فصلها
فصل پنجم: صفت اثر دلالتی است بر صفت مؤثّر؛ در مورد انسان
توهم بیخدایی · احمد الحسن
فصل پنجم:
صفت اثر دلالتی است بر صفت مؤثّر؛ در مورد انسان
ابزار هوشمندی برتر: مغز انسان
پیشتر بیان کردم که چگونه مغز به عنوان ابزار هوشمندی، دلیل قاطعی بر هدفمندی و هدفداری تکامل میباشد. ژنی که ابزار هوشمندی را بنا مینهد، ژن برتر است؛ زیرا ابزار هوشمندی، برترین ابزار بقا در تنازع بقا محسوب میگردد؛ بنابراین هرگاه در زندگی، ژن بانیِ ابزار هوشمندی یافت شود، تکامل، آن را به سمت هوشمندی بیشتر سوق میدهد و این خود ثابت میکند که تکامل هدف دارد و همین برای اثبات اینکه در پسِ این هدف، خدایی وجود دارد، کافی است.
در شرح و تفسیر رشد پرشتاب مغز نیاکان انسان در میلیونها سال پیش تا جایی که کار به مغز هوموساپینس رسیده، تفاسیر مختلفی ارائه شده است. همهی این نظریهها را میتوان در یک سخن خلاصه نمود: به طور کلی مغز، ابزار برتر بقا است، و هرگاه شرایط مناسب فراهم شود و جهش، ژنهای بهبود مغز را چه از نظر کمّی و چه از نظر کیفی فراهم آورد، قطعاً مغز به سمت بهبود حرکت خواهد کرد.
مغز ابزار آرمانی بقا در موجودات است ولی هزینهی زیادی به بدن تحمیل میکند، زیرا مغز در مقایسه با دیگر اندامها و اجزای بدن برای انجام فعالیتهای خود، به مقادیر زیادی انرژی نیاز دارد.
بنابراین در صورت موجود بودن مغز پیشرفتهتر، بدن نیز به عنوان یک مجموعهی کلان، به غذای بیشتری نیاز خواهد داشت. در نتیجه یک معادله شکل میگیرد: هرگاه بهبود این ابزار به وسیلهی جهش ژنتیکی به نفع بدن باشد به این معنی که بتواند غذای بیشتری به دست آورد، توانایی تولید مثل به او بدهد، فرصت بیشتری برای گریز از خطرها در اختیار او قرار دهد، یا توانایی بیشتری در برقرار کردن ارتباطات اجتماعی به وی اعطا نماید، قطعاً انتخاب طبیعی، چنین ژن جهشیافتهای را در سریعترین زمان ممکن، تأیید و تثبیت میکند و تا زمانی که جهش ژنتیکی به سمت بهبود و اصلاح پیش رود، مغز رشد خواهد کرد. مغز ابزار آرمانی نجات است و به همین دلیل طبیعی است که انتخاب طبیعی تا زمانی که تمام بهبودِ فراهم شده توسط جهش ژنتیکی را به کار نگرفته است، از تکامل دادن ابزار هوشمندی جاندار باز نایستد.
شاید مهمترین وجه تمایز اجداد بشر در آفریقا در چند میلیون سال اخیر، زندگی اجتماعی آنها بوده باشد. آنها به شکار میپرداختند، نیروی خود را متمرکز میکردند، و در قالب جوامع بزرگتر، بهتر میتوانستند از خطرات نجات یابند. بیتردید ارتباط بهینه بین افراد یک جامعه، محور ساخت جامعهی موفقی است که به نجات منجر خواهد شد. افراد برای ایجاد ارتباط بهینه، به زبانی هر چه متکاملتر نیاز دارند تا با آن بتوانند احتیاجات ارتباطی خود را برآورده سازند. در نتیجه، هر نسل جدید ممکن است خود را با واژهها و دادههای بیشتری نسبت به گذشته روبهرو ببیند که البته جز حفظ کردن آنها چارهای ندارد. با گذشت زمان این واژگان تکامل یافته، پیچیدهتر میشوند. در ابتدا زبان اشاره و اصوات کمشمار شکل گرفت؛ ولی در طول زمان این فرآیند متعدد و پیچیده شد و نیاز انسان به بهبود ابزار به یاد سپاری - یا همان مغز - نیز بیشتر شد. هر زمان که جهش ژنتیکی چنین بهبود و ارتقائی را رقم بزند، انتخاب طبیعی نیز قطعاً آن را برمیگزیند و تأیید و تثبیت میکند؛ چرا که افرادی که دارای چنین قابلیتی باشند، بر نجات، تولید مثل و انتقال ژنهای خود به نسل بعد تواناتر خواهند بود. بر این اساس ژنهای بهینهسازی کمّی و کیفی مغز، رو به ازدیاد نهاده و در مجموعه ژنهای موجود در طبیعت، پابرجا میشوند و به این ترتیب اندک اندک مغز، بزرگ و بزرگتر میگردد.
جهشهای ژنتیکی بهبود مغز با این شدت، فقط در چندمیلیون سال اخیر یا حتی میتوانیم بگوییم تقریباً در دومیلیون سال اخیر و چه بسا فقط برای اجداد خاص انسان، رخ داده است. زیستشناسان هیچ تفسیر دقیق و قابل قبولی از این روند در اختیار ندارند، به جز اطلاعاتی که از سنگوارهشناسی مبنی بر اینکه در تکامل، سنتی تکرار شونده وجود دارد، به دست آوردهاند؛ اینکه اصولاً سرعت تکامل ثابت نیست، زیرا از یکسو در آن توقف یا شبهِ توقفهایی به وجود میآید و از سوی دیگر، گاهی تکامل، شتاب نسبتاً زیادی - بر اساس معیارهای تکامل - به خود میگیرد که با این توقفها مقابله مینماید. اما این سنت تکاملی قادر نیست مسألهی فراهم شدن جهش ژنتیکی برای جهشهای بهینهسازی پیدرپی و بسیار سریع را که گاهی اوقات در زمانهای خاص رخ داده و به نسبت تاریخِ معمولاً کند تکامل، سریع و شتابان است، تفسیر نماید. زیرا هنگامی که ما از سرعت تکامل یا سرعت آن به سمت بهبود سخن میرانیم، گویی از وقوع یک جهش ژنتیکی پرشتاب به سمت بهبود سخن گفتهایم؛ این دو ملازم و همراه یکدیگرند، چرا که اصولاً تکامل بدون جهش ژنتیکی امکانپذیر نخواهد بود. اینکه جهش ژنتیکی میتواند جهشهای بسیاری برای بهبود رقم بزند، به ویژه برای بخش خاصی از بدن، در گونهای معین و در زمانی خاص، موضوعی است که معتقدان به تصادفی بودن تمام و کمال و صد در صدی جهش ژنتیکی از توضیح آن عاجزند.
حال آنکه ما میتوانیم بگوییم: این موضوع هدفمند و بابرنامه است، زیرا جهش ژنتیکی، جهشهای بهبود کمّی و کیفی مغز انسان را به ویژه در دورهی اخیر فراهم آورده است؛ بنابراین نسبت دادن این مطلب صرفاً به اتفاق و تصادف محض، عاقلانه نیست.
چرا جهش ژنتیکی، جهشهای متعدد بهبود کمّی و کیفی را برای مغز انسان، آن هم در دورهی اخیر (تقریباً دو میلیون سال اخیر) فراهم آورده است؟!
چرا جهشهای بهبود مغز، برای دیگر موجودات مثلاً شامپانزه، فراهم نشده است؟!
شاید یک زیستشناس تکاملی این گونه پاسخ دهد: فرض میگیریم که جهشهای مزبور برای شامپانزه و دیگر جانداران نیز رخ داده باشد ولی از آنجا که مغز برای کار کردن به انرژی فراوانی نیاز دارد، این بهبودها هزینهبر بوده است؛ بنابراین هر بهبودی برای مغز، فقط مترادف با قدرت بیشتر برای کسب غذا و نجات از دست دشمنان و به طور کلی نجات نمیباشد بلکه به معنای نیاز بیشتر به انرژی اضافی، غذای اضافی و در نتیجه قرار گرفتن حیوان در معرض خطر بیشتر هم میباشد. از آنجا که شامپانزه راستقامت نیست و بر روی دو پا راه نمیرود، بنابراین نمیتواند به آن سود ایدهآل دست یابد، تا در نهایت این فرآیند توسط طبیعت انتخاب گردد؛ بنابراین، این ژنها خارج شده و در مجموعهی ژنهای شامپانزه تثبیت نمیشوند. در حالی که انسان چون راستقامت است سود فراوانی از این جهشها کسب میکند، یعنی سودی بیش از هزینههایی که به او تحمیل مینمایند. پس این ژنها، انتخاب و تأیید و در مجموعهی ژنهای او تثبیت میگردند.
اما این پاسخ نیز به معنای آن است که تکامل، هدفدار است و طبق برنامه پیش میرود، تا به هدفی مشخص و معین برسد. زیرا بر اساس این پاسخ، گامهای تکامل مشابه تکمیل یک جورچین (پازل) میباشد. طی شدن شتابان مراحل بهبود کمّی و نوعی مغز، تا مغزی برتر را برای ما پدید آورد، فقط در انسان روی میدهد؛ چرا که لازمهی محقّق شدن این هدف، مرحلهی پیش از آن، یعنی راستقامتی و راهرفتن بر روی دو پا میباشد. هنگامی که راستقامتی محقق شد، نوبت به مغز برتر میرسد؛ بنابراین، این روند دارای نظم است، نه تصادفی. تکامل کمّی و کیفی مغز در مقطع زمانی اخیر (تقریباً دومیلیون سال اخیر) به مقدماتی نیاز دارد که باید حتماً از قبل پایهگذاری شده باشد؛ و بدون این مقدمات، تکامل مغز هرگز رخ نخواهد داد، حتی اگر جهشهای بهبودساز مناسب فراهم شده باشد. به طور خلاصه یعنی فرآیند تکامل، هر طور که پیش رود، به هر حال به تولید انسان یا موجود راستقامت خردمند که از عقل برتری برخوردار باشد، منجر میشود؛ چرا که جهش و انتخاب دیر یا زود در نهایت باید حیوانی راستقامت را به وجود آورد و این حیوان در صورت موجود شدن، باید از مغزی که از نظر کمّی و کیفی پیشرفت زیادی کرده است، برخوردار باشد، تا حیوانی با مغزی برتر یا انسان، برای ما پدیدار گردد. زیرا جهش و انتخاب دیر یا زود باید این فرآیند را طی کند و ما به این رهآورد یعنی انسان امروزی یا هوموساپینس برسیم.
اگر کسی نخواهد این نتیجه را به عنوان یک نتیجهی کلی بپذیرد و به آن گردن نهد، از قبول آنچه پیشتر با شواهد قطعی بیان داشتم، هیچ گریزی نخواهد داشت؛ مبنی بر اینکه زندگی تکاملیافته، با داشتن وقت کافی، در هر صورت باید به تولید هوشمندی منجر شود.
پیشتر به کلام کارل ساگان که در آن نظر خود و دیگر دانشمندان را در رابطه با هوشمندی ابراز داشته بود، اشاره شد. این کلام او را مجبور میسازد که خواه این نتیجه را بپذیرد و خواه رد کند، اقرار کند که زندگی و تکامل هدفی دارد؛ زیرا این یگانه دلیل منطقی برای پیدایش ابزار هوشمندی است که آن را هدفی به شمار میآورد و حیات پیشرفته و تکامل یافته در هر کجای کائنات که ما در آن زندگی میکنیم، الزاماً باید به آن دست یابد.
تعداد تمدنهای پیشرفتهی موجود در کهکشان راه شیری، به عوامل مختلفی بستگی دارد که تعداد سیارات پیرامون هر ستاره و احتمال پیدایش حیات بر آن، از آن جمله است. ولی به محض پیدایش زندگی در محیطی مناسب و ارائهی فرصت بقا به آن طی میلیاردها سال، طبق انتظار بسیاری از ما، زندگی به سمت پیدایش مخلوقات هوشمند توسعه مییابد. (۱)
اما کسانی هستند که این موضوع یعنی اینکه ابزار هوشمندی نتیجهی حتمی وجود حیات است، را نمیپذیرند، مانند استیون هاوکینگ (۲) که به آن اعتراض میکند و میگوید:
پس چگونه میتوان نبود بازدیدکنندگان فرازمینی از ما را توضیح داد؟ شاید نژاد پیشرفتهای هست که از وجود ما هم آگاه است، ولی ما را به حال خودمان رها کرده تا از نتایج کارهای بدویمان در رنج باشیم. اما به سادگی نمیتوان پذیرفت که چنین نژاد پیشرفتهای، شدیداً مراقب و پیگیر شکل زندگی پستتری همچون ما باشد: آیا بیشتر ما، نگران کرمخاکیها و حشراتی که زیر پایمان له میکنیم هستیم؟ یک توضیح عقلانیتر آن است که احتمال تکامل زندگی در دیگر سیارات یا احتمال آنکه زندگی در حال به وجود آوردن هوش باشد، بسیار اندک است. از آنجا که ما خود را هوشمند میدانیم، دوست داریم هوش را نتیجهی گریزناپذیر تکامل بدانیم. اما میتوان پرسشهایی را پیش کشید. در فرآیند استمرار بقا، اینکه هوشمندی بسیار ارزشمند است چندان مشخص نیست. باکتریهای بیهوش، بسیار ماندگارترند و اگر روزی، به اصطلاح هوش ما موجب شود خود را در یک جنگ هستهای نابود کنیم، باکتریها از این حادثه جان به در خواهند برد. به این ترتیب ما در کاوش در کهکشانها شاید به زندگی بدوی برخورد کنیم؛ اما بعید است موجوداتی همانند خودمان را بیابیم. (۱)
در حقیقت موضوعی که استیون هاوکینگ و بسیاری افراد دیگر دستمایهی اعتراض خود قرار دادهاند، مناسبتی با آنچه ما در پی اثبات آن هستیم ندارد؛ زیرا ما نمیخواهیم اثبات کنیم که ابزار هوشمندی، برترین ابزاری است که به بدن قابلیت بقا تحت هر شرایطی از جمله شرایط بحرانی میبخشد. نهایت آنچه در پی اثباتش هستیم، این است که ابزار هوشمندی، برترین ابزار بقا به هنگام رقابت با همتایان بر سر غذا یا نجات است؛ یعنی در مسیر تکامل حیات، و از این رهگذر، تکامل اگر وقت کافی در اختیار داشته باشد باید به آن دست یابد و آن را پیشرفت دهد.
برای اینکه گفتار، علمی و دقیق باشد باید بحث را به اثر ابزار هوشمندی در مسیر تکامل موجودات و مقایسهی آن با دیگر ابزارهای بقا به هنگام رقابت بر سر غذا یا نجات محدود کنیم. در این صورت چارهای جز صدور این حکم که ابزار هوشمندی، وسیلهی آرمانی بقا است، نخواهیم داشت.
با این وصف، در مورد باکتریها و موجودات تکسلولی یوکاریوتی - هرچند خیالی باشد - اگر ظهور ابزار هوشمندی نتیجهی جهش در بعضی از آنها باشد، پس حتما ابزار هوشمندی برای افراد، بیش از هر ابزار بقای دیگری مانند سلاحهای بیولوژیکی و سرعت ، برای بقا سزاوارتر خواهد بود و آنها را از مزیّت یافتن غذا و نجات از دشمنان برخوردار میسازد. بنابراین تکامل، ابزار هوشمندی را برگزیده و آن را متحول میسازد. این نتیجهای است قطعی که استیون هاوکینگ، داوکینز و دیگران از آن گریزی ندارند، مگر در صورتی که حیات سنگوارههای زندهی باکتریایی را انعطافناپذیر تلقی کنند، که البته این یک فرضیهی خیالی است و تا زمانی که جهشی در جهت پیشرفت و زمان کافی برای تثبیت آن وجود داشته باشد، تحقق آن در عالم واقع، امکانپذیر نیست.
واقعیت آن است که حتی در سطح مغالطهای که هاوکینگ و دیگران مطرح نمودهاند، میتوانیم بگوییم هرگاه باکتری با جانداران هوشمند بر سر بقا به رقابت برخیزد، پیروزی قطعاً از آنِ هوشمندی خواهد بود. بهترین دلیل، نتایجی است که امروزه در حوزههای پزشکی شاهد هستیم. آیا هاوکینگ تردید دارد این هوشمندی ما است که توانسته ما را بر باکتریهایی که به جسمهای ما حملهور میشوند، پیروز گرداند؟ و آیا در اینکه هوشمندی ما، ما را به این توانایی رسانیده است که بسیاری از انواع باکتریهای زیانبار را در هر مکان خاصی که اراده کنیم (مانند اتاق عمل) نابود کنیم، شک و شبههای دارد؟ حتی تصور اینکه انسان این امکان را به دست آورد که بتواند هر نوع باکتری یا میکروارگانیسم یوکاریوتی را در سرتاسر زمین از بین ببرد، چندان دور از ذهن نیست.
به گمانم اکنون ثابت شد که حیات مادامی که تکاملی در کار باشد، هدفدار است و هدفش نیز تولید ابزار هوشمندی میباشد. هر جا که از هدف و هدفمندی سخن برود، لاجرم در پس آن قانونگذار و هدفگذار خواهد بود که در پی تحقّق آن است، چرا که ما با عقلهای خود او را مشاهده میکنیم، همان ابزار هوشمندی که با پیام ارسالی او تولید شده و ما را به عنوان بدنهای بیولوژیکی هوشمند پدیدار ساختند.
رسیدن بشر به نظریهی مکانیک کوانتوم، قانون همارزی ماده و انرژی و سپس تولید انرژی هستهای، با استفاده از ابزار هوشمندی قطعاً مفید فایده بوده و در اینجا خطایی از ابزار هوشمندی سر نزده است؛ زیرا اگر این ابزار را به کار گیریم، به ما نخواهد گفت که سلاح هستهای بسازید و آن را در زمین منفجر کنید. بر این اساس اگر جنگ هستهای هم روی دهد، قطعاً از دستآوردهای ابزار هوشمندی به شمار نخواهد رفت بلکه فقط به کنار گذاشتن ابزار هوشمندی در انسان مربوط میشود. ابزار هوشمندی هیچ دخالتی در تصمیم زشت دولت آمریکا در بمباران ژاپن با بمب هستهای نداشت.
به نظر من مسؤولیت ناشی از کنار گذاشتن ابزار هوشمندی را متوجه این ابزار نمودن، ظلم است!
تفکّر
حیوانات در تفکر و نشان دادن عکسالعمل، با ما اشتراک دارند. در این زمینه مثالهای زیادی در زندگی حیوانات وجود دارد. شاید آشکارترین مثال، انسانوارهها و توانایی آنها در استفاده از ابزارهای سنگی و شاخههای درخت برای به دست آوردن غذایشان باشد. شامپانزه میتواند زبان اشاره را فرا بگیرد و به وسیلهی آن به روشی هوشمندانه تعامل ورزد. او دشمنش یا کسی که وی را میآزارد و ناراحت میکند دقیقاً میشناسد و اگر فرصتی به دست آورد، میکوشد با او برخوردی توهینآمیز داشته باشد. در برخی موارد آزمایشگاهی، مشخص شده که شامپانزه از قدرت تفکر، کشف مشکل و یافتن راه حلی برای آن برخوردار است. اورانگوتان نیز میتواند تقلید کند و فرا بگیرد.
آلفرد راسل والاس (۱) کاشف مشترک نظریهی تکامل میگوید:
بچهی اورانگوتان (۱) در شرایط مشابه، دقیقاً مانند بچهی انسان رفتار میکند. (۲)
هوش اورانگوتان (مرد جنگل) بر کسی که با این حیوان سروکار داشته باشد، پوشیده نیست.
دو روانشناس به نامهای بئاتریس و روبرت گاردنر از دانشگاه نوادا متوجه شدند که گلو و حنجرهی شامپانزهها برای تقلید صداهای انسانی مناسب نیست. ... گاردنر و همسرش نقشهی جالبی کشیدند: آموزش زبان اشارهی آمریکایی آمسلان (۳) که زبان کر و لالها نیز نامیده میشود به شامپانزه. این زبان، با توجه به مهارتهای فوقالعادهای که شامپانزه در بهکارگیری دست و پا دارد برایش بسیار مناسب است. به علاوه این زبان تمام جنبههای مهم زبان گفتاری را نیز در خود دارد. ... واشو (شامپانزهی آزمایشگاهی) اولین بار با دیدن اردکی که در آب شنا میکرد، اشاره کرد: پرندهی آبی. این عبارت را واشو اختراع کرده بود. لافا (شامپانزهی آزمایشگاهی) که از قبل علامتهای لازم برای رنگهای اصلی را میدانست، ولی هیچ میوهی گردی غیر از سیب ندیده بود، وقتی برای اولین بار تکنیسینی را در حال خوردن پرتقال دید با اشاره گفت سیب نارنجی. لوسی (شامپانزهی آزمایشگاهی) پس از چشیدن هندوانه آن را به صورت «میوهی نوشیدنی» توصیف کرد که در اصل معادل کلمهی انگلیسی هندوانه (۴) است. اما بعد از آنکه برای اولین بار تربچه دهانش را سوزاند، از آن پس همیشه آن را به صورت «غذای جیغ و داد دردناک» توصیف کرد. وقتی واشو عروسک کوچکی را که در فنجانش گذاشته شده بود، مشاهده کرد، آن را به شکل «بچه در نوشیدنی من» علامت داد. هر وقت واشو مبل خانه و لباسهایش را کثیف میکرد، علامت کثیف را به او آموزش میدادند. اما وی آن را به همهی موارد استفادهی غلط تعمیم میداد. وقتی یک میمون خاص موجب برانگیختن ناخشنودیش شد، وی آن را به شکل «میمون کثیف، میمون کثیف، میمون کثیف» علامت داد. گاه واشو با دادن علائمی از قبیل «جک کثیف نوشابه بده» با مربیاش شوخی میکرد. لافا یک بار مربیش را «کثافت سبز» صدا زد. لوسی بالاخره توانسته بود فرق بین «راجر لوسی را غلغلک میدهد» و «لوسی راجر را غلغلک میدهد» را تشخیص دهد و از هر دوی این اعمال لذت وافر ببرد.
علاوه بر زبان آمسلان چندین نوع زبان اشارهی دیگر را نیز به شامپانزه و سایر نخستیهای غیرانسان آموزش میدهند. در مرکز تحقیقات ناحیهای نخستیها در یرک در آتلانتای جورجیا نوعی زبان رایانهای را به میمونها آموزش میدهند که بین سرپرستها به یرکیش موسوم است. ... یک بار که لافا روی صفحهی رایانه، اشکالات دستوری خود را تصحیح میکرد، در حالی که به ساختن یک جملهی پیچیده مشغول بود، مربیش با استفاده از صفحه کلید رایانهی جداگانهی خودش، با شیطنت مکرراً کلمهای را میپرانید که هیچ هماهنگی با جملهی لافا نداشت. لافا به صفحهی رایانهی مربی خود چشم دوخت، سپس روی صفحه کلید او سرک کشید، آن گاه جملهای به این شکل ساخت: «تیم، لطفاً از اتاق برو بیرون...»
به گمان من اگر شامپانزههای ناتوان از ارتباط با دیگران میمردند، یا قادر به تولید مثل نمیبودند، ظرف چند سال تحول و پیچیدگی عمدهای در زبان شامپانزهها اتفاق میافتاد. اساس زبان انگلیسی مشتمل بر حدود هزار لغت است و شامپانزههای ما نشان دادند که حدود ۱۰۰ کلمه را فراگرفتهاند. به نظر من عجیب نیست اگر در چنین جامعهای از شامپانزههای سخنگو ظرف چند نسل خاطرات شامپانزهها به زبان انگلیسی یا ژاپنی منتشر شود، و عنوان آن چنین باشد، خاطرات فلان شامپانزه، آن طور که آن را برای فلان فرد نقل کرد!
اگر شامپانزهها خودآگاهی دارند و قادر به تحلیل معانی میباشند، آیا آنها نیز نمیباید حقوقی را که تاکنون به عنوان حقوق بشر شناخته شده است، دارا باشند؟ یک شامپانزه تا چه حد باید زیرک و هوشمند باشد تا کُشتن او را بتوان خلاف و نقض قانون تلقی نمود؟ علاوه بر آن، چه مشخصات دیگری باید داشته باشد تا مبلغهای مذهبی آن را لایق هدایت دینی بدانند؟
اخیراً در بازدید از یک آزمایشگاه بزرگ تحقیق روی انسانریختها، رئیس آزمایشگاه مرا همراهی میکرد. ما به راهرو بلندی رسیدیم که دو طرفش قفسهای شامپانزهها تا انتهای راهرو ادامه یافته بود. در هر قفس دو تا سه شامپانزه قرار داشتند و مطمئنم که این وضعیت، تا آنجا که به آزمایشگاههای مشابه و باغ وحشها مربوط میشود، یک وضعیت عادی و معمول است. در موارد دیگر نیز به همین شکل میباشد. همین که به اولین قفس نزدیک شدیم، شامپانزههای محبوس در آن دندانهای خویش را نمایان کردند و با دقت وصفناپذیر کمانهایی از تُف را روی لباس مدیر آزمایشگاه پرتاب نمودند. سپس جیغهای مقطع و کوتاهی سر دادند که تا انتهای سالن انعکاس یافت و به وسیلهی سایر شامپانزههای قفسهای دیگر که مطمئناً ما را ندیده بودند، تکرار و تشدید گردید. آن گاه سالن با صدای فریادها و مشت کوبیدن و تکان دادن میلههای قفسها به لرزه درآمد. مدیر مؤسسه هشدار داد که در صورت ادامه دادن مسیر فقط خطر انداختن آب دهان نیست که مرا تهدید خواهد کرد و ما را به بازگشتن توصیه کرد. این وضعیت مرا به یاد فیلمهای دهههای سی و چهل انداخت که در آن زندانیان با دیدن زندانبان مستبدشان ظروف غذا را به شدت بر میلههای زندان میکوفتند.
البته این شامپانزهها سالم هستند و به خوبی تغذیه میشوند. اگر آنها فقط حیوانند و اگر آنها چهارپایند و ناتوان از تحلیل، در این صورت مقایسهی من یک مقایسهی بیاساس خواهد بود، ولی این را میدانیم که شامپانزهها قادر به تحلیل هستند. آنها نیز همچون سایر پستانداران قادر به نشان دادن احساسات و هیجانات نیرومند خود میباشند. ... توانایی شناخت در شامپانزهها ما را بر آن میدارد که مرزهای موجود بین جوامع موجودات زنده با ارزشهای اخلاقی ویژه را مورد سؤال قرار دهیم و امیدوارم که این بازنگری دیدگاههای اخلاقی ما شامل گروههای پستتر موجودات روی زمین و حتی موجودات سایر کرات، اگر وجود داشته باشند، نیز بشود. (۱)
تمام آنچه بیان شد، اگر تمام جزئیات آن را صحیح در نظر بگیریم، به هر حال به این معنی نیست که انسان فقط یک جسم حیوانی است که از پیشینیان خود تکامل یافته است. اینکه حیوانات در اندیشیدن و تجرید، در سطوح پایین، با ما شریک هستند، موضوعی است که دین یا حداقل اسلام آن را تأیید میکند و قرآن نیز بر آن تصریح نموده است:
﴿حَتَّىٰ إِذَا أَتَوْا عَلَىٰ وَادِ النَّمْلِ قَالَتْ نَمْلَةٌ یَا أَیُّهَا النَّمْلُ ادْخُلُوا مَسَاکِنَکُمْ لَا یَحْطِمَنَّکُمْ سُلَیْمَانُ وَجُنُودُهُ وَهُمْ لَا یَشْعُرُونَ ... وَتَفَقَّدَ الطَّیْرَ فَقَالَ مَا لِیَ لَا أَرَى الْهُدْهُدَ أَمْ کَانَ مِنَ الْغَائِبِینَ ... فَمَکَثَ غَیْرَ بَعِیدٍ فَقَالَ أَحَطتُ بِمَا لَمْ تُحِطْ بِهِ وَجِئْتُکَ مِن سَبَإٍ بِنَبَإٍ یَقِینٍ﴾ (۲) (تا به وادی مورچگان رسیدند. مورچهای گفت: ای مورچگان به لانههای خود بروید، تا سلیمان و لشکریانش شما را بیخبر در هم نکوبند. ... در میان مرغان جست و جو کرد و گفت چرا هدهد را نمیبینم؟ آیا از غایب شدگان است؟ ... درنگش به درازا نکشید. بیامد و گفت: به چیزی دست یافتهام که تو دست نیافته بودی و از سبا برایت خبری قطعی آوردهام).
﴿وَمَا مِن دَابَّةٍ فِی الْأَرْضِ وَلَا طَائِرٍ یَطِیرُ بِجَنَاحَیْهِ إِلَّا أُمَمٌ أَمْثَالُکُم مَّا فَرَّطْنَا فِی الْکِتَابِ مِن شَیْءٍ ثُمَّ إِلَىٰ رَبِّهِمْ یُحْشَرُونَ﴾ (۳) (هیچ جنبندهای در روی زمین نیست و هیچ پرندهای با بالهای خود در هوا نمیپرد، مگر آنکه چون شما امتهایی هستند. ما در این کتاب هیچ چیزی را فروگذار نکردهایم و سپس همه نزد پروردگارشان گرد آورده میشوند).
اگر ما تکامل را قبول داریم، قطعاً بر این باوریم که توانایی اندیشیدن در انسان با گذشت زمان و با پیشرفته شدن کمّی و کیفی مغزش، تکامل یافته و این توانایی، ویژگی خاصی است که او را کاملاً از دیگر حیوانات جدا و ممتاز میسازد. پیشتر این دلیل را بیان نمودم که تکاملِ ابزار هوشمندی، هدف قطعی تکاملی است که ما بر این زمین میشناسیم. سپس شرح دادیم که شتاب نسبی تکامل مغز بشر در حدود دو میلیون سال اخیر و تبدیل آن به مغز برتر، دلیلی است بر اینکه مغزهای ما به خودی خود هدفی است برای تکامل و در هر جایی که توانستیم ثابت کنیم تکامل هدفمند است، اثبات نمودیم که در پس آن خداوندگاری وجود دارد.
حال میخواهیم از مبحث ابزار هوشمندی خارج شویم و به سراغ نتیجه و دستآورد ابزار هوشمندی برویم و آن فرهنگی را که بدون هیچ شک و شبههای ما را از سایر حیوانات متمایز میسازد، مشاهده نماییم.
اکنون میخواهیم استدلالمان برای وجود خدا، با تکیه بر فرهنگی ویژه صورت پذیرد و نه از طریق تمایز انسان در توانایی او برای زندگی اجتماعی یا تفاهم و ایجاد ابزاری زبانی برای آن. حیوانات زیادی وجود دارند که از درجات متفاوتی از زندگی اجتماعیِ سازمانیافته برخوردارند، از قبیل مورچه، زنبور، کفتار، شیر، شامپانزه و اورانگوتان. اینها همچنین ابزارهایی زبانی برای فهم و درک یکدیگر دارند. سطح زبان اشارهای که زنبور به کار میگیرد، بسیار پایینتر از زبان اشارهی مورد استفادهی شامپانزه میباشد.
بنابراین بحث آتی ما دربارهی فرهنگ انسانی و دلالت آن بر وجود خدا، نه حول محور برخورداری از مغز یا ابزار هوشمندی است و نه در رابطه با توانایی اندیشیدن و تحلیل، بلکه موضوع به فرهنگ خاص بشر که طیّ چند هزار سال اخیر به طور ناگهانی ظهور کرد، مربوط میشود. دلالت این فرهنگ بر وجود خدا از آن رو است که این فرهنگ در واقع بیانگر یک سیستم اخلاقی والا برای زندگی است که میتوان آن را آشکارا در اعطای حقوق دیگران و وضع قانون برای آن مشاهده نمود. همچنین میتوان آن را در ایثارگری واقعی که اصل و اساس آن بر خودخواهی ژنتیکی و انتظار منفعت بنا نشده است، مشاهده نمود. علاوه بر این، بنیانگذاری پایههای شناخت و زندگی والا از قبیل قوانین مجازات، خواندن و نوشتن، سیستم حسابرسی و نظایر آن نیز که در دورهای خاص وارد زندگی بشر شده، بر همین منوال است. ما میخواهیم بگوییم که اینها توسط آموزش بیرونی و با یک تغییر و تحول ریشهای که در زندگی بشر اتفاق افتاده، پدیدار گشته است.
این متن، اعتراف صریح و آشکار دکتر داوکینز است مبنی بر اینکه این امور از طریق یادگیری فراهم میشود و حال آنکه چنین چیزی، کاملاً مغایر با شرایط زیست شناسی حیوانی است که بدنهای حیوانی ما را تحت سیطرهی خود دارد:
من از اخلاقیاتی که بر مبنای تکامل باشد جانبداری نمیکنم. من فقط میخواهم بگویم چگونه تکامل اشیاء صورت گرفته است. نمیخواهم بگویم ما انسانها از لحاظ اخلاقی چگونه باید رفتار کنیم. روی این موضوع تأکید دارم، زیرا میدانم این خطر وجود دارد که افرادی، که تعدادشان هم کم نیست، منظورم را درست متوجه نشوند، کسانی که نمیتوانند بین گفتهای که باور دارند با جانبداری از آنچه واقعیت دارد، تفاوت قائل شوند. احساس خود من این است که اگر جامعهی انسانی فقط بر پایهی قانونهای بیرحمانهی ژنتیکی استوار باشد، جامعهی بسیار ناخوشایندی برای زیستن خواهد بود. اما متأسفانه هرچه از چیزی اظهار شوربختی کنیم، در واقعیت تغییری پیدا نمیشود. باید بگویم منظور اصلی این کتاب برانگیختن مراقبت در انسانها میباشد. اما اگر شما خواستید نکتهای اخلاقی از آن بیرون بکشید، آن را به صورت یک هشدار بخوانید. بدانید اگر مثل من آرزو دارید جامعهای بنا کنید که در آن افراد با مهربانی و تواضع در جهت خیر همگان، یاور هم باشند، نباید از طبیعت بیولوژیکی انتظار کمترین کمکی داشته باشید. بیایید بکوشیم مهربانی و از خودگذشتگی را بیاموزیم، زیرا ما خودخواه زاده شدهایم. بگذارید بفهمیم ژنهای خودخواه ما چه میکنند، زیرا در آن صورت است که لااقل این امکان به وجود میآید که برنامههایشان را به هم بریزیم و طرحی نو دراندازیم؛ طرحی که تاکنون هیچ موجود دیگری در پِی آن نبوده است. (۱)
ما نیاز داریم که ایثار را بیاموزیم. من این موضوع را در بخش بعدی مطرح خواهم کرد و به دنبال آن با هم میکوشیم تا دریابیم چه کسی ایثار را به ما آموخت؟! یا از کجا ایثارگری واقعی را فرا گرفتیم؟! در حالی که اینها با ترکیبات بیولوژیک خودخواه ما که ما را به سمت خودخواهی ژنتیکی سوق میدهد، در تضاد بی چون و چرا میباشد!
دو پِینوشت
حقوق حیوانات
مسألهی حقوق حیوانات و احترام نهادن به آنها که دکتر ساگان مطرح کرده است، و حتی این موضوع که حیوانات میتوانند تا حدودی دین را بفهمند و به این ترتیب به اندازهی توان خود، برای پند و موعظهی دینی شایستگی دارند، مقولهای است که دین اسلام و قرآن یا حداقل مذهب آل محمد ع بر آن مهر تأیید میزند. ما در قرآن و سنت پیامبر و ائمه ع داریم که حیوانات، امتهایی همانند ما هستند و باید به آنها احترام گذاشت: ﴿وَمَا مِن دَابَّةٍ فِی الْأَرْضِ وَلَا طَائِرٍ یَطِیرُ بِجَنَاحَیْهِ إِلَّا أُمَمٌ أَمْثَالُکُم مَّا فَرَّطْنَا فِی الْکِتَابِ مِن شَیْءٍ ثُمَّ إِلَىٰ رَبِّهِمْ یُحْشَرُونَ﴾ (۲) (هیچ جنبندهای در روی زمین نیست و هیچ پرندهای با بالهای خود در هوا نمیپرد، مگر آنکه چون شما امتهایی هستند. ما در این کتاب هیچ چیزی را فروگذار نکردهایم و سپس همه نزد پروردگارشان گرد آورده میشوند).
آل محمد ع بیان کردهاند که اگر شخصی گوسفندی را پرورش دهد و به او نیکی کند، کراهت دارد خودش آن را ذبح نماید؛ چرا که گوسفند عادت کرده است که از این فرد نیکی ببیند، و این خود دلیلی است بر اینکه اسلام واقعی که اهل بیت ع آن را نقل نمودهاند، گوسفند را دارای شعور و احساس، و احترام به آن را واجب میداند.
محمد بن حسن با سند خود از محمد بن حسن صفار از یعقوب بن زید از یحیی بن مبارک از عبد الله بن جبله از محمد بن فضیل نقل کرده است که گفت: به امام رضا ع عرض کردم: «من برای قربانی روز عید قربان، قوچی را پرورش دادهام. چون او را گرفتم و خوابانیدم تا ذبح کنم، نگاهی به من کرد، دلم برایش سوخت و با آن مدارا کردم، سپس سرش را بریدم». حضرت فرمود: «دوست ندارم چنین کنی. این گونه نباشد که حیوانی را پرورش دهی، سپس ذبحش کنی». (۱)
در خصوص تبلیغ دینی صورت گرفته توسط پیامبران ع و اوصیا، باید گفت: یقیناً بسیاری از حیوانات، دعوت آنها را شنیدهاند. در قرآن داستانهایی از حیوانات که پیام پیامبران را شنیدهاند، وجود دارد، مانند هدهد و مورچه در ماجرای حضرت سلیمان ع.
علی و فاطمه و کودکانشان نقشهی ژن خودخواه را نقش بر آب میکنند، آیا کسی نیست که بیندیشد؟
دکتر داوکینز میگوید:
بگذارید بفهمیم ژنهای خودخواه ما چه میکنند، زیرا در آن صورت است که لااقل این امکان به وجود میآید که برنامههایشان را به هم بریزیم و طرحی نو دراندازیم؛ طرحی که تاکنون هیچ موجود دیگری در پِی آن نبوده است. (۲)
در حقیقت فرد با انصاف باید بگوید ما به عنوان گونهی انسانی، در عمل، خودپرستی ژنها را نابود ساختهایم؛ زیرا اخلاق والا یا ایثارگری واقعی که انبیاء و پیامبران الهی مروّج آن بوده و ادیان الهی به آن توصیه کردهاند، این خودخواهی را در هم کوبیده است. این خودخواهی ژنتیکی میگوید: پسرم برتر از پسر برادرم است، برادرم برتر از پسر عمویم است، پسر عمویم برتر از افراد غریب است، همشهریم برتر از اهالی شهرهای دیگر است، مردم کشورم برتر از مردم دیگر کشورها هستند، مردم طایفهام از طوایف دیگر بهترند، و کشورم بالاتر از کشورهای مجاور است. اما پیامبران و ادیان به نیکیکردن به افراد غریب و ترجیح دادن آنها بر خود و فرزندان توصیه کردهاند و این رفتار ایثارگرایانه را بین مردم رواج دادهاند. من فقط به ذکر یک داستان تاریخی مشهور در اسلام که قرآن نیز از آن سخن گفته است بسنده میکنم؛ ماجرای اصحاب رسالت اسلام یعنی خاندان حضرت محمد ص پیامبر اسلام؛ داستان گرسنه ماندن علی ع و فاطمه س دختر محمد ص و فرزندان خردسالشان پس از آنکه غذای خود را به فقرا بخشیدند.
﴿وَیُطْعِمُونَ الطَّعَامَ عَلَىٰ حُبِّهِ مِسْکِینًا وَیَتِیمًا وَأَسِیرًا * إِنَّمَا نُطْعِمُکُمْ لِوَجْهِ اللَّهِ لَا نُرِیدُ مِنکُمْ جَزَاءً وَلَا شُکُورًا﴾ (و طعام را «در حالی که خود دوستش دارند» یا «برای دوستی او (خدا)» به مسکین و یتیم و اسیر میخورانند: * جز این نیست که شما را برای خدا اطعام میکنیم و از شما نه پاداشی میخواهیم و نه سپاسی). (۱)
سورهی انسان، روایتکنندهی داستان انسان حقیقی است که بر حیوانیت خویش پیروز شد و آمد تا دیگران را از حیوانیتِ و خودخواهیِ ژنتیکیشان رهایی بخشد. آنها با این ایثار به دنبال شهرت و معروفیّت نبودند، زیرا این کار به صورت مخفیانه صورت پذیرفت و خود نیز آن را پنهان نمودند و بر کسی فاش نساختند. آنها با انجام این کار به دنبال منفعت و سود متقابل نیز نبودند، زیرا بخشیدند و چیزی نگرفتند، و بخشش آنها نیز کوچک و ناچیز نبود، چرا که حضرت علی و فاطمه ع با این کار جان فرزندان کوچک خویش را به خطر انداختند.
به لطف این بزرگان و مانند آنان از پیامبران و فرستادگان الهی، امروزه افراد، گروهها و حتی کشورهایی داریم که دیگران را بر خویش ترجیح میدهند، هرچند ممکن است تعداد افرادی که بر خود مقدم میشمارند، اندکشمار باشد و بر وضعیت آنها نیز تأثیری بر جای نگذارد و چه بسا بعضاً در پس این بخشش اهدافی نهفته باشد؛ ولی به طور کلی این حرکت، گامی در مسیر صحیح است که ما به فضل این بزرگان به آن رسیدهایم. آنها نمونههای برتر ایثار هستند که بشریت از آنها درس میآموزد.
امروزه ما در برابر خودخواهی ژنتیکی به پیروزیهایی حقیقی دست یافتهایم ولی همهی اینها مرهون تلاش پیامبران و فرستادگان بزرگ الهی است، که نمونهی برتر ایثارگری واقعی میباشند؛ تا جوامع انسانی را از حیوانیتشان رهایی بخشد.
به اعتقاد من کار علی و فاطمه ع آن قدر ارزشمند است که یک زیستشناس تکاملی یا زیستشناس اجتماعی ملحد لازم است حداقل با توجه به آن، محاسبات خود را مجدداً بررسی کند؛ زیرا وی میبیند که این بزرگان بیش از یکهزار سال پیش از زیستشناسان تکاملی، بیماری خودپرستی ژنتیکی را تشخیص دادند و برای آن راه درمانی وضع نمودند.
ابن عباس در مورد سخن خداوند متعال که فرمود: ﴿یُوفُونَ بِالنَّذْرِ وَیَخَافُونَ یَوْمًا کَانَ شَرُّهُ مُسْتَطِیرًا * وَیُطْعِمُونَ الطَّعَامَ عَلَىٰ حُبِّهِ مِسْکِینًا وَیَتِیمًا وَأَسِیرًا﴾ (۲) (به نذر وفا میکنند و از روزی که شر آن همه جا را گرفته است میترسند * و طعام را در حالی که خود دوستش دارند، به مسکین و یتیم و اسیر میخورانند) گفته است: حسن و حسین بیمار شدند و جدشان پیامبر خدا ص و عدهای از اعراب، به عیادت آنها رفتند و گفتند: ای ابالحسن اگر برای دو فرزندت نذری کنی، خوب است. علی فرمود: اگر دو فرزندم از بیماری خوب شدند، برای خداوند عزوجل سه روز را به شکرانه روزه میگیرم. فاطمه نیز چنین گفت و کنیزی که به او فضّهی نوبیه میگفتند، نیز اظهار داشت: اگر دو سرور من از بیماری رها شوند، به شکرانه برای خداوند عزوجل روزه میگیرم. این دو کودک لباس عافیت پوشیدند. آل محمد هیچ چیز ـ نه کم و نه زیاد ـ نداشتند. علی به سراغ شمعون یهودی رفت و سه صاع جو از او قرض کرد و به فاطمه داد. فاطمه یک صاع را آرد نمود و نان پخت. علی با پیامبر خدا ص نماز خواند و به منزل آمد، غذا را جلوی او گذاشتند؛ که ناگاه مسکینی پشت در آمد و گفت: سلام علیکم، ای اهل بیت محمد، من مسکینی از مسلمانان هستم، مرا اطعام کنید، خداوند شما را از مائدههای بهشتی اطعام نماید. علی شنید و آنان را امر فرمود و ایشان غذا را به او خوراندند. آن روز و آن شب را فقط آب خوردند. روز دوم فاطمه به سراغ صاع آرد رفت و نان پخت. علی با پیامبر خدا ص نماز خواند و به منزل آمد، غذا را جلوی او گذاشتند که ناگاه یتیمی پشت در آمد و گفت: سلام علیکم، ای اهل بیت محمد، من یتیمی از فرزندان مهاجرین هستم که پدرم شهید شده است، مرا اطعام کنید. غذا را به او دادند و دو روز چیزی جز آب نخوردند. روز سوم فاطمه به سراغ باقی صاع جو رفت و آن را آرد کرد و نان پخت. علی با پیامبر خدا ص نماز خواند و به منزل آمد، غذا را جلوی او گذاشتند، که ناگاه اسیری آمد و پشت در ایستاد و گفت: سلام علیکم، ای اهل بیت نبوت، ما را به اسارت میگیرید و میبندید و به ما طعام نمیدهید! مرا اطعام کنید که من اسیرم. غذا را به او دادند و سه روز و سه شب فقط آب خوردند. پیامبر خدا ص به سراغ آنان آمد و گرسنگیشان را ملاحظه نمود. خداوند چنین نازل فرمود: ﴿هَلْ أَتَىٰ عَلَى الْإِنسَانِ حِینٌ مِّنَ الدَّهْرِ لَمْ یَکُن شَیْئًا مَّذْکُورًا﴾ (هر آینه بر انسان مدتی از زمان گذشت و او چیزی در خور ذکر نبود) تا ﴿لَا نُرِیدُ مِنکُمْ جَزَاءً وَلَا شُکُورًا﴾ (از شما نه پاداشی میخواهیم نه سپاسی). (۱)
از کدام ایثار سخن میگوییم؟!
حیوانات که انسان نیز از آنان محسوب میشود معمولاً بر اساس منیّت و خودخواهی رفتار میکنند. در طبیعت کسی پیدا نمیشود که بدون هیچ چشمداشت و غرضی، به دیگری غذا بدهد یا مراقب احوال او باشد. حیوانات در سطح فردی به یکدیگر خوراک نمیخورانند و از هم مراقبت به عمل نمیآورند. در طبیعت، رفتارهای دگرخواهانه در قیاس با سلوک خودخواهانه اندکشمار است. جنس نر با این هدف برای جنس ماده غذا فراهم میکند و لانه میسازد، که میخواهد از طریق بارور کردن تخمکی که ماده غذای جنین را در آن قرار میدهد، ژنهای خود را به نسل بعد انتقال دهد. والدین نیز به فرزندان خود غذا میدهند و از آنها محافظت میکنند. ولی آیا این ایثار واقعی است؟! و اگر واقعی نباشد، هنگامی که ما به دنبال اثبات این ویژگی انسان هستیم که او موجودی است اخلاقمدار و اینکه او رنج ایثار را بر دوش میکشد، از کدام ایثار سخن میرانیم؟
در مقولات دینی هنگامی که مبارزه با خودخواهی در سطح جامعه و محیط زندگی مطرح میشود، کمابیش از ایثار سخن میگوییم. بنابراین ضروری است ایثاری را که مورد نظر ما است، به طور واضح و آشکار تبیین کنیم تا اجازه ندهیم غرضورزانی که به دنبال نادان نگاهداشتن مردم هستند، تکقاعدهی منحرف خود را به کرسی بنشانند؛ قاعدهای که آن را برای همه به کار میبرند، چه مخاطبشان علمای دینی باشند، چه ملحدان و چه کسانی که نظر بینابینی دارند. این قاعده یا مغالطه میگوید: به گردوی کروی شکلی که در دست دارم نگاه کن. سپس دست دیگرش را که در آن چیز کروی شکلی گرفته است بلند میکند و به تو میگوید: ببین! این هم گرد است؛ بنابراین گردو است.
به طور کلی همهی ما میدانیم ایثار چیست و میدانیم که در برابر خودخواهی قرار میگیرد؛ و نیز میدانیم که ایثار یعنی برتری دادن دیگری بر خود یا بر کس دیگری که از لحاظ نوعی رفتار خاص با ما قرابت دارد.
اگر به پیرامون خود نگاهی بیندازیم، میبینیم که برخی حیوانات بعضاً رفتارهای ایثارگرانهای از خود نشان میدهند. مثلاً میتوانیم نمود آن را در رفتار پدران و مادران در قبال فرزندانشان، رفتار زنبورهای کارگر در برابر ملکه و دیگر کارگران و نیز کل کندو مشاهده کنیم؛ ولی آیا این، ایثارگری واقعی است یا به ظاهر ایثار کردن و در واقع خودخواهی ژنتیکی میباشد؟! خاستگاه چنین رفتارهایی خودخواهی ژنها، یا خویشاوندسالاری و یا تمایل به حفاظت کردن بدنهای حامل این نوع ژنها است که اینها چنین رفتارهای ایثارگرایانهای از خود بروز میدهند. به عبارت دیگر نرمش و مدارای والدین نسبت به فرزندان و غذا خورانیدن به آنها و نیز فداکاری زنبورهای کارگر برای محافظت از کندو و ملکه و خواهرانش، بر اساس خودخواهی ژنهایی است که از ویژگی موفقیت در انتقال، استمرار و بقا برخوردارند. واقعیت بیولوژیکی آن است که پدر و مادر به این دلیل از فرزندان خود مراقبت میکنند که ژنی در ژنوم آنها، ایشان را به چنین رفتاری سوق میدهد مثلاً از طریق تأثیری که بر ساخت سیستم عصبی، مغز، غدد و یا هورمونها از خود بر جای میگذارد و یکی از دلایل موفقیت ژنوم آنها در انتشار و بقا، وجود این ژن است که ایشان را به آن رفتار ایثارگرایانه سوق میدهد.
سؤالی که در اینجا پیش میآید، این است که چگونه ژنوم والدین، در بقا و استمرار فرزندان بهرهمند میگردد؟ پاسخ این سؤال را میتوان به سادگی بیان کرد: زیرا فرزندان، حامل درصد معینی از ژنهای والدین خود هستند. به عنوان مثال بچهی انسان، حامل نیمی از ژنهای مادر و نیمی از ژنهای پدرش میباشد.
بنابراین آن دسته از والدینی که در ترکیب ژنتیکیشان، ژن ایثار نسبت به فرزندان و برآورده ساختن نیازهای آنها یافت میشود، به گونهای که فرزندان را شایسته و آمادهی رسیدن به سن بلوغ و تولید مثل مینماید، این والدین استمرار و بقای ژنهای خود را در نسلهای آتی، محقق خواهند نمود. در نتیجه این نوع ایثارگری (ایثار والدین برای فرزندان) در واقع ژنتیکی و خودخواهانه است؛ یعنی خودخواهی ژنها آن را به وجود آورده و ایثار واقعی نمیباشد. آن دسته از والدینی که توجه کافی به فرزندان خود ندارند و از آنها حمایت نمیکنند، یا به عبارت دیگر والدینی که ژنوم آنها شامل ژنهایی نیست که آنها را به حمایت از فرزندان وادارد (از قبیل فراهم نمودن لانه، غذا و مراقبت) نمیتوانند ژنهای خود را به نسلهای بعد انتقال دهند؛ زیرا به طور خلاصه آنها در تربیت فرزندانی که به سن بلوغ، تولید مثل و انتقال ترکیب ژنتیکی خود به نسلهای بعد برسند، ناموفقند. به این ترتیب این والدین یا به عبارت دیگر این ترکیب ژنتیکی یا نقشهی ژنوم، مجازات شده و در این زندگانی، ژنهای خاص آنها استمرار نیافته و از گردونهی رقابت حذف میشود.
مسألهی توجه و اهتمام والدین به فرزندان، به طور کامل دلیل ژنتیکی دارد و اگر ژنها راهبرد موفق دیگری به جز توجه مستقیم والدین به فرزندان بیابند، چه بسا همان را به کار بگیرند. این قضیه در مورد پرندهای به نام کوکو اتفاق افتاده است. این پرنده تخمهایش را در لانهی قربانیانش جا میدهد تا آنها فرزندانش را تربیت کنند. او خودش نسبت به فرزندانش بیتوجه بوده و نسبت به آنها هیچ عاطفهای نشان نمیدهد. این پرنده به محض برآورده ساختن نیاز جوجهها، با قرار دادن آنها در لانهی پرندهی قربانی که به جای وی آنها را پرورش میدهد، رابطهاش را با جوجههایش پایان میدهد. این مثال دلیل واضحی است مبنی بر اینکه مسألهی بدنها، به حیطهی ژنها مربوط میشود.
همین مسأله در مورد زنبورهای کارگر نیز وجود دارد. آنها نزدیکی بسیار زیادی با خواهران خود دارند و از مادر به آنها نزدیکترند، زیرا خواهران همگی نسخهای همانند از ژنهای پدر را دارا میباشند. از این رو در فداکاری و پیشی گرفتن برای حمله به دشمن، دلیل منطقی وجود دارد؛ با وجود اینکه زنبور کارگر پس از نیش زدن میمیرد. این ژن ایثارگر در ازدیاد، استمرار و بقا موفق بوده زیرا توانسته است در محافظت از کندو بهتر عمل کند. منفعتی که مرگ زنبور کارگر برای ژنهای او به دنبال دارد، بیش از منفعت زنده ماندن آن است؛ زیرا آنها با سبقت گرفتن در مرگ به جای خواهرانشان و نیز با دفاع از مادر (زنبور ملکه)، در بقا و استمرار نسخههای زیادی از ژنهای موجود خویش در بدن همهی خواهران کارگر نقش دارند و همچنین در بقای ژنهای موجود در تخمکها و اسپرمهای (۱) موجود در بدن مادر (زنبور ملکه) نیز تأثیرگذارند. بیتردید چنین ترکیب ژنتیکی در بقا و استمرار تواناتر از آن ترکیب ژنتیکی است که در فداکاری بر یکدیگر پیشی نمیگیرند. طبیعت، آنهایی را انتخاب خواهد کرد که در فداکاری، شجاعت و .... پیشقدم هستند؛ یا باید بگوییم آن نوع ترکیب ژنتیکی که به خوبی میتواند بقا و استمرار یافته و در برابر شرایط طبیعی محیط پیرامونش مقابله کند.
به طور کلی تا زمانی که فداکاری، برای ژنها منفعت بیشتری به همراه داشته باشد، - حتی با چشمپوشی از قرابت بین آنها - خودخواهی ژنها میتواند ویژگی ایثارگری در قبال یک موجود دیگر را تفسیر کند.
میتوان ایثار والدین به فرزندان را از نظر ژنتیکی چنین توضیح داد: ژنهایی که این وظیفه را بر عهده دارند، از ژنهای دیگری که اجازهی ایثار والدین نسبت به فرزندان را نمیدهند یا آنها را برای این کار تشویق نمینمایند، برتر و برای بقا تواناتر هستند. به همین شیوه میتوان منش ایثارگرایانهی برادر بزرگ نسبت به برادر کوچکتر یا فرزندان نسبت والدین را تبیین نمود. همچنین تمیز کردن برخی حیوانات توسط حیوانات دیگر، یا حتی غذا دادن خفاشهای خونآشام به همسایگان خود نیز در همین چهارچوب قابل توضیح است؛ چرا که خفاش سودای رسیدن به منفعتی در آینده را ـ هرچند به صورت ناخودآگاه ـ در سر دارد.
