فصلها
فصل چهارم: نظریهی تکامل و دلایل عقلی بر وجود پروردگار، اِله یا خداوندگار
توهم بیخدایی · احمد الحسن
فصل چهارم:
نظریهی تکامل و دلایل عقلی بر وجود پروردگار، اِله یا خداوندگار
نظریهی تکامل و مغالطهی پاره پاره کردن موضوع و انکار وجود اِله
نظریهی پیدایش و تکامل یا ارتقا از نظر زیستشناسان تکاملی، تفسیری است معقول و تایید شده با ادلهی علمی؛ مبنی بر اینکه زندگی زمینی از مواد شیمیایی گِرد هم آمدهای پدیدار گشته است، به صورتی که قابلیت همانندسازی از خود را دارند. اینها همان همانندسازهای اولیه هستند که به تدریج و طی میلیونها سال تکامل یافتهاند. به این ترتیب ثابت میشود که عامل مؤثر در رشد و تکامل زندگی زمینی، طبیعت میباشد. یعنی اگر موجودات زنده را اثر در نظر بگیریم، این موجودات بر وجود یک مؤثر دلالت مینمایند. این مؤثر، غیبی و پنهان نیست بلکه مؤثری است شناختهشده که همان طبیعت موجود و در دسترس ما میباشد. بنابراین آفرینندهی این موجودات زنده، طبیعت است و نه چیز دیگری.
به دنبال آن، کسانی که برای خداناباوری نظریهپردازی میکنند، بیان میدارند که:
ما تفسیر کاملی از چگونگی پیدایش و تکامل زندگی بر روی زمین در دست داریم؛ بنابراین برای توضیح حیات و تکامل آن بر روی زمین، هیچ نیازی نداریم که وجود نیروی ماوراءالطبیعی شناختهشده، یا نیرویی نامرئی یا الهی را تصور کنیم. رشد و شکلگیری زندگی از مواد غیرجاندار، هرچند به صورت جزئی، در آزمایشگاه به اثبات رسیده، و تکامل و ارتقا نیز مقولهای است که با دلایل علمی ثابت شده؛ بنابراین زندگی زمینی، نه در نتیجهی وجود خدا بلکه صرفاً محصول و نتیجهی طبیعت میباشد.
در حقیقت، تفسیر علمی زندگی زمینی، وجود اِله (خدا) را اثبات میکند و نه عکس آن را؛ چرا که با دقت در نظریهی تکامل (پیدایش و ارتقا) درخواهیم یافت که این نظریه عبارت است از فرآیندی برای اجرای نقشهی ژنتیکی قانونمند و هدفمند، و این خود دالّ بر وجود یک قانونگذار هدفدار میباشد. در نتیجه نه تنها این موارد با یکدیگر در تعارض نمیباشند، بلکه به طور کامل با دلایل عقلی که قرآن برای اثبات وجود خدا ارائه کرده، به خصوص دلیل «صفت اثر دلالتی است بر صفت مؤثر» هماهنگ میباشد؛ چرا که مجموعهی تکامل هدفمند است.
اما آنچه زیستشناسان تکاملی و داوکینز ـ که برای خداناباوری نظریهپردازی میکند ـ انجام میدهند، فریبی برای بخشبخش کردن یک وجود یکپارچهی بزرگ میباشد؛ چرا که ما و طبیعت - یا محیطی که در آن زندگی میکنیم - وجودی واحد را تشکیل میدهیم. به عبارت واضحتر: طبیعت و همانندسازها یا خودنسخهبردارها، وجودی یکپارچه هستند؛ یا باید بگوییم همهی اینها عناصر تشکیل دهندهی یک وجود واحد و یکپارچه میباشند. در نتیجه مجموع این عناصر یا این وجود، بیشک هدفمند است. از همین رو داوکینز به عمد اینها را از هم تفکیک میکند تا بگوید: ببینید، اینها مجموعهای هستند که در ظاهر هدفمند به نظر میرسند ولی در واقع این گونه نیست!
آنچه داوکینز انجام داده همچون غوطهور شدن در درون انسانی است که به سوی هدفی مشخص در حال دویدن میباشد، و سپس میگوید: به قلب نگاه کنید که چون عضلات به اکسیژن و غذا نیاز دارند، خون را با قدرت پمپاژ میکند، کلیهها اوره را از بدن بیرون میریزند، کبد سموم بدن را دفع میکند، معده غذا را هضم میکند و ... و ... و ... هدف همهی اینها زنده نگهداشتن انسان نیست؛ بلکه مقصود و آرمان آنها، کوچک و فقط در حوزهی عملکرد خودشان میباشد؛ آنها نابینایانی هستند که زندگی جسم را نمیبینند، بنابراین هدف دراز مدتی را مد نظر ندارند، پس هدفی هم وجود ندارد. این در حالی است که کل این مجموعه با تمام اجزایش هدفمند است و هدف از این فرآیندها، ناظر به کل است؛ نه اینکه هر بخش به طور جداگانه برای خود هدفی مستقل داشته باشد.
داوکینز و کسانی که در پِی بازارگرمی خداناباوری هستند، از آنجا که راهکارشان از انکار نشأت گرفته است و نه بر اساس شک و تردید، تکامل را از دیدگاه خود تجزیه و تفکیک کرده، میگویند: ببینید! یک جهش ژنتیکی بیهدف شکل گرفته و یک انتخاب طبیعی غیر تصادفی و هدفمند برای کوتاه مدت به وقوع پیوسته، به گونهای که نتیجهاش انتخاب برتر و ابقای نیرومندتر در محیط طبیعی میباشد. بنابراین هیچ هدف نهایی یا درازمدتی وجود ندارد. نتیجهی نهایی یا کنونی، از انباشت نتایج این فرآیند در طول زمان حاصل گشته است؛ از این رو، این فرآیند، در نهایت فرآیندی کور و بیهدف میباشد.
اگر آنها از کفر و خداناباوری و عدم اعتقاد به وجود خدا به سمت شک و تردید در وجود خداوند حرکت میکردند و به تکامل به عنوان مجموعهای یکپارچه مینگریستند، درمییافتند که این موجودیت، براساس سیستمی دقیق و مولد کار میکند؛ مانند بهترین کارخانهی ریختهگری که ممکن است به چشم ببینیم. در کارخانهی ریختهگری، معمولاً قطعات به صورت صیقلیافته از قالب بیرون نمیآیند بلکه بر روی آنها چندین عملیات صیقلکاری و پرداخت و حتی برشکاریهایی صورت میگیرد، تا به شکل نهایی و مورد نظر درآیند. تکامل نیز همین گونه است. اگر منکران تکامل آن را به چشم وجودی واحد بنگرند، از مولّد بودن آن، حکم به هدفمند بودنش میدهند. تکامل، هوشمندی و به دنبال آن حکمت، ایثار و اخلاق را به بار آورده است. فاقد هیچچیز نمیتواند اعطاکنندهی چیزی باشد؛ بنابراین اگر تکامل هدفمند نبود و در پسِ آن قانونگذاری وجود نمیداشت، این دستآورد ارزشمند به بار نمیآمد.
اما متأسفانه این عده، تکامل را تفکیک و پارهپاره میکنند و به اجزای تشکیلدهندهی آن مینگرند، و به دنبال آن نمیتوانند نتیجهی خاص حاصل از کُل آن را ببینند. آنها دقیقاً مانند کسی که صنعت بزرگی را به خطوط تولید جدا از هم تقسیم میکند، عمل میکنند تا به این ترتیب نظر پژوهشگر را روی اهداف کوتاه مدت هر یک از خطوط تولید متمرکز کنند و از هدف نهایی این صنعت به عنوان یک واحد یکپارچه منحرف نمایند.
نگرش و دید میتواند از زوایای مختلفی شکل بگیرد. برخی مواقع زاویهی دید، نگرش ما را به طور کلی تغییر میدهد. زاویهی دید درست، نگاه انسان را کاملاً تغییر میدهد. به عنوان مثال تصاویر نقوش برجسته در تصویرهای سه بعدی را فقط از زاویهی دید درست یا معین میتوان تشخیص داد و اگر نپذیریم از این زاویهی خاص به آن بنگریم، مطمئناً آن نقش برجسته را نیز نخواهیم دید؛ با وجود اینکه دهها نفر قادر به تماشای آن میباشند!
تکامل، عملیاتی پیچیده و مرکب است که همچون وجودی واحد و هدفمند در جریان میباشد. جهش ژنتیکی، طبیعت محیط و زاد و ولد، همگی اجزای این وجود یکپارچه و هدفمند یعنی همان تکامل میباشند. زیستشناسان تکاملی با هدف انجام پژوهشهای علمی، تکامل را بخشبخش کردهاند و به صورت قسمتهای جدا از هم به آن نگریستهاند. هر کس میخواهد همچون دکتر داوکینز بازار خداناباوری را گرم کند، تکامل را به جهش ژنتیکی و گزینش طبیعی تفکیک میکند تا هدفمندی آن را انکار نماید و بگوید: نگاه کنید! ما فقط با اهداف کوتاهمدت روبهرو هستیم و هیچ هدف نهایی یا بلندمدتی وجود ندارد. بنابراین در پسِ این عمل، هیچ نیروی عاقل و با شعوری در کار نیست؛ بنابراین هیچ خدایی وجود ندارد. در حالی که روش درست آن است که ما به «کُل» این مجموعه و نتایج ناشی از این کُل بنگریم تا به وضوح دریابیم تکامل هدفمند است.
متأسفانه دکتر داوکینز و همهی افرادی که نظریهی تکامل را برای اثبات الحاد و بیخدایی به کار میگیرند، میکوشند چشمان خود را از دیدن علائم آشکار قانونمند بودن تکامل به عنوان یک کل، فرو بندند. این در حالی است که وقتی آنها دربارهی عناصر تشکیلدهندهی تکامل دست به تحقیق و پژوهش میزنند، این مطلب آشکارا برای ایشان عیان میگردد. آنها ناچارند اهداف کوتاه مدت و امکان نسبت دادن آن به انتخاب طبیعی یا حتی ژنها را ببینند. همچنین به ناچار اقرار میکنند که مسألهی تکامل در کوتاهمدت، تصادفی نیست بلکه قانونمند میباشد و اینجا حداقل قانون بقای ژنهای برتر مطرح میشود. قطعاً ژنهایی وجود دارد که از گردونه خارج میشوند و برخی ژنهای دیگر، باقی میمانند، استوار میشوند و صیقل مییابند؛ نظیر ژنهایی که برای قدرت، سرعت، یا مغز و هوش مفید هستند.
ختم کلام: تکامل هدفمند است
ما با ژنها، جهش ژنتیکی و قانون بقای ژن برتر - یا به عبارت دیگر موجود برتر - سر و کار داریم. تفاوت میان ژن با جاندار، همچون تفاوت نقشهی ساختمان با خود ساختمان است. قانون بقای ژن برتر، این ژنها را صیقل میدهد. اکنون با کمال اطمینان میدانیم که وسیلهی بقای موجود شایستهتر در زندگی زمینی، به طور کلی همان ابزار هوشمندی وی یا مغز وی میباشد. ابزار هوشمندی یا مغز، به مقدار زیادی غذا نیاز دارد و برای موجود زنده بسیار هزینهبر میباشد؛ با این حال تکامل مجبور است در مسیر این رویکرد یعنی پیشرفت دادن ابزار هوشمندی گام بردارد.
