فصلها
فصل دوم: گریزی از پذیرش تکامل نیست
توهم بیخدایی · احمد الحسن
فصل دوم:
گریزی از پذیرش تکامل نیست
نظریهی تکامل (پیدایش و ارتقا)
در حقیقت نظریهی تکامل به دو بخش یا دو نظریهی تقریباً جدا از هم تقسیم میشود که یکی «پیدایش»، و دیگری «ارتقا و تکامل» حیات بر روی زمین را توضیح میدهد. بخش اول یا نظریهی اول، به تفسیر پیدایش حیات ابتدایی یا پیدایش زندگی زمینی از مادهی غیرزنده میپردازد؛ و بخش دوم یا نظریهی دوم، تکامل و ارتقای حیات از آن هستهی اولیه را توضیح میدهد؛ بنابراین طبیعی است که ما ابتدا به پیدایش و سپس به ارتقا بپردازیم.
اول: نظریهی پیدایش (هستهی اولیه)
زیستشناسان معتقدند رمز و راز زندگی مادی و هر آنچه که به واسطهی آن سلول میتواند همانندسازی، نمو و تولید مثل کند ـ یعنی کروموزومها یا مکانهای نگهداری اطلاعات ـ در هر سلول زنده وجود دارد. کروموزوم یا اسید نوکلئیک (DNA) (۱) از به هم پیوستن تعدادی زنجیرهی نوکلئوتید تشکیل میشود. این زنجیرههای ناهمگن خود از چهار نوع نوکلئوتید (۱) (A-T-C-G) تشکیل شده که این چهار نوع، در واقع نشانگر حروف زبان ژنتیک میباشند که اطلاعات به وسیلهی آنها نوشته و نگهداری، و به هنگام همانندسازی در فرآیند مضاعف شدن اسید نوکلئیک منتقل میگردد. بنابراین میتوان DNA را عنصری که تجسم و نماد زندگی است به شمار آورد؛ زیرا DNA عنصری است که اطلاعات تکثیر خودش و اطلاعات تولید پروتئین را در بر دارد و از همین رو، عامل رشد و تولید مثل میباشد. برخی از دگرگونیها نتیجهی آمیخته شدن DNA نر و ماده (۲)، یا نتیجهی جهشی است که مشخصاً در فرآیند همانندسازی روی داده یا بر اثر جهش ناشی از تشعشعات پرتویی به وجود میآید.
نوع دیگر اسیدهای نوکلئیک RNA نام دارد که در طی فرآیند رونویسی از روی DNA ساخته میشود و اطلاعات DNA را در خود ذخیره میکند و تعدادی از آنها نقش واسطه را در تولید پروتئین بر عهده دارند؛ طی فرآیندی خاص از روی تعدادی از آنها DNA ساخته میشود. (۳) پروتئینها در شکل و رفتار سلول موثراند و منجر به رشد و نمو سلول میگردند.
آنچه سلولهای کبد را از سلولهای روده متمایز میکند، همان ژنهایی است که مانند یک نقشه در عملیات ساخت و ساز پیاده میشوند. این اطلاعات یا ژنها با زبانی بسیار قانونمند و دقیق نوشته شدهاند تا مفهوم را به RNA برسانند و به دنبال آن، همانندسازی از DNA و یا تولید زنجیرههای پروتئینی صورت پذیرد. بنابراین ما دارای کارخانهها و صنایعی هستیم که طبق یک نقشهی زبانی قانونمند که همان اطلاعات یا ژنها هستند فعالیت میکنند.
در خصوص پیدایش، بیش از یک فرضیه یا نظریه وجود دارد؛ از جمله: میلیاردها سال پیش، گروهی از شهابسنگها که حامل اسیدهای آمینه بودهاند، به زمین برخورد نموده و در آبهای زمین، سوپی از اسیدهای آمینهی چپگرد به وجود آوردهاند و به دنبال آن، پروتئینی که میتوانست از خود همانندسازی کند یا RNA را به وجود آورد.
نظریهی دیگر به پدیدار شدن مواد شیمیایی همانندساز در ابتدا اشاره میکند و به همین ترتیب تا اینکه سرانجام به حیات یا DNA برسیم.
کنکاشی در فرضیههای پیدایش
واقعیت آن است که دربارهی پیدایش حیات هیچ نظریهای که با دلایل و شواهد علمی به اثبات رسیده باشد، وجود ندارد و آنچه مطرح میشود، فقط تئوریها یا فرضیههایی است که تا کنون ثابت نشدهاند.
DNA و RNA موجود در سلولهای زنده که همان همانندسازها هستند و پروتئینهایی که میتوانند خودشان را همانندسازی کنند، از واحدها یا مولکولهای بسیار زیادی تشکیل شدهاند، به طوری که اگر بخواهیم احتمال تولید یا ترکیب شدنِ تصادفی آنها را فقط برای یک مرتبه به طور صحیح و قابل همانندسازی در نظر بگیریم، به عددی میرسیم که از نظر علمی تحقق آن طی این چهارچوب زمانی که بر روی زمین میشناسیم، امکانپذیر نخواهد بود.
حتی اگر فرض کنیم آغاز پیدایش حیات با سادهترین پروتئینهای همانندساز بوده، و نیز فرض بگیریم که این پروتئینها بسیار ساده و از زنجیرهای که حاوی فقط ۳۲ اسید آمینه است، تشکیل شده باشد، از آنجا که ما ۲۰ نوع اسید آمینه داریم، تعداد حالات ممکن برای تشکیل این زنجیره برابر است با ۱۰۴۱×۲۹۴۹۶۷۲۹۶/۴ یا تقریباً ۱۰۴۱×۴ یعنی عدد ۴ و جلویش ۴۱ صفر. این عدد، بسیار بزرگ بوده و احتمال تحقق آن بسیار اندک است.
در واقع همین موضوع باعث شده است تا دکتر داوکینز در نوشتن کتاب «ساعت ساز نابینا» دست به گریبان فرضیههای غیر واقعی گردد و در تلاشی نافرجام یک بار تعداد صفرها را کم کند و بار دیگر در طرف دیگر معادله تعداد صفرها را زیاد نماید؛ و به همین ترتیب بسیاری از ملحدان نیز با روشی غیر علمی و به صورت تصادفی و بر اساس فرضیههای خیالی دهها صفر از این طرف کم میکنند و دهها صفر به طرف دیگر میافزایند تا شاید در نهایت به عددی قابل قبول برسند که تحقق آن در بازه ی زمانی موجود برای تشکیل حیات بر روی سیارهی زمین که در بهترین حالت حدود یک میلیارد سال برآورد میشود، امکانپذیر باشد.
اکنون فرض کنیم اولین معجزه به وقوع پیوسته و اسیدهای آمینهای بر روی زمین در شرایط استثنایی مناسب برای پیدایش یا رسیدن آن، تشکیل شده است؛ به علاوه این اسیدها در موقعیت مناسبی قرار گرفتهاند به گونهای که بر روی زمین در طول یک میلیارد سال در هر ثانیه یک آزمون برای ایجاد پروتئین همانندساز امکانپذیر باشد؛ تعداد آزمونهای قابل انجام برابر با ۳۱.۴۴۹.۶۰۰.۰۰۰.۰۰۰.۰۰۰ یا تقریباً ۱۰۱۶×۳ خواهد بود. اگر این عدد را از تعداد کل آزمونهای قابل انجام کم کنیم، درمییابیم که ما به تعداد ۱۰۴۱×۹۹۹۹۹۹۹۹۹۹۹۹۹۹۹۹۹۹۹۹۹۹۹۹۷/۳ یعنی حدود ۱۰۴۱×۹/۳ آزمون دیگر نیاز داریم تا رخداد مورد نظر امکانپذیر گردد. همان طور که میبینیم اگر برای رویداد هر آزمون یک ثانیه در نظر بگیریم، در طول یک میلیارد سال تقریباً روی رقم آن هیچ تاثیری نمیگذارد!
اگر بخواهیم مدت زمان لازم برای تحقق یافتن این آزمونها را در نظر بگیریم، اگر به فرض هر آزمون در یک ثانیه روی دهد مدت زمان لازم برای وقوع این آزمونها ۱۰۴۱×۴ ثانیه یعنی تقریباً ۱۰۳۴ سال و به عبارت دیگر، عدد یک و جلوی آن ۳۴ صفر خواهد بود. این رقم بسیار بزرگ میباشد و از عمر زمین و حتی از عمر تمام کیهان نیز بسیار بیشتر است. عمر زمین عددی است که جلوی آن تنها ۹ رقم وجود دارد، یعنی حدود ۶/۴ میلیارد سال تخمین زده میشود. عمر کیهان نیز عددی با ۱۰ رقم جلویش و حدود ۷/۱۳ میلیارد سال برآورد شده است.
اگر به روش دیگری محاسبه کنیم، یعنی ببینیم که در هر یک ثانیه از یک میلیارد سال، چند آزمون لازم است تا در چهارچوب احتمالات به نتیجهی قابل قبول برسیم، باید تعداد رویدادهای لازم را بر زمان لازم یعنی یک میلیارد سال تقسیم کنیم. نتیجه عدد ۷۱۸۷۶۳/۱۲۷۱۸۷۶۲۷۱۸۷۶۲۷۱۸۷۶۲۷۱۸۷۶۲ یعنی تقریباً ۱۰۲۵ خواهد بود. به عبارت دیگر ما نیاز داریم که در طی یک میلیارد سال در هر ثانیه به تعداد ۱۰۲۵ (عدد ۱ و جلوی آن ۲۵ صفر یا ده میلیون میلیون میلیون میلیون) آزمون ممکن روی مواد اولیه انجام شده باشد، تا این خواسته جامهی عمل بپوشد و این رقم بسیار تخیلی است!
چه رسد به اینکه بدانیم احتمال وجود اسیدهای آمینهی کافی روی زمین بسیار اندک است، و اینکه بدانیم اسیدهای آمینه خود دارای دو نوع هستند: اسیدهای آمینهی چپگرد و اسیدهای آمینهی راستگرد، و پروتئینهایی که در ترکیب حیات مشارکت میکنند، فقط از اسیدهای آمینهی چپگرد به وجود میآیند. این به آن معنا است که احتمالات سابق ما در خصوص تشکیل پروتئینها فقط هنگامی مفید است که انبوهی از اسیدهای آمینهی چپگرد وجود داشته باشد. (۱) این یعنی احتمال اینکه پروتئین مورد نظر ما به دست بیاید، عدد نیم به توان تعداد اسیدهای آمینهی آن پروتئین است.
به عنوان مثال اگر تعداد ترکیبهای اسیدهای آمینه در پروتئین مطلوب ۵۰ باشد، احتمال اینکه همهی این ۵۰ مولکول اسید آمینه چپ گرد باشند ۵۵۰/۰ یا ۱/۲^۵۰ (یعنی حدود 〖۹×۱۰〗^(-۱۶)) میباشد.
این احتمال بسیار اندک است. با اجتماع همهی این حوادث بسیار نادر و با احتمالی در حد صفر و قرار گرفتن این گامها به دنبال یکدیگر که برای پیدایش نخستین پروتئین لازم است، مسألهی امکانپذیر بودن تقریباً منتفی میشود و انجام این عمل شبه محال خواهد بود.
اما برخی از منکران خدا میکوشند با محاسبات معکوس، به اعدادی که برای تحقیق نتیجه مورد نظرشان ضروری است را فراهم کنند. مثلاً برای حل اولین مشکل، که همان فراهم بودن مادهی سازنده یا اسیدهای آمینه است، میکوشند با ارائهی برخی فرضیهها - که آنها را برای حل و فصل، در پژوهشها مطرح مینمایند - موضوع را خاتمه دهند. مثلاً میگویند شرایط زمین و آذرخشها و صاعقههای فراوان در آغاز پیدایش زمین، منجر به شکلگیری این مقدار مواد سازنده شده است. یک فرضیهی خیالی دیگر هم وجود دارد؛ اینکه چهار میلیارد سال پیش، زمین با شهابسنگهای حامل اسیدهای آمینه بمباران شد، و وقتی آنها دریافتند که این اسیدهای آمینه فقط باید چپگرد باشند، برخی از آنان فرضیهی خیالی دیگری را مطرح کردند و گفتند این شهابسنگها در مسیر حرکت خود به زمین، در معرض تابش یک ستارهی نوترونی قرار گرفتهاند؛ و از این دست توجیهات. این سخنان همگی بر پایهی فرضیههای خیالی استوار است تا اثبات شود که میلیاردها سال پیش، پیدایش پروتئین همانندساز بر روی زمین، مسألهای کاملاً طبیعی بوده است. با وجود اینکه تمام این فرضها خیالی و احتمال وقوع هر یک نیز بسیار ناچیز و در حد صفر است، چطور میشود تصور کرد که این رویدادها، پشت سر هم اتفاق افتاده باشد؟! با این حال برخی از این افراد مایلند این سخنان را معقول و قابل قبول بدانند.
از دید این ملحدان کاملاً معقول است که تعداد بسیار زیادی شهابسنگ حاوی مقادیر انبوهی اسید آمینه، دقیقاً سیارهی زمین را انتخاب کرده باشند، در حالی که زمین در هستی همچون ذرهی غباری در بیابان است؛ هرچند که احتمال وقوع چنین رویدادی اندک و در حدّ صفر باشد! همچنین از دید آنها کاملاً معقول است که این شهابسنگها در مسیر حرکت خود به سوی ما، در معرض تابش یک ستارهی نوترونی قرار گرفته باشند، تا اسیدهای آمینهی چپگرد در آنها تولید شده باشد و ... و ... و ... و ... و به این ترتیب وقوع همهی این فرضها آن هم در حالی که احتمالی بسیار کم و در حد صفر دارند، برای آنها کاملاً معقول و منطقی میباشد، ولی اینکه ماورای قانونی که پروتئین همانندساز و یا اسید آمینه را تولید میکند، قانونگذار و سازماندهندهای وجود داشته باشد، از نظر ملحدان نامعقول است؛ یا اینکه پشت سر زبان نقشهی ژنتیکی، متکلّمی وجود داشته باشد، در باور منکران خدا، غیرقابل قبول میباشد!
به نظرم آنچه گذشت برای به پایان رسانیدن این مبحث کفایت میکند. آیا هیچ فرد عاقلی وجود دارد که بداند احتمال رخ دادن حادثهای بسیار اندک و در حد صفر است و عمر تمام کیهان کفاف وقوع آن را نمیدهد، ولی عقیده داشته باشد که روی دادن آن در طول یک میلیارد یا یک و نیم میلیارد سال پیش از به وجود آمدن حیات روی زمین، مسألهای طبیعی و عادی قلمداد شود؟ و در عین حال بررسی هرگونه احتمال معجزه آسا بودن این پدیده را کنار گذاشته باشد و از این رو به دنبال هر چیز پوچی بگردد تا به کمک آن فرضیهی خود را به اثبات برساند؟! چنین کسی وقتی دلیلی علمی مییابد مبنی بر اینکه ممکن است شهاب سنگهایی در یک زمانی به زمین برخورد کرده باشند، به سراغ این احتمال بسیار بعید میرود که این شهابسنگها از اعماق کهکشان آمده و مخازن اسیدهای آمینه بودهاند؛ و از آنجا که وجود اسیدهای آمینه به تنهایی حرف آنها را به کرسی نمینشاند، به سراغ این مطلب میروند که این مخازن پر از اسیدهای آمینه، در مسیر حرکت به سمت زمین، از کنار یک ستارهی نوترونی عبور کردهاند و تابش این ستاره، قطبی شدن آنها را به دنبال داشته است. در پایان، این ماجرا باعث شده محمولهی این شهابسنگها که آمیختهای از اسیدهای آمینهی راستگرد و چپگرد بوده است، به اسیدهای آمینهی چپگرد تبدیل گردد. اینها همین طور فرضیههای خیالی خود را ادامه میدهند تا بتوانند از تنگنای بعید بودن وقوع این احتمالات راه خروجی بیابند!
