ مثلاً جهش از حیوان فاقد چشم به حیوان چشم دار ... الخ ـ تا از این طریق بتوان اشکال احتمالات ریاضی را به نظریه وارد نمود.
تکامل طی گامهای کوتاه و بسیار متعدد صورت میپذیرد و از آنجا که این مراحل به صورت انباشتی میباشند، از نظر ریاضی اشکالی در احتمال وقوع مستقل هر کدام از این گامها وجود نخواهد داشت. بلکه احتمال وقوع هر مرحله پس از مرحلهی پیش از آن بسیار بالا است و این به دلیل وجود دگرگونی، تولید مثل و انتخاب طبیعی در طول مسیر میباشد. اگر این سه با هم جمع شوند، قطعاً تکامل به وجود میآید. این، یک مسألهی علمی است که کسی را یارای انکار آن نیست؛ مگر کسانی که از مفاهیم دگرگونی، تولید مثل، انتخاب طبیعی و معانی آنها بیاطلاع باشند. من آقای سیستانی و مرکز پژوهشها را به خواندن کتبی که زیستشناسان تکاملی به رشتهی تحریر درآوردهاند، توصیه میکنم؛ تا شاید پیش از نوشتن این جملات که از بیاطلاعی آنها نسبت به تکامل و ساز و کارهای آن حکایت دارد، این نظریه را درک کنند و بشناسند.
۲- اشاره کردن به آیات متشابه قرآنی برای رد کردن یک نظریهی علمی ـ که خود با دلایل علمی ثابت شده است ـ از لحاظ علمی برای زیستشناسان فاقد ارزش میباشد، و حتی از نظر دینی هم اعتباری ندارد. هیچ یک از این آیات مطلقاً تعارضی با نظریهی تکامل ندارد تا مثلاً گفته شود که: دین با نظریهی تکامل یک جا جمع نمیشود. به عنوان مثال این سخن آنها که «آغاز آفرینش انسان از گِل بوده است» و استدلال به آیات قرآنی در این خصوص را میتوان با اشاره به اینکه منظور از این آیه، خلقت نفْس است به سادگی رد کرد؛ چرا که خلقت از گِل در بهشت رخ داده است و این موضوع در همان آیاتی که داستان آفرینش را شرح میدهد، آمده و در روایات هم ذکر شده است. بهشت، عالم اَنفُس میباشد و یک عالم جسمانی مادی مشابه این عالم به شمار نمیرود. ما در آینده به خواست خدا این موضوع را تبیین خواهیم نمود.
به علاوه میتوان اینگونه پاسخ داد که آفرینش انسان از زمانی آغاز شد که خداوند نقشهی ژنتیکی اولیه یا پروتئین ابتدایی همانندساز را خلق نمود؛ به این صورت که خداوند از مواد شیمیایی موجود در این زمین یا در خاک آن، یا از پارهای صلصال (گِل خشک شده) انسان را خلق کرد، و به این ترتیب این سخن که خدا انسان را از گِل آفرید و از خاک، از گِل خشک شده و از زمین آفرید، تصدیق میشود؛ چرا که انسان، هدف نهایی از آفرینش که مطلوب، رسیدن به آن بوده است، میباشد.
بنابراین آن دسته از آیاتی را که به طرح آفرینش انسان از گِل و خاک میپردازد را میتوان به صورتی تماماً موافق با نظریهی تکامل، درک کرد. ما همچنین آیات دیگری مییابیم که به روشنی تئوری تکامل را تأیید مینمایند. خداوند میفرماید: ﴿وَقَدْ خَلَقَکُمْ أَطْوَارًا * أَلَمْ تَرَوْا کَیْفَ خَلَقَ اللَّهُ سَبْعَ سَمَاوَاتٍ طِبَاقًا * وَجَعَلَ الْقَمَرَ فِیهِنَّ نُورًا وَجَعَلَ الشَّمْسَ سِرَاجًا * وَاللَّهُ أَنبَتَکُم مِّنَ الْأَرْضِ نَبَاتًا﴾ (۱) (و شما را به گونههای مختلف بیافرید * آیا نمیبینید چگونه خداوند هفت آسمانِ طبقه طبقه را بیافرید؟ * و ماه را روشنی آنها، و خورشید را چراغشان گردانید* و خدا شما را چون نباتی از زمین رویانید). آیات کاملاً روشن است ﴿وَقَدْ خَلَقَکُمْ أَطْوَارًا .... وَاللَّهُ أَنبَتَکُم مِّنَ الْأَرْضِ نَبَاتًا﴾ (و شما را به گونههای مختلف بیافرید. ... و خدا شما را چون نباتی از زمین رویانید). شرح معنی آیات در بخشهای بعدی خواهد آمد.
۳- خلاصهی عبارتی که از کتاب کورانی نقل کردهاند، چنین است: آنتروپی در هر صورت سامانههای پیچیده را به سمت نابودی سوق میدهد. به طور کلی هستی به سمت نابودی در حرکت است. همین طور زمین و آنچه در آن است. بنابراین به گمان آنها، اینجا بازگشت به قهقرا و انحطاط رخ میدهد و نه تکامل و پیشرفت. خلاصهای که آنها در نهایت از کلام پیشین خود ارائه کردهاند، چنین است:
بنابراین نظریهی تکامل ذاتاً با علم ناسازگار است.
بنابراین در جهانی که تمام حرکتها و واکنشهایش به سمت تجزیه و از هم پاشیده شدن میرود، احتمال وقوع رویدادی به سمت بهتر شدن، امکانپذیر نمیباشد. بنابراین از دیدگاه علمی، تکامل غیرممکن به شمار میرود. ﴿بَلْ نَقْذِفُ بِالْحَقِّ عَلَی الْبَاطِلِ فَیَدْمَغُهُ فَإِذَا هُوَ زَاهِقٌ وَلَکُمُ الْوَیْلُ مِمَّا تَصِفُونَ﴾ (۲) (بلکه حق را بر سر باطل میزنیم، تا آن را در هم کوبد و باطل نابودشونده است و وای بر شما از آنچه به خدا نسبت میدهید).
در حقیقت دکتر هنری موریس (۱) اولین کسی است که این اشکال را مطرح نموده است. وی بیان میدارد:
قانون دوم ترمودینامیک میگوید همه چیز به سمت آشفتگی و بینظمی میل میکند؛ که فرآیند تکامل را غیرممکن میسازد.
The second law of thermodynamics says that everything tends toward disorder, making evolutionary development impossible.
برخی مسیحیان متدیّن در آمریکا و اروپا این مطلب را برای رد نظریهی تکامل دستآویز قرار دادند و برخی عربها نیز پس از ترجمههای خود، همین مسیر را پیمودند. کورانی نیز این اشکال را نقل کرده است ولی ای کاش آن را به حال خود وا میگذاشت؛ چرا که او کلامی را به آن افزوده که از جهل شدید وی حکایت دارد. کورانی این مطلب را گرفته و در کتابش قرار داده و سایت اعتقادی وابسته به آقای سیستانی هم از آن اقتباس کرده و چنین پنداشته که یک واقعیت (علمی) است و دلیلی بر نقض نظریهی تکامل میباشد.
به هر حال، این اشکال، یک اشکال بیاهمیت و ناقص محسوب میشود و از دیدگاه علمی نیز نادرست به شمار میرود. هرچند در بخشهای بعدی این کتاب اشاره خواهد شد که نتیجهی مشاهدات و بررسیها که علم نیز آن را پذیرفته و به ویژه اکنون تأیید کرده است، آن است که جهان مسطح و باز بوده و به سرعت در حال گسترش است؛ ولی کوتاه میآییم و همراه این افراد، فرض میکنیم عالم جسمانی سیستمی بسته باشد و قانون دوم ترمودینامیک بر آن صدق میکند. از آنجا که در یک سیستم بسته، آنتروپی نمیتواند رو به کاهش باشد، و با فرض اینکه آنتروپی در هستی در حال افزایش است، این به آن معنا نیست که تمام اجزای موجود در هستی در این مسیر یعنی افزایش آنتروپی حرکت میکنند؛ چرا که هیچ مانعی وجود ندارد که بخشهایی از هستی (سیستم بسته، طبق فرض) مانند زمین، روزی روزگاری به سمت ساختیافتگی و نظم بیشتر حرکت کند؛ هرچند که بخشهای دیگر آن به سمت افزایش آنتروپی گام برمیدارد. مهم این است که سیستم به عنوان یک مجموعهی کامل، قانون دوم ترمودینامیک را نقض نمیکند. از اینجا معلوم میشود اشکالی که بر زمین گرفته شده، منطقی نبوده است و از درک سطحی قانون دوم ترمودینامیک سرچشمه میگیرد.
این در حالی است که ما میدانیم زمین به خودی خود یک سیستم بسته نیست؛ زیرا بیش از یک سیستم برای تبادل انرژی در زمین و با زمین وجود دارد. خورشید به زمین گرما و نور میبخشد.