ولی نظریهی ژن خودخواه نمیتواند دلیل فداکاری شخصی برای نجات یک فرد یا کودک غریب را توضیح دهد. این نظریه همچنین قادر نیست توضیح دهد که بر چه اساسی، یک فرد غذا یا آبی را که در اختیار دارد به دیگران میدهد و حال آنکه خودش به آن محتاج میباشد. زیرا در چنین حالاتی اگر شخص فداکار هلاک شود یا لااقل نتواند ژنهای خاصش را تکثیر کند، یا این فرصت کاهش یابد، خسارت ژنتیکی که به او وارد میشود بیش از سودی است که از ژنهای مشترک با فردی که به نجاتش اقدام کرده یا غذایش را به او داده یا به طور کلی او را نسبت به خودش ترجیح داده است، به دست میآورد. برای توضیح بیشتر با زبان عدد و رقم میتوان گفت: حیات و زندگی من برابر است با انتقال و بقای صد در صدی ژنهای عامل من؛ ولی زندگی فلان فردی که با من نسبتی ندارد، عبارت است از انتقال بخشی از ژنهای عامل من؛ و این بخش خود شامل ژنهای مشترک بین من و او میباشد، یعنی مثلاً پنج درصد و یا چیزی در همین حد و اندازه. واضح است که خسارت وارد آمدن به زندگی من، یعنی خسارت بیشتر به بقای ژنهای من و به همین دلیل نظریهی ژن خودخواه قادر نیست این نوع ایثار را که در آن ژنهای فداکار به صورت گسترده خسارت میبینند، تفسیر کند. بنابراین نمیتوان چنین منش ایثارگرایانه را بر پایهی ژن خودخواه استوار دانست.
همچنین ایثارگری دوجانبه نیز نوعی ایثارگری غیرواقعی است؛ زیرا این شیوه، راهبرد برتر تکامل است و انتظار میرود که در زمان احتیاج به آن، نمود و کارآیی بیشتری داشته باشد. این قضیه را میتوان در نظافت برخی حیوانات توسط گروهی دیگر یا غذا دادن خفاش خونآشام به همسایهاش ملاحظه نمود؛ زیرا انتخاب طبیعی، آن دسته از مجموعهی ژنتیکی را که حامل ژنهای آن است، ترجیح میدهد و همانها قطعاً شیوع خواهند یافت. بنابراین آن مجموعهی ژنتیکی که فاقد این نوع ایثارگری دوجانبه است، از چرخهی رقابتها حذف میشود؛ زیرا سرنوشت افراد این گونه از جانداران انقراض خواهد بود.
مثلاً خفاشهای خونآشام بیش از دو روز نمیتوانند بدون غذا زندگی کنند. به این ترتیب ایثارگری دوجانبه راه نجاتی است برای هر خفاشی که نتواند یک شب غذا بیابد؛ چرا که تعداد خفاشهایی که غذایی برای خوردن پیدا نمیکنند، بسیار میباشد. بنابراین ایثارگری دوجانبه شاهکلید موفقیت همهی افراد این گونه محسوب میشود و در نتیجه انتخاب طبیعی قطعاً آن را برمیگزیند. به طور کلی، علم میتواند ایثارگری دوجانبه را به خوبی تفسیر کند.
علاوه بر این، ایثار برای شهرت نیز وجود دارد که در واقع ما میتوانیم آن را گونهای از ایثارگری دوجانبه به شمار آوریم. به ویژه اگر هدف در ایثارگری از غذا، رسیدن به فخرفروشی و شهرت و درنتیجه رسیدن به سود بیشتری همچون جلب توجه تعداد بیشتری از افراد جنس ماده و سپس ازدواج با تعداد بیشتری از آنها باشد. این به معنای موفقیت در انتقال بیشتر و گسترده ژنهای فردی به نسلهای بعد است. بنابراین، این نوع ایثارگریها -که بعداً آنها را بیشتر توضیح خواهیم داد- همگی ریشهی ژنتیکی و طبیعی دارند.
ایثارگریهای غیرواقعی که ساخته و پرداختهی خودخواهی ژنها است، مورد نظر ما نمیباشد؛ زیرا ما به دنبال نوعی ایثارگری اخلاقی هستیم که اصولاً ارتباطی با مصلحت و منفعت ژنها ندارد.
ما نه از ایثار به نزدیکان که خاستگاه ژنتیکی دارد سخن میگوییم؛ نه از ایثارگری دوجانبه که این هم ممکن است ریشهی ژنتیکی داشته باشد؛ و نه از ایثاری که به خاطر کسب شهرت انجام میشود؛ که این هم بعضاً به دلایل ژنتیکی ارتباط داده میشود. چنین ایثارگریهایی میتواند منافعی برای بدنهای فرد ایثارگر به دنبال داشته باشد؛ چرا که فرصت بقای بیشتری در اختیار او قرار میدهد.
در ضمن در اینجا ما با آن نوع ایثارگری که همچون یک هنجار فرهنگی، بین افراد و مجموعهها انتقال مییابد (مانند عشق به خودنمایی یا نظایر آن) و خاستگاه آن نیز خودخواهی فردی است، یعنی انگیزهی انجام آن، یک نیاز شدید یا تمایل روحی است، کاری نداریم.
اگر قضیه بر این منوال است، پس ما از کدامین ایثار سخن میگوییم و چه ایثارگری را دلیل بر قابلیت خاص انسان و ویژگی منحصر به فرد او در حوزهی اخلاق میدانیم؟
سخن ما در باب ایثاری است که اولاً نمیتوان آن را به لحاظ بیولوژیکی تفسیر نمود، ثانیاً نمیتوان اصل و اساس آن را به خودخواهی ژنها که از بدن و اعضای آن به عنوان ابزارهای بقا و انتقال ژنها استفاده میکند، نسبت داد، و ثالثاً بیان علتی فرهنگی برای آن که بتوان هدفش را رسیدن به یک منفعت روحی هرچند در درازمدت دانست، امکانپذیر نمیباشد.
ما از رفتار ایثارگرایانهای سخن میگوییم که برای ژنها منفعتی به همراه ندارد و نمیتوان آن را با خودخواهی ژنها تفسیر نمود و یا صرفاً یک ایثارگری ظاهری و غیرواقعی دانست که خاستگاه خودخواهی بیولوژیکی دارد. ایثاری که ما در پی آن هستیم، ایثاری است که فرد فداکار در مقابل آن هیچ چشمداشتی برای سود و ستایشی در آینده ندارد، یا حتی به دنبال شنیدن یک کلمهی تشکرآمیز از سوی دیگران نمیباشد!
این قضیه، پرسش ظریف و کلیدی را به میدان میآورد؛ اینکه: انگیزهی ما از انجام دادن این ایثارگری واقعی چیست؟ و چه چیزی آن را خصوصاً در وجود ما پدید میآورد؟
حقیقت آن است که این قضیه باید در قالب شیوهای مدوّن و بابرنامه و از طریق اشخاصی آغاز شده باشد. اگر این موضوع را از منظر تاریخی بررسی کنیم - زیرا تاریخ یگانه راه واکاوی دقیق آن است - درمییابیم که تنها برنامهای که منادی این نوع ایثارگری برتر و حقیقی است، برنامهی دینی میباشد؛ و پیامبران و نیکوکاران، قهرمانان میدان این نوع ایثار هستند و کهنترین آثار تدوینشده دربارهی ایثار که به ما رسیده است، متون دینی و دعوتهای دینی میباشند که شخصیتهای مذهبی ابراز داشتهاند. این نوع ایثار، سنّتی ثابت شده در باستانیترین تمدنهای زمین مانند تمدن سومر و اکد که شخصیتهای بارز آنها کسانی همچون نوح ع و ابراهیم ع بودند، به شمار میرود؛ کسانی که ادیان آسمانی مانند یهودیت، مسیحیت و اسلام که پس از آنها آمدند، به آنها بازمیگردند؛ چرا که اینها نیز براساس همان اسلوب و سلوک اخلاقی سومری و اکدی ادامه یافتهاند.
دعوت به ایثار همواره جلوهی دینی داشته است و پیامبران، فرستادگان و حاملان رسالتهای الهی قهرمانان این عرصه بودهاند. ﴿وَیُطْعِمُونَ الطَّعَامَ عَلَىٰ حُبِّهِ مِسْکِینًا وَیَتِیمًا وَأَسِیرًا﴾ (۱) (و طعام را در حالی که خود دوستش دارند یا برای دوستی او (خدا)، به مسکین و یتیم و اسیر میخورانند).
فرهنگ هوموساپینس
دو مجموعهی انسانی وجود دارد که توانستند با موفقیت، صدها هزار سال اخیر را طی کنند. این دو که از هومواِرِکتوس آفریقایی منشعب شدند، عبارتند از نئاندرتال اروپایی و دیگری مجموعهی کوچک هوموساپینس که برخی از آنها از طریق باب المندب (۲) مهاجرت و سپس سراسر جهان را پر کردند.
اگر چه میانگین اندازهی مغز نئاندرتال از مغز هوموساپینس بزرگتر است ولی پیشرفتی که نئاندرتالها از لحاظ تمدنی و فرهنگی به دست آوردند، کمتر از پیشرفتهای هوموساپینسهایی بود که از آفریقا مهاجرت کرده بودند. بین مجموعههای نئاندرتال بر خلاف هوموساپینسها، روابط اجتماعی مشاهده نمیشود. تقریباً سی و پنج هزار سال پیش در اروپا، هوموساپینسها مجسمه میساختند و آثار هنری میآفریدند که در واقع روایتی از شرایط و موقعیت آنها به شمار میرفت؛ در حالی که نئاندرتالها نمیتوانستند از آنها پیروی کنند. چه چیزی در معادلهی گروه کوچکی که از راه باب المندب مهاجرت کرد، وارد شده است؟ چه چیزی در آن مجموعهی برگزیده رخ داد تا آنها توانستند نسلی پدید آورند که جهان را پر کند؟
برای پاسخدادن به این پرسش، هر فردی میتواند هر نظریه و فرضیهای را که میپسندد، مطرح نماید؛ اما واقعیت آن است که هیچ تفسیر علمی واقعی و کافی برای توضیح آنچه برای عقل هوموساپینس مهاجر از آفریقا رخ داده است، وجود ندارد. در حالی که نئاندرتالها صدها هزار سال در اروپا زندگی کردند ولی نتوانستند هیچ نوع تکامل فرهنگی یا تمدنی حتی در سطح زندگی اجتماعی یا زبان یا نگارگری ایجاد کنند و تمام آنچه انجام دادند، به ساخت ابزار سنگی ساده منحصر شد. حتی در اینکه آیا مخترع اصلی این ادوات نئاندرتالها بودهاند، تردیدهایی وجود دارد و این احتمال میرود که آنها این فن را پس از مهاجرت هوموساپینسها به اروپا، فرا گرفته باشند. حال آنکه هوموساپینسهای مهاجر در کمتر از شصت هزار سال، به مرحلهی تدوین قوانین اخلاقی در لوحهای گلی رسیدند؛ که این الواح از سومریها به دست ما رسیده است. آیا میتوان از این واقعیت غفلت ورزید که قطعاً چیزی در معادلهی این موجود زمینی وارد شده و موجب شده است که او به صورتی ساختیافته و نه حیوانگونه همچون گذشته عمل کند؟ به طوری که او هم به کشت و زرع، برداشت محصول و پرورش حیوانات روی آورد، و هم توانست زندگی اجتماعیش را نظم و سامان دهد، سخن بگوید و سرانجام توانست بنویسد. چه اتفاقی افتاد که این انسان به چنین تکامل قابل توجهی رسید ولی آن یکی که در اروپا ساکن بود، با وجود برخورداری از مغزی بزرگتر تکامل نیافت؟!
اینجا رمز و رازی وجود دارد که باعث بروز نوعی جهش بزرگ و آشکار در هوموساپینس شده است، که البته نمیتوان آن گونه که عدهای از دانشمندان مسأله تفاوت انسان با بقیهی حیوانات را مرتبط با حجم مغز و نسبت آن با دیگر اندام بدن میدانند، آن را فقط به بزرگی اندازهی مغز یا رسیدن مغز به یک اندازهی بحرانی یا عبور از آن، نسبت داد؛ در حالی که اگر موضوع به افزایش حجم مغز ارتباط میداشت، نئاندرتال تکاملیافتهتر بود، زیرا میانگین مغزش همچون میانگین مغز انسان امروزی (هوموساپینس) بزرگ و چه بسا از آن بزرگتر بود که این افزایش گاهی به بیش از ۱۰ درصد میرسید. با این حال نئاندرتال در مقابل آنچه انسان امروزی انجام داد، کاری از پیش نبرد. انسان امروزی، فرهنگ و زندگی اجتماعی خود را در اروپا به ثبت رساند، در حالی که نئاندرتال نه تنها چیز باارزشی از خود به یادگار نگذاشت، بلکه از زندگی اجتماعی سادهای برخوردار بود و بر خلاف انسان امروزی که به زندگی اجتماعی تمایل بیشتری نشان میدهد، با همنوعان خود ارتباط و مراودهای نداشت. بنابراین چارهای نیست جز اقرار به اینکه چیز جدیدی وارد معادله شده است که سبب این پیشرفت تمدنی، فرهنگی و فکری انسان امروزی (هوموساپینس) گشته و باعث شده جهش فرهنگی و فکری روشنی برای این انسانها روی دهد و برجستهترین نمونههایی که از آن به ما رسیده، ارزشهای والای اخلاقی از قبیل ایثار و عدالت میباشد.
نظریهها یا ایدهپردازیهایی که برای تفسیر جهش فرهنگی انسان مطرح شده است
در اینجا ما به دنبال طرح یک نظریه دربارهی توضیح افزایش حجم مغز یا امکان استفاده از مغز در تفکر و ساخت ابزار شکار و مانند آن نیستیم، چرا که قبلاً در این خصوص بحث کردهایم. اکنون ما نظریاتی را مطرح میکنیم که برخی تصور میکنند میتوانند با آنها، نحوهی پیدایش و انتشار فرهنگ انسانی را به صورت قابل قبول و پذیرفته شده ـ که هدف از این نظریات هم همین است ـ تفسیر کنند. البته این نظریات باید نحوهی پیدایش و انتشار فرهنگ را توضیح دهند و در مرحلهی تفسیر آداب و سنتها و بازگویی مؤلفههای فرهنگی توقف نکنند. حتی باید نحوهی شکلگیری فرهنگ انسانی ویژه را تبیین کرده و مهمترین عناصر پایهای آن مانند معیارهای اخلاق والا از قبیل ایثارگری واقعی که از خودخواهی ژنها سرچشمه نمیگیرد، و عدل و دادورزی را تشریح نمایند و سرانجام به کمّ و کیف سازماندهی و برپاداری تمدن برسند. زیرا در غیر این صورت، نظریههایی که نتوانند پیدایش فرهنگ انسانی ویژه همچون ایثار را تفسیر کنند، قطعاً ایدهپردازیهایی شکستخورده محسوب خواهند شد.
حال این نظریهها را مطرح مینماییم و بررسی خواهیم کرد که هر یک از آنها چه موضوعی را تفسیر میکند و در چه مواردی شکست میخورد.
نظریهی تکامل بیولوژیکی میکوشد این موضوع را تفسیر کند
این تفسیر بر قانون تکامل استوار است و چنین فرض میگیرد که گزینش طبیعی، همه چیز ما را صیقل داده و پیراسته است به طوری که جز ژنهای خودخواه، هیچ عامل مؤثر دیگری بر رفتار انسان تأثیرگذار نمیباشد. از دید هواداران این نظریه، همهی رفتارهای انسان اساساً دلیل بیولوژیکی دارد. بنابراین از دید آنها مغز به تنهایی برای بیان علت ویژگیهای رفتار انسانی کفایت میکند.
حقیقت آن است که اگر از زاویهی اخلاقی به این ایده نگاه کنیم، آن را قبیحترین ایده مییابیم؛ زیرا این ایده جبرگرا است و اگر آن را بر واقعیت تطبیق دهیم، درمییابیم که برای تندروی، انحراف و بزهکاری یک ایدئولوژی منحرف و افراطی، سند میآورد و برایش دلیل میتراشد: بزهکار بر اساس دلایل بیولوژیکی دست به جرم میزند و فرد نیکوکار نیز به خاطر دلایل بیولوژیکی به نیکی روی میآورد. این فرضیه در تفسیر گونهی خاصی از رفتار انسان کاملاً درمیماند. منظور، رفتاری است که طی آن فرد، نیاز بیولوژیکی خود و آنچه را که ژنهای او به دلیل نگرش اجتماعی یا بر اساس یک عقیدهی فکری خاص به آن تمایل دارند، مهار میکند و به خواستهی نفسانیش پشت پا میزند. نظریهی مزبور همچنین در تفسیر اخلاق واقعی و ناب نیز کاملاً ناکارآمد است (زیرا اصولاً به وجود چنین چیزی اعتقاد ندارد).
به عنوان مثال: گزینش طبیعی از طریق ترجیح دادن صفات ایثارگری که در خدمت بقای ژنها است، ایثار را در ما صیقل داده است (مانند ایثار والدین به فرزندان یا ایثار دوجانبه) ولی این مورد را میتوان ایثاری دانست که بر مصلحت ژنتیکی استوار است؛ یعنی ژنها این نوع ایثارگری را در طول مسیر تکامل به وجود آوردهاند؛ زیرا این شیوه، بهترین روش برای انتقال ژنها به نسلهای بعدی محسوب میشود. در ایثار والدین به فرزندان یا ایثار خویشاوندان به یکدیگر نیز وضعیت به همین گونه است. به طور کلی همهی این افراد دارای تعداد زیادی ژن مشترک میباشند.
همچنین این دیدگاه میتواند ایثار متقابل با دیدگاه آیندهنگرانه را تفسیر کند؛ مانند بخشش قسمتی از خون شکار یک خفاش خونآشام به دوست گرسنهاش که یک شب نتوانسته است به شکاری دست یابد و خونش را بمکد، به این امید که اگر این مشکل برایش پیش آمد، او نیز چنین کند.
اما این نظریه که بسیاری از زیستشناسان بر آن اعتماد دارند، نمیتواند ایثارگری واقعی را که بر پایهی خودخواهی ژنها یا معامله به مثل استوار نیست تفسیر نماید. همچنین قادر نیست فرهنگ ویژهی اخلاقی را که به طور ناگهانی در تاریخ انسان متأخّر یعنی فقط چند هزار سال اخیر پدیدار گشته است، شرح دهد.
نظریهی میمها
فرضیهی میمها، نظریهای است که دکتر ریچارد داوکینز آن را توسعه داده است. اصل این نظریه یا اندیشه، به جورج کریستوفر ویلیامز (۱) بازمیگردد.
میتوانیم بگوییم آنها برای حل مشکل ناتوانی تئوری ژن خودخواه از توضیح بسیاری از رفتارهای فرهنگی بشر از قبیل ایثارگری واقعی که نمیتوان آنها را به ژن خودخواه یا ایثارگری دوجانبه نسبت داد به این نظریه متوسل شدهاند. نظریهی میمها تلاشی برای تفسیر و بررسی توانایی ما در تفسیر ایثارگری واقعی و همچنین حل معضل جبر اخلاقی است که طی آن حتی جرمها و جنایتها را با رنگ و لعاب بیولوژیکی توجیه میکنند؛ چرا که تمام رفتارهای انسانی را به ژنها ارجاع میدهند. از این رو داوکینز برای حل مشکل، به سراغ فرضیهی میمها یا میم خودخواه رفت، زیرا چنین فرض میشود که این نظریه در موقعیتهایی که نظریهی ژن خودخواه یا انتخاب، از تفسیر و عمل بازمیماند، کارایی از خود نشان میدهد.
فرضیهی میمهای داوکینز در مقابل فرضیهی جبر ژنتیکی که پیشتر بحث آن رفت، قد علم کرد تا بگوید: ما اکنون از آزادی و توانایی مهار خودخواهی ژنها برخورداریم، و اکنون استقلال کافی برای جلوگیری از یکهتازی مطلق ژنهای درون خود را داریم؛ از این رو که ما ماشینهای بقای فناپذیری هستیم که ژنها از آن برای بقای خویش استفاده میکنند. بهتر است اجازه دهم داوکینز خودش در این خصوص سخن بگوید:
از نظر تقلیلگرایان (جبرگرایان ژنتیکی)، مغز، ابزار زیستشناختی مشخصی است که کیفیات آن، رفتارهای قابل مشاهده و حالتهای فکری یا برداشت ما از آن رفتارها را به وجود میآورد... فرض کنیم اتقافی افتاده یا باید واقع شود، که با اصول زیستشناختی اجتماعی مطرح شده از سوی ویلسون و داوکینز کاملاً سازگاری دارد. اما این نگرش، آنها را بر سر این دو راهی قرار میدهد که ابتدا در مورد ذاتی بودن بیشتر رفتارهای بشر بحث کنند، و چون آزاد اندیش هستند، این رفتارها (کینهورزی، مغزشویی و مانند اینها) برایشان ناخوشایند است، سپس خود را درگیر موضوعات اخلاقی در مورد مسؤولیت اعمال مجرمانه میکنند، اگر اینها هم مثل اعمال دیگر ذاتی فرض شوند. برای پرهیز از این مشکل، ویلسون و داوکینز صحبت از ارادهی آزادی را به میان میکشند که به ما توان مقابله در برابر دستورات ژنهایمان را میدهد و اگر بخواهیم ... این در واقع بازگشتی است به فلسفهی دکارتی، دوگانهپرستی خدا و ماشین. من فکر میکنم رُز و همکارانش ما را به این متهم میکنند که ما دو چیز متناقض را با هم جمع کردهایم. یعنی ما یا باید «جبرگرای ژنتیکی» باشیم یا «ارادهی آزاد» را باور داشته باشیم. نمیشود همزمان به هر دوی آنها اعتقاد داشت. اما من در اینجا از طرف خودم - و پروفسور ویلسون - میگویم، از نظر رز و همکارانش ما تنها «جبرگرای ژنتیکی» به حساب میآییم. چیزی که از نظر آنها دور مانده (و اگرچه آشکار است، اما قبولش آسان نیست) این است که هرچند ما کاملاً قبول داریم که ژنها از نظر آماری بر رفتار بشر تأثیرگذارند، ولی در عین حال بر این باوریم که میتوان این تأثیر را با اثرگذاریهای دیگر، تعدیل، برطرف یا برعکس نمود. ژن باید روی هر الگوی رفتاری که از طریق انتخاب طبیعی پیدا میشود، یک تأثیر آماری داشته باشد. با فرض اینکه رز و همکارانش قبول دارند که میل جنسی بشر را انتخاب طبیعی ایجاد کرده، به همان مفهومی که همهی چیزهای دیگر را انتخاب طبیعی ایجاد نموده است. پس باید قبول داشته باشند که بعضی ژنها روی میل جنسی اثر میگذارند، به همان مفهومی که ژنها همیشه روی چیزهای دیگر اثر میگذارند. اما احتمالاً آنها در اینکه گاهی از نظر اجتماعی لازم است میل جنسی مهار شود، مشکلی ندارند. آیا در این قضیه دوگانگی وجود دارد؟ معلوم است که نه. من هم در اینکه بخواهم در مقابل «خودکامگی ژنها» بایستم هیچ دوگانگیای نمیبینم. ما، یعنی مغز ما، آن قدر جدا و مستقل از ژنهایمان است که بتوانیم در مقابل آنها سر به عصیان بگذاریم. چنان که قبلاً هم گفتم، هر بار که ما به طریقی مانع بارداری میشویم، در مقابل ژنهایمان ایستادهایم. دلیلی ندارد نتوانیم در مقیاسی وسیعتر این کار را انجام دهیم. (۱)
میم در فرهنگ همانندِ ژن در زیستشناسی است. اگر ژن عبارت باشد از دادههای وراثتی انتقالیافته در کروموزومها، میم هم به مفهوم فرهنگ مشخصی است که موجودات آن را انتقال میدهند و افراد، گروهها یا نسلها یکی پس از دیگری آن را فرامیگیرند. ابزار نگهداری و انتقال میم، مغز است که طبق نظریهی میمها، مغز ظرف سوپ آغازین - و چه بسا خود سوپ - در نظر گرفته میشود که در آن سوپ نیز نسخهبردارها یا همتاسازهای اولیهای که بعداً به DNA تکامل یافتند، شکل گرفته است.
میمها عبارتند از فرهنگی مشخص و معین (واژگان زبانی لفظی یا غیر لفظی، لباس، رفتار و غیره) که بین افراد جامعهی حیوانی یا انسانی نسخهبرداری میشوند. فرضیهی میمها با هدف تفسیر تکامل فرهنگی بشر به ویژه از طریق انتقال میم برتر بین افراد مطرح شده است. برخی زیستشناسان معتقدند میمها – به عنوان واژگان زبانی و فرهنگی - یکی از دلایلی است که دست یافتن انسان به مغز برتر را که میتواند میمها را به طور کمّی و کیفی نسخهبرداری کند، شرح میدهد؛ چرا که این انتقال به نوبهی خود به اندازه و نوع مغز وابسته میباشد.
به طور کلی میتوان فرضیهی میمها را به عنوان تلاشی برای تفسیر جهش فرهنگ و تمدن در تاریخ انسانی در نظر گرفت، که ژنها و تکامل بیولوژیکی به تنهایی قادر به تفسیر کامل آن نمیباشند.
من این نگرش را درک میکنم و شک ندارم داشتن مغزی که ما داریم، از نظر ژنی امتیازاتی دارد. با وجود این فکر میکنم اگر همکارانم با دقت بیشتر به اصول بنیادی فرضیههای خود توجه کنند، خواهند دید که دارند همان سؤالهای مرا مطرح میکنند. در اصل، از آنجا که ژنها همتاساز هستند، یک روش خوب برای توضیح دادن پدیدههای زیستشناختی مطرح کردن امتیازات ژنی آنها میباشد. وقتی در سوپ آغازین شرایط طوری شد که مولکولها توانستند نسخههایی از خودشان بسازند، خود، زمام امور را به دست گرفتند؛ در زمانی بیش از سهمیلیارد سال، DNA تنها همتاساز مطرح در جهان بوده که ارزش داشته است راجع به آن صحبت کنیم. اما لزومی ندارد این انحصار تا ابد برقرار باشد. وقتی شرایطی به وجود میآید که در آن نوع جدیدی از همتاساز، نسخههایی از خودش میسازد، زمام امور به دست این همتاساز جدید میافتد و نوع جدیدی از تکامل را که خاص خودش است، بنا میگذارد. زمانی که این تکامل جدید شروع شود، به هیچ وجه لازم نیست در خدمت همتاساز قبلی باشد. تکامل قبلی، که بر اساس انتخاب ژن بود، با ساختن مغز، سوپی به وجود آورد که در آن نخستین میمها پدیدار شدند. وقتی میمهای همتاساز پدیدار گشتند، تکاملی که خاص آنها بود سرعت گرفت. ما زیستشناسان چنان غرق در مفهوم تکامل ژنی شدهایم که اغلب فراموش میکنیم تکامل ژنی فقط یکی از انواع ممکن تکامل میتواند باشد. در واقع تقلید به معنی متداول آن همان همتاسازی میمها میباشد. (۱)
همچنین داوکینز برای اینکه بتواند کوتاهی دورهی زمانی که فرهنگ انسان در آن تکامل یافته را توضیح دهد و نیز با هدف ارائهی تفسیری برای هر نوع جهش فرهنگی در این فرض، چنین انگاشته که تأثیر میمها ممکن است بسیار سریع و برق آسا باشد، نه مانند تأثیرگذاری آرام ژنها.
به باور من اخیراً نوع جدیدی از همتاساز روی سیارهی ما پیدا شده و در چشم ما چشم دوخته است. این همتاساز که هنوز دوران طفولیت خود را میگذراند، با خامدستی در سوپ آغازین غوطه ور است، اما تغییرات تکاملی آن با سرعتی که دارد، ژن قدیمی را نفس نفس زنان پشت سر گذاشته، به پیش میرود. (۲)
انتقال و تثبیت میمها، بر پایهی اصل تقلید و نسخهبرداری صورت میگیرد. اما پیدایش آن، بعضاً بر عهدهی پدیدار شدن به هنگام نیاز یا بروز خطا در جریان تقلید است که خود، به پیدایش میم جدیدی منجر میشود. به این ترتیب میمها تنوع یافته، بین افراد حیوان و بشر انتقال مییابند.
میمها عبارتند از عنصر فرهنگی قابل نسخهبرداری؛ حیوانات و انسانها هم عبارتند از ابزارهای نسخهبرداری که میمها را نسخهبرداری و محافظت کرده، به دیگران سرایت میدهند. این ابزار - به هنگام وقوع جهش ژنتیکی به سمت بهبود و پیشرفت - بسته به خود میمها و نیز توسعه، ازدیاد و انباشتگی آن، تکامل مییابند. این موضوع میتواند یکی از راهکارهای تثبیت ژنهای بهبود دهنده باشد. به این ترتیب میتوان اندازه و نوع مغزهایمان را تفسیر نمود. شاید بتوان گفت: توسعهی فرهنگی از آنجا که عامل فشاری در این روند است، در بزرگ شدن اندازهی مغز و تکامل نوعیِ آن تأثیر دارد.
بین گروههای مختلفی از بابونها، ماکاکها و دیگر نخستیها، رفتارهای خاصی دیده میشود و تمایل فراوانی هست که این رفتارها، فرهنگهایی مختلف بین گروههای متعدد این حیوانات قلمداد شود. مثلاً مشاهده میگردد که گروهی از میمونها، برخی پرندگان را طعمهی خود میسازند، در حالی که از گروه مجاور چنین کاری سر نمیزند. هر گروه فریاد و آواز مشخصی دارد که معنای آن این است: «فرار کن، اینجا حیوان درندهای وجود دارد». ولی این فریادها دارای لهجههای گوناگونی است و از گروهی به گروه دیگر تفاوت میکند.
یک پریمات (۳)شناس ژاپنی که قصد داشت مشکل گرسنگی میمونهای ماکاک در یکی از جزایر جنوبی ژاپن را که بر اثر کم بودن منابع غذایی رخ داده بود، حل کند، به طور اتفاقی تجربهی هیجانانگیزی را مشاهده کرد. این دانشمند مقداری دانهی گندم بر شنهای ساحل ریخت. طبعاً جدا کردن تک تک دانههای گندم از میان شنها کار دشواری است. این کار بیش از آنچه انرژی بدهد انرژی میگیرد، ولی یکی از ماکاکهای باهوش که وی نام «ایمو» imo را بر آن نهاد، مشتی از دانههای مخلوط با شن و ماسه را در آب دریا ریخت. گندمها بر روی آب قرار گرفتند و شنها به اعماق آب فرو رفتند. به این ترتیب این میمون توانست گندمها را خوراک خود سازد. چند میمون کوچک این کار را تقلید کردند و این شیوه در نسل دوم رایج شد. چندی بعد تمام ماکاکهای این جزیره توانستند از آب برای جداسازی گندمها استفاده کنند. شاید این نمونه را بتوان مثال خوبی از تقلید فرهنگی در میمونها به شمار آورد.
مطالعات صورت گرفته در کوه تاکاساکییاما (۱) در شمال توکیو، پایتخت ژاپن، که آنجا نیز محل زندگی میمونهای ماکاک است، نمونهی دیگری از تکامل فرهنگی را به ما نشان میدهد. وقتی بازدیدکنندگان این کوه، شیرینیهای پیچیدهشده در کاغذ را جلوی میمونها انداختند ـ که در باغوحشهای ژاپن کار رایجی است، ولی برای میمونهای آزاد، ناشناخته محسوب میشود ـ یکی از میمونهای کوچک دریافت که میتوان پوشش کاغذی شیرینی را قبل از خوردن آن برداشت. دیگر میمونها و مادران نیز این عادت را به سرعت یاد گرفتند و این انتقال فرهنگ حدود سه سال طول کشید. (۲)
به هر حال موضوع میمها از نظر ابداع آن، به هنگام نیاز یا تقلید از دیگران فقط به انسان اختصاص ندارد. ولی طرح یا نظریهی میمها که میتوان آن را برای شرح انتقال فرهنگی خاص و مشخص به کار گرفت، قادر به تفسیر ابداع فرهنگی معین و ریشهدار اگر نیاز فردی به این فرهنگ وجود نداشته باشد، نمیباشد. این قضیه هنگامی تشدید میشود که این فرهنگ برای فرد و ژنهای فردی او زیان آفرین باشد.
در حال حاضر آنچه فهمش برای ما مهم است این است که آیا طرح یا نظریهی میمها میتواند مهمترین مؤلفه در فرهنگ انسان را که همان ویژگیها و منشهای منحصر به فرد او از قبیل ایثارگری واقعی است و فرضیهی ژن خودخواه از شرح و بسط آن عاجز است، شرح دهد؟
واقعیت آن است که نظریهی میمها نیز از تفسیر ایثارگری حقیقی کاملاً ناتوان است. نه فقط به این دلیل که فایدهای برای ایثارگر یافت نمیشود، بلکه از این رو که ایثارگری واقعی، ویژگی ناپسندی برای ژنهای فردی محسوب میشود و چون به زیان این ژنها عمل میکند، طبیعت دید خوشی نسبت به آن ندارد. بنابراین ژنها از تفسیر ایثارگری واقعی درمیمانند، چرا که این ویژگی، صفت زیانبار و دشمن سرسخت ژنهای فردی قلمداد میگردد. میمها نیز از شرح وجود این ویژگی ناتوان هستند، زیرا ایثارگری واقعی نمیتواند به عنوان یک میم فرهنگی به وجود بیاید چه برسد به اینکه موفق باشد و باقی بماند، زیرا این خصلت، صفتی زیانبخش و دشمن ساختار خودخواهانهای است که ژنهای خودخواه در ما پایهگذاری کردهاند؛ و بر همین اساس ما را به موجوداتی خودخواه تبدیل کردهاند، تا بقای خویش را تضمین نمایند. در خودخواهی این موجودات (بدنهای ما) استثنایی وجود ندارد، مگر همان حالتهای ایثارگری که بر خودخواهی خود ژنها استوار است یا ایثار دوجانبه - که پیشتر توضیح دادیم - از قبیل ایثار خانواده نسبت به فرزندانشان و غذا دادن خفاش خونآشام به همسایهاش در غار بر اساس قاعدهی «امروز پشتم را بخاران تا فردا پشتت را بخارانم». این نوع ایثارگری ربطی به ایثارگری آگاهانه و واقعی ندارد.
دکتر داوکینز در فصل میمها از کتاب «ژن خودخواه» خویش، از کنار این موضوع میگذرد و به آن نمیپردازد، هرچند این قضیه، مهمترین مسأله در این حوزه به شمار میرود. دلیل این برخورد آن است که از یک ملحد که قصد اثبات درستی مرامش را دارد، مطلوب نیست فرضیهای را بنیان نهد که اختراع واحدهای فرهنگی به هنگام نیاز به آنها یا هنگام استفاده کردن از آنها و یا در مواقع نسخهبرداری و انتقال آنها را شرح میدهد؛ بلکه آنچه مطلوب است، تفسیر فرهنگ ویژهی بشر نظیر ایثارگری و نیز تشریح دلیل پیدایش و خاستگاه آن میباشد.
ممکن است یک ویژگی منحصر به فرد دیگر انسان قابلیت ایثارگری صادقانه، بیریا و واقعی او باشد. من این آرزو را میکنم، ولی نمیخواهم در موردش بحث کنم و در مورد تکمیلِ میمیِ آن به گمانهزنی متوسل شوم. (۱)
آیا نمیتوانیم این سخن را اعتراف دکتر داوکینز به ناتوانی از ارائهی تفسیری منطقی برای ایثارگری واقعی که با نظریات ملحدانهی وی سازگاری داشته باشد، قلمداد کنیم؟ در غیر این صورت چه تعبیری از آن میتوان داشت؟ آیا معقول است بپذیریم که به عنوان مثال وی شرح و توضیحی برای مهمترین مسائلی که نظریات خداناباورانه وی را نقض میکند دارد، ولی بدون هیچ چشمداشتی آن را ترک میگوید؟ پاسخ را بر عهدهی خواننده میگذارم.
داوکینز در ادامه میگوید:
نکتهی مورد نظرم در اینجا این است که حتی اگر به روی تاریک آن نگاه کنیم و بنا را بر این بگذاریم که افراد بشر اساساً خودخواهند، آیندهنگری آگاهانهی ما - قابلیتی که آینده را در ذهن ما مجسم میسازد - میتواند به ما کمک کند تا خود را از شر خودخواهیهای افراطی این همتاسازهای کور حفظ کنیم. ما دست کم میتوانیم با این تجهیزات ذهنی که داریم، به جای اینکه فقط به فکر منافع خودخواهانهی کوتاهمدت خود باشیم، منافع خودخواهانهی درازمدتمان را در اولویت قرار دهیم. ما در تبانی کبوترها نفع شراکت درازمدت را میبینیم، و میتوانیم دور هم بنشینیم و دربارهی راه انداختن چنین نقشههایی تبادل نظر کنیم. (۱)
ما در تمام وضعیتهایی که برای دفاع از منافع خودخواهانه قرار میگیریم، چه اساس این دفاع بر اساس میم فرهنگی و چه بر اساس ژنتیک صورت بگیرد، خواه بر پایهی منافع خودخواهانهی کوتاهمدت باشد و خواه درازمدت، در واقع بر اساس خودخواهی عمل کردهایم؛ نه ایثارگری. ماهیت ایثارگری آنی به دلیل خودخواهی درازمدت در یک موضوع خودخواهانه که هدف آن یک مصلحت درازمدت است، تغییر نمیکند. درست مانند ایثارگری برای شهرت. در نتیجه این نوع رفتار نمیتواند به عنوان ایثارگری حقیقیِ بدون چشمداشت تلقی گردد.
داوکینز در ادامه میگوید:
در ما این توان هست که در برابر ژنهای خودخواهی که با آنها به دنیا آمدهایم، و در صورت لزوم، در مقابل میمهای خودخواهی که مغز ما را شست و شو میدهند، بایستیم. حتی میتوانیم در مورد راه پروراندن ایثارگری ناب و بیغرض - چیزی که در طبیعت جایی ندارد، چیزی که هرگز در تمام تاریخ جهان وجود نداشته - صحبت کنیم. ما همچون ماشین ژن، ساخته شده و مانند ماشین میم، فرهنگی شدهایم، اما این توان در ما وجود دارد که در مقابل سازندگانمان قیام کنیم. در تمام زمین تنها این ما هستیم که میتوانیم در مقابل خودکامگی این همتاسازان خودخواه بایستیم. (۲)
آری، ولی:
امکان ندارد در ما صفتی ناسازگار با بقای ژنهای خودخواه فردی به وجود بیاید و رشد کند. رشد و رسوخ چنین صفتی در طبیعت غیرممکن است؛ زیرا این صفت:
* صفتی است که با ویژگی خودخواهی ما به عنوان وسیلهای برای بقا که ژنها بنیانگذاری کردهاند، در تضاد است.
* صفتی است که بر خلاف منافع ژنهای فردی عمل میکند.
و این پرسشی است که خداناباوران از ارائهی پاسخی علمی به آن درماندهاند.
یک قایق نمیتواند بدون پارو زدن، بر خلاف جریان آب خروشان که همه چیز یعنی همهی هستی به جز انسان را با خود میبرد، حرکت کند، و پارو زدن بدون وجود یک پاروزن نیز محال است.
پس از این استدلال علمی، ناگزیر ما باید وجود پاروزن را بپذیریم و به آن معترف شویم، زیرا وجود اثر آن که عبارت است از حرکت ما بر خلاف جریان سهمگین و طغیان ما علیه ستمگری ژنهایمان، به روشنی بر ما ثابت شده است.
بدیهی است که منظور ما از پاروزن، خدا نیست بلکه این پاروزن میتواند نفس یا روح باشد؛ و قطعاً اثبات وجود آن، راهی برای اثبات جهان معنوی و به دنبال آن اثبات وجود خداوند میباشد.
ولی چرا ما نفس را با چشمانمان نمیتوانیم ببینیم؟ دلیلش ساده است؛ اینکه نفس در عالم دیگری، غیر از جهان جسمانیِ مادی که ما در آن به سر میبریم قرار دارد. اما این نفس چگونه میتواند روی کالبد ما اثر بگذارد؟ تفسیر علمی این موضوع، حداقل از طریق نیروهای عبور کننده بین کیهانها، که در فصل ششم توضیح داده خواهد شد، امکانپذیر میباشد. این امکان که یک جهان بر جهان دیگر تأثیر بگذارد و یا موجودات یک جهان بر موجودات جهان دیگر بدون تماس حسّی مادی، تأثیر بگذارند، وجود دارد. از این راه میتوانیم نحوهی تأثیر گذاری عالم اَنفُس بر این جهان مادی را که در آن زندگی میکنیم، درک نماییم.
تلاش داوکینز برای تفسیر اخلاق
داوکینز در کتاب «پندار خدا» تلاشی برای تفسیر اخلاق از خود ارائه میدهد. وی به طور صریح از پرداختن به ایثارگری واقعی که پیشتر در مورد آن صحبت کردم و گفتم نه فرضیهی میمها، نه فرضیهی ژن خودخواه و نه ایثارگری دوجانبه قادر به تفسیر آن نیست، طفره میرود.
وی در عوض میکوشد نوعی از رفتارهای ایثارگرانه را که ما در زندگی اجتماعی خود به آنها میپردازیم، به این صورت تفسیر کند که این رفتارها به هنگام بروز خطا در هدف داروینی به وجود میآید و چه بسا پس از آن به عنوان یک میم فرهنگی در میان مردم منتشر شود. او میکوشد خواننده را به این گمان بیندازد که آنچه مطرح نموده برای تفسیر تمام انواع ایثارگری کافی است؛ در حالی که واقعیت آن است که این مطالب برای تفسیر هیچ یک از انواع ایثارگری واقعی و ایثارگری بیچشمداشت کفایت نمیکند. به هنگام بررسی ایدههای داوکینز، این موضوع روشن خواهد شد.
در آنچه بیان شد، به روشنی با دو نوع ایثارگری آشنا شدیم: ایثارگری خویشاوندی و ایثارگری دوجانبه. میتوانیم به این دو، ایثارگری برای کسب شهرت، قدرتنمایی و جرأت کسب منافع تسلط را نیز بیفزاییم.
شهرت
گفتم خویشاوندی و تعامل، دو ستون اصلی نیکوکاری در جهان داروینی هستند، اما سازههای دیگری هم وجود دارد که بر این دو ستون بنا میشوند. به ویژه در جامعهی بشری که زبان و شایعه وجود دارد، شهرت اهمیت مییابد. یک فرد میتواند به مهرورزی و سخاوت و دیگری به بخل و رذالت و پیمانشکنی شهره باشد. یکی دیگر هم میتواند در عین شهرت به سخاوت، به این معروف باشد که متقلبان را بیرحمانه تنبیه میکند. مطابق نظریهی سادهی نیکوکاری دوجانبه، انتظار میرود که همهی جانوران بر پایهی چنین ملاحظاتی با شرکای خود رفتار کنند. در جوامع انسانی ما قدرت زبان را نیز برای کسب شهرت به کار میگیریم، که معمولاً به صورت شایعه عمل میکند. لازم نیست شما به طور مستقیم خساست کسی را تجربه کرده باشید؛ کافی است شایعهی بخل و خسیس بودن او با دوستانش را شنیده باشید. یا شاید در آستانهی درب خانهی کسی بشنوید که فلانی بسیار بخیل است. چه بسا این کار با اندکی چاشنی تمسخر همراه باشد و بگویند که مثلاً وی وحشتناک سخنچین است. شهرت اهمیت دارد و زیستشناسان نه تنها میتوانند قدرشناسی را برای بقا ارزشمند بدانند، بلکه میتوانند شهرت به قدرشناسی را هم دارای ارزش بقا بدانند. (۱)
قدرتنمایی، جرأت و سروری
تورستِن وبلن (۲) اقتصاددان نروژی-آمریکایی، و آموتز زهاوی (۳) جانورشناس اسرائیلی، ایدههای جالب دیگری را به این دیدگاه افزودهاند. بخشش نیکوکارانه میتواند تبلیغی برای چیرگی یا برتری باشد. انسانشناسان این پدیده را «اثر پُتلاچ» (۴) مینامند. نام پتلاچ برگرفته از رسمی است که در میان برخی قبایل سرخپوست رقیب در ساحل شمال غربی آمریکا رواج داشته است. در این رسم، دوئل روسای قبایل رقیب به این صورت بوده است که هر کدام میهمانیهایی مجلل و با ریخت و پاش ترتیب میدادند. در موارد حاد، این سورچرانیهای انتقامجویانه آن قدر ادامه مییافته تا اینکه طرف بازنده دچار فقر و تهیدستی گردد، در حالی که برای برنده هم دیگر چندان مال و ثروتی باقی نمانده بود. مفهوم «مصرف جلوهگرانه» که وبلن پیش نهاده نیز نظر بسیاری از ناظران صحنهی امروزی را جلب کرده است. رهیافت زهاوی، روایتی تکاملی از ایدهی پتلاچ ارائه میدهد که زیستشناسان سالها به آن بیتوجه بودند تا اینکه او با مدلهای درخشان ریاضی برگرفته از نظریهی آلن گرافن (۱) آنها را به اثبات رساند. زهاوی به تحقیق دربارهی سهرههای عربی پرداخت. این پرندگان کوچک قهوهای، در گروههای اجتماعی زندگی میکنند و به طور مشارکتی به زاد و ولد میپردازند. این سهرهها هم مانند بسیاری از پرندگان کوچک صداهای هشداردهندهای تولید میکنند و همچنین، به همدیگر غذا اهدا مینمایند. یک پژوهش داروینی دربارهی چنین کنشهای نیکوکارانهای، نخست به دنبال رابطهی لطف متقابل و روابط خویشاوندی میان پرندگان میگردد؛ و هنگامی که یک سهره به هم گروهش غذا میدهد، این پرسش را مطرح میکند که آیا پرنده، انتظار دارد آن دیگری بعداً لطف او را جبران کند؟ یا دریافتکنندهی لطف، یک خویشاوند ژنتیکی نزدیک به لطفکننده است؟ تعبیر زهاوی کاملاً غیرمنتظره است. با استفاده از زبان مردمشناسانهای که زهاوی میپسندد، پرندهی سخاوتمند چیزی شبیه این میگوید: «ببین من چقدر برتر از تو هستم، من از عهدهی غذا دادن به تو برمیآیم» یا اینکه میگوید: «ببین من چقدر برتر از تو هستم که حاضرم بر بالاترین شاخه بنشینم و نگهبانی بدهم و خطر شکار شاهین شدن را به جان بخرم، تا رفقا بتوانند با خیال راحت روی زمین غذا بخورند». مشاهدات زهاوی و همکارانش حاکی از آن است که سهرهها، فعالانه بر سر ایفای نقش خطرناک نگهبانی با هم رقابت میکنند؛ و هنگامی که یک سهرهی فرودست بکوشد به همگروه فرادست خود غذا تعارف کند، این پیشنهادِ ظاهراً سخاوتمندانه با خشونت رد میشود. اصل ایدهی زهاوی این است که تبلیغگر فرادست، با هزینهای که میپردازد، سروری خود را در عمل ثابت میکند. فقط یک فرادست حقیقی میتواند از عهدهی پرداخت هزینهی هدایای تبلیغاتی گرانقیمت برآید و به این ترتیب سروری خود را به رخ بکشد. افراد برای کسب موفقیت، مثلاً در جذب کردن مادهها، متحمل جلوهگریهای پرهزینهای مانند بذل و بخششهای چشمگیر یا خطرکردنهای خیرهکننده میشوند. (۲)
خلاصهی دلایل چهارگانهی ایثارگری داوکینز
بنابراین تاکنون چهار دلیل داروینی خوب برای نیکوکاری، سخاوت یا اخلاقی بودن هر فرد در قبال دیگران داریم:
* نخست، خویشاوندی ژنتیکی است که حالتی ویژه به شمار میرود.
* دوم، نیکوکاری متقابل است، یعنی لطف کردن در مقابل لطف دریافتی و نیز لطف کردن با انتظار جبران آن.
* مورد سوم، که از این موارد به دست میآید، مزیت داروینی کسب شهرت مهربانی و بخشندگی است.
* چهارم، اگر حق با زهاوی باشد، بخشندگی جلوهگرانه علاوه بر کسب شهرت موجب یک تبلیغ واقعی میشود. (۱)
هیچ کدام از موارد فوق، ایثارگری واقعی به شمار نمیروند. مورد اول و دوم همان طور که پیشتر مشخص نمودیم، بر خودخواهی ژنها و ایثارگری دوجانبه تمرکز دارد. سومین و چهارمین مورد را نیز میتوان با ایثارگری دوجانبه ادغام کرد زیرا هر دو به مرام «امروز میبخشم و فردا سودش را میبرم» چشم دارند؛ هر دو عبارتند از ایثار کردن برای کسب منفعتی در آینده. بنابراین هیچ یک از این موارد چهارگانه، ایثارگری واقعی محسوب نمیشود. نتیجه آنکه وجود همهی این نوع ایثارگریها، تفسیری برای ایثارگری واقعی عامدانه، ارائه نمیکند.
تلاش نافرجام داوکینز برای تفسیر اخلاق و ایثارگری واقعی
در طول بیشتر دورهی پیش از تاریخ زندگی بشر، آدمیان در شرایطی میزیستند که همهی این چهار شیوهی نیکوکاری به سمت تکامل پیش رفته است. نیاکان ما در روستاها میزیستند، یا پیش از آن در گروههایی کوچ نشین همان طور که بابونها رفتار میکنند، قدری از دیگر گروهها یا روستاهای همسایه به دور بودهاند. بیشتر اعضای گروه، خویشاوند هم بودهاند و رابطهشان با هم نزدیکتر از رابطهی آنها با دیگر گروهها بوده؛ یعنی مجال نیکوکاری به خویشاوندان، فراوان بوده است، و چه همگروه، یک فرد خویشاوند او بوده باشد یا نه، بسیار محتمل بوده است که آنان در طول زندگی مرتب همدیگر را ببینند؛ یعنی شرایط برای تکامل نیکوکاری متقابل ایدهآل بوده است. همین طور شرایط برای کسب شهرت نیکوکاری و نیز سخاوت جلوهگرانه نیز ایده آل بوده است. بنابراین گرایش ژنتیکی به نیکوکاری میتوانسته توسط هر یک از چهار شیوهی فوق در انسانهای نخستین شکل بگیرد. به راحتی میتوان دید که چرا اجداد ما به همگروههایشان نیکی میکردهاند و به دیگر گروهها، بدی میکرده و از آنها هراس داشتهاند. اما امروزه بیشتر ما در شهرهای بزرگ زندگی میکنیم، حال دیگر خویشاوندان ما، اطرافمان نیستند، و هر روزه کسانی را میبینیم که شاید دیگر هرگز نبینیم. پس چرا ما هنوز به دیگران، و حتی به کسانی که اصلاً تعلقی به جامعه ما ندارند، نیکی میکنیم؟
مهم است که دامنهی انتخاب طبیعی را درست تعبیر کنیم. آگاهی از آنچه برای ژنها سودمند است حاصل انتخاب طبیعی نبوده است. این آگاهی باید منتظر میمانده تا در قرن بیستم به سطحی از شناخت برسد که حتی امروزه نیز فهم کامل آن تنها برای اندکی از دانشمندان متخصص امکانپذیر میباشد. کار انتخاب طبیعی اما، ایجاد قواعد سرانگشتی بوده که در عمل شانس بقای ژنهای سازندهاش را افزایش میدهد. قواعد سرانگشتی، با طبیعتی که دارند، گاهی خطا میکنند. در مغز یک پرنده، قاعدهی «از موجودات کوچک جیغجیغوی داخل لانهات مراقبت کن و درون شکافهای قرمز جلوی سرشان غذا بریز» معمولاً به حفظ ژنهای مولد این قاعده کمک میکند، چرا که اجسام شکافدار جیغجیغو در لانهی پرنده، معمولاً جوجههای خود آن پرنده هستند. این قاعده هنگامی به خطا میرود که جوجهی پرندهی دیگری وارد لانه شود. این همان وضعی است که کوکو ایجاد میکند. آیا ممکن نیست به سان غریزهی مادرانهی چکاوک که دسترنجش را به دهان جوجهی کوکو میریزد، گرایش نیکوکارانهی ما نیز خطا کند؟ یک نمونهی بارز نزدیکتر به ما، تمایل آدمی به قبول فرزندخوانده است. باید فوراً یادآور شوم که «خطا کردن» در این جا فقط و فقط معنای داروینی دارد و حاوی هیچ بار اخلاقی یا تحقیرآمیزی نیست.
به عقیدهی من، ایدهی «خطا» یا «محصول فرعی» چنین است: در زمان نیاکان ما، هنگامی که آنان در گروههای کوچکی مانند بابونها میزیستند، انتخاب طبیعی در مغز آنان میل به نیکوکاری را برنامهریزی کرده، همان طور که میل جنسی، حس گرسنگی، بیگانههراسی و سایر موارد را ایجاد نموده است. یک زوج باهوش میتوانند آثار داروین را بخوانند و بدانند که علت غایی میل جنسیشان زادآوری است و همچنین بدانند که زن به خاطر مصرف قرص ضدبارداری نمیتواند بارور شود و در عین حال با دانستن این نکته، میل جنسیشان فروکش نکند. میل جنسی، میل جنسی است و توان آن در روان فرد، مستقل از هدف داروینی محرک آن میباشد. این میل قوی، مستقل از علت غاییاش وجود دارد.
نظر من این است که همین نکته در مورد میل به نیکی کردن، سخاوت، شفقت و ترحم نیز صادق است. نیاکان ما فقط مجال داشتهاند که به خویشان نزدیک و قدرشناسان بالقوهشان نیکی کنند. امروزه دیگر این محدودیتها وجود ندارد، اما این قاعدهی نیکی کردن همچنان پابرجا است. چرا که نباشد؟ میل نیکوکاری هم درست مثل میل جنسی است. وقتی میبینیم که بیگناه بیچارهای اشک میریزد، حتی اگر خویشاوندمان نباشد و نتواند لطف ما را جبران کند، نمیتوانیم احساس ترحم نکنیم؛ درست همان طور که وقتی فردی از جنس مخالف را میبینیم حتی اگر کاملاً نازا باشد یا موقتاً قادر به باروری نباشد، شاید نتوانیم احساس شهوت نکنیم. هر دوی این موارد، کجروی یا خطای هدف داروینی هستند: خطاهایی لطیف و والا. (۱)
خلاصهی آنچه داوکینز میخواهد بیان کند، چنین است: ویژگیهایی از جنس ایثارگری با چشمداشت، به دلیل بروز خطا به هنگام اجرای قانون، به ایثارگری بدون چشمداشت تبدیل شده است؛ همان طور که میگوید: «قواعد سرانگشتی، با طبیعتی که دارند، گاهی خطا میکنند» که آن هم از تغییر شرایط ناشی میشود. همچنین «امروزه دیگر این محدودیتها وجود ندارد» ولی قاعده همچنان پابرجا است.
بررسی ایدهپردازی داوکینز
قربانیان کوکو (فاخته)
کوکو پرندهای انگلگونه است که روی تخمهای خود نمیخوابد و به جوجههایش نیز غذا نمیدهد، بلکه در لانهی دیگر پرندگان تخمگذاری میکند و این، راهکاری برای انتقال ژنها است زیرا این پرنده میتواند با تخمگذاری مداوم در لانهی دیگر پرندگان، بدون اینکه وقتش را به پرورش جوجههایش اختصاص دهد، ژنهایش را منتشر سازد. از سوی دیگر چون پرندگان قربانی کوکو در معرض انقراض قرار میگیرند، هر نوع جهش ژنتیکی که پرندگان میزبان را در شناسایی تخم کوکو و بیرون انداختن آن از لانه کمک کند، در مجموعهی ژنهای پرندگانی که این ژن را در تولید مثل حمل و بر خلاف دیگر همنوعان خود آن را به نسل بعد منتقل میکنند، تثبیت میگردد. کوکو نیز به همین شیوه، تخمهای خود را تکامل میبخشد. به این ترتیب به مرور زمان، تخمها و جوجههای کوکو تکامل پیدا کردهاند. تخمهای کوکو از نظر رنگ و نقش شبیه تخم پرندهی قربانی است تا وی نتواند آنها را بازشناسد و از لانه به بیرون پرتاب کند. به علاوه جوجههای کوکو اندکی زودتر از جوجههای میزبان سر از تخم بیرون میآورند. همچنین جوجهی کوکو به هنگام خروج از تخم - و حتی چه بسا پیش از آنکه چشمانش را بگشاید - به وسیلهی حفرهای که در پشتش تعبیه شده، هر چه را در لانه بیابد اعم از تخم یا جوجه، به بیرون لانه پرتاب میکند تا تنها خودش از غذایی که پرندهی قربانی یا صاحب لانه فراهم میآورد، بهرهمند شود. بنابراین کاری که کوکو میکند، نوعی فریبکاری است که ژنها باعث و بانی آن هستند. در نتیجه ایثاری که قربانی در حق جوجهی کوکو میکند، فقط به این دلیل است که وی در دام این فریبکاری کوکو که با تغییر شکل و اندازهی تخمهایش و قرار دادن آنها در لانهی وی برایش پهن کرده، گرفتار شده است. پرندهی قربانی، با این تصور که جوجهی حاضر در لانهاش، فرزند خود او است به وی غذا میدهد. او در واقع فریب خورده است و اصلاً قصد ندارد با تغذیهی جوجههای دیگران، بانی خیر شود؛ بنابراین این کار را نمیتوان ایثارگری نام نهاد. این حادثه، چند و چون این قضیه را در این پرنده تغییری نمیدهد و ما انتظار نداریم که پرندهی میزبان به لانههای دیگر پرندگان سرک بکشد و جوجههایشان را غذا بدهد.