فرضیههای دیگری نیز برای شکلگیری RNA یا DNA مطرح میشود. مثلاً برخی شیمیدانها یا دانشمندان زیستشیمی چنین فرض میکنند که پیدایش با پروتئینها یا اسیدهای نوکلئیک آغاز نشده است؛ بلکه با مواد شیمیایی غیرزنده مانند پلیمر یا ذرات گِل، که به گونهی خاصی قادر به همانند سازی بودهاند، شکل گرفته است:
نظر ما این است که دیاُکسیریبونوکلئیکاسید (DNA) در مرحلهی بعدی بر ماشینهای بقای ویژهی آن همانندسازها مستولی شده است. و این یعنی همانندسازهای اولیه کاملاً نابود شدهاند؛ خصوصاً اینکه در ماشینهای بقای امروزی هیچ اثری از آنها بر جای نمانده است. اِی. جی. کارنز اسمیت (۱) فرضیهی جالب توجه دیگری مطرح کرده است که میگوید نیاکان ما یعنی همانندسازهای اولیه شاید اصلاً مولکولهای آلی نبوده، بلکه کریستالهای معدنی بوده باشند؛ یا به عبارت دیگر کانیها یا ذرات کوچک خاک رس. (۲)
این فرضیهها همه غیرواقعی بوده و فقط گمانهزنیهایی است که بر پایهی دادههای دقیق علمی استوار نگشته است. اتکا به آنچه در برخی واکنشهای شیمیایی رخ میدهد از جمله فرآیندی که نمودش همانندسازی کریستالها است، در واقع تکیه نمودن به پدیدههایی است که از موضوع اصلی بحث به دور میباشد.
حقیقت آن است که در واکنشهای شیمیایی چیزی به نام همانندسازی اطلاعات و ارثبری وجود ندارد. بر اساس چهارچوبهای علوم تجربی و نظری، اینها صرفاً فرضیههایی است که تا کنون به اثبات نرسیده است و از لحاظ علمی نیز قابل اعتماد نیست و تفاوتی بین این فرضیهها با اشباح هولناکی که در کنارهی ساحل، سنگریزهها را برای اجداد اولیهی دکتر داوکینز مرتب میکردند، وجود ندارد. (۱) بنابراین در این مورد هیچ مدعیِ قابل اعتنایی نمیبینم که با وی در این مورد بحث کنم، و اینها صرفاً فرضیاتی هستند که هیچ دلیل علمی برای مطرح شدن ندارند تا شایستهی بحث و پاسخگویی باشند.
به طور کلی، هنگامی که موضوع سخن به سطح مادون حیات یعنی به سطح واکنشهای شیمیایی برسد، بهتر است بحث با ملحدان به حوزهی اثبات مبانی واکنشهای شیمیایی، فیزیک ذرات هستهای، ذرات زیراتمی و نیز چهار نیروی اصلی شناخته شده در جهان یعنی نیروی هستهای ضعیف، نیروی هستهای قوی، نیروی جاذبه و نیروی الکترومغناطیس کشانده شود. یعنی هنگامی که ما پروندهی نیروهای هستهای و ذرات زیراتمی را بگشاییم، باید مباحثهی ما در خصوص اثبات وجود خدا در این سطح یعنی در سطح مادون حیات قرار گیرد؛ خواه این حیات، مولکولی باشد، خواه اتمی و خواه زیراتمی. زیرا با فرض اینکه پلیمر یا چیزی شبیه به آن به طور ساختیافته خودش را همانندسازی کرده و به جایی که ما اکنون رسیدهایم، تکامل یافته باشد، حیات از آن شکل گرفته و پروتئین یا نقشهی ژنتیکی، آغازگر حیات نبوده است. اگر موضوع به این ترتیب است بهتر آن است که بحث را به منشأ ماده سوق دهیم. ما در بخش انفجار بزرگ این موضوع را بررسی خواهیم کرد و وجود خدا را در این سطح از بحث و شناخت، ثابت خواهیم نمود. این خود به تنهایی برای اثبات وجود خدا کافی است، صرف نظر از اینکه زندگی جسمانی و پیشرفت و پیدایش آن، از طریق دخالت خدا بوده یا خیر، و آیا اینها به صورت تصادفی رخ داده یا غیرتصادفی، هدفمند بوده است یا خیر؟
نظریه یا فرضیهای نیز مطرح شده است که میگوید صدها میلیون سال پس از پیدایش سیارهی زمین، حیات از اندرون برخی شهابسنگها یا صخرهها بیرون آمده است. آزمایشهایی نیز در این خصوص انجام گرفته که مشخص شود آیا جانداران یا همانندسازهای اولیه میتوانستهاند از سرما، گرما و برخوردهای بسیار شدید نجات یابند یا خیر. اکنون ثابت شده است که برخی موجودات چندسلولی میتوانند در حالت رخوت، در سرمای بسیار شدید و بدون وجود آب به زندگی خود ادامه دهند.
نظریه یا فرضیهی دیگری بیان میکند که پیدایش همانندسازهای اولیه در برکههای مجاور آب ها و اقیانوسهایی که در معرض خشکشدن، دگرگونی و جزر و مد شدید قرار میگرفتند رخ داده که در گذشته، به دلیل کمتر بودن فاصله ماه از زمین نسبت به وضیعت کنونی آن، این حالتها بیشتر وجود داشته و احتمالاً خورشید نیز در این موضوع مشارکت داشته است، باعث غلیظ شدن اسیدهای آمینه در برکههای کوچک آب شده و این شرایط، فرآیند ایجاد سوپ نخستین را که محیط مناسبی برای پیدایش همانندسازهای اولیه بوده، تسهیل نموده است.
نظریه یا فرضیهی شرایط افراطی فرض میکند که پیدایش و رشد حیات، در چشمههای آب گرم یا در مناطق بسیار اسیدی رخ داده است. این فرضیه پس از کشف و شناسایی برخی موجودات زنده در اعماق اقیانوسها که میتوانند در گرمای بسیار شدید و بعضاً در محیطهای بسیار اسیدی زندگی کنند، مطرح شده است. بر این اساس این احتمال مطرح میشود که شاید همانندسازهای اولیه در چنین شرایطی پدیدار گشتهاند، به ویژه با توجه به این موضوع که شرایط متعارف در صدها میلیون سال اول زندگی زمین، به این صورت بوده است.
واقعیت آن است که هر انسان منصفی به روشنی درمییابد نظریاتی که تاکنون در خصوص پیدایش مطرح شده، علمی و دقیق نبوده و به هیچ وجه بر مبنای واقعیتها استوار نشده است، بلکه اینها مباحثاتی است بر این پایه و فرض که غیر از طبیعت چیز دیگری وجود ندارد و همه چیز باید فقط طبق قوانین و چهارچوبهای طبیعی توضیح داده شود؛ حتی اگر در این خصوص زنجیرهای از فرضیههای خیالی پیدرپی مطرح شود که حتی تحقق یکی از آنها نیز نزدیک به محال باشد، چه برسد به اینکه همهی این فرضیهها بخواهد یکی پس از دیگری به وقوع پیوسته باشد. عقل حکم میکند که چنین احتمالاتی که درصد محقق شدنشان بسیار اندک و نزدیک به صفر است، اگر به این صورت پشت سر هم و پیدرپی رخ دهد، در واقع رخ دادن این رویدادها به وقوع معجزهای اشاره دارد و بیانگر آن است که کسی این امور را به این صورت اجرا و هدایت میکند، تا سرانجام به این نتیجه که همان پیدایش حیات بر روی زمین است، برسد.
از آنجا که تا کنون هیچ نظریهی علمی که بتواند پیدایش حیات را به گونهای علمی، مقبول و مستند به دلایل قطعی توضیح دهد، یافت نشده است، کار به جایی رسیده است که داوکینز در کتاب خود به نام «ساعتساز نابینا»، از احتمال به وجود آمدن چیزی شبیه به معجزه سخن میگوید؛ درست مانند شخصی که وقتی انتظار برخورد صاعقه به خودش را داشته باشد، دقیقاً در همان موقع، صاعقه به وی برخورد کند؛ یا همان طور که در کتاب گینس هم ثبت شده است، صاعقه شش بار به یک نفر برخورد کند! یا وی این بحث را مطرح کرده است که آنچه در کوتاه مدت معجزه تلقی میشود، در دراز مدت یعنی هنگامی که زمان کافی وجود دارد، دیگر معجزه به شمار نمیرود! یعنی وی فرض کرده پیدایش سلول معجزه است ولی این معجزه نسبی میباشد و به طول زمان بستگی دارد.
در پاسخ به این کلام کافی است اشاره شود به اینکه احتمال پدیدار شدن موجودی همانندساز در چهارچوب زمانی که ما میشناسیم تقریباً غیرممکن است و ما حتی اگر این احتمال را در سطح کلّ کیهان در نظر بگیریم، تعداد سیاراتی که گمان میرود بتوانند پذیرای این رویداد باشند، ناکافی خواهد بود.
وی از احتمالهای متعددی سخن میگوید؛ احتمال وجود شهابسنگهای حامل اسیدهای آمینه؛ سپس احتمال اینکه این شهابسنگها به زمین برخورد کرده باشند؛ احتمال اینکه همهی این اسیدهای آمینه از نوع چپگرد باشند؛ و احتمال شکلگیری اسیدهای نوکلئیک یا پروتئین خودنسخه بردار! این موارد به گونهای جریان داشته است که واقعاً شایستگی آن را پیدا میکند تا معجزه نام گیرد (۱) یا چیزی فراتر از مرزهای طبیعی و عادی قلمداد شود. به همین دلیل حتی کسانی که با تعصب بسیار زیاد عقیده دارند که پیدایش نخستین حیات کنونی به گونهای صد در صد طبیعی رخ داده، میگویند این کار فقط یک بار انجام شده و هیچگاه برای بار دوم تکرار نگشته است. این خود اعتراف ضمنی به این است که پیدایش حیات معجزه میباشد؛ و یا حداقل موضوعی است دشوار و تحقق آن بسیار نامحتمل:
جانداران هرگز نمیتوانند کاملاً با هم بیارتباط باشند؛ زیرا تردیدی نیست که حیات به آن صورتی که ما میشناسیم فقط یک بار بر روی کرهی زمین پیدا شده است. (۲)
نتیجهگیری از آنچه گذشت: در خصوص پیدایش حیات، هیچ تفسیر و توضیح علمی، منطقی و مستند به ادله یا حتی پذیرفته شده برای دانشمندان وجود ندارد.
چه بسا در نظریهی سوپ، اگر فرض معجزه یا دخالت نیروهای غیبی مطرح باشد، تا محیط سوپ نخستین را برای پیدایش حیات مساعد سازد، دورتر از به وجود آمدن طبیعی سوپ و به اندازه بودن آن و ایجاد پروتئین درون آن نیست.
شاید روا باشد بگوییم: فرض گرفتن وجود معجزهی الهی ـ پس از آنکه وجود خدا را ثابت کردیم ـ منطقیتر از فرض گرفتن همانندسازهای کریستالی یا همانندسازهای گِلی باشد.
و اگر گفته شود که اینها بدون هر نوع دخالت خارجی شکل گرفته و تکثیر شده تا اینکه به حیات منجر گشته است، یعنی پس از تکثیر اولیه، به ناچار باید بارها و بارها تکثیر شده باشند تا به تولید حیات جدید یا دست کم نوعی از همانندسازهای اولیه، منجر گردند. چنین چیزی با در نظر گرفتن وفور مواد اولیه، باید در تمام طول زمان تا به امروز صورت پذیرفته باشد و از آنجا که چنین رخدادی نه در گذشته رخ داده و نه اکنون، بنابراین نادرست میباشد.
این موضوع در مورد فرضیهی سوپ اسیدهای آمینه نیز صادق است. حتی اگر ما امروز در آزمایشگاه، سوپ نخستین تولید کنیم، و اگر فقط در تولید سوپ نخستین دخالت کنیم، نه بیشتر، این انتظار نمیرود که از درون آن، پروتئین همانندساز یا اسید ریبونوکلئیک(RNA) تولید گردد.
بنابراین دخالت خارجی ضروری میشود؛ یعنی عاملی که ترکیبات شیمیایی، کریستالها، مولکولهای خاک رُس، یا اسیدهای آمینه را به ترکیبات همانندساز کشانیده و در نتیجه منجر به تولید حیات نخستین شده باشد. حال که چنین است، چرا این دخالت که به پیدایش حیات منجر شده است، دخالت غیبیِ الهی نباشد؟! خصوصاً پس از آنکه وجود خدا را ـ همان طور که در فصول بعدی خواهد آمد ـ اثبات نماییم.
بنابراین موضوع پیدایش حیات، فاقد تفسیر علمی و به منزلهی شکافی است عمیق که علم و دانشمندان هنوز نتوانستهاند آن را پُر کنند. این در حالی است که امروزه تمام امکانات آزمایشگاهی فراهم است و از آنها میتوان برای ایجاد شرایط مناسب برای شبیهسازی شرایط هر دورهی زمانی که زیستشناسان و دانشمندان زیستشیمی توقع دارند که پیدایش حیات در آن روی داده باشد، استفاده نمود؛ همان طور که در چهار میلیارد سال قبل یا کمتر از آن روی داده است.
هدف من از بیان آنچه گذشت، انکار فرضیهی پیدایش حیات یا ایجاد پروتئین همانندساز درصورتی که ماده، شرایط و زمان مناسب فراهم گردد، نمیباشد؛ بلکه به عقیدهی من، همان طور که در کلام ائمه ع وارد شده و همان گونه که کیهانشناسان و زیستشناسان انتظارش را دارند، هستی مملو از موجودات زنده است و ما در این کیهان تنها نیستیم. آنچه قصد توضیحش را دارم این است که پیدایش حیات معمای دشواری است که علم آن را حل نکرده و نتوانسته است برای فراهم آوردن ماده و ایجاد شرایط مناسب برای پیدایش حیات یا ـ آن طور که ما اعتقاد داریم ـ انتقال نقشهی ژنتیکی اولیه یا انتقال بذر نقشهی ژنتیکی از مواد شیمیایی غیر زنده، و همچنین موادی که تکامل یافته و در نتیجه به هدف خود که همان تولید انسان و نقشهی ژنتیکی او بوده رسیده است، راه حلی ارائه دهد.
نتیجه: هیچ فرضیهی علمی و معتبری که بتواند داستان پیدایش حیات روی زمین را به شکلی منطقی و قابل قبول و بدون فرض گرفتن اموری که تحقق آنها از نظر علم بسیار دشوار است، توضیح دهد، وجود ندارد. در نتیجه فرصت منطقی و قابل قبولی ـ لا اقل تا به امروز ـ دست میدهد که دخالت خدا و بُعد متافیزیکی (غیبی) را به عنوان یک فرضیه بپذیریم تا به موازات نظریههایی که تحقق آنها بسیار دشوار ـ یا تقریباً ناممکن ـ است، چگونگی وقوع حیات را توضیح دهد.
حتی اگر ما به فرضی که طرف مقابل (مُلحِد) میکوشد آن را صحیح نشان دهد، به دیدهی مثبت بنگریم؛ یعنی این فرض که همانندسازهای شیمیایی معدنی اولیه که از جنس کریستال یا خاک رس بودهاند، پروتئین را به وجود آوردهاند یا اینکه زمین ظرف سوپی حاوی اسیدهای آمینهی چپگرد بوده و تعداد آزمونها نیز برای وقوع این احتمال کافی بوده است در حالی که هیچ تفسیر علمی، منطقی و قابل قبولی برای آماده بودن این ماده وجود ندارد و تازه پس از همهی اینها ما به پروتئین مورد نظرمان که فقط از اسیدهای آمینهی چپگرد تولید شده، دست یافتهایم، و اگر چنین چیزی روی دهد، بر واقعیتی که دکتر داوکینز و دیگر ملحدان مشابه وی میکوشند نادیده بگیرند، صحّه میگذارد؛ اینکه نقشهی ژنتیکی، مرکب، پیچیده، قانونمند و معنادار است و در نتیجه به هدفی میرسد ـ که بعداً این موضوع را تشریح خواهیم کرد ـ و این خود دلیلی است بر وجود قانونگذار و هدایتکننده. حال اگر آنها نپذیرند که این قانونگذار یا کسی از طرف او، آن را قانونمند ساخته است، و اینکه این قانون همان دلیل متافیزیکی و غیبی ظهور او بر روی زمین بوده است، و همچنین اصرار داشته باشند که این پدیده فقط از طریق وسایل و ابزار طبیعی پدیدار شده است و لاغیر، چگونه میتوانند غفلت کنند و نادیده بگیرند که رسیدن آن به هدف، قانونمند بودن و معنادار بودنش ـ که باعث عملیاتی شدنش شده است ـ دلالت دارد بر وجود شخصی هدفگذار که آن را قانونمند کرده و به وسیلهی آن سخن گفته است؟!!!