بخشهای زمین نیز پی در پی با شب و روز مواجه میشوند و اینها زمین را به سامانههای مختلفی تقسیم میکنند، که در آن تبادل انرژی به صورت متغیر و دائمی در حال رخ دادن است؛ چرا که زمین دارای چندین سیستم است و سیستمی یکتا نیست. درون زمین که شامل ماگما میباشد، داغ است بنابراین بین درون زمین با پوسته و جوّ آن، یک سری عملیات تبادل انرژی به صورت بیقاعده جریان دارد.
فضای اطراف زمین نیز خود یک سیستم است و بین آن و زمین تبادل انرژی برقرار میباشد.
ماه نیز با جاذبهاش بر زمین اثر میگذارد؛ البته تأثیرات ماه بر زمین با زمان تغییر میکند زیرا ماه به طور مداوم در حال دور شدن میباشد. (۱)
بنابراین بر اساس وضعیتهای زمین ما که پیشتر شرح آن داده شد، قانون ترمودینامیک در بین دو سیستم به این صورت میباشد: «هنگامی که بین دو سیستم انرژی گرمایی مبادله شود، آنتروپی کلی دو سیستم کاهش نمییابد» و این به این مفهوم است که افزایش نظم در زمین، شدنی است؛ چرا که زمین با جهان پیرامون خود به تبادل انرژی میپردازد. افزایش نظم در برخی قسمتهای زمین نیز امکانپذیر است؛ زیرا در زمین سیستمهای متعددی وجود دارد که تبادل انرژی بین آنها برقرار میباشد. مهم این است که اولاً آنتروپی کلی برای این دو سیستم کاهش نمییابد و ثانیاً آنتروپی فقط به یکی از این دو سیستم تعلق ندارد.
زمین، یک سیستم بسته و یا یک سیستم یکتا نیست، بلکه سیستمهای متعددی در آن وجود دارد و هیچ مانعی نیست که آنتروپی در بخشی از زمین افزایش یابد و در جایی دیگر از آن رو به کاهش نَهَد. همچنین مانعی نیست که حیات رو به زوال یا ویرانی رفته و زلزله و سیل در بخشی از زمین رخ دهد، در حالی که همزمان، سازندگی و رشد و پیشرفت در بخش دیگری از آن حادث گردد؛ و این چیزی است که ما همه روزه شاهد آن هستیم و قانون دوم ترمودینامیک را نقض نمیکند.
علاوه بر این ما میدانیم که هستی نه در گذشته و نه در حال حاضر به سمت فروپاشی کامل حرکت نمیکند. ضمناً از طریق رصد یکی از انواع اَبَرنواخترها، تابش پسزمینهی کیهانی و اثر دوپلر به لحاظ علمی ثابت شده که جهان مسطح است و به سرعت در حال انبساط بوده و تا مدتهای مدیدی نیز این وضعیت ادامه خواهد داشت. هنگام پرداختن به انرژی تاریک به این موضوع خواهیم پرداخت.
فکر میکنم آنچه در خصوص آنتروپی و قانون دوم ترمودینامیک بیان داشتیم، برای برطرف ساختن اشکال سادهی پیشین کافی باشد. اکنون برای سادهسازی مطلب، آنتروپی را رها میکنیم و به نتیجهای که به آن رسیدهاند و به آن نیز سخت معتقد شدهاند میپردازیم؛ اینکه آنها میگویند هستی در گذشته و حال به سمت زوال و نابودی و فروپاشی حرکت میکند. این نتیجهگیری آنها نه تنها درست نیست بلکه طبق مشاهدات و رصد دقیق کیهان که صحت یافتههای آن نیز به اثبات رسیده است موضوع کاملاً برعکس میباشد. با توجه به اثر دوپلر، تابش پسزمینهی کیهانی و رصد اَبَرنواخترها جملگی حاکی از آن است که کهکشانها به سرعت در حال دور شدن از یکدیگر هستند و جهان مادی که ما در آن زندگی میکنیم، در گذشته و حال رو به رشد، انبساط و ازدیاد بوده است. حتی کهکشانی که در آن زندگی میکنیم یعنی کهکشان راه شیری نیز همچون گذشته دارای ابرهای گازی و غبار میباشد و به همین دلیل ستارگان جدیدی در آن متولد میشود و تا آیندههای بسیار دور نیز تولد ستارگان ادامه خواهد یافت. این یک واقعیت علمی ثابت شده و غیر قابل تردید است که برای نقض آنچه کورانی در کتاب خود آورده، کفایت میکند.
این مطلب را نیز اضافه میکنم که جهان بر اساس مدل استاندارد یا تئوری انفجار بزرگ، در آغاز پیچیده و مرکب نبوده و این مطلب به لحاظ علمی ثابت شده است. بر اساس مستندات علمی همچون دور شدن کهکشانها از یکدیگر و سرد شدن هستی در طول زمان، هستی از یک تکینگی یا یک رویداد کوانتومی آغاز شده است. سپس انفجاری رخ داد و ماده آرام آرام شکل گرفته است. اکنون هستی در حال انبساط و افزایش است و مرحلهی جوانی خود را میگذراند و بر اساس محاسبات دقیق علمی که از رصدهای دقیق سرچشمه گرفته است، نه در گذشته و نه در حال به سمت نابودی و فروپاشی حرکت نمیکرده و نمیکند؛ بلکه با سرعت در حال گسترش است.
حتی اگر فرض کنیم که جهان مسطح نیست بلکه مانند سطح یک توپ دارای انحنا باشد و در پایان نیز به انقباض و فروپاشی برسد، این مطلب از نظر علمی تا زمانی که هستی به حداکثر انبساط نرسیده باشد و سپس به سمت انقباض و متلاشی شدن روی نیاورد، صحیح نخواهد بود؛ یعنی تا هنگامی که انرژی که جهان را به سمت انبساط سوق میدهد یا همان انرژی مثبت جهان، دیگر نتواند در برابر جاذبهی ماده مقاومت کند. جهان تا کنون به حداکثر انبساط ممکن نرسیده است، بلکه هم چنان به سرعت در حال گسترش میباشد.
بنابراین سخن آنها مبنی بر اینکه با توجه به قانون دوم ترمودینامیک، هستی در گذشته و حال به سمت زوال و فروپاشی پیش میرود از لحاظ علمی فاقد دقت و اعتبار میباشد و با واقعیتهای ناشی از مشاهدات نجومی و محاسبات علمی ریاضی همخوانی ندارد. اثر دوپلر و تابش پسزمینهی نشان میدهند که در حال حاضر جهان به سمت نابودی حرکت نمیکند و نیز هستی در ابتدا پیچیده و مرکب نبوده که بعداً به نقصان و زوال دچار شود، بلکه برعکس، جهان در ابتدا ساده بوده و سپس به سمت افزایش و ترکیب و پیچیدگی حرکت کرده و تا کنون نیز مسیر آن همین بوده است.
اگر ما همهی آنچه را که در هستی بر زمین رخ داده و رخ میدهد یکپارچه در نظر بگیریم -که از صفر شروع شد و سپس انبوه گشت- و موجودات زندهی آن را نیز رصد کنیم همان طور که منظور کورانی و سیستانی و مرکزش بوده است، درمییابیم که تکامل بر روی زمین و حرکت به سمت ازدیاد حیات یا موجودات زنده و نیز افزایش پیچیدگی آن، فاقد اشکال است و با مسیر عمومی هستی در انبساط و ازدیاد از گذشته تا کنون کاملاً همخوانی دارد.
با اینکه در آنچه پیشتر اشاره شد، اشتباه کورانی را در کتابش و اشتباه آقای سیستانی را در سایت اعتقادیش پاسخ دادم و بیان داشتم که عالم هستی پیوسته در حال انبساط و ازدیاد است و تا آیندههای بسیار دور نیز همین گونه خواهد بود؛ ولی برای پاسخ دادن به اینها کافی است بگوییم رشد و افزایش و ازدیاد، و حرکت از سادگی به سمت پیچیدگی و فراوانی و بهینه شدن، چیزی است که هر روز آن را در حیات زمینی مشاهده میکنیم. اگر تکامل ناقض قانون دوم ترمودینامیک باشد، باید نتیجه گرفت که رشد و ازدیاد گیاهان نیز ناقض آن است و اگر به این دلیل تکامل را غیرممکن میدانند، پس رشد و ازدیاد گیاهان نیز باید غیرممکن تلقی شود. زندگی گیاهان از بذری که در واقع نقشهی ژنتیکی آن میباشد شروع میشود و سپس گیاه با گذشت زمان رشد میکند و انبوه میگردد. رشد جنین و بچههای حیوانات نیز بر همین منوال است. هیچ فرقی بین رشد جنین، رشد گیاهان و رشد نوزاد و تکامل وجود ندارد؛ چرا که اینها همگی عبارت است از زیاد شدن و حرکت از سادگی به سوی پیچیدگی در طول زمان. نقض قانون دوم ترمودینامیک توسط قانون تکامل آن گونه که مدعای اینان است، از نقض این قانون توسط رشد جنین و گیاهان و نوزادان بیشتر نیست. با این حال ما میبینیم که همچنان جنینها، گیاهان و نوزادان رشد میکنند و افزون شده و تکثیر میگردند.