اینکه داوکینز مدعی شده چنین فرآیندی، قاعدهای است که ژنها بنیان نهادهاند ولی کار به خطا رفته، اشتباه است؛ چرا که باید توجه داشت که این قضیه، فرآیندی است تکرارشونده و قربانی همواره به دنبال تصحیح آن میباشد. تنازع ژنتیکی بین کوکو و قربانیانش همچنان ادامه دارد و هنوز به پایان نرسیده است. بنابراین چگونه وی مدعی است که این قاعده گاهی به دلیل فریبکاری کوکو به خطا رفته است اما به گامهای اصلاحی که پرندهی قربانی در پیش میگیرد که خود حاکی از آن است که ژنها قدرتمندانه با این خطا مقابله میکنند، نگاهی نمیاندازد؟!
حتی این موضوع که قواعد گاهی خطا میکنند، نسبی است. در مثال جوجهی کوکو، قربانی شیوهای دارد که با آن میتواند تخمها را از روی مشخصات و ویژگیهای خاصشان از هم بازشناسد و همچنین جوجههایی را که در لانهاش حضور دارند و به آنها غذا میدهد و گاهی رفتارهایی همچون رفتارهای جوجههای خود پرندهی میزبان از خویش بروز میدهند، نیز میتواند تمییز دهد. برخی پرندگان قربانی، جوجههای کوکو را تشخیص دادهاند و به همین دلیل ژنهای جوجههای کوکو به مرور زمان به گونهای تکامل یافته است که حرکات و صداهای وی شبیه حرکات و صداهای جوجهی پرندهی میزبان شود. بنابراین قانونی که ژنها در پرندهی قربانی برای شناسایی فرزندانش و توجه به آنها پدید آوردهاند به کوکو اجازه میدهد که پرندهی قربانی را در این دام فریب گرفتار سازد. اگر ژنها شیوهی تشخیص دادنی را پدید آورند که به هم ریختن آن مشکل باشد، یا آنچه رخ میدهد به دور از شکستن این قانون باشد، در این صورت نمیتوانیم ماجرا را طبق اصل «به خطا رفتن قاعده از هدفش» تحلیل کنیم. این همان چیزی است که در مورد ایثارگری واقعی و عینی برای انسان رخ میدهد. ما نزدیکان خود را نه از روی نزدیکی مکانی آنها به خویش، بلکه از روی شکل و ویژگیهای دقیقی که دارند میتوانیم بین میلیونها انسان دیگر تشخیص دهیم.
این موضوع، باور داوکینز را ایدهای غیرمقبول و غیرمنطقی مینماید که عقل از پذیرفتن آن ابا دارد؛ چرا که داوکینز میگوید:
هنگامی که شخصی غریب که از نزدیکان ما نیست به ما نزدیک میشود و ویژگیهای ایثار خویشاوندی که در طبیعت به خویشان نزدیک ما اختصاص دارد، به سوی او روانه میکنیم، قاعده به خطا رفته است.
فرزندخواندگی
عشق به فرزند، احساسی است که ژنها به سود خود در ما نهادینه کردهاند، تا از این طریق، خانواده، به فرزندان خویش بها دهد و به این ترتیب ژنها از نسلی به نسل دیگر انتقال یابند.
اگر کسی برای پر کردن خلأ عاطفی خود، کودکی را به فرزندخواندگی قبول کند، قاعده به خطا رفته زیرا فرزندخوانده که فاقد ژنهای والدین است، جای فرزند صلبی را که حامل ژنهای والدین خویش است، میگیرد.
فرزندخواندگی واقعی و خودخواسته، فقط برای ما انسانها روی میدهد و مسأله، اثبات اصل اخلاق در بشر است، بنابراین آیا درست نیست که این اخلاق خاص بشر، مثالی برای اثبات ظهور اخلاق در او قرار داده شود؟
آری، میتوان گفت در فرزندخواندگیِ کودکی غریب، خطایی رخ داده است. یا حتی میتوان مدعی شد که فرزندخواندگیِ یک کودک غریب برای فردی از یک گونه، از جهش ژنتیکی نشأت میگیرد، و این خود سرآغاز پیدایش میم فرهنگی جدیدی است و این موضوع به مثابه یک فرهنگ بین جامعه گسترش مییابد.
پس ما در اینجا باید دو موضوع را بررسی کنیم:
آیا این فرزندخواندگی، ایثارگری واقعی است؟
احتمال موفقیت این میم (فرزندخواندگیِ کودکی غریب) در طبیعت چقدر است؟
اگر فقط کسانی که بچهدار نمیشوند کودکی را به فرزندخواندگی بپذیرند، نمیتوانیم آن را ایثار واقعی نام بگذاریم؛ زیرا این کار در حقیقت عبارت است از فرهنگ بر طرف کردن خلأ مادری و پدری، نه فرزندخواندگی ایثارگونه. به گمانم، نیازی نیست این موضوع را بیش از این تفصیل دهم.
اگر خانواده بتواند فرزندآوری کنند - که در حالت طبیعی نیز همین گونه است - این قضیه نمیتواند به عنوان یک فرهنگ در طبیعت بین آنها شیوع یابد زیرا بر خلاف انتشار ژنهای خود آنها میباشد؛ و اگر چنین فرهنگی بخواهد بین آنها منتشر شود، ژنها با پیدایش ژنهایی که مانع از انجام این کار میشوند، با آن به مبارزه برمیخیزند.
به این ترتیب این ژنها پیروز میدان میشوند و مجموعهی ژنهایی را که فاقد این نوع ژن هستند، تار و مار میکنند. داوکینز و دیگر زیستشناسان، آغاز پیدایش فرهنگ اخلاق انسانی را به دورههایی ارجاع دادهاند که طی آن، در قالب جوامعی در طبیعت زندگی میکردهاند و مانند دیگر حیوانات در معرض انتخاب طبیعی قرار داشتهاند.
ایثارگری خویشاوندان
اینکه فردی نسبت به نزدیکانش ایثار میکند، مستلزم آن است که وی آنها را بشناسد و آنها را از دیگران بازشناسد. انگیزهای در درون فرد نهادینه شده است که به نزدیکانش بر اساس میزان نزدیکی آنها به نسبت مقدار متفاوتی از ژنهای فردی که در خود دارند، توجه و اهتمام نشان دهد. هر چه این نسبت بیشتر شود، توجه نشان دادن نیز بیشتر میگردد و بر عکس. بنابراین ضروری است که فرد از قدرتی برخوردار باشد تا بتواند آنها را از روی چهرهشان شناسایی کند. به این ترتیب او به پسرش بیش از پسر برادرش و به برادرش بیش از پسر عمویش توجه نشان میدهد و به همین ترتیب تا آخر. قضیه ربطی به نزدیکی مکانی ندارد و در نتیجه نزدیک شدن افراد غریب به ما، باعث نمیشود قاعدهی ایثارگری خویشاوندی اشتباه کرده و به بیگانگان توجه نشان دهد؛ مثلاً پس از استقرار بشر در روستاها و جوامع کشاورزی بدوی.
آری، ممکن است چنین تصور شود که گاهی اوقات با وقوع جهش، این ویژگی یعنی ایثارگری خویشاوندی متوجه بیگانگان نیز بشود ولی فرجام چنین جهشی دیر یا زود انقراض و نابودی است، زیرا چنین ژنهایی نمیتوانند با آن دسته از ژنهایی که مخصوص ویژگی ایثارگری فقط به خویشاوندان هستند، رقابت کنند؛ چرا که کسانی که نزدیکانشان را ترجیح میدهند، میتوانند به شکلی گسترده، ژنهای خود را منتقل سازند و از آنجا که رقابت بین افراد یک گونه سخت و نفسگیر است، لذا دیر یا زود گروهی که حامل ژنهای جهش یافته از آن نژاد هستند، از گردونه خارج شده و فقط ایثارگری خویشاوندی بر جای میماند.
ایثارگری دوجانبه
کسی که به ایثارگری دوجانبه میپردازد، حامل صفت «به من بده تا من هم به تو بدهم» میباشد. این صفت را ژنها پایهگذاری کردهاند و امکان ندارد که به «بی هیچ چشمداشتی به تو میدهم» تبدیل شود، حتی اگر به دلیل فریب خوردن یا مانند آن، هر نوع خطایی در اجرای این قاعده روی دهد؛ چرا که این مسأله، بیولوژیکی است. ولی اگر آن را بیولوژیکی ندانیم، دیگر اساساً معنایی برای گفت و گو دربارهی ایثارگری دوجانبه به عنوان یک اصل ژنتیکی داروینی باقی نمیماند!
از سوی دیگر، در خصوص فرد حقهبازی که «میگیرد و نمیدهد» انتخاب طبیعی معمولاً به انقراض فرد سادهلوحی که به بخشیدن عادت کرده است تا آنجا که در دام فریب گرفتار شده، رأی میدهد. موضوع انقراض سادهلوحها با وجود حضور حقهبازها، قضیهای حتمی است، حتی اگر سادهلوحها در اکثریت باشند. در نتیجه با وجود حقهبازی که تا آخر کار از آنها سواری میگیرد، فرجام کار آنها انقراض خواهد بود.
به طور طبیعی، حقهباز اصولاً در مبحث ایثارگری جای نمیگیرد زیرا وی اساساً میگیرد و نمیدهد. اما فرد حسابگر که مثلاً مرامش این است که میگوید پشتت را میخارانم تا پشتم را بخارانی، ولی من چهرهات را به یاد میسپارم تا اگر روزی سرم را کلاه بگذاری، دیگر پشتت را نخارانم، جای میگیرد و این نمونهای از ایثارگری دوجانبه است که در طبیعت غالب بوده و از تکاملی که باید آن را در چهارچوب ایثارگری دوجانبه بررسی کرد ناشی میشود.
به واقع نمیتوان تصور کرد که چگونه این ایثارگری دوجانبه ممکن است به خطا برود و به ایثارگری واقعی تبدیل شود. به عنوان مثال اگر خفاش خونآشام مقداری از غذایش را به همسایهی گرسنهاش ببخشد، از وی انتظار دارد بعداً لطف او را جبران کند. اگر همسایه چنین نکند، خفاش حسابگر ما که قربانی شده، دیگر بار فریب نمیخورد زیرا وی حسابگر است و چهرهها به یادش میماند و به حقهباز، دو بار بذل و بخشش نمیکند. اینکه وی یک بار به همسایهی حقهبازش محبتی کرده است، به این معنا نیست که قاعده به خطا رفته، زیرا قاعدهای که ژنها بنا نهادهاند به خفاش چنین میگوید: «به سراغ خفاش گرسنهای که به دنبال خون است، برو و او را سیر کن ولی چهرهاش را به یاد بسپار و اگر لطفت را جبران نکرد، دیگر به او چیزی نده ولی اگر محبتت را به خوبی پاسخ داد، هرگاه که یکی از شما شب هنگام در تنگنا و سختی گرفتار شدید و حیوانی برای آشامیدن خونش نیافتید، این ایثارگری دوجانبه را با او ادامه بده».
حتی اگر بگوییم در اجرای قاعدهی ژنی خطایی رخ داده باشد و حسابگر دو یا سه بار به حقهباز لطف نماید، به هیچ وجه به این معنی نیست که حسابگر به ساده لوح تبدیل شده است؛ زیرا این قضیه حول بهیادسپاری چهره و بازشناسی دوست از همجنس حقهباز میچرخد، و اصولاً با وجود حقهباز، اگر حسابگر به ساده لوح تبدیل شود، فرجامش انقراض و نابودی خواهد بود. بنابراین مادام که ایثارگری ظاهری و غیرواقعی، بر مبنای تشخیص ویژگیهای فردی طرف استوار باشد، ایثارگری دوجانبه نمیتواند به ایثارگری واقعی منجر شود.
بنابراین، لزوماً حسابگرها در تکامل دست بالا را دارند، همان طور که لازمهی ایثار دوجانبه، تشخیص دقیق افراد است، چه به وسیلهی بهخاطرسپردن چهرهها و چه با حفظ کردن مکانی که طرف مقابل در آن سکونت دارد که او را به عنوان طرف مقابل در معامله تشخیص میدهد.
خیلی سرگرم کننده خواهد بود شاهد یک شبیهسازی در رایانه باشید که با اکثریت قاطع ساده لوحها، اقلیتی از حسابگرها با تعداد کمی بالاتر از بسامد بحرانی، و اقلیتی به همان اندازه از حقهبازها شروع شود. اولین چیزی که اتفاق میافتد کاهش تاسف آور جمعیت ساده لوحها است که نتیجهی بهرهجویی بیرحمانهی حقهبازها از آنها میباشد. جمعیت حقهبازها افزایش رو به انفجاری پیدا میکند که با از بین رفتن آخرین ساده لوح به اوج خود میرسد. اما هنوز حسابگرها برای حقهبازها وجود دارند. در کنار کاهش سریع ساده لوحها، تعداد حسابگرها به تدریج کم میشود، جمعیت آنها مدام از حقهبازهای موفق ضربه میخورد اما به نحوی خود را حفظ میکنند. بعد از نابود شدن آخرین ساده لوح، وقتی که دیگر حقهبازها نمیتوانند به راحتی خودخواهانه بهرهجویی کنند، حسابگرها کم کم خرج و هزینهی حقهبازها را زیاد میکنند. خیزش جمعیت آنها به طور مرتب شتاب میگیرد. جمعیت حسابگرها با شیب تندی افزایش مییابد و جمعیت حقهبازها به انقراض نزدیک میشود، ولی بعد با استفاده از امتیاز کمیاب بودن، و پیامد آن که تقریباً سالم در رفتن از تلافیجویی حسابگرها است، جمعیتشان متعادل میشود. به هر حال، حقهبازها آرام آرام و به صورت ناپیدا از صحنه به بیرون رانده میشوند و تنها حسابگرها هستند که باقی میمانند. عجیب اینکه در ابتدا، حضور ساده لوحها در عمل، حسابگرها را به خطر میانداخت، زیرا موفقیت کوتاهمدت حقهبازها را تأمین میکرد.
به هر حال، نمونهی فرضی من درباره خطر تیمار نشدن کاملاً معقول و پذیرفتنی است. موشهایی که تنها نگه داشته میشوند، روی قسمتهایی از سرشان، جایی که در دسترس نیست، زخمهای ناجوری پیدا میشود. در یک مطالعه دیده شد در موشهایی که در گروه بودند، این مشکل وجود نداشت، زیرا سر همدیگر را میلیسیدند.
آزمایش عملی نظریهی ایثارگرایانهی دوجانبه باید جالب باشد و به نظر میرسد موشها موضوع مناسبی برای این کار باشند.
ترِورز (۱) همزیستی جالب ماهیهای رفتگر را مورد بحث قرار میدهد. میدانیم حدود پنجاه گونه از جمله ماهیهای کوچک و میگوها زندگی خود را از راه کندن انگل از روی ماهیهای بزرگترِ گونههای دیگر تأمین میکنند. بدیهی است ماهی بزرگ از تمیز شدن سود میبرد و به تمیزکننده هم غذای خوبی میرسد. این رابطه از نوع همزیستی است. در بسیاری موارد ماهی بزرگ دهانش را باز میکند و اجازه میدهد که ماهی رفتگر داخل آن برود و دندانهایش را پاک کند و بعد با شنا از راه آبششها بیرون برود، که به این ترتیب آنجا هم تمیز میشود. انسان ممکن است انتظار داشته باشد یک ماهی بزرگ زیرکانه صبر کند تا کاملاً تمیز شود و سپس تمیزکننده را قورت دهد. اما، به جای این کار ماهی بزرگتر معمولاً میگذارد رفتگر شناکنان و بدون هیچ درگیری و ناراحتی پی کارش برود. این یک نمونهی چشمگیر از ایثار ظاهری است، زیرا در بسیاری موارد، آن رفتگر، هماندازهی ماهیهایی است که به طور عادی طعمهی آن ماهی بزرگ میشوند.
باید اشاره کنم که ماهیهای رفتگر، طرح راهراه مخصوص و حرکتهای نمایشی ویژهای دارند که آنها را به عنوان رفتگر متمایز میکند. ماهیهای بزرگ از خوردن ماهیهای کوچکی که آن طرح راهراه خاص را دارند و با رقص خاصی نزدیک میشوند، امتناع میورزند. هنگام تمیز شدن، آنها وارد یک وضعیت خلسه مانند میشوند و اجازه میدهند ماهی رفتگر به همه جای درون و بیرون آنها سر بزند. با خودخواهی که ژنها دارند عجیب نیست که حقهبازهای متقلب بخواهند از این وضعیت به نفع خود سوءاستفاده کنند. گونههایی از ماهیهای کوچک وجود دارند که درست شبیه ماهی رفتگر هستند و همان طور میرقصند تا بتوانند سفر امنی در قلمرو ماهی بزرگ داشته باشند. وقتی ماهی بزرگ به آن خلسه خواب مانند مورد نظر فرو میرود، آن متقلبها به جای این که انگلها را جدا کنند، یک گاز از بالهی بزرگ او میزنند و به سرعت پا به فرار میگذارند. ولی با وجود این حقهبازها، باز رابطهی بین ماهی رفتگر و مشتریهایش کاملاً دوستانه و پابرجا است. حرفهی رفتگری نقش مهمی در زندگی روزانه اجتماعی گروههای مرجانی دارد.
هر رفتگری برای خود محدودهای دارد و دیده شده است که ماهیهای بزرگ مثل مشتریان یک آرایشگاه صف کشیدهاند تا نوبتشان شود. شاید در این مورد، این اصرار به یک جا ماندن است که تکامل ایثارگری دوجانبهی با تأخیر را ممکن ساخته است. برای یک ماهی بزرگ همیشه پیش یک سلمانی رفتن، به جای اینکه مدام دنبال سلمانی تازهای باشد، خیلی راحتتر است. بنابراین صرف نمیکند آن ماهی رفتگر کوچک را ببلعد. باور این قضیه سخت نیست. حضور رفتگرنماهای متقلب با فشار مختصری که به ماهی بزرگ وارد میکنند تا هر رقصندهی راهراهی را بخورد، احتمالاً رفتگرهای واقعی را به خطر میاندازد. پافشاری رفتگرهای واقعی برای ماندن در محدودهی خود، مشتریها را قادر میکند که پیدایشان کنند و از متقلبها بپرهیزند.
حافظهی درازمدت و توانایی شناختن افراد، در انسان به خوبی شکل گرفته است. بنابراین میتوان تصور کرد ایثارگری دوجانبه نقش مهمی در پیدایش انسان داشته است. ترورز تا آنجا پیش رفته که میگوید بسیاری از خصوصیات روانشناختی ما (حسادت، شرمندگی، حقشناسی، همدردی و مانند اینها) راهکار انتخاب طبیعی برای توانایی بیشتر در تقلب کردن، کشف تقلب و پرهیز از متقلب انگاشته شدن شکل گرفته است. از موارد قابل توجه «متقلبهای زیرک» است که به ظاهر دوجانبه کمک میکنند، ولی همواره کمتر از آنچه میگیرند، میدهند. حتی ممکن است مغز انسان و استعداد او در ریاضی، به عنوان سازوکارهایی برای تقلبهای هر چه زیرکانهتر و بهتر پی بردن به تقلبهای دیگران پدید آمده باشد. پول نشانهی صوری ایثارگری دوجانبهی با تأخیر است.
نظریهپردازی دربارهی ایثارگری دوجانبه آن گاه جذاب میشود که کاربرد آن را در گونهی خودمان ببینیم. هرچند این نظریه، وسوسهانگیز است ولی معلوم نیست نظر من از هر یک از خوانندگان بهتر باشد، بنابراین خواننده را تنها میگذارم تا با فکر خودش به آن بپردازد. (۱)
اگر ما به ویژگی ایثارگری دوجانبه که در دورههای پیشین تکامل، ژنها در انسان نهادینه کردهاند و طبق آنچه بیان شد هنوز ناپدید و نابود نشده و به ایثارگری واقعی نیز تبدیل نگشته است بنگریم درمییابیم که امروزه هم این نوع ایثار، در تمام رفتارها و تعاملات ما با دیگر افراد بشر کاملاً عیان است؛ که از آن جمله میتوان به کار کردن و ارائهی خدمات در ازای دریافت اجرت اشاره کرد. داد و ستد پایاپای در گذشته و خرید و فروش امروزی نیز جلوههایی از ایثارگری دوجانبه به شمار میرود. بنابراین ایثارگری دوجانبه امروز نیز رواج دارد ولی نه در گذشته و نه در زمان حال، به ایثارگری واقعی و عمدی تبدیل نشده است.
بنابراین آیا درست است که بدون هیچ دلیل و مدرکی، پس از توضیحاتی که ارائه شد، صفت ایثارگری واقعی در انسان، به قاعدهی ایثارگری دوجانبه نسبت داده شود؟!
خلاصه:
داوکینز میگوید:
نظر من این است که همین نکته در مورد میل به نیکی کردن، سخاوت، شفقت و ترحم نیز صادق است. نیاکان ما فقط مجال داشتهاند که به خویشان نزدیک و قدرشناسان بالقوهشان نیکی کنند. امروز دیگر این محدودیتها وجود ندارد، اما این قاعدهی نیکی کردن همچنان پابرجا است.
در بخشهای قبلی مشخص شد که این نظر داوکینز که طی آن میکوشد اخلاق و ایثارگری واقعی را تفسیر کند، ارزشی ندارد. محدودیتها همواره وجود دارد؛ زیرا آنچه ژنها در بدن ما کار گذاشتهاند، ایثارگری ما نسبت به خویشاوندانمان است، از آن رو که آنها قوم و خویش ما هستند و ما با استفاده از ویژگیها و صفاتشان آنها را از دیگران تشخیص میدهیم، نه به این علت که آنها از نظر موقعیت مکانی به ما نزدیک هستند یا به این خاطر که آنها به طور مستقیم با ما تماس دارند. تا به این ترتیب ایثار خویشاوندی به هر کس که از نظر موقعیتی به ما نزدیک است، تعمیم داده شود! همچنین قضیهی ایثارگری متقابل تحت سیطرهی مرام حسابگر میباشد که میبخشد و از آن سو منتظر واکنش طرف مقابل است. اگر لطفش را جبران کرد که هیچ وگرنه دیگر به او محبت نمیکند. این رفتار را ژنها پدید آوردهاند و اگر قرار باشد تغییری در آن صورت گیرد، این تغییر، ژنتیکی خواهد بود و به مجرد تغییر شیوهی زندگی، این فرآیند دستخوش تغییر نمیشود.
ختم کلام: خودخواهی ژنها سد راه ایثارگری واقعی است
ژنها خودخواه هستند، ولی مفهوم این سخن آن نیست که بدنها نیز رفتاری کاملاً خودخواهانه دارند. معنای خودخواهی ژنها این است که بدن نمیتواند رفتاری ایثارگرایانه که با خودخواهی ژن متعارض است، در پیش گیرد. از آنجا که ژن خودخواه است، بر ایجاد بدنهایی حرص میورزد که ضامن بقای او شده و انتقال ژن از نسلی به نسل دیگر را تضمین نماید. بر این اساس قانون ژن خودخواه، به میمهای ضد خود - میمهای ایثارگری واقعی - که میکوشند به مرور زمان بر آن چیره شوند، اجازهی ظهور و بروز نمیدهد. انتخاب طبیعی، چنین روندی را غیرممکن میسازد زیرا هر فرد یا گروهی که به این ویژگی متصف گردد، فرجامش هلاکت و نابودی است و در نتیجه ویژگی ایثارگری واقعی نیز به فنا میرود و وجودش در طبیعت ناممکن میگردد.
علاوه بر این، از آنجا که هدف اصلی ژنها، بقا است، در صورت پدیدار شدن ایثارگری واقعی، به تولید ژنهای ضد آن در گونه دست میزنند؛ زیرا در غیر این صورت، ژن دیگر خودخواه نبوده و قادر به بقای خویش و انتقال از نسلی به نسل دیگر که اثبات شده است، نخواهد بود. در حقیقت خودخواهی بدنهایمان، برای ما کاملاً بدیهی است و این خودخواهی بر مبنای مبارزه با ایثارگری واقعی بنا نهاده شده است. صفت اصلی و نهادینه شده در بدن و مغز ما، خودخواهی است نه ایثارگری واقعی، بنابراین اگر ایثارگری واقعی بخواهد در وجود ما عرض اندام کند، به یک انقلاب بزرگ واقعی نیاز دارد، که ما این مطلب را امروزه شاهد هستیم. همهی ما به عنوان افراد یک گونه چه به ایثارگری واقعی عمل کنیم و چه عمل نکنیم، اکثریت قاطعمان بر این باوریم که این ویژگی، هدفی والا و صفتی پسندیده است که ما جملگی متصف شدن به آن را آرزومندیم. این آرزو زاییدهی امروز نیست، بلکه از همان اولین دوران کتابت بشر یعنی از زمان سومریها وجود داشته است. این به معنای آن است که هزاران سال پیش انقلابی انسانی و واقعی علیه بدن و خودخواهی آن به وقوع پیوسته است. نکته اینجا است که این انقلاب را نمیتوان با شیوههای علمی، فقط در محدودهی بدن و جسم تفسیر نمود، و چنان که پیشتر گفتم چنین چیزی ناممکن است؛ لذا ما ناچاریم با وارد کردن نفْس و روح به این معادله، مشکل را حل و فصل نماییم. اگر کسی بخواهد از سر خداناباوری و بیایمانی فرض روح را نپذیرد، لاجرم باید چیز دیگری مثل یک توتَم (۱) یا یک میم ناشناخته یا هر چیز دیگری را در معادله وارد کند که در هر صورت هیچ ربطی به جسم یا علم زیستشناسی و یا حتی به عقل سلیم نخواهد داشت.
ایدهی موجودات فضایی
فرضیهای است که توسط زکریا سیچین (۲) پژوهشگر و نویسندهی کتابهای «سیارهی دوازدهم» و «گمشدهی انکی» مطرح شده و برخی دیگر از پژوهشگران کمابیش آن را تأیید کردهاند. این فرضیه تقریباً مشابه ایدهی موریس چاتلین (۳) مهندس آمریکایی و نویسندهی کتاب «نیاکان ما که از فضا آمدهاند» میباشد.
زکریا سیچین نظریهی خود را بر پایهی اطلاعات به دست آمده از کاوشهای باستانی بنا نهاده است. در این کاوشها به موضوعاتی چند پرداخته شده از جمله اینکه سومریها هزاران سال پیش با منظومهی شمسی آشنا و از آن مطلع بودهاند. همچنین به تصاویر پادشاهان و خدایگان آنوناکی اشاره شده که درازی قامت آنها با قامت انسان عادی بسیار تفاوت داشته است. زکریا سیچین برخی الواح گلین را که توسط او و گروهی از پژوهشگران ترجمه شده است، چنین تفسیر میکند که صدها هزار سال پیش، موجودات فضایی به زمین آمدهاند. وی معتقد است سومریها، پیشگامان تمدن انسانی، نتیجهی تلاقی این موجودات فضایی با هومواِرِکتوسها یا نتیجهی دستکاری ژنهای آنها بوده است. از این رهگذر، لقاح مصنوعی یا چیزی مشابه آن روی داده و نتیجهی آن نیز پدیدار شدن انسان خردمندی است که تمدن انسانی را پایهگذاری کرده است. آغاز این ماجرا در سرزمین بینالنهرین سومر (عراق) بوده، سپس در تمدن مصر ادامه یافته است.
نکتهی مهم اینجا است که هیچ اطلاعات واقعی که با استناد به آن بتوان استنباط کرد چنین چیزی واقعاً روی داده، وجود ندارد. مثلاً طرفداران این نظریه، در مورد باتریهای الکتریکی که سومریها مخترع آن بودهاند، میگویند: احتمالاً سومریان از این انرژی در ارتباطات استفاده میکردهاند. این گفته نیاز به دلیل و مدرک دارد؛ شاید از این باتریها در آبکاری فلزات یا شبیه آن استتفاده میکردهاند. به طور کلی دلیلی وجود ندارد که بیان کند سومریان از این باتریها برای چه مقاصدی استفاده میکردهاند.
همچنین، طرفداران این فرضیه با اشاره به اینکه سومریها منظومهی شمسی را به طور کامل از جمله همراه با پلوتو که در سال ۱۹۳۰ کشف شد، ترسیم کردهاند، میگویند این مطلب حاکی از آن است که سومریها از علوم و معارف پیشرفتهای بهرهمند بودهاند. البته در واقع هیچ یک از اینها نشانهای از وجود و تأثیرگذاری موجودات فضایی چه در زمان نزدیک و چه در گذشتههای دور حکایت ندارد. دیگر استدلالها نیز از همین سنخ میباشد؛ مانند طول قامت پادشاهان و خدایگان سومری در تصاویر به جا مانده.
آنچه از این نظریهپردازی برای ما مهم است، این است که پیدایش تئوری مزبور و نیز با دستآویز واقع شدن توسط عدهای برای توضیح و توجیه تمدن سومری، دلیلی واقعی و اعترافی حقیقی از سوی برخی مردم است بر اینکه سومریها دارای جهشی در تمدن و فرهنگ بودهاند؛ و البته این جهش نیاز به پیدا کردن علت دارد. بر این اساس آنها نظریهی یاد شده را که مورد تأیید برخی افراد نیز واقع گشته، بنیان نهادهاند. البته این نظریه در مقابل نقد علمی رنگ میبازد، زیرا در خصوص ترجمه و تفسیری که سیچین از متون سومری ارائه نموده، اشکالاتی مطرح است. همچنین دربارهی آنچه سیچین دربارهی موجودات فضایی بیان داشته نیز ایرادهایی چند وارد شده، علاوه بر اینکه چنین مقولهای با زیستشناسی تکاملی نیز ناسازگار میباشد.
به نظر میرسد عالِم سبیط نیلی (۱) (خدایش رحمت کند) نیز به شدت تحت تأثیر افکار زکریا سیچین قرار گرفته است. ما این تأثیرپذیری را در نظریهای که وی دربارهی گیلگمش سومری، ذوالقرنین و تفسیری که از سفر گیلگمش که سفری فضایی بوده به دست داده است، مشاهده میکنیم. اصولاً این نظریه علاوه بر آنچه پیشتر در مورد سست بودن آن در برابر نقد علمی بیان شد، به بیان واقعیتهای علمی و قابل اثبات نمیپردازد، بلکه بر تأویل متون، رویدادها و نقش و نگارهایی که باستانشناسان به دست آوردهاند تکیه میورزد؛ حال آنکه بر چنین یافتههایی میتوان تأویلهایی بهتر، واقعیتر و علمیتر ارائه نمود.
گفتمان غالب دینی
گفتمان غالب دینی در این خصوص عبارت است از تفسیر بشری از متن دینی، به این صورت که انسان عبارت است از کالبد گلی زمینی که روح به طور مستقیم بر روی زمین در آن دمیده شده است، و به این ترتیب در کالبد، زندگی دمیده شد و از جنس گوشت و خون گردید. این نظریهای است که بسیاری از رجال دینی بر آن پافشاری میکنند؛ با علم به اینکه صد در صد با علم در تناقض میباشد. از این رو کلیسای کاتولیک اخیراً مجبور شده است از تأیید آن عقب نشینی کند، چرا که در تضاد با علم میباشد. به طور کلی تکامل، موضوعی است علمی و دقیق که هیچ معارض علمی قابل قبولی نتوانسته در مقابل آن قد علم کند. موضوع تکامل جسم انسانی از منشأهای قبلی، مسألهای حل شده است. اکنون بر اساس تجزیه و تحلیل ژنها دستکم این موضوع مشخص شده که نسل انسان امروزی به انسان آفریقایی خردمند (هوموساپینس) که از دید علم قبل از ۲۰۰ هزار سال پیش زندگی میکرده، بازمیگردد؛ در حالی که انسانی ابتدایی بوده که حتی مردگان خود را نیز دفن نمیکرده است. (۱) بر این اساس آیا معقول است، آدمِ پیامبر که خداوند «اسمها» را به او آموخت، یکی از همین انسانهای بدوی آفریقایی باشد که مردگان خویش را تدفین نمیکردهاند، و حال آنکه خداوند به آدم و فرزندانش دفن اموات را آموخته بود.
به نظر من همین یک مورد، صرف نظر از اینکه علم، تکامل انسان امروزی از حیوانات اولیه در میلیونها سال پیش را به اثبات رسانیده، و بدون در نظر گرفتن اینکه مجموعهی سنگوارههای کشف شده، زیستشناسان را به طرح نسبتاً کاملی از تکامل رسانیده است و با کنار گذاشتن ادلهی ژنتیکی و دیگر دلایل و شواهدی که پیشتر به آنها اشاره کردیم، برای نقض این نظریهی عوامانه کفایت میکند.
نظریهی تکامل اکنون به عنوان یگانه تفسیر پیدایش حیات و انسان بر روی زمین، در دانشگاههای معتبر جهان تدریس میشود.
این نظریهی دینی عامیانه نه تنها با علم و حقایق علمی تناقض دارد، بلکه حتی از هماهنگی با ظاهر متن دینی قطعی مانند قرآن مسلمانان نیز ناتوان میباشد.
بر پایهی این نظریه، هیچ توجیه معقول و غیرمتناقضی برای بهشت آدم وجود ندارد. تئوری مزبور نمیتواند بدون افتادن در دام تناقضگویی، به سؤالاتی از این دست پاسخ دهد:
* چگونه آدم در آن بهشت نه برهنه میماند، نه گرسنه و نه تشنه میشد و نه دچار تابش آفتاب میگردید؟
* چگونه او پس از ارتکاب معصیت، در آنجا خلع لباس شد؟
* بین معصیت و خلع لباس یا هویدا شدن شرمگاه، به خصوص در بهشت آدم چه ارتباطی وجود دارد؟
﴿فَأَکَلَا مِنْهَا فَبَدَتْ لَهُمَا سَوْآتُهُمَا وَطَفِقَا یَخْصِفَانِ عَلَیْهِمَا مِنْ وَرَقِ الْجَنَّةِ وَعَصَىٰ آدَمُ رَبَّهُ فَغَوَى﴾ (۱) (از آن درخت خوردند و شرمگاههایشان در نظرشان پیدا شد و همچنان برگ درختان بهشت بر آنها میچسبانیدند و آدم پروردگارش را نافرمانی کرد و گمراه شد).
﴿فَدَلَّاهُمَا بِغُرُورٍ فَلَمَّا ذَاقَا الشَّجَرَةَ بَدَتْ لَهُمَا سَوْآتُهُمَا وَطَفِقَا یَخْصِفَانِ عَلَیْهِمَا مِنْ وَرَقِ الْجَنَّةِ وَنَادَاهُمَا رَبُّهُمَا أَلَمْ أَنْهَکُمَا عَنْ تِلْکُمَا الشَّجَرَةِ وَأَقُلْ لَکُمَا إِنَّ الشَّیْطَانَ لَکُمَا عَدُوٌّ مُبِینٌ﴾ (۲) (و آن دو را بفریفت و به پستی افکند. چون از آن درخت خوردند، شرمگاههایشان آشکار شد و به پوشیدن خویش از برگهای بهشتی پرداختند. پروردگارشان ندا داد: آیا شما را از آن درخت منع نکرده بودم و نگفته بودم که شیطان آشکارا دشمن شما است؟)
* اگر طبق این نظریه، آدم از همان ابتدا بر روی این زمین بوده است، پس معنای هبوط آدم از بهشت به این زمین چه معنا و مفهومی دارد؟
﴿فَأَزَلَّهُمَا الشَّیْطَانُ عَنْهَا فَأَخْرَجَهُمَا مِمَّا کَانَا فِیهِ وَقُلْنَا اهْبِطُواْ بَعْضُکُمْ لِبَعْضٍ عَدُوٌّ وَلَکُمْ فِی الأَرْضِ مُسْتَقَرٌّ وَمَتَاعٌ إِلَى حِینٍ﴾ (۳) (پس شیطان آن دو را به خطا واداشت و از بهشتی که در آن بودند بیرون راند. گفتیم: پایین روید، برخی دشمن برخی دیگر، و قرارگاه و جای برخورداری شما تا روز موعود در زمین باشد).
یک ایده دینی دیگر
اینکه: روح در بدنی که بر این زمین تکامل یافته بود دمیده شد. این نظریه، آفرینش آدم را در دو مرحله میداند. در مرحلهی اول بشر از گِل آفریده شد. یعنی بدن بشر به صورت یک مخلوق راستقامت که بر روی دو پا راه میرفته و قابل تکامل بوده است، به طور مستقیم از مادهی این زمین خلقت یافت. طرفداران این نظریه، چنین میپندارند که با این شیوه، تاریخ سنگوارهای کشف شده برای نیاکان انسان را که تاریخ آن به میلیونها سال پیش بازمیگردد، توضیح میدهند، ولی در عین حال هر نوع ارتباط تکاملی بین این تاریخ سنگوارهای و تاریخ حیات حیوانات زمینی را منکر میشوند.
آنها بر این باورند که پس از پایان فرآیند تکامل در بشری که به طور مستقیم از گل آفریده شد، نوبت به مرحلهی دوم رسید که عبارت بود از نفخ روح در این بدنِ بشرِ تکامل یافته که از مهارتهای زبانی و فنی برخوردار بوده است. بنابراین، آدم ع اولین انسان بوده است.
دکتر عبدالصبور شاهین این ایده را در کتابش به نام «پدرم آدم، داستان آفرینش بین افسانه و واقعیت» مطرح نموده است.
وی بر اساس درک خود، چنین باور داشته که نیاکان انسان و سایر گونهها به طور مستقل آفریده شدهاند. وی تکامل را فقط در چهارچوب یک گونه یا یک تیره قبول دارد. این سخن علمی نیست زیرا تکامل در چهارچوب گونه یا تیره هر چقدر هم که زمان ببرد و به درازا بکشد، در نهایت به گونهزایی و تولید گونههای دیگر منجر میشود؛ چرا که گونهزایی نتیجه و دستآورد فرآیند تکامل میباشد. این ایده، شکافی بزرگ در آنچه دکتر عبدالصبور مطرح نموده است، پدید میآورد. وی میگوید:
امروزه اندیشهی تکامل هستیبخش به کلی شکست خورده است. گفتیم اندیشه نه نظریه، با وجود آنکه مردم دهها سال با این نظریه فریب خوردهاند. ... این اندیشه با هر چه به آن مرتبط بود، شکست خورده و حقیقت آفرینش مستقل و جداگانهی موجودات که دین آن را بیان کرده و علم نیز بر آن تأکید کرده، پیروز شده است. پس انسان از زمانی که بوده، جز بشر نبوده و هرگز میمون نبوده است، و ماهی هرگز موجودی غیر از ماهی در داخل آب نبوده، و همهی اینها جز طبق مشیت مطلق خداوندی و تحقق قدرت ذات اقدس نبوده است. (۱)
هرچند بر چنین کلام و طرز تفکری باید تأسف خورد، ولی متأسفانه برخی از رجال دینی با استناد به گفتههای فلان و فلان، بسیار آن را تکرار مینمایند؛ در حالی که اینها فقط یک سری سخنان غیرعلمی است و به هیچ کاوش و تحقیق علمی وزینی مستند نیست و هیچ مرکز پژوهشی یا دانشگاه معتبری آنها را تأیید نمینماید. من نمیدانم در کجا نظریهی تکامل از لحاظ علمی شکست خورده و بیارزش شده است؟ پاسخ این است که فقط در مخیلهی خیالپردازان و توهمگرایان، زیرا تکامل نظریهای است علمی و دقیق که با ادلهی بسیاری ثابت شده است و تمام دانشگاههای باسابقه و مراکز پژوهشی معتبر در سراسر جهان آن را پذیرفتهاند. نه تنها تکامل هیچ نقص قابل اعتنایی ندارد، بلکه در پایان قرن بیستم و پس از آنکه دانش به مرحلهی پژوهشهای پیشرفتهی ژنتیکی رسید، این نظریه بیش از پیش استحکام و قطعیت یافته است. حال فقط کسانی نسبت به آن چون و چرا به راه میاندازند که از درک مفاهیمی که علم ژنتیک به آنها دست یافته، ناتوان هستند.
دکتر عبدالصبور شاهین در بیان تفکر خود میگوید:
در فرمایش خداوند متعال: ﴿وَقَدْ خَلَقَکُمْ أَطْوَارًا﴾ (و شما را در مراحل مختلف بیافرید) از منظر تاریخی، مراد از «اطوار یا مراحل» مراحل زمانی پیوستهای است که سپری شده تا بشر خلق شود و شامل مراحل تنظیم کردن (تسویه)، صورتگری و دمیدن از روح خداوند (وَجَعَلَ لَکُمُ السَّمْعَ وَالْأَبْصَارَ وَالْأَفْئِدَةَ) میباشد و از دید مادی، منظور از «اطوار» چیزی است که از لفظ قرآن در مورد جنین و مراحل آن در «قَرَارٍ مَّکِینٍ» که همان رحم مادر است، دریافت میشود. از آنچه سورهی مؤمنون بیان میکند، مانند پاسخی برای پرسش سورهی نجم هنگام ذکر «اطوار» در سورهی نوح آشکار میشود، ... واقعاً این «اطوار» چیست؟؟؟ ..... سر نخ آن در سورهی هفتاد و چهارم قرآن، سورهی مؤمنون آمده و آن قول خداوند متعال است که: ﴿وَلَقَدْ خَلَقْنَا الْإِنسَانَ مِن سُلَالَةٍ مِّن طِینٍ﴾ (هر آینه ما انسان را از عصارهای از گِل آفریدیم) این آیه به طور عقلی احتمال جمع بستن این دو عمل را در یک عمل واحد رد میکند؛ انسان از نژادی که زادهی گِل است، خلق شده یعنی به طور مستقیم از گِل خلق نشده، اما فرزند مستقیم گِل، پدر بشر است که میلیونها سال پیش بوده است. و این معنی که از سورهی هفتاد و پنج (سجده) حاصل میشود و متمم مهمی برای توضیح سؤال بحث برانگیز مقصود از «اطوار» در سوره هفتاد و یکم میباشد ... خداوند سبحان و متعال میفرماید: ﴿الَّذِی أَحْسَنَ کُلَّ شَیْءٍ خَلَقَهُ وَبَدَأَ خَلْقَ الْإِنسَانِ مِن طِینٍ * ثُمَّ جَعَلَ نَسْلَهُ مِن سُلَالَةٍ مِّن مَّاءٍ مَّهِینٍ * ثُمَّ سَوَّاهُ وَنَفَخَ فِیهِ مِن رُّوحِهِ ...﴾ (آن که هر چه را آفرید، به نیکوترین وجه آفرید و خلقت انسان را از گِل آغاز کرد * سپس نسل او را از عصارهی آبی بیمقدار پدید آورد * آن گاه آن را موزون ساخت و از روح خود در آن بدمید ...) (سورهی سجده). پس خداوند خلقت انسان را از گِل آغاز کرد (بَدَأَ مِن طِینٍ)، به معنی پیدایش بشریت، خداوند نسلی از آن خارج فرمود (مِن سُلَالَةٍ مِّن مَّاءٍ مَّهِینٍ)، سپس تنظیم و تسویه فرمود و نفخ روح انجام گرفت و انسانی شکل گرفت که ثمرهی نهایی میباشد.... شما را از این مراحل تاریخی کهن و طولانی عبور داد.
حقیقتی که شکی در آن نیست: کلمات بشر و انسان اطلاقهایی عمومی و خصوصی میباشند. بشر، لفظی عام و عبارت است از هر مخلوق راستقامتی که روی سطح زمین با دو پا راه میرود؛ در حالی که انسان، لفظی خاص است و به نوعی از بشر که مکلف به شناخت و عبادت الله است، اطلاق میشود. بنابراین هر انسانی، بشر است اما بشر، الزاما انسان نیست.
طبیعتاً منظور از کلمهی بشر که در آیات قرآن به کار رفته، معنی اول میباشد که مربوط به صفتی آشکار و جنبدهای دارای حسن و جمال میباشد. (۱)
میتوانیم با انسانشناسان همصدا شویم که این مخلوق، میلیونها سال است که در زمین ظاهر شده؛ با توجه به قدمت عمر سنگوارهها و نتایج تحلیلهای علمی، در حالی که از روی خطا یا زیادهروی، دانشمندان نام انسان را بر این مخلوق نهادهاند و گفتهاند: انسان پکنی، انسان جاوه، انسان کنیا یا واژههای دیگری که با توجه به قرآن، معنی مراحل تکوین بشر را میدهد. به کار بردن واژهی انسان برای توصیف این گونهها جز برای عمومیت بخشیدن نمیباشد؛ همان طور که کاربرد واژهی بشر برای دلالت بر معنی انسان، از جهت تعمیم دادن است. وگرنه با لفظ صریح قرآنی و آنچه شایسته است برای نامگذاری بر این مخلوقات قدیمی که سنگوارهها به آنها اشاره دارند به کار رود، فقط لفظ بشر است و باید گفته شود بشر پکنی، بشر جاوه، بشر کنیا و بشر نئاندرتال. اما طبق مفاهیم قرآنی، لفظ انسان فقط برای مخلوقی که مکلّف به توحید و عبادت است کاربرد دارد و لا غیر. انسان مخلوقی است که با به وجود آمدن آدم ع پدیدار گشت و بر این اساس، آدم، ابوالانسان است نه ابوالبشر و قطعاً ارتباطی بین آدم و بشرهایی که قبل از او از بین رفتند و زمینهسازانی برای ظهور نسل آدم جدید بودند، وجود ندارد، به جز همان ارتباط عمومی و یادگارگونهای که به نسل آنها باز میگردد. (۲)
خلاصهی نظریهی او چنین است: میلیونها سال پیش مخلوقی که به طور مستقیم از گِل آفریده شد، وجود داشته و این مخلوقِ راستقامت، بر روی دو پا راه میرفته است. این همان بشر میباشد. سپس شکل و ظاهر او تکامل یافت و از توانایی عقلی و زبان باستانی برخوردار گشت. سپس روح مخصوص در او دمیده شد که باعث ارتقای او گردید و به اولین انسان که همان آدم باشد تبدیل شد. وی میکوشد در این نظریهپردازی، مشکل ناسازگاری گفتمان عوامانهی دینی با علم را به گونهای ناپسند و نادرست برطرف سازد، زیرا وی جایی برای بحث در خصوص این گفتهی علم که تاریخ نیاکان انسان امروزی به میلیونها سال پیش بازمیگردد، و اصل او از آفریقا است و اینکه انسان در مراحل پی در پی به تکامل رسیده، نیافته است.
دکتر عبدالصبور درصدد است مشکل اقرار به این واقعیت را که این تاریخ دامنهدارِ چندمیلیون ساله، همان تاریخ نیاکان نزدیک انسان به ویژه نیاکان موجوداتی که بر روی دو پا راه میرفتهاند، میباشد، حل و فصل نماید؛ بنابراین او نیز به تکامل اعتراف کرده ولی چهارچوب آن را به همین تاریخ محدود ساخته است و منکر این شده که انسان با نیاکان یا پیشینیانی دورتر از نیاکانی که بر روی دو پا راه میرفتهاند اتصال و ارتباطی داشته باشد. عبدالصبور شاهین نه تنها این مقوله را که تمام زندگیهای جاری بر این زمین همان طور که علم زیستشناسی تکاملی و پژوهشهای ژنتیکی آن را ثابت مینماید از خاستگاه واحدی نشأت گرفته است نمیپذیرد، بلکه چنین فرض گرفته که انسان به عنوان بشر، میلیونها سال پیش خلق شده، سپس تکامل و تشکل یافته تا سرانجام به انسان اول یعنی حضرت آدم ع تبدیل گشته است. وی هیچ دلیل و مدرک علمی برای این فرضیه ارائه نمیکند، حال آنکه این تئوری با علم زیست شناسی تکاملی ناسازگار است و در تناقض با تمام دلایل علمی است که ثابت میکند پیشینیان مشترک ما ادامه دارند و در جایی پایان نمیپذیرند، مگر در آنجا که کل زندگی زمینی از آنجا به وجود آمده است؛ یعنی اولین ترکیب شیمیایی که قادر به همانندسازی بوده و از آن RNA و DNA و باکتری و سپس سلولهای با هستهی حقیقی (یوکاریوت) و سپس موجودات نباتی و حیوانی با تعداد زیادی سلول به وجود آمده است.
اگر چه عبدالصبور شاهین و پیروان او کوشیدهاند مشکل تناقض بین گفتمان سادهلوحانهی برخی فقهای ادیان و آنچه علم ثابت کرده را برطرف سازند، ولی نظریهپردازیهای آنها دارای نواقص و ایرادات بزرگی است که نه تنها در بسیاری موارد با متن دینی قطعی ناهمخوان است، بلکه همان طور که در توضیح نظریهی دکتر عبدالصبور تشریح شد در بعضی موارد با امور علمی ثابت شده نیز سر ناسازگاری دارد.
طبق این ایدهپردازیها، هیچ تفسیر منطقی و معقولی برای آن دسته از آیات و روایات که تصریح میکند انسانی که از گِل و روح آفریده شد و در بهشت خلقت یافته است، وجود ندارد: ﴿فَقُلْنَا یَا آدَمُ إِنَّ هَٰذَا عَدُوٌّ لَکَ وَلِزَوْجِکَ فَلَا یُخْرِجَنَّکُمَا مِنَ الْجَنَّةِ فَتَشْقَی﴾ (۱) (گفتیم: ای آدم، این دشمن تو و همسر تو است، شما را از بهشت بیرون نکند، که نگونبخت شوی)؛ زیرا آنها این بهشت را یک باغ زمینی به شمار میآورند و حال آنکه چنین چیزی، مخالف آیات و روایات بسیاری میباشد.
همچنین این ایدهپردازیها نمیتواند به گونهای معقول و منطقی توضیح دهد که چگونه آدم طبق این نظریه با اینکه از همان ابتدا و به طور دائمی در زمین بوده است، نه برهنه میماند، نه گرسنه و نه تشنه میشد و نه دچار تابش آفتاب میگردید: ﴿إِنَّ لَکَ أَلَّا تَجُوعَ فِیهَا وَلَا تَعْرىٰ * وَأَنَّکَ لَا تَظْمَأُ فِیهَا وَلَا تَضْحىٰ﴾ (۲) (تو در بهشت نه گرسنه میشوی و نه برهنه میمانی * و نه تشنه میشوی و نه دچار تابش آفتاب میگردی).
همچنین این نظریه نمیتواند تفسیری معقول و منطقی از برهنه شدن آدم و پدیدار گشتن عورتش ارائه دهد؛ چرا که این تئوری معتقد است آدم همواره زمینی بوده: ﴿فَأَکَلَا مِنْهَا فَبَدَتْ لَهُمَا سَوْآتُهُمَا وَطَفِقَا یَخْصِفَانِ عَلَیْهِمَا مِنْ وَرَقِ الْجَنَّةِ وَعَصَىٰ آدَمُ رَبَّهُ فَغَوىٰ﴾ (۱) (از آن درخت خوردند و شرمگاهشان در نظرشان از دو سو پیدا شد و همچنان برگ درختان بهشت بر آنها میچسبانیدند. آدم بر پروردگار خویش عصیان کرد پس راه را گم کرد).
برای هبوط آدم و حوا از بهشت نیز نمیتوان تفسیر معقولی یافت: ﴿قَالَ اهْبِطَا مِنْهَا جَمِیعًا بَعْضُکُمْ لِبَعْضٍ عَدُوٌّ فَإِمَّا یَأْتِیَنَّکُمْ مِنِّی هُدًى فَمَنِ اتَّبَعَ هُدَایَ فَلَا یَضِلُّ وَلَا یَشْقَىٰ﴾ (۲) (گفت: همگی از آنجا فرو شوید، برخی دشمن برخی دیگر. اگر از جانب من شما را راهنمایی آمد، هر کس که از آن راهنمایی من متابعت کند نه گمراه میشود و نه تیرهبخت).
هبوط آدم بر زمین برای استقرار و زندگی پس از معصیت نیز بدون یک تفسیر معقول میماند؛ زیرا خِرَد نمیپذیرد که خروج و هبوطی که به سراغ آدم آمد، از زمین و به زمین باشد: ﴿فَأَزَلَّهُمَا الشَّیْطَانُ عَنْهَا فَأَخْرَجَهُمَا مِمَّا کَانَا فِیهِ وَقُلْنَا اهْبِطُواْ بَعْضُکُمْ لِبَعْضٍ عَدُوٌّ وَلَکُمْ فِی الأَرْضِ مُسْتَقَرٌّ وَمَتَاعٌ إِلَى حِینٍ﴾ (۳) (پس شیطان آن دو را به خطا واداشت و از بهشتی که در آن بودند بیرون راند. گفتیم: پایین روید، برخی دشمن برخی دیگر، و قرارگاه و جای برخورداری شما تا زمانی معین در زمین باشد).
﴿قَالَ اهْبِطُوا بَعْضُکُمْ لِبَعْضٍ عَدُوٌّ وَلَکُمْ فِی الْأَرْضِ مُسْتَقَرٌّ وَمَتَاعٌ إِلَىٰ حِینٍ﴾ (۴) (گفت: فرو شوید، برخی دشمن برخی دیگر، و تا زمانی معین، زمین قرارگاه و جای بهرهگیری شما خواهد بود).
همچنین در خصوص روایاتی که تصریح میکند جسم آدم گلین، پیش از آنکه روح در او دمیده شود، در دروازهی بهشت نهاده شد، خاموشی اختیار میکند.
طرفداران این نظریه وجود آدم و آفرینش اولیهی او از گِل در بهشت را کاملاً منتفی میدانند. به اعتقاد آنان آغاز خلقت آدم، صد در صد زمینی است، و حال آنکه متون قرآنی به وضوح بیان میدارد که آدم ع آغازی آسمانی و به طور خاص در بهشت دنیا در آسمان اول دارد. درضمن این افراد قطعاً مجبور خواهند شد که عالم ذر را که در قرآن به آن اشاره شده است، انکار کنند، زیرا از آنجا که در نظر آنها پیدایش اولیهی آدم ع بر روی زمین است، پس در نظریهشان هیچ جایی برای عالم ذر وجود ندارد!
من نمیدانم اگر از اینها خواسته شود توضیح قابل قبولی از این آیات ارائه نمایند، چه خواهند گفت:
﴿وَإِذْ أَخَذَ رَبُّکَ مِن بَنِی آدَمَ مِن ظُهُورِهِمْ ذُرِّیَّتَهُمْ وَأَشْهَدَهُمْ عَلَى أَنفُسِهِمْ أَلَسْتُ بِرَبِّکُمْ قَالُواْ بَلَى شَهِدْنَا أَن تَقُولُواْ یَوْمَ الْقِیَامَةِ إِنَّا کُنَّا عَنْ هَذَا غَافِلِینَ * أَوْ تَقُولُوا إِنَّمَا أَشْرَکَ آبَاؤُنَا مِن قَبْلُ وَکُنَّا ذُرِّیَّةً مِّن بَعْدِهِمْ أَفَتُهْلِکُنَا بِمَا فَعَلَ الْمُبْطِلُونَ﴾ (۱) (و آن هنگام که پروردگار تو از پشت بنیآدم فرزندانشان را بیرون آورد و آنان را بر خودشان گواه گرفت و پرسید: آیا من پروردگارتان نیستم؟ گفتند: آری، گواهی میدهیم تا در روز قیامت نگویید که ما از آن بیخبر بودیم * یا نگویید که پدران ما پیش از این مشرک بودند و ما نسلی بودیم بعد از آنها و آیا به سبب کاری که گمراهان کرده بودند ما را به هلاکت میرسانی؟)
عالِم سبیط نیلی در کتاب خود به نام «منشأ آفرینش و امر به سجود» نظریهای بر همان چهارچوب نظریهی دکتر عبدالصبور وضع کرده است.