آیا روا است پس از ساخته شدن موفقیتآمیز یک ساختمان یا پل، از قانونمندی آن و اینکه آن قانون بر اساس قواعد مهندسی نوشته شده است، سخن به میان آوریم و نویسندهی آن را فرد مطلع و دانایی به شمار آوریم؛ ولی هنگامی که با نقشهی ژنها مواجه شویم که در عمل پیاده شده است، همان سخن را بر زبان نرانیم؟ آیا زبان گفتاری ما دلیلی است بر اینکه ما معانی و مفاهیم را درک میکنیم و منظورمان همان است که بیان نمودهایم، ولی زبان ژنها حکایت از آن ندارد که واضع آن یا کسی که به این زبان سخن میگوید، میداند چه میگوید و به دنبال دستیابی به معنا یا هدفی مشخص است؟!
به نظر من هر فرد عاقلی تأیید میکند که اگر زبان ما نشان میدهد که ما گوینده هستیم و میخواهیم به معنایی برسیم، زبان ژنها نیز دلیلی است بر اینکه ورای آن گویندهای هدفدار وجود دارد. به ویژه اینکه وی به اهداف روشن و واضحی که اکنون کاملاً برای ما شناخته شده، رسیده است؛ مانند هوشمندی یا سازوکار بقای موجود برتر.
دوم: نظریهی ارتقا و تکامل
چارلز داروین در ۲۴/۱۱/۱۸۵۹ م کتاب مشهور خود به نام «خاستگاه گونهها، به کمک انتخاب طبیعی یا بقای نژادهای اصلح در تنازع بقا» (۱) را منتشر کرد و در آن، این نظریه را مطرح نمود که جانداران زمینی (گیاهان و حیوانات) تکامل پیدا کرده و همگی به صورت دفعی و به یک باره ظاهر نشدهاند.
هرچند داروین در آن زمان سنگوارههای کافی برای تأیید و اثبات نظریهاش در اختیار نداشت ولی با بررسی مواردی همچون دو رگه سازی (اصلاح نژاد) و اهلی نمودن حیوانات و نیز برخی دلایل حاصل شده از سفر معروفش به دور دنیا با کشتی بیگل، شواهدی بر آن ارائه نموده بود. برخی دلایل و نشانهها از بررسیهای صورت گرفته توسط زیستشناسان و پژوهشهای آنها به دست آمده بود، اما قسمت اعظم دلایل داروین، مبتنی بر کالبدشناسی تطبیقی و کاوش در زنجیرهی موجودات زندهی فعلی بود. پس از داروین، از طریق پژوهشهای علمی در مطالعهی سنگوارهها، کالبدشناسی تطبیقی و ژنتیک به ویژه با کمک توسعهی فناوری، دلایل علمی فراوانی بر تأیید تکامل گردآوری گردید.
خلاصهی آنچه توسط داروین و زیستشناسان پس از او در موضوع تکامل ارائه گردیده، چنین است: دگرگونی و تمایز بین افراد (که میتواند به عنوان مثال از دگرگونی در نقشه ژنتیکی آنها ناشی شده باشد) به همراه فرآیند انتخاب طبیعی محیط پیرامون آنها، در کنار وراثت، منجر به تکامل و تطابقی میشود که با همان محیط طبیعی آنها تناسب دارد. برای اثبات این موضوع، نیازی به سنگوارهها نیست، چرا که اگر خواننده معنای دگرگونی نقشههای ژنتیکی، حفظ یا انتخاب نژادهای برتر را بشناسد، خواهد فهمید که تکامل، پدیدهای است قطعی و حتمی.
مسأله بسیار ساده است: هرگاه ما دگرگونی به همراه اختیار یا انتخاب، و وراثت داشته باشیم، قطعاً تکامل به دست میآید. دگرگونی وجود دارد و در جاری بودن آن بین افراد یک نوع، کوچکترین شکی نیست. همین طور اختیار و انتخاب کردن نیز وجود دارد؛ چرا که همراه و ملازم طبیعت، مقتضیات آن و متغیرهایی است که همواره به وقوع میپیوندند؛ مانند پایین رفتن سطح آبها، خشکسالی، کاهش و افزایش دمای هوا، ورود درنده یا شکار جدید. به علاوه هرگاه تولد و ازدیاد نسل وجود داشته باشد، قطعاً وراثت نیز پا به پای آن وجود خواهد داشت. بنابراین تکامل، موضوعی است حتمی که در گذشته، حال و آینده وجود داشته، دارد و خواهد داشت؛ زیرا تمام مقدمات آن فراهم است و قبلاً نیز این مقدمات فراهم بوده است. بنابراین، موضوع بر سر پاسخ آری یا خیر نیست؛ زیرا وجود تکامل واقعیتی کاملاً بدیهی است؛ به همان روشنی چرخیدن زمین!
علاوه بر آنچه گذشت، دلایل فراوانی از علم کالبدشناسی تطبیقی، سنگوارهها و علم ژنتیک وجود دارد که همگی موضوع تکامل را تأیید میکنند و بر آن صحه میگذارند. تکامل موضوع روشنی است و حتی در زنجیرهی جانداران امروزی که در دسترس ما قرار دارند، نیز به وضوح دیده میشود.
پس هنگامی تکامل به دست میآید که دگرگونی و وراثت ـ که نتیجهی ازدیاد نسل است ـ و برگزیدن جاندار سازگارتر با محیط طبیعی توسط طبیعت صورت پذیرد. مثال: اگر تکامل اندام مرکبی مثل چشم، گوش و بینی را در نظر بگیریم، گامهای نخستین در تکامل عبارت خواهد بود از تکامل سلول حسّی در یک حیوان اولیهی چندسلولی. سپس این سلولها در نسلهای بعدی زیاد میشوند، چرا که در آنها نوعی جهش ژنتیکی که این ازدیاد را رقم زده، رخ داده است. اگر این سلولهای حسی برای حیوان، مزیت و قابلیتی بیش از هزینه و انرژی که به او تحمیل میکند، در بر داشته باشند ـ مثلاً او را در رهایی از دشمن یا به دست آوردن غذا کمک نمایند ـ حیواناتی که از این مزیت بهرهمند شوند، توانایی بیشتری برای زنده ماندن خواهند داشت و طبیعت نیز همانها را برمیگزیند. به این ترتیب این سلولهای حسّی، برگزیده میشود و هر چه مزیت مرحلهی تکاملی نسبت به هزینهای که به حیوان تحمیل میکند بیشتر باشد، بهتر و بیشتر باقی می ماند. با تکثیر سلولهای عصبی تخصصی که به دلیل طی شدن مراحل تکامل صورت میپذیرد، در نتیجهی دگرگونی و انتخاب طبیعی، مجموعهای از سلولهای حساس به نور، و نیز سلولهای حساس به مواد شیمیایی یا بوها پدید میآیند. این مراحل همچنان رو به جلو ادامه مییابد. هنگامی که گروهی از سلولها در حیوان، نور را حس کنند و تمایز و دگرگونی وجود داشته باشد، موارد برتر و کاملتر انتخاب میگردد، و تکامل به سمت بهترین وضعیت پیش رفته، شکل مقعر ترجیح داده میشود؛ چرا که مقعر بودن باعث میشود نور بهتر احساس و درک شود. همچنین عدسی که نور را متمرکز میسازد و تصویر واضحی ایجاد مینماید، برگزیده میشود و.... سایر موارد.
به هنگام فراهم بودن این جهشهای مطلوب، حیوان دستگاهی را برمیگزیند که کار سلولهای عصبی را که وظایف مختلفی دارند گرد آورده و آنها را به صورت یک مجموعه - و نه به شکل منفرد - سازماندهی میکند؛ چرا که توانایی جاندار را برای بقا افزایش میدهد؛ البته این اولویتبندی آگاهانه نیست، بلکه بر اساس قانون انتخاب که پیشتر توضیح دادم صورت میگیرد. بنابراین هنگامی که جهش یا ارتباط موجود به وسیلهی آن فراهم، و موجب نظم بخشیدن به کارهایش شود، حفظ آن صورت خواهد پذیرفت. به این ترتیب دستگاه عصبی اولیه شکل گرفته است و میتوانیم بگوییم که این دستگاه، پایه و اساس مغز به شمار میرود. به علاوه این سلولهای عصبی تکامل مییابند و به چشم و گوش و غیره تبدیل میشوند. به طور معمول، این موضوع در حیوانات مقرون به صرفه میباشد. مثلاً اگر ویژگی و قابلیتی که پس از جهش ژنتیکی به وجود میآید، در به دست آوردن غذا به سود حیوان باشد، به گونهای که ۲ واحد به او انرژی بدهد ولی فعالسازی این ویژگی، ۱ واحد از حیوان انرژی بگیرد، در مجموع این ویژگی سودمند به شمار میآید و معمولاً حیوان آن ویژگی را حفظ میکند و نگاه میدارد. اما اگر این قابلیت بیش از آنچه به حیوان انرژی میدهد، از او انرژی بگیرد، یعنی طبق مثال قبلی فعالسازی آن به ۳ واحد انرژی نیاز داشته باشد، زیانبار به شمار رفته و حیوان خود را از آن رها میسازد. رها شدن در اینجا به این معنا نیست که فقط یک حیوان خود را از آن رها میکند بلکه آن گونهی حیوانی خود را از آن کنار خواهند کشید. به عبارت دیگر حیوانات دارای این ویژگی -که بیش از آنکه سود برساند، زیان به بار میآورد - هلاک خواهند شد؛ چرا که این حیوانات توانایی حفظ بقایشان یا رقابت با همتایانشان را ندارند.
در مورد مسیری که تکامل در پیش میگیرد نیز اختلافاتی وجود دارد. در خصوص حرکت و پیشرفت تکامل فرضیههایی چند مطرح میشود که در سرعت تکامل با هم اختلاف دارند؛ آیا تکامل همواره با سرعتی بسیار کند ولی پیوسته حرکت میکرده است؟ یا اینکه سرعت آن متغیر بوده و یا حرکتی شتابان داشته است؟ نظریهی جهش شدید ژنتیکی که تقریباً نظریهای طرد شده است، میگوید هر عضو مرکب به طور مستقیم و به یک باره از طریق یک جهش ژنتیکی به وجود آمده است.
دلایل تکامل
مجموعهی دگرگونی، انتخاب طبیعی و وراثت قطعاً به تکامل میانجامد
برای ساده کردن موضوع چند مثال میآورم:
مثال: نیاکان انسان اروپایی افرادی بودند که پوست تیرهای (سیاه) داشتهاند. با این حال میبینیم که امروزه پوست اروپاییها سفید و حتی با درجات مختلفی از سفیدی میباشد. مثلاً سفیدی پوست مردم جنوب اروپا کمتر از شمال آن است. دلیل این موضوع آن است که طبیعت، نژادهای برتر را انتخاب میکند. اما انتخاب شدن پوست سفید توسط طبیعت میتواند علت سادهای داشته باشد؛ اینکه نور خورشید باید از پوست عبور کند تا ویتامین D ساخته شود. پوست تیره مانع عبور کردن نور خورشید میشود یا شدت نور را کاهش میدهد. در اروپا که نور خورشید کمتر است، کسانی که پوست تیره دارند به شدت در معرض خطر کمبود ویتامین D قرار میگیرند و این مسأله، تهدیدی برای زندگی و تولید مثل آنها به شمار میرود. به این ترتیب بقای اصلح، شکل میگیرد. از آنجا که دگرگونی در رنگ پوست قطعاً وجود دارد، پوست روشن برگزیده میشود چرا که دارندهی آن قادر است در محیطی که نور خورشید در آن کم است باقی بماند و زندگی کند. به این ترتیب فرآیند غربالگری که فرآیندی حتمی است، نسلی پس از نسل دیگر روی میدهد تا رنگ پوست به آنچه که با محیط تناسب دارد، برسد. این موضوع در مورد اندازهی بینی، قد و دیگر صفات نیز صادق است.
قطعاً قرار گرفتن در محیط جدید، سازگاری و خو گرفتن با آن محیط را باعث میشود. از ۵۰ تا ۱۰۰ هزار سال گذشته که مهاجرتها و پراکنده شدنها از آفریقا صورت گرفته، فرصت مناسبی برای سازگاریهای روحی، فرهنگی و زیستی به وجود آمده است. ما میتوانیم آثار سازگاری زیستی را در رنگ پوست، اندازهی بینی، چشمها، سر و بدن مشاهده کنیم. میتوانیم بگوییم ترکیب هندسی بدن همهی قومیتها در اثر وراثت، تحت تأثیر محیط سکونت خود، طراحی شده است. پوست سیاه از کسانی که نزدیک به خط استوا زندگی میکنند، محافظت به عمل میآورد و آنها را از سوختن توسط پرتو فرابنفش که میتواند به سرطانهای پوستی کشنده منجر شود، حفظ میکند. تمام خوراک کشاورزان اروپایی از غلات تقریباً فاقد ویتامین D آماده، تشکیل میشده و در بخش اعظم یا تمام غذای آنها از شیر و فرآوردههای لبنی استفاده نمیشده است. این غذا آنها را در معرض بیماری راشیتیسم قرار میداده است (این نوع ویتامین باید به شیر ما نیز افزوده شود) ولی آنها با وجود ماندن در عرضهای جغرافیایی بالاتر که از خاورمیانه به آنجا مهاجرت کرده بودند، توانستند بقای خود را تضمین کنند؛ زیرا بدن میتواند این ویتامین مهم و اساسی را از مولکولهای موجود در غلات و با کمک نور خورشید تولید کند. به همین دلیل اکثر اروپاییها سفیدپوست هستند، چرا که پوستِ با این رنگ میتواند نور فرابنفش خورشید را از خود عبور دهد و مولکولهای پیشساز به ویتامین D تبدیل شوند. بنابراین بیدلیل نیست که هر چه به سمت شمال اروپا برویم، میبینیم رنگ پوست افراد سفیدتر میشود.
اندازهی بدن انسان با گرما و رطوبت محیط سازگاری پیدا میکند. در آب و هوای گرم و مرطوب - که نمونهی بارز آن جنگلهای استوایی است - بهتر است انسان کوتاهقد باشد، زیرا در این صورت، مساحت سطح خارجی پوست که عرق از آن ترشح میشود، به نسبت اندازهی بدن بیشتر خواهد بود. به علاوه، بدن کوچک، انرژی کمتری استفاده میکند و حرارت کمتری نیز تولید مینماید. موی مُجعّد باعث میشود عرق، زمان بیشتری روی پوست سر باقی بماند تا باعث خنک شدن بیشتر گردد. با این تغییرات، خطر بالا رفتن دمای بدن در مناطق استوایی کمتر میشود. قبایلی که در جنگلهای استوایی زندگی میکنند، معمولاً دارای قد کوتاه هستند. کوتولههای آفریقایی مثالی افراطی برای این حالت میباشند. (۱)
مثال: در جریان انقلاب صنعتی، رنگ پروانهها از سفید به سیاه تغییر یافت، چرا که پروانهها از رنگ سفید خود برای استتار بر پوستهی سفید رنگ درختان سود میجستند و از دید پرندگان مخفی میشدند ولی پس از وقوع انقلاب صنعتی در اروپا، در برخی مناطق صنعتی، آلودگی ناشی از سوخت ذغال سنگ، باعث سیاه شدن پوست درختان شد و پروانههای سفید رنگ در معرض دید پرندگان قرار گرفتند. گروهی از پروانهها از جهشی که رنگ آنها را تیره میساختند برخوردار شده بودند و این دسته توانستند به خوبی مخفی شوند و باقی بمانند. به این ترتیب رنگ پروانهها در دورانی نه چندان طولانی تغییر یافت؛ چرا که دورهی زندگی پروانهها کوتاه است و تغییر رنگ به زمانهای طولانی - مثلاً میلیونها سال - نیاز ندارد؛ بلکه یک دورهی نسبتاً کوتاه برای پدید آمدن صدها و هزاران نسل از آنها و نیز پدید آمدن تکامل زیستی در آنها کفایت میکند.