توضیح: نمیدانم کورانی و مرکز اعتقادی سیستانی و خود سیستانی -که به سخنی که پیشتر ارائه شد معتقدند- چگونه علم فیزیک را به عنوان یکی از محورهای این شیوهی گفتمان به کار میگیرند. در واقع این اولین بار است که میشنوم علم فیزیک با همهی زیر و بَمهایش در چنین گفتمانی، نقش محوری دارد. از آنها خواهش میکنم نبوغ خود را از مردم دریغ ننمایند و این نوع استدلال را به دانشگاههای معتبر سراسر جهان بفرستند؛ تا این دانشگاهها دریابند که چگونه علم فیزیک میتواند نقش محوری را در چنین گفتمانی بر عهده گیرد، تا منفعت آن فراگیر شود. اگر هم نمیدانند علم فیزیک چیست، بد نیست تعریف سادهای از آن را به ایشان ارائه نمایم. علم فیزیک علم مطالعهی رفتار ماده، انرژی و ابعاد (مانند سه بعد فضا و یک بعد زمان) و واکنشها و روابط قانونمندی است که آنها را به هم مرتبط میسازد.
من در اینجا آنها و آنچه را که از روی جهل به نگارش درآوردهاند، به ریشخند نگرفتهام؛ آنچه بر سر ما میآید، ما را در وضعیتی قرار داده است که از مسخره کردن دیگران بازمیدارد! من فقط دوست داشتم توجه شیعهی مظلوم اهل بیت را که فریب این افراد را خوردهاند به آنچه ایشان درک مینمایند جلب کنم و نشان دهم که اینها از سخنپردازی بدون دانش اِبایی ندارند. بنابراین بر هر کسی که به محمد و آل محمد ع ایمان دارد ـ بر دین و آخرتش بیمناک است ـ لازم است که برای تعیین وضعیت خود در آخرت، بر امثال این افراد تکیه نکند.
سید محمد شیرازی و ماجرای او با داروین
سید محمد شیرازی در کتابی که آن را «مناظرهی بین اسلام و داروین» نام نهاده، ردیهای بر نظریهی داروین نگاشته است. (۱) وی در ابتدای کتابش خود را این گونه معرفی نموده است:
«مرجع دینی اعلی، حضرت امام شیرازی "دام ظله"».
بد نیست سراغ برخی اشکالاتی که وی به علم زمینشناسی تاریخی و نظریهی تکامل وارد کرده برویم، تا ببینیم آیا از ارزش علمی برخوردار است؟ یا به قول معروف مصداق «بد شنید و بد پاسخ داد» میباشد؟! در نظر داشته باشید که شیرازی به نام داروین مطالبی مینگارد و جملاتی را به او نسبت میدهد. سپس با این پندار که جملات گفته شده، سخنان داروین است، به آنها پاسخ میدهد. وی در این داستان خود را «مسلمان» نام نهاده است.
شیرازی در کتابش نوشته است: (۲)
داروین (آنچه به گمان شیرازی کلام داروین است): تجربه یعنی استقرا و دیگر دلایل.
استقرا:
هنگامی که انسان لایههای زمین را کاوش میکند، در آن سنگوارههای (۳) گیاهان، حیوانات و انسانهایی را مییابد. اغلب سنگواره های هر لایه، از سنگواره دیگر لایهها متفاوت است. هر چه سنگواره به پوستهی زمین نزدیکتر باشد، به کمال نزدیکتر است و بر عکس، هر چه سنگواره از پوستهی زمین دورتر باشد، از کمال دورتر است.
مسلمان (شیرازی به آنچه گمان کرده کلام داروین است پاسخ میدهد): این موضوع چه ربطی دارد به تکامل، درک منشأ چیزها و اینکه انسان میمون بوده است؟!
داروین (آنچه به گمان شیرازی کلام داروین است): الآن عرض میکنم. ارتباطش در این است که :
۱- لایهی زیرین زمین شامل سنگواره های «صدف»، «اسفنج»، «مرجان»، «میگو»، «ماهی»، «حیوان صدفدار تک سلولی» و «یونجه» میباشد.
۲- لایهی دوم شامل «کاج»، «نخل»، «خزندگان»، «پرندگان»، «ماهیها» و «حیوانات کیسهدار» است.
۳- لایهی سوم شامل «مارها»، «یاکها»، «میمون» و «درختان امروزی» میباشد.
۴- لایهی چهارم شامل «ماموتهای منقرض شده»، «چهارپایان پشمدار»، «انسان» و «تمام درختان امروزی» است.
...........
مسلمان (شیرازی):
اول: این سنگواره های طبقهبندی شده را که مورد ادعای شما است چگونه ثابت میکنی؟ و همچنین ادعای خود را مبنی بر اینکه سنگوارههای هر لایه تکاملیافتهتر از سنگوارههای لایهی قبلی است، چگونه ثابت میکنی؟
...........
پنجم: اگر فرض کنیم در لایههای زیرین هیچ انسانی وجود نداشته باشد، آیا این طبقهبندی سنگوارهها دلیلی است بر تکامل مورد گمان شما؟ اگر کسی به شما بگوید که خدا در لایههای پایینی اسفنجی.... خلق کرده است، پاسخ شما چه خواهد بود؟
آیا وجود یک خودروی کوچک در طبقهی اول ساختمانی، و خودروی بزرگتر در طبقهی دوم و خودروی بزرگتر در طبقهی سوم و .... که همهی آنها در شکل و شمایل با هم متفاوت هستند، دلالت بر تکامل یافتن خود به خودی خودرو دارد، بدون در نظر گرفتن این موضوع که هر خودرو به طور مستقل ساخته شده است؟
اگر فرض کنیم نیویورک در زمین فرو رود و بعد از هزار سال کسی بیاید و ساختمانی را که خودروها در طبقات آن قرار دارد، کشف کند، آیا حق دارد که همانند تو سخن بگوید؟ و اگر چنین گفت، چگونه پاسخش را میدهی؟ بین سخنان شما و او چه تفاوتی وجود خواهد داشت؟! (۱)
پاسخ: این گونه است که نویسنده با حرکت بیمحابای قلم و اشکالاتی بسیار کوتهفکرانه میخواهد علم زمینشناسی تاریخی را با تمام دقت و توانایی که در تعیین عمر لایههای زمین دارد، به چالش بکشد و به دنبال آن، عمر موجودات زندهی سنگواره شده در زمین را از اعتبار ساقط کند.
شیرازی میگوید:
«این سنگواره های طبقهبندیشده را که مورد ادعای شما است چگونه ثابت میکنی؟»
سپس میپندارد که در این بحث، علم یا داروین یا طرف مقابل او ناتوان شده و نمیتواند به این اشکال یا پرسش پاسخ دهد!
از مثال زدن ساختمان توسط سید محمد شیرازی، به نظر میرسد که او میپندارد زمینشناسان لایههای زمین را فقط براساس قرار گرفتن هر یک بر دیگری طبقهبندی میکنند و در این کار هیچ ملاک علمی یا قوانینی را که از بروز خطا تا حد بسیار زیادی جلوگیری کند، در نظر نمیگیرند. گویی آنها در این فرآیند به حوادث طبیعی از قبیل به زمین فرو رفتن، زلزله، آتشفشان و حرکت لایههای پوستهی زمین بیاعتنایند و بدون اینکه با استفاده از یک سری ضوابط علمی که برای طبقهبندی مقرّر کرده باشند، وقوع این حوادث را در نظر میگیرند! وی ابتدا میبایست از نحوهی طبقهبندی لایههای زمین در علم زمینشناسی مطلع میشد و چگونگی تعیین عمر لایهها و سازوکارهای آن و شیوهی کاوش و ابزارآلات مربوط به این کار را میدانست و مشخص میکرد که آیا از نظر علمی دقیق است یا خیر. تا او ـ که خودش را امام و آیت الله مینامد - اشکالی به این سادگی و بیمحتوایی را مطرح نمینمود!
به طور معمول، هر فرد جویای حقیقت باید بداند که تعیین عمر لایههای زمین بر اساس شیوههای علمی صورت میگیرد، از جمله:
۱- روش تاریخگذاری نسبی (۱):
در این روش از بعضی امور استفاده میشود؛ از جمله مقایسه سن لایه ها در سنگهایی که لایه های آنها دچار فرسایش یا به هم ریختگی نشده باشند، لایهای که در زیر است، قدیمیتر از لایهی بالایی است و به همین ترتیب. بنابراین تعیین سن لایهی زیرین بر خلاف پندار شیرازی تصادفی نیست بلکه براساس ملاکهای علمی صورت میپذیرد. به طور کلی این روش برای تعین سنّ لایههای سنگی نسبت به یکدیگر کاربرد دارد و در آن سن واقعی هر لایه مشخص نمیشود.