جهش ژنتیکی از همان آغاز وجود داشته است، بنابراین باید ژنهای ساخت ابزار هوشمندی (برای مثال مغز) دیر یا زود به وجود آیند؛ هرچند جهش ژنتیکی کاملاً بیهدف تلقی گردد.
از آنجا که در روند تکامل، قانون بقای ژنهای برتر یا بقای موجود برتر (۱) حاکم است، میتوانیم قاطعانه بگوییم که سمت و سوی حرکت تکامل از آغاز مشخص بوده و هدف آن نیز، تولید ژنهای ابزار هوشمندی و یا موجود باهوش بوده است. بنابراین تکامل هدفمند میباشد.
به نظر من این استدلال تام و تمام برای ردّ نظریهی خداناباورانه دکتر داوکینز -آنجا که میگوید زندگی زمینی بر پایهی تکامل، در درازمدت بیهدف است- کافی باشد.
در حقیقت اگر بخواهیم حکم پیشین را بیشتر توسعه دهیم و این حکم را به هر نوع حیاتی که در مخیّلهمان میگنجد تعمیم دهیم، طبق قانون تکامل - که مبتنی بر جهش همانندسازها یا ابزارهای همانندسازی و انتخاب برترین آنها است - میتوانیم قاطعانه نظر خود را به این صورت بیان کنیم:
هر نوع زندگی، خواه زندگی زمینی ما باشد - که بر آب، کربن، نیتروژن و دیگر مواد شیمیایی استوار است - و خواه زندگی در سیاره یا جهانی دیگر - که به جای آب بر آمونیاک یا به جای کربن بر سیلیکون متکی باشد، چون میتواند زنجیرههای طولانی همچون کربن را به وجود آورد - نتیجهی حتمی آن، ایجاد ابزار هوشمندی خواهد بود و براساس قانونی که اکنون میشناسیم، این همان هدف حتمی تکامل است و هیچ حیات یا همانندسازی یا ابزار همانندسازی و تکامل نمیتواند دیر یا زود از رسیدن به آن برکنار بماند.
میدانیم و انتظار داریم که هر نوع حیات در جهان ما، باید بر آب و کربن استوار باشد؛ زیرا آب مایعی بسیار مناسب برای میزبانی زندگی است؛ چرا که هنگام انجماد جرم حجمیش کم میشود و یخ روی سطح آب میآید و به این ترتیب یخ این اجازه را میدهد که زندگی در آبهای روان زیرش همچنان ادامه یابد. این عناصر چهارگانهی هیدروژن، اکسیژن، نیتروژن و کربن، به میزان بیشتری در جهان یافت میشوند. کربن به تنهایی قادر است زنجیرههای ضعیفی را به وجود آورد که بر خلاف زنجیرههای سیلیکونی به راحتی شکسته میشود و برای متابولیسم و زندگی مناسب میباشد.
به این ترتیب به سخن نهایی و حل اختلافات در خصوص امکان اثبات وجود پروردگار یا خدا بر اساس نظریهی تکامل میرسیم. ثابت کردیم که زندگی هدفدارد و هدفمند است، و تکامل نیز به همین صورت. وقتی «صفت اثر دلالتی است بر صفت مؤثر» اثبات میگردد که مؤثر نیز دارای صفت هدفمندی و تعقّل و دانایی است و بر این اساس وجود یک مؤثر هدفمند، منطقی و دانا را اثبات نمودهایم. در نتیجه وجود پروردگار یا خدا، خواه به طور مستقیم مؤثر باشد یا یکی از آثارش دالّ بر این صفت وی یعنی هدفمندی باشد، اثبات میگردد. این موضوع، به خودی خود برای ردّ نظریهی خداناباورانهی جدید، مبنی بر اینکه تکامل فاقد هدفی درازمدت است، کفایت میکند.
ابزار هوشمندی
گفتیم هدف تکامل، رسیدن به ابزار هوشمندی است؛ زیرا ابزار هوشمندی، همان ابزار بقای شایستهتر در تنازع شدید ژنها برای بقا میباشد. امروزه وجود هفت میلیارد انسان روی زمین، برای اثبات این حقیقت کافی است؛ ولی برای روشن شدن مطلب، خوب است این حقیقت را به اختصار بیشتر بررسی کنیم. حتی اگر فرض کنیم جهش ژنتیکی از همان ابتدا تصادفی بوده است، باید ژنی را که قابلیت ایجاد ابزار هوشمندی را دارا باشد فراهم نماید. منظور از ابزار هوشمندی، مغز فعلی انسان و حیوانات نیست، بلکه مراد هر چیز قابل تصوری است که بتوانیم آن را به عنوان نخستین مرحلهی ساخت مغز در نظر بگیریم؛ مثل یک سلول عصبی. مسلماً جاندارانی که از ابزار هوشمندی بهرهمندند، در تنازع پیروزند و بهرهی آنها برای بقا بیشتر است؛ بنابراین اگر تنازع بین موجوداتی باشد که همگی دارای ابزار هوشمندی باشند، آنهایی که هوشمندی بیشتری دارند، در این پیکار پیروزی بیشتری به دست میآورند؛ و به همین ترتیب ادامه مییابد. بنابراین در تکامل، سرآغاز ایجاد ابزار هوشمندی، موضوعی حتمی است؛ همچنین بهبود و پیشرفت ابزار هوشمندی همراه با گذر زمان نیز فرآیندی حتمی به شمار میرود. به این ترتیب میتوانیم بگوییم که ابزار هوشمندی هدف حتمی تکامل است؛ یعنی هدف از تکامل به اختصار، رسیدن به هوشمندی میباشد.
مایلم اشاره کنم من نمیگویم: نتیجهی هر تنازعی که میان افراد جریان دارد به سود فرد هوشمند خواهد بود، و حتی دربارهی تنازع انواع هم، چنین نظری ندارم. سخن من این است که ژن سازندهی ابزار هوشمندی همیشه در این پیکار غالب و قطعاً در رقابت پیروز است.
گاهی فرد هوشمندتر یا جانداری که از ابزار هوشمندی برتری بهرهمند است، از کسی که هوشمندی کمتری دارد، یا از ابزار هوشمندی پایینتری برخوردار بوده یا حتی اصلاً فاقد ابزار هوشمندی است شکست میخورد. این وضعیت پیامد ویژگیها و شرایط رویارویی طرفهای درگیری است. گاهی در تنازع بقا، نوعی که از ابزار هوشمندی برتر برخوردار است در مقابل نوعی که ابزار هوشمندی ضعیفتری دارد، شکست میخورد، زیرا از ویژگیها و شرایط خاصی برخوردار است.
البته هنگامی که ژن ایجادکنندهی ابزار هوشمندی ایجاد شود و وارد مجموعهای از ژنهای سازندهی موجودات زنده گردد، ممکن نیست در تنازع در برابر ژنهای دیگر شکست بخورد و امکان ندارد از مجموعهی ژنهای عامل در ساختن موجودات زنده خارج شود، بلکه پیش خواهد رفت و آهنگ رو به جلو با گذر زمان پیشرفت خواهد کرد؛ زیرا میان این ژن و دیگر ژنها در تنازع بقا یا پیشرفت و رسیدن به جایگاه نخست، تفاوت بسیاری وجود دارد.
رقابت میان ژنها، فقط به تنازع بقا محدود نمیشود، بلکه میان ژنها برای تقدم و صدرنشینی در مجموعهی ژنهایی که جسم موجودات زنده را میسازند نیز رقابت وجود دارد. هر ژن میکوشد تا تعداد بیشتری داشته باشد. رقابت کردن این ژن به شکلی ناآگاهانه و غیرهوشیارانه نیست؛ بلکه این رقابت و تنازع، از خلال قانون عمومی تکامل میگذرد و تابعی از آن به شمار میرود.
دلایل عقلی که قرآن برای اثبات وجود الله پیش میکشد
آنچه در این فصل ارائه شد، برای اثبات هدفمند بودن تکامل و در نتیجه برای اثبات اینکه در پسِ آن کسی وجود دارد که خواهان رسیدن به این هدف است، کافی میباشد. ما ضمن قانون «صفت اثر دلالتی است بر صفت مؤثر» وجود خداوند را اثبات کردیم و ثابت نمودیم که اثر یعنی همان زندگی زمینی، هدفمند است؛ و به این ترتیب روشن کردیم که مؤثر آن، دارای آگاهی بوده و هدفی را دنبال میکند. بر این منوال، وجود خداوندی آگاه و دانا را ثابت کردیم. با این وجود، من در ادامهی این فصل، این مطلب را بررسی و بر آن تأکید خواهم کرد که تکامل حتی از دیدگاهی که آن را پارهپاره میکند و بخشبخش میبیند نیز هدفمند است؛ زیرا اگرچه زیستشناسان بر بخشبخش کردن تکامل اعتماد میکنند، و از میان آنها زیستشناسان ملحد اصرار دارند که تنها از زاویهی بخشبخشکردن به آن بنگرند، ولی دیدگاه من به این موضوع یکسان است و هر دو را به یک چشم مینگرم.
در خصوص استدلال «عدم نامولّد است» باید به این موضوع توجه نمود که اثری که برای دلالت بر الله به عنوان مؤثر باید مورد بررسی قرار دهیم، همان اصل و مبدأ جهانِ مادی و ما بَعد آن میباشد، و در این خصوص، بحث فقط به نظریهی داروین و علم زیستشناسی محدود نمیشود؛ بلکه میتوان آن را به صورت علمی در محدودهی مباحث و تئوریهای فیزیکی که به جهان هستی و کیفیت پیدایش آن اختصاص دارد، مورد بحث و بررسی قرار داد. این مبحث را در فصل ششم به طور مفصّل بیان خواهیم نمود.
نخستین دلیل بر وجود خداوندگار مطلق: صفت اثر دلالتی است بر صفت مؤثر
از جملهی این استدلالها، دلیل قانونگذاری است: وجود قوانین در اثر، بر قانونگذاریِ مؤثرش دلالت دارد و در نتیجه دال بر عالِم بودن مؤثر است؛ که اثبات آن مورد نظر ما میباشد.
از جملهی این استدلالها دلیل نظم است: وجود نظم در اثر، بر نظمدهندگی مؤثرش دلالت دارد و لذا دال بر عالم بودن مؤثر است؛ که اثبات آن مورد نظر ما میباشد.
از جملهی این استدلالها، دلیل هدف است: وجود هدف برای اثر، بر هدفدار بودن مؤثرش دلالت دارد و در نتیجه دال بر عالم بودن مؤثر است؛ که اثبات آن مورد نظر ما میباشد.
از جملهی این استدلالها ، دلیل حکمت است: موصوف بودن اثر به حکمت، خواه در سخن باشد و خواه در عمل، بر حکیم و دانا بودن مؤثرش دلالت دارد؛ که اثبات آن مورد نظر ما میباشد.