از کلام سبیط چنین برداشت میشود که او نظریهی تکامل را درست میداند و بر خلاف دکتر عبدالصبور قیدی بر آن نمینهد. استنباطی که از گفتههای سبیط صورت میگیرد، این است که وی تکامل و انتخاب طبیعی را آن گونه که در علم زیستشناسی تکاملی آمده است باور دارد، زیرا وی نیز میگوید آدم نتیجهی نفخ روح در جسدی است که پیامد تکامل در این زمین بوده است. آقای سبیط نیز همچون دکتر عبدالصبور شاهین بین انسان و بشر تمایز قائل است ولی آنچه را که دکتر عبدالصبور خطاب قرآنی به انسان مکلف میداند، آقای سبیط مذمّتی برای او به شمار آورده و مسأله را کاملاً برعکس نموده است. آقای سبیط بشر را تکامل یافتهی انسان میداند و آدمی که دکتر عبدالصبور او را اولین انسان میداند، از دیدگاه سبیط اولین بشر است.
صلصال همان خلاصهای است که از خاک (حمأ) گرفته شده است و در واقع مادهی متراکمی است که از روش تعیینشدهای (مسنون) گردآوری شده است. گِل دارای قدرت ذاتی برای حمایت از خود است، همان گونه که نیروی ذاتی برای بقا از طریق تقسیم و تولید مثل را دارد. پس صلصال برگرفته شده از خاک کهنه (حمأ مسنون) مادهی اولیهی زندگی میباشد. (۲)
به زودی درخواهید یافت که فرضی که گفتیم یعنی «صلصال برگرفته از خاک کهنه مادهی اولیهی زندگی است که در نهایت از خلال عصرها و روزگاران ارتقا پیدا کرد تا به انسان رسید» از بیشتر جهتها، فرضی صحیح است. (۳)
عالم سبیط باید ناسازگاری فرضیهی خود را با آن دسته از روایات و آیاتی که از آدم آفریده شده از گِل سخن میگوید، برطرف میساخت. بنابراین وی فرضیهای پایهگذاری کرده است که مفاد آن چنین است: آدم از گِل خلق شده و نه از صلصال، زیرا آن که از صلصال خلق شده، انسانی است که پس از مدتی به بشر ارتقا یافت و بشر (آدم) همان مخلوق آفریده شده از گِل است و آدمِ بشرِ آفریده شده از گِل، عبارت است از نتیجهی مداخلهی خداوند در سرعت بخشیدن به فرآیند تکامل، به وسیلهی انتخاب اجباری.
وی برای حل تناقض این سخن با نظریهی تکامل و علم ژنتیک و با این سخن خداوند متعال که میفرماید: ﴿لِبَشَرٍ خَلَقْتَهُ مِنْ صَلْصَالٍ مِنْ حَمَإٍ مَسْنُونٍ﴾ (۱) (بر بشری که از گل خشک از لجن بویناک آفریدهای) میگوید: گِل در اینجا به معنای گِلی که مردم میشناسند نیست، بلکه مادهی آمیختهی همگنی است که از گِل ترقی یافته است. وی همچنین برای برطرف نمودن ناسازگاری فرضیههایش با سخن الهی که میفرماید: ﴿الَّذِی أَحْسَنَ کُلَّ شَیْءٍ خَلَقَهُ وَبَدَأَ خَلْقَ الْإِنْسَانِ مِنْ طِینٍ﴾ (۲) (آن که هر چه را آفرید به نیکوترین وجه آفرید و خلقت انسان را از گِل آغاز کرد) میگوید:
﴿بَدَأَ خَلْقَ الْإِنْسَانِ مِنْ طِینٍ﴾ (خلقت انسان را از گِل آغاز کرد) ظاهراً دارای نوعی تعارض است؛ اما در اینجا اعجازی از قرآن نهفته است. در سورهی ص نیز گفته شده است که او از «طین» (گِل) خلق شده است ولی تفاوت در بقیهی کلمات آن پنهان شده است. جملهی ﴿إِنِّی خَالِقٌ بَشَرًا مِّن طِینٍ﴾ (۳) (من بشری را از گِل میآفرینم) با این جمله متفاوت است: ﴿وَبَدَأَ خَلْقَ الْإِنْسَانِ مِنْ طِینٍ﴾ (۴) (و خلقت انسان را از گِل آغاز کرد). جملهی اول جملهای است که در گذشته بیان شده چرا که حاکی از واقعهای است که در آینده به وقوع خواهد پیوست. یعنی خداوند میخواهد بشری را از گِل خشک (صلصال) یا از گِل (طین) بیافریند؛ که در آن منشأ اولیه برای آشکار کردن اختلاف شدید بین دو حالتی که قدرت از طریق نیروی ارتقا دادن آشکار میکند. در حالی که جملهی دوم به عکس جملهی اول حاکی از خبر دادن از واقعهای است که در گذشته رخ داده است. پس موجود حیوانی ابتدایی بعداً به مرحلهی انسانی نمیرسد، بلکه آفرینش انسان از گِل آغاز گردیده است. از نظر واژگانی لفظ «طین» (گِل)، ممکن است بر هر دو حالت دلالت کند، اما میزان خلوص را میتوانیم از واژگان دیگر دریابیم. (۵)
به این ترتیب او به مجموعهای از فرضهای پوچ و انتخابهای بیدلیل خود ادامه میدهد و به کمک بافتن مطالب به یکدیگر میکوشد خودش را از این اشکال برهاند، ولی چه سود که در دام اشکالات دیگری گرفتار میشود؛ مانند هیزمشکنی که شب هنگام نمیداند تبر خود را به کجا بزند:
در مرحلهی گِل، تغییر در توصیف را ملاحظه کنید: ﴿إِلَّا إِبْلِیسَ اسْتَکْبَرَ وَکَانَ مِنَ الْکَافِرِینَ﴾ (۱) (مگر ابلیس که تکبر ورزید و از کافران شد.) خداوند او را متکبر و کافر قلمداد کرده است، زیرا اگر ما در این ایده، موضوع دخالت دادن عنصر عجله یا الگو بودن را وارد نماییم، وی نمونهای سرعتیافته از تکامل میباشد که از همان خاک آفریده شده است؛ چرا که همان طور که خواهید دید، این تنها ایدهای است که میتواند مشکلات روایات صحیح از معصوم ع دربارهی گِل و منشأ خلق را حل و فصل کند. همهی آنچه روی داد، این بود که خاک، این بار صاف و پاکیزه و عاری از هر نوع ناصافی بود - همان طور که عبارت یکی از روایات به آن اشارت دارد - و گِل تشکیلیافته از آن نیز صاف و عاری از هر گونه کدورت بوده است، بر خلاف منشأ ﴿صَلصَالٍ مِن حَمَأٍ مَسنُونٍ﴾ (خاکی از گِل خشک بد بو). چنین گمان مبرید که مراد از گِل در اینجا، ناخالصیهای معمول است و این گِل، گِلی معمولی است، بلکه گِل را به این جهت گِل نامیدهاند که اصل لغوی گِل یعنی اجزای کاملاً به هم چسبیده، برای انجام عملی خاص. همان طور که خداوند بعداً آن را ﴿طِینٍ لَازِبٍ﴾ (گِل چسبنده) توصیف کرده است، به دلیل چسبندگی شدید اجزایش به هم که از نبود هر نوع ناخالصی در این صافی نشأت گرفته است و خلقت انسان را به مرحلهی انسانیت، به سرعت کامل مینماید. آن، گلی مقدس است و بنابراین تنها جایگاهی است که در آن خلقت این بشر به ذات مقدس خداوند با صیغهی مفرد (خَلَقْتُ) منتسب میگردد. ... (۲)
گِل مورد بحث ما، گِل آدم است که مادهای متناسب و با اجزا و عناصری به هم چسبیده بوده که از صلصال و نه از چیزی دیگر ارتقا یافته، ولی دست ربانی با عنایتی خاص، در تصفیه و ارتقای آن شتاب کرده است. بنابراین طبیعتاً این گِل توانسته است خاستگاه ظهور آتی این بشر مترقی باشد. (۳)
به طور کلی ایده یا نظریهای که آدم را پیامد روحی میداند که در جسد یا بدنِ ارتقا یافته به وسیلهی تکامل دمیده شده است، اندیشهای نادرست و خطا، و با آیات مربوط به عالم ذر در تعارض است: ﴿وَإِذْ أَخَذَ رَبُّکَ مِن بَنِی آدَمَ مِن ظُهُورِهِمْ ذُرِّیَّتَهُمْ وَأَشْهَدَهُمْ عَلَى أَنفُسِهِمْ أَلَسْتُ بِرَبِّکُمْ قَالُواْ بَلَى شَهِدْنَا أَن تَقُولُواْ یَوْمَ الْقِیَامَةِ إِنَّا کُنَّا عَنْ هَذَا غَافِلِینَ﴾ (۱) (و آن گاه که پروردگار تو از پشت بنیآدم فرزندانشان را بیرون آورد و آنان را بر خودشان گواه گرفت و پرسید: آیا من پروردگارتان نیستم؟ گفتند: آری، گواهی میدهیم، تا در روز قیامت نگویید که ما از آن بیخبر بودیم).
و نیز با آیهی ﴿یَا أَیُّهَا النَّاسُ اتَّقُوا رَبَّکُمُ الَّذِی خَلَقَکُمْ مِنْ نَفْسٍ وَاحِدَةٍ وَخَلَقَ مِنْهَا زَوْجَهَا وَبَثَّ مِنْهُمَا رِجَالًا کَثِیرًا وَنِسَاءً وَاتَّقُوا اللَّهَ الَّذِی تَسَاءَلُونَ بِهِ وَالْأَرْحَامَ إِنَّ اللَّهَ کَانَ عَلَیْکُمْ رَقِیبًا﴾ (۲) (ای مردم بترسید از پروردگارتان، آن که شما را از یک نفْس بیافرید و از آن نفس همسر او را و از آن دو، مردان و زنان بسیار پدید آورد و بترسید از آن خدایی که با سوگند به نام او از یکدیگر چیزی میخواهید و زنهار از خویشاوندان مَبُرید، هر آینه خدا مراقب شما است). همچنین با روایاتی که میگوید نطفه به هنگام مرگ، از کالبد خارج میشود؛ و نیز بعضی دیگر از آیات و روایات.
عالم سبیط قادر نیست بر پایهی این نظریه، توجیه منطقی از مرگ و آنچه هنگام نَزَع (جدا شدن) برای نفس یا روح اتفاق میافتد ارائه دهد: این چه نفس یا روحی است که به هنگام مرگ، از بدن جدا میشود؟ آیا این همان روح نفخ شده است؛ روحی خاص که هر انسانی آن را دارا نیست، و طبق این نظریه فقط انسان ارتقا یافته از آن بهرهمند است؟ یا چیز دیگری است؟ طبق این ایده، چیز دیگری به بدن تکاملیافته بر روی این زمین متصل و پیوست نشده است. در عین حال مرگ بدن چیزی نیست جز فرآیند فروپاشی و توقف واکنشهای شیمیایی که سرچشمهی عملکرد اعضای بدن میباشند. پس هلاکت و تباه شدن بدن به خودی خود جدا شدن نفس حقیقی را به دنبال ندارد، بلکه صرفاً عبارت است از متوقف شدن فعل و انفعالات، که به توقف کارکرد اعضا و در نتیجه کل بدن منجر میشود.
به لحاظ علمی، بدنِ تکاملیافته بر این زمین صرفاً بدنی است که از مواد شیمیایی تکوین و ترکیب یافته است. اگر بخواهیم این مطلب را به زبان علمی و به اختصار بیان داریم میگوییم: بدن هر موجود جانداری مانند انسان عبارت است از مجموعهای از همتاسازان (DNA، RNA و ...) که دارای نقشهی مواد شیمیایی هستند که در تعامل با هم اجرای این نقشه را بر عهده میگیرند، تا باقی بمانند و به نسلهای بعد از خود منتقل شوند؛ نه چیزی بیشتر.
اینجا ایرادات بیشتری بر نظریهی پیشگفته وارد میشود که حل آنها دشوار میباشد؛ از جمله:
تکلیف کردن به بدنی که فاقد روح حقیقی واجد شرایط دریافت تکلیف باشد، کار درستی به شمار نمیرود. از دید علم، بدن انسان فقط یک ترکیب شیمیایی است مانند هر جاندار دیگری همچون خفاش، هشتپا یا شامپانزه. پس چگونه این بدن ابتدا به تکلیف گماشته میشود و بعد از آن به حساب و عقاب فراخوانده میگردد؟ مکلَّف و محاسبه شونده کیست؟ آیا این بدنِ ترکیبیافته از مواد شیمیاییِ واکنشدهنده است که باید به انجام برخی تکالیف قیام کند؟!
اگر نفخ روح فضیلت و ارتقای مقام محسوب شود، صحیح نیست که از همان ابتدا روح در بدن یکی دمیده شود و در بدن دیگری دمیده نشود؛ زیرا اینها صرفاً یک سری ابزار شیمیایی هستند که واجد شرایط دریافت تکلیف نمیباشند تا بر این اساس یکی پاداش گیرد و دیگری کیفر ببیند. این با عدالتی که در خالق عادل سبحان و متعال فرض گرفته شده است، سازگار نیست!
این در حالی است که عالم سبیط میگوید:
از زمان شکلگیری خون بسته (علقه) تا لحظهی مرگ، همهی آنها مقداری از آن را که با دیگری متفاوت است دریافت میکنند. بعضی از آنها بدون روح از دنیا میروند، در حالی که بعضی دیگر از زمان تولد دارای روحی عظیم میباشند. (۱)
تنظیم کننده و متولّی نفخ روح کیست؟ آیا این همان، عمل و طاعت است؟ حال آنکه نمیتوان طاعت را به بدنی که صرفاً از مواد شیمیایی کنش و واکنشدهنده تشکیل یافته، و نتیجهی این کنش و واکنش نیز تولید شهوت و قدرت و حیات بدن است که در حرکت و کارکرد اندام نمود مییابد، نسبت داد. اینها جملگی از منظر علم، نیروهای مادی هستند که شرح و تفسیر مادی دارند و نیاز نیست که چیزی بیش از ماده فرض گرفته شود. در روایات از اینها به روح شهوت، قوت، حرکت و وظایف اعضای بدن که تمام موجودات زنده در آن مشترک هستند تعبیر شده است. این روحها (شهوت، قوت و حرکت) چیزی جز لوازم زندگی مادی و نتایج آن نمیباشد.
گمان میکنم آنچه بیان داشتم برای نشادن دادن نادرستی این نظریهها کفایت کند؛ بنابراین از بحث بیشتر در این خصوص بازمیایستم، گرچه مطالب زیادی وجود دارد که ممکن است خوانندگان این کتاب در مورد آن به بحث بپردازند.
ایدهی صحیح همان است که در این کتاب بیان نمودهام؛ اینکه هر انسان، با نفس آفریده شده از گِل مرفوع و نفخ روح، متولد میشود، و این نفس با بدن اتصال و ارتباط دارد؛ اتصالی از نوع تعامل و تدبیر کامل، به گونهای که لذت و درد و حیات و مرگ بدن را درک میکند. این نفس مانند یک محرک، تأثیر مادی عملی بر بدن دارد.
از آنجا که این نفس از نفخ آفریده شده، صورتی آشکار از روح و عقل کلی به شمار میرود و به همین دلیل قابل تکلیف شدن است و بر این اساس او را به تکلیف واداشتن صحیح به شمار میرود. و او همان است که اطاعت از دستورها و تکالیف الهی به او خطاب میشود و همان است که با متصل شدن به بدنی که دارای خواستهای شهوانی دنیوی است، در این دنیا مبتلا گشته است.
همچنین از مطالب پیشین مشخص شد که همهی انسانها دارای نفسهای واجد شرایط تکلیف شدن هستند و همگی از همان قابلیت و توانایی برخوردارند و از این ناحیه اشکالی بر عدالت خداوند سبحان وارد نیست؛ چرا که او بین همگان تساوی را رعایت کرده و آنها را به امتحان دنیوی وارد نموده است. محمد و علی و انبیا و اوصیا و صالحین براساس آنچه خود به دست آوردند، از این امتحان سربلند بیرون آمدند؛ و این گونه نبوده است که خداوند از همان ابتدا آنها را بر دیگران برتری دهد تا از این طریق عدالت الهی نقض گردد. دیگر بازندگان نیز در همان امتحانی که حضرت محمد ص و حضرت علی و پیامبران و اوصیا ع وارد شدند، داخل گشتند ولی از آنها کوتاهی سر زد و با ترک عمل و طاعت، زیانکار گردیدند.
حقیقتی که در این کتاب ارائه شده است:
اینکه نفسِ انسانیِ آفریده شده از «گِل مرفوع» و «نفخ روح»، به جسم مادی که در این زمین تکامل یافت، متصل شد. بنابراین نخستین نفس انسانی که در آسمان اول آفریده شد ترکیبی است از گِل بالابرده شده (گل مرفوع) و روحی که در آن دمیده شد. آدم ع در آسمان اول خلق شد و اگر ادراک و تصور آسمان اول برای غیرمؤمنان ممکن نباشد، فرض میگیریم بر حسب تئوری چندجهانی، جهانی به طور موازی با جهانی که اکنون در آن زندگی میکنیم، وجود دارد و سپس این نفس به این جهان مادی که ما الآن در آن به سر میبریم، از طریق پیوستن به جسم موجود در اینجا که در رَحِم میباشد، بازگردانیده شد و این جسمی همانند بدنهای کنونی ما است و با ما تفاوتی ندارد. به این ترتیب اولین انسان که همان آدم ع است بر این زمین پدیدار شد. وضعیت حوا س نیز همانند وضعیت آدم ع میباشد. به این ترتیب بشر بر روی این زمین رو به ازدیاد گذاشت و آنها در سومر، برای اولین بار به شکلی چشمگیر، قابل توجه، مدون و سازمانیافته به آبادانی زمین پرداختند.
اگر درک متصل شدن نفسی که در یک جهان موازی قرار دارد به جسمی که در این عالم جای دارد برای شما دشوار است، میتوانید آن را به صورت ارتباط بین جهانهای موازی و انتقال ذره یا موج بین چند جهان در نظر بگیرید. (۱)
نفس حوا از نفس آدم ع مشتق شده است:
﴿یَا أَیُّهَا النَّاسُ اتَّقُوا رَبَّکُمُ الَّذِی خَلَقَکُمْ مِنْ نَفْسٍ وَاحِدَةٍ وَخَلَقَ مِنْهَا زَوْجَهَا وَبَثَّ مِنْهُمَا رِجَالًا کَثِیرًا وَنِسَاءً وَاتَّقُوا اللَّهَ الَّذِی تَسَاءَلُونَ بِهِ وَالْأَرْحَامَ إِنَّ اللَّهَ کَانَ عَلَیْکُمْ رَقِیبًا﴾ (۲) (ای مردم بترسید از پروردگارتان، آن که شما را از یک نفس بیافرید و از آن نفس همسر او را و از آن دو، مردان و زنان بسیار پدید آورد و بترسید از آن خدایی که با سوگند به نام او از یکدیگر چیزی میخواهید و زنهار از خویشاوندان مَبُرید هر آینه خدا مراقب شما است) (۱) و نیز خداوند میفرماید: ﴿هُوَ الَّذِی خَلَقَکُم مِّن نَّفْسٍ وَاحِدَةٍ وَجَعَلَ مِنْهَا زَوْجَهَا لِیَسْکُنَ إِلَیْهَا فَلَمَّا تَغَشَّاهَا حَمَلَتْ حَمْلاً خَفِیفًا فَمَرَّتْ بِهِ فَلَمَّا أَثْقَلَت دَّعَوَا اللّهَ رَبَّهُمَا لَئِنْ آتَیْتَنَا صَالِحاً لَّنَکُونَنَّ مِنَ الشَّاکِرِینَ﴾ (۲) (او است که همهی شما را از یک نفْس بیافرید و از آن نفس همسرش را نیز بیافرید تا به او آرامش یابد، چون با او درآمیخت، به باری سبک بارور شد و مدتی با آن سر کرد و چون بار سنگین گردید، آن دو الله پروردگار خویش را بخواندند که اگر ما را فرزندی صالح دهی، از سپاسگزاران خواهیم بود).
سپس نفْسهای نسلش را از نفسهای آدم و فرزندان او خارج ساخت و خداوند در آن عالم آنها را امتحان نمود: ﴿وَإِذْ أَخَذَ رَبُّکَ مِن بَنِی آدَمَ مِن ظُهُورِهِمْ ذُرِّیَّتَهُمْ وَأَشْهَدَهُمْ عَلَى أَنفُسِهِمْ أَلَسْتُ بِرَبِّکُمْ قَالُواْ بَلَى شَهِدْنَا أَن تَقُولُواْ یَوْمَ الْقِیَامَةِ إِنَّا کُنَّا عَنْ هَذَا غَافِلِینَ﴾ (۳) (و پروردگار تو از پشت بنیآدم فرزندانشان را بیرون آورد و آنان را بر خودشان گواه گرفت و پرسید: آیا من پروردگارتان نیستم؟ گفتند: آری، گواهی میدهیم، تا در روز قیامت نگویید که ما از آن بیخبر بودیم).
نفس تمامی فرزندان آدم، آمیزهای شد از گِل مرفوع، و تجلی روح ایمان و روح القدس یا به عبارتی صورتی از روح ایمان و روح القدس. بر این اساس فطرت هر انسانی برای رسیدن به بالاترین مراتب کمال و نیز برای قرار گرفتن در ملأ اعلی ساخته شده است. انسان ابزاری دارد که با آن میتواند اوج بگیرد، که همان صورت روح ایمان و روح القدس میباشد. انسان باید از صورتی که در او به ودیعه نهاده شده، حقیقتش را دریابد و به سمت آن حرکت کند.
دلیل اتصال نفس آدم و حوا و دیگر کسانی که در آسمان اول یا عالم ذر خلق شدند، به بدنها در این زمین، تکرار امتحان و دادن فرصت دیگری به آنها برای امتحان بود. من این موضوع را در کتابی دیگر به طور مفصّل بیان داشتهام. طالبان برای آشنا شدن با واقعیت میتوانند به آن مراجعه کنند. اتصال آن نفسهای آسمانی با اجساد زمینی، به پیدایش فرهنگ و تمدن منجر شد، که در ادامه به آن خواهیم پرداخت.
عبدالله بن فضل هاشمی روایت میکند: محضر حضرت ابوعبدالله امام صادق ع عرض کردم: «چرا خداوند عزوجل ارواح را که در ملکوت اعلی و در محلی رفیع بودند در بدنها قرار داد؟ امام ع فرمود: «خداوند تبارک و تعالی میدانست ارواح با این علوّ و شرافتی که دارند اگر به حال خود واگذارده شوند، اکثر آنها ادعای ربوبیت کرده و هر کدام ندای «أنَا رَبُّکُم الأعلی» سر میدهند؛ بنابراین با قدرتش آنها را در بدنهای مادی که از ابتدا برایشان تقدیر کرده بود، قرار داد و به این ترتیب رحمتش را شاملشان نمود و به همین منظور بعضی را به برخی محتاج و دستهای را به گروهی وابسته نمود و جمعی را در دنیا بر جماعتی برتری بخشید و درجهی تعدادی را بر عدهای در آخرت بالاتر قرار داد و همچنین به واسطهی بعضی برخی دیگر را کفایت نمود و فرستادگانش را بر ایشان مبعوث داشت و نمایندگان و حجتهایش را با بشارت و انذار بر آنها گمارد، تا آنها را بر انجام مراسم عبودیت و خاکساری در مقابل معبودشان امر نمایند و به انواع عبادتها راهنمایی کنند، و همچنین در دنیا و آخرت بر آنها عقوبت و پاداش قرار داد، تا به این وسیله آنها را در انجام کارهای شایسته راغب و از کارهای ناپسند بازدارد و نیز به این طریق آنها را به طلب معاش و تجارت راهنمایی نمود و نتیجهی این همه الطاف و عنایات این شد که ارواح دانستند رب نبوده، بلکه مربوب (پرورشیافته) هستند و بندگانی هستند که آفریدهی حضرت خالق میباشند. از این رو به عبادت باری تعالی روی آوردند و به این ترتیب مستحق نعیم ابدی و فردوس جاودانی شده، از وحشت در امان ماندند».
سپس حضرت فرمود: «ای پسر فضل، خداوند تبارک و تعالی نظرش بر بندگان بهتر است از نظر آنها بر خودشان؛ آیا نمیبینی برخی از آنها طالب برتری بر غیر هستند، به حدی که این معنا آنها را به سرحد دعوی ربوبیّت کشانیده و در بعضی دیگر از آنها حُب جاه و بزرگی باعث شده ادعای پیامبری کنند، بدون اینکه استحقاقش را داشته باشند و گروهی دیگر ادعای امامت نموده در حالی که لایق آن نبوده و علاوه بر آن نقص و عجز و سستی و فقر و درد و استحقاق عقوبت را در خود احساس مینمایند و میدانند که مرگ بر ایشان غالب است و اجتماعشان را متفرق میسازد. ای پسر فضل، خداوند تبارک و تعالی تنها آنچه را که به بندگان صلاح است، پیش آورده و کوچکترین ظلمی به آنها نمیکند؛ ولی خودشان به خود ستم مینمایند» (۱).
بنابراین نفس از این جهت که از گِل آفریده شده است، این قابلیت را دارد که نیروها یا ارواح مادی جسمانی که عبارتند از شهوت، قوت و حرکت یا حیات بدن، را دربرگیرد. همچنین نفس از آن جهت که از نفخ الهی خلق شده است، این قابلیت را نیز دارد که روح ایمان و روح القدس را فراگرفته و ارتقا یابد.
به همین دلیل گِل رَفع شد و نفس از نفخ روح در آن گل آفریده گشت، زیرا در علم الهی چنین ثبت بوده است که این نفس، به گِل یا عالم جسمانی مادی یا به طور خاص زمین بازگردانده میشود؛ چرا که از آن آفریده شده و برای تعامل با آنچه زمینی است و نیز برای در بر گرفتن و ادغام هر جسمی در آن شایستگی خواهد داشت، به گونه ای که میتواند امتحانی مناسب برای او باشد؛ و در عین حال، از آنجا که از نفخ روح آسمانی است، برای ارتقا و فراگیری آنچه آسمانی است یعنی روح ایمان و روح القدس نیز از شایستگی برخوردار میباشد.
میتوانیم نفس را به صورت آینهای که دارای دو طرف است تصور کنیم. در طرف پایین آینه تصویری قرار دارد و محلی برای ارواح یا قوای بدن جسمانی (روح شهوت، قوت و حیات) میباشد و در جهت بالایی محل استقرار روح ایمان و روح القدس است، که به این ترتیب شامل ارواح پنجگانه گردید: ارواح یا قوای بدن، روح ایمان و روح القدس. به این ترتیب نفس، شامل نیروها و ارواح از جهانهای مختلف میگردد، زیرا از عالمهای متفاوتی آفریده شده است: گِل مرفوع از عالم مادی جسمانی و نفخ روح از آسمانهای بالا.
از جابر جعفی نقل شده که حضرت صادق ع فرمودند: «جابر، خداوند مردم را سه گونه آفریده و این آیه اشاره به همان است: ﴿وَکُنْتُمْ أَزْواجاً ثَلاثَةً فَأَصْحابُ الْمَیْمَنَةِ ما أَصْحابُ الْمَیْمَنَةِ وَ أَصْحابُ الْمَشْئَمَةِ ما أَصْحابُ الْمَشْئَمَةِ وَ السَّابِقُونَ السَّابِقُونَ أُولئِکَ الْمُقَرَّبُونَ﴾ (۱) (شما سه گروه هستید: یکی اهل سعادت، اهل سعادت چه حال دارند؟ دیگر اهل شقاوت، اهل شقاوت چه حال دارند؟ سوم آنها که سبقت جسته بودند و اینک پیش افتادهاند، اینان مقربانند). سابقون پیامبران الهی ع و برگزیدگان خدا از میان مردمند که در آنها پنج روح قرار داده است و به روح القدس تأییدشان نموده که با آن اشیا را میشناسند، و آنها را به روح ایمان تأیید نموده که به وسیلهی آن از خدا میترسند، و به روح قوت تأیید نموده که با آن روح بر اطاعت خدا نیرو گرفتهاند، و آنها را به روح شهوت تأیید نمود که با آن مشتاق طاعت خدایند و بیزار از نافرمانی کردن او، و در آنها روح حرکت قرار داد که مردم با آن روح رفت و آمد میکنند. در مؤمنین و اصحاب یمین روح ایمان قرار داده که با آن از خدا میترسند، و در آنها روح قوت قرار داده که با آن بر اطاعت خدا نیرو گرفتهاند، و در آنها روح شهوت قرار داده که با آن به طاعت خدا تمایل دارند، و در آنها روح حرکت قرار داده که مردم با آن رفت و آمد میکنند» (۲).
جابر میگوید: از ابوجعفر امام باقر ع در مورد علم امام سؤال کردم. در جواب فرمودند: «ای جابر، در انبیا و اوصیا پنج روح است: روح القدس، روح ایمان، روح حیات، روح قوت و روح شهوت. ای جابر! ائمه با روح القدس آنچه را در عرش است تا آنچه در زمین است میدانند». سپس فرمود: «ای جابر، آن چهار روح دیگر دچار دگرگونی میشوند، مگر روح القدس که هرگز به لهو و لعب نمیپردازد» (۳).
مفضّل بن عمر گفت: به حضرت صادق ع عرض کردم: «امام از کجا از اطراف زمین اطلاع دارد با اینکه در خانه نشسته و پرده آویخته است؟» امام فرمودند: «ای مفضل، خداوند در پیامبر ع پنج روح قرار داده است: روح زندگی که با آن رفت و آمد میکند، روح قوت که با آن برمیخیزد و جهاد میکند، روح شهوت که با آن میخورد و میآشامد و با زنان از راه حلال همبستر میشود، و روح ایمان که با آن ایمان میآورد و عدالت میورزد، و روح القدس که به وسیلهی آن بار نبوت را برمیدارد. وقتی پیامبر ص از دنیا رود، روح القدس به امام منتقل میشود. روح القدس نه میخوابد، نه غفلت میورزد، نه اهل لهو است و نه اشتباه میکند؛ ولی چهار روح دیگر میخوابند و دچار غفلت و لهو و سهو میگردند و با روح القدس همه چیز دیده و دریافت میشود» (۱).
فرهنگ انسانی
بیتردید ظهور موجودی که انسان امروزی یا انسان خردمند (هوموساپینس) نامیده میشود، همان طور که پیشتر بیان گردید، نشاندهندهی جهشی آشکار در تکامل فرهنگ و تمدن است. با این حال اگر به تاریخ این موجود (هوموساپینس) و به دنبال آن، به تاریخ کوچ کردن گروه مهاجر از آفریقا نگاهی بیندازیم، درمییابیم که دادههای به دست آمده از آثار اکتشافی، بر جهش فرهنگی آشکاری دلالت دارد که در زمانی مشخص برای هوموساپینس رخ داده است. علم در تشخیص سرآغاز این جهش با دشواریهای زیادی روبهرو است، زیرا هیچ چیز مادی که با آن بتوان آغاز این جهش فرهنگی را به طور قطعی به اثبات رسانید ، به دست نیامده است. پیدایش روستاها و مناطق کشاورزی در حدود ده هزار سال پیش در خاور نزدیک، نه تنها نشان دهندهی آغاز این فرآیند نیست بلکه آن زمان مربوط به توسعه و انتشار این فرهنگ است، که تشخیص آن فرهنگ را به کمک این آثار باقیمانده ممکن میسازد.
ما از طریق بررسی علمی و موضوعیِ قدیمیترین مورد مدوّنی که در تاریخ به یادگار مانده، و با کَند و کاو کهنترین تمدن و فرهنگی که تاریخ آن به ثبت رسیده، میتوانیم به بخشی از حقیقت - اگر نگوییم تمام آن - دست یابیم: تمدن سومری یا اکدی که با رسمالخط سومری برای ما باقی مانده است. قطعاً این تمدن، وارث و یا یکی از وارثان نزدیک تمدن و فرهنگ مهاجران اولیهای است که درهی واقع در خلیج کنونی را برای سکونت برگزیدند. سپس این تمدن بعد از وقوع طوفان به شمال (دره - خلیج کنونی) رفت و در مرزهای قابل سکونت و پیرامون هورها یا دریاچهها، روستاهای ماقبل تاریخ سومریان (اکدی) در بینالنهرین (عراق) شکل گرفت. تاریخ برخی از آثار آنها که به ما رسیده است، به هزاران سال قبل از میلاد بازمیگردد؛ ولی از آنجا که تمدن این پیشینیان بر نِی استوار بود، به ویژه با توجه به اینکه آنها در درهای آکنده از دریاچههای متعدد زندگی میکردند، قطعاً چیزی از آنها به ما نرسیده است و ما فقط بخش پایانی تمدن آنها یعنی تقریباً هزارهی پنجم قبل از میلاد را به دست آوردهایم. پس از آغاز دوران نوشتن و تدوین، آنچه از آنها به صورت ثبتشده و مکتوب مانده است، به خوبی گویای جهشی در فرهنگ و تمدن آنها میباشد؛ جهش به معنای واقعی کلمه. میتوانیم بگوییم این جهش در تعداد زیادی از مردم در عراق متجلی گشت؛ آن هم با ادواتی که گذر زمان آنها را از بین نبرده است. قطعاً این افراد از کسانی بودند که این فرهنگ والای سلوک انسانی را برای فرزندان خود به میراث گذاشته بودند. بنابراین، این یک جهش فرهنگی با تاریخ چندهزار ساله است که چه بسا سیلاب آن را نابود ساخته و آبهای شوری که خلیج فارس فعلی را پوشاند، محو و منقرضش کرده است.
فرزندان تمدن سومری (اکدی) هنگامی که در لوحهای گلین، از نیاکان خود سخن میگویند، از آنها این گونه تعبیر میکنند که نیاکانشان از لحاظ اخلاقی و فرهنگی والاتر و برتر از آنها هستند؛ و ایشان فرهنگ و تمدنی کاملاً متفاوت از پیشینیان دارند. در اینجا ما صرفاً از وسایل و ابزار سخن نمیگوییم، بلکه از نظام اجتماعی، سیاسی و اخلاق والا صحبت میکنیم. بنابراین ما با یک جهش فرهنگ و تمدن روبهرو هستیم که در دورهای از تاریخ به ثبت رسیده و از شومر یا سومر یا سرزمین اکد و سومر یا جنوب عراق فعلی به ما رسیده است. از سوی دیگر شرح و توضیح این فرآیند بر اساس چهارچوبهای علمی امکانپذیر نیست. این جهش تا به آن حد ژرف و تأثیرگذار بوده است که پژوهشگرانی همچون زکریا سیچین خاستگاهی آسمانی برای سومریان (اکدیها) فرض گرفته و مدعی شدهاند آنها از فضای خارجی به زمین آمدهاند.
ما میتوانیم چنین فرض بگیریم که این عدهای که سومری نام نهاده شدهاند، در اعصار ماقبل تاریخ یعنی دورانهای پیش از عصر سلسلههای اولیه، از اقوام ساکن در عراق یا مهاجران به عراق نشأت گرفتهاند. اینها را در دورههای تاریخی به اسم خاصی که همان سومریان باشد، میشناسند؛ و این بر اساس انتساب آنها به بخشی خاص از عراق که در آنجا گرد آمده بودند، یعنی بخش جنوبی که شومر یا سومر نامیده میشود صورت میپذیرد. شاید محکمترین چیزی که این نظریه را به واقعیت نزدیک میگرداند، این باشد که پایههای تمدنی را که سومری مینامیم و در دورهی سلسلههای اولیه شکوفا گشت، میتوان به دورههای تمدن قبل از سلسلههای اولیه نسبت دهیم. یعنی اصول و مبانی تمدن سومری در عراق پایهگذاری شده است و میتوان اصول و پایههای آن را در کهنترین دورانها مورد بررسی قرار داد. به عنوان مثال میتوانیم اهالی کوه عبید را به دلیل ظهور آشکارترین پایههای تمدن سومری، نظیر معابد و شهرها، از سومریان بدانیم، با آنکه نمیدانیم آنها به چه زبانی تکلم میکردهاند. (۱)
بی تردید تمدن مصر نیز نمونهی برجستهی دیگری از این جهش فرهنگی و تمدنی به شمار میرود؛ ولی از لحاظ زمانی، پس از تمدن سومری ایجاد شده است. برخی پژوهشهای ژنتیکی جدید ثابت میکند که خاستگاه مصریان و ساکنان شمال آفریقا، به منطقهی سومریان قدیم یعنی جنوب عراق بازمیگردد. بر این اساس من برای اثبات این جهش فرهنگی و به عنوان مثال فقط به تمدن سومری (اکدی) - به عنوان تمدن پدران - بسنده میکنم.
ادبیات در سومر و اکد
نشانههای جهش در درک و اندیشه
ازآنجا که ادبیات، معیاری ممتاز برای سنجش فرهنگ بشر و توانایی انسان بر اندیشیدن به شمار میرود. ادبیات سومری یا اکدی (بابلی و آشوری) از قبیل حماسهی گیلگمش که در قالب متون مختلفی روایت شده، دلیل و شاهدی مهم بر این واقعیت است که توانایی اندیشه و شناخت انسان از همان اوان شناختهشده در سومر و اکد که در الواح گلی ثبت و نقل شده، تا امروز، تغییری نکرده است. ادبیات معیاری ایدهآل برای اندازهگیری است که به ابزار دیگری که ممکن است دقت سنجش را بر کاربر مخدوش و مشوش سازد، نیاز ندارد. درست مانند وضعیتی که در تمدن صنعتی و ساختمانسازی شاهد هستیم؛ زیرا استفاده از این شاخصه به عنوان مقیاسی دقیق دشوار میباشد؛ چرا که این صنعت، خود به ابزار و وسایل دیگری متکی است که از حیطهی انسانیت انسان خارج میباشد. به عنوان مثال فراوانی اختراعات، فراوانی ابزار تولید و ماشینآلات صنعتی که تولید برخی، به برخی دیگر وابسته است. با این حال این موضوع میتواند به عنوان یک مقیاس به کار گرفته شود، ولی برای رسیدن به نتیجهی مطلوب به استدلال نیازمند میباشد.
شاید برخی افراد بگویند انسان در ساخت سازهها بسیار پیشرفت کرده است؛ زیرا ما امروزه میتوانیم آسمانخراشها و پلهایی روی عرض دریاها ببینیم و از این رهگذر چنین حکم کنیم که ما نسبت به نیاکان سومری خود، در فکر و اندیشه و ادراک به پیشرفتهایی نائل گشتهایم. چنین نیست، زیرا اگر ما بین زیگورات اور (۱) که سومریان بنا کردهاند و پیچیدهترین سازههای غولپیکر امروزی مقایسهای انجام دهیم، درمییابیم که بین سطح فکر و ادراک مهندسینی که زیگورات اور را طراحی و اجرا کردند، با همتایان چینی آنها، که طولانیترین پلهای دریایی جهان را طراحی و عملیاتی نمودهاند، یا هتلی سی طبقه یا بلندتر را فقط طی چند روز برپا نمودهاند، هیچ تفاوت و اختلافی وجود ندارد. دلیل این عدم اختلاف آن است که امروزه مهندسان چینی از تجارب و ماشین آلاتی برخوردارند که در طول مدتهای درازی از تاریخ بشر، تکامل و پیشرفت یافته است؛ ولی سومریها که در واقع در آغاز راه قرار داشتهاند، فاقد چنین ابزاری بودهاند. بنابراین مهندسان سومری که تاریخ آنها به هزاران سال پیش بازمیگردد و مهندسان چینی امروزی، در فکر و ادراک با هم اختلافی ندارند؛ بلکه تفاوت آنها در ظرفیتهای خارجی موجود برای آنها میباشد. در واقع این مانند آن است که امروز به کسی بیل، ابزار ساده و اطلاعات اولیهای از ساختمانسازی بدهیم و ساخت بنایی همچون زیگورات اور را بخواهیم. به طرف مقابل نیز ابزارآلاتی بزرگ و پیشرفته و نیز اطلاعاتی انبوه که از تجربههای پیشین، رایانهها، برنامههای متنوع طراحی و بررسی در دسترس ما است، بدهیم و از او ساخت پلی که چین و هنگ کنگ را به هم متصل میکند، خواستار شویم. به نظر من اگر این دو، آنچه را که از آنها خواستهایم به سرانجام برسانند، نمیتوانیم به تفاوت اندیشه یا اختلاف قدرت درک این دو حکم برانیم و معتقدم که هر انسان عاقلی نیز این را میپذیرد.
پس ما به این نتیجه رسیدیم که تمدن سومری از نظر ساخت و ساز، صنعت و کشاورزی، از وقوع یک جهش تمدنی نسبت به پیشینیان آنها حکایت دارد؛ و این خود از جهش در اندیشه و ادراک سومریها پرده برمیدارد که البته نمیتوان آغاز دقیق آن را به لحاظ علمی تعیین نمود. ولی قطعاً این فرآیند سالهای مدیدی قبل از تاریخ ثبت شده و چه بسا دهها هزار سال پیش از آن آغاز گشته است. این جهش، سومریها را در همان سطح درک و اندیشهی امروزین ما قرار میدهد، با این تفاوت که ما در تمدن شهری خویش، به عنوان مثال، در مواردی همچون مهارت و خبرگی، به نمونههای قابل توجه و قابل مقایسه نیاز داریم تا به نتیجهی مطلوبی برسیم.
در خصوص متون ادبی، من بر این باورم که به عنوان مثال هر انسانی با خواندن حماسهی گیلگمش، آن را ادبیاتی مییابد که سزاوار است صدرنشین ادبیات بشر گردد - برای کسانی که آن را صرفاً یک دستآورد بشری تلقی میکنند - و از این رهگذر چنین حکم کند که در سومر و اکد، یک جهش فرهنگی و تمدن برای بشر در ژرفای تاریخ ده هزار ساله که به سومر و اکد ارتباط دارد رخ داده است و امروزه امکان مرور آن به کمک وسایل ارتباطی متداول برای هر انسان معمولی وجود دارد. این یعنی آشکارا چیز جدیدی در معادلهی هوموساپینس وارد شده که آن را به طور ریشهای دگرگون ساخته و او را از یک موجود ابتدایی و ساده - که خودخواهی بقا بر او سایه افکنده - به انسانی متفکّر و آگاه تبدیل کرده است؛ انسانی که میکوشد در این زندگی ایثارگر باشد و او تمایل به بقا در این دنیا را به تمایل به جاودانگی در یک دنیای آرمانی دیگر که خالی از پلیدی و سرشار از خیر و اخلاق نیکو است، بدل نموده است.
شکل ۱۶: زیگورات اور
خاستگاه سومریان
زبان سومری با دیگر زبانهای سامی که در بینالنهرین وجود داشته، متفاوت است. این تفاوت باعث بروز مشکلاتی در تعیین اصل و منشأ سومریها شده است. بر همین مبنا بسیاری از پژوهشگران و کارشناسان، خاستگاه سومریان را به جاهای دوردستی همچون هند، شرق آسیا و حتی اروپا نسبت میدهند. اما برخی کارشناسان اولیه همچون ژوزف هالوی (۱) و نیز برخی کارشناسان متأخر از قبیل دکتر نائل حنون (۱)، به نتایج دیگری دست یافتهاند. برخی از این کارشناسان، اساساً پرسش از منشأ سومریها را نادرست به شمار میآورند. دکتر نائل حنون به این یافته رسیده که آنچه در دسترس است همان خط سومری است که اکدیان در آغاز دوران تلاش برای کتابت با استفاده از خط میخی، برای نوشتن به کار میبردهاند و درنتیجه سومریها همان اکدیان (بابلیها و آشوریها) میباشند، نه قومی دیگر. به عبارت دیگر سومریهای اکدی همان قوم سامی هستند.
تحقیق ثرکیلد یاکوبسن (۲) ثابت میکند که بین سومریها و اکدیها هیچ نزاعی براساس اختلافات قومی درنگرفته است، علیرغم اینکه بروز چنین درگیریها و تنشهایی بر سر حاکمیت، در منطقهای با مساحت و منابع محدود مانند جنوب بینالنهرین قدیم که به طور کامل فاقد موانع طبیعی که بتواند مناطق مختلف آن را به هنگام حضور همزمان دو قوم در آن جدا سازد، کاملاً قطعی است. مهمترین نتایجی را که یاکوبسن در پژوهش خود به آن دست یافته است میتوان به شرح ذیل خلاصه نمود:
۱- درگیریهای موجود بین جوامع مختلف بشری در بینالنهرین باستان از اختلافات قومی نشأت نمیگرفته بلکه دلیل این تنشها، اختلافات سیاسی منطقهای بوده است.
۲- نزاعها و جنگهای ذکر شده در متون میخی، در عرصهی واقعی حتی یک بار هم بین سومریها و اکدیها که دو قومیت مختلف محسوب میشوند روی نداده است، بلکه این تعارضات بین یک شهر با شهر دیگر یا بین دو دولت - شهر صورت گرفته است و این کشمکشها، به وابستگی قومی ساکنان هیچ یک از این دو شهر درگیر ارتباطی نداشته است.
۳- جست و جوی تفاوتهای موجود بین سومریان و اکدیان باید فقط حول محور نحوهی استفاده از زبان، اسامی بزرگان و معتقدات دینی باشد؛ نه در مورد تفاوتهای نژادی یا عناصر طبیعی انسانشناسی مانند رنگ پوست، مشخصات چهره، شکل مو و غیره؛ زیرا رصد چنین تفاوتهایی عملاً امکانپذیر نیست.
اما مهمترین دستآوردهای تحقیقات جِی گِلب (۳) را میتوان به این شرح خلاصه نمود:
۱- بر اساس شواهد و مدارک انسانشناسی ثابت شده که استخوانهای کشفشده مربوط به کهنترین دورانهای منطقهی بابل، متعلق است به گونهی شناختهشدهی ساکن در بخش شرقی دریای مدیترانه. به بیان دیگر این بقایا نشاندهندهی بدنهای اقوام بدوی ساکن در شبه جزیرهی عربستان و بیابان شام بوده است. از سوی دیگر بقایای گونهی سرگِرد که ویژهی اقوام مناطق مرکزی آسیا است یعنی همان جایی که احتمالاً موطن اولیهی سومریها به شمار میرود، یافت نشده است.
۲- وی در تحقیقات خود بر اهمیت مدارک به دست آمده از اسامی شهرهای قدیمی که لندزبرگر (۱) در پژوهش خود به آنها دست یافته و ما پیشتر آن را بیان نمودیم تاکید ورزیده است. مضمون اصلی این استدلال آن است که اسامی شهرهای مهم باستانی در جنوب عراق، سومری نبوده است.
۳- در متون میخی، اسامی بزرگان اکدی همراه با اسامی بزرگان سومری ظاهر شده، حتی در شهرهایی که گمان میرود در دوران سومریان، جزو قلمرو سومر بوده است. اسامی اولین سلسلهای که پس از طوفان حکمرانی کردند، طبق ثبت پادشاهان سومری، غالباً اکدی است، زیرا از مجموع ۲۳ پادشاهی که اسامی آنها در این سلسله آمده، فقط ۶ نام سومری میباشد. در شهرهایی مانند شروپاک و اور، اسامی بزرگان اکدی در متونی که از دورهی نخستین سلسله به یادگار مانده مشاهده میشود.
۴- عمدهی معلومات ما از پادشاهان دورهی نخستین سلسلهها که احتمال میرود سومری باشند، از طریق متون حماسی نوشته شده به زبان سومری به دست آمده که بر خلاف انتظار در دوران بابل باستان نوشته شده و نه در دورهی سومری.
۵- کتابت در مراحل ابتداییش، فقط به منطقهی احتمالی سومریان در جنوب عراق محدود نبوده، بلکه در منطقهی موسوم به اکدی شیوع یافته است؛ یعنی قسمت شمالی جنوب عراق.
۶- نگارش متون اکدی، در دورهی سوم سلسلههای اولیه (۲) که از دورههای حکمرانی سومریها به شمار میرود، آغاز شد و این قبل از زمانی بود که سارگن اکدی پادشاهیش را بنیان نهد. در زمان این دولت، متون پادشاهی و اسامی سالها دوزبانه بوده است؛ اما متون دینی و متون اقتصادی یا به سومری نوشته میشده یا به اکدی. در منطقهی دیاله، که فاصلهی زیادی از منطقهی احتمالی سومریان دارد، از زبان سومری برای تدوین قراردادها استفاده میشده است. بابلیها نیز در دوران بابل باستان، در کنار زبان اکدی، از زبان سومری برای نوشتن استفاده میکردهاند.
۷- بررسی واژگانیِ زبان سومری از دو مجموعه از واژهها پرده برمیدارد که یکی شامل واژههای سومری است و دیگری شامل تعداد زیادی واژههای وام گرفته شده از زبانی غیرسومری.
۸- تعداد زیادی از علائم خط میخی هستند که معادل صوتی شناختهشدهای دارند، اما دارای معنای مشخصی در زبان سومری نمیباشند. محققان این علائم صوتی را کاکاسیگا (Kakasiga) نامگذاری کردهاند. وجود این علائم یا کلیدواژهها، نشاندهندهی این است که این علائم از کلماتی در زبانهای غیر سومری مشتق شدهاند.
۹- نمادهای سمبلیک سومریان که برای بیان معانی یکسان به کار برده میشد، با تفاوتهایی روبهرو بوده است. به عنوان مثال در جنوب عراق از نماد سومری ای-خول (E. HUL) استفاده میشده، ولی در مناطق شمالی آن را به صورت نماد ساگ-گیس-را (SAG. GIS. RA) به کار میبردهاند. همچنین برخی ضابطهها و ابزارهای زبان در مناطقی به کار میرفت و در مناطقی دیگر، به کار نمیرفت.
۱۰- شیوهی کتابت اکدیها، بر نوشتههای سومری تأثیرگذار بوده و این اثربخشی از میزان نفوذ لغوی کمتر نبوده است. این خود نشان میدهد که اکدیان در زمان اختراع خط، با آن آشنایی داشتهاند. به عنوان مثال بخشهایی در نوشتههای سومری وجود دارد که از کلمات اکدی مانند اد (id) مأخوذ از کلمهی اکدی (idu) به معنای دست، پو (pu) برگرفته از کلمهی اکدی (pu) به معنای دهان، ایز (iz) مشتق از کلمهی اکدی (isu) به معنی عصا، مشتق شده است. همچنین یک سری واژههای سومری وجود دارد که پس از اشتقاق از واژههای اکدی، به عنوان کلمات نمادین جدید ولی با همان مفهوم به کار رفته است؛ مثل شام (sam) به معنای قیمت و خاز (hazi) به معنای تبر.
استاد طه باقر (۱) در دههی هفتاد از قرن بیستم موضوع مهمی را در خصوص قضیهی سومریان مطرح نمود. وی عقیدهی برخی پژوهشگران مبنی بر انتساب ویژگیهای جسمانی به سومریها با استناد به مجسمهها و آثار هنری را رد کرد و گفت به نظر میرسد ویژگیهایی که بر مجسمههای انساننما وضع شده، مقولهای است که در وهلهی اول باید در چهارچوب تکنیکها و سبکهای هنری مجسمهسازی مورد بحث و کاوش قرار گیرد. این ایده تأکید دارد که ویژگیها و صفاتی که پژوهشگران در پیکرههای سومریان مییابند، در مجسمههای اشخاصی در مناطق دور از ناحیهی در نظر گرفته شده برای سومریان - مانند منطقهی ماری (تل حریری در سوریه)- نیز مشاهده میشود. از سوی دیگر شکل مجسمههای منسوب به سومریان در ابتدای دورهی سلسلههای اولیه، با ظاهر مجسمههای مشهور فرمانروا گودیا که حدود ۲۲۰۰ ق.م زندگی میکرده، متفاوت است.
از آنچه گذشت روشن میشود که فرض وجود مردم سومر بر اساس وجود گویشی که به آن زبان سومری میگویند و نیز بر پایهی اسامی ساختیافته بر مبنای این زبان، پرسشها و ایرادات بیپاسخ فراوانی ایجاد میکند و نیز برای ما آشکار میسازد که به جز زبان، شواهد دیگری بر وجود سومریها به اعتبار اینکه قومی بودند که با اکدیها یا پیش از آنها در سرزمین جنوبی بینالنهرین زندگی کردهاند، وجود ندارد. در خصوص کتابت هم روشن شد که پژوهشهای دقیق علمی، این مطلب را که نوشتن از اختراعات سومریها است، نمیپذیرد. لذا دلایل پیشگفته، ما را به این باور میرساند که ملت دیگری به این اسم وجود نداشته است که از لحاظ قومیتی با اکدیها متفاوت بوده باشد. در خصوص زبان سومری، دلایل کافی در اختیار داریم که ما را به این فرضیه سوق میدهد که گویش مزبور توسط اکدیها و با هدف تدوین و نوشتن پیش از آنکه خود اکدیها بتوانند شیوهای برای نوشتن واژهها اختراع کنند، به کار میرفته است. و ما مشاهده میکنیم که زبان سومری به شکلی که ساخته شده بود، قابل استفاده در گفت و گو نبوده است که این مطلب را در آینده بیان خواهیم کرد. ولی همین زبان، اکدیها را در رسیدن به هجانگاری، پس از طی دو مرحلهی تصویری و آوایی کمک کرده است.
هجانگاری تنها راه ممکن برای نوشتن متون زبان اکدی که در محاوره کاربرد داشت، به شمار میرفت، ولی از آنجا که شیوههای تصویری و آوایی آکنده از صَرف، اشتقاق و مفردات ثقیل است برای تدوین مناسب نبوده و این کار فقط به وسیلهی شیوهی هجانگاری شدنی است. ولی اگر شیوهی تصویری و آوایی برای تدوین واژگانی که اساساً برای همان منظور به کار میرود، ابداع نمیشد، دسترسی به هجانگاری ناممکن میماند. آنچه ما را به این ایده رهنمون میسازد، کار فراهمآوری «فرهنگنامهی میخی برای زبانهای اکدی و سومری و عربی» (۱) است، که جلد اول آن در سال ۲۰۰۱ میلادی در بغداد منتشر شد. پس از اتمام جلد اول و شروع تدوین مجلدات بعدی که شامل مفردات بود، برایمان روشن شد که واژهها و آواهای سومری بسیاری وجود دارد که برای اولین بار در دورهی زمانی که از نیمهی اول هزارهی دوم تا نیمهی هزارهی اول قبل از میلاد امتداد داشت ـ یعنی بیش از پنج قرن پس از محو شدن احتمالی سومریها ـ به کار رفته است. این واقعیت ما را به این نتیجه رساند که این واژهها و مفردات توسط خود اکدیان وضع شده است. با این حساب اگر اکدیها خودشان در آن زمان این مفردات سومری را به کار گرفتهاند، چه چیزی ما را از این اعتقاد که چه بسا اینها خودشان آن واژهها و آواها را قبل از آن تاریخ نیز تدوین کردهاند، بازمیدارد؟ و چه چیزی ما را به این گمان سوق میدهد که شاید اکدیها از وضع قوانین کتابت براساس جملهبندیهای لغات به کار رفته در متونی که امروزه آنها را به اسم سومری میشناسیم، ناتوان بودهاند؟ در جریان تحقیق دربارهی این موضوع، دلایل عدیدهای به دست آوردیم که فرضیهی ما را تأیید میکند تا به این ترتیب آن را به مواردی که پیشتر ذکر کردیم بیفزایم. در ادامه به ارائهی دلایل پرداخته و آنها را بیان میداریم. (۱)
کهنترین فرهنگ و تمدن ارزشمند و ثبتشده که تا کنون نیز باقی مانده است و نیز قدیمیترین دین ضابطهمند و شناخته شده تا به حال، متعلق به قوم سومریان یا اکدیان میباشد. اگر ما دین را صرفاً به عنوان تاریخ فرهنگ در نظر بگیریم، ادیان سهگانهی الهی یهودیت، مسیحیت و اسلام فقط ناقلان دین سومری-اکدی بوده که از آن اقتباس یافتهاند، نه بیشتر. داستان آفرینش، طوفان، نوح، داستانها و حکایتها، ارزشهای والای اخلاقی و رفتار متعالی برخی افراد، عبادات، دعا و تضرع به درگاه خداوند همگی در دین سومری موجود است.