۲- روش تاریخگذاری مطلق (۲):
این روش از ایزوتوپ پرتوزای عناصر استفاده میکند. با گذشت زمان هستهی اتم تحلیل میرود و به صورت پرتو واپاشی میکند. در هر عنصر، این تغییر در میانگین زمانی ثابتی رخ میدهد. بر این اساس میتوان سن لایهی سنگی حاوی ایزوتوپ پرتوزا را از طریق مقایسه با اصل شناخته شدهی آن، به دست آورد. کاربرد این روش در تعیین دقیق قدمت لایه های زمین است. ده ها سال پیش از آنکه شیرازی کتابش را به نگارش در آورد، این روش شناخته شده و معروف بوده است. از ایزوتوپهای مختلفی برای تعیین سن صخرهها، سنگوارهها و مواد آلی استفاده میشود که از آن جمله کربن (C)، آرگون (Ar) و ... قابل ذکر میباشد.
اما این سخن شیرازی خطاب به دانشمندان تکاملی یا داروین که میگوید:
«ادعای خود را مبنی بر اینکه سنگوارههای هر لایه تکاملیافتهتر از سنگوارههای لایهی قبلی است، چگونه ثابت میکنی؟»
پاسخ بسیار سادهای دارد.
ما لایههای زمین را که برخی بر روی برخی دیگر قرار دارد، در اختیار داریم. آنها را با روشهای بسیار دقیق علمی که خطاناپذیر است کاوش کردهایم و مشخص شده که لایههای زیرین قدیمیتر است و لایههای بالایی جدیدترند. تفاوت سنّ این دو گاهی اوقات به صدها میلیون سال میرسد. همچنین دریافتیم که لایههای قدیمیتر دربرگیرندهی موجودات ابتدایی هستند و هر چه به سمت زمان حال بیاییم، در لایهها موجودات پیشرفتهتر و کاملتری دیده میشود. بنابراین نمیتوان گفت که تمام آفرینش یکباره و یکجا حادث شده است؛ زیرا برخی از این موجودات صدها میلیون سال پس از برخی موجودات دیگر ظاهر شدهاند. بنابراین با استناد به دادههای دقیق علمی چارهای نیست جز اینکه بگوییم برخی از این موجودات پس از برخی دیگر بوجود آمدهاند، و ازدیاد و پیچیدگی در اجسام صدها میلیون سال پس از سادگی پیشین آنها، حاصل شده است.
سپس با بررسی، تاریخگذاری و مقایسهی سنگواره ها که بر اساس علوم دقیقی همچون کالبدشناسی تطبیقی و با استفاده از جدیدترین ابزار کاوش صورت گرفته، به استناد دلایل علمی و پژوهشی مشخص شده است که برخی از آنها نسلهای پیشرفتهی برخی دیگرند.
پس اکنون هر کس نتیجهی این بررسیها و تحقیقات علمی را نپذیرد، خواهد گفت: اینها بیدرنگ و ناگهانی خلق شدهاند؛ ولی باید توضیح دهد که چرا خدا آنها را در دورههای مختلف آفریده و آنها را به گونهای قرار داده که گویی برخی از برخی دیگر تکامل یافتهترند. آیا برای این است که بشر را فریب دهد؟؟ خداوند سبحان از چنین نسبتی به دور است!
بنابراین، مسأله ساده است: اینکه برخی از برخی دیگر تکامل یافتهاند.
ما میتوانیم این موضوع را در آزمایشگاه به بوتهی آزمایش گذاریم و با دستکاری ژنها، گونههای جدیدی از جانداران را به وجود آوریم.
شیرازی میگوید:
نهم: فرض موجود بودن سلول اولیهی زنده، برای زندگی بخشیدن به میلیونها میلیون موجود زنده کفایت نمیکند. پس این جانداران از کجا حیات یافتهاند؟ آیا وجود یک قطعه آهن برای اثبات و توضیح وجود میلیونها تن آهن کفایت میکند؟ هرگز! (۱)
پاسخ: نمیدانم آیا شیرازی با چیزی به نام تکثیر شدن آشنا هست یا خیر؟! و آیا میداند که در آزمایشگاه میتوان یک سلول باکتری را به میلیونها سلول باکتری دیگر تبدیل کرد؟! به نظرم همین مقدار برای توضیح دادن این مسأله کافی باشد که اگر مواد اولیه و شرایط مناسب برای رشد و ازدیاد حیات فراهم گردد، وقوع آن یک مسألهی طبیعی و کاملاً عادی است. من معتقدم کسی شک ندارد که آنچه برای افزایش حیات بر زمین مورد نیاز است، در آن به فراوانی وجود دارد. این موضوع را میتوان به آسانی در آزمایشگاه محک زد. اگر بدانیم نقشهی ژنتیکی اساس زندگی جسمانی را تشکیل میدهد، قضیهی تنوع حیات، موضوعی کاملاً طبیعی بوده و وقوع آن نیز حتمی است. جهشهایی در این نقشه روی میدهد که میتواند همیشگی باشد و به دگرگونی و تمایز منجر گردد، و وقتی دگرگونی و ازدیاد به وجود آید، طبیعت آن را که بر زندگی تواناتر است برمیگزیند و با منتقل کردن ژنهای موجود زنده به نسلهای بعدی، به طور قطع تکامل حاصل خواهد شد.
شیرازی میگوید:
دوم: اگر طبیعت بهترینها را انتخاب میکند، چرا گیاهان و حیوانات اولیه به حال خود باقی ماندهاند؟ چرا میمونها به حال خود باقی ماندهاند؟ و چرا طبیعت آنها را به جانوران بهتری تبدیل نکرده است؟
سوم: چرا دیده میشود (۱) که غیرشایستهتر بر شایستهتر غلبه میکند و او را از بین میبرد؟ همان طور که شیر انسان را میدَرَد، و حیوانات سمی نظیر عقرب و مار انسان یا حیوان برتر را نیش میزنند و از بین میبرند و میکروبها جان انسانی را که برتر از آنها است، میگیرند.
چهارم: چرا موجودات شایستهتر به چیزهای غیرشایستهتر عقب گرد میکنند؟ همان طور که انسان ضعیف شده، میمیرد و سپس به خاک تبدیل میگردد؛ همین طور در مورد گیاه و حیوان؟
پنجم: چرا در سنگوارههای، حیوانات منقرضشدهای که از برترین نوع حیوانات هستند (مانند داشتن جثهی بزرگ و برتر بودن وضعیت بدنی) یافت میشود؟
ششم: طبیعتی که انتخاب میکند چیست؟ اگر دارای عقل و فهم و شعور است، ماهیتش چیست؟ و اگر فاقد عقل و ادراک است، پس چگونه گزینش میکند؟
آیا اگر کسی بگوید: «این آهن، آن آجر را به عنوان همنشین خودش برگزیده است» خود را در معرض خنده و تمسخر دیگران قرار نداده است؟ پس چگونه میتوان به طبیعت، چنین انتخابی را (که مورد ادعا است) نسبت داد؟ به طوری که بهتر از تمام دانشمندان، حکما، فلاسفه و صاحبان دانش و درک و تجربه دست به گزینش میزند؟ (۱)
پاسخ: سخن محمد شیرازی که میگوید: «میمونها و گیاهان تکامل نیافتهاند» نادرست است. این مسائل، تاریخی هستند و به آسانی و از طریق کاوش سنگوارهها، میتوان بطلان آن را نشان داد. در این امور میتوان به دادههای باستانی و سنگواره های کشف شده مراجعه کرد. به عنوان مثال ثابت شده گیاهانی که قبلاً بدون گل بودند، اکنون گلدار شدهاند و این یعنی گیاهان تکامل پیدا کردهاند. میمونها نیز تکامل و تغییر یافتهاند. میمونهایی که امروزه مشاهده میکنیم به طور کلی با میمونهای اولیه تفاوت دارند. به عنوان مثال پیش از هفتاد میلیون سال پیش هیچ انسانوارهای وجود نداشته است و حتی هیچ نوع میمونی وجود نداشت، بلکه پستانداران کوچکی وجود داشتند که از آنها پستانداران تکاملیافتهی دیگر بوجود آمده اند و پس از انقراض دایناسورها، میمونها از آنها متولد شدهاند.