خلاصهی استدلال چنین است:
با دیدن یک موجود منظم و ساختاریافته، میفهمیم که مؤثر آن، دانا و قادر به نظمدهی است؛ در نتیجه وجود مؤثر نظمدهنده و دانا اثبات میشود. هنگامی که با سخن یا عملی حکیمانه روبهرو شویم، میدانیم که از فردی حکیم صادر شده است و وجود مؤثری حکیم اثبات میشود. مثلاً هنگامی که مجموعهای از درختان میوهدار را ببینیم که با نظم خاصی کاشته شدهاند ، حکم میکنیم کسی که آنها را کاشته، حتماً نظمدهنده و هدفدار بوده و از همین رو میگوییم که او نسبت به آنچه انجام داده، دانا و آگاه است و به عنوان مثال خواهیم گفت که او یک انسان میباشد. ولی هنگامی که با جنگلی پر از درختان نامنظم و بدون نظم و ترتیب مواجه شویم، صفت بینظمی درختان، ما را به این مطلب راهنمایی میکند که انسان این درختان را نکاشته است.
این دلیل عموماً میتواند در حیطهی حیات زمینی قابل تطبیق باشد و نمونههای آن، خصوصاً در مورد انسان بسیار فراواناند؛ زیرا انسان ویژگیهای خاصی دارد که نشان میدهد مؤثر اصلی و پدیدآورندهی او، دانا و توانا بر نظمدهی و هدفدار است. به همین علت، این دلیل به نظریهی تکامل ارتباط دارد.
صفت اثر دلالتی است بر صفت مؤثر، در جهانی که در آن زندگی میکنیم
بیتردید مجموعهای از قوانین فیزیکی بر این جهان حاکم هستند، و از سوی دیگر قانون به معنی وجود یک قانونگذار است. همچنین قانون، بیشک، منجر به نظام میگردد و نظام یعنی اینکه نظمدهندهای وجود دارد.
برای توضیح بیشتر، مثالی بیان میکنم:
وقتی میبینیم که در چهارراهی برای تنظیم عبور و مرور اتومبیلها، از چراغ راهنمایی استفاده شده است، میدانیم که نیرویی آگاه، دانا و نظم دهنده برای این نظام وجود دارد و او است که این چراغ را قرار داده. به همین منوال میگوییم: قانون جاذبه دال بر وضعکنندهی آن است و همچنین نیروهای الکترومغناطیسی و نیروهای ضعیف و قوی هستهای در سطح وجودی خود و به میزان توان خود، بر وجود وضعکنندهی خویش دلالت دارند. همهی اینها، قوانین عبور و مرور جهان را تعیین میکنند، همان گونه که در چهارراه مذکور اشاره کردیم. اگر آنها در این مقادیر و در این جایگاه نبودند، هیچ مادهای به وجود نمیآمد و ما در این جهان پدیدار نمیشدیم. آیا عاقلانه است که ما وقتی یک چراغ راهنمایی ساده را ببینیم به وجود پلیس راه یا شهرداری حکم کنیم که او این علائم راهنمایی را در تقاطع برای تنظیم عبور و مرور قرار داده و حکم کنیم که در پس این پلیس، حکومتی وجود دارد که عملکرد آن را تنظیم میکند، ولی حکم نکنیم که نیرویی حکیم و دانا وجود دارد که او وضعکنندهی قوانین جهان است ـ همان قوانینی که شاهدش هستیم و علم، آن را برای ما اثبات نموده است ـ و آیا نباید گفت او است که عبور و مرور و حرکت را در کل جهان تنظیم میکند و مشخص میسازد؟!
بیتردید فرد عاقل به وجود نظمدهندهای حکم میکند که این قوانین نظمدهندهی جهان را وضع کرده است؛ اما اصرار گروهی بر انکار نظمدهندهای حکیم و دانا، فقط برخاسته از عناد و لجاجتی مغرضانه است که نشان میدهد او با کسانی که بر نچرخیدن زمین اصرار داشتند، تفاوت چندانی ندارد.
آیا کلّ این نظام بدون نظم دهنده است؟! به خدا سوگند تعجب میکنم از کسی که به چنین چیزی باور دارد و با این وجود میگوید کسی که چراغ راهنمایی را نصب کرده، پلیس راه یا مرکز مدیریت راهها است. او باید با خود منصف باشد و عدم اعتقادش به نظم را در اینجا نیز ابراز کند و بگوید: چراغ راهنمایی خود به خود ساخته شده و خود به خود از چهارراه سر در آورده است. آیا عاقلانه است که ما نظام و قوانینی را در جایی ببینیم و بگوییم: نظمدهندهای وجود دارد و نظام و قوانینی را در جایگاهی دیگر ببنیم و بگوییم: نظمدهندهای دانا آنها را وضع نکرده است؟!!!
اگر استدلال «صفت اثر دلالتی است بر صفت مؤثر» و در نتیجه دال بر وجود مؤثرِ متّصف به آن صفت است را خلاصه کنیم، میگوییم:
اگر ما و ملحدان به دادگاه عقل انسانی رجوع کنیم، موارد زیر را مییابیم:
اثر= جهان هستی؛ صفت جهان = قانونمندی و نظام؛ صفت مؤثر = نظم دهندگی و دانایی؛ مؤثر = ناشناخته.
ما جهان هستی را در علوم جدید بررسی نمودیم و صفت آن را شناختیم و این صفت، ما را به صفت موصوفی که وجود آشکاری دارد راهنمایی کرد. از صفتش مشخص است که او نظمدهنده (قانونگذار) است و به دنبال آن، آگاه و دانا است.
اکنون ثابت شد مؤثری وجود دارد که به صفات نظمدهندگی، آگاهی و دانایی متصف میباشد.
بنابراین ما وجود نظمدهندهی دانایی را ثابت کردیم که قوانین جهان هستی را وضع کرده است (و همان چیزی است که اثباتش مطلوب ما بوده است).
صفت اثر دلالتی است بر صفت مؤثر، در زندگی زمینی
بیشک مجموعهای از قوانین فیزیکی جهان هستی بر زمین و در روی زمین نیز حاکم هستند و از همین رو شایسته است که این قضیه نیز به عنوان دلیل و استدلال مطرح شود. قوانین، دلیل به وجود آمدن این نظام هستند، و طبیعتی که دست به انتخاب میزند، چیزی جز نتیجهی همین قوانین نیست. به این ترتیب، این طبیعت مبتنی بر قوانینی قطعی است و قانونمند میباشد و نمیتوان آن را تصادفی و بیقانون به شمار آورد. در نتیجه انتخاب اَشکال مناسب یا مناسبتر توسط طبیعت، قانونمند یا مبتنی بر قوانین میباشد. مادامی که قوانین فیزیکی که حداقل برای ما آشکارند و به اندازهای قابل توجه، در سطح اتمی و غیراتمی وجود دارند و زندگی بر پایهی این سطح استوار است و زندگی بر روی زمین را شکل میدهد، قانونگذاری نیز وجود دارد و این همان چیزی است که مطلوب ما میباشد.
این موضوع کاملاً بدیهی است؛ بنابراین در اینجا به همین مقدار بسنده میکنیم و در جایی دیگر به تشریح آن خواهیم پرداخت. در ادامه به سراغ سه موضوع دیگر که به طور خاص به زندگی زمینی مرتبط میباشد میرویم:
- نقشهی ژنتیکی (ژنوم).
- قانون تکامل یا ارتقا به وسیلهی انتخاب طبیعی.
- هدف از تکامل یا ارتقا به وسیلهی انتخاب طبیعی.
اول: نقشهی ژنتیکی (ژنوم)
میتوان ژن را این گونه تعریف کرد: اطلاعاتی معین که با زبانی خاص که تشکیل شده از حروف چهارگانهی نوکلئوتیدها میباشد، نوشته شده است و میتواند با همانندسازی به طور کامل و یا به صورت جزئی از طریق نسلها، انتقال یابد.
همان طور که سیستم یا زبان رایانه دودویی و از زبان صفر و یک تشکیل شده است، زبان چهارگانهی ژنی هم از چهار نوع نوکلئوتید که به صورت A-T-C-G خوانده میشود، ساخته شده است. این نوکلئوتیدها در دو سطر طولانی مارپیچی و پیوسته مرتب شدهاند تا کروموزوم را به وجود آورند. بنابراین کروموزوم عبارت است از پروندهی بزرگی که به زبان چهارگانهی نوکلئوتیدی نگاشته شده و دربرگیرندهی اطلاعات بسیاری است. این اطلاعات را ژن مینامند. این ژنها هستند که به هر موجود زندهای، شکل ظاهری و سیستم عمل آن و همچنین شکل و سیستم عمل هر یک از اجزا و بخشهای آن از قبیل مو، پوست، شکل انگشتان و دست و پا، و حتی قلب، مغز، سیستم گوارش، دستگاه تنفس، برگها و شکوفهها و ثمره و حتی ریشهها را اعطا میکنند.
بنابراین ژنها عبارتند از زبان انتقال نقشه؛ و هنگامی که به طور کامل عملیاتی میشوند، موجود زنده شکل میگیرد، و هنگامی که بخشی از این نقشه اجرا شود، بخشی از موجود زنده شکل میگیرد. به عنوان مثال در هر انسان همهی سلولها نقشهی ژنی یکسانی دارند. هنگامی که انسان به صورت جنین در شکم مادرش است، زمانی که میخواهد کبد به وجود آید بخشی از این نقشه عمل میکند و اجرا میشود و به این ترتیب کبد پدیدار میگردد. هنگامی که قلب میخواهد تشکیل شود، بخش دیگری از این نقشهی ژنتیکی شروع به فعالیت کرده و اجرا میشود و به این ترتیب قلب به وجود میآید. در مورد غدهها نیز همین گونه است.
میتوان به وجود آمدن ژنی جدید در مجموعهی ژنهای منتشر شده بر روی زمین را به صورتهای زیر تصور نمود:
اول: هنگامی که جهشی در اثنای همانندسازی ژن رخ میدهد، یکی از نوکلئوتیدها به نوکلئوتید دیگری تبدیل میشود یا به عبارت دیگر یکی از حروف چهارگانه به حرفی دیگر تغییر میکند؛ بنابراین ژن، تغییر یافته، به ژنی دیگر و کلمهای جدید تبدیل میشود. مثلاً اگر ما ژنی با توالی AAAGCCCTGCCC داشته باشیم، و جهشی به وجود آید و یکی از Aها به حرف دیگری مثلاً G تبدیل شود، ژن جدید AAGGCCCTGCCC پدیدار میگردد. برخی این جهش به وجود آمده را نتیجهی خطا در همانندسازی میدانند (۱).
دوم: زمانی که جهش ژنتیکی در نتیجهی بریده شدن مقطع ژنی به وجود میآید، خواه بخشی از یک ژن باشد یا یک ژن کامل، و یا حتی بیش از یک ژن باشد. این مقطع ژنی عبارت است از مجموعهای از نوکلئوتیدها که یا در مکان خودش تغییر میکند، یا اینکه به موضع دیگری در همان کروموزوم انتقال مییابد، و یا اینکه به کروموزوم دیگری رفته و به آن میچسبد. مورد اخیر مشابه آن است که گویی صفحه یا صفحاتی از کتاب فیزیک را بگیریم و آنها را در کتاب دیگری مثل تاریخ، ریاضی یا شیمی قرار دهیم (۱).