علاوه بر این اصل و ریشهی ادیان سهگانهی ابراهیمی یهودیت، مسیحیت و اسلام همگی به حضرت ابراهیم ع که خاستگاه وی سومر بوده است، بازمیگردد.
از آنجا که کهنترین تمدن و فرهنگ ارزشمند و شناخته شده روی زمین به سومریان تعلق دارد، میتوان چنین برداشت کرد که سومریهای باستان یا قومی که سومریها از ایشان مشتق شدند، نمود و نماد خاستگاهی هستند که به وسیله آنها بنیآدم و فرهنگشان در دیگر نقاط زمین انتشار یافته است.
سومریان در لوحهای گلی، از اسلاف خود به سیاهسران تعبیر کردهاند و این با آنچه اخیراً علم ثابت کرده مبنی بر اینکه اصل هوموساپینس که امروزه در زمین منتشر شده، از آفریقا میباشد، مطابقت دارد.
اولین تمدنهایی که پس از مدتی نه چندان کوتاه بعد از سومریان به وجود آمدند، تمدنهایی گرداگرد سرزمین سومریان بود و سومریان مرکز آن به شمار میرفتند. این به آن معنا است که سومریها در آن سرزمینهای پیرامونی کاملاً پراکنده شده و فرهنگ و تمدن خود را در آنجا برپا نموده و یا حداقل منتشر و منتقل کرده بودند.
بنابراین سومریان (اکدیان) قومی هستند که تمدن آنها که فرهنگی بسیار عالی و ممتاز است، به طور ناگهانی و بدون مقدمه پدیدار گشته است. این جهش آشکار تمدن و فرهنگ سومریها، شاهدی روشن بر وارد شدن عنصر جدیدی در معادله است که باعث شد این موجود یعنی انسان از تعامل خودپرستانه و حیوانیِ ظالمانه، صرف نظر از برپایی تمدن مادی، به سمت تعامل اخلاقی، ایثارگری و انسانی متمایل گردد.
تنها تفسیر منطقی که مورد تأیید یافتههای باستانشناسی نیز میباشد، وارد شدن «دین» در این معادله است. فقط تفسیر دینی میتواند این جهش تمدن را به گونهای صحیح شرح دهد. وجود آثار باستانی مبنی بر اینکه دین یا حضرت آدم ع و پیامبران ص این ارزشها را آوردهاند، نیز مؤید این نوع تفسیر است. وقتی نفْس آدم ص به این جسم مادی که از لحاظ بیولوژیکی خودخواه است، متصل شد، به معادله وارد شد و این نفس پاک، ارزشهای والای اخلاقی همچون ایثار را از طرف خداوند انتقال داد. سایر انسانها نیز پذیرفتند و باور پیدا کردند که این واقعیتها نتیجهی دلایلی است که در خویشتن خویش احساس نمودهاند. آنان به وسیلهی ایثار، جنگ با خودخواهی را آغاز کردند و این دستآورد پاک و مبارک به دست آمد؛ دستآوردی که حتی خداناباوران نیز مدهوش زیبایی آن هستند و این ندا را که آنها نیز مدعی آنند، سر دادند. برای ملحدان نیز سزاوار نیست که چیزی غیر از این بگویند، هرچند پیشگام آن و کسانی که آن را آوردهاند، سختترین دشمنان ملحدان به شمار میروند؛ یعنی دین الهی.
اگر تاریخی را که در قالب الواح گلی و آثار باستانی از سومریها به ما رسیده با متن دینی یک جا گرد هم آوریم، به این نتیجه میرسیم که سومریان یا ساکنان سرزمین بینالنهرین در حقیقت وارثان تمدن و فرهنگ حضرت آدم ص و حضرت نوح ص (اوت ناپیشتیم) هستند، هرچند دورانی که آثار باستانی و الواح گلی آنها به ما رسیده، به اعماق تاریخ بازمیگردد.
شکل ۱۷: نقشهی سومر، اکد و عیلام
منبع: ویکیپدیا
شکل ۱۸: نقشهی سرزمین بینالنهرین
منبع: ویکیپدیا
شکل ۱۹: نقشهی سومر و اکد
منبع (۱): دانشنامهی تاریخ باستان Ancient History Encyclopedia
نقشهها به گونهای مرتب شده است که تصویری ابتدایی از فرآیند فرو رفتن آب را که ناشی از جهش هیدرولیکی سیل بود نشان میدهند، سیلی که تمام دره را با آب پوشاند و خلیج کنونی را پدید آورد، و به مهاجرت سومریان اولیه (یا هر نامی که شما روی آنها بگذارید) از دره به مناطق جنوبی عراق و استقرار آنها در کنارههای آب در حدود ۱۵۰۰۰ سال تا ۸۰۰۰ سال قبل از میلاد منجر شد. سپس بنیان نهادن شهرها و روستاها و به دنبال آن منتشر شدن آنها و تمدنشان را به دیگر نقاط عالم مانند شمال آفریقا نشان میدهند.
تمدن و فرهنگ سومریان یا اکدیان
مهمترین شاخصههای متمایز تمدن و فرهنگ سومری (اکدی) با سلوک حیوانی و رفتار انسانوارههایی همچون هومواِرکتوس یا هوموساپینس کهن (ماقبل تمدن) که ما آن را برای بحث و بررسی انتخاب کردهایم، به این شرح میباشد:
معیارهای اخلاقی مانند عدالت
قوانینی برای ضابطهمند ساختن شیوهی تعامل بین افراد با هدف تحقق عدالت اجتماعی وضع شده بود. ما در ادبیات سومری با ارزشهای بسیار والای اخلاقی همچون ایثار و ترجیح دادن دیگران بر خود مواجه میشویم.
طبق آنچه از مکتوبات و آثار برمیآید، سومریها شیفتهی نیکویی، راستی، نظم، قانون، دادگری، درستی و رحم و شفقت، و از تبهکاری، دروغ، هرج و مرج و بیانضباطی، بیعدالتی و ستمکاری، گناه و گمراهی و سنگدلی بیزار بودند. پادشاهان و فرمانروایان ایشان همواره به خود میبالیدند که نظم و قانون را در کشور خود بر پا کردهاند، ناتوان را در برابر توانگر و تهیدست را در مقابل ثروتمند حمایت کردهاند، و ریشهی ظلم و شرارت و تجاوز را برکندهاند. پیش از این در فصل ششم سند کم نظیری تجزیه و تحلیل شد: «اوروکاگینا» فرمانروای لگاش در بیست و چهار قرن پیش از میلاد افتخار میکرد که آزادی و عدالت را به مردم ستمدیده بازگردانده است، کارمندان متمرد را که در همهی امور راه داشتند، برکنار ساخته و از بیوهزنان و یتیمان نگهداری کرده و بنیاد بهرهکشی و ستمگری را برانداخته است. هنوز چهار قرن از این اصلاحات نگذشته بود که «اور - نمو» بنیانگذار سومین سلسلهی خاندان اور مجموعهی قوانین خود را انتشار داد. در دیباچهی این قوانین، مجموعهی کارهای اور - نمو در حوزهی اصلاحات اخلاقی بیان شد؛ از جمله مانع برخی از بیدادگری دولتیان (بوروکراتها یا دیوانسالاران) شد، اوزان و اندازهها را سر و صورت داد تا معاملات بازار با امانت و درستی انجام یابد، یتیمان و بیوهزنان و تهیدستان را از ظلم و بهرهکشی مصون داشت، در حدود دو قرن بعد «لیپیت – ایشتار» پادشاه شهر «ایسین» قانون دیگری اعلام کرد. ایشتار به خود میبالید که از جانب «آن» و «انلیل» دو خدای بزرگ سومر به فرمانروایی رسیده است، تا داد بگسترد و بیدادگری را براندازد و دشمنی و نافرمانی را به زور سلاح درهم کوبد و زندگی بهتری برای سومریها و اکدیها برپا دارد. سرودهای مذهبی چند تن دیگر از فرمانروایان سومر نیز آکنده است از چنین ادعاهایی در فضیلت و اخلاق. از گفتههای حکمای سومری چنین برمیآید که خدایان هم از پلیدیها پرهیز میکردند و به اخلاق و فضیلت گرایش داشتند، چنان که اکثر خدایان بزرگ سومر، در سرودهای مذهبی، خود را هواخواه عدل و نیکوکاری و راستی و درستی معرفی کردهاند. (۱)
این متن، ترجمهی یکی از اسناد سومریها است که خدای «نانش» را توصیف میکند:
او کسی است که یتیمان و بیوهزنان را میشناسد، کسی است که از ظلم انسان به انسان آگاه است، او مادر یتیمان است، الههی نانش به معنی بیوهزن، کسی است که سرود دادگری سر میدهد ... برای فقیرترین فقرا ...، شهبانویی که بیپناهان را پناه میدهد، و کسی است که برای ناتوانان پناهگاه است. (۲)
رفتارهای اجتماعی سازمانیافته
مثالهایی از این رفتارهای اجتماعی عبارتند از: برپایی دولت و حکومت، سازماندهی کشاورزی، تنظیم تقویم کشاورزی، سازماندهی طب، تعیین دارونامه (۳)، مشاغل اداری از قبیل تعیین شهردار، افسر، سفیر، مدیر دیوان و غیره.
سازماندهی مدارس و وسایل آموزش:
دکتر کریمر میگوید:
پیدایش مدارس سومری نتیجهی مستقیم اختراع و توسعهی خط میخی بود. اختراع این خط بزرگترین دستآورد سومریها به مدنیّت محسوب میشود. نخستین اسناد کتبی سومر در یکی از شهرهای بینالنهرین به نام اوروک پیدا شده است. اسناد مذکور مشتمل بر بیش از یک هزار لوحهی گِلی کوچک میباشد و بیشتر مطالب آنها دربارهی امور اداری و مسائل اقتصادی میباشد. تمام این الواح را با خط تصویری نگاشتهاند. بر روی چند لوحه مجموعهای از لغات دیده میشود که به منظور تمرین و مشق نوشته شده است، و از همین جا میتوان دریافت که در روزگار بسیار قدیم یعنی سه هزار سال پیش از میلاد بعضی از کاتبان، تعلیم و تعلم خط را وجههی نظر خود قرار میدادند. پیشرفت این کار در قرون بعد به کندی گرایید، اما در اواسط هزارهی سوم پیش از میلاد در سراسر سومر مدارسی برپا شد که به طور منظم به آموزش خط میپرداختند. در کاوشهایی که در سالهای ۱۹۰۲ و ۱۹۰۳ در شهر باستانی شروپاک، زادگاه «نوح» سومری، به عمل آمد، تعداد زیادی کتاب درسی که تاریخ آنها تقریباً به ۲۵۰۰ ق.م میرسد کشف شد. در نیمهی دوم هزارهی سوم پیش از میلاد کار تعلیم خط در مدارس سومری به اوج شکوفایی خود رسید. تاکنون در کاوشهای صورت گرفته دهها هزار لوحهی گلی از این دوره به دست آمده و بیتردید، صدها هزار لوحهی دیگر در دل خاک در انتظار کاوشهای بعدی است. قسمت عمدهی این الواح اختصاص به امور اداری دارد و از همهی جهات از زندگی اقتصادی سومر سخن میگوید. چنان که از همین الواح برمیآید، تعداد کاتبانی که در آن زمان به فن کتابت اشتغال داشتهاند، به هزاران تَن میرسید. در میان این عده کاتبان مبتدی و ورزیده، منشیان درباری و معابد و نویسندگانی که در انواع خاصی از امور اداری کشور تخصص داشتند، یافت میشد. بعضی از کاتبان در دستگاه حکومت تا مرحلهی کارگزاری سطح بالای اداری هم پیش رفتهاند. با توجه به شواهد، میتوان چنین برداشت کرد که در همهی شهرهای سومر مدارس بسیاری برای تربیت کاتبان به وجود آمده بود که ارج و اهمیت بسیار داشتند ... در هزارهی سوم پیش از میلاد کتابهای درسی مزبور کامل شد و رفته رفته نمونه و سرمشق همهی مدارس سومری گردید. در این کتابها فهرستهای بلندی از اسامی درختان و انواع مختلف جانوران، از جمله حشرات و پرندگان، و همچنین نام شهرها، کشورها، روستاها، سنگها و معادن دیده میشود. این نوشته بیانگر معلومات فراوان و عمیق سومریان در گیاهشناسی، جانورشناسی، جغرافیا و معدنشناسی است، و این واقعیتی است که در روزگار ما تاریخشناسان علوم، تازه به اهمیت آن پی بردهاند! (۱)
ادبیات
آنچه از الواح گلین سومری به دست آمده است، ادبیات را در قالب والاترین سطح ارزشهای اخلاقی و به بهترین صورت ادبی بیان میدارد. گاهی اوقات رمزآلود است و سمبلیک، با رمزهایی که نویسنده را از نوشتن دهها جمله بینیاز میسازد. محتویات این ادبیات مشتمل بر حکمت عالیه و موقعیتهای غمانگیز و دردناک است که بر وجدان انسانی اثر میگذارد و خواننده را به همدردی با این شخصیتهای آرمانی و حکیم وامیدارد؛ شخصیتهایی که از اخلاقی متعالی برخوردارند و برای دست یافتن به اهداف گرانمایهی خود در معرض شکنجه و قتل قرار گرفتند؛ مانند گیلگمش و دموزی. همچنین است تصویر نوحه و گریهی کسانی که این شخصیتها را یاری نرساندند؛ زیرا این شخصیتها مسائلی را بر محور عدالت مطرح میکردند و خود، مورد ستم قرار گرفته بودند.
اگرچه سومریها از این شخصیتهای بارز به الهه تعبیر میکنند ولی هنگامی که سرگذشت این شخصیتها را در الواح گِلین سومری بخوانیم درمییابیم که آنها نیز بشر بودهاند؛ یعنی میخوردند، میآشامیدند، میخوابیدند، ازدواج میکردند و فرزنددار میشدند. واضح است که این شیوه، تحریف دین الهی است و این الههها در واقع فقط عبارت از یک گروه غیبی که نشاندهندهی پیامبران و صالحان و فرشتگان، و نیز افراد نخبه و حتی دنیا میباشند. از زمانی که خدا آدم را خلق کرد، غلو و تحریف در دین وجود داشته و تاکنون نیز ادامه دارد. گاهی اوقات مراد از اله، خداوندگار مطلق نیست؛ بلکه منظور هر چیزی است که مورد اطاعت و بندگی قرار میگیرد. من در کتاب توحید، معنای الوهیت و ربوبیت را شرح دادم و گفتم که اینها الفاظی است که میتوان اصالتاً بر مخلوق اطلاق نمود. (۱)
این افسانه تصویری روشن از ویژگی بشری یا ویژگی تشبیه که خدایگان سومری به آن تصویر شدهاند برای ما پدیدار میسازد. حتی قدرتمندترین الههها و داناترین و حکیمترین آنها، ظاهر و افکار و اعمالی انسانگونه داشته است. به عبارت دیگر الههها نیز مانند انسانها، خواستههایی داشتند، تدبیر میکردند، وارد عمل میشدند، میخوردند، مینوشیدند، ازدواج میکردند، خانواده تشکیل میدادند و از خانوادههای بسیاری مراقبت مینمودند. اینها دارای احساسات و عواطف انسانی بودند و نیز برخوردار از صفات ضعف بشری؛ و اگر چه این الههها صداقت و عدالت را بر دروغ و ستم ترجیح میدادند، ولی انگیزههایی که به اعمال آنها سمت و سو میبخشیده، بعضاً برای بشر روشن نبوده و چه بسیار مواردی که انسان از فهم آنها ناتوان و سرگشته مانده است. (۱)
با مطالعهی الواح گلین سومری درمییابیم که سومریان در ادبیات خود به دنبال نجاتدهندهی انسان از حیوانیّت او هستند و برخی از این شخصیتهای لاهوتی را به صورت رهاییبخش، نجاتدهندهی منتظَر (مورد انتظار) و سمبل عدالت انسانی که سومریان ظهور او را انتظار میکشیدهاند، به تصویر درمیآورند. چگونه میتوان ادعا کرد این حماسههای فکری و ادبی به صورت ناگهانی و بدون وقوع یک جهش بزرگ تمدنی روی داده باشد؟! چگونه میتوان تصور کرد بدون ورود چیز جدیدی به معادله تمام شرایط به یکباره در بینالنهرین دگرگون شده و انسان خردمند (هوموساپینس) به این سطح از اندیشههای متعالی و آرمانی رسیده باشد؟!
دستآوردهای ادبی در تمدن بینالنهرین اهمیت بسیار عمیقی در تاریخ ادبیات بشر دارد؛ زیرا اولین تلاشهای انسان برای بیان درک زندگی و ارزشها و مفاهیم آن در چهارچوب تخیل و هنر محسوب میگردد. علی رغم اینکه این اقدامات، اولین عملکرد در تاریخ تکامل بشری به شمار میرود، شگفتانگیزترین و باشکوهترین چیزی که کاوشگر ادبیات بینالنهرین با آن روبهرو میشود، این است که با وجود کهن بودن این تمدن و پیشتر بودن آن نسبت به تمام ادبیات جهانی، دارای ویژگیهای بنیادینی است که آن را برتر و بالاتر از آثار ادبی مشهور در جهان قرار میدهد، چه این برتری در حوزهی تکنیکها و روشها باشد، چه مربوط به مقولهی موضوع و محتوا یا در حوزهی تصاویر هنری. (۲)
سومریان نه تنها خود را وارثان تمدن، ادبیات، اخلاق و ارزشهای والای پیش از خود میدانند، بلکه در حسرت و آرزوی آن روزگار کهن به سر میبردهاند، و این موضوع به وضوح در حماسهی انمرکار و سرزمین ارته نمود یافته است.
دستآوردهای علمی و صنعتی
مهمترین وجه تمایز سومریان، برخورداری از سیستم آموزشی یعنی داشتن مدارس، آموزگاران، کتابهای درسی و شیوهی ضابطهمند تدریس بوده است. سومریان دارای مجموعهی حرفهها و مشاغلی بودهاند که بزرگی جهش فرهنگ و تمدن آنها را به تصویر میکشد. برخی مشاغل سومریان به این شرح است: آموزگاری، طبابت، نویسندگی، معماری، کورهپزی، قصابی، آشپزی، سفالگری، سنگتراشی و سنگبُری، نجاری، ترازوسازی، قایقسازی، خیاطی، ساخت و نیز کار با ابزار پیچیدهی مهندسی از قبیل خطکشهای مرتبط با رصد ستارگان، استخراج معادن مانند برنز، صنعت چرم، صنعت ساخت قلم و چکش و پتک و میخ و سنجاق و حلقه و کلنگ و تبر و سرنیزه و شمشیر و سپر و چسب و کیف و ارابههای جنگی و کفش، صنعت ساخت چرخ، صنعت ساخت ابزار آبیاری و ساخت کانالهای آبرسانی، صنعت ساخت قیر و سنگفرش کردن خیابانها. خیابان مخصوص تجمعات در شهر باستانی بابل، که هزاران سال پیش با قیر سومری سنگفرش شده است و تاریخ آن به قبل از میلاد بازمیگردد، تا امروز نیز بر جای مانده است.
سومریان وضعکنندهی مسائلی در جبر و هندسه و برخی سامانههای عددی نیز میباشند. آنها جدول ضرب و موضوعات مربوط به تقسیم در ریاضیات را اختراع کردند و از آنجا که سومریان سیستم شصتگانی را بنیان نهادند، بشر امروز همگی وامدار آنها هستند. قوم سومر اطلاعات دقیقی دربارهی منظومهی شمسی از خود به یادگار گذاشتهاند که در آن نحوهی گردش زمین و دیگر سیارات به دور خورشید شرح داده شده است. حتی فراتر از این، سومریان سیارههای منظومهی شمسی را که برخی از این سیارهها مدتها بعد و با استفاده از تلسکوپ کشف شد، شرح و بسط دادهاند و ...
اینها و بسیاری دیگر از دستآوردهای علمی و صنعتی سومریها که من اینجا ذکر نکردهام، همگی به خوبی از وقوع جهشی در فرهنگ و تمدن آنها که توانسته است این دستآوردهای را به بار آورد حکایت دارد. این در حالی است که نه در آثار باستانی و نه حتی در نوشتههای سومریها هیچ فرآیند معقول مرحلهای و گام به گام وجود ندارد که نشاندهندهی تضاد با این واقعیت باشد که آنچه بر فرهنگ سومری یا کهنترین فرهنگ انسانی رفته، یک جهش فرهنگی است؛ حتی سومریها عکس این مطلب را نوشتهاند و شرح دادهاند که نیاکانشان برتر از آنها بودهاند. بنابراین آیا هیچ فرد عاقلی یافت میشود که مدعی شود آنچه رخ داده، دستآوردهای یک جهش فرهنگی و تمدنی که در اَدوار پیشین در این بخش از دنیا روی داده، نبوده است؟ اگر پیشرفت جهشوار فرهنگ و تمدن سومریان و تکامل یافتن آنها از فرهنگ عقبمانده، صرفاً فرضیاتی بدون دلیل و مدرک تلقی میشود، شایسته است کسی که مدعی پژوهش علمی است اطلاعاتی را که از خود سومریان به دست آمده بپذیرد، مبنی بر اینکه سومریان تمدن و فرهنگشان را از فرهنگ و تمدنی پیشرفته و والا که قبل از آنها بوده است به ارث بردهاند. تمدن و فرهنگ نیاکان سومریان از خود سومریها عقبتر نبوده است. آری، ممکن است فرهنگ این نیاکان – بر خلاف سومریان - به دلیل کمی تعداد آنها، به ویژه در دوران طفولیّت تمدن بشری و نیز به دلیل عوامل فراوان دیگری از قبیل طوفان، شرایط طبیعی و نیز فراهم نبودن امکانات مادی، با خط خودشان به ما نرسیده باشد؛ اما سومریان از این امکانات برخوردار بودند و توانستند با همان امکانات، تمدن و فرهنگشان را به خط خویش منتقل سازند. این در حالی است که سومریان در بسیاری از موارد فقط به نقل فرهنگ و تمدن پیشینیان خود بسنده کردهاند. مثلاً آنها در حماسهی گیلگمش به داستان طوفان و حضرت نوح ع پرداختهاند. همچنین بعضاً فرهنگ نیاکان خود را ستودهاند که ما شاهد این موضوع در حماسهی انمرکار و سرزمین ارته هستیم.
دینداری و اهتمام به عالم ماوراء الطبیعه (عالم غیب)
داستان دین و دینداری سومریان، اکدیان و بابلیها در بینالنهرین، ماجرایی است که سر دراز دارد و چه بسا بتوان آن را بزرگترین قصهی دینی که تاریخ کهن نقل نموده است و نیز باستانیترین مورد در تاریخ بشر نام نهاد. این داستان نه تنها آکنده از تعداد زیادی خدایان یا الههها است، بلکه در دین سومری به صورت سمبلیک بر فردی عادل که نجاتدهندهی انسان از حیوانیّت او میباشد اشاره شده است؛ صورت سمبلیکی که تقریباً هیچ دینی از آن بیبهره نیست.
کسانی که میپندارند دین سومری به دلیل داشتن خدایان فراوان، نوع عقبماندهای از ادیان اولیه است، باید در فرضیهی خود تجدیدنظر کنند و با دقت بیشتری دست به پژوهش بزنند، زیرا دین سومریان از ادیانی که پس از آن آمدند، عقبماندهتر نبوده است؛ البته اگر نگوییم دین سومری پایه و اساس ادیان بعدی بشر را تشکیل میدهد. خدایان پرشمار که خود سومریان آنها را الهه نام نهادهاند در برخی داستانها، حماسهها و لوحهای گلی سومری بعضاً به صورت انسان، پادشاه و فرمانرواهایی که ازدواج میکنند، تولید مثل میکنند، کشته میشوند، مورد ستم قرار میگیرند و مردم بر آنها میگریند، توصیف شدهاند؛ به عبارت دیگر آنها فقط سمبلیک و نمادین هستند. مثلاً هنگامی که میبینیم الههی ایشتار بر هلاکشدگان طوفان نوح (اوت ناپیشتیم) میگرید، درک این مطلب که وی همان «دنیا» است، دشوار نمیباشد:
سپس ایشتار چون زنی در هنگام زایمان بانگ برآورد و با صوتی حزین مویه آغاز کرد: افسوس که روزگار کهن به خاکستر تبدیل شد، چرا که در همراهی با خدایان به شَر حکم راندم. چگونه در همراهی با خدایان به شر حکم راندم؟ نابودی را بر مخلوقاتم چیره کردم، در حالی که من خود این مردمان را زاییدم. اینک آنان چون ماهیانی کوچک در آب پراکندهاند. (۱)
چه بسا کسی که داستان دینداری سومریان را بخواند، چنین گمان کند که در حال خواندن داستان دین به صورت نمادین و سمبلیک میباشد، و گویی داستان ادیان سهگانه یا ماجرای منجی و رهاییبخش یا مهدی را مطالعه میکند. وی همچنین درمییابد که خدایان سومریها در حقیقت فقط عبارتند از افراد و نماد تمام چیزهایی که میتوان آنها را به حق یا به باطل به الوهیّت رساند؛ مانند پیامبران و جانشینان شایستهی خدا از فرزندان آدم ع، و یا دنیا و منیّت و جماعت.
اکنون شایسته است بگوییم: هیچ عاقلی پیدا نمیشود که مدعی گردد همهی این دستآوردهای شگرف که آشکارا هزاران سال پیش بر صفحهی تاریخ نقش بسته، از هیچ و عدم به وجود آمده یا از فرهنگی عقبمانده و بدوی تکامل پیدا کرده است؛ با وجود اینکه هیچ اثر و نشانی از این فرهنگ عقبماندهی تخیلی در دست نیست و خصوصاً پس از اینکه گفتههای خود سومریان هر دلیل و نشانهای بر وهم و تخیل را باطل میکند و هیچ دلیلی که نشان دهد فرهنگ، تمدن و سلوک والای سومریان از اقوام بدوی تکامل یافته است، وجود ندارد.
اکنون حق داریم بپرسیم: آیا این دستآوردها نشان از آن ندارد موجودی که چنین دستآوردهایی را تولید کرده یا آنها را به منصهی ظهور درآورده، ساختیافته و دارای نظم و نظام بوده و درنتیجه عامل مؤثر آن نیز نظمدهنده و دانا بوده است؟ این خود ثابتکنندهی وجود خداوند میباشد. به گمانم هر فرد عاقلی که از عناد و لجاج برکنار باشد، به این سؤال پاسخ مثبت خواهد داد.
و اما پایان این بخش: متن زیر نشان میدهد که فرهنگ سومری - بابلی در واقع فقط میراث فرهنگ و تمدن بشری ماقبل آن بوده و چه بسا این تمدن، از اخلاق و سلوکی والاتر و تکاملیافتهتر از آنچه از طریق الواح گِلین سومریها از فرهنگ سومری به ما رسیده برخوردار بوده است. در حماسهی انمرکار و سرزمین ارته چنین آمده است:
در روزگاران دیرین، سرزمینهای شوبر و همازی، و سرزمین چندزبانی سومر، سرزمین باعظمت فرمانروایی و قوانین مقدس، و سرزمین آوری، سرزمینی که چیزهای شایسته داشت، و سرزمین مارتو در امن و آسایش بود، در سراسر کیهان، یگانگی و وحدت بر مردم حکمفرما بود، و همگان با یک زبان، انلیل را میستودند. آن گاه پدری که سرور او است، پدری که شاهزاده است، پدری که پادشاه است، پدری که ....... کمی سخنان منقطع را ادامه میدهد، سپس پنج خط از متن خرد شده است. (۱)
متن فوق تنها متنی نیست که دیدگاه سومریان نسبت به تمدن، فرهنگ و علوم خویش را تبیین مینماید. بسیاری از پژوهشگران سومرشناس یا محققانی که در خصوص تاریخ بینالنهرین باستان دست به کاوش میزنند، دریافتهاند این قومی که نسبت به ما، کهنترین تمدن زمینی به شمار میرود، نه تنها خویشتن را میراثدار تمدنی (پیش از خود) میداند، بلکه اصل و اساس این تمدن، فرهنگ و علم را آسمانی و الهی به شمار میآورد.
شارل ویرولو (۲) میگوید:
بنا بر عقیدهی بابلیها، دستیابی انسانها به آنچه بشر و حیوان را از یکدیگر تمییز میدهد، از قبیل شخم زدن مزارع و شهرسازی، نه از راه جست و جو و کندوکاو و نه از راه تجربه اندوزی و تلاشهای گوناگون و نه با کار گروهی صورت گرفته، بلکه دانش به صورت ناگهانی و یک جا از سوی خدایان به سوی آنان آمد. (۱)
در نوشتههایی که به خط خودشان نوشتهاند و به ما رسیده، اشاره شده است که آنها تمدن، فرهنگ و علومشان را از پیشینیان خود به ارث بردهاند. نظر آنها درباره پیشینیان خودشان این گونه است که از اخلاق و علم فزونتری برخوردار بودهاند. مهمتر از همه، آنها داستان کاملی پیش روی ما میگذارند و مجالی برای گمانهزنی ملحدان بر جای نمیگذارند، چرا که توضیح میدهند منشأ و مبدأ این علوم و تمدن و فرهنگ، صبغهی آسمانی و الهی دارد. چگونه ملحدان از انسان عاقلی که عقلش را پاس میدارد، میخواهند چشم به روی این حقایق علمی ببندد و در پی سراب آنها بیفتد؛ حال آنکه این پندار و خیال نه تنها آنان را به هیچ واقعیت علمی راهنمایی نمیکند، بلکه صرفاً توهماتی است که بر پایهی هوا و هوس و نیز پشت پا زدن به واقعیتهای علمی باستانی و لجبازی کردن با این حقایق ثابت شده که هیچ شک و تردیدی در آن راه ندارد، بنا شده است. این دلایل همان نسخههای خطی هستند که به دست نیاکان ما در بلاد سومر و اکاد که مهد بشر و تمدن بشری میباشد، نوشته شده است و اگر ثابت گردد که انسانی که چنین صفاتی دارد و دارای چنین اندیشه و درکی در این سطح است، در دورهای خاص به طور ناگهانی پیشرفت و جهش یافته، حکایت از آن دارد که مؤثری دانا باعث چنین پیشرفتی شده است.
توقفگاههای برگزیده از چشماندازهای سومر و اکد
آنچه گذشت برای اشاره به تحول، جهش و انتقال بزرگی که دهها هزار سال پیش برای هوموساپینس حاصل شد و طبق اسنادی که به ما رسیده از بلاد سومر و اکد سر در آورد، کفایت میکند. با این حال بد نیست نگاهی گذرا داشته باشیم به منزلگاههای شناختهشده که بر مطالب گفته شده تأکید میکنند و چشمانداز بهتری را بر حقایق متونی که از سومر و اکد به ما رسیده است ارائه مینمایند.
حماسههای سومر و اکد و دین الهی
برخی یا بیشتر پژوهشگران تاریخ خاور نزدیک یا خاور میانهی باستان، دین را صرفاً زاییدهی طبیعت انسانی میدانند که شروع آن از مقدسسازی ایشتار، الههی زن، با نامهای متفاوتی که داشته و مجسمههایی که از او در اندازههای مختلف در تمدنهای خاور نزدیک باستان یافت شده و تاریخ آن به بیش از نه هزار سال پیش از میلاد میرسد، آغاز گشته است. آنها تحلیلی بر سرآغاز دین ارائه نمودهاند به این صورت که در ابتدا، جنس ماده در قالب مادر، بر جامعهی انسانی سیطره و تحکم داشته است؛ زیرا فرزندان به دور مادر اجتماع مینمودند و غیر از او وابستگی و انتساب دیگری نمیشناختهاند. به این ترتیب از دید این عده، جنس مؤنث (ایشتار، مادر والا) مقدس شمرده و برای او پیکرههایی ساخته شد.
جامعهی انسانی پس از کشف کشاورزی و به دنبال آن، دست یافتن به ثبات و نیز ساختن خانه و خانواده، به جامعهای مردسالار تبدیل شد، و این تغییر به نوبهی خود خدایان مذکر را وارد معابد نمود. به این ترتیب دینی پایهگذاری شد که مدتها بعد به یهودیت، مسیحیت، اسلام و غیره تکامل یافت.
ولی اینها که نظریهی خود را بر پایهی پیکرههای باستانی زنانه استوار میسازند، از یاد میبرند که نظریهی آنها میتواند به راحتی مورد شک و خدشه قرار گیرد؛ با این فرض که این پیکرهها برای تحریک غریزهی جنسی ساخته شده و به چیز مقدسی اشاره ندارد. یک کاوشگر زبده و دانا با دیدن مؤنث مقدسی که در زمانی مشخص برای او مجسمهای ساخته شده چنین نتیجه نمیگیرد که هر تمثال زنانهای که پیش از آن ساخته شده نیز برای چنین مقصودی میباشد. این نظریه که «انسان دورهی باستان ابزاری برای تحریک غریزهی جنسی میساخته» موجود است و برخی باستانشناسان آن را مطرح نمودهاند.
علاوه بر این، در برخی متون باستانی، الههی ایشتار یا اینانا در بلاد سومر و اکد با ویژگیهای دنیایی که انسان در آن زندگی میکند، توصیف شده است و در این متون، ایشتار نه تنها مادر نیست، بلکه حتی یک مؤنث واقعی هم به شمار نرفته است.
این دنیا بود که پادشاهی دُموزی را هنگامی که بر تخت نشست و تاج به سر کرد و بر خلاف دیگر پادشاهان از خضوع و کرنش در برابر او ابا ورزید، نپذیرفت و دنیا، دموزی (فرزند نیکوکار) را به شیاطین تحویل داد تا او را به قتل برسانند:
«اینانا» (ایشتار) رهسپار دو شهر سومری «اما» و «بادتیپرا» میشود، و خدایان این دو شهر، همان طور که پیشتر گفتیم، با خضوع و خشوع او را سجده میکنند و به این ترتیب خود را از چنگال اهریمن نجات میدهند. سپس به شهر «کلاب» که خدای حامی آن دموزی است میرسد. دنبالهی منظومه از این قرار است:
«دموزی» (تَموز) لباسی فاخر به تن کرد و بر تخت تکیه زد،
شیطانها از رانهایش گرفتند. ...،
هفت شیطان به سویش حمله بردند، آن گونه که بر بالین بیماران حملهور میشوند،
چوپانان از نواختن نای در پیشگاه او دست کشیدند،
«اینانا» چشم بر او دوخت، با دیدهی مرگ به او خیره شد،
با خصومت با او صحبت کرد، کلماتی از روی خشم و عصبانیت،
با صدای بلند او را گنهکار خواند:
«سزای اوست، ببریدش» (۱)
این همان دنیایی است که وقتی گیلگمش بر تخت نشست و تاج به سر کرد، از خضوع و کرنش در برابرش امتناع ورزید:
گیلگمش لب به سخن گشود و به ایشتار شکوهمند پاسخ داد: ...
چنانچه با تو ازدواج کنم، به چه نکویی خواهم رسید؟
تو!
تو جز آتشدانی که در سرما خاموش میشود، نیستی،
تو چون دری ناقص میمانی که بوران و باد را مانع نیست،
تو کاخی هستی که درون آن شیرمردان شکست میخورند،
و فیلی هستی که کجاوهاش را ویران میسازد،
تو همچون قیری که حامل خود را به آلودگی میکشاند و مَشکی هستی که حاملش را خیس میکند،
تو سنگ مرمری هستی که دیوارش فرو میریزد،
تو چون سنگ یشمی هستی که دشمن رو به آن کرده، فریبش را میخورد،
تو کفشی هستی که پوشندهاش را میگزد،
بر عشق کدام یک از عاشقانت پایدار ماندهای؟
و از کدام یک از بندگانت همیشه راضی بودهای؟ ... (۱)
به طور کلی این نظریه که اصل دین عبارت است از الوهیت قائل شدن برای مؤنث مادر، فاقد دلایل علمی استوار میباشد و به گمانم نیازی به ارائهی ردیهی تفصیلی برای آن نیست.
با این حال ضروری میبینم اشاراتی به خاستگاه الهی دین سومری داشته باشم و دلایلی را بر آن بیان نمایم. بنابراین موضوع برمیگردد به اینکه ثابت شود دین سومری، دینی است الهی، باسابقه و تحریف شده. در اینجا به دنبال آن هستیم نشان دهیم سومریانی که وضو گرفتن با آب، نماز، روزه، دعا و تضرع را میدانستهاند، ملتی دیندار بودهاند و دین آنها نیز دینی الهی بوده است. در حماسهها و داستانسراییهای مردم سومر، پیشگوییهایی غیبی وجود دارد که هزاران سال پس از زمان پرداختن سومریان به آنها به وقوع پیوسته است.
البته ممکن است دین آنها در برخی دورهها تحریف شده باشد ولی به هر حال این دین، الهی است؛ همان طور که مردم مکه نیز پیرو دین حنیف ابراهیمی تحریف شده بودند، و بتها را عبادت میکردند و آنها را مقدس میشمردند. امروزه نیز سلفیها یا وهابیها که بتپرست و وارثان بتپرستان قدیم مکه هستند، میگویند ما مسلمانیم؛ حال آنکه آنها بت بزرگی را که به باورشان در آسمان است و در زمین وجود ندارد، میپرستند. بتی که واقعاً دو دست دارد و در هر دست انگشتانی، دو پا دارد و دو چشم. مقولهی تحریف دین الهی پیشتر وجود داشته است و همچنان ادامه دارد.
اگر ما به سرآغاز پیدایش دین الهی بازگردیم، میبینیم که آدم اولین دین الهی را به زمین آورد. در این دین داستانهایی از فرزندان نیکوکار وی که پس از او آمدند درج شده است. فرض بر این است که مردم طبق سنّت دیرینهی خود این داستانها را به یاد بسپارند، روایت کنند و برای یکدیگر به ارث بگذارند.
گاهی اوقات حکایتها و حماسههای سومریان، چیزی جز نقل برخی از این داستانهای مقدس موروثی نمیباشد. سومریان داستان طوفان را با جزئیات فراوان، مدتهای مدیدی پیش از تورات روایت کردهاند:
طوفان - نخستین نوح:
پس از آنکه «جورج اسمیت» از کارکنان موزهی بریتانیا لوحهی یازدهم منظومهی گیلگمش را کشف کرد و رموز آن را گشود، معلوم شد داستان طوفان نوح که در تورات آمده، ساخته و پرداختهی ذهن نویسندگان اَسفار تورات نبوده است. داستان طوفان بابلی هم اصل و منشأ سومری دارد. در سال ۱۹۱۴ «ارنوپوبل» قطعهای را که یکسوم پایینِ یک لوح ششستونی از مجموعهی «نیپور» موزهی دانشگاه پنسیلوانیا است، منتشر کرد. مضمون این لوحه بیشتر مربوط به داستان طوفان است. تاکنون نسخهی دیگری از این سند منحصر به فرد، به دست نیامده است ... با همهی شکستگیها و نقصهای لوحه، مطالب آن بسیار ارزشمند میباشد، ... مسألهی آفرینش انسان و اصل حکومت سلطنتی در این لوحه بیان شده و از آن چنین برمیآید که پیش از طوفان حداقل پنج شهر وجود داشته است. (۱)
البته ممکن است بعضی از این داستانها ـ خصوصاً از دیدگاه ادیان دیگر ـ تحریف شده باشند، و دلیل آن هم گذشت زمان و داخل شدن حال و هوای متغیر انسانی و وسوسههایش در آن باشد، ولی آیا هر متن تحریف شدهای کاملاً عاری از حقیقت میباشد؟!
آیا هیچ پرسیدهایم میراث آدم و نوح کجا رفته است؟!
و این میراث در زمان سومریان و اکدیان کجا بوده است؟!
بر سر میراث دین الهی که پیش از طوفان بود چه رفته است؟!
عاقلانه نیست که حضرت نوح و همراهانش به انتقال بز و گاو اهتمام ورزند ولی از انتقال دین الهی از زمان حضرت آدم ع که در سینههایشان بود غفلت نمایند. حتماً میبایست انسانیت پس از حضرت نوح ع - که در سومریها یا اکدیها و وارثان آنها یعنی بابلیها و آشوریان نمایان بود - و میراث نوح و آدم و آرمانهای مقدس، در داستانهایی که گرچه به صورت تحریفشده، نسل به نسل دست به دست میشد، به آیندگان به ارث میرسید؛ همان طور که تاریخ پادشاهان و کشاورزان و صنعتگران به ایشان انتقال یافت. نتیجه اینکه دین سومری همان دین تحریفشدهی آدم و نوح میباشد، که چه بسا برخی اوقات با اله دانستن هر چیزی که از این قابلیت برخوردار باشد - مانند دنیا و افراد صالح - همراه بوده است.
یک مثال در مورد تحریف: تحریف حماسهی گیلگمش که از طریق کاوش آثار باستانی به دست آمده است، بر دو مطلب دلالت دارد:
اول: اینکه حماسهی گیلگمش متنی دینی است؛ زیرا معمولاً کسی پیدا نمیشود که بخواهد متون ادبی را دستکاری و تحریف کند.
دوم: اینکه متن حماسهی گیلگمش که به دست ما رسیده است قطعاً خالی از تحریف نیست.
طه باقر (۱) میگوید:
شاید جالبترین چیزی که کاوشگران اخیراً در سایت باستانی معروف به «سلطان تپه» در جنوب ترکیه نزدیک به حرّان به دست آوردهاند، بخشهایی از حماسه و نیز نامهی شگفتآوری است که یک نویسندهی قدیمی در سدهی دوم قبل از میلاد دست به جعل آن زده، باشد. این نامه از زبان گیلگمش خطاب به یکی از پادشاهان باستانی آمده و در آن گیگلمش از او خواسته است برای تعویذ (۲) دوستش اِنکیدو ، سنگهای قیمتی به وزن سی من ارسال کند. (۳)
با مقایسهی این قطعههای اصلی متنوع با متن نینوایی، اطلاعات گرانبهایی به دست آمد. نه فقط خللها و نواقص متن پر شده بود، بلکه کاملاً مشخص شد که در دورهی آشوریان، قصیدهی گیلگمش به یک صورت نبوده است. این خود دلیلی است قاطع بر اینکه اسطورهی مزبور نسل به نسل، به میزان قابل توجهی تکامل و تغییر یافته است. به عبارت دیگر نویسندگان تنها به نسخهبرداری از متن قدیمی به صورتی امانتدارانه و حرفهای بسنده نکردهاند بلکه در آن دست برده، بر متن افزوده و یا از آن کاستهاند. این خود دلیل یا بخشی از دلایلی است بر تأیید این نظریهی منتشرشده (گرچه با اشکال و ایراد) مبنی بر اینکه شرق هیچ گاه در خود فرو رفته و ایستا نبوده و نیست. (۴)
اگر برای تحریف متون مکتوب، تلاشهایی هدفمند وجود داشته است، قطعاً در مورد متون شفاهی مربوط به دوران پیش از عصر نوشتن، اوضاع وخیمتر بوده و یقیناً در معرض تحریف بزرگتری قرار گرفته، و به هنگام نوشته شدن در دورهی ابتداییِ تدوین و کتابت، به همان صورت تحریفشده نگارش یافتهاند. بنابراین میتوانیم با اطمینان بگوییم که داستان طوفان، ماجرای دموزی، قصهی گیلگمش و دیگر داستانهایی که خاستگاه سومری-اکدی داشته، پیش از دورهی کتابت به همان صورت اولیهای که داستانسرایان بیان کردهاند، نوشته نشده است.
دین سومر و اکد و ادیان سهگانه اسلام، مسیحیّت و یهودیّت
واقعیت این است که هر کس که با تورات، انجیل و قرآن آشنا و از مندرجات لوحهای گلین سومری نیز مطلع باشد، قطعاً یکی از این دو حکم را که به هر حال از یکی از آنها گریزی نخواهد بود، صادر میکند:
حکم اول: خاستگاه دین، تألیفات انسان سومری است، و تورات و انجیل و قرآن، فقط بازماندهای از دین سومری به شمار میرود (آفرینش اولین انسان آدم، داستان هابیل و قابیل، داستان طوفان، گناه، زندگی پس از مرگ، بهشت، جهنم و غیره).
حکم دوم: دین سومری همان دین آدم و نوح ع است، ولی به صورت تحریفشده انتقال یافته و سومریان و اکدیان (بابلیها و آشوریها) نیز به صورت تحریف شده با آن به عبادت میپرداختند؛ و این همان چیزی است که من میخواهم بیان کنم. داستانهای سومری در واقع چیزی جز پیشگوییهای غیبی که آدم آنها را به زمین آورد، نیست؛ و اینکه اینها همان حکایات فرزندان صالح او ع و آنچه بر آنها میگذرد، میباشد؛ به ویژه کسانی که سمبل نشانههای مهمی در راه دین هستند، مانند دموزی (فرزند نیکوکار) یا گیلگمش.
«دکتر ساموئل کریمر» متوجه شباهتهای فراوان مندرجات تورات با الواح سومری شد؛ حتی کار به جایی کشید که وی در کتابهای خود، فصلهایی را برای بیان شباهتهای موجود بین الواح گِلین سومری و تورات تنظیم کرد؛ به عنوان مثال:
فصل هفدهم (بهشت) نخستین موردی که در شباهت با تورات یافتم. (۱)
ازدواج مقدس و غزل غزلهای سلیمان. (۲)
سومریان از امور دقیق دین الهی شناخت و آگاهی داشتند و به آن عمل میکردند؛ از قبیل اعتقاد به رؤیا و اینکه رؤیا کلام خداوند است، توسُّم (۳)، و اعتقاد به اینکه خدا میتواند از طریق هر چه که بر آدمی میگذرد با وی گفت و گو کند.
شارل در اساطیر بابل میگوید:
اکنون دانستیم که انسان برای خدمتگزاری خدایان آفریده شد و آنها انسان را به خاطر ناچیزترین گناهان مجازات میکنند. بنابراین بر انسانها است که خواستههای آسمان را با وسواس و دقت اطاعت کنند و خواستههای خدایان را برآورده سازند. حال چطور دانستند که چگونه بر سر این پیمان بمانند و از خشم خدایان دوری گزینند؟ و اگر خوابهایی ببینند ـ که خدایان به وسیلهی خواب آنچه را در ذهن دارند به آنها وحی میکنند ـ چگونه آن را به گونهای که رضایت خدایان را در پی داشته باشد تفسیر کنند؟ این در صورتی است که خوابی در کار باشد، اگر خوابی وجود نداشته باشد، چه میشود؟
پاسخ: به تأییدات و راهنماییهای طبیعی اعتماد میکردند و آنها نیز به حقیقت راهنماییشان مینمودند. بنابراین نه فقط به تغییر و تحول ماه باید توجه کلی نشان داد، بلکه شکل و شمایل ابرها را نیز باید با دقت زیر نظر داشت. هر حرکت و انتقال از خزندهی زیر چمن گرفته تا سیارههای شناور در میدان ستارگان همگی به خواست و ارادهی الهه - چه خوب باشد و چه بد - اشاره دارد، و اینجا است که هنر و علم، نبوغش را آشکار میسازد و مشخص میکند که این خواست نیکو است یا خیر.
جادوگران میبایست دخالت میکردند و آمدن بخت فرخنده را شتاب میبخشیدند و یا نیروهای خصمانهای که زندگی را تهدید میکردند، دفع مینمودند. در اینجا مراد از زندگی، حیات عموم مردم نیست بلکه منظور زندگی پادشاهی است که سرنوشت کل امت به او سپرده شده است.
و این پادشاه که خدایان، عِلم را به او سپردهاند - همان طور که اشاره شد - هفتمین پادشاه از حکومت پیش از طوفان بود و او بر حسب سلسلهی مراتب وراثتی، با خنوخ (ادریس) مطابقت دارد که جایگاه هفتم از سلسلهی آدم - سلسلهی پیامبران پیش از طوفان - را به خود اختصاص داده بود. قابل ملاحظه است که هیچ وجه اشتراکی بین این دو اسم وجود ندارد، هرچند اعمال و رفتار آنها دقیقاً یکی است. حق آن است که گفته شود متن تورات مربوط به هفتمین پیامبر (خنوخ) بسیار کوتاه است که گفته: «خنوخ در حالی که رابطهی نزدیکی با خدا داشت، ناپدید شد؛ زیرا خدا او را برد». و به این ترتیب خنوخ به قهرمان بخشی از افسانهها تبدیل شد که او را مخترع کتابت، مؤلف اولین کتاب، پدیدآورندهی علم ستارگان و سیارات یعنی دانش اخترشناسی و تمام فلکیات معرفی نمود. بنابراین واضح است و میتوانیم با فراغ بال قبول کنیم که این اسطورهی یهودی چیزی جز نقل و یا توسعهی اسطورهی کلدانی که پیشتر بوده است، نمیباشد.
این اسطوره بیان میکند که سایر پادشاهان و پیامبران - نیاکان ششگانهی خنوخ و سه جانشین او - صفات مشترکی با هم داشتند که برای ما غیر از شخصیت دهم که در زمان طوفان میزیسته است، باقی فاقد اهمیت میباشد. (۱)
داستانهای سومریان مانند دیگر ادیان الهی به وضوح از زندگی پس از مرگ حکایت دارد و اینکه خوبان و نیکوکاران به بهشت میروند و بدکاران به جهنم.
تأکید شده است که اینها پس از مرگ زندگی خواهند کرد ولی در تاریکی مطلق، و ایشان را هیچ پاداشی نیست، مگر در صورتی که در دار دنیا رفتار خوب در پیش گرفته باشند؛ یعنی تقوا. همان طور که برای اومناپیشتی (یعنی نوح ع) اتفاق افتاد یا با اجرای قوانین بین مردم همان طور که حمورابی انجام داد. (۲)
آیا این همان داستان ایوب پیامبر خدا است که سومریان آن را پیش از وقوعش روایت میکنند؟!
شواهدی وجود دارد که نشان میدهد قصههای سومریان در واقع داستانسرایی و اِخبارات غیبی در خصوص ماجراهایی حقیقی در مسیر دین الهی است که پس از سومریان واقع خواهند شد.
هر کس الواح گلی سومری را بخواند، درمییابد که این الواح، از پیامبران و فرستادگانی که بعدها خواهند آمد خبر میدهند؛ مانند آنچه در قصهی حضرت ایوب پیامبر ع آمده است، قبل از اینکه ایوب ع بیاید و قبل از آنکه ماجرایش در تورات و قرآن درج گردد.
زمان تمام الواح و نیز لوحهای شکستهای که در آن این نوشتههای سومری نگاشته شده است، به بیش از هزار سال قبل از اینکه سِفر ایوب نوشته شود، بازمیگردد. (۳)
گزیدهای از داستان ایوب، همان طور که در الواح سومری و مدت زمانی بسیار طولانی پیش از تولد وی نگاشته شده است، به شرح زیر میباشد:
من که فرزانه و عاقلم، چرا در بندِ جوانان کم مایه باشم؟
من که خردمند و دانایم را، چرا در زمرهی نابخردانم میپندارند؟
غذا همه جا فراوان است، اما بهرهی من گرسنگی است.
آن روز که قسمتها و نصیبها تقسیم شد، سهم من رنج و درد شد،
خداوندا! میخواهم بر درگاه تو بایستم،
میخواهم با تو سخن گویم. ... و سخن من آه و حسرتها است، میخواهم رازم را به تو گویم و از تلخکامی خود در پیشگاه تو بنالم.
میخواهم پریشان بنالم، ...
از مادرم که مرا زایید، از بیان درد و رنجم در پیشگاه تو کوتاهی نکند.
که خواهرم دیگر آن ترانههای خوشبختی را نخواند،
تا خواهرم به درگاه تو، با چشمانی اشکبار از درد و رنج من سخن گوید،
و همسرم به زاری از درد من سخن گوید،
بگذار نغمهسرای خوش الحان، نصیب تلخ مرا زمزمه کند ...
اشک و غم و افسردگی و ملال همراهِ من شده.
رنج و درد چنان بر من چشم دوخته که گویی جز اشک نصیبی ندارم،
بیماری جانکاهی بر من چیره گشته، ...
خداوندا! تو که پدر من هستی و مرا به دنیا آوردی، مرا یاری ده تا بر پای خیزم، ...
تا کِی مرا وا مینهی و بی هیچ هدایتی باقی میگذاری؟
سخنی راست و درست گفتهاند که: هیچ مادری، کودک بیگناه نزاد.
از دیرباز کودک بیگناه دیده به جهان نگشود. ...
او مردی است که خداوند، اشکها و گریهاش را دید و شنید،
جوانی که شِکوه و نالهاش توانست دل خدایگانش را به دست آورد، ...
و شیطانِ آن بیماری را که بر او چشم دوخته و بر او سایه افکنده بود، دور نمود،
دردی که او را چون .... زده بود، زائل نمود و پراکنده ساخت،
سرنوشت شومی را که برایش مقدر شده بود، با حُکمش تغییر داد،
و رنج و درد آن مرد را به شادی و خوشی مبدل ساخت. (۱)
سرزمین سومر و اکد بر دموزی گریست و اکنون بر حسین ع میگرید؟!
سومریان یا اکدیان هزاران سال بر دُموزی (دمو: فرزند، زی: نیکوکار) گریستند و مویه کردند.
گریه و زاری سرزمین بینالنهرین بر دموزی تا زمان حزقیال نبی ادامه یافت. در تورات نقل شده است که ساکنان بینالنهرین بر تَموز (دموزی) نوحه سرایی میکردند:
سپس گفت بیا تا گناهان بدتر از اینها را به تو نشان دهم * آن گاه مرا به دروازهی شمالی خانهی خداوند آورد و زنانی را نشان داد که آنجا نشسته بودند و بر تَموز گریه میکردند * خداوند به من فرمود: آیا این را میبینی، ای فرزند آدم؟ ولی از این بدتر را هم به تو نشان خواهم داد * سپس مرا به حیاط داخلی خانهی خداوند آورد. آنجا در کنار دروازهی خانه، هیکل خداوند و بین ایوان و قربانگاه، در حدود بیست و پنج مرد پشت به هیکل خداوند و رو به مشرق، در شرق، آفتاب را سجده میکردند. (۱)
عملی که در اینجا گناه و پلیدی خوانده شده، همان قتل تَموز (دموزی) است که آن زنان را به گریه، و مردان را کنار قتلگاهش به سجده واداشته است.
قصهی مرگ دموزیِ پادشاه با پرداخت هزینهی نپذیرفتن سجده برای ایشتار ایشتار - اینانا (دنیا) آغاز میشود:
پس آن هنگام که «اینانا» (ایشتار ایشتار) بخواهد از جهان زیرین خارج شود،
بگذار تا کسی را به جانشینی برگمارد،
«اینانا» از جهان زیرین بالا آمد،
شیطانهای کوچک چون نی شوکر و شیطانهای بزرگ چون نی دابان از هر سو گرداگرد او حرکت میکردند،
شیطانی که پیشاپیش او گام برمیداشت، گر چه وزیر نبود، عصای سلطنتی در دست داشت،
و آن که در کنارش میآمد، گر چه جنگاور نبود، ولی غرق در سلاح بود، آنان که وی را همراهی کردند،
آنان که با «اینانا» (الههی ایشتار ایشتار یا دنیا) همسفر بودند،
موجوداتی بودند که نه نان میشناختند و نه آب،
نه آرد بو داده میخوردند،
و نه آبی که برای قربانی تقدیم شده بود، مینوشیدند،
آنها زن را از آغوش شوهرش میربودند،
و نوزاد شیرخوار را از سینهی مادرش جدا مینمودند. ...