اما این ایراد او در خصوص اینکه حیوانی از مرتبهی پستتر، حیوان با مرتبهی بالاتر از خود را از بین میبرد با این سخن خود:
«همان طور که شیر انسان را میدَرَد، و حیوانات سمی نظیر عقرب و مار انسان یا حیوان برتر را نیش میزنند و از بین میبرند و میکروبها جان انسانی را که برتر از آنها است، میگیرند»
شیرازی این مثال را نقض انتخاب طبیعی به شمار میآورد و این خود به این معنا است که وی چیزی از انتخاب طبیعی نمیداند. شیر، عقرب، مار، باکتری و ویروس همگی بخشی از ابزار طبیعتی هستند که پیرامون موجود گزینش شده (در مثال وی انسان) را احاطه کردهاند. اینها آن دسته از افراد گونه را که برای بقا شایستهترند یا بهتر میتوانند خود را نجات دهند و از آن گردنههای دشوار عبور کنند و ژنهای خود را به نسل بعدی منتقل سازند، انتخاب مینمایند. بلکه حتی برخی از افراد یک گونه این نقش را با درندگی و خشونتی بیشتر از دیگر گونهها، به افراد دیگری از همان نوع خود اعمال میکنند؛ زیرا آنها همگی از یک گونه هستند و اشتراکات زیست محیطی بین آنها بیشتر است.
مثال دیگری مشابه مثالهای شیرازی به کار میبرم تا کسانی که فریب سخن او را خوردهاند، کلامم را درک کنند:
فرض کنیم ما به دو میلیون سال پیش برگردیم. در آن زمان، گونهی انسانی هومواِرِکتوس (۲) (انسان راستقامت) که دارای مغز کوچکی است (بزرگتر از مغز شامپانزه و کوچکتر از مغز هوموساپیِنس (۳) یا انسان امروزی) زندگی میکرده است. پیش فرض آن است که هوموساپینس از هوموارکتوس تکامل یافته تا اینکه در حدود ۲۰۰ هزار سال پیش، از لحاظ گونهای، از آن مستقل شده و به صورت یک گونهی انسانی جدید در آمد.
اکنون تصور میکنیم که ما گروهی از هوموارکتوسها شامل ده مونث غیربالغ و ده مذکر غیربالغ را که اطرافشان از حیوانات درنده از قبیل شیر و حیوانات سمی و کشنده نظیر افعی و عقرب و میکروبهای کشنده، پر است زیر نظر گرفتهایم. فرض ما این است که این ده نفر با هم تفاوتهایی دارند؛ همان طور که همیشه نیز همین گونه بوده است. برخی بلندقد هستند و برخی کوتاهقد. برخی راستقامت هستند و پای برخی دارای انحنا است و گویی آن را از پیشینیان به ارث برده و این، سرعتش را کم میکند. برخی قوی هستند و برخی بنیهی ضعیفی دارند. برخی ذاتاً در مقابله با میکروبها بسیار قوی هستند و عدهای دیگر در این خصوص ضعیفترند. مغز برخی از آنها نسبت به میانگین بزرگتر است و برخی مغز کوچکتری دارند.
حال اگر حیوانات وحشی و درنده به اعضای این گروه حمله کنند، قاعدتاً فرد قویتر، سریعتر و باهوشتر نجات مییابد و فرد کم هوشتر، ضعیفتر و کندتر از بین میرود؛ چرا که به عنوان مثال افراد باهوش میتوانند بیش از افراد با درجهی هوشی کمتر راهی برای محافظت از خود در برابر نیش افعی پیدا کنند. بر همین اساس فرد باهوش (آنکه مغز بزرگتر و برتری دارد) زنده میماند، بالغ میشود، جفتگیری میکند و ژنهای خود را به نسل بعدی منتقل مینماید. همین طور با گذشت نسلهای متوالی، دگرگونی، انتخاب و ازدیاد باعث میشود اندازهی مغز بزرگتر شود، پاها راست و استوار گردند، مقاومت بدن به باکتری افزایش یابد... و الخ.
بر همین اساس انسان، آهو، عقرب، افعی و باکتری جزئی از ابزارهای گزینشگر طبیعت در خصوص گونهی شیرها به شمار میروند. اگر ما دو شیر را در نظر بگیریم که یکی قوی است و سریع و دیگری ضعیف است و کُند به صورتی که سرعت دومی از میانگین سرعت آهوها و بز کوهی موجود در طبیعت پیرامونشان کمتر باشد، به طور معمول، شیر ضعیف از بین میرود یا بنیهی ضعیفی پیدا خواهد کرد، به گونهای که نمیتواند با دیگر جنسهای نر رقابت کند و به جفتگیری، تولید مثل و انتقال ژنهای خود به نسل بعدی بپردازد. این در حالی است که شیر قوی و سریع غالباً میتواند جفتگیری و تولید مثل کند و ژنهای خود را به نسل بعدی انتقال دهد. به این ترتیب طبیعت، جانور قویتر را برای نجات و بقا برمیگزیند.
از آن طرف، شیر خود یکی از ابزارهای گزینشگر طبیعت در خصوص آهوها به شمار میرود؛ چرا که طبیعت آهوی قویتر و سریعتر را که بهتر میتواند از آروارهی حیوانات درنده رهایی یابد، گزینش میکند. به این ترتیب ژنی که بتواند خود را بهتر با محیط اطرافش وفق دهد، باقی میماند و ژنی که از این کار ناتوان باشد، حذف میگردد.
این همان انتخاب طبیعی و بقای اصلح است. نه آن گونه که شیرازی تصور کرده که میگوید انتخاب طبیعی یعنی ناتوان بودن فردِ یک گونهی پایینتر و با تکامل کم تر برای آسیب رساندن به افراد گونهی بالاتر و تکاملیافتهتر؛ و اینگونه طرح اشکال بر این اساس، ناشی از فهم غلط او است.
سایر اشکالاتی که شیرازی در این خصوص مطرح نموده، از برداشت نادرست وی از انتخاب طبیعی ناشی شده است؛ چرا که اگر میدانست که انتخاب طبیعی یعنی بقای موجود قویتر و تولید مثل در محیط طبیعی پیرامون موجودات، این مجموعه از اشکالات سطحی را مطرح نمینمود.
مفهوم انتخاب طبیعی به عنوان مثال برای حیوان بلندقدی که در محیطی جای دارد که غذا در ارتفاع مشخصی در اختیارش قرار میگیرد، این است که حیوانی باقی میماند که قدّش به غذا میرسد و صفت بلند بودن قد را برای فرزندانش به ارث میگذارد. این موضوع همچنین مردن حیوان کوتاه قد یا ناتوان شدن او در دسترسی به غذای موجود، و نیز عدم توانایی وی در تولید مثل و انتقال ژنهای خود به نسل بعد را به دنبال دارد. همچنین محیطی که غذای فراوانی در اختیار حیوانی خاص قرار میدهد، هنگامی که جهش ژنتیکی مناسب افزایش حجم رخ دهد، سبب افزایش حجم آن حیوان میگردد.
بنابراین معنای انتخاب طبیعی برای اصلح این است که شرایط طبیعی اجازه میدهد که برخی افراد از یک گونه که دارای ژنهای برتر هستند، بقا یابند؛ و دیگران خیر. چرا که این شرایط برای بازماندهها مناسب است ولی برای حیوانات از میان رفته یا گروهی که به دلیل ناتوانی در زاد و ولد نتوانستهاند ژنهای خود را به نسل آتی منتقل سازند، مناسب نبوده است.
شیرازی همچنین گفتوگویی خیالی را با عنوان تکامل میان خود و داروین به نگارش درآورده است. بیایید به آنچه شیرازی نوشته است نگاهی بیفکنیم:
داروین: دلیل دوم، تکامل: آنچه که در بسیاری از گونههای مختلف حیوانات رخ میدهد. ما میبینیم انسانی که در اقلیم سردسیر به دنیا میآید ، سفید پوست میشود. این موضوع در مورد حیوانات نیز صادق است. بنابراین تیرهی (۱) خاصی از یک گونهی حیوان در هر اقلیم، حالات، شکل و عادتهای خاصی پیدا میکند. در مورد گیاهان نیز همین طور است. اگر چنین چیزی روی دهد، تفاوتی بین تکامل عرضی یعنی تغییر در رنگ، اندازه و عادتهای یک نوع حیوان به دلیل تفاوت آب و هوا و سایر شرایط، و تکامل طولی، به سبب تبدیل شدن سلول به گیاه، گیاه به حیوان و حیوان به انسان وجود نخواهد داشت.
مسلمان (شیرازی): استدلال شما واقعاً عجیب است. اینجا دو موضوع وجود دارد:
۱- تفاوت داشتن در یک نوع حیوان، گیاه یا انسان به دلیل متفاوت بودن اقلیم و آب و هوا، تفاوتهایی جزئی است؛ ضمن اینکه همهی افراد تحت یک تیره قرار میگیرند؛ مثل انسانها که یکی سیاه است، یکی سرخ و دیگری زرد.
یا تمام افراد آن از گونهی خرس باشند؛ ولی خرس قطبی دارای ویژگیهای مشخصی است و خرس مناطق گرمسیری نیز ویژگیهای خاص خود را دارا است.