سوم: تولید ژنهای جدید در اثنای عمل تقسیم جنسی، در نتیجهی مبادلهی ژنهای کوچکتر بین دو مجموعهی ژنی پدر و مادر (۲).
مثال: هر کودکی ۲۳ کروموزوم را از طریق اسپرم پدر و ۲۳ کروموزوم را از طریق تخمک مادر دریافت میکند. این ۲۳ کروموزوم در اسپرم عبارتند از ترکیبی از ۴۶ کروموزوم پدر که او هم نیمی از آنها را از مادر خود و نیمی را هم از پدرش گرفته است، بنابراین دارای کروموزومی با تخصص و عمل تکراری میباشد. او کروموزوم ۱م (۳) را از مادرش و کروموزوم ۱پ (۴) را از پدرش دارد که این کروموزومها حامل اطلاعات مختلفی از اجزای خود هستند. مثلاً اگر ژن شمارهی ۱ در کروموزوم ۱م مسؤول ترکیب پوست باشد، ژن شمارهی ۱ در کروموزوم ۱پ نیز مسؤول ترکیب پوست میباشد؛ و اگر ژن ۱-۱م مسؤول رنگ پوست باشد، ژن ۱-۱پ نیز مسؤول رنگ پوست است و هر یک از آنها رنگ متفاوتی را به پوست میدهد. زمانی که اسپرم تولید میشود، در آن نه کروموزومهای کامل پدر آن فرد (کروموزومهای پ) وجود دارد و نه کروموزومهای کامل مادرش (کرمومزومهای م)، بلکه کروموزومهای اسپرم عبارتند از ترکیب کاملاً جدیدی که هر یک حامل برخی صفحات کروموزومهای مادر فرد (م) و برخی صفحات کروموزومهای پدرش (پ) میباشد؛ به گونهای که کروموزوم جدید شبیه هیچ یک از کروموزومهای فرد نیست، بلکه کروموزومی جدید است که اطلاعات نوینی را حمل میکند. هر اسپرمی که مرد تولید میکند، حامل مجموعهای از کروموزومهای جدید است که با یکدیگر تفاوت دارند و هنگامی که با تخمک لقاح مییابد تا جنین را به وجود آورند، کروموزومهای جدیدی به جنین میدهد که هیچ شباهتی نه با کروموزومهای پدرش، نه پدربزرگ و مادربزرگ پدریش ندارد. در مورد تخمک نیز چنین است. وقتی که تخمدانها تخمک تولید میکنند، زن نیمی از ۴۶ کروموزوم را از مادرش و نیمی را از پدرش به ارث میبرد اما هیچ یک از ۲۳ کروموزوم تخمک، کروموزوم مادر آن خانم (م) و یا پدرش (پ) که از آن دو به ارث برده است، نیستند بلکه کروموزوم جدیدی خواهد بود که ترکیبی از دو کروموزوم مشابه از ۴۶ کروموزومی است که از آنها به وجود آمده است. به عبارت دیگر کروموزوم جدید همچون کتاب جدیدی شامل صفحاتی از دو کتاب قدیمی پدر و مادر زن است.
برای توضیح بیشتر، کروموزومها را به کتابهای درسی تشبیه میکنیم. هر انسانی خواه مرد باشد یا زن، در هر یک از سلولهای بدنش ۲۳ کتاب از پدرش و ۲۳ کتاب از مادرش را در وجود خود دارد. هر کتابی را که از پدرش گرفته همانند آن را نیز از مادرش گرفته است؛ البته محتوای آنها با هم تفاوت دارد. برای مثال او یک کتاب جغرافیا از پدرش و یک کتاب جغرافیا از مادرش گرفته اما مندرجات این دو با هم متفاوت میباشد. همچنین یک کتاب تاریخ از پدرش و یک کتاب تاریخ از مادرش دارد که با هم فرق میکنند؛ نیز یک کتاب فیزیک از پدر و یک کتاب فیزیک از مادر دارد که با هم متفاوت هستند. همین گونه ادامه میدهیم تا اینکه به ۲۳ جفت میرسیم. وقتی مردی یک اسپرم تولید میکند، تنها ۲۳ کتاب (کروموزوم) در آن قرار میدهد. به این ترتیب او کتاب جغرافیا را از پدرش میگیرد، اما آن را به همان شکل در اسپرم خود قرار نمیدهد، بلکه برخی صفحات آن را بر میدارد و به جای آن برخی صفحات کتاب جغرافیایی را که از مادرش گرفته است قرار میدهد و به این ترتیب صفحات کمشده را جبران میکند. به همین صورت از کتاب جغرافی پدر چند صفحه برمیدارد و به جای صفحههای کم شده از کتاب جغرافی مادر قرار میدهد و به این صورت صفحات کمشده را جبران میکند و به این ترتیب اسپرم ۲۳ کروموزوم را با خود حمل میکند اما این کتابها نه کاملاً شبیه کتابهای پدر است و نه شبیه کتابهای مادر؛ بلکه کتابخانهای جدید است که حاصل ترکیب دو کتابخانهی قبلی میباشد.
آیا جهش ژنتیکی صد در صد تصادفی است؟
مخالف ما یا کسی که میخواهد وجود خدا را منکر شود، نمیتواند با دلیل قاطع ثابت کند که جهش ژنتیکی یا تغییرات مستمر در ژنها و آنچه تکامل حول مِحورَش میچرخد ـ آن گونه که ادعا میکند ـ همواره تغییر یا جهشی تصادفی و بینظم و بدون برنامه میباشد. در نهایت چون منظم و بابرنامهبودن آن ثابت نشده است، آن را بینظم و بدون برنامه قلمداد کند. این به آن معنا است که از نظر علم، هر دو احتمال مورد قبول است. هم میتوانیم بگوییم که بینظم و بدون برنامه است و هم میتوان گفت که بیقانون و بینظم نیست بلکه قانونمند و نظمگرا است. یا اینکه ترکیبی از منظم بودن و بینظم بودن است که در ضمنِ مجموعهی احتمالات بسیار زیادی که مجموعهی اسیدهای آمینه را به وجود میآورند، قرار میگیرد.
برای توضیح بیشتر این مطلب، باید خاطرنشان کنم که در ابتدا، احتمال قانونمند بودن جهش ژنتیکی برابر با احتمال تصادفی بودن آن میباشد.
میگویم: تعداد احتمالات جهش ژنتیکی محتمل در طبیعت، بسیار زیاد است تا آنجا که میتوان گفت عمر حیات گنجایش آن را ندارد و حتی عمر جهان هستی در برابر آن بسیار ناچیز میباشد. به نظرم نیازی به تکرار ارقام نجومی و بیشمار مربوط به ژنها که برخی از آنها را در تشریح هموگلوبین بیان نمودم، نیست. این عدد آن قدر بزرگ است که برای ما که عمر محدودی داریم، تشخیص نظم داشتن یا بینظم بودن آن را - در صورت وجود داشتن - محال مینماید. ما میدانیم که در جهش یا تغییر ژنتیکی در طول تکرار جهش به صورت ساختیافته، نظم و قانونی وجود دارد؛ به گونهای که این تکرار، منظم بودن نظام را ثابت میکند. تحقق این تکرار منظم، به دورهی زمانی بسیار درازی نیاز دارد که بیش از محدودهی زمانی که ما میتوانیم آن را مشاهده کنیم، رخ میدهد. بنابراین محال است که قاطعانه به منظم بودن جهش یا تغییر ژنتیکی که تکامل حول محور آن میچرخد رأی دهیم یا اینکه به تصادفیبودنش حکم دهیم؛ همان کاری که دکتر داوکینز انجام داده است! چرا که اثبات تصادفی بودن آن نیز نیازمند همان دورهی زمانی بسیار طولانی میباشد، تا تکراری نبودن و تصادفیبودنش را اثبات کنیم و صرفاً وجود برخی جهشهای نامنظم برای صدور این حکم کافی نیست! دکتر داوکینز و برخی زیستشناسان و دانشمندان ژنتیک، قاطعانه به تصادفی بودن مطلق آن نظر دادهاند و این سخن گزافی بیش نیست؛ زیرا آنها هیچ دلیل علمی بر این مدعای خود ارائه ننمودهاند، به جز وجود برخی جهشهای نامنظم که مثلاً در نتیجهی بمباران پرتویی اسید نوکلئیک به وجود میآید؛ در حالی که وجود داشتن این جهشهای نامنظم، دلیلی بر این نیست که همهی جهشهای ژنتیکی نامنظم و تصادفی باشند.
بنابراین ما در مورد این موضوع در محدودهای از زندگی که میشناسیم، بین تصادفی و غیرتصادفی بودن آن در شک هستیم و هیچ دلیل علمی برای ترجیح دادن احتمال تصادفی بودن آن وجود ندارد. از آنجا که تأیید قاطعانهی تصادفیبودن جهش یا تغییر ژنتیکی، غیرممکن و نادرست است، لذا ثابت میشود که سخن گفتن با اطمینان خاطر در اینکه تکامل کور است یا هدف نهایی را نمیبیند، صرفاً حکمی گزاف و بدون دلیل علمی میباشد.
در پایان باید بگوییم: اکنون به اینجا رسیدیم که سخن قطعی از اینکه تکامل بیهدف است، تنها حکمی گزاف بوده و فاقد ارزش علمی و حقیقی است و تنها مبتنی بر نفی امکان اثبات عکس آن میباشد. بنابراین آیا عاقلانه است که مثلاً وقتی من ادلهی کافی برای اثبات ملحد بودن دکتر داوکینز ندارم، بگویم وی مؤمن و موحد است؟!
در حقیقت این همان کاری است که دکتر داوکینز در خصوص تغییر نقشهی ژنوم یا جهش ژنتیکی که پایهی اصلی تکامل محسوب میشود و میتواند یکی از مبانی اصلی نزاع ما با دکتر داوکینز و برخی از دانشمندان ملحد باشد، انجام داده است؛ زیرا اثبات قانونمند بودن و تصادفینبودن تغییر یا جهش ژنتیکی یعنی اینکه این فرآیند قانونمند و هدفمند است و در نتیجه وجود خدایی که آن را قانونگذاری میکند و به دنبال هدفی معین از پی آن است، ثابت میگردد. البته عکس آن نیز نیازمند اثبات است و این همان مسألهای است که داوکینز از آن چشمپوشی کرده و بارها تکرار کرده که تغییر ژنتیکی یا جهش ژنی تصادفی است، بدون اینکه هیچ دلیل علمی بر آن اقامه کند، زیرا از آنجا که او میخواهد وجود خدا را منکر گردد، حکم به تصادفی بودن جهش یا تغییر ژنتیکی بنا بر جهشهای تصادفی از ابتدا تا انتهای آن را داده است؛ که ممکن است به سبب تقسیم جنسی برای تولید سلولهای جنسی یا به سبب خطا در همانندسازی یا به سبب تابش پرتوهای کیهانی اتفاق بیفتد.