«اینانا» (ایشتار) رهسپار دو شهر سومری «اما» و «بدتیبیرا» میشود، و خدایان این دو شهر، همان طور که پیشتر گفتیم، با خضوع و خشوع برای او (ایشتار یا دنیا) سجده میگذارند و به این ترتیب خود را از چنگال اهریمنان نجات میدهند. سپس به شهر «کلاب» که خدای حامی آن، دموزی است میرسد. دنبالهی منظومه به صورت زیر ادامه پیدا میکند:
«دموزی» (تَموز) لباسی فاخر به تن کرد و بر تخت تکیه زد،
شیطانها از رانهایش گرفتند. ...،
هفت شیطان به سویش حمله بردند، آن گونه که بر بالین بیماران حملهور میشوند،
چوپانان از نواختن نای در پیشگاه او دست کشیدند،
«اینانا» چشم بر او دوخت،
با دیدهی مرگ به او خیره شد،
با خصومت با او صحبت کرد، کلماتی از روی خشم و عصبانیت،
با صدای بلند او را گنهکار خواند:
«سزای اوست، ببریدش»
و این گونه «اینانا»ی پاک، دموزی شبان را به آنان سپرد،
آنان که با او همراه بودند،
آنان که با دموزی (تَموز) همراه بودند،
موجوداتی بودند که نه نان میشناختند و نه آب،
نه آرد بو داده میخوردند،
و نه آب تقدیم شده به عنوان قربانی، مینوشیدند، ... (۱)
و این گونه ایشتار (اینانا) - همسر دموزی پادشاه وی را تسلیم شیاطین کرد تا او را به قتل برسانند. درک این مطلب ـ در تناقضی آشکار ـ برای کسانی که معنای حاکمیت خدا یا تعیین الهی یا آن طور که سومریان ـ اکدیان از آن تعبیر میکنند، «سلطنتی که از آسمان نازل شد» را درنمییابند، سخت میباشد.
اما این حقیقت در دین الهی بسیار تکرار شده که ایشتار- دنیا در بسیاری موارد مطیع و منقاد پادشاهانی است که خدا آنها را تعیین و تنصیب ننموده است؛ چرا که آنها برای دنیا سجده میکنند و در مقابلِ او خاضع هستند و شهوات دنیویشان را میپرستند.
ایشتار- دنیا بر کسانی که از طرف خدا برای حکمرانی در آن تعیین میشوند، سرکش است؛ زیرا در حقیقت اینها بر دنیا سرکشی و نافرمانی کردهاند. سهم علی ع پنج سال تلخ بود که در آن، تمام شیاطین زمین برای دشمنی با ایشان در جمل و صفین و نهروان به پا خاستند و از پا ننشستند مگر هنگامی که او را در کوفه به قتل رساندند. سهم حسین ع - حاکم برگزیده برای حکمرانی در دنیا - کشتاری بود که حتی طفل شیرخوار نیز از آن جان سالم به در نبرد.
اینها برخی متونی است که در الواح گِلین سومریان آمده است و در آن از مصیبت و فاجعهی دموزی و خواهرش صحبت میکند. خواهیم دید که این متون تا چه حد شبیه واقعهای است که بر حسین ع گذشته است؛ در حالی که اینها متونی باستانی هستند که سومریان- اکدیان هزاران سال پیش از ولادت امام حسین ع نقل نمودهاند:
قلبش ظرف اندوه و اشک شد،
تا به آنجا که دشتها امتدادی دور دست دارند رفت،
قلب چوپان مالامال از اندوه و اشک است،
به دشتهای دوردست رفت،
قلب دموزی غرق در اندوه و اشک است،
از دشتهای دوردست و وسیع گذشت،
نِی را بر گردنش آویخت و بختش را با تأسف فریاد زد،
ای دشتهای پهناور دور دست، گریهام را تکرار کنید،
گریهام را تکرار کنید،
ای دشتها، باید غم و اندوه و اشک ریختن را فرا گیرید،
گریهام را تکرار کنید،
با من نوحه سر دهید،
ای خرچنگهای رودخانه، بر من دردمند شوید،
ای قورباغههای رودخانه، برایم آواز سر دهید،
تا مادرم فریاد شیون و زاری سر دهد،
تا مادرم (سرتور) فریاد شیون و زاری سر دهد،
تا مادرم که پنج قرص نان ندارد، فریاد شیون و زاری سر دهد،
تا مادرم که ده قرص نان ندارد، فریاد شیون و زاری سر دهد،
آن هنگام که مرا از دست دهد، کسی که به او توجه کند، نخواهد یافت،
و تو ای چشم من که در دشتها حیرانی، چونان چشم مادرم گریان شو،
و تو ای چشم من که در دشتها حیرانی، چونان چشم خواهرم گریان شو،
میان غنچهها و گُلها دراز میکشم،
میان غنچهها و گلهای دشت بر پشت میخوابم،
دموزی چوپان در دشت دراز کشید،
هنگامی که چوپان دموزی خوابیده بود رؤیایی دید،
هر پارهای از بدنش به لرزه درآمد،
بعد از خواب دیدن بیدار شد،
چشمانش را مالید،
سرگیجهی شدیدی احساس کرد،
دموزی بیدار شد و گفت:
او را نزدم بیاورید، او را بیاورید، خواهرم را بیاورید،
جشتینانا خواهر کوچکم را بیاورید،
آن نویسندهی دانا به رمز ارواح را بیاورید،
خواهرم را که معانی کلمات را میداند،
آن زن عاقلهای که معنای خوابها را میداند،
باید با او سخن گویم،
باید از خوابی که دیدهام، باخبرش سازم،
دموزی با خواهرش (جشتی نانا) سخن گفت:
در مورد خواب، خواهرم به خوابی که دیدهام گوش فرا ده.
اسل (۱) در تمام اطراف من میروید،
اسل به انبوه از درون زمین بالا میآید،
یکی از آن گیاهان به تنهایی ایستاد و سرش را در برابرم خم کرد،
تمام اسلها جفت جفت ایستاده بودند به جز یکی که از جایش کنده شده بود،
در آن باغ گرادگرد من روی زمین، درختهای بلند ترسناکی برخاستند،
بر زمین رؤیایم آبی فرو نمیریزد،
کیسهی آذوقهام خالی گشته و همه چیز آن به تاراج رفت،
جام مقدسم از میخی که به آن آویزان بود، افتاد،
عصای چوپان ناپدید شد،
کرکس برهای را با چنگالهایش میبَرَد،
و باز، گنجشک را از حصار نیِین ربود،
خواهرم: مادهشترهای کوچک من، غبارآلود ناله سر میدهند،
برههای آغُلم با پاهایی لنگان روی زمین حرکت میکنند،
مشک شیر متلاشی شده و خالی است،
جامَم خُرد شد،
دموزی دیگر بین زندهها نیست،
آغُلِ برههایش بر باد هوا رفت،
جشتینانا گفت:
آه ای برادر من، خوابت را برایم بازمگو،
شادمانکننده نیست،
اسل در تمام اطرافت میروید،
اسل به انبوه از درون زمین بالا میآید،
جمعی از قاتلان کار را بر تو یکسره خواهند کرد،
این خواب تو است،
یکی از آن گیاهان به تنهایی ایستاد و سرش را در برابرت خم کرد،
او مادر تو است،
به خاطر تو سرش را خم خواهد کرد،
تمام اسلها جفت جفت ایستاده بودند بجز یکی که از جایش کنده شده بود،
من و تو،
یکی از ما پنهان خواهد شد و از بین میرود،
در باغ در گرداگرد زمین اطرافت درختان بلند ترسناک افراشته شدند،
دیوسیرتان، تو را خواهند ترساند،
بر زمین رؤیایت آبی فرو نمیریزد،
آغُل برهها ویران خواهد شد،
شیاطین، عرصه را بر تو تنگ خواهند کرد،
کیسهی آذوقهات خالی گشته و همه چیز آن به تاراج رفت،
و جام مقدست از میخی که به آن آویزان بود، فروافتاد،
از زانوی مادرت که تو را آبستن شد، خواهی افتاد،
آذوقهی چوپان،
مشک چوپان، همه چیز ناپدید میگردد،
دیو صفتان، هر کاری انجام خواهند داد تا تو را ناتوان سازند،
جمع شدند،
جغد،
کرکس،
باز،
عفریت بزرگ،
همه میخواهند تو را برانند،
در آغل برهها، کار تو را یکسره خواهند کرد،
مادهشترهای کوچکت غبار آلود، ناله سر میدهند،
خشم چونان گردباد در آسمان پایدار میماند،
تو بر زمین خواهی افتاد،
هنگامی که برههای آغُلَت با پاهایی لنگان بر روی زمین حرکت میکنند،
هنگامی که مشک، متلاشی شده و خالی است،
شیاطین هر چیزی را پژمرده خواهند کرد،
آن هنگام که کرکس، برهی کوچک را میبَرَد،
گالا گونههایت را خواهد خراشید،
آن هنگام که باز، گنجشکی را از حصار نِیین میرباید،
گالا از حصار بالا میرود تا تو را به دوردست ببرد،
دموزی،
گیسوانم به خاطر تو در آسمان پریشان خواهد شد.
برهها زمین را با سمهای خود خواهند کَند،
آه دموزی من با تأسف بر تو، گونههایم را خواهم دَرید،
ظرف دوغ شکسته شد،
.........................
...................
دموزی از شیاطین گریخت،
به آغُل برههای خواهرش جشتینانا گریخت،
وقتی جشتینانا ، دموزی را در آغُل برهها دید گریست،
دهانش را به سوی آسمان کرد،
دهانش را به سوی زمین آورد،
غم و اندوهش چونان جامه، افق را پوشانید،
چشمانش را درید، دهانش را درید، رانهایش را درید،
«گالا» بالای حصار چوبی رفت،
«گالا»ی اول دموزی را بر گونهاش زد و چنگالهایش را در او فروبرد،
«گالا»ی دوم دموزی را بر گونهی دیگر زد،
«گالا»ی سوم پایههای مشک شیرده را درهم کوبید،
«گالا»ی چهارم جام را از میخ پایین آورد و خُرد نمود،
«گالا»ی پنجم مَشک را در هم کوبید،
«گالا»ی ششم جام را خرد کرد،
«گالا»ی هفتم گریست،
دموزی! برخیز، ای همسر اینانا!
پسر «سِرتور»، برادر جشتینانا ،
از خواب دروغینت برخیز،
برههایت غارت شدند،
گوسفندانت غارت شدند،
بزهایت غارت شدند،
کودکانتان را میگیریم (بُزهایت غارت شدند)
تاج مقدست را از سر درآور،
رَخت پادشاهیت را از تن به درآر،
بگذار عصای پادشاهیات بر زمین افتد،
نعلین مقدست را از پای درآور،
عریان، با ما میروی
«گالا» دموزی را گرفت،
او را احاطه کردند،
دستانش را بستند،
گردنش را بستند،
مشک شیرده آرام گرفت،
شیری از آن پایین نمیآید،
جام خرد شده است،
بعد از این دیگر دموزی نخواهد بود،
آغُل برهها به باد هوا رفت. (۱)
همان طور که در تقویمهای بابلی میخوانیم، اندوه و زاری بر الههی «دموزی» از روز دوم ماه Du uzi یعنی تَموز (۲) آغاز میشد، و کاروانهای عزاداری تشکیل میگردید و در آنها مشعلهایی حمل میکردند. این مراسم در روز نهم و شانزدهم و هفدهم بود. در سه روز آخر از این ماه مجلسی تشکیل میدادند که نام اکدی آن تالکیمتو (Talkimtu) بود. در این مراسم، عروسکی که نماد الههی تَموز بود را نمایش میدادند و به طور سمبلیک دفن میکردند. علیرغم تأثیری که عقیدهی مرگ الههی دموزی بر جامعهی کهن بینالنهرین و خارج از آن بر جای گذاشته بود، حزن و اندوه بر او هیچ گاه جزو تشریفات رسمی معبد نشد، بلکه سالانه در بین مردم برگزار میشد. ... ما به تعدادی از نوحههایی که شاعران سومری و بابلی در رثای الههی جوان دموزی تألیف کردهاند و در کاروانهای عزا در شهرهای مختلف خوانده میشد، دست پیدا کردهایم. (۳)
مرثیه سرایی سومریان بر تَموز یا دموزی
قَدَح تکه تکه بر زمین افتاد،
دموزی دیگر زنده نیست
و آغُل بر باد هوا رفت. (۴)
در قصیدهای دیگر، شاعر سومری، برای دُموزی (پسر نیکوکار) نوحهسرایی کرده، میگوید:
قلبم سوگوار و غمزده رو به دشت نهاد،
منم بانوی عالی مقام ــ همان که سرزمین دشمنان را درهم میکوبد،
منم نانسونا، مادر آن سرور بزرگ
منم کِشِتن ــ خواهر جوانمرد مقدس،
قلبم سوگوار و غمزده رو به دشت نهاد،
به مکان جوانمرد رفت،
به جایگاه دموزی،
به جهان زیرین، مأوای چوپان،
قلبم سوگوار و غمزده رو به دشت نهاد،
به جایی که جوانمرد آنجا به بند کشیده شد،
به جایی که دموزی در آن اسیر شد...
قلبم سوگوار و غمزده رو به دشت نهاد. (۱)
واقعیت آن است که سومریان کسانی هستند که به بشریت نوشتن را آموختند، قوانین و مبانی علوم را بنیان نهادند، اولین کسانی بودند که چرخ را ساختند و ریاضیات و جبر و هندسه را پایهگذاری کردند. بنابراین دکتر کریمر و به دنبال او برخی کارشناسان تمدن سومری ستم بزرگی بر سومریان روا میدارند، آن گاه که میگویند:
سومریها بر یک مورد موهوم یا یک داستان افسانهای که ساخته و پرداختهی خودشان است، نوحهسرایی میکنند؛ چیزی که صرفاً تعبیری است از سرسبزی و یا خشکسالی که همه ساله یکی پس از دیگری فرا میرسد. گویا اینها مردمانی هستند که جملگی مادهی مخدری استفاده کردهاند که خِرَد را از ایشان گرفته، به طوری که ایشان و وارثان بابلیشان، هزاران سال بر یک شخصیت داستانی که از ابتدا تا انتهایش را خود ساخته و پرداختهاند، گریه و زاری میکنند و مجالس عزا به پا میدارند.
مردم بینالنهرین هزاران سال و در نسلهای پیاپی، همه ساله نعش دموزی را به تصویر میکشند و هر سال بر دموزی گریه میکنند و هر سال بر او مرثیه میخوانند.
آیا همهی اینها اوهام است؟! و فقط داستانی است که خودشان بافتهاند؟!
برای چه؟!
برای اشاره به سرسبزی و طراوتی که در بهار پدید میآید و خشکسالی که در فصل دیگری از همان سال فرا میرسد!!
انتظار میرود برای عزاداری هزاران سالهی اولین تمدن انسانی بر دموزی (فرزند نیکوکار) یا تَموز، پاسخ معقولی وجود داشته باشد.
در مورد آنچه به میراث دینی تعلق دارد، روایاتی از ائمه ع وجود دارد که با بیان نقل خبر گریه و مویهی پیامبران سومری یعنی نوح ع و ابراهیم ع بر امام حسین ع، آشکارا نشان میدهد که سومریان بر امام حسین ع، گریه و نوحهسرایی میکردهاند.
فضل بن شاذان میگوید: از حضرت رضا ع چنین شنیدم که فرمود: «آن زمان که خداوند عزوجل به حضرت ابراهیم ع امر فرمود که به جای فرزندش اسماعیل، گوسفندی را که خداوند فرو فرستاده بود، ذبح نماید، حضرت ابراهیم ع در دل آرزو کرد که ای کاش فرزندش اسماعیل را به دست خود ذبح میکرد و دستور ذبح گوسفند به جای ذبح فرزندش به او داده نشده بود، تا به این وسیله احساس پدری را که عزیزترین فرزندش را به دست خود ذبح میکند، داشته باشد و در نتیجه شایستهی بلندمرتبهترین درجات پاداش اهل صبر بر مصائب شود. خداوند عزوجل به او وحی فرمود: ای ابراهیم محبوبترین خلق من، نزد تو کیست؟ ابراهیم ع گفت: خدایا مخلوقی خلق نکردهای که از حبیبت محمد ص نزد من محبوبتر باشد. خداوند متعال به او وحی فرمود: آیا او را بیشتر دوست داری یا خودت را؟ گفت: او را بیشتر از خودم دوست میدارم. خداوند فرمود: آیا فرزند او را بیشتر دوست داری یا فرزند خودت را؟ عرض کرد: فرزند او را. خداوند فرمود: آیا بریده شدن سر فرزند او از روی ظلم، به دست دشمنانش دل تو را بیشتر به درد میآورد یا بریدن سر فرزندت به دست خودت به خاطر اطاعت از فرمان من؟ گفت: بریده شدن سر فرزند او به دست دشمنانش دل مرا بیشتر به درد میآورد. خداوند فرمود: ای ابراهیم گروهی که خود را از امت محمد میپندارند، پس از وی فرزندش حسین را با ظلم و ستم مانند گوسفند ذبح خواهند کرد و با این کار مستوجب خشم و غضب من خواهند شد. ابراهیم ع بر این مطلب بیتابی نموده، دلش به درد آمد و شروع به گریه کرد. خداوند عزوجل به او چنین وحی فرمود: ای ابراهیم! به خاطر این ناراحتی و بیتابی تو بر حسین و قتل او، ناراحتی و اندوهت بر اسماعیل را - در صورتی که او را به دست خودت ذبح میکردی - پذیرفتم و بلندمرتبهترین درجات پاداش اهل صبر بر مصائب را به تو خواهم داد. و این همان فرمایش خداوند عزوجل است که ﴿وَفَدَیْنَاهُ بِذِبْحٍ عَظِیمٍ﴾ (۱) (و او را به ذبحی بزرگ بازخریدیم). دو چیز برپا هستند و دو چیز روان، و دو چیز جایگزین هم هستند و دو چیز دشمن یکدیگر» (۲).
از علی بن محمد از امام صادق ع روایت شده است که در تفسیر بیماری ابراهیم که در کلام خدا به آن اشاره شده است: ﴿فَنَظَرَ نَظْرَةً فِی النُّجُومِ * فَقَالَ إِنِّی سَقِیمٌ﴾ (۳) (نگاهی به ستارگان کرد * و گفت: من بیمارم.) فرمود: «او بر مصایبی که بر حسین ع فرود میآید اندیشه نمود و گفت: من از آنچه بر حسین ع فرود میآید بیمار گشتهام» (۱).
علامه مجلسی در بحار روایت کرده است: «وقتی آدم بر زمین هبوط کرد، حوا را ندید، به جست و جوی او در زمین گردش میکرد تا به کربلا رسید. بیدلیل غمگین شد و سینهاش تنگ گردید و در همان مکانی که حسین به قتل رسید، لغزید تا خون از پایش جاری شد. سر به آسمان برداشت و گفت: خدایا از من گناهی سر زد که به آن عقوبتم نمودی؟ من تمام زمین را گردش کردهام ولی در هیچ کجا مثل اینجا چنین مصیبتی به من نرسید! خداوند به او وحی فرمود: ای آدم! از تو گناهی سر نزده است؛ ولی در این سرزمین فرزندت حسین از روی ستم کشته میشود و خون تو به جهت موافقت با خون او جاری شد. آدم گفت آیا حسین پیامبر است؟ خطاب آمد نه او سبط محمد پیامبر است. آدم گفت: قاتل حسین کیست؟ وحی آمد که قاتل او یزید، ملعون اهل آسمان و زمین است. آدم گفت: ای جبرئیل چه کنم؟ جبرئیل گفت: ای آدم او را لعن کن. آدم چهار مرتبه بر یزید لعن فرستاد و چند قدم به سمت کوه عرفات رفت و حوا را در آنجا یافت» (۲).
و روایت شده است هنگامی که نوح در کشتی نشست، در همه جای دنیا به گردش درآمد. هنگامی که به کربلا رسید، زمین آن را گرفت و نوح از غرق شدن هراسید. خدایش را خواند و گفت: «الهی همه جای دنیا را گشتم، ولی در هیچ جا مثل اینجا چنین ترسی به من نرسید». جبرئیل نازل شد و گفت: «ای نوح، در این مکان حسین سبط محمد خاتم انبیا و پسر خاتم اوصیا کشته میشود». گفت: «ای جبرئیل، قاتل او کیست؟» گفت: «قاتلش ملعون اهل هفت آسمان و هفت زمین است». نوح چهار بار او را لعن کرد و کشتی به گردش درآمد تا به جودی رسید و بر آن آرام گرفت. (۳)
و روایت شده است که ابراهیم ع در حالی که سوار بر اسب بود، از زمین کربلا گذشت. پای اسبش لغزید و ابراهیم افتاد و سرش شکست و خون جاری شد. شروع به استغفار کرد و گفت: «الهی، چه چیزی از من سر زده است؟» جبرئیل به سوی او نازل شد و گفت: «ای ابراهیم از تو گناهی سر نزده است؛ ولی در اینجا سبط خاتم انبیا و پسر خاتم اوصیا کشته میشود و خون تو به جهت موافقت با خون او جاری شد». گفت: «ای جبرئیل، قاتل او چه کسی است؟» گفت: «ملعون اهل آسمانها و زمینها، قلم بدون اذن خدا با لعنت بر لوح جاری شد. پس خدای متعال به قلم وحی فرمود: تو با این لعن، مستحق ثنا شدی». ابراهیم ع دستانش را بالا برد و یزید را بسیار لعن کرد و اسبش با زبان فصیح آمین گفت. ابراهیم به اسبش گفت: «تو چه میدانی که بر دعای من آمین گفتی؟» گفت: «ای ابراهیم، من به سوار شدن تو بر خودم افتخار میکنم، هنگامی که پایم لغزید و از پشتم افتادی بسیار خجل شدم و دلیل آن نیز یزید است که لعنت خدا بر او باد» (۱).
آنچه ارائه شد، خوانندهی آگاه را مطمئن میسازد که حماسههای سومر و اکد در واقع عبارتند از اخبار دینی که برخی از آنها پیشگوییهایی غیبی در آینده - نسبت به زمان نگاشته شدن آنها - تلقی میگردد. و این هیچ شک و شبههای برای ما باقی نمیگذارد که قسمت عمدهای از محتوای حماسهها و داستانهای سومری- اکدی (بابلی و آشوری) را دین تشکیل میدهد.
اکنون به جایی رسیدهایم که کاملاً به جا میبینم، مروری داشته باشیم بر حماسهی اوروک جاودان یا حماسهی گیلگمش. پس میکوشیم این دو را با هم بخوانیم و به شیوهای که شاید نامعمول باشد، آن را مطالعه و بررسی کنیم، به گونهای که آدم برای فرزندانش و نوح برای فرزندانش و ابراهیم برای فرزندانش خوانده و بین سومریان و ملتهای دوران باستان و به ویژه در خاور نزدیک انتشار یافت و به قصهی مورد علاقه مردم بینالنهرین تبدیل شد که آن را نسلها یکی پس از دیگری بازگو کردند، تا پس از هزاران سال به ما رسید؛ ولی چه بسا هنگامی که بین مردم در گردش بود، همانطور که پیشتر شرح داده شد، در معرض تحریف و دستکاری قرار گرفته باشد.
داستان گیلگمش، او که روزی خواهد آمد تا عدالت را تحقق بخشد و گونهی انسانی را از حیوانیت خویش نجات دهد و در آثار کهن مصری این گونه معرفی شده است:
مردی قائم (ایستاده) که با کمال سنگینی و متانت، دو گاو نر ایستاده را بر دست گرفته است؛ یکی در طرف راست و دیگری طرف چپش. (۲)
سرزمین بینالنهرین (سومر) یا جنوب عراق هزاران سال است که منتظر گیلگمش است تا روزی روزگاری ظهور کند.
گیلگمش پسر نانسونا، مادری مویهکنان بر دموزی!
دموزی:
قلبم سوگوار و غمزده رو به دشت نهاد،
منم بانوی عالی مقام ــ همان که سرزمین دشمنان را درهم میکوبد،
منم نانسونا، مادر آن سرور بزرگ
منم کِشِتن ــ خواهر جوانمرد مقدس،
قلبم سوگوار و غمزده رو به دشت نهاد،
به مکان جوانمرد رفت،
به جایگاه دموزی،
به جهان زیرین، مأوای چوپان،
قلبم سوگوار و غمزده رو به دشت نهاد،
به جایی که جوانمرد آنجا به بند کشیده شد،
به جایی که دموزی در آن اسیر شد...
قلبم سوگوار و غمزده رو به دشت نهاد.
گیلگمش:
خطاب اِنکیدو به گیلگمش:
تو همان یگانه مردی،
تویی که مادرت تو را آبستن شد،
مادرت نانسون تو را به دنیا آورد، ...
انلیل تو را برتر از مردم قرار داد،
و پادشاهی بر مردمان را برایت مقدر ساخت. (۱)
در حماسهی گیلگمش میتوان تاریخ آیندهی بشریت را خواند، نه تاریخ گذشته را، آن گونه که برخی گویندگان حماسه چنین گمان کردهاند. همچنین در این حماسه میتوان داستان نجاتدهندهی نوع انسان از حیوانیتش را خواند؛ حیوانیتی که متأسفانه همیشه و به گونهای مقتدرانه در صحنه حضور دارد، به ویژه به هنگام وقوع رویاروییهای بزرگ:
﴿کَمَثَلِ الْحِمَارِ یَحْمِلُ أَسْفَارًا بِئْسَ مَثَلُ الْقَوْمِ ... ﴾ (۲) (مانند آن خر است که کتابهایی را حمل میکند، بدداستانی است داستان مردمی که ...)
﴿کَمَثَلِ الْکَلْبِ إِن تَحْمِلْ عَلَیْهِ یَلْهَثْ أَوْ تَتْرُکْهُ یَلْهَث ذَّٰلِکَ مَثَلُ الْقَوْمِ ... ﴾ (۳) (مَثَل او چون مَثَل آن سگ است که اگر به او حمله کنی، زبان از دهان بیرون آورد و اگر رهایش کنی، باز هم زبان از دهان بیرون آرد، مثل آنان که ...)
﴿وَجَعَلَ مِنْهُمُ الْقِرَدَةَ وَالْخَنَازِیرَ وَعَبَدَ الطَّاغُوتَ أُولَٰئِکَ شَرٌّ مَّکَانًا ... ﴾ (۴) (و بعضی را بوزینه و خوک گردانیده است و طاغوت را عبادت کردند، اینان را بدترین جایگاه است ...)
در آثار باستانی مصر، تصاویر سمبلیکی از آن منجی که طی هزاران سال نام نیکش منتشر و معروف شده و خبرش قارهها را در نوردیده و از بینالنهرین به شمال آفریقا رسیده، مشاهده میگردد:
تصویر مردی قائم (ایستاده) که با کمال سنگینی و متانت، دو گاو نر ایستاده را بر دست گرفته است، یکی در طرف راست و دیگری طرف چپش. این تصویر را بر تعداد زیادی از آثار باستانی بابلی میبینیم و معمولاً به نبرد «گیلگمش» با حیوانات وحشی اشاره دارد. (۱)
گیلگمش در حماسه «دو سومش، خدا است» و داستان او را - که صاحب طوفان دوم است - با ماجرای جد سومریاش زیوسودرا (نوح) و اوت ناپیشتیم بابلی (نوح) - صاحب طوفان اول - مرتبط مییابیم؛ حتی چه بسا مهمترین سفر گیلگمش در حماسه، سفر وی برای دیدار با جدش نوح (اوت ناپیشتیم جاودان) همراهِ خدایگان است و از او رازی را میپرسد که با آن میتواند از یک سوم انسانیش خلاص شود، تا همچون جدش نوح ع با خدایان جاودان بماند؛ یا به عبارت دیگر: با شایستگی اسمش را در طومار زندگی ابدی درج کند و از لحاظ روحی جزو جاودانان باشد. بنابراین مسأله به روحش - که دو سومش الهه است - بستگی دارد و او میخواست یک سوم باقیماندهی را نیز مانند آن دو سوم کند. بر خلاف پندار برخی مفسران حماسه، این موضوع هیچ ارتباطی با جاودانگی جسمانی ندارد.
در بعضی متون به روشنی میبینیم که گیلگمش همان منجی و نماد عدالت است که همه منتظر او هستند و قصهاش دهان به دهان بازگو میشود:
دلاوران اوروک ناگزیر در اتاقهای خود، مغموم و معترض ماندند.
گیلگمش هیچ فرزندی برای پدر خویش باقی نگذاشت،
و ستمهای شبانه روز او بر مردم پایانی نداشت،
اما گیلگمش حامی و نگهدار اوروک است،
حصار و حامی،
او پشتیبان ما است: نیرومند، زیبا و حکیم
گیلگمش هیچ دوشیزهای را برای محبوبش باقی نگذاشت،
و نه دختر جنگجو و نه نامزد قهرمان. ... (۲)
برخلاف تصور برخی سومرشناسان، معقول نیست مراد از این قطعهها، دستدرازی گیگلمش به ناموسهای مردم یا ستمورزی به آنها باشد؛ چرا که در این صورت حماسه کاملاً متناقض خواهد شد؛ زیرا گیلگمش در ابتدا به والاترین صفاتی که میتوان یک حاکم عادل را با آنها توصیف کرد، یاد میشود؛ حتی در همین سطور نیز او حکیم توصیف میشود. حال چگونه ممکن است یک پادشاه حکیم، به ناموسهای رعیت خود تجاوز کند و آنها را مورد ظلم و ستم قرار دهد؟!
بخش بعدی حماسه نیز گیلگمش را با صفاتی والا همچون ایثار، شجاعت و اخلاص میستاید. بنابراین چنین متونی یا به طور عمدی تحریف شدهاند و یا سمبلیک میباشند و در نتیجه به تفسیر و توضیح نیاز دارند.
اگر متن را با دقت بخوانیم درمییابیم که منظور، همان نجاتدهندهی نوع انسان از حیوانیتش میباشد؛ نجاتدهندهی نوع انسان که همهی امتها، قصهی او را بازگو میکنند؛ زیرا اگرچه امتهایی که پیش از زمان مبعوث شدن او زندگی میکردهاند، فاقد آمادگی کافی برای استقبال از او بودهاند ولی حداقل افرادی در آن امتها وجود داشته که چه بسا این داستان که آن را سینه به سینه بازگو میکردهاند، آنها را نجات داده باشد. او همان کسی است که ایشان را به خدا مرتبط میسازد و دروازهی آسمان را میگشاید تا هر کس بخواهد، وحی عظیم را که آشنا کنندهی وی با حقیقتی وجدآور است، بشنود؛ همان حقیقتی که ما را از عدم پدیدار ساخت؛ همان حقیقتی که ما آفریده شدیم تا آن را بشناسیم. بنابراین او همه را به خدا مشغول خواهد ساخت، نه به خودش؛ چرا که اگر وی آنها را به خودش مشغول و سرگرم سازد - بدون آن که هوشیارشان نماید - فرقی بین او و هر طاغوت ستمگری که در پِی شهرت و آوازه است، وجود نخواهد داشت.
اکنون به خوبی میتوانیم دریابیم که چرا «دلاوران اوروک ناگزیر در اتاقهای خود، مغموم و معترض ماندند» و چرا «گیلگمش هیچ فرزندی برای پدر خویش باقی نگذاشت ... و گیلگمش هیچ دوشیزهای را برای محبوبش باقی نگذاشت، و نه دختر جنگجو و نه نامزد قهرمان»؛ زیرا آنها جملگی دلبستهی خداوند سبحان شدند و به او تعلق خاطر یافتند. گیلگمشِ نجاتدهنده آمد و برای این نجاتیافتگان که در زمانی مشخص پدیدار خواهند شد، دروازهی وحی عظیم را گشود و به آنها آموخت که چگونه به خدا دلبستگی یابند و چگونه خدا را دوست بدارند و چه سان خداوند را در همه چیز ببینند و بشنوند.
اگر به آثار سومریان مراجعه کنید، اشتیاق آنها نسبت به این امور را درخواهید یافت:
او گیلگمش است که چنین معنا میدهد: جنگجویی که پیشاهنگ است، و مردی که بذرهای درختی جدید خواهد بود.
گیلگمش شخصیت مقدس سومریان یا اکدیان (بابلیها و آشوریها) و بسیاری از ملتهای جهان باستان به شمار میرود. در حماسهی گیلگمش وی به دقت توصیف شده است: «دو سوم او از خدایان است و یک سوم از انسان» یعنی در وجود او، نور بر جنبهی تاریکی یا منیّت غالب است، ولی در نهایت، او به دنبال یافتن رمز نهایی رهایی از این ظلمت و تاریکی میباشد. حتی معنای اسم گیلگمش نیز بر وظیفهی او دلالت دارد: جنگجویی که پیشاهنگ است.
در حماسه:
او جنگجویی است که شیطان هومبابا را کشت؛
و او جنگجویی است که به ایشتار (دنیا) اهانت ورزید؛
و او جنگجویی است که بر نفْسش پا گذاشت؛
و نیز او همان کسی است که بذر درخت انسانیت جدیدی خواهد بود که بر حیوانیتش پیروز میگردد.
معنای دقیق اسم گیلگمش مشخص نیست. در بعضی متون اکدی به «جنگجویی که پیشاهنگ است» معنا شده است. احتمالات دیگری برای این اسم سومری وجود دارد، به معنای «مردی که بذرهای درخت جدید خواهد بود» یعنی «مردی که خانوادهای خواهد ساخت» (۱)
شاید یکی از بزرگترین تخریبهایی که گریبانگیر این حماسه شده، نازل کردن سطح شخصیتهای حماسه و انطباق نادرست آنها بر مصادیق غلط باشد، مانند پایین آوردن آنها به سطح پادشاهانی که اسامی آنها در فهرست پادشاهان قید شده است. مثلاً وقتی شخصیت گیلگمش حماسی، به گیلگمش پادشاه نسبت داده میشود - با وجود تفاوت در اسامی پدران و نسب آنها - دقیقاً مانند این است که کسی امروزه داستان مهدی حماسی را که حضرت محمد ص در روایات بسیاری ذکر فرمودهاند، بخواند و بگوید بیش از هزار سال پیش پادشاهی در دولت عباسی وجود داشته که نامش مهدی بوده و مقصود از مهدی در حماسهی اسلامی همان پادشاه عباسی است.
متأسفانه چنین چیزی به دفعات برای گیلگمش رخ داده است. حال آنکه برخی کارشناسان متخصص در آثار باستانی سومری تصریح کردهاند که فقط با استناد به تشابه اسامی، صحیح نیست گیلگمش حماسی را همان گیلگمش تاریخی بدانیم.
شارل ویرولو میگوید:
بنابراین دلایلی وجود دارد که ما را مطمئن میسازد به اینکه در زمانهای بسیار دور، پادشاهی به نام «گیلگمش» بوده و این اسم در فهرست پادشاهان اوروک که به تازگی کشف شده مندرج میباشد؛ ولی بر خلاف انتظار، در ابتدای فهرست قرار ندارد. بنابراین گیلگمش تاریخی، هیچ سلسلهای بنیان ننهاده، بلکه در شمار پادشاهانی بوده است که ما از لحاظ تاریخی به جز اسامیشان چیز دیگری از آنها نمیدانیم ... به هر حال، گیگلمشی که تاریخ دو خط در مورد او مطلب نگاشته نظر ما را به خود جلب نمیکند، بر خلاف گیلگمشی که شعر اسطورهای او به ما رسیده است. (۲)
به نظر من حماسهی گیلگمش که پادشاهان سومر، اکد، بابل و حتی آشور آن را در کتابخانههایشان قرار میدادهاند، به آن توجه ویژهای داشتهاند و از دید ایشان و مردم جایگاهی همچون تعویذ یا کتاب مقدس داشته، در خورِ آن است که مورد اهتمام قرار گیرد و دربارهاش تحقیق و پژوهش شود که:
آیا این حماسه، بیان داستان شخصی است که خواهد آمد و سومریان، اکدیان، بابلیها و آشوریها به عنوان یک منجی و رهاییبخش منتظر اویند؟
طه باقر میگوید:
گیلگمش قهرمان، کسی است که نامش به بسیاری از آداب و رسوم امتهای کهن نسبت داده میشود و یا کارهایش به قهرمانان دیگر ملتها منتسب میگردد؛ مانند هراکلیوس، اسکندر، ذوالقرنین و ادیسیوس قهرمان ادیسه. (۱)
وی همچنین میگوید:
شگفتا! این گیلگمش کیست که چون الگویی نمونه، مقتدای قهرمانان دیگر امتها است؟!
دکتر شارل ویرولو میگوید:
مصریها در زمانهای کهن شخصیتی را که ما در پِی آن هستیم، میشناختهاند. در بیابان نیل در کوه اراک خنجری پیدا شده که تیغ آن از سنگ خارا و نه از معدن، و دستهی آن از عاج است. بر یک طرف آن تصویر مردی ایستاده قرار دارد که با کمال سنگینی و متانت، دو گاو نر ایستاده را بر دست گرفته است، یکی در طرف راست و دیگری طرف چپش. و این تصویر را در بسیاری از آثار باستانی بابلیان میبینیم که به نبرد «گیلگمش» با حیوانات وحشی اشاره دارد. (۲)
بنابراین گیلگمش صرفاً شخصی عادل یا صالح نیست و نه فقط پادشاه یا کسی که در روزگاری پادشاه خواهد شد؛ بلکه وی شخصیتی جهانی بوده و طبق آنچه آثار کهن برای ما نقل کردهاند، الگویی است که قهرمانان ملتها به او اقتدا میکنند. جهانی بودن شخصیت گیلگمش، تنها توضیحی است که میتواند وجود نسخههای مختلفی از حماسهی گیلگمش در کشورهای مختلف و حتی به دیگر زبانها را تفسیر و رمزگشایی کند.
شاید بهترین دلیل بر تأثیرگذاری عمیق و شگرف این حماسه بر تفکّرات مردم تمدنهای کهن، گسترهی وسیعی است که این حماسهی دنیای کهن، در آن منتشر شده است. در خصوص ساکنان عراق باستان، دست به دست شدن این حماسه فقط به مردم بخشهای جنوبی و میانی عراق یعنی همان جایی که به نام سرزمین سومر و اکد معروف است، محدود نشد؛ بلکه به بخش شمالی یعنی سرزمین آشور نیز سرایت کرد. نسخههای بسیاری از آن مربوط به هزارهی دوم قبل از میلاد، زمان شکوفایی تمدن بابلی در دوران بابل باستان در شهرهای بزرگ عراق باستان یافت شده است. در خصوص سرزمین آشور طبق آخرین گزارش کاملی که به ما رسیده، متون حماسه در خزانهی کتابهای پادشاه آشوری، آشور بانیپال معروف یافت شده است. ... در مورد مراکز تمدنهای کهن، پیشتر گفتیم که کاوشگران نسخههای زیادی از قسمتهایی از این متون را در مناطق دورافتادهای همچون آناتولی، خاستگاه تمدن هیتیها، پیدا کردهاند. برخی از این متنها به زبان بابلی کهن نگاشته شده است. همچنین ترجمههایی از آن به زبانهای هیتی و هوری نیز به دست آمده است. اخیراً در جریان کشفی هیجانانگیز، نسخهای از برخی فصول حماسه در یکی از شهرهای فلسطین باستان به نام «مجدو» که در تورات نیز معروف است پیدا شده، که تاریخ این نسخهی کوچک به حدود قرن چهاردهم قبل از میلاد بازمیگردد. ... (۱)
قصهی حماسی گیلگمش در ابتدای خود، وی را به صورت زیر توصیف میکند، و در مورد او همه چیز را خلاصهوار در چند سطر کوتاه بیان میدارد که به اندازه شناساندن شخصیت و وظیفهی گیلگمش میباشد:
لوح اول:
او کسی است که همه چیز را دید؛ پس ای سرزمین من، با یاد او آواز سر ده!
او کسی است که از هر چیز خبر داشت و از عبرتهایش بهرهمند شد،
و او حکیم و عارف به هر چیزی است،
رازها را دید و باطنهای پنهان را شناخت،
و اخبار روزهای پیش از طوفان بزرگ را آورد،
راه درازی به دوردستها سفر کرد تا رنجها و سختیها بر او فرود آمد
همهی رنجهایش و همهی خبرهایش را در سنگ نقش کرد.
روشن است که این متن، فردی عالم را توصیف میکند که «همه چیز را دید... همه چیز را دریافت... حکیم دانا... رازها را دید و باطنهای پنهان را شناخت» و یا آموزگار مهمی است که علوم با اهمیتی را همراه خود آورده و آنها را به گونهای نقش خواهد کرد که بین مردم باقی بماند، «همهی رنجهایش و همهی خبرهایش را در سنگ نقش کرد».
اگر به متن دینی وارد شده دربارهی مهدی مراجعه کنیم درمییابیم که امام صادق ع میفرماید: «علم بیست و هفت حرف است و همهی آنچه پیامبران آوردهاند تنها دو حرف است و مردم تا کنون جز آن دو حرف را نمیشناسند. هنگامی که قائم ما قیام کند، بیست و پنج حرف دیگر را بیرون میآورد و آن را بین مردم نشر میدهد، و آن دو حرف را نیز ضمیمه میکند و بیست و هفت حرف را منتشر میسازد» (۲).
گیلگمش شخصیتی دینی
حماسهی گیلگمش آکنده از نمادها و رازها است.
در این حماسه رؤیاهایی رمزآلود به همراه توضیح برخی از رمزهایش نهفته است.
در آن، سخنان و رویدادهایی سمبلیک بیان شده است. مثلاً در میانهی نبردی که بین گیلگمش و اِنکیدو برپا شد، میبینیم که همه چیز آرام میشود، اِنکیدو میایستد و در کمال احترام به گیلگمش میگوید:
تو همان یگانه مردی،
تویی که مادرت تو را آبستن شد،
مادرت نانسون تو را به دنیا آورد، ...
انلیل تو را برتر از مردم قرار داد،
و پادشاهی بر مردمان را برایت مقدر ساخت. (۱)
سؤالی در اینجا پیش میآید: اگر اِنکیدو این را از همان ابتدا میدانست، چرا با وی به نبرد برخاست؟!!
بنابراین معقول نیست که مقصود از این نبرد، جنگ جسمانی بین گیلگمش و اِنکیدو بوده باشد.
آری میتوانیم بگوییم این یک جنگ عقیدتی بود که اِنکیدو را در پایان واداشت اعتراف کند که گیلگمش همان پسر نانسونا و پسر انلیل است که وصیت نموده گیلگمش پادشاه گردد.
گفتار اِنکیدو - پس از جنگ - با این جملات به روشنی بیان میدارد که اِنکیدو ، هم نانسونا و هم انلیل را مقدس میشمارد، ولی اقرار نمیکند گیلگمش از نوادگان آنها است و اینَک معترف است که:
تو همان یگانه مردی، تویی که مادرت تو را آبستن شد، مادرت نانسون تو را به دنیا آورد، ... انلیل تو را برتر از مردم قرار داد، و پادشاهی بر مردمان را برایت مقدر ساخت
بر این اساس ما باید این متون را سمبلیک دانسته و آنها را متونی صریح و مصداق مفهوم ظاهری کلمات به شمار نیاوریم. در حقیقت، این طبیعت عموم متون دینی است؛ چرا که این متنها از عوالم دیگری میآیند و حاوی حکمت هستند و هدف از آنها گاهی اوقات رساندن پیامی به اهلش است که کسی جز صاحبش آن را نمیداند؛ و چه بسا در بسیاری اوقات مراد از این رمز و رازها که غیر اهلش آن را نمیشناسند، محافظت نمودن آن پیام از دست کسانی باشد که بر مبنای این رازها به فریبکاری روی میآورند. بیتردید رؤیاها، متونی دینی هستند. چه کسی از ما در اینکه معمولاً رؤیاها پر رمز و رازند شک دارد؟!
اولین سفر گیلگمش برای قتل شیطان هومبابا و ریشهکن کردن ظلم و ستم و شر از زمین:
گیلگمش، انکیدو را خطاب قرار داد و به او گفت: هومبابای دهشتناک در جنگل سکنی گزیده است، پس آن را بکُشیم و شر را از روی زمین ریشهکن سازیم.
قبل از آنکه گیلگمش شیطان را بکشد، رؤیاهای بسیاری میدید که پیروزی وی در مأموریت اولش را به او بشارت میداد:
... و در خواب دومم دیدم که کوه نیز سقوط کرد، به من برخورد و پایم را گرفت. سپس نوری متجلی شد و نور و درخشندگیش همهی زمین را دربرگرفت، و مرا از زیر کوه به در آورد و به من آب نوشاند و دلم را شادمان ساخت. (۱)
از دید سومریان هر چیزی که قابل توجه باشد، «اله» محسوب میگردد. از دید آنها دنیا اله است، منیّت اله است، جماعت اله است و افراد صالح و مقدس نیز اله هستند. بنابراین ما میتوانیم کلمهی «اله» را به پیامبران و صالحان یا دنیا یا منیّت تبدیل کنیم و با تأمل در متن، حکمت سرشار نهفته در آن را دریابیم:
و گیلگمش دهان گشود و به انکیدو گفت:
دوست من! چه کسی میتواند به درجات آسمان اوج گیرد؟
و تنها الههها (صالحان) کسانی هستند که با شَمَش تا ابد زندگی میکنند،
اما نسل بشر روزگارش شمرده شده است،
و هر آنچه انجام دادند بر باد هوا است.
در قرآن نیز آمده است: ﴿وَقَدِمْنَا إِلَىٰ مَا عَمِلُوا مِنْ عَمَلٍ فَجَعَلْنَاهُ هَبَاءً مَّنثُورًا﴾ (۲) (و به اعمالی که کردهاند بپردازیم و همه را چون ذرات خاک بر باد دهیم).
گیلگمش که دو سومش خداگونه است، در نهایت خواست از یک سوم تاریکیش خلاص شود، پس به سوی کسی که از تاریکی رها شده بود و با خدایان جاوید شده بود رفت و او جدش اوت ناپیشتیم (نوح) بود. بنابراین بر خلاف تصور برخی خوانندگان حماسه، سفر گیلگمش به سوی نوح، سفری برای کسب جاودانگی جسمانی نبود، بلکه سِیری با هدف کسب جاودانگی روحانی بوده است.
با توجه به مجموع مطالب پیشگفته شده، آیا اگر بگوییم حماسهی گیلگمش کاملاً دینی و گیلگمش نیز شخصیتی دینی است، روا است کسی بر ما خرده بگیرد؟!
گیلگمش و یوسف ع
گیلگمش در سفر اولش پیروز شد و شیطان هومبابا را کشت. سپس به اوروک بازگشت و تاجش را بر سر گذاشت تا جنگ دوم با دنیا (الههی ایشتار یا اینانا) را آغاز کند:
وقتی گیلگمش تاج خود را به سر گذاشت، ایشتار شکوهمند سر بالا گرفت و زیبایی گیلگمش را دید و او را گفت: گیلگمش به حضور من بیا و داماد من باش،
ثمرهات را به من عطا کن تا از آن بهرهمند گردم،
بگذار من عروس تو شوم و تو داماد من باشی،
برای تو مرکبی از سنگ لاجورد و طلا مهیا خواهم کرد،
با چرخهایی از طلا و دستههای برنزین،
و دیوهای توانمند صاعقه به جای قاطران بارکش آن را خواهند کشید،
وقتی به خانهی ما وارد شوی، میبینی عطر سِدر در آن پیچیده است،
وقتی به خانهی ما وارد شدی، آستانه و سریر آن به پاهایت بوسه خواهند زد،
پادشاهان حکمرانان و شاهزادگان در برابرت تعظیم خواهند کرد. ...
گیلگمش لب به سخن گشود و به ایشتار شکوهمند پاسخ داد: ...
چنانچه با تو ازدواج کنم، به چه نکویی خواهم رسید؟
تو!
تو جز آتشدانی که در سرما خاموش میشود، نیستی،
تو چون دربِ ناقصی میمانی که بوران و باد را مانع نیست،
تو کاخی هستی که درون آن شیرمردان شکست میخورند،
و فیلی هستی که کجاوهاش را ویران میسازد،
تو همچون قیری که حامل خود را به آلودگی میکشاند و مَشکی هستی که حاملش را خیس میکند،
تو سنگ مرمری هستی که دیوارش فرو میریزد،
تو چون سنگ یشم میمانی که دشمن رو به آن کرده و فریبش را میخورد
تو کفشی هستی که پوشندهاش را میگزد،
بر عشق کدام یک از عاشقانت پایدار ماندهای؟
و از کدام یک از بندگانت همیشه راضی بودهای؟ ...
ایشتار با شنیدن این سخنان در خشم شدید شد و به آسمان بالا رفت،
ایشتار صعود کرد و به محضر پدرش انو و مادرش آنتوم رفت و گریهکنان گفت:
ای پدرم، گیلگمش مرا تحقیر کرد و بر من اهانت روا داشت،
مرا ناسزا گفت و اعمال پلیدم را نکوهش کرد.
انو زبان به سخن گشود و به ایشتار شکوهمند گفت:
تو خود به او تعرّض کردی و از این رو گیلگمش به تو اهانت کرد،
و بدیها و اعمال آلودهات را بازشمرد،
ایشتار زبان به سخن گشود و به «انو» گفت: ای پدر، برای من گاوی آسمانی بیافرین تا گیلگمش را نابود کند،
و اگر از آفریدن گاو آسمانی امتناع ورزی، درب عالم زیرین را در هم خواهم شکست،
و هر دو لنگهاش را باز خواهم کرد و مردگان را میگذارم تا برخیزند و زندگان را بخورند،
و شمارِ مردگان بیش از زندگان شود،
انو دهان گشود و به ایشتار شکوهمند پاسخ داد:
اگر آنچه را خواهانی به انجام برسانم، هفت سال خشکسالی خواهد آمد که هیچ محصولی باقی نخواهد ماند،
آیا تو به قدر کافی محصول برای مردم گرد آوردهای؟
و آیا علوفهای برای چهارپایان به انبار گذاشتهای؟
ایشتار دهان گشود و پدرش انو را پاسخ داد: خرمنهای غلات برای مردم و علوفه برای چهارپایان انبار کردهام،
و اگر هفت سال بیحاصل فرا آید، حبوبات و علوفه به قدر کافی برای مردم و حیوانات هست. (۱)
در قرآن نیز آمده است: ﴿وَرَاوَدَتْهُ الَّتِی هُوَ فِی بَیْتِهَا عَن نَّفْسِهِ وَغَلَّقَتِ الْأَبْوَابَ وَقَالَتْ هَیْتَ لَکَ قَالَ مَعَاذَ اللَّهِ إِنَّهُ رَبِّی أَحْسَنَ مَثْوَایَ إِنَّهُ لَا یُفْلِحُ الظَّالِمُونَ﴾ (۲) (و آن زن که یوسف در خانهاش بود، در جست و جوی تن او میبود و درها را بست و گفت: پناه میبرم به خدا! او (همسر زلیخا) پرورانندهی من است و مرا منزلتی نیکو داده و ستمکاران رستگار نمیشوند).
﴿قَالَ تَزْرَعُونَ سَبْعَ سِنِینَ دَأَبًا فَمَا حَصَدتُّمْ فَذَرُوهُ فِی سُنبُلِهِ إِلَّا قَلِیلًا مِّمَّا تَأْکُلُونَ * ثُمَّ یَأْتِی مِن بَعْدِ ذَٰلِکَ سَبْعٌ شِدَادٌ یَأْکُلْنَ مَا قَدَّمْتُمْ لَهُنَّ إِلَّا قَلِیلًا مِّمَّا تُحْصِنُونَ * ثُمَّ یَأْتِی مِن بَعْدِ ذَٰلِکَ عَامٌ فِیهِ یُغَاثُ النَّاسُ وَفِیهِ یَعْصِرُونَ﴾ (۳) (گفت: هفت سال پی در پی بکارید و هر چه برداشت میکنید، جز اندکی که میخورید با خوشه انبار کنید * از آن پس هفت سال سخت میآید و در آن هفت سال آنچه برایشان اندوختهاید، بخورند مگر اندکی که نگه میدارند * پس از آن سالی میآید که مردمان را باران دهند و در آن سال افشردنیها را میفشرند).
کسانی که در سفر جاودانگی سقوط میکنند یا میلغزند
توضیح دادم که سفر گیلگمش از جاودانگی روحانی و زندگی جاودان اخروی سخن میگوید، نه جاودانگی جسم که فانی است و بیخردان نیز به فانی بودن آن واقف هستند، چه برسد به گیلگمش که در حماسه، حکیم و دانا به حقایق امور توصیف شده است.
از آنجا که منظور از جاودانگی و مرگ در داستان، جاودانگی و مرگ روح است، مرگ انکیدو نیز بر همین منوال میباشد. انکیدو نتوانست سفر جاودانگیش را بدون اینکه سقوط کند یا لغزشی یابد و یا مرتکب محرمات شود و وصیتهای گیلگمش را زیر پا بگذارد، به پایان برساند. نتیجه این شد که او به تاریکیهای جهان زیرین سقوط کرد و گیلگمش کوشید وی را از این تاریکیهای جهان زیرین و بازایستادن پس از لغزیدن، نجاتش دهد:
انکیدو به جهان زیرین سقوط کرد،
چرا که به سخنان سرورش گوش فرانمیدهد،
و جامهی پاکیزهای به تن کرد،
صاحبان قدرت چونان دشمنان بر او هجوم بردند،
و او روغن تازه درون جام را بر تنش مالید،
بر اثر بویش گرد وی جمع شدند،
عصا را چون تیری به جهان زیرین پرتاب کرد،
و آنان که تیر به آنها اصابت نمود، از هر سو احاطهاش نمودند،
عصا را به دست گرفت،
اشباح مردگان پیرامونش به جنب و جوش افتادند،
و نعلین به پا کرد،
و صدایی در جهان زیرین به پا نمود،
و همسری را که دوست میداشت بوسید،
و همسری را که ناپسند میداشت سیلی بنواخت،
و فرزندی را که دوست میداشت بوسید،
و فرزندی را که ناپسند میداشت سیلی بنواخت،
صیحهای از عالم زیرین، با نیرو او را گرفت،
.....................
.....................
او در آوردگاه به جایگاه مردانگی سقوط نکرد
عالم زیرین بود که او را با قدرت گرفت. (۱)
مرگ آنکیدو و دفن شدن او به احتمال قوی ریشهی بابلی دارد نه سومری. از آنچه در اسطورهی «گیلگمش، انکیدو و جهان زیرین» آمده، چنین برمیآید که مرگ انکیدو عادی نبود؛ بلکه وی از طرف «کور» شیطان جهان زیرین (که به شکل اژدها است) به خاطر سرپیچی از آیینهای آن جهان (که او نسبت به آنها آگاهی داشت) دستگیر شد. مؤلفان بابلیِ «حماسهی گیلگمش» در داستان، به کام مرگ انداختن «انکیدو» را ساختهاند، تا بتوانند شوق و حرارت گیلگمش را در جست و جوی زندگی جاودانی که اوج منظومه است به نحو مؤثرتری توصیف کنند. ... به هر روی، ادیبان بابلی صرفاً کپیبرداران و تقلید کنندگان کور، مادهی اولیهی سومری نبودهاند. شعرای بابلی آنچنان مضمون و شیوهی داستان سومری را بر حسب مقتضیات محیطیِ خود دگرگون کردهاند که جز هستهی سومری حکایت چیزی باقی نمانده است. (۲)
سفر گیلگمش به سمت جدش نوح ع
سفر گیلگمش به سوی جدش نوح (اوت ناپیشتیم) آغاز میشود و او در این سفر در جست و جوی جاودانگی است؛ جاودانگی روح و نه جاودانگی جسم. گیلگمش از همان ابتدا میدانست که جسم را هیچ خلود و جاودانگی نیست، و به این سخنش اشاره شد که:
و تنها الههها (صالحان) کسانی هستند که با شَمَش تا ابد زندگی میکنند، اما نسل بشر روزگارش شمرده شده است، و هر آنچه انجام دادند بر باد هوا است.
جدش نوح سالیان دراز است که مرده و او این مطلب را به خوبی میداند.
بنابراین سفر مزبور، سفری به دنیای دیگر است.