یا تمام آنها گندم هستند؛ ولی گندم عراقی ویژگیهای خودش دارد و گندم استرالیایی ویژگیهایی دیگر.
۲- اینکه یک چیز به دلیل دگرگونیهای محیط زیست، واجد تفاوتهای بنیادین شود. مثلاً این یکی میمون شود، و آن دیگری انسان، و این گیاه؛ در حالی که همگی از یک نیای مشترک نشات گرفته باشند.
آنچه ما مشاهده میکنیم و همگان میدانند، از نوع اول است.
اما نوع دوم؛ دلیل شما در این مورد چیست؟ این مانند آن است که بگویی: همان طور که از گِل میتوان آجر و سفال و خشت ساخت، میتوان آهن و عاج و آب نیز پدید آورد. آیا چنین قیاسی امکانپذیر است؟
داروین: تأمّل میکنم!
مسلمان (شیرازی): بنابراین دلیل دوم شما باطل شد. دلیل سوم شما چیست؟ (۱)
پاسخ: این گفتوگوی خیالی که شیرازی با داروین به تصور کشیده است، در واقع توهین و افترا به داروین میباشد؛ چرا که داروین نه تنها تکامل را به دو بخش عرضی و طولی تقسیم نمیکند بلکه وی از تبدیل سلول به گیاه، گیاه به حیوان و حیوان به انسان هیچ سخنی به میان نیاورده است. وی همچنین به جهش از گونهای به گونهی دیگر نیز قائل نیست و حتی بین زیستشناسان تکاملی و حتی سایر زیستشناسان امروزی نیز کسی یافت نمیشود که معتقد به جهش گونهای باشد.
اما این سخن شیرازی که میگوید:
«آنچه ما مشاهده میکنیم و همگان میدانند، از نوع اول است»
به این معنا است که شیرازی بدون اینکه خودش متوجه باشد، تکامل را تأیید نموده ولی آن را به حد و مرز تیرهها - مانند تیرهی خرسها - محدود کرده است. ولی هنگامی که بحث تکامل به طبقات بالاتر میرسد، آن را رد میکند. به همین دلیل اینجا است که وی باید برای توقف تکامل در مرز دگرگونی تیرهها دلیل بیاورد و بگوید که چرا این تکامل به مرحلهی بالاتر (جدا شدن تیرهها) نمیرسد، در حالی که رسیدن به این مرحله با گذشت زمان اجتنابناپذیر است؛ چرا که این مرحله حاصل زیاد شدن دگرگونی در طول زمان میباشد.
ما میگوییم جهش ژنها قطعاً به دگرگونی منجر میشود و اگر در کنار جهش ژنتیکی و انتخاب طبیعی، تولید مثل نیز وجود داشته باشد، مجموع اینها به بروز صفات جدید و ویژه برای موجود زنده از قبیل تغییر در اندازه، شکل، نوع موها و پنجهها و ... منجر میگردد؛ و با گذشت زمان و با تجمع تغییرات، این تفاوتها بیشتر و بیشتر خواهد شد. شیرازی و همفکران او همهی اینها را فقط در یک تیره قبول دارند؛ یعنی با انباشتگی در فاصلهی زمانی صدها هزار سال یا بعضاً چند میلیون سال. ولی هنگامی که این تغییرات به حد دگرگونی تیره میرسد، تکامل را رد میکند!! با وجود اینکه این دگرگونی نتیجهی قطعی انباشت دگرگونیهایی است که در مدت زمان طولانیتری - مثلاً دهها میلیون سال - رخ داده است، به گونهای که زمان کافی برای ظهور این نوع تفاوتهای بنیادین فراهم گردد، تا طبق مباحث علم زیستشناسی، بتوان جاندار را در یک تیرهی دیگر جای داد.
او پذیرفته است که بازشکلگیری و تجدید ساختار جاندار که به تبعیت از شرایط محیطی آن صورت میگیرد، فرآیندی است مستمر و همین فرآیند است که باعث ایجاد تمایز و تفاوت بین خرس قطبی و خرس آفتاب (۱) میشود؛ این دو از نظر شکل، اندازه، وزن، رنگ، نوع غذا و سوخت و ساز (متابولیسم) تفاوتهای فاحشی با یکدیگر دارند. ولی او (شیرازی) نمیپذیرد که این بازشکلگیری به حدی از تفاوت و تمایز برسد که مثلاً آنها را در دو تیرهی مختلف قرار دهد. این همان چیزی است که شیرازی باید بر آن دلیل اقامه کند؛ زیرا طبقهبندی نتیجهی انباشت بازشکلگیری و تجدید ساختاری است که مبتنی بر جهش ژنتیکی روی میدهد. به لحاظ نظری، جهش ژنها در طبیعت به شرط فراهم بودن زمان کافی، میتواند به ایجاد انواع جانداران، گونه، جنس و تیره منجر گردد.
تغییر ترکیب ژنتیکی موضوعی است که در آزمایشگاه به اثبات رسیده است. این کار شدنی است، چه به شکل کنترل نشده ـ همان طور که در بمباران پرتویی شاهد هستیم ـ یا به شکل کنترل شده ـ که در حال حاضر به شکل گستردهای صورت میپذیرد ـ.
اکنون کار به جایی رسیده که میتوان از مواد شیمیایی غیرزنده نقشهی ژنتیکی کامل باکتری را تولید نمود. بر این اساس به لحاظ تئوری میتوانیم در آزمایشگاه، از تخمک و اسپرم شامپانزه یا فقط از هستهی سلول شامپانزه و تخمک یک زن که هستهی آن بیرون آورده شده است، انسانی به وجود آوریم. تنها چیزی که نیاز داریم عبارت است از اصلاح ساختار کروموزومهای شامپانزه به گونهای که از لحاظ تعداد و ترکیب، با کروموزومهای انسان برابر شود؛ و این کار نیز از لحاظ تئوری امکانپذیر است.
موضوع بسیار فراتر از اینها رفته است. همان طور که در آزمایشگاه، پس از تولید نقشهی ژنتیکی کامل باکتری از مواد شیمیایی غیر زنده و کاشت آن در سیتوپلاسم باکتری، کروموزومها توانستند به حیات و تولید مثل خود ادامه دهند (۱)، به همین ترتیب، امکان تولید نقشهی کامل کروموزومهای آدمی از مواد شیمیایی غیرزنده امکانپذیر است؛ چرا که بین کروموزومهای باکتری و کروموزومهای انسان تفاوتی وجود ندارد، مگر در حد تفاوتهایی که بین یک ساختمان کوچک و یک ساختمان بزرگ که هر دو از مواد یکسانی ساخته شده باشند.
از سوی دیگر علم زیستشناسی، انسان، شامپانزه، گوریل و اورانگوتان را جملگی در یک تیره که همان تیرهی انسانواره است، جای میدهد. همان طور که تمام خرسها نیز در تیرهی واحدی به نام تیرهی خرسها قرار میگیرند. تفاوت انسان و شامپانزه، از جنس همان تفاوتی است که بین خرس آفتاب و خرس قطبی وجود دارد؛ و چه بسا تفاوتهای جسمانی شامپانزه و انسان کمتر از تفاوتهایی باشد که در اندام خرس قطبی و خرس آفتاب وجود دارد. بر این اساس، اذعان پیشگفتهی شیرازی به اینکه تکامل وجود دارد و او آن را در داخل افراد یک تیره میبیند، باعث میشود شیرازی بدون اینکه بداند چه میگوید، قبول داشته باشد که شامپانزه، بونوبو (۲) و انسان همگی از یک اصل مشترک تکامل پیدا کردهاند؛ چرا که همگی آنها افراد یک تیره میباشند.