مثال: طول گردن اجداد زرافهها مختلف و گردن برخی درازتر از دیگری بوده است. اگر فرض کنیم که این زرافههای اولیه در محیطی زندگی میکردند که زرافههای گردندرازتر بیش از زرافههایی با گردن کوتاهتر میتوانستند غذا به دست آورند؛ طبیعت، زرافههایی را که برای زندگی در آن محیط سازگاری بیشتری داشتند انتخاب میکرد و به همین دلیل زرافههای گردنکوتاه از گرسنگی میمردند یا به علت کمبود غذا نمیتوانستند جفتگیری و تولید مثل نمایند و یا قادر به تغذیهی فرزندان خود نبودند. به این ترتیب در این محیط تعداد زرافههای گردنکوتاه رو به کاستی میگذارد و چه بسا به طور کلی منقرض شوند، در حالی که زرافههای گردندراز زنده میمانند و به خوبی زاد و ولد میکنند. در نتیجه تعداد زرافههایی که از ویژگی درازی گردن برخوردارند افزایش مییابد و آنها این ویژگیهای ژنتیکی را برای فرزندان خود به ارث میگذارند. نقشهی ژنتیکی زرافهها، ویژگی کوتاهی گردن را نسل به نسل کنار میگذارد.
این امور بدیهی به نظر میرسند و امروزه استدلال به آنها با استفاده از ژنها، همانند استدلال به چرخش زمین به دور خورشید طبق تصاویر گرفته شده، واضح است. با این حال، بسیاری از مردم فقط به این دلیل که اعتقاد دارند این مطالب با متون دینی در تعارض است، آنها را انکار میکنند!
مثالی دیگر: حیوانات درنده؛ به عنوان مثال گرگها همانند دیگر موجودات زنده در همه چیز تفاوتهایی دارند. اگر گرگها در محیطی قرار بگیرند که شکار از سرعت بالایی برخوردار باشد، گرگهای پا کوتاه و کُند از گرسنگی میمیرند و در نتیجه صفات خود را به نسل بعدی منتقل نمیکنند. با گذشت زمان، در اثر انتخاب طبیعی در آن محیط گرگهایی با پاهای بلند و سرعت زیاد شکل خواهند گرفت. در محیط برفی، فقط گرگهای سفید باقی خواهند ماند زیرا گرگهای تیره در معرض دید طعمه قرار میگیرند و در نتیجه نمیتوانند غذای خود را صید کنند و از گرسنگی میمیرند. به همین دلیل رفته رفته رنگ موی گرگ، سفید میشود. چه بسا این وضعیت برای طعمه نیز پدید آید، مثلاً رنگ سفید موی خرگوش، حیوان را در استتار کمک میکند. شاید اگر رنگ سفید خرسهای قطبی نبود، این حیوانات در به دست آوردن غذا ناتوان میماندند، زیرا این رنگ، حیوان را در مخفی شدن، بسیار کمک میکند و هنگامی شکار، او را میبیند که دیگر بسیار دیر شده است. حیوان این رنگ سفید را یک شبه به دست نیاورده است بلکه قطعاً فرآیند تکاملی مشابه تکامل پروانههای انقلاب صنعتی رخ داده است. هر دو این فرآیندها پس از بروز جهشهای ژنتیکی که گزینهی مناسب برای زنده ماندن، و زیاد شدن یک ویژگی و تثبیت آن نسبت به سایر ویژگیها را در اختیار قرار میدهد، حاصل شده است. البته بنا به گفتهی دکتر ایان استرلینگ (۱)، زمان مورد نیاز برای به وجود آمدن خرس قطبی از خرس قهوهای تقریباً ۱۵۰ هزار سال میباشد؛ که بسیار طولانیتر از زمان مورد نیاز در تکامل پروانههای انقلاب صنعتی است؛ و همان طور که پیشتر اشاره کردم، دلیل آن به درازی و کوتاهی دورهی زندگی حیوان بازمیگردد.
یک مثال دیگر: امروزه همهی ما میگوییم با اینکه از لحاظ معماری، فنآوری و پزشکی به پیشرفتهای زیادی دست یافتهایم، ولی مشکلات بهداشتی و سلامتی ما بیشتر شده و بیماریها فراوانتر و پیچیدهتر شدهاند. همهی ما - و چه بسا برخی پزشکان نیز - یک صدا میپرسیم: علت چیست؟! در حالی که یکی از دلایل این موضوع، واضح و بسیار ساده است: ما با پیشرفت خود، یکی از طرفین معادلهی تکامل در خصوص نوع انسانی (از نظر جسمانی) را به هم زده و لغو نمودهایم و آن، همان انتخاب طبیعی است.
بیشتر توضیح میدهم: یک بیماری ارثی مانند دیابت را در نظر میگیریم. رعایت کردن مراقبتهای بهداشتی (پزشک + آزمایشگاه + کارشناسان + داروساز + دارو...) باعث میشود زندگی بیمار مبتلا به دیابت طولانیتر شود؛ تا جایی که وی میتواند به حد بلوغ رسیده، تولید مثل کند و ژنهای خود را به فرزندانش منتقل نماید. این موضوع باعث میشود تعداد افرادی که دارای این ژنها هستند، بین ما افزایش یابد. به این ترتیب ما با پیشرفت خود، انتخاب طبیعی را لغو کردهایم. اگر ما مراقبتهای بهداشتی و درمانی را در این معادله دخالت نمیدادیم، انتخاب طبیعی روی میداد و در نتیجه بسیاری از افراد مبتلا به دیابت پیش از آنکه بالغ شوند و بتوانند تولید مثل کنند، میمردند و به این ترتیب آرام آرام تعداد افراد حامل این نوع ژنها، رو به کاستی میگذاشت.
همچنین از آنجا که ما امروزه در خانههایی عموماً مستحکم زندگی میکنیم، بسیاری از افراد نمیتوانند مشکلات زندگی در محیط طبیعی از قبیل مقاومت در برابر میکروبها یا نیش حشرات را تحمل کنند.
تحقیقاتی دربارهی قتل عام بیولوژیکی که قبلاً برای ساکنان بومی قارههای جدید روی داده، صورت گرفته است. این کُشتار به دلیل وجود میکروبهای نهفته در حیوانات خانگی که مهاجران جدید آنها را با خود به قارههای مزبور آوردهاند، روی داده است. در حالی که اروپاییها برای زندگی با آن میکروبها سازگاری یافته و در برابر آنها مقاوم بودند، ساکنان بومی قارههای جدید نتوانستند در مقابل این میکروبها مقاومتی از خود نشان دهند که باعث تغییر و بازسازی ساختار بدن آنها بر اساس نظام تکامل گردید.
علم کالبدشناسی تطبیقی
کالبدشناسی تطبیقی، تکامل را تأیید میکند و بر آن صحه میگذارد. در این خصوص مثالهای فراوانی وجود دارد ولی من به موضوع عصب حنجره که در ماهیها، دو زیستان، آهو، انسان و زرافه وجود دارد بسنده میکنم. در ماهی این عصب از مغز حرکت کرده، به دور قلب میپیچد و وارد آبشش میشود.
حال اگر جسم هر حیوان به صورت جداگانه و مجزا طراحی شده باشد و همچنین اگر دیگر حیوانات از ماهی تکامل نیافته باشند، عصب آنها باید به طور مستقیم از نزدیکی مغز به انتهای بالای حنجره -که مسافتی کوتاه است - رفته باشد، ولی آنچه در طبیعت مشاهده میشود آن است که این عصب در سایر حیوانات همان شیوهای را در پیش گرفته است که در ماهیها دیده میشود. این به آن معنا است که این حیوانات از ماهی تکامل یافتهاند. دراز شدن گردن و فاصلهی زیاد آن از قلب باعث شده که به ناچار عصب مزبور تا اعماق بدن حیوان به پیش رود تا به دور سرخرگی که از قلب بیرون میآید بپیچد؛ همان طور که در ماهی چنین است. این عصب حتی در زرافه نیز مسافتی بسیار طولانی را طی میکند، بدون آنکه در عمل ـ آن گونه که زیستشناسان و متخصصان کالبدشناسی تطبیقی میگویند ـ هیچ فایدهای در بر داشته باشد. دلیل پیمودن این مسافت طولانی آن است که عصب به دور سرخرگی که از قلب خارج میشود میپیچد سپس تقریباً همانند این مسافت را درمینوردد تا به بالای گردن رفته، از بالا به حنجره وارد شود. بنابراین، این عصب در ماهی پیچ خورده است، به دلیل تکامل، همین پیچ خوردگی را در دیگر حیوانات نیز دنبال کرده است. به عبارت دیگر این پیچخوردگی در واقع یک میراث تاریخی میباشد.
بنابراین از آنجا که اصولاً این عصب برای هر حیوان به صورت جداگانه طراحی و ساخته نشده است، این چرخش و گردش غیرضروری یعنی پیمودن مسافت از مغز تا ابتدای قفسهی سینه، سپس پیچیدن و برگشت به سمت قسمت بالایی حنجره، وجود تکامل و ارتقا را ثابت میکند. در هر مرحله از تکامل، کشیده شدن بسیار اندک عصب، بسیار آسانتر از ورود مستقیم آن است؛ در حالی که اگر جسم هر حیوان به طور جداگانهای طراحی و خلق شده بود، میبایست عصب به طور مستقیم وارد حنجره میشد و دلیلی برای زیادهروی در انتخاب این مسیر طولانی - مثلاً در زرافه - وجود نمیداشت.
عدهای مطالب پیشگفته را به عنوان دستآویزی برای انکار طراحی هوشمند در نظر میگیرند، چرا که از دید آنها این نقص در طراحی که در جریان فرآیند تکامل نمودار گشته است، ثابت میکند که این طراحی، هوشمند نیست و به عنوان مثال برای تمام حیوانات ایدهآل نمیباشد. طراحی اولیه باعث کشیدگی عصب حنجره در بسیاری از حیوانات و به ویژه در حیوانات گردندرازی از قبیل زرافه شده است، بدون اینکه مزیت و ثمری به همراه داشته باشد. این موضوع از باطل بودن طراحی هوشمند در تکامل حکایت دارد!
آنچه بیان شد، خلاصهای از شیوههای استدلال از طریق کالبدشناسی تطبیقی برای اثبات تکامل و همچنین اشکالی که ملحدان به طراحی هوشمند میگیرند، بود. من کوشیدهام تا حد ممکن مطلب را به زبانی ساده بیان کنم و تصاویر نیز در این سادهسازی کمککار خواهند بود.
به خواست خدا در آینده این اشکال را حلاجی نموده و خواهم گفت انتقاداتی که در جریان تکامل در اندامها دیده میشود، نمیتواند اشکال قابل قبولی بر قانونمداری و هدفدار بودن این نظریه محسوب گردد. نقشهی ژنتیکی اولیه، هدفمند و ساختیافته است و بر وجود طراح و سازندهای که آن را برای دستیابی به نتیجهای مشخص طرحریزی کرده، دلالت دارد. آری، اِشکال عصب حنجره -که به آن اشاره شد – برای کسانی که مدعی آفرینش یکباره هستند و تکامل را انکار میکنند الزامآور است؛ زیرا در طراحی و اجرای یک مرحلهای نباید چنین نقصی که در کشیدگی عصب حنجره میبینیم وجود داشته باشد. حتی اگر ما معتقد باشیم که کشیدگی عصب حنجره به هر حال مزیتی در پِی دارد، این اعتقاد نمیتواند دلایل مبنی بر میراث تکاملی و باستانی بودن آن را نفی کند. و این چنین آفرینش دفعی را رد میکند.
من عصب حنجره را مثال زدم؛ زیرا نه فقط برای اثبات نظریهی تکامل بلکه به عنوان شاهدی بر نقض قانونمندی و هدفدار بودن تکامل مطرح میشود. در بخشهای بعدی با اشاره به نادرست بودن این استدلال، بیان خواهد شد که ایدهآل نبودن نتایج تکامل به معنای قانونمند نبودن آن نیست، بلکه حداکثر دلالتی که دارد این است که آفرینش به یک باره صورت نگرفته بلکه در آن، مراحل و تکاملی وجود داشته است.
شکل ۱: این تصویر کشیدگی عصب حنجره در زرافه را در جریان مسیر تکامل توضیح میدهد؛ چرا که این عصب به دور رگهای خونی قلب میپیچد؛ سپس به حنجره در بخش پایینی سر بازمیگردد. (۱)
شکل ۲: این تصویر کشیدگی عصب حنجره (رنگ سیاه) در زرافه را در جریان مسیر تکامل توضیح میدهد؛ چرا که این عصب به دور رگهای خونی میپیچد؛ سپس به حنجره در بخش پایینی سر بازمیگردد. (۱)
سنگوارهها
سنگوارهها موضوع گسترده و عمیقی است، که قدمت آن حداقل به صدها میلیون سال پیش بازمیگردد. در سنگوارهها دلایلی بر تأیید نظریهی تکامل به طور عام و تکامل جسم انسان به طور خاص نهفته است. بنا بر علم زمینشناسی تاریخی، قدمت زمین به صورت ثبت شده و مورد تأیید علم، به ۴۶۰۰ میلیون سال پیش میرسد. حداقل اینکه این عمر با دقت ثبت شده و با توجه به صدهامیلیون سال اخیر که حیات بر روی زمین تشکیل شده است دارای جزئیات قابل قبولی میباشد، چرا که حفظ سنگوارههای آلی در این دوره امکانپذیر شده است. این اسناد علمیِ زمینشناسیِ تاریخی، به طور روشن، بر تکامل حیات و موجودات زندهی روی زمین تأکید میکند.
به طور کلی تاریخ زمینشناسی و سنگوارهها، یکی از روشهای اثبات نظریهی تکامل به شمار میرود. با این حال برخی منتقدان نظریهی تکامل چنین میپندارند که اینها، تنها دلیل قاطع بر تأیید این نظریه است - که این خود ناشی از جهل ایشان میباشد - در حالی که اینها، تنها قسمتی از سلسله استدلالهایی است که بر صحت تکامل ارائه میگردد؛ و حتی چه بسا اگر آن را با مباحث ژنتیک و کالبدشناسی تطبیقی مقایسه کنیم، دیگر قویترین برهان و استدلال تلقی نخواهد شد. علاوه بر این، سنگوارهها چیزهایی نیستند که کارشناسان زمینشناسی تاریخی، کالبدشناسی و انسانشناسی تنها با نگریستن به آنها، نتایجی را به دست آورند به طوری که افراد جاهل آنها را به چالش بکشانند؛ بلکه امروزه میتوان با انجام بررسی و آزمایشهای دقیق، عمر زمین را با دقت بالا به دست آورد، و با انجام بررسیهای ژنتیکی بر روی سنگوارههایی که قدمت آنها به دهها هزار سال پیش برمیگردد، میتوان عمر دقیق آنها را تعیین نمود.
تکامل در زنجیرهی جانداران موجود آشکار است؛ چه در سطح اندامهای بدن و چه در سطح غرایز
اول: در سطح اجزا و ترکیبات اندامها؛ میبینیم که ماهیهای آبششدار از هوای محلول در آب تنفس میکنند؛ همچنین ماهیهای ششدار مانند ماهی Lepidosiren paradoxa میتوانند از هوا تنفس کنند. این یکی از اولین مراحلی به شمار میرود که ماهیها برای زندگی در خشکی طی کردهاند. برخی ماهیهای ششدار در آبهای کم عمق زندگی میکنند و برخی از این ماهیها تابستان را در سوراخهای گِلی به سر میبرند و خود را با پوششی از ترشح مخاطی میپوشانند، تا از بدنشان محافظت کنند. همهی اینها گامهایی به سمت تکامل برای زندگی در خشکی است که توانایی تنفس هوای موجود در جَو در این رَوَند به جاندار کمک کرده است.
ماهیهای ششدار -که همچون دیگر ماهیها از طریق آبشش تنفس میکنند- دارای کیسههای هوایی هستند که معمولاً برای شناور شدن ماهی به کار میرود و برای تنفس در هوای جَو تطابق یافته است. این خود گامی آشکار برای تکامل دو کیسهی هوایی و تبدیل شدن آنها به دو شش واقعی در آینده به شمار میرود؛ همان طور که مهرهداران به وسیلهی دو شش خود از هوا تنفس میکنند.