بنابراین حکم به تصادفی یا غیرتصادفی بودن تغییر یا جهش ژنتیکی باید از خارج (از خود بحث) بیاید؛ و وقتی چیزی در خارج وجود دارد که خود، نتیجهی تکاملی است که آن را میشناسیم و میبینیم، این ترجیح قوت میگیرد که تغییر یا جهش ژنتیکی، در گذشته و حال، در چهارچوبی قانونمند و نه به صورت تصادفی بوده است و میباشد.
ژنوم اولیه که براساس قانون و قاعده ترکیب یافته، به پیدایش یک نظام متکامل منجر شده است که این نظام عبارت است از زندگی زمینی، سوخت و ساز، توانایی تولید انرژی، زادآوری، حرکت به سمت بهبود، سرعت بخشیدن به جهش ژنتیکی به هنگام گونهزایی و توقف یا کاهش سرعت آن در برخی دورهها یا گونهها؛ و بالاتر از همهی اینها تولید ابزار هوشمندی. بنابراین نمیتوان حکم راند که نقشهی ژنتیکی با وجود قانونمندی آن، بدون قانونگذار باشد، و با وجود ساختیافته بودنش، نمیتواند بدون سازماندهنده باشد و با وجود اینکه زبانی است که آن را کارخانجات حیات در سلول میفهمند و مثلاً به پروتئین ترجمه میکنند، نمیتواند بدون متکلم باشد؛ و شرح آن خواهد آمد.
موجودات زنده، مثل همهی چیزهای دیگر مجموعهای از مولکولها هستند. تنها چیزِ خاصی که دارند این است که در مقایسه با مولکولِ موجودات غیرزنده، مولکولهای آنها با طرح بسیار پیچیدهای کنار هم قرار گرفتهاند. این طرز قرارگرفتن مولکولها بر اساس برنامهها یا مجموعهی دستورالعملهایی برای چگونگی رشد میباشد، که خودِ جانور آن را در درون خود حمل میکند. درست است که جانداران میجنبند، میتپند و با تحریکپذیری ضرباندار میشوند و گرمای «زندگی» از وجودشان زبانه میکشد، ولی همهی اینها حاصل یک تصادف است. آنچه درون یک جاندار قرار دارد نه آتش است، نه نفس گرم و نه جرقهی زندگی؛ فقط اطلاعات است، کلمات و دستورالعملها. اگر به دنبال مثالی برای آن میگردید، سراغ آتش و جرقه و دَم نروید و به جای اینها، به یکمیلیارد نشانهی متمایز دیجیتالی بیندیشید که در لوحهای بلورین حک شدهاند. اگر میخواهید «حیات» را درک کنید، از مادهی چسبناک و جوهر جنبنده و تپنده دست بردارید و به فنآوری اطلاعات توجه کنید. (۱)
دوم: قانون تکامل به وسیلهی انتخاب یا «گزینش» طبیعی
تکامل یا ارتقا به وسیلهی انتخاب یا گزینش طبیعی، ارکان سهگانهای دارد که عبارتند از تمایز، انتخاب و وراثت. مرز داخلیِ آن تمایز و وراثت، و مرز خارجیش بقای اصلح یا انتخاب محیط طبیعی برای اصلح میباشد. بنابراین میتوان گفت ارتقا با انتخاب طبیعی، عملیاتی است قانونمند؛ و از آنجا که شامل تعدادی قانون است که مؤید و اثباتکنندهی آن میباشند، میتوان گفت: عملیاتی است دقیق که آییننامهای (۱) با تعدادی قوانین بر آن حکم میراند. به خواست خدا در قسمتهای بعدی اثبات خواهیم نمود که چگونه از یکسو این قانون و آییننامه دقیق است، و از سوی دیگر باید قانونگذاری آن را وضع کرده باشد تا به هدفی مشخص و معین نائل گردد.
انتخاب طبیعی با ابزار محیط صورت میپذیرد. این کار یا به وسیلهی طبیعت پیرامون همچون شرایط جوی از قبیل سرما، گرما، رطوبت، برف، آبهای عمیق یا کم عمق، آبهای پاک یا کثیف، و یا به واسطهی جنگ و دشمنی یعنی از طریق شکار و شکارچی، و یا از کانال میل و رغبت مثل انتخاب جنسی انجام میگیرد.
انتخاب شرایط جوی و طبیعی مؤلفهای است که به قوانین فیزیکی مؤثر بر زمین و جهان هستی به عنوان یک کُل بازمیگردد. این قوانین مسلماً بر وجود یک قانونگذار دلالت دارند.
اما انتخاب طبیعی براساس ابزار انتخاب به وسیلهی دشمنی یعنی دشمنی شکار و شکارچی نیز قانونمند میباشد و آن هم بر قانونگذار دلالت دارد. این شیوه، در گیاهخواران باعث تکامل دستگاه تغذیه و پدید آوردن سازوکاری برای هضم بهتر غذایی است که حیوان میخورد. از آن سو، گیاهان به تکامل ادوات نگهداری از خود همچون خار روی میآورند. ابزار شکار گوشتخواران همچون سرعت، دندان، تیزبینی و استتار، توسعه و تکامل مییابد، در حالی که انتخاب طبیعی جاندارانِ طعمه را برای استتار، سرعت و انتخاب زمان مناسب برای غذا خوردن تکامل میدهد. بنابراین میبینیم که موجودات زنده همدیگر را تقویت میکنند و برخی، برخی دیگر را تکامل میبخشند. این یک نظام یکپارچهی در حال تکامل است و نمیتوان از تصادفی بودن آن دَم زد، بلکه برعکس نشاندهندهی ساختاری قانونمند است که در پی آن، از سازماندهندهای قانونگذار حکایت میکند.
انتخاب جنسی هم هنگامی رخ میدهد که به عنوان مثال پرندههای ماده، آن دسته از نرها را که دارای پرهای بلندتر یا دارای رنگهای چشمنوازتر هستند برمیگزینند.
ما به هنگام مشاهدهی دستگاه پیچیده و مرکبی همچون تلسکوپ یا میکروسکوپ، میگوییم سازنده و طراحی آن را ساخته و قانونگذاری این دستگاه مرکب را به وجود آورده است. معقول نیست که با مشاهدهی یک دستگاه مرکب و پیچیدهی دیگر که تا حدودی شبیه آن است یعنی چشم، همان حکم را صادر نکنیم. توصیف چشم را به ریچارد داوکینز - زیستشناس خداناباور - وامیگذارم تا چشم را همان طور که یک متخصص میبیند، برای ما توصیف کند:
در این سطح از بزرگنمایی، چشم مثل یک ابزار نوری است و شباهت آشکاری به دوربین عکاسی دارد. کار پردهی عنبیه این است که مدام روزنهی ورود نور را تنظیم کند. این عدسی، که در واقع فقط جزئی از یک مجموعه از عدسیهای مرکب است که کار تطابق را انجام میدهد، تنظیم تمرکز را بر عهده دارد. نقطهی کانونی با فشردن عدسی توسط ماهیچهها تغییر میکند. در آفتابپرست عدسی مانند دوربین عکاسی دستساز به جلو و عقب حرکت میکند. تصویر روی شبکیه در قسمت عقب چشم میافتد و سلولهای نوری را متأثر میکند. ... درواقع سلولهای حساس به نور یا همان سلولهای نوری اولین سلولهایی نیستند که نور به آنها برخورد میکند، بلکه آنها عقبتر و به دور از تماس مستقیم با نور قرار دارند.... اولین چیزی که سر راه نور است، لایهای از سلولهای گره عصبی است که جداری الکترونی بین سلولهای نوری و مغز را تشکیل میدهد. در واقع سلولهای گرهی به طرز پیچیدهای کار پردازش اطلاعات را قبل از فرستادن آن به مغز بر عهده دارند؛ اگر چه واژهی «لایه» برای این نقش اسم بامسمّایی نیست؛ شاید «کامپیوتر مولکولی» نام مناسبتری باشد. رشتههایی از سلولهای گرهی که در سطح شبکیه تا نقطهی کور پراکنده شدهاند. همه از آنجا وارد شبکیه شده و کابل اصلی ارتباط با مغز یعنی عصب بینایی را میسازند. در جدار سلولهای گرهی حدود سه میلیون سلول وجود دارد که اطلاعات را از تقریباً ۱۲۵ میلیون سلول نوری جمع آوری میکنند. ... وقتی به ساختار ظریف این سلول نگاه میکنید، به یاد داشته باشید که همهی این پیچیدگیها در هر شبکیه ۱۲۵ میلیون بار و پیچیدگیهایی نظیر آن در کل بدن انسان تریلیونها بار تکرار میشود. تصویر ۱۲۵ میلیون سلول نوری حدوداً پنج هزار برابر تعداد نقطههای قابل تشخیص در یک عکس باکیفیت در یک مجله است. رشتههای تاخورده در سمت راست سلول نوری ساختارهای اصلی جمعآوری نور هستند. شکل لایهای آنها کارآیی سلولهای نوری را در جذب فوتونها ـ ذراتی که نور از آنها ساخته شده است ـ بالا میبرد. اگر فوتونی به اولین رشته برخورد نکند، احتمالاً به دومی برخورد میکند و همین طور الی آخر. در نتیجه بعضی چشمها قادرند حتی یک تک فوتون را هم بگیرند. سریعترین و حساسترین محلول فیلم که در اختیار عکاسان قرار دارد، ۲۵ بار بیشتر به فوتون نیاز دارد تا یک نقطه از نور را بگیرد. میتوکندری (۱) خاص سلولهای نوری نیست، در بیشتر سلولهای دیگر نیز وجود دارد. هر کدام از آنها را میشود یک کارگاه شیمیایی در نظر گرفت، که بیش از ۷۰۰ مادهی شیمیایی را در رشتههای دراز و پیچیدهای که در سطح داخلی غشای خود دارد، پردازش میکند، تا انرژی قابل استفاده را به عنوان اولین محصول خود ارائه کند. ... همان طور که در فصل ۵ خواهیم دید، هر هسته یک پایگاه دادهی (۱) رمزنگاریشدهی دیجیتالی دارد که دارای اطلاعاتی معادل ۳۰ جلد «دایره المعارف بریتانیکا» است. این عدد فقط برای یک سلول است، نه برای همهی سلولهای بدن. ... وقتی استیک میخورید، دارید چیزی برابر ۱۰۰ میلیارد جلد دایره المعارف بریتانیکا را پاره پاره میکنید. (۲)
این ترکیب و پیچیدگی و این نظام دقیق، دکتر ریچارد داوکینز خداناباور را مجبور کرده اعتراف نماید به اینکه ما با یک سیستم روبهرو هستیم، و تصادف یا اتفاق، در این ترکیب و پیچیدگی زیبا و شگفت انگیز راهی ندارد. ولی از آنجا که او خداناباور است، به بخشبخش کردن سازوکارهای تکامل روی آورده تا از این طریق دلالت آن را مبنی بر اینکه تکامل به عنوان یک کل، قانونمند و هدفدار است، سست نموده و هدف ورای آن را انکار کند.