این سخن شیرازی که میگوید:
«این مانند آن است که بگویی: همان طور که از گِل میتوان آجر و سفال و خشت ساخت، میتوان آهن و عاج و آب نیز پدید آورد. آیا چنین قیاسی امکانپذیر است؟»
سخنی است بیمعنا؛ چرا که ساختن آجر از گل، تغییری در ساختار ذرات هستهای آن به وجود نمیآورد، تا به عنوان مثال گفته شود: آیا میتوان بر این اساس تبدیل شدن گل به مادهی دیگری همچون آهن را بسنجیم؟ اصولاً فرآیند تبدیل عنصری به عنصر دیگر، به تجدید ساختار اتمها نیاز دارد و لذا ما با دو موضوع متفاوت روبهرو هستیم و این قیاس از ریشه بیمعنا است. این مقایسهی شیرازی و استفاده از این مثال سطحی، هیچ ربطی به آنچه از تکامل حاصل میشود ندارد؛ زیرا گوناگونی در تکامل، در سطح کروموزومی رخ میدهد.کروموزومها از لحاظ ساختاری از واحدهای یکسانی (نوکلئوتیدها) تشکیل شدهاند و آنچه موجب تفاوت جانداران با هم میشود چینش متفاوت واحدهای ساختاری کروموزومها میباشد. واقعیت آن است که اگر شیرازی این مقایسه را بیان نمیکرد، برای او بهتر بود. در اینجا پاسخ به اشکال شیرازی پایان یافت، ولی اندکی موضوع را بیشتر شرح میدهم:
به نظر میرسد شیرازی نمیداند از چه سخن میگوید؛ چرا که ما در تکامل حیات، از تجدید ترکیب اجزای تشکیلدهندهی عناصر زندگیساز یعنی کروموزومها صحبت میکنیم و معادلی که برای آن در سطح عناصر برای بازشکلگیری ساختار یک عنصر میتوان پیدا کرد، هستهی اتمها میباشند، و عناصر شیمیایی از قابلیت بازشکلگیری و شکلدهی برخوردار هستند. وی میتوانست از یک کیهانشناس یا فیزیکدان دربارهی آهن بپرسد، تا دریابد که آهن خود از عناصر دیگری که در مقادیر انبوه، در هستی پیرامون ما وجود دارد تشکیل یافته است. آهن و بسیاری دیگر از عناصر، از فرآیند همجوشی هستهای در ستارگان پیرامون ما به وجود آمده است و این فرآیند منجر به پیدایش و تشکیل عناصر شده است. هنگامی که سخن ما دربارهی ذرات زیراتمی و بازشکلگیری هستهی اتمها است، بین آهن، اکسیژن، کربن، هلیوم و هیدروژن تفاوتی وجود نخواهد داشت؛ چرا که همهی اینها از همان اجزای سازنده به وجود آمدهاند و بر همین اساس امکان بازشکلدهی یا تجدید ساختار آنها برای تولید مواد دیگری از همان مواد سازندهی اولیهی عناصر وجود دارد. این همان چیزی است که در ستارگان نیز روی میدهد. در ستارگان هیدروژن و هلیوم میسوزد و به دنبال وقوع همجوشی هستهای، عناصر سبک به هستههای سنگینتری که در آنها پروتون و نوترون بیشتری وجود دارد، تبدیل میگردد. به این ترتیب کربن، اکسیژن و دیگر عناصر تولید میشود و به عنصر پایدارتر که همان آهن است، منجر میشود. سپس با انفجار اَبَرنواختری ستاره، فرآیند همجوشی هستهای به عناصر سنگینتری همچون اورانیوم منجر میگردد.
بنابراین اگر ما بتوانیم بر ذرات تشکیل دهندهی هستهی اتم (پروتون و نوترون) تسلط یابیم، میتوانیم از دیگر عناصر، آهن به وجود آوریم. آنچه در این فرآیند نیاز داریم، انرژی عظیمی است که عناصر را به فاصلهی اندک و مناسبی که در آن، نیروی هستهی اتمی به شدت اثرگذار است و همجوشی هستهای روی میدهد بکشاند، که به عنوان مثال این وضعیت در ستارگان فراهم میشود. بر این اساس تولید عنصری از یک عنصر دیگر، فرآیندی است که در جهان پیرامون ما به طور مرتب در حال وقوع است.
البته راه آسانتری هم برای تولید اتمهای سبک از اتمهای سنگینتر وجود دارد که شکافت هستهای میباشد. در این فرآیند برای نزدیک ساختن ذرات به هم به انرژی زیادی نیاز نداریم، بلکه تنها چیز مورد نیاز، واداشتن هستههای ناپایدار مانند اتمهای اورانیوم ۲۳۵ به شکافت هستهای است. این همان فرآیندی است که در نیروگاههای هستهای به صورت کنترل شده رخ میدهد؛ نمونه ی آن افزایش ماده ای همچون آلیاژ کادمیوم برای جذب نوترون های اضافی جهت کنترل فرآیند شکافت هسته ای میباشد، تا این فرآیند در حد قابل قبولی بماند و به میزان غیر قابل کنترلی نرسد که به بمب اتمی تبدیل گردد.
آیا روش علمی نظریهی خلقت یکباره یا چندباره را میپذیرد؟
کسی که دارای پیشینهی علمیِ هرچند اندک در موضوع تکامل و چگونگی وقوع آن باشد، یا کتابهای یک دانشمند متخصص در موضوع تکامل را مطالعه کرده و پاسخهای او به اشکالات را بررسی نموده باشد، یا حتی کتاب داروین را که در قرن نوزدهم نوشته شده و در آن تعداد زیادی اشکال بر آنها مطرح نموده و خود به آنها پاسخ داده است، بخواند، سپس آنچه را که تراوشات قلم افرادی که خویشتن را مرجع و رجال دینی به شمار میآورند، مطالعه نماید، درمییابد که اینها افرادی هستند که دربارهی آنچه اطلاعی از آن ندارند سخن میرانند. آنها حتی نمیدانند تکامل طبق آنچه زیستشناسان تکاملی مطرح مینمایند، چیست و چگونه رخ میدهد! و حتی آن را به گونهای نادرست و معکوس درک کرده، سپس بر اساس همین فهم نادرست، اشکالاتی را به صورت کاملاً ابتدایی و سطحی ایراد مینمایند. این عده گاه حتی همان اشکالات داروین را که خودش در کتاب خویش مطرح نموده و به آنها پاسخ داده است، بیان میکنند. البته ما این موضوع را در بیان اشکالات سطحی و بیمایهی آنها بر قوانین و سازوکارهای زمینشناسی تاریخی در خصوص طبقهبندی دقیق لایههای قدیمیتر زمین با اینکه نیاز به استدلال چندانی ندارد، شرح دادیم. یا اشکال آنها بر نظریهی تکامل که به ختنه کردن کودکان و اینکه چرا به ارث برده نمیشود؛ و یا به میمونی که راه رفتن را تعلیم میبیند، چرا این صفت راه رفتن را به فرزندانش ارث نمیدهد!
هنگامی که مردم عامه که چیزی از معنای تکامل نمیدانند، این مطالب را بخوانند ممکن است فریفته شوند، ولی این اشکالات از دید کسانی که نظریهی تکامل را میدانند و با چگونگی وقوع آن آشنا هستند، بسیار سطحی و پیش پا افتاده به شمار میروند. صفاتی که از طریق وراثت به نسل بعدی منتقل میشود، صفاتی است که در نقشهی ژنتیکی جاندار ثبت شده است، نه صفات اکتسابی، مانند راه رفتن میمون آموزش دیده یا ختنه شدن نوزاد. این موضوعات برای زیستشناسان تکاملی کاملاً بدیهی و پیش پا افتاده است.
این کسانی که بر نظریهی تکامل ردیه میزنند، چنین میپندارند که زیستشناسان تکاملی میگویند اندام مرکب و پیچیده نظیر چشم از طریق یک جهش پدیدار شده است؛ در حالی که حتی داروین نیز قائل به چنین سخنی نیست، چه برسد به دانشمندان کنونی! این معترضان ابتدا باید برای آنچه در دانشگاههای معتبر سراسر جهان تدریس میشود پاسخ ارائه کنند؛ حال آنکه در این دانشگاهها گفته نمیشود که اندام مرکب و پیچیده نظیر چشم از طریق یک و یا حتی ده ها و صدها جهش پدیدار شده است.
حقیقت آن است که این افراد از الفبای تکامل بیاطلاعند و آن را به صورت تحریف شده عرضه میدارند و میخواهند بر مبنای فهم غلط خویش این نظریه را رد کنند. چنین شیوهای باعث میشود خوانندگان این کتابها احساس نفرت و بیزاری کنند و چنین دریابند که گویندگان چنین کلماتی، به طور کامل نه تنها در برابر تکامل، بلکه حتی در برابر جریان خدا ناباوری نیز به طور کامل شکست خوردهاند؛ همان کسانی که میکوشند جریان خدا ناباوری را با نظریهی آفرینش ناگهانی به جای تکامل رو به رو کنند؛ تکاملی که هیچ تعارضی با علم زیستشناسی، زمینشناسی تاریخی و باستانشناسی ندارد. حتی متون صریح دینی نیز با گفتههای آنان در تعارض میباشد. هنگامی که در بخشهای بعدی به متون دینی (نظیر قرآن) برسیم به وضوح روشن خواهد شد که آفرینش به صورت مرحلهای و طی فرآیند تکامل صورت پذیرفته است.