در این سفر گیلگمش بر نفْس خویش پای میگذارد و آن جاودانگی را که برای رسیدن به آن، سفرش را آغاز کرده بود، به دست میآورد. در همان سفر و حتی پیش از آنکه به جدش نوح (اوت ناپیشتیم) برسد به خواستهاش میرسد:
موهایم را باز میکنم و پوست شیر به تن میکنم و در صحراها سرگردان میشوم. (۳)
گیلگمش وارد عالم حقیقت میشود و در سفرش به سوی جدش اوت ناپیشتیم (نوح ع) امور را همان گونه که هست مشاهده میکند:
سرانجام به کوه «ماشو» رسید،
کوهی که هر روز طلوع و غروب خورشید را نگهبانی میکند،
همان که بلندایش به پهنهی آسمان میرسد،
و در پایین، دامنهاش به جهان زیرین میرسد،
بر دروازهی آن «عقربانسانها» به نگهبانی ایستادهاند،
کسانی که شکوه آنها دهشتانگیز و نگاهشان مرگبار است،
جلال و جبروت آنها بر کوهستان سایه افکنده است،
آنها که خورشید را در طلوع و غروبش نگهبانی میکنند،
وقتی گیلگمش آنها را دید از خوف و رعب، چهرهاش به زردی گرایید،
سپس دلیر شد و نزدیک رفت.
«عقربمَرد» جفتش را مورد خطاب قرار داد و گفت:
آن که به سوی ما میآید، جسمش از جنس خدایان است.
همسر «عقربمرد» به او پاسخ داد:
آری، دوسوم او از خدایان است و یکسومش از انسان.
سپس «عقربمرد» گیلگمش را خطاب کرد،
و به فرزند خدایان چنین گفت:
چه چیز تو را به این سفرِ دراز واداشت؟
چرا راه پیمودی و با گذر از دریاهای صعبالعبور به سوی من آمدی؟
قصد خود را از آمدنت به من بازگوی.
گیلگمش پاسخ داد:
به قصد دیدار با پدرم اوت ناپیشتیم (نوح) به اینجا سفر کردهام،
همو که به جمع خدایان راه جسته است،
آمدهام تا از او معمای زندگی و مرگ را جویا شوم.
عقربمرد زبان به سخن گشود و خطاب به گیلگمش گفت:
تا کنون هیچ کس نتوانسته چنین کند، ای گیلگمش،
هیچ بشری از مسیر کوهها عبور نکرده است،
زیرا مسافت دو برابر دوازده ساعت تاریکی بر آن سایه افکنده، طوری که نوری وجود ندارد، ... بخشی از حماسه شکسته شده است، ...
گیلگمش پاسخ داد: قصد رفتن دارم حتی اگر بهرهام غم و درد،
و چه در سرما و چه در گرما و چه آه و زاری و نوحه باشد،
حالا دروازه کوهستان را برایم بگشای،
عقربمرد دهان گشود و به گیلگمش پاسخ داد:
گیلگمش، عبور کن و نترس،
به تو اجازه میدهم از کوهستان «ماشو» عبور کنی،
باشد که کوهها و مسیرهایش را بپیمایی،
باشد که پاهایت تو را سالم بازگرداند،
این هم دروازهی کوهستان! پیش رویَت باز است. (۱)
سفر گیلگمش ادامه مییابد و او به بانوی مهماندار که گویی نماد مستی مردم از دلباختگی به دنیا و منیت است، میرسد. بانوی مهماندار او را به دنیا، توجه به خود و رها کردن این سفر ملالتآور، در طلب جاودانگی دعوت میکند:
بانوی مهماندار به گیلگمش پاسخ داد و گفت:
تو هیچ گاه آن زندگی را که در پی آن هستی نخواهی یافت،
چرا که وقتی خدایان انسان را آفریدند، مرگ را قسمتَش قرار دادند،
اما زندگی را برای خود نگاه داشتند،
اما تو ای گیلگمش، اندرون خود را از طعام آکنده ساز،
شب و روز، در جشن و طرب باش،
هر روزت را پایکوبی کن،
شب و روز به رقص و بازی بپرداز،
جامههای پاکیزه و درخشنده به تن کن،
سرت را بشوی و در آب استحمام کن،
به کودک خردسالی که دستهایت را گرفته است مهر بورز،
و همسری را که در آغوش داری، شادمان ساز،
این همان نصیب انسان است.
اما گیلگمش این گونه ادامه داد و بانوی مهماندار را مخاطب قرار داد و گفت:
ای بانوی مهماندار، راه اوت ناپیشتیم کدام است؟
راهنماییم کن، چگونه به او برسم؟
اگر راهی باشد که به او برسم، از دریاها نیز خواهم گذشت،
اگر رسیدن به او ناممکن باشد همچنان در بیابانها سرگردان خواهم رفت. (۲)
با توجه به این عبارات آخر، گویی موسی ع در قرآن منظورش را از گیلگمش اقتباس کرده است آنجا که میگوید: ﴿لَا أَبْرَحُ حَتَّىٰ أَبْلُغَ مَجْمَعَ الْبَحْرَیْنِ أَوْ أَمْضِیَ حُقُبًا﴾ (۱) (من همچنان خواهم رفت تا آنجا که دو دریا به هم رسیدهاند، یا میرسم یا عمرم به سر میآید).
و سفر گیلگمش ادامه پیدا میکند، تا به جدش اوت ناپیشتیم (نوح ع) میرسد و جدش قصهی طوفان را برای او حکایت میکند. گیلگمش راز زندگی را از جدش فرا میگیرد:
اوت ناپیشتیم به گیلگمش گفت:
مرگ سنگدل است و بیرحم،
کِی خانهای ساختهایم که تا ابد بر جای ماند؟
کِی عهدی بستهایم که تا ابد ادامه یابد؟
آیا برادران، میراثی را که تقسیم میکنند تا ابد خواهند داشت؟
آیا کینه تا ابد بر زمین باقی خواهد ماند؟
آیا رودخانه بالا میرود و طوفان تا ابد باقی میماند؟
پروانه هنوز از پیلهاش خارج نشده و چشم به چهرهی خورشید نگشوده، اجلش فرا میرسد،
از روزگاران کهن تا کنون زندگی جاوید نبوده است،
و چقدر بین خفتگان و مردگان شباهت است!
آیا همچون مردگان نیستند؟!
هنگامی که اجل فرا رسد، کیست که تواند سروَر و بنده را از هم بازشناسد؟ (۲)
حماسهها، داستانها و اشعار سومریان ثابت میکند که سومریها، قبل از ظهور ادیان یهودی، مسیحی و اسلام، داستان دین الهی را با تمام جزئیات، شخصیتها و نمادهای آن به طور کامل در اختیار داشتهاند. در الواح گِلین سومریان، خداوندگار حقیقی یکتا، بر همه چیز غالب است. آنها دارای عقاید، ارزشهای اخلاقی، آرمانهای مقدس، عبادت و شیوههای آن، روشهای پیروزی بر شیطان و بر دنیا و بر منیّت و حب ذات هستند.
بنابراین، سومریان تمام دین را از الف تا یاء، در اختیار داشتهاند.
سومریان اینها را از کجا آوردهاند؟
این مجموعهی پیچیده و کامل را که به طور ناگهانی در تاریخ سرزمین بینالنهرین پدیدار شده است، از کجا آوردهاند؟
واقعیتی که برای افراد عاقل همچون خورشید تابان، روشن و نمایان است، این است که یک جهش فرهنگی و تمدنی، فرهنگ و تمدن سومریان را برای ما پدیدار ساخته است. هر کس که میخواهد با وجود آنچه به آنها اشاره شد، منکر این مطلب شود، به خودش مربوط است و خودش میداند. همان طور که اشاره شد، فرضیهها و نظریههایی برای تفسیر این جهش فرهنگی ارائه شده است؛ که اگر این طور نبود، کار به طرح نظریهی آمدن موجوداتی از فضا نمیکشید!!
شگفتا از کسانی که برای شرح این جهش فرهنگی به ورود موجودات فرازمینی با سفینهها و قدرتهای کیهانیشان که البته هیچ اثری از آنها بر زمین نمیبینیم استناد میکنند، ولی نمیپذیرند که نفْس آدم در بدنش دمیده، یا به آن متصل شد، سپس تکامل یافت و به سطحی بالاتر در ایجاد، سازماندهی و توانایی اندیشیدن و درک کردن ارتقا یافت.
سومریان و حاکمیت خدا
دکتر کریمر در خصوص حکومت میگوید:
حکومت به صورت نخستین پارلمانِ دارای دو مجلس: پیشرفت اجتماعی و معنوی انسان معمولاً کند و پیچ در پیچ بوده و دنبال کردن آن بسیار دشوار است. درخت بارور تمدن با تخم اصلی خود هزاران مایل و سالها فاصله دارد. به عنوان مثال شیوهی زندگی معروف به دموکراسی و مهمترین مؤسسهی آن یعنی مجلس سیاسی را در نظر مجسم کنید. ظاهراً چنین به نظر میرسد که این گونه حکومت عملاً در انحصار تمدنهای غرب و محصول قرنهای اخیر است، اما کسی تصور آن را هم نمیکند که هزاران سال پیش پارلمانهای سیاسی وجود داشته باشد، آن هم در گوشهای از جهان که رابطهاش با مؤسسات دموکراتیک ناچیز میباشد. یک باستانشناس شکیبا بیخبر از آنچه در دل خاک خواهد یافت، همواره عمق و پهنای زمین را میکاود. بر اثر این گونه کاوشها با بیل و کلنگ بود که ما توانستیم از تشکیل یک مجلس سیاسی در حدود پنج هزار سال پیش پرده برداریم، چنین مجمعی نخستین بار در خاور نزدیک منعقد شده است.
آری، حدود ۳۰۰۰ سال پیش از میلاد، اولین پارلمان سیاسی تاریخ مدون نسل بشر، به شکل پراُبهت و پرشوری برپا شد. این مجمع مانند پارلمانهای امروزی از دو مجلس تشکیل میشد، یکی مجلس سنا یا مجلس شیوخ و دیگری مجلس عوام (نمایندگان) که جوانان قادر به حمل سلاح به عضویت آن درمیآمدند. اعضای دو مجلس در یک جلسهی مشترک برای اخذ تصمیم دربارهی مسألهی مهمی که سرنوشت صلح و جنگ به آن بستگی داشت، شرکت جستند. مجلس در وضعی قرار گرفته بود که ناچار یکی از دو راه را باید انتخاب میکرد: صلح به هر قیمت، یا استقلال به قیمت جنگ. نمایندگان محافظهکار و سالخوردهی مجلس سنا به نفع صلح به هر قیمت رأی دادند. اما پادشاه تصمیم آنان را نقض کرد و موضوع را در مجلس عوام مطرح ساخت. این مجلس به نفع جنگ و آزادی رأی داد و پادشاه تصمیم آنها را تصویب نمود.
در کدام کشور، نخستین مجمع سیاسی که انسان شناخته، تشکیل جلسه داده است؟
بر خلاف تصور و استنباطی که امروزه رواج دارد، این مجلس در مغرب زمین و در قارهی اروپا نبود؛ مجالس سیاسی یونان و جمهوری روم مدتها بعد به وجود آمد. شگفتا که چنین مجلس کهنی در سرزمین جباران و خودکامگان سرکش، جایی که گمان نمیرفت با مجامع سیاسی آشنایی و پیوندی داشته باشند، یعنی خاور نزدیک منعقد شد.
آری نخستین مجلس سیاسی شناخته شده در سرزمینی که در شمال خلیج فارس میان دو رود دجله و فرات قرار دارد و پیشینیان آن را سومر مینامیدند، تشکیل گردید. بیمناسبت نیست بدانیم انعقاد آن، چه زمانی بوده است. در هزارهی سوم پیش از میلاد. در آن روزها در سرزمین سومر، منطقهی جنوبی عراق امروز، مردمی سکونت داشتند که بیگمان از درخشانترین تمدن شناخته شدهی آن دوره در کشور خود برخوردار بودند. )۱(
رابطهی سومریان و حاکمیت خدا موضوعی است که کریمر و بسیاری از باستانشناسان از درک آن عاجزند. زیرا آنها به حاکمیت خدا اعتقاد ندارد و یا خداناباورند و دین را از اختراعات سومریها به شمار میآورند و تورات و قرآن را صرفاً کپیبرداریهایی از داستانهای تخیلی سومریان مانند قصهی طوفان در نظر میگیرند. به همین دلیل هنگامی که این افراد دریافتند پادشاه سومری موضوع جنگ را در دو مجلس به شور گذاشت، این گونه حکم قطعی صادر کردند که عملکرد سومریان دموکراسی و مشابه دموکراسی امروز غرب بوده است. این در حالی است که عملکرد سومریان به هیچ وجه دموکراسی غربی نبود و ارتباطی هم با آن نداشت؛ چرا که متون سومری بسیاری وجود دارد که در آنها تاکید شده است که حاکم، مشروعیت خود را از تنصیب الهی به دست میآورد.
بنابراین نظام حکمرانی سومریان، نظامی است که از نوح ع و پیامبران به ارث بردهاند؛ همان طور که دین الهی را از آنان به میراث بردهاند. سومریان از یک سیستم حکمرانی الهی تحریفشده برخوردار بودند، همان طور که دین الهیِ تحریفشده داشتند. بنابراین سیستم حکومتی سومریان نه دیکتاتوری بود و نه دموکراسی به معنای دموکراسی شناختهشدهی غرب امروز.
نظام حکومتی سومریان به این صورت بود که پادشاه را الههها (خدایان) تعیین میکردند؛ همان طور که در سیستم حکومت الهی نیز پادشاه یا حکمفرما از سوی خداوند تعیین میشود. وظیفهی این حاکم، تحقق بخشیدن به خواست و ارادهی الهی، اجرای قانون خدا و برخورد عادلانه با ستمدیدگان است. بنابراین هدف از تعیین حکمفرمای الهی، خودِ حکمرانی نیست و این نظام حکمرانی الهی میتواند توسط حاکمی معینشده از سوی خدا، قوانین را اجرا کرده، بر آن نظارت داشته و به هنگام خطا رفتن این فرآیند، به گونهای صحیح مداخله نماید و ضرورتی ندارد که خودش به حکمرانی مبادرت ورزد، تا هدف از تنصیب و تعیینش عملی گردد.
ما این مطلب یا قریب به آن را در نمونهی سومری که دکتر ساموئل کریمر آورده است، میبینیم. جایی که بین کیش و اوروک بر سر حکمرانی و ادعای تنصیب الهی نزاع بود و حاکم اوروک برای انتخاب جنگ یا صلح به آرای ملت مراجعه کرد، ولی او خود را به گردن نهادن به آن رأی ملزم نمیدیده است، همان طور که در مطلب پیش گفته این موضوع به وضوح مشاهده میشود:
اوضاع و احوال سیاسی که موجب انعقاد نخستین مجلس سنا در تاریخ مدون گشت از این قرار بود: سرزمین سومر در سه هزار سال پیش، مانند یونان چندینِ قرن بعد، از چند دولت-شهر تشکیل میشد که برای احراز برتری بر سراسر سومر با یکدیگر همواره رقابت و کشمکش داشتند. یکی از این شهرهای مهم در آن زمان کیش بود، که بنا بر اساطیر سومری سلطنت را بلافاصله پس از طوفان، از آسمان دریافت کرده بود؛ ولی در همان زمان دولت-شهر دیگری به نام ارک (اوروک) در دوردستهای جنوب کیش وجود داشت. ارک روز به روز بر نفوذ و اعتبار خود میافزود و برتری کیش در سومر را دچار مخاطره میساخت. پادشاه کیش متوجه خطر شد؛ بنابراین از کشور ارک خواست که حاکمیت او را بپذیرد؛ در غیر این صورت، آمادهی جنگ باشد. در چنین شرایط بحرانی بود که مجلس شیوخ و مجلس مردان قادر به حمل سلاح (جنگجویان) تشکیل جلسه دادند. دو مجلس میبایست یکی از دو راه را برمیگزیدند: به زیر یوغ پادشاه کیش رفتن و بهرهمند شدن از صلح و آرامش، یا به دست گرفتن سلاح و نبرد در راه حفظ استقلال ارک. (۱)
این درست است که برخی از پادشاهان سومری فقط ادعای تعیین الهی را داشتند، ولی آنچه برای ما اهمیت دارد این است که عموم سومریان به تنصیب الهی معتقد بودهاند. آنچه از الواح گِلین به دفعات به دست ما رسیده، مبنی بر اینکه پادشاهان، نوادگان خدایان هستند و از سوی خدایان تعیین میشوند، مؤیّد این مدعا است. قرآن داستانی نقل کرده که نشاندهندهی منازعهای است که در سومر یا سرزمین بینالنهرین بین یکی از پادشاهان مدعی حکمرانی (۲) با ابراهیم خلیل ع که حاکمی منصوب شده از طرف خدا بود، روی داده است:
﴿أَلَمْ تَرَ إِلَى الَّذِی حَاجَّ إِبْرَاهِیمَ فِی رَبِّهِ أَنْ آتَاهُ اللَّهُ الْمُلْکَ إِذْ قَالَ إِبْرَاهِیمُ رَبِّیَ الَّذِی یُحْیِی وَیُمِیتُ قَالَ أَنَا أُحْیِی وَأُمِیتُ قَالَ إِبْرَاهِیمُ فَإِنَّ اللَّهَ یَأْتِی بِالشَّمْسِ مِنَ الْمَشْرِقِ فَأْتِ بِهَا مِنَ الْمَغْرِبِ فَبُهِتَ الَّذِی کَفَرَ وَاللَّهُ لَا یَهْدِی الْقَوْمَ الظَّالِمِینَ﴾ (۱) (آیا ندیدی آن کسی را که خدا به او پادشاهی ارزانی کرده بود با ابراهیم، دربارهی پروردگارش محاجه کرد؟ آن گاه که ابراهیم گفت: پروردگار من زنده میکند و میمیراند. او گفت: من نیز زنده میکنم و میمیرانم. ابراهیم گفت: خدا خورشید را از مشرق برمیآورد تو آن را از مغرب برآور. آن کافر حیران شد، زیرا خدا ستمکاران را هدایت نمیکند).
میتوانیم با مراجعه به متون سومریان، اکدیان و بابلیها این موضوع را به وضوح در بسیاری از متون آنها مشاهده کنیم که آنها معتقد بودند حکومت و پادشاهی باید با تنصیب الهی صورت گیرد؛ همان طور که در باور دین الهی صحیح در تورات، انجیل و قرآن نیز همین گونه است. این آشکارا حکایت از آن دارد که سومریان دین الهیِ کهن را به میراث بردهاند و به تعالیم آن که مهمترین قسمتش قوانین شرعی مقدس و تعیین مجری آن بود، نیز پایبند بودهاند. ولی با گذشت زمان، همان چیزی اتفاق افتاد که همیشه رخ میدهد و آن تحریف دین الهی، غصب حکمرانی الهی و مقهور ساختن حاکم تعیین شده از سوی خداوند میباشد. همان طورکه در ماجرای حضرت ابراهیم ع شاهدیم که وی در نهایت مجبور شد سرزمین پدرانش را ترک گوید تا در زمانی که خدا اراده فرموده بود، فرزندانش بازگردند؛ یعنی بازگشت پسرش علی بن ابیطالب ع به سرزمین سومر و اکد یا شومر یا شنعار یا سرزمین بینالنهرین یا عراق فعلی.
این یکی از متنهایی است که دکتر کریمر از کتیبههای سومریان نقل کرده و در آن اعتقاد سومریان به دین الهی و تعیین پادشاه یا حاکم از سوی خدا را بیان میدارد:
ای سومر، ای سرزمین عظیم در بین تمام سرزمینهای جهان، تو در نور ثابت و راسخ غوطهور هستی، که از محل طلوع آفتاب تا محل غروب آن قوانین الهی را بین همهی مردم منتشر میسازد، به راستی قوانین الهی مقدس تو، قوانینی برجسته و والا است و درک آن دست نیافتنی، قلبت چنان ژرف است که درک عمق آن ممکن نیست، معرفتِ درست از آن سرچشمه میگیرد، ... چونان آسمان است که نمیتوان آن را لمس کرد، و پادشاه تاجدار که با تاج ابدی به دنیا میآید، و آقایی که هنگام به دنیا آمدن، تاج را برای ابد بر سر خود میگذارد، آقایت آقایی بس ارجمند است و پادشاهت با خدایگان بر تخت آسمانی جلوس میکند، به راستی پادشاهیت به سانِ کوه عظیم است. ... (۱)
کنکاشی در طوفان نوح
طوفان نوح موضوعی است که در ادیان ذکر شده ولی از آنجا که برخی فقها یا برخی کتب آسمانیِ تحریفشده، آن را به صورت غیرواقعی و دستکاری شده ارائه کردهاند، دین الهی به واسطهی آن در معرض طعنه و عیبجویی قرار گرفته و طوفان نوح صرفاً افسانهسرایی قلمداد شده است؛ زیرا وقوع طوفانی به این وسعت و در تاریخی که تصویر غیرواقعی دینی ارائه میکند، با استانداردهای علمی امکانپذیر نیست و هیچ اثر و نشانهای که بر وقوع آن دلالت کند، وجود ندارد، بلکه عکس این قضیه کاملاً صحیح میباشد؛ امکان ندارد چنین طوفانی رخ داده باشد، ولی پس از فرو رفتن آب، دهها اثر از آن باقی نمانده باشد و علم امروزی هیچ نشانهای از این آثار نیافته باشد!
پیش از آنکه سراغ داستان طوفان و تحلیل آن برویم، برخی اشکالات علمی را که بر این داستان دینی گرفته میشود، ارائه میکنیم، زیرا ملحدان این اشکالات را دستمایهای برای رد دین الهی قرار داده و بر این اساس، دین را صرفاً بازخوانی اغراقآمیز افسانههای کهن، نظیر طوفان سومریان به شمار میآورند. با ارائهی داستان طوفان که در قرآن آمده و درک صحیح آن، پاسخ این اشکالات را خواهیم یافت و نیز درمییابیم که این طوفان نه با واقعیتهای علمی ناسازگار است و نه با واقعیتهای باستانی و زمینشناسی.
برخی اشکالات علمی بر داستان عامیانهی دینی طوفان
اشکال اول: تمام حجم آب موجود بر سطح و درون زمین برای پوشاندن کل سطح زمین تا قلهی بلندترین کوهها یعنی ارتفاع چند کیلومتری ناکافی است. همهی این مقدار آب حتی برای پوشاندن ارتفاعی بسیار کمتر از این نیز کفایت نمیکند.
اشکال دوم: حیوانات جزیرهها و خشکیهای جدا افتاده، چگونه به سوی نوح رفتند و چگونه دوباره به همان جزیرههای جدا افتاده بازگشتند بدون اینکه در مسیر بازگشت آثاری از خود برجای بگذارند؟
سادهترین مثال، کیسهداران استرالیا و فوسا (۱) در ماداگاسکار میباشد. این حیوانات فقط در همین مناطق وجود دارند و در هیچ جای دیگر، نشانهای از آنها ثبت نشده است.
اشکال سوم: طبق چهارچوبهای زمانی مورد اشاره در داستان عامیانهی سیل، هیچ آثاری از این که همه جای زمین را در نوردیده باشد، وجود ندارد.
خلاصهی برخی اشکالات ملحدان بر داستان عامیانهی دینی طوفان نوح
در این قسمت به خلاصهی برخی ایرادهایی که کریستوفر هیچنز (۲) نویسندهی شهیر، بر داستان دینی طوفان آن گونه که در تورات یا عهد قدیم وارد شده است، اشاره میگردد:
از نوح خواسته شد با خودش در کشتی یک جفت از هر نوع حیوان را بردارد. برخی جانورشناسان حدود ده میلیون نوع حشره را تخمین میزنند. آیا آن کشتی میتوانسته است همهی اینها را دربرگیرد؟ درست، اینها زیاد جا نمیگیرند، پس ما هم فقط به سراغ حیوانات بزرگ میرویم؛ خزندگان: ۵۰۰۰ نوع، پرندگان: ۹۰۰۰ نوع و ۴۵۰۰ نوع پستاندار ... و بسیاری حیوانات دیگر ... جمع کل به ۴۵ هزار نوع میرسد. ... کدام کشتی گنجایش ۴۵ هزار نوع حیوان را دارد؟ یک جفت از هر کدام یعنی ۹۰ هزار حیوان، از فیل گرفته تا افعی، از پرندگان گرفته تا اسب، از اسب آبی گرفته تا کرگدن ... نوح چگونه توانست اینها را به سرعت جمع کند؟ چه مدت منتظر شد تا حیوان تنبل (۳) از آمازون سر برسد؟ کانگرو چگونه از استرالیا که یک جزیره است خارج شد؟ خرس قطبی از کجا دانست نوح را کجا پیدا کند؟ ... نتیجهای که میگیریم، این است که یا این داستان فقط یک افسانه است، یا ما باید به سراغ پاسخهای ضعیفی برویم از این قبیل: برای پروردگار هر چیزی امکانپذیر است. ... در این حالت پرسشی که پیش میآید این است که چرا پروردگار این فرآیند پیچیده را که زمانی دراز به طول انجامید، حداقل برای نوح، پیاده نمود؟ چرا برای نجات نوح و دیگر افراد شایسته، به جای پرداختن به کاری که انجامش زمانبر است، از یک معجزهی سریع استفاده ننمود؟
مطالب زیر نیز خلاصهای است از برخی ایرادهای دکتر داوکینز زیستشناس به داستان عامیانهی طوفان و کشتی نوح:
تصور کنید اگر همهی حیوانات از کشتی نوح توزیع شده باشند، توزیع جغرافیایی آنها چگونه میتواند باشد؟!
آیا نباید هنگامی که ما در حال دور شدن از مرکز واقعهی به گل نشستن کشتی پس از طوفان هستیم (شاید کوه آرارات) قانون و قاعدهای برای کاستن از فراوانی گونهها وجود داشته باشد؟
نیازی نیست به شما بگویم این چیزی نیست که ما میبینیم.
به عنوان مثال، به سراغ کیسهداران استرالیا میرویم. چرا همهی این کیسهداران از کوه آرارات به استرالیا مهاجرت کردند ولی حیوانات جفتدار چنین نکردند؟
برای رسیدن به استرالیا چه راهی پیمودهاند؟
چرا گروه کوچکی از گلهی کیسهداران مهاجر به سمت استرالیا، در طول مسیر در مکانی مثل هند یا چین یا جادهی ابریشم رحل اقامت نیفکندهاند؟ (۱)
اگر یک مرد دینی - چه یهودی باشد، چه مسیحی و چه مسلمان - داستان نوح را به همان شیوهی مرسوم و متداول عرضه دارد، به این معنا که پس از طوفان، کیسهداران، همانند دیگر حیوانات، در منطقهای در عراق یا اطراف آن از کشتی نوح پیاده شدهاند، باعث میشود نگاه زیستشناسان و حتی افرادی با درک متوسط به این قصه چنین شود که آن را افسانهای صد در صد دروغین به شمار آورند و بگویند کسی که چنین ماجرایی را باور دارد، به لحاظ فکری شدیداً عقبمانده است. میلیونها سال است که کیسهداران فقط در استرالیا و نه در هیچ جای دیگر دنیا زندگی میکنند؛ زیرا آنها در این جزیرهی جدا افتاده تکامل یافتهاند.
داستان طوفان از دیدگاه سومریان و بابلیان یا اقوام بینالنهرین
کریمر میگوید:
نخستین نوح:
پس از آنکه «جورج اسمیت» از کارکنان موزهی بریتانیا لوح یازدهم منظومهی گیلگمش را کشف کرد و رموز آن را گشود، معلوم شد داستان طوفان نوح که در تورات آمده، ساخته و پرداختهی ذهن نویسندگان اَسفار تورات نبوده است. داستان طوفان بابلی هم اصل و منشأ سومری دارد. در سال ۱۹۱۴ «آرنوپوبل» قطعهای را که یکسوم پایینِ یک لوح ششستونی از مجموعهی «نیپور» موزهی دانشگاه پنسیلوانیا است، منتشر کرد. مضمون این لوحه بیشتر مربوط به داستان طوفان است. تاکنون نسخهی دیگری از این سند منحصر به فرد به دست نیامده است. (۱)
بنابراین داستان طوفان هزاران سال پیش از میلاد، قبل از ادیان سهگانهی یهودیت، مسیحیت و اسلام موجود و مدوّن بوده است و مردم بینالنهرین این داستان را از آن رو که برای نیاکانشان روی داده بود، نقل نمودهاند.
کریمر در الواح سومری، داستان آفرینش و طوفان سومری را نقل میکند ولی به دلیل شکستگی و ناسالمی الواح، ماجرا را ناقص بیان میدارد. برخی مقاطع آن به این شرح میباشد:
پس از آنکه آن، انلیل، انکی و ننخرساگ،
سیاهسران را آفریدند
زراعتهای فراوان از زمین رویید،
جانوران چهارپای دشت، در صحنهی وجود جلوهگر و استادانه آفریده شدند،
پس از این عبارت ۳۷ خط دیگر از متن خرد شده است، آن گاه در افسانه گفته میشود که سلطنت از آسمان نازل شد و پنج شهر را به وجود آورد:
پس از آنکه سلطنت از آسمان نازل شد،
پس از آنکه تاج و تخت سلطنتی از آسمان به زمین فرود آمد،
آیینهای مذهبی و نوامیس الهی را به سر حد کمال رساند، ...
پنج شهر در جاهای پاکیزه بنا کرد، ...
بر شهرها نام گذاشت و آنها را کانون عبادت و پرستش قرار داد، ...
به این سان رخ داد، ...
آن گاه ننتو چون ... گریست،
اینانای پاک به خاطر بندگانش شیون سر داد،
انکی خودش زمام امور را به دست گرفت،
و خدایان آن، انلیل و ننخرساگ
خدایان آسمان و زمین، نام آن و انلیل را بر زبان راندند،
سپس زیوسودرا پادشاهی که پاشیشوی ... بنا کرد،
.... بسیار بزرگ ساخت،
با نهایت فروتنی و خضوع و احترام هر روز و به طور مداوم در ... حاضر میشد،
اخبار هر گونه رؤیا با خود داشت، و نام زمین و آسمان را بر زبان میراند...،
... خدایان... دیواری...،
زیوسودرا کنار آن ایستاده بود که ندایی شنید،
کنار دیوار و سمت چپ من بایست...،
کنار دیوار سخنی با تو دارم؛ گوش دار.
به راهنماییها و اندرزهایم گوش فرا ده:
در مجمع ما... طوفان ما پرستشگاهها را واژگون میکند،
و نسل بشر را به نابودی میکشد...،
چنین است نظر و رأی مجمع خدایان،
با کلامی که آن و انلیل به آن فرمان دادهاند،
بر سلطنتها و حکومتها فرود خواهد آمد.
لازم است در متن اصلی افسانه، خدایان به زیوسودرا اندرز دهند که کشتی بزرگی بسازد و خود را از مرگ و نیستی نجات دهد. اما شکستگی ۴۰ خط از متن سند مانع از دست یافتن به این قسمت از داستان میباشد. از آنچه از متن سند مفهوم میشود، درمییابیم که پس از هفت شبانهروز طوفان بنیانبرانداز، خدای خورشید بار دیگر طلوع میکند تا نورش را بر سراسر جهان بگستراند، زیوسودرا در پیشگاه وی به خاک میافتد و هدایا و قربانی به درگاهش تقدیم مینماید. در ادامهی متن چنین آمده است:
تمامی گردبادهای بنیانکَن یک جا، خشمگین روی آوردند،
و در همان حال طوفان پرستشگاهها را از میان برداشت،
پس از اینکه هفت شب و هفت روز طوفان ادامه داشت،
طوفان زمین را رُفت،
کشتی غولآسا به وسیلهی تند بادها بر روی آبهای ویرانگر به هر سو پرتاب میشد،
اوتو (خدای خورشید) سر زد و نور خود را بر زمین و آسمان گسترانید،
زیوسودرا پنجرهای در کشتی عظیم گشود،
اوتوی قهرمان پرتوش را به درون کشتی عظیم افکند،
زیوسودرای پادشاه،
در برابر اوتو به سجده افتاد،
پادشاه، یک گاو نر و یک گوسفند قربانی کرد،
۳۹ خط دیگر از متن در اینجا خرد شده است. در چند خط آخر افسانه بیان میکند چگونه به زیوسودرا مقام خدایی عنایت میشود. زیوسودرا پس از آنکه برابر آن و انلیل سجده میکند، آنان به وی زندگی خدایان و عمر جاویدان میبخشند و سپس او را به دلمون جایی که آفتاب برمیآید میبرند:
آن و انلیل زندگی در زمین و آسمان دمیدند و بر اثر ... ایشان ... روی زمین گسترش یافت،
گیاهان و زراعتها رویید و بالا آمد،
زیوسودرای پادشاه،
در برابر آن و انلیل سجده کرد،
آن و انلیل زیوسودرا را برگزیدند،
و زندگی خدایان به او عنایت کردند،
و نفس جاودانگی مانند خدایان را در او دمیدند،
زیوسودرا،
پادشاهی که گیاه را حفظ کرد و نسل بشر را نگهداری نمود،
در گذرگاه، در سرزمین دلمون آنجا که آفتاب برمیدمد، سکونتش دادند. (۱)
شرح:
آغاز ماجرا عبارت بود از پایان یافتن آفرینش انسان خردمند یا هوموساپینس که پوست تیرهای داشت و از آفریقا به سرزمین حاصلخیز آمده بود و بیانگر آغاز داستان آدم و جانشینی او است؛ که این خود نمود خاستگاه سومریان میباشد. بنابراین طبیعی است که سومریان از نیاکان خود با عنوان سیاهسران یاد کنند:
پس از آن که آن، انلیل، انکی و ننخرساگ، سیاه سران را آفریدند.
کاوشگران آثار باستانی از این عبارت که به کرّات در متون سومری تکرار میشود، چیزی نمیفهمیدند و این موضوع که چرا سومریان به اجداد خود «سیاهسران» لقب دادهاند، همچون معمایی ناگشوده باقی مانده بود. اکنون به روشنی مشخص شده است که دلیلش این بوده که نیاکان آنها از آفریقا آمده بودند و پوست سرشان سیاه بوده است.
گام دوم در داستان آفرینش سومری عبارت است از جانشینی الهی خلیفهی انسانی بر زمین:
پس از آنکه سلطنت از آسمان نازل شد،
پس از آنکه تاج و تخت سلطنتی از آسمان به زمین فرود آمد،
آیینهای مذهبی و نوامیس الهی را به سر حد کمال رساند، ...
این عبارتها همان طور که در متن سومری به روشنی به آن اشاره شده، بیانگر داستان جانشینی حضرت آدم ع یا اولین جانشین انسانی برای خدا (خلیفه) در زمین است که در ادیان الهی مندرج میباشد. سلطنت از آسمان نازل شد، یعنی خلیفه و جانشین خدا بر زمین تعیین شد؛ بنابراین سلطنت در اصل از آن خدا است، و نازل شدن سلطنت بر زمین یعنی انتخاب انسان به عنوان خلیفه یا جانشین خدا بر زمین. پس از تعیین جانشین، شریعت و نوامیس الهی بر او نازل شد یعنی خداوند به آدم ع وحی فرمود و دین و شریعت و نوامیس مقدس الهی را به او آموخت.
در متن گفته شده، به وضوح نقصان بزرگی وجود دارد، به ویژه آنجا که به داستان طوفان میپردازد. ولی به هر حال ما میتوانیم آن قسمت را که به طوفان مربوط است، به این صورت خلاصه کنیم:
سازندهی کشتی شخصی است سومری به نام زیوسودرا.
خداوند به زیوسودرا وحی نمود و قسمتی از این وحی الهی از طریق رؤیا به او میرسید.
زیوسودرا (یا نوح) از طریق وحی الهی، قبل از وقوع طوفان از آن مطلع بوده است.
در این متن تأکید شده که طوفان مکانهای عبادت را در نوردید:
تمامی گردبادهای بنیانکَن یک جا، خشمگین روی آوردند،
و در همان حال طوفان پرستشگاهها را از میان برداشت،
و این کنایهای است از انحراف رجال دینی و اقدام آنها به تحریف دین در زمان زیوسودرا (نوح).
در متن همچنین تاکید شده که طوفان در واقع عذابی الهی برای مردم به جهت سرپیچی آنها از دستورهای خداوند بوده است؛ و اینکه طوفان اساس نظام حکمرانی آنها را ویران ساخت چراکه با زیوسودرا (نوح) که از جانب خدا تعیین و نصب شده بود در تضاد بود:
بر سلطنتها و حکومتها فرود خواهد آمد.
مأموریت زیوسودرا ساختن یک کشتی بود که از نسل خاصی از بشر و نیز گیاهان و حیوانات خاصی محافظت به عمل آورد. شاید عبارت «گیاه را حفظ کرد» در متن سومری، اشارهی واضحی به همین موضوع تلقی شود. قطعاً منظور، گیاه بخصوصی بوده است وگرنه سیل روی زمین هرچند که عظیم و فراگیر باشد، برای محافظت از گیاهان به کشتی نیاز نیست. حداقل این است که بذر گیاهان باقی میماند و پس از سیل، بدون احتیاج به کمک خود به خود میرویند و رشد میکنند. بنابراین روشن است که منظور، آن دسته از گیاهان زراعی است که انسان از آنها تغذیه میکند و شاید منظور این بوده است که زیوسودرا مقداری کافی از بذر این گیاهان را با خود برداشته تا بدون اینکه بخواهد کار را از صفر آغاز کند فرآیند کشاورزی را ادامه دهد. آن هم در جایی که خبری از دانههای گندم و محصولات کشاورزی موجود در دسترس انسان (فرزند آدم) نیست. بنابراین ممکن است مقصود از این متن، این باشد که انتقال یافتگان به کشتی گروهی از مؤمنان بودند که به دستور نوح عمل کردند و همچنین بذر گیاهان زراعی منتقل شده از نظر اقتصادی نیز برای انسان حائز اهمیت بوده است. بر این اساس میتوانیم نتیجه بگیریم که حیوانات وارد شده به کشتی اهلی و برای انسان مفید بودهاند. در پایان زیوسودرا (نوح) وظیفهاش را با موفقیت انجام داد و پاداش گرفت؛ زیرا وی سخن خدا و وحی الهی را پذیرفت و پس از پایان فرآیند انتقال و نجات کشتی، به ملکوت آسمانها صعود کرد. زیوسودرا در زمین دلمون (یا زمین عبور) آن گونه که در متن سومری آمده، سکنی گزید.
زیوسودرای پادشاه،
در برابر آن و انلیل سجده کرد،
آن و انلیل زیوسودرا را برگزیدند،
و زندگی خدایان به او عنایت کردند،
و نفس جاودانگی مانند خدایان را در او دمیدند،
زیوسودرا،
پادشاهی که گیاه را حفظ کرد و نسل بشر را نگهداری نمود،
در گذرگاه، در سرزمین دلمون آنجا که آفتاب برمیدمد، سکونتش دادند.
دلمون:
سومریها، دلمون را این گونه توصیف کردهاند:
در دلمون کلاغ سیاه نمینالد،
پرندهی ایتیدو ناله سر نمیدهد و فریاد برنمیآورد،
شیر کسی را نمیدرد،
گرگ بره را نمیخورد،
سگ وحشی نیست تا بزغالهها را بدرد،
آن ... که غله را نابود میکند، دیده نمیشود،
بیوهزن در آنجا نیست،
پرندگان بر بلندیها...،
و کبوتر سر فرود نمیآورد،
هرگز کسی از درد چشم نمینالد و نمیگوید چشمم رنجور است،
و نه کسی سردرد دارد که بگوید از درد سر میرنجم،
پیرزن دلمون نمیگوید من پیرزنم،
پیرمرد دلمون نمیگوید من کهنسالم،
دوشیزگان خود را نمیشویند، و آب در شهر ریخته نمیشود،
کسی که از رودخانهی مرگ گذشت لب به سخن نمیگشاید ...،
و کاهنانِ نوحهسرا گِرد وی نمیگردند.
و سراینده، نوحه نمیخواند،
و در اطراف شهر سوگواری نمیکند. (۱)
شرح:
توصیف بالا را نمیتوان بر حقیقت حمل کرد زیرا مقصود از آن، سرزمین یا منطقهای مشخص است که زیوسودرا یا نوح پس از طوفان در آن رحل اقامت افکند. واضح است که ویژگیهای شمرده شده حالت نمادین و سمبلیک دارد. این توصیفات، خوانندهی مطلع را یاد روایات مربوط به مهدی در دولت مهدی و اوصاف آن میاندازد؛ یعنی جایی که گرگ بره را نمیخورد، یا در حقیقت شاید بتوان چنین گفت که منظور، دولتی آرمانی است که در آن بساط ظلم برچیده میشود و عدالت آسمانی در آن جاری و مستقر میگردد. بنابراین میتوانیم چنین استنباط کنیم که دلمون یا مکان سکونت زیوسودرا پس از طوفان، دولت عدالتپیشهی مهدی است که از زمان زیوسودرا (نوح) و حتی قبل از آن، چشم به راه فرا رسیدنش بودهاند؛ دولتی که پایتخت و مبدأ آن عراق است. بنابراین میتوان گفت منظور از دلمون در این متن سومری، همان عراق میباشد.
ماجرای نوح، آن طور که در حماسهی گیلگمش آمده است
فصل چهارم:
داستان طوفان،
آن گونه که اوت ناپیشتیم جاوید برای گیلگمش روایت میکند:
گیلگمش و اورشانابی سوار کشتی شدند،
در حالی که بر کشتی سوار بودند، آن را به امواج سپردند،
در روز سوم سفرشان به اندازهی یک ماه و پانزده روز از سفر عادی، راه پیمودند.
به این ترتیب اورشانابی به آبهای مرگ رسید.
سپس اورشانابی گیلگمش را خطاب قرار داد و گفت:
ای گیلگمش، بشتاب و پارویی بردار و پیش بران،
اما مراقب باش دستهایت آبهای مرگ را لمس نکنند.
بشتاب ای گیلگمش، و پاروی دوم و سوم و چهارم را بگیر.
ای گیلگمش پاروی پنجم و ششم و هفتم را بگیر.
ای گیلگمش پاروی هشتم، نهم و دهم را بگیر.
پاروی یازدهم و دوازدهم را بگیر.
با گرفتن یکصد و بیستمین پارو، گیلگمش همهی پاروها را به کار گرفته بود.
سپس لباسهایش را پاره کرد و از تن به در آورد و بازوان ستبرش را برهنه ساخت.
«اوت ناپیشتیم» از دور کشتی را دید و با خود در دلش چنین گفت:
چرا «صورتهای سنگی» مخصوص کشتی ویران شده؟
چرا به جز صاحب کشتی شخص غریبی به آن نشسته؟
مرد دیگری که میآید از پیروان من نیست.
گیلگمش، اوت ناپیشتیم را پاسخ داد، و گفت:
ای اوت ناپیشتیم، چگونه گونههایم فرو رفته و چهرهام خسته نباشد؟
اندوه در دلم جای گرفته و پیکرم دگرگون گشته و چهرهام ژولیده شده است.
این سفر دراز چقدر او را فرسوده و گرما و سرما چهرهاش را سوزانده بود.
چرا نباید در بیابان سرگردان باشم؟ دوست من، برادر کوچکم کسی که گورخر را در بیابان تعقیب کرد و در بادیهها ببرها را شکار کرد،
یعنی انکیدو همان که بر تمام دشواریها غلبه کرد و بر بلندای کوهها رفت،
همو که گاو آسمانی را اسیر کرد و کشت و «هومبابا» را شکست داد،
کسی که در جنگل سدر میزیست،
آن دوست و رفیق که برایم بسیار عزیز بود. کسی که در کنارم بود،
در تمام سختیها. عاقبت تقدیر انسانی (مرگ) بر او چیره شد،
شش روز و هفت شب بر او گریستم و به قبرش ننهادم،
تا چهرهاش کرم گذاشت،
مرگ مرا به هراس افکند تا سرانجام آوارهی بیابانم کرد،
و در حالی که مصیبتی که بر دوستم رفت، بر سینهام سنگینی میکرد،
خوابگاهم را رها کردم و در بیابانها سرگردان شدم.
چگونه میتوانم خاموش باشم؟ چگونه میتوانم آرام گیرم و حال آنکه دوستم که دوست میداشتمش، خاک شده است؟
و من نیز چگونه همچون او نباشم؟ آیا به خواب خواهم رفت و دیگر بر نخواهم خواست؟
تا ابد؟
سپس گیلگمش آمد و خطاب به «اوت ناپیشتیم» گفت:
میبینی به این سفر آمدهام تا «اوت ناپیشتیم» که او را دورافتاده مینامند، ببینم.
همهی سرزمینها را گشتم و از کوهها گذر کردم و از دریاها عبور نمودم.
پلک بر هم ننهادم و طعم خواب را نچشیدم.
سفر و پیمودن مسیر مرا فرسود و خستگی، جسمم را فرسوده کرد.
لباسهایم پیش از رسیدن به «بانوی مهماندار» فرسودند و پاره گشتند.
خرس، کفتار، شیر و پلنگ، ببر، گوزن کوهی و بز کوهی و همهی انواع جانوران وحشی را کشتم.
گوشت آنها را خوردم و پوستشان را پوشیدم.
.............
اوت ناپیشتیم به گیلگمش گفت:
مرگ سنگدل است و بیرحم،
کِی خانهای ساختهایم که تا ابد بر جای ماند؟
کِی عهدی بستهایم که تا ابد ادامه یابد؟
آیا برادران، میراثی را که تقسیم میکنند تا ابد خواهند داشت؟
آیا کینه تا ابد بر زمین باقی خواهد ماند؟
آیا رودخانه بالا میرود و طوفان تا ابد باقی میماند؟
پروانه هنوز از پیلهاش خارج نشده و چشم به چهرهی خورشید نگشوده، اجلش فرا میرسد،
از روزگاران کهن تا کنون زندگی جاوید نبوده است،
و چقدر بین خفتگان و مردگان شباهت است!
آیا همچون مردگان نیستند؟!
هنگامی که اجل فرا رسد، کیست که تواند سروَر و بنده را از هم بازشناسد؟
وقتی «انوناکی»، خداوندگاران عظیم، پیشتر گرد آمدند،
و «مامتون» مادر سرنوشتها، با آنها تقدیر را معین کردند.
مرگ و زندگی را تقسیم کردند.
لیکن روز مرگ را آشکار نساختند.
سپس گیلگمش به اوت ناپیشتیمِ دورافتاده، گفت:
اینک من به تو مینگرم ای اوت ناپیشتیم،
چیز غریبی در هیأت تو نیست، تو چون منی و با من تفاوتی نداری،
درست است! تو تغییر نمیکنی بلکه شبیه منی.
گمان میکردم تو را چون قهرمانی آمادهی نبرد خواهم یافت،
اما تو را بی نام و نشان و در بستر بر پشت خوابیده میبینم.
به من بگو چگونه به جمع خدایان راه یافتی و به زندگی جاوید رسیدی؟
اوت ناپیشتیم به گیلگمش پاسخ داد و گفت:
ای گیلگمش من بر تو رازی نهان را آشکار خواهم کرد.
به تو رازی دربارهی خدایان خواهم گفت:
شوروپاک شهری است که تو میشناسیش،
شهری که بر حاشیهی رود فرات است.
شهری که دورانهای بسیاری بر آن گذشته و خدایان در آن بودند.
خدایان بزرگ خواستند تا طوفانی پدید آورند و بر این کار دل نهادند.
گرد هم جمع شدند و در آنجا «انو» پدرشان،
و «انلیل» جنگاور رایزنشان،
و «نین اورتای» مددکار و وزیرشان،
و «انوکی» حاجبشان بود،
و نیز «ننایکیکو» یا همان «آیا» نیز با آنها بود.
این کلام آنها را به خانهی نِیین (از جنس نِی) بُرد، ای دیوار، آه دیوار!
بشنو ای خانهی نِیین و بفهم ای دیوار،
ای اهل «شوروپاک» ای پسر «اوباراتوتو»!
خانهات را از هم بگسل و قایقی بنا کن.
اموالت را به دور افکن و خودت را نجات ده.
حکمرانی را رها کن و زندگیت را نجات ده.
نطفهی هر جانداری را به درون کشتی ببر.
ابعاد کشتی که تو باید بسازی چنین است:
بگذار طول آن برابر عرض آن باشد،
و ساختار آن را چون طاقی که مغاکی عمیق را در بر میگیرد، بساز.
وقتی این سخنان را دریافتم، به خداوندگارم «آیا» گفتم:
ای پروردگارم، پیروی از فرمانت برایم گرامی است و آن را به جا خواهم آورد.
اما به شهر چه گویم؟ جواب مردم شهر و بزرگان آن را چون دهم؟
سپس «آیا» زبان به سخن گشود و به منِ خدمتگزارش گفت:
به آنها این چنین بگو: دریافتم که انلیل بر من خشم گرفته است.
پس از این، دیگر نمیتوانم در شهر شما زندگی کنم،
و به شهر انلیل نمیروم و در آن سکونت نمیگزینم.
بلکه به سمت «آبسو» رهسپار خواهم شد تا در آنجا با «آیا» خداوندگارم زندگی کنم.
و اما او بر شما رگباری شدید نازل خواهد کرد،
و انبوه ماکیان و ماهیهای نادر،
و تو را غله و محصولات فراوان احاطه خواهد کرد.
شب هنگام خالق طوفان برایتان با سیل، گندم درو خواهد کرد.
با نخستین پرتو سپیدهدم،
همهی ساکنان شهر دورم جمع شدند،
قربانیهایی از گوسفندان گرانبها نزدم آوردند،
و قربانیهایی از گاوهای علفزارهای دشت نزدم آوردند،
و مردان آنچه مورد نیاز بود، آوردند،
کودکان برایم قیر آوردند،
و در روز پنجم هیکلش را استوار ساختم،
محوطهی کف آن یک جریب و بلندی دیوارهایش یکصد و بیست ذراع بود،
و طول هر طرف از چهار سطح آن صد و بیست ذراع بود،
به این ترتیب شکل بیرونی آن را مشخص کردم و بنایش نمودم.
شش طبقه در پایین قرار دادم،
و به این ترتیب آن را به هفت طبقه تقسیم کردم.
کف آن را به نُه بخش قسمت کردم،
و درزهایش را گرفتم و «میخهای آب» را در آن فرو بردم،
و پاروها را در آن قرار دادم و آذوقه را در آن انبار نمودم،
شش بشکه قیر در کوره ریختم،
و همچنین سه بشکه قطران،
و سه بشکه روغن کوهان آوردند،
به اضافهی یک بشکه از روغن که برای قرار دادن «میخهای آب» مصرف نمودم،
و بشکههای روغن که ملاحان آن را ذخیره نمودند،
سپس برای مردم گاو ذبح کردم و پختم،
و هر روز گوسفندانی کشتم،
به نجارهای کشتی شراب انگور و شراب قرمز و روغن و شراب سفید تقدیم کردم،
به نجارهای کشتی مثل آب رودخانه شراب دادم، تا بنوشند،
جشنها برپا بود و خوشی میکردند گویی که هنگام جشن سال نو است. من نیز دستانم را به روغن آغشتم.
در روز هفتم به هنگام غروب آفتاب، کشتی تکمیل شده بود.
سپس به آب انداختن کشتی به دشواری انجام شد.
چرا که مجبور بودند الوارهای بالا و پایین کشتی را جابهجا کنند.
تا دو سوم کشتی در آب فرو رفت.
سپس هر چه طلا داشتم، بار آن نمودم،
و هر چه از موجودات زنده داشتم، سوارش نمودم،
همهی خانوادهام و بستگانم را سوار کشتی نمودم،
و در آن چهارپایان دشتها اعم از وحشی و اهلی، و پیشهوران هر صنف را سوار کردم،
و زمانی معین خدای «شمش» برایم مقدر کرده بود با گفتارش که:
«وقتی شب، موکّل طوفان مرگبار، نیستی فرود میآوَرَد میکند،
داخل کشتی شو و دربت را محکم ببند»
و هنگام وعدهی معین فرا رسید،
و شب هنگام، موکل، طوفان مرگباری فرستاد،
با نظر کردن به آب و هوا آن را دهشتناک دیدم،
پس من نیز کشتی را بارگیری کردم و دربم را محکم بستم،
و سکان کشتی را به دست «پوزور-آموری» دریانورد دادم،
«بنای عظیم» و آنچه از متاع که دربرداشت، به او سپردم.
چون پرتوهای سحر نمودار شد،
از افق دوردست (از پایههای آسمان) ابر سیاهی پدیدار گشت،
درون آن «اداد» (خداوندگار طوفان) با رعد حکم میراند.
در سمت مقابلش «شولات» و «هنیش» در حرکت بودند،
و پیشاپیش او بر فراز تپه و دشت بیم میدادند،
«ایراکال» موانع آبهای زیرزمینی را برداشت،
سپس به دنبال او، «نین اورتا» (خداوندگار جنگ) سدها را در هم شکست.
انوناکی مشعلها را برافروختند،
و زمین را به نورهایش روشن کردند.
فریاد اداد (خدای تندر و آذرخش) به آسمان برخاست،
و هر نوری را به تاریکی بدل کرد،
و سرزمین را چون کوزهای سفالی در هم شکست،
یک روز تمام بادهای سهمگین جنوبی وزیدن گرفت،
و شدت یافت تا کوهها را نیز پوشاند.
مردم را به سان نبرد ویرانگری، تار و مار کرد،
و برادر نمیتوانست برادرش را ببیند،
و مردم از آسمان تمییز داده نمیشدند،
حتی خدایان از سیل به هراس افتادند،
و به اوج آسمان «آنو» گریختند،
در کنار دیوارهای خارجی قوز کردند و مثل سگها چندک زدند.
سپس ایشتار ملکه، چون زنی در هنگام زایمان بانگ برآورد،
ایزدبانو نالید و با صوتی حزین مویه آغاز کرد:
افسوس که روزگار کهن به خاکستر تبدیل شد،
چرا که در همراهی با خدایان به شَر حکم راندم.
چگونه در همراهی با خدایان به شر حکم راندم؟
نابودی را بر مخلوقاتم چیره کردم،
در حالی که من خود این مردمان را زاییدم.
اینک آنان چون ماهیانی کوچک در آب پراکندهاند
و آنوناکی (گروهی از خدایان سومری، خدایان بزرگ آسمان و دوزخ) گریستند و سر به پایین انداختند،
نوحه کردند و لبهایشان خشک شد،
شش روز و هفت شب گذشت،
و همچنان سیل و طوفان و طغیان زمین را فراگرفته بود.
با آغاز روز هفتم طوفان و سیل رو به فروکش نهاد،
چون دستههای جنگاور که میخروشیدند،
دریا آرام شد و طوفان فروکش کرد و سیل فرو نشست.
من به آسمان نگریستم، آنجا خاموش بود.
پنجرهای را گشودم و نوری بر چهرهام تابیدن گرفت،
و آدمیان را دیدم که جملگی به گِل بازگشتهاند.
سپس زانو زدم، بر زمین نشستم و گریستم، اشک بر چهرهام جاری شد،
به جست و جوی سواحل دریا نگریستم،
دیدم بیش از چهارده ساعت آن سوتر بلندایی نمایان شد. کشتی در آنجا بر کوه نصیر پهلو گرفت.
کوه «نصیر» کشتی را گرفت و آن را از حرکت بازداشت.
یک روز گذشت و روز دوم نیز کوه نصیر کشتی را گرفته بود و آن را از حرکت بازمیداشت.
روز سوم و چهارم نیز کوه نصیر کشتی را گرفته بود و آن را از حرکت بازمیداشت.
روز پنجم و روز ششم کوه نصیر کشتی را گرفته بود.
با آغاز روز هفتم کبوتری را آزاد کردم و گذاشتم پرواز کند.
کبوتر پرواز کرد و بازگشت.
بازگشت، چون جایی برای نشستن نیافت.
من پرستویی آزاد کردم و گذاشتم تا برود.
او پرواز کرد و رفت، ولی چون جایی برای نشستن نیافت، بازگشت.
سپس کلاغی آزاد کردم و گذاشتم تا برود.
او پرواز کرد و رفت ولی چون دید آبها پس نشستهاند،
غذا خورد و به اطراف پرواز کرد و فرود آمد و برنگشت.