گروه دیگری از ماهیان به نام «گورامی بالارونده» (۱) وجود دارد که میتواند از گل و لای بالا برود، بر روی گِل و لای بخزد، مدتهای مدیدی در خارج از آب و روی گِل به سر بَرَد و سپس به آب بازگردد. اینها واقعاً ماهی هستند و حتی از پوشش آبششهای خود برای خزیدن استفاده میکنند؛ زیرا بالههای آنها برای راه رفتن، به طور کامل تطابق نیافته است.
حیوان دیگری نیز به نام «گِلخورَک» (۲) وجود دارد که یک ماهی دوزیست است و با استفاده از بالههای تکاملیافتهی خود بر روی گل و لای راه میرود. این ماهی از طریق پوست و آبششهای تکامل یافتهاش هوای موجود در جوّ را تنفس میکند. این حیوان یا ماهی هم زیر آب و هم روی گل و لای نزدیک آب زندگی میکند، در آب تخمریزی میکند و نوزادانش در آب از تخم بیرون میآیند. این به روشنی نشان دهندهی حرکت ماهی به سوی زندگی در خشکی و نیز تکامل آن از شنا در آب به راه رفتن در خشکی است.
بنابراین ما اکنون در زنجیرهی جانداران موجود بر روی زمین ماهیانی داریم که برای تنفس از هوای موجود در جو تکامل یافتهاند؛ همچنین ماهیهایی که علاوه بر قابلیت تنفس در هوای موجود در جو، برای مقاومت در برابر کمبود و پسرفت آب تکامل یافتهاند؛ و نیز ماهیانی که میتوانند از هوای موجود در جو تنفس کنند، در مقابل کمبود آب مقاومت نمایند و علاوه بر اینها بر روی گل و لای بخزند؛ و ماهیان دیگری که بالههای آنها برای راه رفتن روی گل و لای تکامل یافته است.
تکامل و دگرگونی اندام یا بخشی از حیوان، موضوعی است که به لحاظ علمی ثابت شده است؛ پس با وجود زنجیره شواهد و مراحل تغییر و تحولی که امروزه در دسترس ما قرار دارد، نمیتوان از نبود تکامل دَم زد. اما پاسخ اینکه تکامل مزبور چگونه به وجود آمده، بسیار ساده است: شاید دلیل آن، آبهای پر از گل و لایی باشد که محل زندگی ماهیها بوده است. ماهیانی که در این نوع آبها زندگی میکنند با گذشت زمان توسط محیط غربال میشوند، به گونهای که فقط ماهیان خاصی میتوانند از این غربال رد شوند؛ آنهایی که برخی رگهای خونی در تماس با هوا دارند که همچون کیسهی هوایی، نقش شش را بازی کند و بتواند به طور مستقیم از هوا اکسیژن بگیرد. این محیط همچنان به غربال کردن ماهیان میپردازد، تا فقط آن دسته از ماهیهایی که میتوانند با خزیدن بر روی گِل و لای، از برکهی پر از گِلی که زندگی در آن ناممکن شده است، به برکههای بهتر نقل مکان کنند، زندگی و تولید مثل خود را استمرار بخشند. فرآیند غربالگری همچنان ادامه مییابد تا نقشهی ژنتیکی متناسب با این محیط طبیعی تثبیت گردد. به عبارت دیگر، ماهیانی که دارای ویژگیهای مناسب برای این محیط هستند باقی بمانند و تولید مثل کنند و بتوانند با گُذرِ زمان، خصوصیات خود را برای رسیدن به بهترین شرایط، بهبود بخشند؛ و اینچنین سِیر تکاملی به وقوع میپیوندد.
در جانوران اولیه میتوان شواهد بسیاری ارائه داد که یک اندام بدن وظایف جداگانهای را به طور کامل در آنِ واحد انجام میدهد. مثلاً در کرمینهی (لارو) سنجاقک و بچهی ماهی کوبیتیس لولهی گوارش غیر از هضم و دفع، عهدهدار تنفس هم میباشد. هیدر میتواند (مانند لباس،) پشت و رو شود، و سپس سطح خارجی آن کار هضم غذا و معدهاش عمل تنفس را عهدهدار گردد. در این قبیل موارد، انتخاب طبیعی اقدام به تخصصی کردن تمام یا بخشی از یک عضو بدن که پیشتر دو وظیفه را بر عهده داشت به انجام فقط یک وظیفه، مینماید؛ اگر از این تخصصی شدن سود و بهرهای حاصل گردد. این فرآیند از طریق گامهای بسیار کوچک و نامحسوس که در نهایت به تغییرات اساسی در طبیعت جاندار منجر میشود، صورت میپذیرد... ماهیانی دیده میشود که هوای محلول در آب را توسط آبششها میگیرند و در عین حال از هوای آزاد توسط کیسهی شنای خود نیز تنفس میکنند. کیسهی مزبور عروق بسیاری دارد، به قسمتهای متعددی تقسیم میشود و از یک مجرای ورود هوا نیز برخوردار است. ... کیسهی شنای ماهیان از این حِیث مثال بسیار مناسبی است، که به روشنی واقعیت مهمی را نشان میدهد؛ به طور خلاصه، اینکه اندامی که ابتدا برای هدفی خاص (شناور نگهداشتن حیوان) درست شده است، میتواند مورد استفادهی کاملاً متفاوتی چون تنفس قرار گیرد. در بعضی دیگر از ماهیان، کیسهی شنا جزئی از اندام شنوایی میباشد. تمام اندامشناسها (۱) بر این نظر متفق هستند که کیسهی شنای ماهی از لحاظ محل استقرار و ترکیب ساختمانی، همانند ریهی مهردهدارانِ پیشرفته است. بنابراین بدون هیچ شک و شبههای، میتوان پذیرفت که کیسهی شنا به اندام تنفسی یا ریهی کامل تبدیل شده است. (۲)
دوم: در سطح غرایز: میبینیم که مورچههای بردهدار که از بردهها برای خدمترسانی به خود استفاده میکنند، دارای انواع مختلفی هستند. در برخی از این نوع مورچهها، این غریزه به حدی تکامل یافته است که مورچه حتی از غذا خوردن و یا مراقبت از نوزادان خود نیز درمیماند و برده همهی کارها را عهدهدار میشود؛ از ساخت لانه و مراقبت از نوزادان گرفته تا غذا خوراندن به مورچههای بالغ و حتی گاهی اوقات حمل اربابان خود به هنگام جابهجایی و حرکت. این در حالی است که در برخی دیگر از مورچهها که این غریزه هنوز تکامل نیافته است، مورچهها فقط در کمکگرفتن و انجام خدمات روزانه از بردهها استفاده میکنند. برخی دیگر نیز چه بسا بیش از بردهها کار میکنند. این تفاوتها به روشنی نشان میدهد که در مورچهی سرخ یا مورچهی آتشین، غریزهی بردهداری، غریزهای تکاملیافته است.
در مورد مراحل و گامهایی که این غریزه در مورچهی سرخ از آن ناشی شده است، به حدس و گمان نمیپردازم. اما دیدهام که گاهی انواع دیگر مورچه که بردهداری نمیکنند نیز شفیرهی انواع مختلف را که حول و حوش آنها پراکنده است به لانهی خود میبرند. اصولاً امکان دارد شفیرههایی که به این ترتیب جهت مصارف غذایی در لانه انباشته میشوند، رشد کرده و به طور غیرارادی به تبعیت از غریزهی خویش به کارهایی که از عهدهشان ساخته است، بپردازند. اگر حضور اینها در لانه برای گونهای که اسیرشان کرده است مفید افتد، یا از لانه بیرون فرستادن اینها ثمربخشتر از خروج کارگرانی باشد که آنها را با اسیر کردن شفیره ایجاد کردهاند، عادت جمعآوری شفیره که در ابتدا جهت مصرف غذایی بوده ممکن است از طریق انتخاب طبیعی تقویت شده و جهت هدفی کاملاً متفاوت که همان برده سازی است ثتبیت و ماندگار گردد. وقتی که غریزهای کسب شد، حتی اگر تا مقیاسی پایین استمرار داشته باشد، مثل مورد مورچهی سرخ در انگلستان که طبق مشاهدات ما خیلی کمتر از همین نوع در سوئیس توسط بردگانش یاری میشود، اگر هر تغییر در این زمینه به حال گونه مفید افتد، انتخاب طبیعی قادر است آن را تقویت کرده، تغییر شکل دهد، تا جایی که مانند مورچهی سرخ، وجودش به طور کامل به شکلی حقیرانه وابسته به وجود بردگان شود. (۱)
جاری بودن قانون عام تکامل هستی در حیات زمینی
در سطح کیهان به عنوان یک کُل، ملاحظه میکنیم که - طبق نظریهی انفجار بزرگ - هستی از شکل بسیار سادهای آغاز شد، سپس با طی کردن مسیر ازدیاد و پیچیدگی، این مواد انبوه، ستارگان، سیارات و کهکشانها از یک نقطهی آغازین یا از یک تَکینِگی پدید آمد. به خواست خدا در قسمتهای آتی این آفرینش را تشریح خواهیم کرد و خواهیم دید که طبق شواهد به دست آمده از رصد ستارگان و با پیادهسازی قانون اثر دوپلر بر این نتایج، هستی در حال انبساط است و کهکشانها نیز با شتاب در حال فاصله گرفتن از یکدیگر میباشند. علاوه بر این، به طور پیوسته ستارگان، سیارات و کهکشهانهای جدیدی ایجاد میشود. بنابراین هستی در حال فزونی، ازدیاد و انبساط است و این فرآیند شتابان، به گونهای مستمر، هم در گذشته و هم در زمان حال صورت گرفته و میگیرد. زندگی زمینی، بخشی از این هستی به شمار میرود و از همین رو، مانعی وجود ندارد که تکاملِ گام به گام کیهانی نیز بر آن حکمفرما باشد؛ به این صورت که از نقطهی شروعی بسیار ساده آغاز گشته و به تدریج به سمت کثرت و پیچیدگی سوق یافته باشد. این سخن علاوه بر اینکه با دانش امروزی سازگار است، با عقیدهی درست دینی در موضوع آفرینش و نیز با سنت خدا که تبدیل و تغییری در آن راه ندارد، همخوان میباشد؛ چرا که آسمانهای هفتگانه و وجود ممکن یا عموم مخلوقات از منتشر کنندهی اولیهی سادهای به وجود آمده و پس از آن افزوده و پیچیده گشته است. مثلاً ما هر چه از مبدأ وجود - از مَنظر شناختی - دور شویم، میبینیم که موجودات کثرت مییابند و پیچیده میگردند و تفاوت بین موجودات نیز بیشتر میشود. آسمان ششم در قیاس با آسمان هفتم پیچیدهتر و دارای کثرت بیشتری است؛ همین طور آسمان پنجم در مقایسه با آسمان ششم و .... به همین صورت. اگر وضعیت آسمان جسمانی (آسمان فیزیکی یا دنیوی) را نیز به طور جداگانه بررسی کنیم، درمییابیم که طبق نظریهی انفجار بزرگ، از صورتی ساده آغاز شده و سپس به سمت کثرت و پیچیدگی حرکت کرده است. پس چه مانعی وجود دارد که همین قانون هستی (که میتوان آن را سنت الهی تغییرناپذیر نامید) بر زندگی زمینی نیز حاکم باشد و حتی به مقتضای تبدیلناپذیر بودن این سنت باید گفت که حتماً و قطعاً زندگی زمینی همین گونه تکوین یافته است؛ بنابراین آغاز آن بسیار ساده بوده، پس از آن شروعِ ساده، به سمت کثرت و پیچیدگی روی آورده است؛ همان طور که این، سنت خدا در آسمانهای هفتگانه و سنت خدا در آسمان جسمانی (فیزیکی) میباشد.
ادعای برخی که میگویند جهان فیزیکی (جسمانی) به سمت از هم پاشیدگی و بینظمی در حرکت است و از همین رو، زندگی زمینی هم که از همین قوانین کیهانی تبعیت میکند، باید بر این منوال باشد، و چنین میپندارند که به این ترتیب قانون تکامل یا نظریهی تکامل را باطل نمودهاند، درست نیست. این اشکال حقیقتاً ساده و پیش پا افتاده است؛ زیرا حتی اگر ما فرض بگیریم که در حال حاضر هستی به سمت ازهمپاشیدن حرکت میکند (با وجود اینکه جهان در مرحلهی جوانی خود قرار دارد) به آن معنا نیست که آغاز آن پیچیده و گوناگون بوده، بلکه به لحاظ علمی ثابت شده که شروع هستی ساده بوده و از انفجار بزرگ پدیدار شده، سپس به تدریج پیچیده گشته است. از همین رو، این مطلب خللی به صحّت نظریهی تکامل وارد نمیآورد؛ چرا که حتی اگر فرض شود حیات زمینی در پایان به ازهمپاشیدگی و بینظمی برسد ـ زیرا که فرجام حرکت آن به سمت از هم پاشیدگی است ـ به معنای این نیست که آغازش پیچیده و گوناگون بوده است. ممکن است در ابتدا بسیار ساده بوده، مثلاً از یک سلول پدید آمده باشد ولی سپس فراوانی، پیچیدگی و زندگیهای گوناگون به دست آمده باشد. سپس این کثرت و پیچیدگی به سمت انقراض و نابودی حرکت کند. در انسان نیز همین گونه است: در ابتدا، حیاتش از یک سلول ساده در رحم مادر شروع میشود، سپس تکثیر یافته، پیچیده میشود، رشد میکند، بزرگ میشود، به مرحلهی جوانی میرسد و پس از آن رو به انحلال رفته، نحیف میشود و سرانجام میمیرد. در فصل اول این موضوع را به تفصیل بیشتر بیان نمودیم.
پسگشت یا تحلیل رفتن و از دست دادن اندامها
پسگشت یا تحلیل رفتن و از دست دادن اندامها که در برخی حالات آثار آن تا حدودی قابل مشاهده است، دلیل دیگری بر تکامل به شمار میرود؛ چرا که این وضعیت نتیجهی فرآیند تکامل میباشد و از بین رفتن عضو یا بروز دگرگونی در آن، به دلیل از بین رفتن فایدهی عضو یا تبدیل شدن آن به فایدهای دیگر روی میدهد. چند مثال از پسگشت را در اینجا ذکر میکنیم:
اندامهای تحلیل رفته: در برخی مارها پاهای تحلیل رفتهای وجود دارد. در برخی پرندگان نیز بالهایی که اینچنین هستند؛ زیرا از آنها برای پرواز استفاده نمیشود. این موضوع به ویژه در برخی مرغان ماهیخوار - که در شیرجه زدن در آب و فرو رفتن به اعماق نسبتاً زیاد آب تبحر دارند - دیده میشود؛ تا از این طریق حیوان بتواند راحتتر غذایش را از ماهیها به دست آورد.
اندام متروک یا کور شده: مانند چشم در ماهیان کورِ درون غارها.
همانطور که پیشتر تشریح نمودم، دلیل این تحلیلرفتنها آن است که از یکسو اندام مورد نظر مورد استفادهی حیوان نیست و از سوی دیگر برای حیوان، هزینه به همراه دارد. مثلاً چشم ماهیان کور درون غارها بیفایده و یا کمفایده است؛ چرا که ماهی در تاریکی زندگی میکند، در حالی که هزینهی باز نگه داشتن چشم بینا بالا است زیرا به طور مستمر به انرژی نیاز دارد. هنگامی که چشم باز باشد و به کار برده شود، همچون دیگر اعضای بدن انرژی مصرف میکند و در نتیجه جاندار به غذای بیشتری نیاز دارد و برای بقا و تولید مثل بیشتر، باید بیش از پیش با دشواریهای زندگی روبهرو شود. به این ترتیب هر چه فایدهی اندامی که پیشتر تکامل یافته است کمتر شود، گونهی حیوانی میکوشد خود را به تدریج از آن آسوده نماید، خواه از طریق فروکاستن از آن باشد، و یا از طریق پوشاندن عضو با پوست؛ و این وضعیت هنگامی صورت میپذیرد که جهشهای مناسب آن فراهم باشد. حیواناتی که از جهش ژنتیکی مناسب بهرهمند شوند، از این عضو، آسوده میگردند و جسم آنها کممصرفتر خواهد شد و در نتیجه بهتر میتوانند باقی بمانند؛ زیرا میتوانند به غذای کمتر بسنده کنند. به هنگام کمیاب شدن غذا، محیط، آن دسته از جاندارانی را که برای بقا تواناتر باشند، برمیگزیند. به این ترتیب در گونهی حیوانی، تغییر و تحول رخ میدهد که البته این تغییر به تدریج و آرام آرام صورت میپذیرد؛ همان طور که در تکامل همواره همین گونه بوده است.