فقط یک پرسش میتواند نظریهی آفرینش دفعی و بدون تکامل را از اعتبار بیاندازد؛ اینکه در زمینشناسی تاریخی به طور قطعی ثابت شده است که هر چه لایههای زمین قدیمیتر باشد، دربرگیرندهی جانواران سادهتر و هر چه این لایهها جدیدتر باشد، حاوی موجوداتی پیشرفتهتر از قبلیها است. این موضوع از باکتری شروع میشود و به یوکاریوت (۱)، چندسلولیها، ماهیهای باستانی، مهرهداران، ماهیها، دوزیستان، حیوانات خشکی و سپس به پستانداران میرسد، و در ادامه از گوناگونی پستانداران و حجیم شدن بدن آنها سر درمیآورد. چرا خداوند موجودات را به صورت تدریجی در دورههای زمانی مختلف آفریده و در هر دوره، گروه بزرگی از حیوانات متعدد را که از پیشینیان خود پیشرفتهتر و تکاملیافتهترند، خلق کرده است؛ به گونهای که هر کس آنها را ببیند، تصور میکند که از پیشینیان خود تکامل یافتهاند؟ آیا همان طور که این منکران نظریهی تکامل مدعیند، خداوند میخواهد ما را فریب دهد؟! شأن خداوند بالاتر از این است.
آیا میتوانند برای وقوع این دورهها که از لحاظ زمانی، پیشرفت و پیچیدگی، به دنبال هم صورت گرفته است، یک تفسیر علمی و منطقی به غیر از تکامل ارائه نمایند؟
یک مثال دیگر: احتمال میرود نهنگها و دلفینها که امروزه در آب زندگی میکنند، از موجوداتی که پیشتر در خشکی میزیستهاند، تکامل یافته باشند. در سنگوارههایی که تاکنون کشف شده است، زنجیرهای از حیوانات واسطه که پی در پی ظاهر شدهاند شناسایی شده که از لحاظ زمانی، بعضاً میلیونها سال با هم فاصله دارند. این زنجیره، از پستانداران خشکی شروع میشود؛ سپس به تدریج به وارد شدن در آب و زندگی کردن در آن میرسد. ما میبینیم که هر گروه برای زندگی در آب سازگاری بیشتری پیدا میکند، تا اینکه در نهایت به نهنگ میرسیم. آیا برای اینکه چرا خدا این موجودات را در دورههای زمانی متوالی و پشت سر هم آفریده هیچ دلیل یا پاسخ معقولی وجود دارد؟!! این در حالی است که هر کس این موجودات را ببیند، مطمئن میشود که نهنگ ثمرهی حتمی این زنجیرهی پیدرپی است و اینها از لحاظ زمانی پشت سر هم آمدهاند و یکی پس از دیگری به تدریج برای زندگی در آب تکامل یافتهاند.
من معتقدم به جز تکامل هیچ پاسخ منطقی دیگری وجود ندارد؛ وگرنه پاسخهای دیگری که با علم نیز متعارض است، خداوند سبحان را متهم میکند که وی تمام این کارها را برای فریب دادن انسان انجام داده است! خداوند از این تهمتها به دور است!
با نگاهی دوباره به نهنگها و دلفینها درمییابیم که این حیوانات با موجدار کردن جسم خود و حرکت به سمت بالا و پایین شنا میکنند؛ یعنی دقیقاً همانند شیوهی دویدن پستانداران خشکی؛ و نه آن گونه که ماهیها عمل میکنند زیرا ماهیها عموماً با موجدار کردن دو طرف خود به جلو حرکت میکنند. در ضمن نهنگها بچه میزایند و همچون پستانداران خشکی از غدد شیری خود به نوزادان شیر میدهند.
اینان گاهی اوقات به کتابها و تألیفات آن دسته از زیستشناسان و دانشمندان ژنتیک که با نظریهی تکامل سر مخالفت داشته و یا آن را به نقد کشیدهاند مراجعه میکنند؛ حال آنکه متوجه نیستند که این عده به بطلان نظریهی تکامل قائل نیستند؛ بلکه این نظریه را قابل اصلاح میدانند و یا نظریهی تکامل را در شکل و ساختار جدیدی مطرح مینمایند. مثلاً در مکانیسم جهش (سرعت، توقف آن و ...) که در گوناگونی زیستی اثرگذار است، با هم اختلاف دارند و فرق زیادی است بین کسی که میگوید نظریهی تکامل درست است ولی خدایی وجود دارد که فرآیند تکامل را هدایت مینماید، با کسی که نظریهی تکامل را از اساس نادرست میداند. در واقع آنچه بین این دو گروه مشترک است، اذعان به وجود خدا است، نه باطل دانستن نظریهی تکامل. ضمناً این گونه نیست که عقیده و سخن هر زیستشناسی، از لحاظ علمی ارزشمند و معتبر به شمار رود. فرض بر این است که شخص، فقط به طرح دیدگاه خود بسنده ننماید – به ویژه هنگامی که شخص دیگری نیز آن را عرضه کرده و بر آن تأکید ورزیده است -بلکه باید استدلال آن را نیز عرضه نماید تا مردم قضاوت کنند که آیا این یک نظر علمی و ارزشمند است یا نظری است که پیشتر پاسخ علمی به آن داده شده و ماجرایش خاتمه یافته است.
در نقاط مختلف جهان دانشگاهها و مراکز پژوهشی وجود دارند که بر اساس استانداردهای دقیق علمی فعالیت میکنند و در آنجا کسانی هستند که پژوهشها، کتابها و انتقاداتی را که به نظریههای علمی وارد میشود، ارزیابی مینمایند. اگر یک کارشناس، به نظریهای نقد علمی و معتبری وارد نماید، این دانشگاهها و مراکز علمی، آن را با اشتیاق میپذیرند و آن را منتشر و ترویج کرده و در مورد آن نشستهای علمی برگزار مینمایند؛ ولی آنچه ما شاهد آن هستیم، دقیقاً عکس این مطلب است؛ چرا که اکنون در تمام دانشگاههای وزین و معتبر جهان، نظریهی تکامل تنها تفسیر کنندهی پیدایش حیات بر روی زمین تلقی میشود. بنابراین کسی که میخواهد خودش در این خصوص به تحقیق بپردازد و دست به کاوشهای علمی بزند، حداقل اولاً باید در علم زمینشناسی تاریخی، زیستشناسی تکاملی، علم ژنتیک، انسانشناسی و باستانشناسی، از بنمایهی علمی برخوردار باشد و ثانیاً انتقادات علمی صورتگرفته به نظریهی تکامل و پاسخهای داده شده را مطالعه کند تا موضعگیری وی در نظر اندیشمندان، علمی و ارزشمند تلقی گردد. اما اینکه کسی بیاید و بگوید فلان زیستشناس در فلان کتاب نظریهی تکامل را رد کرده و از همین رو، این نظریه باطل است، یا بگوید فلان دانشمند در مورد تکامل فلان چیز را گفته، لذا نظریه بیاعتبار است، یا اینکه احیاناً کار به جایی برسد که به موضعگیریهای افراد غیرکارشناس استدلال کند، در واقع دیدگاهی سرهمبندیشده و غیرعلمی ارائه نموده است. به هنگام خواندن نقد علمی این پاسخها، درمییابیم که گاهی پاسخهایی بدون مصداق خارجی هستند؛ به طوری که برخی از این افراد نظریهی تکامل را به گونهای واژگونه و تحریف شده ارائه میکنند و بر آن ردیه مینویسند؛ گویی این پاسخها برای عامهی مردم که از نظریهی تکامل چیزی نمیدانند، تهیه شده است. ابزار ترویج اینگونه بحث های بی ارزش بین مردم این است که نویسنده آن دارای مدرک زیست شناسی یا رشته ای غیر مرتبط مانند کیهان شناسی میباشد، در حالی که به علمی بودن پاسخ های آنها توجهی ندارند.
مَخلص کلام: اگر کسی مدعی است که میخواهد نظریهی تکامل را رد کند و به آن پاسخ دهد، نیازی نیست که زمین و آسمان را به هم ببافد، بلکه کافی است این نظریه را همان گونه که امروز در دانشگاههای معتبر و وزین سراسر جهان مطرح است به نقد بکشد، نه بر اساس توهماتی که او از ارائهی اشتباه این نظریه توسط برخی مخالفان به دست میآورد!
تذکر: من متوجه شدهام تمام کسانی که به نظریهی تکامل معترضند، به سراغ همان اشکالاتی میروند که زیستشناسان تکاملی خودشان مطرح کرده و میکنند و به آنها پاسخ دادهاند. چنین رفتاری زیبندهی کسی که ادعای علم میکند و ادعا دارد که نظریهی تکامل را به شیوهای علمی رد مینماید، نیست. چنین کسی باید بخواند و ببیند که اشکلات او را پیشتر زیستشناسان تکاملی پاسخ دادهاند و حتی برخی از این اشکالات را خود داروین در قرن نوزدهم مطرح کرده و به آنها پاسخ داده است. بنابراین کسانی که این انتقادها را تکرار میکنند، یا توانایی مباحثه با زیستشناسان تکاملی و رد کردن نظرات آنها را ندارند، یا چیزی از نوشتههای این زیستشناسان نخوانده و نمیدانند که آنها اولین کسانی هستند که این اشکالات و دهها اشکال دیگر را مطرح نموده و به آنها پاسخ دادهاند. در هر دو حالت آنها نباید از روی جهل قلم به دست بگیرند و بنویسند!