سپس همه چیز را در جهات چهارگانه رها کردم و قربانی پیشکش کردم،
و آب مقدس را بر قلهی کوه «زیگورات» ریختم،
هفت دیگ برای قربانی بار گذاشتم،
چوب و نی و سدر و مودر را توده کردم،
و خدایان بوی خوشش را حس کردند،
بله خدایان بوی خوشش را بوییدند،
و خدایگان چون مگس بر گرد قربانی حلقه زدند،
آنگاه چون خدای بزرگ، ایشتار آمد،
گردنبندش را که «انو» برای رضایت خاطر او ساخته بود، به دست گرفت و گفت:
ای خدایانی که در اینجا حضور دارید، همان گونه که این سنگ لاجوردی را که بر گردنم است، از یاد نمیبرم.
این روزها را نیز به خاطر میآورم و از یاد نخواهم برد.
بگذار تا همهی خدایان گرد نذر جمع شوند،
اما انلیل که نباید نزدیک این پیشکش بیاید،
چون او تأمّل نکرد، سیل به راه انداخت و مایهی نابودی مردم من شد،
وقتی انلیل آمد و کشتی را دید غضبناک شد،
با خشم به ایکیکی رو کرد و گفت:
شگفتا چگونه یک تن جان سالم بدر برده است و حال آن که مقدّر بود که بشری از نابودی در امان نماند؟
نین اورتا (خدای چشمهها و نهرها) لب به سخن گشود و انلیل جنگاور گفت:
بجز «آیا» کیست که بتواند چنین امری را تدبیر کند؟
تنها «آیا» است که همهی چیزهای پنهان را میداند.
سپس «آیا» لب به سخن گشود و به انلیل جنگاور گفت:
ای دلاور، آیا از حکمت خدایگان است؟
چگونه توانستی این سان بیدرنگ سیل به راه اندازی؟
گناه را بر گردن گناهکار بگذار،
تجاوز را بر گردن متجاوز،
اما در عذاب، رحمت نشان بده تا هلاک نشود و او را زیاد آزار مده تا در بدی نیفتد،
شاید میتوانستی به جای طوفان، درندگان را بر مردم مسلط کنی و از تعدادشان کم کنی،
شاید میتوانستی به جای طوفان، گرگها را مسلط کنی و از تعداد مردم کم کنی،
و به جای طوفان، شاید میتوانستی خشکسالی را در سرزمینها ایجاد کنی،
و به جای طوفان، شاید که «ایرا» (الههی طاعون) بشر را نابود کند،
لیکن من نبودم که راز خدایان را آشکار کردم،
من گذاشتم «آتراهاسیس» رؤیا ببیند و او راز خدایان را فهمید.
اینک تدبیر کن که با او چه باید کرد؟
سپس انلیل به کشتی رفت،
دست مرا گرفت و مرا با خودش سوار کشتی نمود،
و همسرم را نیز با من سوار کرد و اجازه داد در کنارم سجده گزارد، و در این حال خود بین ما ایستاده بود. او برای تبرک پیشانی ما را لمس کرد در حالی که میگفت:
پیشتر اوت ناپیشتیم جز بشر چیز دیگری نبود،
اما از این پس او و همسرش همچون ما خدایان خواهند بود.
او در دوردست، در دهانهی رودها خواهد زیست.
به این سان مرا برگزیدند در دوردست، در سرچشمهی رودها. (۱)
داستان طوفان در حماسهی گیلگمش، تفاوتی با متن سومری پیشگفته ندارد: اینجا نیز طوفان به دلیل خشم الهی ایجاد و کشتی برای نجات اوت ناپیشتیم (نوح) و مؤمنان ساخته میشود. ولی در این متن موارد مهمی گنجانده شده است:
در متن، به وضوح اشاراتی به محل زندگی نوح شده است، یعنی منطقهای نزدیک به آب یا به طور دقیقتر منطقهی نیزار، و همان طور که واضح است خانهی اوت ناپیشتیم از جنس نی بوده است. متن به روشنی میگوید که کشتی نوح هم از نی ساخته شده بود:
این کلام آنها را به خانهی نِیین بُرد، ای دیوار، آه دیوار!
بشنو ای خانهی نِیین و بفهم ای دیوار،
............
خانهات را از هم بگسل و قایقی (کشتیای) بنا کن.
در ضمن در حماسهی گیلگمش، دلیل وقوع طوفان، درهم شکسته شدن یک یا چند سد اعلام شده است:
سپس به دنبال او، الههی «نین اورتا» سدها را در هم شکست.
همچنین در متن حماسهی گیلگمش آمده که مسیر سیل یا موج آب و بادهای طوفانزا، از جنوب به شمال بوده و نیز آبها کوهها را پوشانده، یعنی اینکه منطقهی مزبور بین ارتفاعات محصور بوده است، به گونهای که آب توانسته است آن کوهها را بپوشاند:
یک روز تمام بادهای سهمگین جنوبی وزیدن گرفت،
و شدت یافت تا کوهها را نیز پوشاند.
حال اگر بخواهیم به دنبال منطقهای در عراق یا اطراف آن بگردیم، که این صفات ذکر شده برای طوفان در آن مصداق داشته باشد، مکانی به غیر از درهی حاصلخیز پیش از آنکه آبها آن را بپوشاند و به خلیج امروزی تبدیل شود، نمییابیم.
با ویرانشدن سد تنگهی هرمز کنونی، آبهای سیل آسا، از دریا به سمت درّه یعنی برای کسی که در دره قرار داشته، از سمت جنوب جریان یافته است.
این مکان ارتفاعش کمتر از سطح دریا است و در آن مناطق بلندی همچون کوهها وجود دارد که محیط اطراف آن را تشکیل میدهند، و جزیرههایی که در خلیج امروزی میتوان آنها را یافت، مانند بحرین فعلی نیز از ارتفاعات آن بودهاند.
این منطقه قبل از آنکه درگیر طوفان شود، درهای آکنده از دریاچههای آبهای گوارا بوده، زیرا آبهای شیرینی که از شمال میآمده، در آن میریخته است. پس طبیعی است که در آن نی فراوان بروید، و در نتیجه خانه و کشتی نوح از نی باشد. در متن بعدی به این موضوع آشکارا اشاره شده است.
شکل ۲۰: لوح یازدهم از حماسهی گیلگمش: داستان طوفان، معروف به لوح طوفان. موزه بریتانیا
منبع: فرهنگنامهی آزاد ویکیپدیا
Epic of Gilgamesh, Tablet ۱۱: Story of the Flood. Known as “Flood Tablet”. British Museum
متن آتراهاسیس؛ یک متن بابلی دیگر از داستان طوفان سومری
...........
شکستگی دوم:
ابتدای آن مفقود شده است.
آتراهاسیس دهان گشود و به سرورش گفت:
آیا رؤیاهایم را شرح نمیدهی؟
(...........)
افتخار از آن ما است، پس باید به سوی من آیی.
بشنو ای دیوار،
و بفهم سخنانم را، ای خانهی نیین،
خانهات را از هم بگسل و یک کشتی بساز،
آنچه داری به دور افکن،
زندگیت را نجات بده و آن کشتی که تو سازندهاش هستی،
(خدشه در لوح)
(شکستگی سوم) و در زمان معینی که برای تو معین خواهم نمود،
وارد کشتی شو و درب را به روی خودت ببند.
غله و کالاها و چهارپایانت را به آن وارد کن،
و نیز همسرت و خانوادهات و نزدیکانت و صاحبان حرفهها را،
و چهارپایان دشتها اعم از وحشی و اهلی، و آنچه توانستی از علفخواران را،
آن را به سوی تو خواهم فرستاد و پشت درهایت پنهان شو تا از آن حفظ شوی،
آتراهاسیس دهان گشود و گفت،
در گفت و گو با سرورش:
تا پیش از این هیچ کشتی نساختهام.
چرا برایم تصویری از آن بر روی زمین نمیکشی؟
تا در ساختنش از آن کمک گیرم.
(........) بر زمین (.........)
سپس من هر آنچه را فرمانم دادهای به اجرا در خواهم آورد،
(بقیه شکسته است.) (۱)
همچنین همان متن (با تفاوتهایی در ترجمهی متن):
یک شب آتراهاسیس خوابیده بود که بر او ظاهر شد،
«آیا» در خوابش، و او را مخاطب قرار داد و گفتش: هشدار ای آتراهاسیس،
آبها ... آبها همه چیز را درهم خواهند شکست.
به این توجه کن و انسان را با قدرت از گرفتاری نجات ده،
هشدار، هشدار،
آتراهاسیس به وحشت افتاد،
وحشتزده از خوابش بیدار شد و روز بعد به معبد «آیا» رفت،
و از او، از خواب دیشب پرسید.
«آیا» دارندهی دو چشم درخشان گفت:
گفتم که چه کار باید برایم انجام دهی، پس باید دقت کنی.
به خبری که به تو خواهم گفت، ای دیوار،
ای دیوار نیین، به من گوش فرا ده،
در سخنانم با دقت تأمل کن،
خانه را ویران کن و کشتی بساز،
مال را دور افکن و جان را نجات ده،
نطفهی هر جانداری را به درون کشتی ببر،
کشتی بزرگی بساز و تمام آن را از نی بنا کن و آن را،
کشتی را طبقه طبقه بساز و آن را نجاتدهندهی زندگی بنام،
اندازههایش را دقیق بنا کن و عرض را مساوی طولش در نظر بگیر،
دربَش را مثل دربِ آبسو محکم کن.
منظورت را دریافتم، سرورم.
اکنون به انجام آنچه به من فرمان دادی، مفتخر خواهم شد،
اما سرورم هرگز پیشتر هیچ کشتی نساختهام،
تصویری بر زمین برایم بکش،
تا تصویر را ببینم و کشتی بسازم.
الهه تصویری بر زمین کشید.
پس از هفت روز کار مداوم، آتراهاسیس توانست کشتی را بسازد،
محوطهی کف آن یک جریب بود،
و بلندی دیوارهایش یکصد و بیست ذراع،
به این ترتیب شکل بیرونی و ابعاد آن مشخص گشت،
و در آن شش جداکننده قرار داد و به این ترتیب به هفت طبقه قسمت شد،
سپس کف آن به هفت طبقه و نه قسمت تقسیم شد،
و در آن میخهای چوبی قرار گرفت، برای جلوگیری از ورود آب،
..... (۱)
روشن است که در متن قبلی، آتراهاسیس (زیوسودرا، اوت ناپیشتیم، نوح) کشتیَش را از نِی ساخته است و چه بسا از نی محکمی همچون نی بامبو و نه از نیِ عادیِ سست. محل سکونت او نیز منطقهی درهی حاصلخیز (خلیج فعلی) بوده است، پیش از آنکه با آب پوشانده شود؛ یعنی همان جایی که برای رشد انواع نی و درخت مناسب بوده؛ چرا که در مناطق وسیعی از آن، رودخانه و دریاچه جاری بوده است.
کشتی بزرگی بساز و تمام آن را از نی بنا کن و آن را،
کشتی را طبقه طبقه بساز و آن را نجاتدهندهی زندگی بنام،
داستان اوت ناپیشتیم یا زیوسودرا یا آتراهاسیس یا نوح، در تمام روایات تاریخی رسیده از عراق یا مکانی که وارثان و قوم نوح و به ویژه نجاتیافتگان با او در کشتی در آنجا زندگی میکردهاند، یکسان نیست؛ ولی همهی این متون بر اینکه طوفانی رخ داده و وقوع طوفان نیز دلیل دینی داشته، که همان خشم خداوند بوده است، متفق هستند.
همچنین منطقهای که طوفان در آن به وقوع پیوست، سرزمین بینالنهرین و اطرافش بوده که آبهای انبوه آن را به طور کامل فرا گرفت، به طوری که غیر از کسانی که با نوح به کشتی سوار شدند، کسی از آن نجات نیافت در حالی که این کشتی در دریا راه میسپرد.
در ضمن از متون چنین درمییابیم که کشتی از نی ساخته شده و طی مدت زمانی کوتاه که چه بسا از چند روز فراتر نمیرفته بنا شده است. اندازهی کشتی حداقل نسبت به عصری که ساخته شد، بزرگ بوده و این منطقه دارای ارتفاعاتی بوده و گرداگرد آن نیز با بلندی احاطه شده است. شکسته شدن سد، علت وقوع سیل بود که طی آن، آب از جنوب به سمت شمال روان شد.
اگر بخواهیم همهی مطالب گفته شده را با واقعیتهای علمی باستانی یک جا گرد آوریم، درمییابیم که منطقهی وقوع سیل، به خلیج فعلی محصور میگردد، پیش از آنکه به دلیل طی شدن آخرین عصر یخبندان و ذوب شدن برف و بالا رفتن سطح دریا، با آب پوشیده شود.
داستان طوفان در تورات
اصحاح ششم:
۱- وقتی تعداد آدمیان در روی زمین زیاد شد و دخترانشان متولد شدند،
۲- پسران خدا دیدند که دختران آدمیان چقدر زیبا هستند. پس هر کدام را که دوست داشتند، به همسری خود گرفتند.
۳- سپس خداوند فرمود روح من برای همیشه در انسان منحرف باقی نمیماند. طول عمر او یکصد و بیست سال میباشد.
۴- در آن ایام و پس از آن، پس از آنکه پسران خدا بر دختران آدمیان وارد شدند و برایشان فرزند آوردند، مردان قوی هیکلی بر روی زمین بودند. اینها همان جبارانی هستند که از زمانهای قدیم نامی داشتهاند.
۵- وقتی خدا دید که چگونه تمام مردم روی زمین شریر شدهاند و تمام افکار آنها همه روزه اندیشههای گناه آلود شده است،
۶- از اینکه انسان را آفریده و در روی زمین گذاشته بود، پشیمان و بسیار غمگین شد.
۷- پس فرمود من انسانهایی را که خلق کردهام، نابود میکنم. انسانها به همراه چهارپایان و خزندگان و پرندگان آسمان؛ زیرا از اینکه اینها را آفریدهام، پشیمان هستم.
۸- اما نوح، خداوند از او راضی بود.
۹- فرزندان نوح از این قرار است: او در زمان خود مردی نیکوکار بود و همیشه با خدا رابطهی خاصی داشت.
۱۰- نوح سه پسر داشت به نامهای حام، سام و یافث.
۱۱- اما زمین در پیشگاه خدا فاسد شده بود و ظلم و ستم همه جا را پر کرده بود.
۱۲- خدا دید که زمین فاسد شده و همه راه فساد را پیش گرفتهاند.
۱۳- خدا به نوح فرمود: تصمیم گرفتهام بشر را از بین ببرم، چون ظلم و فساد آنها دنیا را پر کرده است، بنابراین من آنها را با زمین نابود میکنم.
۱۴- تو برای خود یک کشتی از چوب درخت سرو بساز که چندین اتاق داشته باشد.، داخل و خارج آن را قیراندود کن.
۱۵- آن را این طور بساز: طول آن سیصد ذراع، عرض آن پنجاه ذراع و بلندی آن سی ذراع.
۱۶- نزدیک سقف به اندازهی یک ذراع پایینتر، نورگیری برای روشنایی کشتی بساز و دروازهی کشتی را کنار آن قرار بده. کشتی را طوری بساز که دارای طبقهی بالا، پایین و وسط باشد.
۱۷- من طوفان و باران شدید بر زمین میفرستم تا هر جانداری که زیر آسمان است، هلاک گردد و هر چه بر روی زمین است بمیرد.
۱۸- اما با تو پیمان میبندم. تو به اتفاق پسران، همسر و عروسهایت به کشتی داخل میشوی.
۱۹- از هر موجود جانداری به داخل کشتی ببر تا با همراهی تو نجاتشان دهم؛ یک نر و یک ماده.
۲۰- از هر جنس پرنده، از هر جنس چهارپا و از هر جنس خزنده. از هر کدام یک جفت با تو وارد میشوند تا آنها را زنده نگه داری.
۲۱- از هر نوع غذا برای خود و برای آنها با خود بردار.
۲۲- نوح هر چه خدا به او فرمود انجام داد. این گونه عمل نمود.
اصحاح هفتم:
۱- خداوند به نوح فرمود: تو با تمام اهل خانهات به کشتی داخل شو؛ زیرا در این زمان فقط تو در حضور من پرهیزگار هستی.
۲- از تمام چهارپایان حلال از هر کدام هفت نر و هفت ماده و از چهارپایان حرام از هر کدام یک نر و یک ماده
۳- و از پرندگان آسمان نیز از هر کدام هفت نر و هفت ماده با خود بردار، تا از هر کدام نسلی در روی زمین باقی بماند،
۴- زیرا من هفت روز بعد، برای مدت چهل شبانهروز باران میبارانم و هر جانداری را که آفریدهام، از روی زمین محو و نابود میکنم.
۵- نوح هر چه خداوند به او امر فرموده بود، انجام داد.
۶- وقتی طوفان آمد، نوح ششصد ساله بود.
۷- او با زن، پسرها و عروسهایش به داخل کشتی رفتند تا از طوفان رهایی یابند.
۸- از تمام چهارپایان حلال و حرام و از پرندگان و هر جنبنده روی زمین،
۹- جفت جفت، نر و ماده با نوح به کشتی وارد شدند، همان طور که خداوند به نوح امر فرموده بود.
۱۰- پس از هفت روز، آب روی زمین را فرا گرفت.
۱۱- در ششصدمین سال زندگی نوح، در روز هفدهم ماه دوم، تمام چشمههای عظیم در زیر زمین باز و همهی روزنههای آسمان گشوده شد
۱۲- و مدت چهل شبانهروز باران میبارید.
۱۳- در همان روز، همان طور که خداوند فرمود بود، نوح و پسرانش سام، حام و یافث و همسر نوح و سه عروسش به کشتی وارد شدند.
۱۴- همگی و انواع حیوانات، یعنی همهی چهارپایان و خزندگان زمین و همهی مرغان و همهی پرندگان بالدار.
۱۵- هر موجود زندهای دو به دو با نوح وارد کشتی شدند.
۱۶- از هر موجود زنده نر و ماده همان طور که خدا امر فرموده بود، وارد شدند و خداوند در را برایشان بست.
۱۷- مدت چهل روز باران مانند سیل بر زمین میبارید و آب زیادتر میشد به طوری که کشتی از زمین بلند شد.
۱۸- آب از روی زمین بالا میآمد و بسیار روی زمین افزون گشت. کشتی روی آب قرار گرفت.
۱۹- آب بسیار بر زمین فزونی گرفت و روی هر کوه بلندی را که زیر چتر آسمان بود، فراگرفت.
۲۰- آب به اندازهی پانزده ذراع از کوهها بالاتر رفت.
۲۱- هر جنبدهی زندهای که بر روی زمین حرکت میکرد، یعنی تمام پرندگان، چهارپایان و خزندگان و تمام مردم همه مردند.
۲۲- هر جانداری که در روی زمین خشک زندگی میکرد، مرد.
۲۳- خدا هر موجودی را که در روی زمین بود یعنی انسان، چهارپایان و خزندگان و پرندگان آسمان، همه را نابود کرد. فقط نوح با هر چه در کشتی با او بود، باقی ماند.
۲۴- آب یکصد و پنجاه روز روی زمین را پوشانده بود.
اصحاح هشتم:
۱- سپس خداوند، نوح و تمام وحوش و چهارپایانی را که با او در کشتی بودند، به یاد آورد. پس بادی بر روی زمین فرستاد و آب رفتهرفته پایین آمد.
۲- چشمههای عظیم زیرزمینی و روزنههای آسمان بسته شدند و دیگر باران نبارید.
۳- آب مرتب از روی زمین کم میشد و بعد از یکصد و پنجاه روز فرو نشست.
۴- در روز هفدهم ماه هفتم کشتی بر روی کوههای آرارات نشست.
۵- آب تا ماه دهم رفتهرفته کم میشد تا اینکه در روز اول ماه دهم قلهی کوهها نمایان شد.
۶- بعد از چهل روز، نوح پنجرهی نورگیر کشتی را باز کرد،
۷- و زاغی را بیرون فرستاد. او دائم در پرواز بود تا وقتی که آب فرو نشست.
۸- پس نوح کبوتری را بیرون فرستاد تا ببیند آیا آب از روی زمین فرو نشسته است یا خیر.
۹- اما کبوتر جایی برای نشستن پیدا نکرد، چون آب همه جا را گرفته بود. پس به کشتی برگشت و نوح او را گرفت و در کشتی گذاشت.
۱۰- هفت روز دیگر صبر کرد و دوباره کبوتر را رها کرد.
۱۱- وقت عصر بود که کبوتر در حالی که یک برگ زیتون تازه در منقار داشت به سوی نوح برگشت. نوح فهمید که آب کم شده است.
۱۲- بعد از هفت روز دیگر دوباره کبوتر را بیرون فرستاد. این مرتبه کبوتر به کشتی برنگشت.
۱۳- در روز اول ماه اول، نوح ششصد و یک ساله شد و در این وقت بود که آب روی زمین خشک شد. پس نوح دریچهی کشتی را باز کرد و دید زمین در حال خشک شدن است.
۱۴- در روز بیست و هفتم ماه دوم زمین کاملاً خشک بود.
۱۵- خدا به نوح فرمود:
۱۶- تو و زن، پسرها و عروسهایت از کشتی بیرون بیایید.
۱۷- تمام حیواناتی که همراه تو هستند یعنی تمام پرندگان و چهارپایان و خزندگان را هم بیرون بیاور تا در روی زمین پراکنده شوند و به فراوانی بارور و زیاد گردند.
۱۸- پس نوح، پسرها، همسر و عروسهایش از کشتی بیرون رفتند.
۱۹- تمام چهارپایان و پرندگان و خزندگان هم با جفتهای خود از کشتی خارج شدند.
۲۰- و نوح قربانگاهی برای خداوند بنا کرد و از هر پرنده و هر حیوان حلال یکی را به عنوان قربانی سوختنی در قربانگاه قربانی کرد.
۲۱- وقتی بوی خوش قربانی به پیشگاه خداوند رسید، با خود گفت بعد از این دیگر زمین را به خاطر انسان نفرین نمیکنم. گرچه انسان از کودکی افکار شریرانه داشته است. همهی حیوانات را هلاک نمیکنم چنان که کردم.
۲۲- تا زمانی که دنیا هست، کشت و زراعت، سرما و گرما، زمستان و تابستان و روز و شب هم باشد.
اصحاح نهم:
۱- خدا نوح و پسرانش را برکت داده، فرمود فراوان و زیاد شوید و دوباره همه جای زمین را پر کنید.
۲- همهی حیوانات زمین و پرندگان آسمان و خزندگان و ماهیان از شما میترسند. همه آنها در اختیار شما باشند. ... (۱)
در تورات، علت طوفان نوح، دینی و ناشی از خشم الهی میباشد
در تورات مواردی وجود دارد که به وضوح باطل میباشد؛ زیرا با حقایق ثابتشدهی علمی در تناقض است؛ از جمله:
* کشتی نوح از هر حیوانی که بر روی زمین زندگی میکرد، یک زوج برداشته است:
۱۴- همگی و انواع حیوانات، یعنی همهی چهارپایان و خزندگان زمین و همهی مرغان و همهی پرندگان بالدار. ۱۵- هر موجود زندهای دو به دو با نوح وارد کشتی شدند. ۱۶- از هر موجود زنده نر و ماده همان طور که خدا امر فرموده بود، وارد شدند و خداوند در را برایشان بست.
* سراسر زمین با آب پوشانده شد و آب به اندازهای بالا آمد که پانزده ذراع، از قلهی بلندترین کوههای زمین نیز بالاتر رفته بود:
۱۹- آب بسیار بر زمین فزونی گرفت و روی هر کوه بلندی را که زیر چتر آسمان بود، فراگرفت. ۲۰- آب به اندازهی پانزده ذراع از کوهها بالاتر رفت. ۲۱- هر جنبدهی زندهای که در روی زمین حرکت میکرد، یعنی تمام پرندگان، چهارپایان و خزندگان و تمام مردم همه مردند. ۲۲- هر جانداری که بر روی زمین خشک زندگی میکرد، مرد. ۲۳- خدا هر موجودی را که در روی زمین بود، یعنی انسان، چهارپایان و خزندگان و پرندگان آسمان، همه را نابود کرد. فقط نوح با هر چه در کشتی با او بود باقی ماند.
* نوح با این خِیل انبوه حیوانات و غذاهایی که نیاز داشتند، بیش از یک سال در کشتی ماند:
۶- وقتی طوفان آمد، نوح ششصد ساله بود. ۷- او با زن، پسرها و عروسهایش به داخل کشتی رفتند، تا از طوفان رهایی یابند. ... ۱۱- در ششصدمین سال زندگی نوح، در روز هفدهم ماه دوم، تمام چشمههای عظیم در زیر زمین باز و همهی روزنههای آسمان گشوده شد. .... (۱)
۱۴- در روز بیستوهفتم ماه دوم زمین کاملاً خشک بود. ۱۵- خدا به نوح فرمود: ۱۶- تو و زن، پسرها و عروسهایت از کشتی بیرون بیایید. (۲)
بطلان این موارد بدیهی است. آنها هیچ تفسیر علمی برای این آبهای انبوه که تمام کوههای زمین را پوشاند، ارائه نکردهاند؛ چرا که اصولاً این مقدار آب در زمین وجود ندارد.
در ضمن هیچ توجیهی برای چگونگی باقی ماندن این همه حیوان زنده بر روی کشتی آن هم به مدت بیش از یک سال وجود ندارد. طبق این داستان تورات، نوح چگونه آن مقدار غذا که برای بیش از یک سال کافی باشد را در کشتی جای داده است؟ نوح از کجا گوشت کافی برای درندگانی که طبق این داستان، آنها را بیش از یک سال بر کشتی سوار کرده بود، فراهم کرد؟
۱۱- در ششصدمین سال زندگی نوح، در روز هفدهم ماه دوم، تمام چشمههای عظیم در زیر زمین باز شد و همه روزنههای آسمان گشوده گشت. ۱۲- و مدت چهل شبانهروز باران میبارید. ۱۳- در همان روز، همان طور که خداوند فرموده بود، نوح و پسرانش سام، حام و یافث و همسر نوح و سه عروسش به کشتی وارد شدند. ...۱۳- در روز اول ماه اول، نوح ششصد و یک ساله شد و در این وقت بود که آب روی زمین خشک شد. پس نوح دریچهی کشتی را باز کرد و دید زمین در حال خشک شدن است. ۱۴- در روز بیست و هفتم ماه دوم زمین کاملاً خشک بود. ۱۵- خدا به نوح فرمود: ۱۶- تو و زن، پسرها و عروسهایت از کشتی بیرون بیایید. ۱۷- تمام حیواناتی که همراه تو هستند، یعنی تمام پرندگان و چهارپایان و خزندگان را هم بیرون بیاور تا در روی زمین پراکنده شوند و به فراوانی بارور و زیاد گردند. ۱۸- پس نوح، پسرها و عروسهایش از کشتی بیرون رفتند. ۱۹- تمام چهارپایان و پرندگان و خزندگان هم با جفتهای خود از کشتی خارج شدند.
در ضمن نشانهها و آثار این آبهای فراوان کجا است؟ حال آنکه آثار رویدادهای زمینشناختی که تاریخشان به میلیاردها سال پیش بازمیگردد، موجود است و میتوان آنها را مطالعه نمود؛ حال چگونه آثار و علائم رویدادی که بیشتر از چند هزار سال از آن نگذشته، کاملاً محو و نابود شده است؟!
شاید بگویند: با معجزه پنهان و محو شده است!
البته در این صورت، ماجرا یک قصهپردازی تخیلی خواهد بود. هر جا که موضوع بغرنج و گیجکننده میشود و مشخص میگردد که قضیه با حقایق اثباتشدهی علمی ناسازگار و فاقد شواهد تاریخی است، دلیل آن را معجزه میدانند و حال آنکه ارائهی معجزه از سوی خداوند باید از روی حکمت و دلیل حکیمانه باشد؛ و نه کاری عبث یا برای گمراه کردن انسان و پوشیده ساختن وقایع و رویدادهایی همچون طوفان نوح ع.
باید به این نکتهی مهم نیز توجه داشت که ماجرای طوفان، یک داستان تاریخی است و از همین رو موضوعات مربوط به آن را میتوان به لحاظ علمی بررسی و تأیید کرد. بر این اساس امروزه به واسطهی علم میتوان هر چیز نادرست در این داستان را به آسانی کشف و شناسایی کرد. به این ترتیب فقط داستان درست و واقعی بر جای میماند؛ داستانی که با حقایق علمی که زمینشناسی تاریخی و نتایج کاوشهای دقیق علمی به دست میدهد، تناقضی ندارد.
واقعیت آن است که داستان طوفان تورات را به هیچ وجه نمیشود اصلاح کرد، زیرا نادرستی آن کاملاً هویدا است. حتی اگر بگویند این طوفان محلی بوده و در بخش خاص و محدودی از زمین روی داده است، باز هم در داستان منقول تورات مواردی باقی میماند که نمیتوان آن را با علم و واقعیتها یک جا جمع نمود؛ مانند ماجرای باقی ماندن احشام و درندگان زنده با نوح ع در کشتی با اندازهی مذکور، آن هم برای بیش از یک سال. نوح ع این همه آب و غذا را که در این مدت طولانی برای این حیوانات کافی باشد، از کجا آورده بود؟ و اگر چنین آب و غذاهای فراوانی فراهم کرده باشد، چگونه یک کشتی در این اندازه توانسته است آنها را حمل کند؟
این حقیقت دلیل قاطعی بر یکی از این دو نتیجه میباشد:
* یا تورات تحریف شده است، و این خود مستلزم آن است که دین فعلی یهود، از دین خداوند سبحان انحراف یافته باشد. همین حکم دربارهی دین مسیحیت نیز جاری است، زیرا این دین مؤید مطالب کتاب عهد قدیم یا تورات میباشد.
* یا دین یهودیت و مسیحیت باطل بوده و از گردآوردههای انسان تشکیل یافتهاند و تورات نیز صرفاً تألیف بشر میباشد.
ما این نتیجه را برمیگزینیم که تورات تحریف شده و دین مسیحیت نیز که مؤید مطالب تورات است، باطل و تحریفشده میباشد.
داستان طوفان در قرآن
﴿وَأُوحِیَ إِلَى نُوحٍ أَنَّهُ لَنْ یُؤْمِنَ مِنْ قَوْمِکَ إِلَّا مَنْ قَدْ آَمَنَ فَلَا تَبْتَئِسْ بِمَا کَانُوا یَفْعَلُونَ * وَاصْنَعِ الْفُلْکَ بِأَعْیُنِنَا وَوَحْیِنَا وَلَا تُخَاطِبْنِی فِی الَّذِینَ ظَلَمُوا إِنَّهُمْ مُغْرَقُونَ * وَیَصْنَعُ الْفُلْکَ وَکُلَّمَا مَرَّ عَلَیْهِ مَلَأٌ مِنْ قَوْمِهِ سَخِرُوا مِنْهُ قَالَ إِنْ تَسْخَرُوا مِنَّا فَإِنَّا نَسْخَرُ مِنْکُمْ کَمَا تَسْخَرُونَ * فَسَوْفَ تَعْلَمُونَ مَنْ یَأْتِیهِ عَذَابٌ یُخْزِیهِ وَیَحِلُّ عَلَیْهِ عَذَابٌ مُقِیمٌ * حَتَّى إِذَا جَاءَ أَمْرُنَا وَفَارَ التَّنُّورُ قُلْنَا احْمِلْ فِیهَا مِنْ کُلٍّ زَوْجَیْنِ اثْنَیْنِ وَأَهْلَکَ إِلَّا مَنْ سَبَقَ عَلَیْهِ الْقَوْلُ وَمَنْ آَمَنَ وَمَا آَمَنَ مَعَهُ إِلَّا قَلِیلٌ * وَقَالَ ارْکَبُوا فِیهَا بِسْمِ اللَّهِ مَجْرَاهَا وَمُرْسَاهَا إِنَّ رَبِّی لَغَفُورٌ رَحِیمٌ * وَهِیَ تَجْرِی بِهِمْ فِی مَوْجٍ کَالْجِبَالِ وَنَادَى نُوحٌ ابْنَهُ وَکَانَ فِی مَعْزِلٍ یَا بُنَیَّ ارْکَبْ مَعَنَا وَلَا تَکُنْ مَعَ الْکَافِرِینَ * قَالَ سَآَوِی إِلَى جَبَلٍ یَعْصِمُنِی مِنَ الْمَاءِ قَالَ لَا عَاصِمَ الْیَوْمَ مِنْ أَمْرِ اللَّهِ إِلَّا مَنْ رَحِمَ وَحَالَ بَیْنَهُمَا الْمَوْجُ فَکَانَ مِنَ الْمُغْرَقِینَ * وَقِیلَ یَا أَرْضُ ابْلَعِی مَاءَکِ وَیَا سَمَاءُ أَقْلِعِی وَغِیضَ الْمَاءُ وَقُضِیَ الْأَمْرُ وَاسْتَوَتْ عَلَى الْجُودِیِّ وَقِیلَ بُعْدًا لِلْقَوْمِ الظَّالِمِینَ * وَنَادَى نُوحٌ رَبَّهُ فَقَالَ رَبِّ إِنَّ ابْنِی مِنْ أَهْلِی وَإِنَّ وَعْدَکَ الْحَقُّ وَأَنْتَ أَحْکَمُ الْحَاکِمِینَ * قَالَ یَا نُوحُ إِنَّهُ لَیْسَ مِنْ أَهْلِکَ إِنَّهُ عَمَلٌ غَیْرُ صَالِحٍ فَلَا تَسْأَلْنِ مَا لَیْسَ لَکَ بِهِ عِلْمٌ إِنِّی أَعِظُکَ أَنْ تَکُونَ مِنَ الْجَاهِلِینَ * قَالَ رَبِّ إِنِّی أَعُوذُ بِکَ أَنْ أَسْأَلَکَ مَا لَیْسَ لِی بِهِ عِلْمٌ وَإِلَّا تَغْفِرْ لِی وَتَرْحَمْنِی أَکُنْ مِنَ الْخَاسِرِینَ * قِیلَ یَا نُوحُ اهْبِطْ بِسَلَامٍ مِنَّا وَبَرَکَاتٍ عَلَیْکَ وَعَلَى أُمَمٍ مِمَّنْ مَعَکَ وَأُمَمٌ سَنُمَتِّعُهُمْ ثُمَّ یَمَسُّهُمْ مِنَّا عَذَابٌ أَلِیمٌ * تِلْکَ مِنْ أَنْبَاءِ الْغَیْبِ نُوحِیهَا إِلَیْکَ مَا کُنْتَ تَعْلَمُهَا أَنْتَ وَلَا قَوْمُکَ مِنْ قَبْلِ هَذَا فَاصْبِرْ إِنَّ الْعَاقِبَةَ لِلْمُتَّقِینَ﴾ (۱)
(و به نوح وحی رسید که از قوم تو جز آن گروه که ایمان آوردهاند، دیگر ایمان نخواهند آورد. از کردار آنان اندوهگین مباش.
کشتی را زیر نظر و الهام ما بساز و دربارهی این ستمکاران با من سخن مگوی، که همه غرق شده هستند.
نوح کشتی میساخت و هر بار که مهتران قومش بر او میگذشتند، مسخرهاش میکردند، میگفت: اگر شما ما را مسخره میکنید، زود است که ما هم همانند شما مسخرهتان خواهیم کرد.
به زودی خواهید دانست که عذاب بر که رسد و خوارش سازد و عذاب جاوید بر که فرود آید.
چون فرمان ما فراز آمد و تنور جوشید، گفتیم: از هر نر و ماده دو تا و نیز خاندان خود را در کشتی بنشان، مگر آن کس را که حکم دربارهاش از پیش صادر شده باشد و نیز آنهایی را که به تو ایمان آوردهاند، و جز اندکی به او ایمان نیاورده بودند.
گفت: بر آن سوار شوید که به نام خدا به راه افتد و به نام خدا بایستد، زیرا پروردگار من، آمرزنده و مهربان است.
کشتی آنان را در میان امواجی چون کوه میبرد. نوح پسرش را که در گوشهای ایستاده بود، ندا داد: ای پسر، با ما سوار شو و با کافران مباش.
گفت: من بر سر کوهی که مرا از آب نگه دارد، جا خواهم گرفت. گفت: امروز هیچ نگهدارندهای از فرمان خدا نیست، مگر کسی که بر او رحم آورد. ناگهان موج میان آن دو حایل گشت و او از غرقشدگان بود.
و گفته شد: ای زمین آب خود فرو بَر و ای آسمان باز ایست، آب فرو شد و کار به پایان آمد و کشتی بر کوه جودی قرار گرفت و ندا آمد که لعنت باد بر مردم ستمکار.
نوح پروردگارش را ندا داد: ای پروردگار من، پسرم از خاندان من بود و وعدهی تو حق است و نیرومندترین حکمکنندگان تو هستی.
گفت: ای نوح او از خاندان تو نیست، او عملی است ناصالح، از سرِ ناآگاهی از من چیزی مخواه. بر حذر میدارم تو را که از مردم نادان باشی.
گفت: ای پروردگار من، پناه میبرم به تو اگر از سر ناآگاهی چیزی بخواهم، و اگر مرا نیامرزی و به من رحمت نیاوری، از زیانکاران خواهم بود.
گفته شد: ای نوح به سلامت و برکاتی که بر تو و آنها که همراه تواند ارزانی داشتهایم، فرود آی و امتهایی هستند که آنها را برخوردار میسازیم. سپس آنها دستخوش عذاب دردآور ما میشوند.
اینها از خبرهای غیب است که بر تو وحی میکنیم، پیش از این نه تو آنها را میدانستی و نه قوم تو، پس صبر کن، زیرا عاقبت نیک از آنِ پرهیزگاران است).
داستان قرآنی از این نظر که طوفان را عذاب الهی میداند و اینکه نوح به وسیلهی وحی از طوفان باخبر شد، با داستانهای تاریخی همسخن است. در برخی داستانهای تاریخی سومری نیز آمده که نوح ع وحی را به صورت خواب یا رؤیا دریافت کرده است.
در داستان قرآنی به موضوع مهمی پرداخته شده که پیشتر در مورد آن بحث کردیم و آن این است که طوفان در منطقهای که کوهها در آن بوده، واقع شده است: ﴿قَالَ سَآوِی إِلَىٰ جَبَلٍ یَعْصِمُنِی مِنَ الْمَاءِ قَالَ لَا عَاصِمَ الْیَوْمَ مِنْ أَمْرِ اللَّهِ إِلَّا مَنْ رَحِمَ وَحَالَ بَیْنَهُمَا الْمَوْجُ فَکَانَ مِنَ الْمُغْرَقِینَ﴾. (گفت: من بر سر کوهی که مرا از آب نگه دارد، جا خواهم گرفت. گفت امروز هیچ نگهدارندهای از فرمان خدا نیست، مگر کسی که بر او رحم آورد. ناگهان موج میان آن دو حایل گشت و او از غرق شدگان بود).
اینجا پرسش مهمی مطرح میشود:
چگونه طوفان همان طور که تاریخ سومریها و بابلیان به این مطلب اشاره دارد، در منطقهی جنوب عراق روی داده و حال آنکه این منطقه، یک دشت آبرفتی است و در چنین مکان مسطحی، چگونه این کوهها سر برآورده است؟!
بنابراین ما باید به دنبال مکانی چسبیده به بینالنهرین یا در واقع جایی که ادامهی این منطقه باشد و در آن کوههایی وجود دارد بگردیم. درهی حاصلخیز پیش از آنکه آب آنجا را بپوشاند و به خلیج امروزی تبدیل شود، تنها جایی است که از همهی این ویژگیها برخوردار است و ما پیشتر به این موضوع اشاره کردهایم و این منطقه دقیقاً در جنوب عراق واقع شده است.
همچنین، در داستان قرآنی موضوع دیگری نیز رخ مینماید؛ اینکه قرآن موج سیل را به کوه تشبیه کرده است: ﴿وَهِیَ تَجْرِی بِهِمْ فِی مَوْجٍ کَالْجِبَالِ﴾ (کشتی، آنان را در میان امواجی چون کوه میبُرد). این توصیف برای سیلی که توسط باران پدید میآید درست نیست؛ چرا که به هر حال سیلی چنین سهمگین، آن هم در منطقهای باز و در یک دشت، نمیتواند موجهایی کوهمانند به وجود آورد. چنین توصیف قرآنی، برای سیلی که توسط یک سونامی بزرگ یا از طریق شکسته شدن سدّی طبیعی که منطقهی پست را از دریا جدا میکند و پشت آن مقادیر بسیار زیادی آب جمع شده، ممکن است روی دهد؛ چرا که در این حالت، منطقهی پست به سرعت از آب پر میشود و همین میتواند جهش هیدرولیک عظیمی به وجود آورده، به دنبال آن موجی به سان کوه پدیدار شود. این مطلب کاملاً با منهدم شدن سد تنگهی هرمز کنونی و پر شدن دره از آب و تبدیل آن به خلیج فعلی، مطابقت دارد.
داستان طوفان نوح در روایات
واقعیت آن است که داستان طوفان نوح در برخی روایات، با واقعیتهای علمی به شدت ناسازگار است؛ چرا که ما به روایاتی برمیخوریم که مقدار آب را به همان مقداری که در تورات تحریفشده ذکر گردیده است، توصیف مینمایند، یعنی آب، همهی کوهها را به ارتفاع پانزده ذراع پوشانیده است. وقوع چنین چیزی غیرممکن است؛ زیرا همان طور که پیشتر توضیح دادم، در صورت به وقوع پیوستن چنین رویداد ناممکنی میبایست آثاری که از آن بر جای میماند، با گذشت چند هزار سال از بین نرود؛ حال آنکه ما هیچ آثار و نشانهی باستانی در حوزهی زمینشناسی در این خصوص نمییابیم.
اما این موضوع که نوح ع پیش از طوفان بر ساحل فرات یا روستایی از روستاهای فرات زندگی میکرده است، تعارضی ندارد با اینکه روستای مزبور در درهی حاصلخیز (یا خلیج کنونی) قرار داشته باشد؛ زیرا پیش از طوفان، فرات تا آنجا ادامه داشته و به دریاچههای واقع در دره میریخته است.
همچنین بر اینکه بارش باران، افزایش آب رودخانهها، شکسته شدن سد و بالا رفتن سطح آب دریا به دلیل طی شدن آخرین عصر یخبندان، در سیلاب دره مشارکت داشته، اشکالی وارد نیست.
روایاتی وجود دارد که برخی حوادث طوفان نوح را به طور صحیح و به گونهای که معارض با علم نمیباشد، بیان کردهاند، (۱) به عنوان مثال در روایت زیر آمده که منظور از حیواناتی که نوح به کشتی آورد، حیوانات اهلی مورد تغذیهی انسان بوده است:
اسماعیل بن جابر از امام صادق ع روایت کرده است که فرمود: «در سی سال کشتی را ساخت، سپس مأمور شد که از هر یک از هشت حیوانی که آدم ع از بهشت خارج کرده بود، یک نر و یک ماده در کشتی بنشاند؛ تا معیشتی برای بازماندگان نوح ع بر روی زمین باشد، همان طور که وسیلهی زندگی نسل آدم ع بود زیرا زمین با آنچه در آن بود، غرق آب شد، مگر آنچه با او در کشتی قرار گرفته بود» (۲).
مکان طوفان نوح
طبق تاریخ باستان، نوح در بینالنهرین یا در جنوب آن یعنی درهی حاصلخیز (خلیج کنونی) زندگی میکرده است. تاریخ دینی نیز مؤید این مدعا میباشد. کشتی او در همین منطقه یا اطراف آن ساخته شده، و تورات و لوح گِلینی که داستان طوفان را نقل کرده، بر این موضوع تأکید ورزیده است. اما اینکه محدودهی طوفان چقدر بوده، از روایت تورات چنین برمیآید که طوفان سراسر زمین حتی قلهی کوهها را درنوردید و پانزده ذراع، از قلهها نیز بالاتر رفته است:
۱۹ آب بسیار بر زمین فزونی گرفت و روی هر کوه بلندی را که زیر چتر آسمان بود، فراگرفت. ۲۰ آب به اندازهی پانزده ذراع از کوهها بالاتر رفت.
این روایت که در تورات متداول امروزی نقل شده است، در برابر نقد و بررسی علمی تاب هیچ مقاومتی ندارد؛ چرا که بر روی زمین و درون آن، مقدار آبی که بتواند قلهی تمام کوهها را بپوشاند، وجود ندارد. از سوی دیگر، میلیونها سال است که جانداران روی زمین هیچ مرگ دستهجمعی بزرگی را تجربه نکردهاند و آخرین دورهای که در آن مرگ و میر گروهی اتفاق افتاد، عصر کرتاسه یعنی تقریباً ۶۵ میلیون سال پیش بوده است، و حال آنکه انسان امروزی (هوموساپینس) فقط از ۲۰۰ هزار سال پیش به وجود آمده است و حتی تکامل آن به وضعیت امروزی حدود ۱۰۰ هزار سال تخمین زده میشود، در حالی که طبق نقل خود تورات، از طوفان نوح چند هزار سال بیشتر نمیگذرد!
به این موارد، اِشکال حیوانات جزیرهها و خشکیهای جدا افتاده را نیز اضافه کنید.
بنابراین این روایت تورات که اکثر فقهای مسلمان نیز آن را تأیید میکنند، در برابر نقد علمی رنگ میبازد و به هیچ وجه نمیتوان توجیه علمی برای آن ارائه نمود: یا باید علم را رد کنیم و به جهل راضی شویم، و یا اینکه بگوییم طوفان نوح محدود بوده و منطقهی مشخصی از زمین را در بر گرفته است.
اکنون برخی احتمالات مربوط به طوفان نوح را که با دادههای باستانی و علمی همخوانی دارد، مرور میکنیم:
این فرضیه که طوفان در جنوب عراق و به دلیل بارش باران و سیل روی داده است، با شرایط منطقهی مزبور کاملاً مطابقت دارد؛ زیرا جنوب عراق بین دو رودخانه و در پایین مناطق کوهستانی که در شمال آن واقع شده، قرار گرفته است؛ ولی چنین سیلابی محدود خواهد بود. از سوی دیگر تصور اینکه سیل رودخانهها یا بارش باران در یک منطقه بتواند تمام جانداران آنجا را نیست و نابود کند، دشوار است؛ زیرا حداقل برخی جاندارانی که در اطراف منطقهی سیل زندگی میکنند، فرصت فرار مییابند. همچنین سیلابهایی اینچنینی به تدریج و آرام آرام شکل میگیرد؛ بر خلاف شکسته شدن سدها یا سونامی که به طور ناگهانی به وقوع میپیوندد. به علاوه مطابق متن قرآنی، چنین سیلی قادر به ایجاد موجهایی به اندازهی کوه نخواهد بود.
شاید یکی از دلایل وقوع سیل که در برخی تحقیقات به آن اشاره شده است، این فرضیه باشد که چندهزار سال پیش دریای سیاه لبریز از آب شده و احتمالاً یک جهش هیدرولیک به وجود آورده که به نوبهی خود باعث به جریان افتادن مقادیر انبوه آب بر سطح زمین و سپس وقوع سیل شده و همین رخداد موجب هلاکت جاندارانی که سیل از مکان زندگی آنها میگذشته، شده است. اشکال وارد بر این فرضیه آن است که در مسیر عبور چنین سیلی که تا بینالنهرین پیش رفته باشد، هیچ آثار و نشانهای یافت نمیشود. علاوه بر این وجود موانع طبیعی متعدد، میتوانسته مانع از رسیدن مقادیر زیاد آب به بینالنهرین باشد. این را هم اضافه کنید که چنین سیلابی کشتی نوح را به سمت جنوب و خلیج خواهد برد و نه طبق آنچه در افسانهی سومریان آمده است، به سمت سرچشمهی رودخانهها! و بنابراین جهت آن از سوی شمال خواهد بود نه آن گونه که در متون سومری آمده است، از سمت جنوب عراق یا خلیج کنونی!
فرض دیگر آن است که طوفان در درهی واقع در جنوب عراق یعنی همان خلیج فعلی، پیش از آنکه از آب پر شود، به وقوع پیوسته است، آن هم به دلیل بالا رفتن سطح آب دریاها در پایان آخرین عصر یخبندان و شکسته شدن سد طبیعی تنگهی هرمز. متن قرآنی، بر سیلابی که هزاران سال پیش در این دره واقع شده است کاملاً تطبیق دارد. مقادیر آبی که به دلیل شکسته شدن سد طبیعی تنگهی هرمز، از دریا به دره سرریز شد بسیار زیاد بوده و میتوانیم بگوییم امواجی کوهآسا پدید آورده است؛ همان طور که در قرآن به آن اشاره شده است. در ضمن جزیرههای فعلی موجود در خلیج کنونی، در واقع همان قلهی ارتفاعاتی هستند که پیش از شکسته شدن سد و لبریز شدن آن از آبهای شور، بلندی داشته است. به این ترتیب، حقیقت آن متن دینی که میگوید پسر نوح میخواست به کوه پناه ببرد تا از آب در امان بماند، تأیید میشود؛ زیرا وی چنین باور داشت که این سیل، همانند سیلهای عادی است که به دلیل بالا رفتن سطح آب رودخانههایی نظیر دجله و فرات که به دره میریزند، اتفاق افتاده و با پناه بردن به مناطق مرتفعی همچون کوههای موجود در درهی حاصلخیز، میتوان از زیان چنین سیلابهایی در امان ماند. البته هیچ گاه به ذهن آنها خطور نکرد که این دفعه قضیه فرق میکند و سیلی که نوح (اوت ناپیشتیم - زیوسودرا) نسبت به آن هشدار میدهد، ویرانگر خواهد بود و کوهها را میپوشاند و سراسر این دره را، که مساحتش قابل مقایسه با مساحت کشوری چون عراق است، دربرمیگیرد.
زمان طوفان نوح
بنا بر روایت تاریخی تورات، طوفان نوح تقریباً چهار هزار سال پیش از میلاد رخ داده است. برخی مفسران قرآن نیز این تاریخ را تأیید کردهاند. در آن زمان، درهی حاصلخیز یعنی خلیج کنونی، سرریز از آبهای شور بود و این به آن معنا است که مکان وقوع طوفان، سرزمین بینالنهرین بوده است. با توجه به هموار بودن این منطقه، مقادیر انبوه آب که بتواند طوفانی در حجم و اندازهی طوفان نوح به راه بیاندازد، حتماً باید از یک منبع بزرگ آب سرچشمه گرفته باشد. به همین دلیل توصیف تورات از طوفان این گونه است که با ارتفاع بلند خود تمام کره زمین را پوشانده است. پیشتر اشاره شد که این فرض ذکر شده در تورات با حقایق علمی، باستانی و زمینشناسی ناسازگار است.
احتمال دیگری باقی میماند؛ اینکه نوح و قوم او یعنی کسانی که میتوانیم آنها را نیاکان سومریان یا سومریهای باستان بنامیم، در درهی حاصلخیز (خلیج کنونی) زندگی میکردهاند و طوفان نیز در همین منطقه روی داده است. اگر چنین باشد، زمان وقوع طوفان برابر است با تاریخ لبریز شدن دره از آب و وقوع جهش هیدرولیک در آبهای شور، که چه بسا مناطق وسیعی از جنوب عراق کنونی را رُفته و دره را با آب پر کرده است. این تاریخ تقریباً ۱۵ تا ۸ هزار سال پیش از میلاد مسیح تخمین زده میشود.
پیامد آنچه رخ داد، وقوع طوفان در دره میباشد که دلیل آن نیز مقادیر عظیم آب ناشی از ذوب شدن یخها در پایان عصر یخبندان بوده است. این آبها باعث پیدایش چشمههایی شد که به دریاها میریخت. آب این چشمهها به آب دریاها اضافه شد که به بالا رفتن سطح دریا، شکسته شدن سد طبیعی و ورود آب دریا به دره منجر گردید. شاید بارش باران و بالا رفتن آب رودخانههایی که به دره میریختند، نیز مزید بر علت شده باشد. به این ترتیب آبها در دره به هم رسیدند و سیل و جهش هیدرولیک پدیدار شد، آن هم به گونهای که مناطق جنوبی عراق به زیر آب رفت. سپس یک بار دیگر آب به سمت دره (یا خلیج کنونی) فروکش کرد و کشتی لنگر انداخت تا به این ترتیب نخستین سفر انسانیّت در جنوب عراق که به صورت مدوّن و مکتوب به دست ما رسیده است، آغاز گردد. ﴿فَفَتَحْنَا أَبْوَابَ السَّمَاء بِمَاء مُّنْهَمِرٍ * وَفَجَّرْنَا الْأَرْضَ عُیُوناً فَالْتَقَى الْمَاء عَلَى أَمْرٍ قَدْ قُدِرَ﴾ (۱) (و ما نیز درهای آسمان را به روی آبی که به شدت میریخت، گشودیم * و از زمین چشمهها شکافتیم تا آب به آن مقدار که مقدر شده بود، گرد آمد).
لنگرگاه کشتی نوح ع (دلمون، آرارات، جودی)
نوح، قوم او و نسلهایی که پس از وی آمدند، بعد از طوفان در سرزمین بینالنهرین رحل اقامت افکندند که این خود مکان لنگر انداختن کشتی را معین میکند. این چیزی است که فقط افراد ستیزهجو میتوانند منکرش شوند. اصل و اساس داستان طوفان از سومر است، یعنی ناقلان آن، ملت ساکن در بینالنهرین بودهاند و آن را میراث پدران و نیاکان خود میدانستهاند. به اعتقاد من، اینکه چنین مطرح میکنند که پس از طوفان، نوح و قومش در منطقهای خارج از بینالنهرین استقرار یافتند، تلاشهایی بیمحتوا بوده که پیامدهای زیادی را به دنبال دارد و نمیتوان آنها را نادیده گرفت.
پیشتر اشاره کردم که ویژگیهای دلمون سومری مشابه ویژگیهای دولت مهدی است که در عراق برپا میشود و عراق پایتخت آن خواهد بود.
روشن شد این نظریه که لنگرگاه کشتی نوح بر روی برخی کوههای ترکیه یا ارمنستان بوده، با اصول ثابتشدهی علمی بسیاری، ناسازگار است. خاستگاه این اعتقاد، تفسیر برخی یهودیان از تورات است که در آن از کوهی به نام آرارات یا آراراط سخن به میان آمده است.
در جاهای دیگر نیز دانستیم که روایت تورات از طوفان نوح مانند اشاره به اینکه آب تمام کوهستانهای زمین را پوشاند، با اصول علمی، کاملاً سر ناسازگاری دارد. بنابراین نمیتوان چنین تصور کرد که کشتی نوح بر کوهی به ارتفاع چندین کیلومتر از سطح دریا لنگر انداخته باشد، آن هم بر اثر سیلاب و بالا رفتن سطح آب. پیشتر گفتیم که زمین فاقد چنین حجم انبوهی از آب میباشد، حتی اگر گفته شود که این سیل به دلیل لبریز شدن دریای سیاه از آب رخ داده باشد، که البته این مدعا همان طور که گفته شد، در برابر نقد تاب نمیآورد. امکان ندارد جهش هیدرولیکی برای آبهایی به بلندای چند کیلومتر رخ دهد و سپس این آبها با چنین ارتفاعی، هزاران کیلومتر به صورت افقی حرکت کنند تا به کوههای آرارات بین ترکیه و ارمنستان برسند. در حقیقت این فرضیه بیشتر به خیالپردازی شبیه است و از نظر علمی وقوع آن امکانپذیر نمیباشد.
بنابراین از آنجا که این تفسیر توراتی از یکسو با علم و از سوی دیگر در جاهای مختلف با متن سومری ناسازگار است، نمیتوان به آن اعتماد نمود.
اما نام «جودی» که در قرآن به آن اشاره شده، مکان لنگر انداختن کشتی است و دربارهی این اسم، چیزی که با آن بتوان مکان مزبور را جایی غیر از عراق دانست، وجود ندارد. فرضیهی مفسران قرآن، این است که این منطقه یکی از کوههای ترکیه است و حال آنکه این کلام در واقع، پیروی از تفسیر احبار یهود از متن توراتی است که بدون بررسی و تفحص ارائه شده است.