وی میگوید: ساعتسازی وجود دارد که براساس مجموعهی قوانینی دقیق، ساعتهایی ترکیبی و پیچیده میسازد. آری، ولی از آنجا که داوکینز نمیخواهد هدف را ببیند، میگوید: این سازنده چیزی درک نمیکند و نابینا است و از همین رو این نظمدهندهی کور همان طبیعت است نه چیزی دیگر. در حقیقت داوکینز خود به قانونمندی خلقت اعتراف کرده و درنتیجه خود را ملزم ساخته که قانونگذار را بپذیرد و قانونگذار خواه ناخواه دارای علم و آگاهی است. به این ترتیب سازندهای آگاه و یا خداوند را ثابت کرده است. ما موضوع هدف را که داوکینز از آن چشم پوشی کرده، پیش از این بیان کردیم و در بخشهای بعدی نیز به خواست خدا، به تفصیل شرح خواهیم داد.
شکل ۸: این تصویر مراحل تکامل چشم را توضیح میدهد (۱).
منبع : Nilsson et all., A pessimistic estimate of the time required for an eye to evolve
شکل ۹: این تصویر مراحل تکامل چشم را توضیح میدهد. تعداد نسلهای مورد انتظار برای هر گام تکامل، در تصویر مشخص شده است.
منبع (۱): Curt Deckert, PhD., Eye Design Book
هنگامی که ما دستگاه سونار یا امواج فراصوت (۲) را مشاهده کنیم، به وجود طراحی که این دستگاه پیچیده و مرکب را به وجود آورده است حکم میرانیم؛ دستگاهی که میتواند در زیر آبها و در ژرفای اقیانوسها دست به کاوش بزند و یا سنگ را در کیسهی صفرای آدمی مشخص سازد. آیا هنگامی که در دلفین یا خفاش با دستگاه سونار مواجه شویم، عاقلانه است که همان حکم را جاری نسازیم؟!
دلفینهای اقیانوس اطلس به کمک بازتاب امواج فراصوت میتوانند شکل ظاهری دو هدف بسیار نزدیک به هم را تشخیص دهند و فاصلهی بین آن دو را نیز با دقت محاسبه کنند. دستگاه سونار موجود در خفاش، فنآوری فوقالعادهای است که حیوان با استفاده از آن میتواند در شب پرواز کند، با ظرافت هر چه بیشتر از کنار موانع رد شود و همچنین بین فرکانسهای منعکس شده از سونار خود با فرکانسهای انعکاس یافته از ردیابهای صوتی دیگر خفاشها یا سروصدای محیط تمایز قائل شود. خفاش با استفاده از ردیاب صوتی خود میتواند طعمهاش را در شب به آسانی شکار کند. تا جایی که در بعضی از انواع خفاشها (خفاش نعل اسبی) توانایی محاسبهی سرعت حرکت نسبی خودش را در حال پرواز، و نیز محاسبهی سرعت طعمهی در حال حرکتش را در شب براساس پدیدهی دوپلر دارد؛ یعنی خفاش تکنولوژی راداری پیشرفتهتری از آنچه در تقاطع جادهها که سرعت حرکت ماشینها را محاسبه میکند، به کار میگیرد. علاوه بر این خفاش، سونار خود را قبل از ما، میلیونها سال پیش به تکامل رسانیده است.
اگر بگوییم ردیاب صوتی کشتی، دستگاه سونوگرافی پزشکی، یا رادار کنترل ترافیک را یک طراح براساس قوانینی دقیق و مستحکم طرح ریزی کرده تا به هدفی که از ساخت اینها در سر داشته است نائل گردد، ناچاریم بگوییم ردیاب صوتی خفاش را نیز یک طراح بر پایهی قوانینی دقیق طرحریزی کرده تا او هم به هدفی که از ساخت آن در نظر داشته است برسد، و همان طور که میبینیم این کار را نیز با کمال مهارت انجام داده است. خفاش فنآوری خارقالعادهای را برای موقعیتیابی با استفاده از امواج صوتی (۱) به کار میگیرد. دکتر داوکینز زیستشناس میگوید:
این خفاشها مانند هواپیماهای جاسوسی ریزی هستند که به سیستمهای پیشرفته مجهز شدهاند. مغز آنها بستههای دقیق و هوشمندی است و با نرم افزارهای برنامهریزیشدهی بسیار دقیقی که دارد، میتواند جهانی از پژواکها را در هر لحظه (به صورت Real Time) رمزگشایی کند. چهرهی آنها اغلب بدشکل و غیرمعمول است و تا وقتی که ندانیم برای چه آن طور است به نظر ما عجیب و غریب میرسند. آنها ابزارهای کاملاً شکلگرفتهای برای انتشار امواج فراصوت در جهتهای مورد نظر میباشند. (۲)
بنابراین سونار خفاشها بر واقعیت مهمی صحّه میگذارد؛ اینکه این ابزار به طور تصادفی ساخته نشده، بلکه نظام و قانونی آن را ساخته و به کمال پدید آورده است تا به نیکوترین وجه به هدفش نائل گردد.
داروین پس از تحقیق و تفحص در خصوص غرایز و تکامل آنها، به نتیجهی مهمی میرسد که این متن، خلاصهی آن است:
این بسیار رضایتبخش است که غرایزی را چون غریزهی نوزاد کوکو، که برادران ناتنی خود را از لانه بیرون میاندازد (۳) و غریزهای که مورچه را به بردهداری برمیانگیزد، کرم پامپلا را وامیدارد تا از شفیرهی زندهی حشرات دیگر تغذیه کند، به عنوان هادی ارگانیسمهای جاندار به سوی پیشرفت، تکثیر، تغییر و بقای نیرومندتر و حذف ناتوانتر بنگریم، نه به عنوان نصیب و قسمت یا موجودی که صرفاً به همین شکل آفریده شده است. اینها توالیهای کوچکی است از یک قانون عام واحد که منجر به پیشرفت همهی موجودات زنده شده است. یعنی همان تولید مثل و تمایز، و اینکه بگذار قوی زنده بماند و ضعیف بمیرد. (۱)
این خلاصهای است که داروین به آن رسیده، در واقع گزارشی است که آشکارا نشان میدهد نظریهی تکامل به خودی خود، به وجود خدا اشاره دارد؛ زیرا این نظریه طبق خلاصهی داروینی مذکور عبارت است از قانونی دقیق برای پیشرفت، که شایسته نیست این قانون را ببینیم، ولی وجود قانونگذاری آگاه، عالم، حکیم و هدفدار به معنای واقعی کلمه را رد کنیم، یا از آن غفلت کنیم؛ که این موضوع را بیشتر روشن خواهیم نمود. این بدون هیچ شک و تردیدی، اثبات کنندهی وجود خدا میباشد.
دکتر ریچارد داوکینز نیز میگوید:
اگر بر این گمانید که داروینیسم مترادف است با تصادف، به وضوح درمییابید که در این صورت رد داروینسم کار بسیار سادهای خواهد بود، و یکی از دغدغههای اصلی من در اینجا آن است که این افسانه را که داروینیسم، نظریهی تصادف است، و با شور و تعصب به آن اعتقاد میورزند، زیر و رو کنم. (۲)
به این ترتیب داوکینز اقرار میکند که انتخاب طبیعی قانونمند بوده، به هیچ وجه تصادفی نیست و نظامی بر آن حکمفرما میباشد. ولی از آنجا که داوکینز خداناباور است، هدف را نفی میکند. وی معتقد است که نفی هدف پس از اعتراف به قانون و نظام، وی را برای نفی وجود خدایی قانونگذار و سازماندهنده کفایت میکند.
دکتر داوکینز میگوید:
پالی (۳) چشم را با دستگاهی که طراحی و ساخته میشود، مثل تلسکوپ، مقایسه میکند و نتیجه میگیرد که دقیقاً به همان دلیل که چشم برای دیدن ساخته شده، تلسکوپ هم برای کمک به چشم ساخته شده است. چشم هم مثل تلسکوپ باید سازندهای داشته باشد. بحث پالی گرچه با کمال صداقت و با اطلاع از آخرین اطلاعات زیستشناختی زمان خودش مطرح شده، ولی اشتباه است. اشتباهی بزرگ و چشمگیر! قیاس چشم و تلسکوپ، و قیاس ساعت و یک موجود زنده، قیاسی نادرست است. بر خلاف آنچه به نظر میرسد. یک ساعتساز واقعی پیشبینی میکند، او هدفی از ساخت و کاربرد آن در فکر خود ترسیم میکند. او نقشهی صفحهها و فنرها را میکشد و برای ارتباط بین آنها طرحهایی در ذهن دارد. اما انتخاب طبیعی ناآگاه و نابینا است. این روند خودکار که توسط داروین کشف شد و اکنون ما آن را توجیه پیدایش و شکل هدفدار حیات میدانیم، هدفی در سر ندارد. اصلاً نه سری دارد و نه فکری که با آن نقشهای برای آینده داشته باشد. نه پیشبینی میکند، نه بینایی دارد. اگر او را ساعتساز طبیعت بدانیم، او ساعت سازی «نابینا» است. (۱)
همان طور که به روشنی ملاحظه میشود، ریچارد داوکینز اذعان دارد که موجودی پیچیده ساخته شده است. همچنین قانونی برای ساختن آن و سازندهای برای پدید آوردنش وجود دارد، فقط با این ویژگی که وی هدف را نمیبیند. داوکینز با بیان اینکه «سازنده هدفی در سر ندارد» نتیجه میگیرد که سازنده نسبت به آنچه انجام میدهد، درک و فهمی ندارد؛ بنابراین وی فقط طبیعت است و لاغیر. به این طریق داوکینز وجود خدا را منکر میشود. ولی به نظر من دکتر داوکینز از آنجا که زیستشناس متبحری است - و نه فیلسوف، که برخی مایلند وی را به این صفت بیارایند - از چیزهای زیادی غافل مانده است. همین اعتراف وی به وجود قانون و اینکه موجودی ساخته شده که پیچیده است و قانونمند، برای اثبات قانونگذار و سازندهای دانا که میداند چه میکند کافی است. اما اینکه او هدف را نمیبیند به این معنا نیست که هدفی وجود ندارد؛ چرا که داوکینز باید وجود نداشتن هدف را به اثبات برساند؛ و این همان چیزی است که او از اثباتش ناتوان است. ما موضوع هدف را ثابت کردهایم و به خواست خدا در بخشهای بعدی نیز اثبات خواهیم کرد. به این ترتیب هر دریچهای را که خداناباوری با استفاده از آن بخواهد انتخاب طبیعی را به میل خود تفسیر کند، میبندیم.