اکوسیستمهای جدا افتاده و وجود سیستمهای حیاتی متفاوت در آنها
هنگامی که حیات همان طور که در برخی جزیرههای جدا افتاده از دیگر مناطق جهان دیده میشود به صورت مستقل تکامل مییابد، گونههایی از زندگیهای مختلف پدید میآید که معمولاً با زندگیهای جاری در دیگر مناطق متفاوت است. این نکته بر اهمیت انتخاب طبیعی و نیز به روشنی بر تکامل دلالت دارد. این وضعیت در کیسهداران استرالیا و حیوانات بومی ماداگاسکار ـ مانند جانور فوسا (۱)ـ که فقط در این مناطق یافت میشوند و نه در جاهای دیگر، دیده میشود.
اگر حیات زمینی نتیجهی تکامل و انتخاب طبیعی نبود، نمیبایست در مکانهای جدا افتاده، انواع حیواناتی زندگی میکردند که فقط در همین مکانها یافت میشود. تنها دلیل منطقی و معقول برای این پدیده آن است که در این مناطق، زندگی به گونهای مستقل از دیگر نقاط زمین تکامل یافته و به همین دلیل حیات در آنجا مسیر خاص خودش را پیموده است و از آنجا که جانداران این مناطق در یک ناحیه محاصره شده و با موانع طبیعی مثل اقیانوسها روبهرو هستند، نمیتوانستهاند این اماکن را ترک گفته، به جاهای دیگر زمین بروند.
وجود صفات ناهمسان در برخی جانداران
مواردی مانند درد سر درست کردن کوکو (۲) (فاخته) در آشیانهی پرندگان دیگر و تخمگذاری او در آنها و عوض کردن شکل تخمهای کوکو در راستای فریب دادن پرندهی میزبان از دلایل وجود تکامل زیستی است. به همین ترتیب پیشرفت و دگرگونی جوجهی کوکو ابزاری برای زنده ماندن در اختیارش قرار داده است؛ جوجهی کوکو حفرهای در پشتش دارد که او را در ادامهی زندگی یاری میرساند؛ چرا که با آن میتواند دیگر جوجهها و تخمها را از لانه بیرون بیندازد؛ تا تنها خودش از غذا بهرهمند شده و پرندهی صاحب لانه بتواند از او مراقبت و پشتیبانی به عمل آورد؛ به ویژه با توجه به این موضوع که در برخی موارد جوجهی کوکو بسیار بزرگتر از والدین میزبان خود است. اگر دیگر تخمها و جوجهها در آشیانه باقی بمانند، جوجهی کوکو زنده نمیماند؛ زیرا اگر در لانه رقیبی برای او وجود داشته باشد، غذایی که والدین میزبان ریزنقش فراهم میآورند برای زنده ماندن و رشد این جوجهی تنومند کفایت نمیکند. منظور از اینکه پرندهی مزاحم تخمهایش را تکامل بخشیده است این است که پرندهی مزاحم تخمهای خود را به صورتی درمیآورد که بیشترین شباهت را به تخم پرندهی میزبان داشته باشد. بر خلاف پرندگانی که تخمهایشان متفاوت است و پرندهی میزبان آنها را نمیپذیرد و در نتیجه نمیتوانند ژنهای خود را به نسل بعد منتقل کنند، کوکوها در انتقال ژنهای خود به نسل بعد موفق هستند و به این ترتیب دگرگونی و تغییر شکل تخمگذاری در پرندگان ادامه مییابد. این موضوع را اینجا شرح دادم تا در ذهن خواننده این فکر سادهانگارانه ایجاد نشود که خود پرنده تخمش را تغییر شکل میدهد یا خود جوجه حفره را در پشتش ایجاد میکند. چنین نکاتی که برای دانشجویان و محققان زیستشناسی تکاملی بدیهی است، میتواند سبب سردرگمی افراد غیرمتخصص گردد.
اهلیکردن و اصلاحنژاد
اهلیکردن و اصلاحنژاد عبارت است از فرآیند تکامل مصنوعی که توسط انسان صورت میپذیرد. انسان مجموعهای از برخی حیوانات را که دارای ویژگیها و قابلیتهای خاصی است برمیگزیند و ویژگیهای برتر را انتخاب نموده، آنها را از طریق تکثیر این حیوانات که دارای آن ویژگی برتر هستند پایدار مینماید؛ اما او ازدیاد نسل حیواناتی را که دارای ویژگیهای ناخوشایند و نامطلوب میباشند، انجام نمیدهد. به این ترتیب با گذر زمان، دامها از ویژگیهای مورد پسند دامدار بهرهمند شده و از صفاتی که او نمیپسندد، فارغ میگردند. این موضوع برای فرد دامدار - به عنوان مثال - واضح و روشن است. به این ترتیب میتوان تصور نمود که این روش در بستر زمان به پیدایش انواع مرغهایی که دارای ویژگیهای دلخواه هستند، یا انواع سگهایی که در اندازه، شکل و حتی مقدار خشونت متفاوت هستند؛ و نیز انواع کبوترها و سایر موارد منجر شود.
فرآیند تثبیتِ ویژگیهای مطلوب در پرورش حیوانات، منوط به روی دادن جهشهای مفیدی است که از دید دامدار، برخی گونههای دام را از دیگر گونهها برتر مینماید. البته اکنون و به دنبال پیشرفت علم ژنتیک، میتوان جهشهای مفید را در آزمایشگاه و بر اساس نیاز شبیهسازی و سپس آنها را در یک گلهی دام پیادهسازی و تکثیر نمود.
دلایل ژنتیکی
دلایل ژنتیکی بسیاری برای تکامل وجود دارد. از جمله:
همجوشی (ادغام) کروموزوم شماره دو در انسان
که عبارت است از ادغام یک جفت از کروموزومهای جدا از هم در شامپانزه، اورانگوتان و گوریل. انسان دارای ۲۳ جفت کروموزوم است در حالی که باقی اعضای خانوادهی انسانوارهها ۲۴ جفت کروموزوم دارند.
The data we present here demonstrate that a telomere-to-telomere fusion of ancestral chromosomes occurred, leaving a patho-gnomonic relic at band ۲q۱۳.
This fusion accounts for the reduction of ۲۴ pairs of chromosomes in the great apes (chimpanzee, orangutan and gorilla) to ۲۳ in modern human and must, therefore, have been a relatively recent event. Comparative cytogenetic studies in mammalian species indicate that Robertsonian changes have played a major role in karyotypeevolution (۲۳,۲۴). This study demonstrates that telomere-telomere fusion,rather than translocation after chromosome breakage, is responsible for the evolution of human chromosome ۲ from ancestral ape chromosomes.
دادههایی که در اینجا ارائه مینماییم نشان میدهد که همجوشی صورتگرفته بین دو تلومر (۱) (که اطراف کروموزومها هستند) در کروموزومهای نیاکان، اثری ثابت و قدیمی در عصب ۲q۱۳ برجای گذاشته است.
این همجوشی باعث شد ۲۴ جفت کروموزومهای شامپانزه، اورانگوتان و گوریل، به ۲۳ جفت کروموزوم در انسان امروزی کاهش یابد. بنابراین، روشن است که این رویداد باید به تازگی رخ داده باشد.
مطالعات سیتوژنتیک (۲) تطبیقی در گونههای پستانداران، حاکی از آن است که تغییرات روبرتسونی (۳) در تکامل کاریوتیپ (۴) نقش عمدهای ایفا کردهاند. این پژوهش نشان میدهد که همجوشی بین دو تلومر (به جای تغییر موضعی پس از شکست کروموزومی) دلیل اصلی تکامل کروموزوم شمارهی دو از کروموزومهای نیاکان میمون میباشد. (۱)
این پژوهش توسط دکتر یاکوب ایجدو (۲) از دانشگاه آیوا در آمریکا صورت گرفته است.
همچنین ویدیوی توضیحی زیر که توسط دکتر کِنِت میلر (۳) تهیه شده است، موضوع ادغام کروموزم شمارهی دو در انسان را توضیح میدهد:
شبکهی ویدیویی کتاب وهم الالحاد، کروموزوم شمارهی دو، کنت میلر. قابل دسترس در نشانی:
http://www.youtube.com/watch?v=wySVojm2x3Q
شکل ۳: تصویری که همجوشی کروموزم شمارهی دو انسان را نشان میدهد.
مشترک بودن انسان و دیگر سرتیرهها در ویروسهای پسگرد (رتروویروس)
All but two (CERV ۱/PTERV ۱ and CERV ۲) of the ۴۲ families of chimpanzee endogenous retroviruses were found to have orthologs in humans.
تمام ۴۲ خانوادهی ویروسهای پسگرد داخلی شامپانزه، به جز دو مورد (که عبارتند از CERV ۱/PTERV۱ و CERV ۲) (۱) به صورت همساخت اورتولوگ (۲) در انسان نیز یافت شده است.
پژوهشی از پروفسور جان مک دونالد (۳).
برای توضیح این موضوع و اینکه چطور میتواند دلیلی بر تکامل باشد، فرض میکنیم که یک نوار (صوتی یا ویدیویی) که در آن رویدادهای زندگی گونهی انسان و بقیهی انسانوارهها ضبط شده است، در اختیار داریم. با مطالعهی این نوار درمییابیم که اینها جملگی نشانههای یکسانی را که آثار آسیبهای خاصی است و از میلیونها سال قبل بر آنان وارد شده است، دارا میباشند. برای یکی بودن این آثار هیچ تفسیری نمیتوان ارائه کرد جز اینکه همهی گونههای امروزی، نیای مشترکی داشته باشند؛ چرا که در غیر این صورت براساس محاسبهی احتمالات، تقریباً ناممکن است که کمیّت و کِیفیّت این آسیبها یکسان باشد تا همان آثار در یک زمان و یک مکان ایجاد شده باشد.
مثالی جهت روشنتر شدن:
فرض میکنیم که ما دو نفر به نامهای «الف» و «ب» داریم. همچنین سوابقی در اختیار ما هست که در آنها تاریخ اجداد هر یک از این دو ثبت شده است. با بررسی این تاریخها موارد زیر را مشاهده کردهایم:
یکی از اجداد «الف» - مثلاً جد صدم وی - در فلان تاریخ، جراحتی به طول یک سانتیمتر در فلان قسمت از بازوی راستش پدید آمده است.
یکی از اجداد «ب» - باز مثلاً جد صدم وی - در همان تاریخ، جراحتی به طول یک سانتیمتر در همان قسمت از بازوی راستش پدید آمده است.
یکی از اجداد «الف» - مثلاً جد هفتادم وی - در فلان تاریخ ضربهای به چشم چپش وارد شده و او نابینا گشته است.
یکی از اجداد «ب» - باز مثلاً جد هفتادم وی - در همان تاریخ ضربهای به چشم چپش وارد شده و او هم نابینا گشته است.
و به همین ترتیب، این رویدادهای مشترک و کاملاً همسان، دهها بار بین اجداد این دو تکرار شده است.
اکنون، هر کس که این تاریخ را مطالعه کند، خواهد گفت که این اجداد در واقع یک گروه از اشخاص هستند، و آنها نیاکان مشترکی بین «الف» و «ب» میباشند.
حقیقت آن است که دلایل علم ژنتیک بر تکامل، بسیار است و من در اینجا قصد ندارم همهی این دلایل را بررسی کنم. از این رو مبحث را با سخنان یکی از متخصصان ژنتیک خاتمه میدهم. دکتر فرانسیس کالینز (۱) در مورد برخی شواهدی که خود وی به هنگام مطالعهی نقشه ژنتیکی انسان، گروهی از پستانداران و دیگر موجودات به دست آورده است، اشاره میکند:
When I contracted malaria in West Africa in ۱۹۸۹, that was despite having taken the recommended prophylaxis (chloroquine). Randomly occurring natural variations in the genome of the malarial parasite, subjected to selection over many years of heavy use of chloroquine in that part of the world, had ultimately resulted in a pathogen that was resisted to the drug, and therefore spread rapidly. Similarly, rapid evolutionary changes in the HIV virus that causes AIDS have provided a major challenge for vaccine development, and are the major cause of ultimate relapse in those treated with drugs against AIDS. Even more in the public eye, the fears of a pandemic influenza outbreak from the H۵N۱ strain of avian flu are based upon the high likelihood that the current strain, devastating as it already is to chickens and a few humans who have had close contact with them, will evolve into a form that spreads easily from person to person. Truly it can be said that not only biology but medicine would be impossible to understand without the theory of evolution.
در سال ۱۹۸۹ در آفریقای غربی، با وجود پیشگیریهای توصیهشده (استفاده از کلروکوین (۱)) به بیماری مالاریا مبتلا شدم. تغییرات طبیعی تصادفی در ژنوم انگل مالاریا به دلیل مصرف بسیار زیاد کلروکوین در آن قسمت از دنیا طی چندین سال، در نهایت، منجر به پیدایش نوعی انگل بیماریزای مقاوم به دارو شد و در نتیجه بیماری به سرعت گسترش یافت. به طور مشابه، تغییرات تکاملی سریع در ویروس HIV (عامل بیماری ایدز) چالش اصلی برای کشف واکسن آن میباشد و همین طور، علت اصلی عدم موفقیت داروهای ضد ایدز به شمار میآید.
حتی در بین عموم مردم، نگرانی از شیوع آنفلوآنزای ناشی از ویروس H۵N۱ (آنفلوآنزای مرغی) (۲) وجود دارد. در مورد این بیماری که در پرندگان و نیز تعداد کمی از انسانهایی که تماس نزدیک با آنها داشتهاند، مشاهده شده است، نگرانی از این است که این ویروس به شکلی تکامل یابد که به آسانی از یک شخص به شخص دیگر منتقل شود. در حقیقت میتوان گفت که نه تنها درک زیستشناسی بلکه فهم پزشکی نیز بدون نظریهی تکامل، غیرممکن خواهد بود...
The study of genomes leads inexorably to the conclusion that we humans share a common ancestor with other living things.
از بررسی ژنومها این نتیجهی قطعی به دست میآید که ما انسانها اجداد مشترکی با سایر موجودات زنده داریم.
This evidence alone does not, of course, prove a common ancestor; from a creationist perspective, such similarities could simply demonstrate that God used successful design principles over and over again. As we shall see, however, and as was foreshadowed above by the discussion of "silent" mutations in protein-coding regions, the detailed study of genomes has rendered that interpretation virtually untenable-not only about all other living things, but also about ourselves.
البته از دیدگاه خلقتگرایان (متدیّنین)، این نتیجه به تنهایی وجود یک نیای مشترک را ثابت نمیکند. از دید آنان این شباهتها به سادگی نشان میدهد که خداوند بارها و بارها از اصول طراحی موفقی استفاده نموده است. به هر حال، همان طور که خواهیم دید و با توجه به بحث قبلی در مورد جهشهای خاموش (۳) در نواحی رمزگشای پروتئین، مطالعهی دقیق ژنومها، نه تنها برای سایر موجودات زنده، بلکه حتی در مورد خود ما انسانها، بیانگر این است که این دیدگاه یک تفسیر تخیلی غیرقابل دفاع میباشد.
As a first example, let us look at a comparison of the human and mouse genomes, both of which have been determined at high accuracy. The overall size of the two genomes is roughly the same, and the inventory of protein-coding genes is remarkably similar. But other unmistakable signs of a common ancestor quickly appear when one looks at the details.
به عنوان اولین مثال، نگاهی به مقایسهی ژنومهای انسان و موش میاندازیم که هر دو به صورت کاملاً دقیق مشخص شدهاند. اندازهی کلی هر دو ژنوم تقریباً مشابه است و فهرست ژنهای رمزگشای آنها تشابه چشمگیری دارد، اما با نگاهی به جزئیات، سایر نشانههای قطعی اجداد مشترک به سرعت ظاهر میگردند...