کاربرد پژواک در خفاشها یکی از هزاران نمونهای است که من میتوانستم برای نشان دادن منظورم از طراحی خوب انتخاب کنم. ظاهر این حیوانات طوری است که به نظر میرسد مهندسان یا فیزیکدانان بسیار ماهر با طراحیهای کاملاً پیشرفته آنها را ساختهاند ولی این به آن معنی نیست که خود خفاش آن را میداند یا از تئوری به کار رفته در وجودش مثل یک مهندس یا فیزیکدان آگاهی دارد. خفاش را باید معادل دستگاه سرعتسنج پلیس در نظر گرفت، نه معادل مهندسی که آن ابزار را ساخته است. طراح دستگاه سرعتسنج اثر دوپلر را درک میکند و آن را به صورت معادلات ریاضی به روی کاغذ میآورد. درک ذهنی آن طراح از این پدیده در دستگاه سرعتسنج صورت عینی مییابد، گرچه خود آن دستگاه نمیداند که چه طور کار میکند. اجزای الکترونیکی این وسیله طوری تنظیم شدهاند که دو بسامد رادار را محاسبه کرده و نتیجه را به صورت واحدی آشنا -کیلومتر در ساعت- بیان میکنند. محاسبات بسیار پیچیدهای که در آن به کار رفته است از یک بستهی مدرن الکتریکی زمان ما بعید نیست. مسلم است که یک ذهن آگاه و دانا این تنظیمات (یا لااقل طراحی آن) را انجام داده است، ولی دیگر لازم نیست کسی عملکرد آن بسته را لحظه به لحظه پیگیری کند. تجربیات ما با دستگاههای الکترونیکی این تصور را به وجود میآورند که گویی این دستگاهها مفاهیم پیچیدهی ریاضی را میفهمند. همین وضعیت در مورد عملکرد ماشینهای زنده هم وجود دارد. خفاش یک دستگاه زنده است که سیستم الکترونیکی داخلیش طوری تنظیم شده که ماهیچههای بالَش او را روی حشرهی مورد نظر فرود میآورند، درست همان طور که یک موشک هدایت شونده روی هواپیمای مورد نظر مینشیند. تا اینجا برداشت ما از فنآوری صحیح است. اما تجربهی ما از فنآوری این تمایل را نیز ایجاد میکند که یک ذهن هدفدار، مبتکر و خلاق را دستاندرکار پیدایش دستگاههای پیشرفته بدانیم. همین انتظار است که در مورد ماشینهای زنده ما را به اشتباه میاندازد. در حالی که «طراح» ماشینهای زنده انتخاب طبیعی ناآگاه، یا همان ساعتساز نابینا میباشد. (۱)
در حقیقت هر کس این جملات دکتر داوکینز را بخواند درمییابد که این دانشمند متخصص معترف است به اینکه سونار طبیعی خفاش لاجَرَم از قانون و قانونمندی حکایت دارد. درضمن اگر در کنار سونار طبیعی خفاش، کنش و واکنش بسیار دقیق آن با دیگر اندامهای این حیوان نظیر بالهای آن را به موضوع بیافزاییم، این قانونمندی صد در صد تأیید و تثبیت میگردد.
بنابراین داوکینز به وجود «طراح» معترف است ولی هدفدار بودن آن را انکار میکند و به همین دلیل این طراح را به ساعتساز نابینا تعبیر مینماید. دکتر داوکینز با استفاده از بار تمام واژهها و کلمات ـ که البته پر است از تناقض ـ مدعی میشود که کتابش (ساعتساز نابینا) این تناقض را حل و فصل میکند.
در حقیقت، کتاب وی نه تنها مشکل را حل و فصل نمیکند بلکه این کار فقط رویکردی است برای پارهپاره کردن یک کارخانه یا صنعت بزرگ (تکامل) به بخشهای کوچکتر یا خطوط تولید کوچکتر. در خلال بررسی این کارخانه یا صنعت بزرگ، مقصود پوشیده نگاهداشتن هدف این صنعت یا کارخانهی بزرگ از طریق این پراکندهسازیها میباشد.
با این روش میتوان هر صنعتی را بخشبخش کرد، تا مدعی شویم که آن صنعت هیچ سودایی برای رسیدن به هدف نهایی در سر ندارد. به عنوان مثال اگر مرحلهی پاکسازی و آمادهسازی پنبه یا پشم برای نخ ریسی را در صنعت پشم یا پنبه دنبال کنیم، کسی که این عملیات را از بیرون، به صورت بخشها، کارگاهها و خطوط تولید جدا از هم ببیند، ممکن است بگوید این صنعت از همان ابتدا در پی رسیدن به هدفی نهایی نیست، و هر آنچه وجود دارد عبارت است از اهداف کوتاه مدت برای هر خط تولید. خط تولید پس از آن نیز از هدف و نتیجهی خط تولید قبلی بهرهمند میگردد.
آنچه در گام اول رخ میدهد عبارت است از فرآیند پاکسازی، آمادهسازی و جداسازی مواد مفید از مواد غیرمفید. سپس در مرحلهی بعد، کارگاه ریسندگی، یکی از تولیدات کارگاه پاکسازی و آمادهسازی مواد مناسب برای نخریسی را مورد استفادهی خود قرار داده و منحصراً از این مواد نخهایی با درجات مختلف تولید میکند. هر درجه نیز ممکن است در بخشهای مختلف صنعت نساجی به کار رود. سپس در کارخانهی بافندگی، از نخ خاصی استفاده میکنند و از آن پارچهی ویژهای تهیه میکنند. در پایان، کارگاه خیاطی، نوع مخصوصی از پارچه را انتخاب نموده و از آن پیراهن تولید میکند. کسی که به هر یک از این خطوط تولید به طور جداگانه و مستقل از هم نگاه کند، ممکن است بگوید: این فرآیند در درازمدت هدفمند نیست و نتیجهی نهایی نیز محصولی فرعی و تصادفی است؛ که این همان روش دکتر داوکینز میباشد. اما کسی که به این فرآیند به عنوان یک عملیات یکپارچه و متکامل بنگرد، میتواند از همان ابتدا هدف را که تولید لباس، پوشاک، پرده و نظایر آن است، به وضوح مشاهده کند. ضمناً نگاه ما به هدف نهایی، با اینکه در صنعت مزبور، بخشها و زیرمجموعههای مختلفی فعال هستند و هر یک اهداف کوتاهمدت، ضایعات و مواد دورریزی در جریان ساخت محصول دارند، مخالفتی ندارد.
سوم: غایت یا هدف تکامل
پیش از شروع بحث در این باب، باید از چند و چون هدف اطلاع پیدا کنیم، هرچند با یک مثال: اگر ما یک قطعهی چوب و ابزار نجاری در دست داشته باشیم و بخواهیم صندلی درست کنیم، غایت ما ساخت صندلی است ولی هدف یا غرض از ساختن صندلی، نشستن بر روی آن است. در مورد تکامل چشم نیز چنین است. غایت مواد و قوانین، ساختن چشم است اما هدف از چشم، دیدن میباشد. در حقیقت دکتر داوکینز و کسانی که میگویند تکامل بیهدف است، در مورد هدف یا غرض تکامل سخنی نمیگویند بلکه آنها از علت غایی یا غایتی که تکامل به بار میآورد، سخن میرانند و همان را هدف یا غرض تکامل لقب میدهند. توجه به این نکته ضروری است که آنچه ما برخی مواقع غایت مینامیم، در متونی که از کتابهای دکتر داوکینز نقل شده، هدف نام گرفته است. اگر غایت را هدف بنامیم، مشکلی پیش نمیآید؛ زیرا تکامل نیز به دنبال دست یافتن به آن هدف است. در مورد زندگی زمینی همان طور که بعداً به اثبات خواهیم رسانید، غایت مواد و قوانین، ساخت موجودی زنده، آگاه و قادر بر آبادانی زمین است؛ اما هدف حقیقی یا غرض، ارتباط دائمی وی با غیب و عبادتکردن است. در موضوع تکامل، اثبات غایت کافی است و ما اگر غایت را اثبات نمودیم، به دنبال آن هدف نیز اثبات خواهد شد، زیرا اثبات غایت به معنای اثبات وجود خدا است و در نتیجه آنچه در اثبات هدف میآید، نیز اثبات میگردد.
ما میتوانیم با بررسی مواردی بفهمیم که یک عمل معین به غایت مطلوبش یا غایت یا هدفی که از آن انتظار میرود دست مییابد؛ از جمله: نقشهای که آن را بنیان مینهد و شیوهی عملش را مشخص میسازد؛ زیرا اگر دریافتیم که نقشهای قانونمند است، طبق ضابطه عمل میکند و بیبرنامه نیست، ثابت میشود که در پِی دستیابی به غایتی مشخص است. همچنین ما با مشاهدهی نتایج و دستآوردهای میانی و نهایی مورد انتظار میتوانیم دریابیم که فرآیند، در صدد رسیدن به غایتی است و میخواهد به آن دست یابد. ضمناً کشف این موضوع نیز امکانپذیر خواهد شد که آیا غایت مزبور آن عمل، از همان ابتدا مدّ نظرش بوده و قصد رسیدن به آن را داشته است یا اینکه غایتش فقط دستآوردی باطل، ناگهانی و ناخواسته است که در نتیجه بر بیهوده و بیضابطه بودن عمل حکایت دارد. ...
تکامل با استناد به بررسی نتایج و ضابطهمند بودن نقشهی ژنتیکی هدفمند است
تولید ابزار آرمانی برای بقا، یا ابزار هوشمندی
در فرآیند تکامل، جهش ژنتیکی وجود دارد که اگر وقت کافی در اختیار داشته باشد، حتماً دیر یا زود باید همهی احتمالات را فراهم آورد.
همچنین انتخابی وجود دارد که اجازهی بقای برتر و شایستهتر را میدهد.
حال اگر به گذشته بازگردیم، به زمانی که هنوز هیچ ابزار و راهکاری برای تعامل با فرکانسهای نوری یا صوتی یا الکترومغناطیسی، یا ابزار و راهکار تعامل با بوهای شیمیایی وجود نداشت ـ یعنی اکنون ما دربارهی زندگی در سطح باکتریها صحبت میکنیم و نیز یوکاریوتهایی که فاقد سلولهای عصبی حسی برای درک محیط اطراف خود میباشند ـ سپس دستآوردهای تکامل را در این حیات ابتدایی که در گذشتههای بسیار دور، فقط این گونه حیات بر روی زمین وجود داشته است، لحاظ کنیم، به این نتیجه میرسیم که تکامل بیشک، دیر یا زود ابزار ادراک را فراهم آورد؛ چه ابزار حساس به نور باشند، چه ابزار درک دیگر چیزهایی که در محیط موجود زنده وجود دارد. موجودی که از این ابزار بهرهمند باشد - چه سلول عصبی حساس به نور باشد، چه سلول حساس به امواج الکترو مغناطیسی یا غیره - موجودی خواهد بود که نسبت به دیگر موجودات از یک ویژگی برتر برخوردار است؛ زیرا این ابزار، نیروی بیشتری را برای تهیهی غذا و گریز از دشمن در اختیار وی قرار میدهد. به همین دلیل تکامل در هر حال چنین جهشی را به وجود خواهد آورد؛ چرا که چنین جانداری در انتقال ژنها به نسلهای بعدی، از همتایان خود موفقتر خواهد بود. اگر قضیه با سلول عصبی حساس به نور آغاز شود - بر اساس قواعد پیشگفته - انتظار میرود که همهی جهشهایی که کارآیی آن را افزایش میدهد نیز به آن افزوده گردد. به این ترتیب طبیعی است که فرجام کار، پیدایش چشم و حتی چشمی همچون چشم شاهین خواهد بود که پرنده با استفاده از آن میتواند بسیار روشن و واضح ببیند و با سرعتی فوق العاده بر سر شکارش فرود آید؛ یا انتظار میرود که در نهایت، ابزارهای کارآمد شنوایی همانندِ ابزاری که خفاشها و دلفینها در اختیار دارند و دستگاههای خارق العادهی سونار نامیده میشوند، پدیدار گردد.