Unless one is willing to take the position that God has placed these decapitated AREs in these precise positions to confuse and mislead us, the conclusion of a common ancestor for humans and mice is virtually inescapable. This kind of recent genome data thus presents an overwhelming challenge to those who hold to the idea that all species were created ex nihilo.
مگر آنکه انسان بخواهد این موضع را اتخاذ کند که خداوند این عناصر تکراری قدیمی را در این محلهای معین جهت گیج ساختن و گمراه کردن ما قرار داده است؛ بنابراین پذیرفتن این نتیجه که انسان و موش دارای اجداد مشترکی هستند، گریزناپذیر است. بنابراین کشف این گونه اطلاعات جدید در مورد ژنوم، بیانگر چالش عظیمی است که در برابر معتقدان به «پیدایش بیواسطهی همهی گونههای مختلف از عدم»، قرار گرفته است.
When one compares chimp and human, occasional genes appear that are clearly functional in one species but not in the other, because they have acquired one or more deleterious mutations.
در مقایسهی شامپانزه و انسان به نظر میرسد برخی ژنها در یک گونه به طور واضحی دارای عملکرد هستند، در حالی که در گونهی دیگر این طور نیست؛ زیرا این ژنها دچار یک یا چند جهش زیانبار شدهاند.
The human gene known as caspase-۱۲, for instance, has sustained several knockout blows, though it is found in the identical relative location in the chimp. The chimp caspase-۱۲ gene works just fine, as does the similar gene in nearly all mammals, including mice. If humans arose as a consequence of a supernatural act of special creation, why would God have gone to the trouble of inserting such a nonfunctional gene in this precise location?
به عنوان مثال ژنی در انسان به نام کاسپاس-۱۲ چندین ضربهی فنی مخرب را متحمل شده است. این ژن در شامپانزه نیز در محل متناظری وجود دارد. ژن کاسپاس-۱۲ در شامپانزه همانند ژن مشابه در همهی - تقریبا همه ی- پستانداران دیگر، از جمله موش، به درستی عمل میکند. اگر انسان در نتیجهی عمل آفرینش خاص ماوراءالطبیعه ظاهر شده است، چرا خداوند زحمت وارد کردن چنین ژن فاقد عملکردی را در این مکان مشخص متحمل گشته است؟! (۱)
سپس فرانسیس کالینز، دانشمند ژنتیک، دلایلی را که علم ژنتیک برای اثبات نظریهی تکامل ارائه نموده است، فهرست کرده و چنین بیان میدارد:
At this point, godless materialists might be cheering. If humans evolved strictly by mutation and natural selection, who needs God to explain us? To this, I reply: I do
در اینجا، مادیگرایان مُلحد ممکن است سرمست شوند که انسان حقیقتاً بر اثر جهشها و انتخاب طبیعی تکامل یافته است، پس برای توضیح آن، چه کسی به خداوند نیاز دارد؟ من در پاسخ به این پرسش میگویم: من نیاز دارم!
The comparison of chimp and human sequences, interesting as it is, does not tell us what it means to be human. In my view, DNA sequence alone, even if accompanied by a vast trove of data on biological function, will never explain certain special human attributes; such as the knowledge of the Moral Law and the universal search for God. Freeing God from the burden of special acts of creation does not remove Him as the source of the things that make humanity special, and of the universe itself. It merely shows us something of how He operates.
مقایسهی ترتیب ژنتیکی انسان و شامپانزه در عین حال که جالب است، به ما نمیگوید که انسان بودن به چه معنا میباشد. از دیدگاه من، ترتیب و توالی DNA به تنهایی، حتی اگر با گنجینههای وسیعی از اطلاعات در مورد عملکرد زیستشناختی همراه گردد، هرگز صفات ویژهی انسانی همانند قانون اخلاقی و مطالبهی همگانی برای وجود خداوند را توضیح نخواهد داد. مبرا ساختن خداوند از مسؤولیت آفرینش سبب نمیشود که او مبدا چیزهایی که انسان را موجود ویژه میکنند نباشد، بسادگی این نشان دهنده بخشی از تدبیر اوست. (۲)
خلاصه
دلایلی که نظریهی تکامل را تأیید میکند و بر آن صحّه میگذارد، بسیار زیاد است. از سوی دیگر اشکالات بنیادینی که ایدهی آفرینش دفعی را متزلزل میساز نیز فراوانند؛ مانند اشکال عصب حنجره و دیگر اشکالات مشابهی که در کالبدشناسی تطبیقی یافت میشود.
زمینشناسی تاریخی به طور قطعی ثابت کرده است که حیوانات و نباتات در فواصل زمانی متوالی رو به تکامل نهادهاند. در ابتدا باکتری به وجود آمد، سپس با گذشت زمانی طولانی سلولهای یوکاریوت (سلول دارای هستهی حقیقی) پدیدار شد و به دنبال آن موجودات چندسلولی پا به عرصهی وجود نهاد، و به این ترتیب حیات آرام آرام رو به تکامل گذاشت.
اگر آفرینش به صورت دفعی و یک باره صورت گرفته، و هدف خدا آفرینش انسان، محیط و موجودات پیرامون او بوده باشد، و اگر انسان در زمانی بسیار نزدیک در مقایسه با تاریخ زمینشناسی به وجود آمده باشد، چرا خدا دستههای اولیه را با نظم و ترتیب آفریده به گونهای که هر دستهی جدید، مشابه دستهی قبلی ولی تکاملیافتهتر و تطابقیافتهتر از آن میباشد؟! آیا مثلاً به این دلیل خدا آنها را طی دورههای زمانی و تکاملی آفرید، چون قصد فریب انسان را دارد و میخواهد هنگامی که او فرآیند آفرینش را در لایههای زمین به گونهای منظم و مرتب بوده و به تدریج رو به تکامل و پیشرفت مینهد، میبیند به تکامل معتقد گردد؟! مسلماً چنین نیست! خدا میخواهد انسان حقیقت را همان گونه که هست بشناسد، و میخواهد آدمی به خدا و خلقت همان گونه که خدا آن را پدید آورده است، ایمان بیاورد.
تنها پاسخ قانعکننده، منطقی و قابل قبول که با مراجعه به زمینشناسی تاریخی به آن میرسیم، این است: زندگی به گونهای ساده آغاز شد، سپس به تدریج تکامل و ارتقا یافت.
اگر معتقدان به آفرینش دفعی جواب منطقی و قانعکنندهای دارند که از ارزش علمی برخوردار است و پژوهشهای ژنتیکی، کالبدشناسی تطبیقی و زنجیرهی جانداران موجود و غیره آن را تأیید میکند، به ما ارائه نمایند. این افراد چون نظریهی تکامل را دوست نمیدارند، آن را رد میکنند و یا اقدام آنها به این دلیل است که برخی از ملحدان از این نظریه برای انکار وجود خدای سبحان بهرهبرداری میکنند و این عده نیز از پاسخگویی به آنها ناتوانند؛ بنابراین به عناد و لجاجت و رد نظریهی تکامل روی میآورند؛ علی رغم دلایلی که برای درستی آن ارائه میشود. همچنین اشکالات علمی فراوانی برای ایدهی آفرینش دفعی، با وجود دلالت متون دینی بر تکامل وجود دارد. این، بیانصافی و لجاجتی کورکورانه است.
برای مجادلهکنندگانی که از سر جهل یا لجاجت نظریهی تکامل را رد میکنند، دیگر چه باقی مانده است؟! یک چیز باقی مانده است: هر کسی میتواند این نظریه را نقض کند، به این صورت که یا آن را از اعتبار علمی ساقط نماید یا به محض یافتن شاهد و مدرکی که با پیشبینیهای این نظریه سر ناسازگاری داشته باشد، به آن استناد نماید. نظریهی تکامل، استوار ایستاده است و تمام انکارکنندگانش را به تحدی و مبارزه دعوت میکند و از آنها میخواهد که فقط یک شاهد و دلیل ارائه کنند که با پیشگوییهای این نظریه همخوانی نداشته باشد؛ فقط یک دلیل نه بیشتر. واقعیت آن است که چنین سرنخی وجود ندارد و هزاران پژوهش و آزمایش صورت گرفته در علم زیستشناسی، کالبدشناسی تطبیقی و ژنتیک، از زمان پیدایش نظریهی تکامل تا امروز نتوانسته است مدرکی در علم زمینشناسی تاریخی بیابد که با پیشبینیهای نظریهی تکامل متعارض باشد. این به آن معنا است که نظریهی تکامل کاملاً صحیح بوده است و هیچ نقص و خللی در آن راه ندارد. گذشت بیش از یکصد سال که سرشار از هزاران آزمایش، پژوهش و مشاهدات عینی بوده است و جملگی بدون استثنا با مبانی یک نظریهی مشخص مطابقت داشتهاند، بر اثبات درستی آن نظریه کفایت میکند.
برخی اشکالات مطرح شده بر نظریهی تکامل و ارتقا
اشکال احتمالات بر نظریهی تکامل
مُفاد این اشکال آن است که اگر امکان یا احتمال ترکیب یافتن ترکیبات زندهی پیچیده را بر حسب ریاضیات در نظر بگیریم و استخراج کنیم، به ارقامی نجومی میرسیم؛ به طوری که این اعداد به وضوح به ما نشان میدهد که پیدایش این ترکیبات زندهی پیچیده به صورت تصادفی غیرممکن میباشد.
مثالی برای توضیح بیشتر: مولکول هموگلوبین را در نظر میگیریم. هر مولکول از چهار رشتهی به هم پیچیده ساخته شده که هر رشته از ۱۴۶ اسید آمینه تشکیل یافته است. ۲۰ نوع اسید آمینهی مختلف نیز وجود دارد. بنابراین احتمال حالتهای ترکیب و تشکیل فقط یک رشته بر اساس شیوهی مطلوب و مورد نظر - بدون اینکه از نقشهی درست باخبر باشید - برابر با ۲۰ به توان ۱۴۶ یا ۲۰۱۴۶ است. این عدد بسیار بزرگ و سرسام آور است (۱۰۱۸۹×۹۲/۸) یعنی تقریباً یک با ۱۹۰ صفر جلوی آن. در نتیجه احتمال اینکه این فرآیند به این صورت، از طریق تکامل پدیدار شده باشد، ناممکن است، زیرا به زمانی طولانیتر از نه فقط عمر زمین که تقریباً ۶/۴ میلیارد سال است، بلکه بیشتر از عمر همهی هستی که تقریباً ۷/۱۳ میلیارد سال است نیاز دارد. اگر فرض کنیم زمان مورد نیاز برای تکامل، یک میلیارد سال باشد، تعداد رویدادها در هر سال عددی برابر خواهد بود با ۱ و تقریباً ۱۸۱ صفر جلوی آن؛ و این یعنی ۱۰۱۷۲×۱۷۹/۳ رویداد در هر ثانیه؛ یعنی ۱ و پس از آن ۱۷۲ صفر احتمال حالت در هر ثانیه طی یک میلیارد سال. اینها همه برای به دست آوردن تعداد فرآیندهایی است که میتواند راه حل درستِ تشکیل شدن فقط یک رشته در هموگلوبین باشد. مسلماً چنین چیزی امکانپذیر نمیباشد و تحقّق آن در دورههای زندگی ما امکانپذیر نیست!
آنچه گذشت از تکامل با یک گام صحبت میکند. در طبیعت چنین چیزی وجود ندارد، بلکه آنچه یافت میشود، تکامل با گامهای انباشتی است که در آن، هر مرحله از مرحلهی پیشینِ خود بهره میبرد و فرآیند هر بار از صفر شروع نمیگردد. این به آن معنا است که ارقام و اعداد پیشگفته شده، به اعدادی معقول که امکان محقق شدن را دارا میباشند، تبدیل خواهند شد.
هر مولکول هموگلوبین از چهار رشتهی به هم پیچیده از اسیدهای آمینه ساخته شده است. بیایید نگاهی به یکی از این چهار رشته داشته باشیم. این رشته شامل ۱۴۶ اسید آمینه است. در جانداران معمولاً ۲۰ نوع اسید آمینهی مختلف وجود دارد. تعداد ترکیبهای ممکن برای قرار گرفتن این ۲۰ نوع اسید آمینه در رشتهای که ۱۴۶ حلقه دارد، بسیار بسیار زیاد است که درک آن شدنی نیست. آسیموف آن را «عدد هموگلوبین» مینامد. محاسبهی تعداد حالات ممکن کار مشکلی نیست، ولی تصور آن غیرممکن میباشد. اولین حلقهی این زنجیرهی ۱۴۶ حلقهای، میتواند هر یک از آن بیست نوع اسید باشد. تعداد حالتهای ممکن رشتهی دوحلقهای ۲۰×۲۰ یا ۴۰۰ و تعداد حالات ممکن برای رشتهی سهحلقهای ۲۰×۲۰×۲۰ یا ۸۰۰۰ میباشد. تعداد حالات ممکن برای رشتهی ۱۴۶ حلقهای برابر است با ۲۰۱۴۶ (۲۰ به توان ۱۴۶) است. این عدد بسیار بزرگ و سرسام آور است: یک میلیون، یک است با شش تا صفر. میلیارد یک با ۹ صفر است. عددی که ما به دنبالش هستیم (عدد هموگلوبین) تقریباً یک با ۱۹۰ صفر است؛ و این یعنی تعداد حالتهایی که مخالف ساختهشدن هموگلوبین بر اساس شانس و احتمال میباشد، برابر با چنین عددی میباشد. این در حالی است که مولکول هموگلوبین جزء بسیار کوچکی از پیچیدگیهای یک جاندار را تشکیل میدهد. واضح است که غربالگری ساده به هیچ وجه نمیتواند جوابگوی آن همه نظم در یک جاندار باشد. غربالگری مؤلفهای ضروری است؛ ولی به هیچ وجه همهی داستان نیست. مؤلفهی دیگری مورد نیاز است. برای توضیح این نکته، باید بین انتخاب «تکمرحلهای» و انتخاب «انباشتی» تمایز قائل شوم. غربالهای سادهای که تاکنون در این فصل از آنها سخن راندیم، همه نمونههایی از انتخاب «تکمرحلهای» هستند؛ اما جانداران حاصل انتخاب «انباشتی» میباشند. (۱)
داوکینز برای نشان دادن ناراستی اِشکال گفته شده مثالی میزند:
هملت: آن ابر را میبینی که شبیه شتر است؟
پولونیوس: بله، کاملاً مثل شتر است.
هملت: به نظرم شبیه راسو است.
پولونیوس: با تو موافقم. مثل راسو است.
هملت: یا شکل نهنگ است؟
پولونیوس: خیلی شبیه نهنگ است.
نمیدانم اولین بار چه کسی این موضوع را مطرح کرد که اگر به میمونی فرصت کافی بدهیم که به طور تصادفی به دکمههای ماشین تحریر ضربه بزند، ممکن است کل آثار شکسپیر را به وجود آورد. بله، ولی موضوع اصلی همان فرصت کافی است. اجازه دهید کار میمونمان را کمی محدود کنیم و فرض کنیم که به جای تولید کل آثار شکسپیر، فقط جملهی کوتاه Me thinks it is like a weasel (فکر میکنم شبیه راسو است) را بنویسد. کار را برایش با تهیهی ماشین تحریری که فقط ۲۶ حرف و یک کلید فاصله دارد راحتتر میکنیم. نوشتن این جملهی کوتاه چقدر طول میکشد؟
در این جمله ۲۸ حرف به کار رفته است. بنابراین فرض میکنیم این میمون در هر بار ۲۸ ضربه به دکمههای ماشین تحریر وارد میکند و هر وقت که آن جمله را درست بنویسد، آزمایش تمام است. تا آن وقت، میگذاریم کار بر این ۲۸ حرف را تکرار کند. من میمونی ندارم ولی خوشبختانه دختر یازدهماههام به خوبی انتخابهای تصادفی را به نمایش میگذارد و خیلی هم دوست دارد نقش میمون ماشیننویس را بازی کند. اینها را او در رایانه تایپ کرد:
UMMK JK CDZZ F ZD DSDSKSM
S SSFMCV PU I DDRGLKDXRRDO
RDTE QDWFDVIOY UDSKZWDCCYYT
H CHVY NMGNBAYTDFCCVD D
RCDFYYYRM N DFSKD LD K WDWK
JJKAUIZMZI UXDKIDISFUMDKUDXI
چون دخترم کارهای مهم دیگری داشت که وقتش را میگرفت، من مجبور شدم برنامهی این کار را به رایانهام بدهم تا مثل میمون یا مثل یک بچهی کوچک به طور تصادفی تایپ کند:
WDLDMNLT DTJBKWIRZREZLMQCO P
Y YVMQKZPGJXWVHGLAWFVCHQYOPY
MWR SWTNUXMLCDLEUBXTQHNZVJQF
... و همین طور ادامه دهد. محاسبهی زمانی که به طور معقول میتوان انتظار داشت تا رایانه یا بچه یا میمون جملهی
ME THINKS IT IS LIKE A WEASEL
را تولید کند، مشکل نیست.
... احتمال اینکه هر ۲۸ حرف را درست بنویسد، یک بر روی ۲۷۲۸ (۲۷ به توان ۲۸) است، یعنی عدد ۲۷ را باید ۲۸ بار در خودش ضرب کنیم. حدوداً میشود یک بر روی ده هزار میلیون میلیون میلیون میلیون میلیون میلیون. راحتتر بگویم عبارتی را که دنبالش هستیم به این زودیها پیدا نمیشود، چه رسد به کل آثار شکسپیر.
تا اینجا راجع به انتخاب تکمرحلهایِ تصادفی بود. انتخاب انباشتی چطور است و تأثیر آن چگونه میباشد؟ تأثیر انتخاب انباشتی خیلی خیلی بیشتر است؛ شاید خیلی بیشتر از آنچه اول به نظر میرسد، اگرچه آن هم با محاسبه مشخص میشود. دوباره میمون رایانهای را راه میاندازیم، ولی این بار برنامه یک تفاوت عمده دارد. این بار هم یک رشتهی ۲۸ حرفی تصادفی را مینویسد، درست مثل قبل:
WDLDMNLT DTJBKWIRZREZLMQCOP
حالا رایانه، عبارات بعدی را از این جمله تولید میکند. مدام این جمله را تکرار میکند، ولی در این تکرارها احتمال خطا - یا جهش - به صورت تصادفی وجود دارد. رایانه جملههای بیمعنی جهش یافته را که فرزند جملهی اصلی است، بررسی میکند و آن را که شباهتی هرچند ناچیز به جملهی مورد نظر (ME THINKS IT IS LIKE A WEASEL) داشته باشد، برمیگزیند. در این مورد، جملهی برنده در نسل بعد این است:
WDLTMNLT DTJBSWIREZLMQCOP
پیشرفت چشمگیری دیده نمیشود! اما کار تکرار شد. باز فرزندان جهش یافتهی جملهی اصلی به دست آمد و برندهی جدیدی بین آنها انتخاب شد. این کار، نسل به نسل ادامه یافت. پس از ده نسل، جملهای که برای تکثیر انتخاب شد، این بود:
MDLDMNLS ITJISWHRZREZ MECS P
و بعد از ۲۰ نسل این بود:
MELDINLS IT ISWPRKE Z WECSEL
تا اینجا شک داریم چیزی شبیه به جملهی مورد نظر پیدا شود. بعد از سی نسل این شک از بین میرود:
ME THINGS IT ISWLIKE B WECSEL
نسل چهلم ما را در فاصلهی یک حرفی با جملهی اصلی قرار میدهد:
ME THINKE IT IS LIKE I WEASEL
و بالاخره در نسل چهل و سوم به جملهی مورد نظر میرسیم. در دور دوم رایانه با این حروف شروع میکند:
Y YVMQKZPFJXWVHGLAWFVCHQXYOPY
و از نسلهای زیر میگذرد (باز از هر ده نسل یکی را آوردهایم):
Y YVMQKSPFTXWSHLIKEFV HQYSPY
YETHINKSPITXISHLIKEFA WQYSEY
ME THINKS IT ISSLIKE A WEFSEY
ME THINKS IT ISBLIKE A WEASES
ME THINKS IT ISJLIKE A WEASEO
ME THINKS IT IS LIKE A WEASEP
و در نسل شصت و چهارم به عبارت مورد نظر میرسیم.
رایانه در دور سوم با این عبارت شروع کرد:
GEW RGZ RPBCTPGQ MCKH FDBGW ZCCF
و در نسل ۴۱ نژاد برگزیده به این جمله رسید:
ME THINKS IT IS LIKE A WEASEL
مهم نیست که انجام این کار با رایانه تا رسیدن به هدف، دقیقاً چقدر طول کشیده است. اگر مایل هستید بدانید، تمام این کار را در فاصلهای که من برای ناهار بیرون رفته بودم، رایانه انجام داد. تقریباً نیم ساعت طول کشید. به نظر برخی علاقهمندان رایانه ممکن است خیلی کند باشد. علت این است که برنامهاش به زبان BASIC نوشته شده بود که در زبانهای رایانهای، مثل نوعی حرفزدن بچهگانه است. دفعهی بعد که این برنامه را به زبان PASCAL نوشتم، یازده ثانیه طول کشید. برای این نوع کارها، رایانهها جز اینکه کمی از میمون سریعتر است، تفاوت قابل ملاحظهی دیگری با آن ندارد. مهم تفاوت بین زمانی است که این کار با انتخاب انباشتی صورت میگیرد و وقتی که رایانه، با همان سرعت برای انجام کار به ناچار از انتخاب تکمرحلهای استفاده میکند. این تفاوت زمانی حدود یک میلیون میلیون میلیون میلیون میلیون سال است. این زمان بیش از میلیون میلیون میلیون برابر عمر جهان هستی تا کنون است. در واقع شاید بهتر است بگوییم در مقابل زمانی که لازم است تا میمون یا رایانهای که برای کار تصادفی برنامه ریزی شده، جملهی مورد نظر را تایپ کند، عمر جهان عددی قابل اغماض است، به قدری کوچک که در چنین محاسبهای میتوان آن را نادیده گرفت. در حالی که زمان لازم برای رایانهای که همان کار را به صورت تصادفی، ولی از طریق انتخاب انباشتی به صورت قابل فهم برای انسان انجام میدهد، چیزی بین یازده ثانیه تا زمان صرف یک ناهار است.
بنابراین تفاوت بین انتخاب انباشتی (که در آن هر پیشرفت ولو کوچک پایهای برای گام بعدی است) و انتخاب تکمرحلهای (که هر بار یک آزمون جدید صورت میگیرد) بسیار زیاد است. اگر قرار بود پیشرفت تکاملی بر اساس انتخاب تکمرحلهای باشد، هرگز به جایی نمیرسید. اما اگر به ترتیبی شرایط برای انتخاب انباشتی توسط نیروهای بیهدف طبیعت فراهم میشد، نتایج شگفتآوری به بار میآمد. در واقع همین اتفاق روی سیارهی ما رخ داده است و ما خودمان اگر عجیبترین و شگفتآورترین دست آورد آن نباشیم، از جدیدترین محصولاتش به شمار میرویم. (۱)
در این جا مایلم به نکتهی مهمی اشاره کنم؛ اینکه اشکال احتمالات پیشگفته اگر در مورد نظریهی پیدایش حیات مطرح شود، پذیرفتنی خواهد بود، ولی آن را نمیتوان به عنوان اشکالی بر نظریهی تکامل در حدود مرزهای زندگی، قابل قبول دانست.
اشکال: اعضای ترکیبیِ پیچیده مانند چشم و سونار خفاش
این اشکال میگوید: چشم عضوی پیچیده است و به صورتی دقیق و منظم از بخشهای گوناگونی ترکیب یافته و با نظم و ترتیب کار میکند، مانند تیمی که برای انجام کاری به بهترین وجه سازماندهی شده است. از این رو، قابل تصور نیست که یک جهش یا تغییر ژنتیکی به پیدایش چشم منجر شده باشد.
واقعیت آن است که اشکال مزبور بر این مبنا استوار است که تکامل و پیدایش چشم در یک مرحله صورت گرفته است؛ در حالی که این سخن نادرست میباشد و اساساً این موضوع ربطی به نظریهی تکامل ندارد. زیرا در واقع تکامل به صورت تدریجی و گام به گام حاصل میشود؛ بنابراین میتوان تصور کرد که مثلاً چشم طی صدها میلیون سال تکامل یافته و با هزاران یا حتی میلیونها گام تدریجی تکاملی انباشتی پدیدار گشته است. بنابراین میتوان چنین گفت که ماجرا با پیدایش یک سلول عصبی حساس به نور در صدها میلیون سال پیش شروع شده و فرآیند تکامل ادامه یافته است تا به چشم امروزی رسیدهایم. قطعاً اندامی که نور را احساس و درک میکند، به موجود زنده امتیاز تولید مثل و بقا را میدهد. هر چه قدرت بینایی بیشتر شود، حیوان از مزیت بیشتری که حداقل آن فرار از دشمن و یافتن غذاست بهره مند میشود، که دیگران فاقد آن هستند. به این ترتیب هر گامی که در راستای دریافت نور و بینایی طی شود، باعث میشود حیوان از مزیت بیشتری برای بقا و تولید مثل نسبت به آن دسته از رقبای خود که فاقد این مراحل تکاملی هستند، برخوردار گردد.
در نتیجه نمیتوان مدعی شد که چشم، اندامی است که وجود قسمتی از آن به تنهایی فاقد کارآیی است و سودی برای دارندهی خود به همراه ندارد. به عنوان مثال چشم بدون عدسی، دارندهاش را قادر میسازد که تصاویری تار و مهآلود ببیند؛ بنابراین او را از مزیت زنده ماندن و تولید مثلِ بهتر در قیاس با رقبای نابینایش بهرهمند میسازد. بنابراین میتوانیم بگوییم که تکامل دستگاه ترکیبی و پیچیدهای همچون چشم، رخدادی کاملاً طبیعی است. همین موضوع در مورد سونار (۱) خفاش نیز برقرار است. برخی خفاشهای دارای سونار میتوانند در حین پرواز، فاصلهی خود و هدف متحرک را با استفاده از اثر دوپلر تشخیص دهند.
اشکال: عضو ناکارآمدی که تکامل در آن آغاز میشود، فایدهای عملی ندارد تا تمایزی به دنبال آن حاصل شود که منجر به تکامل براساس انتخاب طبیعی گردد
فایدهی یک بال نصفه چیست؟ اصلاً بال از کجا پیدا شده؟ بسیاری از حیوانات روی درختان از شاخهای به شاخهی دیگر میپرند و گاهی به زمین میافتند. مخصوصاً در حیوانات کوچک همهی سطح بدن در مقابل هوا مقاوم است و به پرش آنها کمک میکند و مثل یک صفحه مانع سقوط آنها میشود. در اینجا هر چیزی که نسبت سطح به وزن جانور را افزایش دهد، مثلاً تکههایی از پوست که در زاویهی بین مفاصل قرار دارد، به بهتر پریدن او کمک میکند. از این سادهترین حالت تا بالهایی که با آن سُر میخورد و بالهایی که تکان خورده و بالا و پایین میرود، درجات مختلفی از بال وجود دارد. بدیهی است حیواناتی که آن بالهای اولیه را داشتند، نمیتوانستند با آنها پرواز کنند، یا از هر فاصلهای بپرند؛ ولی به همان اندازه آشکار است که آن بالها هر قدر هم ابتدایی بود، بالاخره به پرندگان اولیه کمک میکرد تا از فاصلههایی هرچند بسیار کوتاه بپرند؛ فاصلههایی که پریدن از آنها بدون آن بالها امکانپذیر نبود.
حال که آن بالمانندهای اولیه مانع افتادن حیوان میشدند، باز نمیتوان گفت که «اگر آنها از اندازهی معینی کوچکتر میبودند، دیگر فایدهای نداشتند». باز مهم نیست بالهای اولیه تا چه اندازه کوچک یا بیشباهت به بالهای بالا و پایینروندهی امروزی بودند، در هر صورت ارتفاعی که ما آن را h مینامیم وجود داشته که اگر حیوان از آن سقوط میکرد، گردنش میشکست و اگر از ارتفاعی کمتر از آن میافتاد، زنده میماند. در این مرز حساس، هر امتیازی که بدن برای مقاومت در مقابل هوا داشته باشد، هر قدر کوچک، یک برتری محسوب شده و میتواند در تعیین مرگ و زندگی نقش داشته باشد. بنابراین انتخاب طبیعی، آن بالهای کوچک اولیه را ارج مینهد. وقتی حرکت با بالهای کوچک اولیه عادی شد، ارتفاع حیاتی h کمی بیشتر میشود. حالا یک افزایش کوچک دیگر در اندازهی بال، تعیین کنندهی مرگ و زندگی است و این فرآیند همین طور پیش میرود تا به بالهای کامل میرسد. امروز حیواناتی وجود دارند که مراحل مختلف این پیوستار را به زیبایی نشان میدهند. بعضی قورباغهها با پردههای بزرگی که بین انگشتان پایشان است در هوا سر میخورند، بعضی مارهای درختی با بدن تختشان در مقابل فشار هوا مقاومت میکنند؛ مارمولکهایی که با پوستهایی که در امتداد بدنشان وجود دارند و بعضی از انواع پستانداران با غشاهایی که بین دست و پاهایشان قرار دارد سر میخورند و راهی را که خفاش با آن پدید آمده است را به ما نشان میدهند.
بر خلاف نوشتههای ضد تکامل، نه تنها جانورانی با بال نصفه وجود دارند بلکه بعضیها یک چهارم یا سه چهارم بال دارند. هنگامی تصور پیوستار پرواز فراگیرتر میشود که به یاد داشته باشیم، جانوران کوچک، با هر شکلی، تمایل دارند به آرامی در هوا پرواز کنند. دلیل فراگیری پیوستار پرواز این است که این پیوستار به صورت بسیار ریزی از کوچک تا بزرگ درجهبندی شده است. اندیشهی انباشته شدن تغییرات ناچیز طی گامهای بسیار، نظریهای قدرتمند است که با آن میتوان پدیدههای بسیاری را توضیح داد؛ پدیدههایی که در غیر این صورت نمیتوان توضیحی برایشان یافت.
سم مار از کجا پیدا شد؟ بسیاری از جانوران میگزند و آب دهان بعضی از آنها دارای پروتئینی است که اگر وارد زخم شود باعث واکنش حساسیتزا (allergicreaction) میگردد. گزش مارهای غیرسمی هم در بعضی مردم عواقب دردناکی دارد. پیوستاری درجهبندیشده از بزاق معمولی دهان تا سم کشنده وجود دارد.
گوش چطور به وجود آمد؟ هر قسمت از پوست اگر در تماس با اجسام در حال لرزش باشد، میتواند لرزش را حس کند. این ادامهی طبیعی حس لامسه است. انتخاب طبیعی این توانایی را به تدریج بیشتر کرده است تا حدی که نقاطی از بدن به اندازهی کافی حساس شود تا کوچکترین لرزشها را درک کند. این نقاط به طور خودکار به اندازهای حساس شد که ارتعاشات منتقل شده در هوا با شدت کافی و دارای منبع موج نزدیک را دریافت کند. در طول زمان انتخاب طبیعی اعضای مخصوصی (گوشها) را برای دریافت ارتعاشات منتقل شده از هوا و مسافتهای دورتر تکامل بخشید. به این ترتیب میتوان مسیری را مجسم کرد که در آن پیشرفتهای گام به گام رخ داده است.
سونار یا راهیابی با پژواک از کجا شروع شد؟ هر جانوری که شنوایی داشته باشد، پژواکها را هم میشنود. افراد نابینا یاد میگیرند چطور از پژواکها استفاده کنند. شکل ابتدایی کاربرد چنین مهارتی در پستانداران اولیه، مواد خام کافی در اختیار انتخاب طبیعی قرار داده است، تا بر مبنای آن از درجات اولیه، حد بالای تکامل را در خفاشها بسازد.
پنج درصد بینایی بهتر از هیچ است. پنج درصد شنوایی از نشنیدن مطلق بهتر است. پنج درصد توانایی پرواز از هیچ بهتر است. میشود پذیرفت که هر عضو یا دستگاهی که در عمل میبینیم، حاصل یک حرکت تدریجی ملایم در دنیای جانداران است، مسیری که در آن هر مرحلهی میانی به بقا و تکثیر جانور کمک میکند. (۱)