به طور کلی آنچه میخواهیم بیان کنیم این است که در فرآیند تکامل، تولید و تکامل حسگرها حتمی است؛ زیرا تکامل باید ابزارهای درک محیط را به وجود آورد و انتخاب نیز به نوبهی خود، حتماً اینها را تأیید و تثبیت خواهد نمود. هنگامی که واسطههای حسی در زندگی زمینی به وجود آیند، هرچند ابتدایی، مثلاً به صورت مجموعهای از سلولهای نوری و یا مجموعهای از سلولهای حساس به الکتریسیته باشند، هر ابزاری که آنها را به هم ربط دهد و عملکرد آنها را با دیگر اندام موجود زنده هماهنگ سازد، به گونهای که موجود سود فراوانی از آن ببرد، به هر نحوی که باشند تکامل یقیناً آنها را تأیید و تثبیت خواهد نمود. این ابزارها در حقیقت ابزار هوشمندی یا به عبارت دیگر قاعده یا اصلِ ابزار هوشمندی به شکلی که ما امروز میشناسیم، میباشد. از آنجا که ابزار هوشمندی، وسیله و ابزار بقای ایدهآل و آرمانی است، حتماً تکامل خواهد یافت تا به ابزار هوش پیشرفتهای برسد.
با این مقدمهی کوتاه بخش دیگری را آغاز میکنیم که در آن آرمانی بودن ابزار هوشمندی به طور مشخص روشن است. میگوییم: ابزار هوشمندی همان ابزار آرمانی بقا میباشد؛ چرا که هوش به عنوان ابزار بقای گونه، در صورت موجود بودن، بر دیگر ابزارهای بقا همچون نیرو و سلاح (مثلاً نیش و چنگال) برتری خواهد داشت. بهترین دلیل بر این سخن - که پیش روی ما خودنمایی میکند - سیطرهی مطلق ما بر سیارهی زمین به سبب همین ابزار هوشمندی برتر است که دیگر موجودات از آن بیبهرهاند.
بنابراین جهش باید جهشهای ابزار هوشمندی را فراهم نماید و از آنجا که هوش، ابزار بقای آرمانی به شمار میرود، پس باید انتخاب طبیعی آن را برگزیند و ابزار هوشمندی را به طور مداوم تکامل دهد تا در صورت فراهم بودن شرایط مناسب برای این تکامل - مانند راه رفتن بر روی دو پا ـ به ابزار هوشمندی برتر برسد؛ با توجه به اینکه همهی این شرایط مناسب، تابع تکامل هستند و دیر یا زود باید فراهم شوند. بنابراین میتوانیم بگوییم: هدف نهایی تکامل، تولید ابزار هوشمندی برتر است.
تکامل از توسعهی ابزار هوشمندی برتر دست نمیکشد تا هنگامی که ابزار هوشمندی برتر و دستآوردهای آن، به سطحی برسند که خود، روند تکامل خویش را متوقف سازند، همان گونه که برای انسان امروزی پیش آمده است؛ زیرا ما روند تکامل را تقریباً حداقل در رابطه با خودمان متوقف ساختهایم. یکی از مهمترین دلایل توقف تکامل گونهی ما توسط خودمان، همان ابزار هوشمندی برتری است که در اختیار داریم؛ زیرا این ابزار، توانمندیهایی در اختیار ما قرار داده که به بیشتر افراد گونهی ما، اجازهی بقا و زاد و ولد میدهد. بنابراین قانون انتخاب طبیعی دیگر تسلطی بر ما ندارد که بخواهد روند تکامل ما و پیشرفت ابزار هوشمندی برتری که در اختیار داریم را استمرار بخشد. آری، تنها یک راه برای پیشرفت ابزار هوشمندی که در اختیار داریم، باقی میماند و آن، روند جهش ژنتیکی مصنوعی است یا به عبارت دیگر اینکه ما خودمان ترکیب ژنتیکیمان را برای تولید مردمانی مثلاً با مغزهای باهوشتر دستکاری کنیم.
از آنچه گذشت میتوان نتیجه گرفت که هدف تکامل، دستیابی به تولید ابزار هوشمندی به عنوان هدف میانی است و اگر ابزار هوشمندی یافت شود، حتماً دیر یا زود در خلال تکامل، راه خود را برای رسیدن به ابزار هوشمندی برتر ادامه میدهد؛ چرا که این ابزار، ابزار بقای برتر است و تحول آن به سوی برتر شدن، مطلوب و مورد نظر میباشد؛ البته در صورتی که شرایط مناسب و شایسته برای آن فراهم باشد.
بنابراین هدفِ تکامل، تولید ابزار هوشمندی برتر در زمان فراهم بودن شرایط مناسب برای تولید آن است. برای مثال در مورد ما این شرایط میتواند عبارت باشد از ایستادن بر روی پاها و بزرگ شدن لگن خاصرهی جنس مونث، که جهش ژنتیکی دیر یا زود باید آن را در روند تکاملی فراهم آورد.
به طور کلی تغییر و تکامل ابزار هوشمندی به ابزار هوشمندی برتر در انسان (مغز)، به مواردی نسبت داده میشود که همگی تا زمانی که تکامل برقرار باشد، وجودی حتمی دارند. به این ترتیب مسأله هر گونه که باشد، قطعاً هدف نهایی تکامل، رسیدن به ابزار هوشمندی برتر است، از جملهی این موارد میتوان به موارد زیر اشاره کرد:
- فراهم آوردن جهش ژنتیکی به سمت پیشرفت و بهبودی. بر این اساس - طبق شناختی که ما از این زمین داریم - میتوانیم بگوییم که حتی اگر جهش ژنتیکی به طور کامل بیضابطه باشد، روند جهش دیر یا زود باید بهبودی ابزار هوشمندی را فراهم کند. حتی اگر فراهم آوری جهش به سمت و سوی پیشرفت و بهبودی، در مدت زمانی معین روی دهد و کاملاً جلب توجه کند؛ که در این باره بعداً سخن خواهیم گفت. اما در اینجا مسأله را از بدترین دیدگاه برای خودمان، و بهترین دیدگاه از منظر تئوری خداناباورانه یعنی اینکه جهش ژنتیکی صد در صد تصادفی است، بررسی خواهیم کرد.
- راستقامتی باعث بزرگ شدن لگن خاصره و در نتیجه امکان تولد نوزادانی با سرهای بزرگ که دارای مغزهای بزرگتری هستند میشود. علاوه بر این، راه رفتن بر روی دو پا، دستان را آزاد میسازد که به دنبال آن، این دستها در صورتی که ابزار هوشمندی روند حرکت خود را به سمت و سوی درست بیابد و از آن به طور شایسته و عالی استفاده نماید، میتواند به عنوان ابزار خلاقیت بسیار کارآمد و وسیلهی برتر بقا محسوب گردد. به همین دلیل دستان آزاد و رها مغز را به سمت تکامل و پیشرفت سوق میدهند. بنابراین دستان آزاد، هر گونه جهش بهبود مغز را برای بقا و تثبیت در مجموعهی ژنی یاری و تأیید خواهند نمود، زیرا از دستان آزاد به صورتی گسترده برای فراهم آوردن ابزارآلات مصنوعی بقا از قبیل تبر، نیزه و امثال آن بهره خواهد برد. همچنین آنها را برای حرکت به سوی کاملتر شدن به کار میگیرد، و به این ترتیب جهشهای بهبود مغز را به نسلهای بعدی انتقال میدهد و آنها را به لطف قابلیت راه رفتن بر روی دو پا که باعث آزاد شدن دستها گردیده است، تثبیت مینماید.
شکل ۱۰: نموداری که رابطهی تکامل ابزار هوشمندی (مغز) را با حرکت روی دو پا توضیح میدهد.
منبع (۱): O`Neil. Homo heidelbergensis
- نیاز به ارتباط زبانی. از آنجا که ابزار هوشمندی، عامل وجود و تکامل این گونه ارتباط محسوب میشود، ابزار هوشمندی از همان ابتدا به ارتباط زبانی (حتی اگر به صورت زبان اشاره باشد) اجازهی وجود و تکامل را میدهد؛ زیرا ارتباط زبانی ابزاری عالی برای بقا است که خود، ابزارهای هوشمندی را به سمت پیشرفت و ترقی سوق میدهد؛ چرا که ابزارهای هوشمندی برتر به مثابه ابزارهای ذخیرهسازی و پردازش اطلاعات برتر محسوب میشوند و افرادی که بتوانند ارتباط بهتری برقرار سازند، در بقا از دیگران تواناترند؛ زیرا آنها بهتر میتوانند از دست دشمن درنده فرار کنند و شکار خود را صید نمایند. شکل واضحتر مطلب این است که جهشهای ژنتیکی بهبود مغز، به سود زبان عمل خواهد کرد؛ زیرا افراد میتوانند از واژههای بیشتر و پیچیدهتری استفاده کنند و در نتیجه به صورت بهتر و برتری ارتباط برقرار نمایند. این به معنای داشتن توانایی بیشتر برای به دست آوردن غذا، یافتن شریکی برای تولید مثل و امکان فرار از دست دشمن درنده میباشد، و در نتیجه اینها خود امکان بقای بهتر نسبت به دیگران را فراهم میآورند و انتقال ژنهای بیشتری را به نسلهای بعدی امکانپذیر میسازند. در نتیجه ژنهای جهش بهبود مغز، استوار و پابرجا گشته، به این ترتیب با گذشت نسلها، تکامل مغز به دست میآید، تا اینکه در نهایت به ابزار هوشمندی برتر دست پیدا میکنیم.
- فراهم آوری غذای مناسب برای گونه (از قبیل ماهیها که دارای ید و اُمِگا۳ هستند) که برای مغز مفید بوده و جهشهای بهبود مغز را بسیار ثمربخشتر مینماید. به این ترتیب این ویژگی به شکلی از مزیت تبدیل میشود که آن را شایستهی برگزیدهشدن توسط انتخاب طبیعی و انتقال از طریق نسلها میگرداند.
- همچنین است عریان و خلاص شدن بدن از موهای انبوه موجود بر روی پوست، در کنار فعالیت غدههای عرقی که وسیلهای عالی برای خنک کردن بدن و مغز برتر به شمار میرود؛ زیرا این مغز همچون ماشینی است که انرژی بسیار زیادی مصرف میکند و مقادیر فراوانی گرما آزاد میسازد، به صورتی که اگر وسیلهای برای خنکسازی بدن به هنگام نیاز وجود نداشته باشد، این گرما مرگ جاندار را در پی خواهد داشت.
اکنون بار دیگر مطالب پیشین را تکرار میکنم: ابزار هوشمندی برتر (در مورد ما همان مغز) به معنای پایان راه تکامل ابزار هوشمندی برتر نمیباشد و به این معنا نیست که این راهی که تکامل پیموده است، تنها راه تولید ابزار هوشمندی برتر میباشد؛ شاید راههای دیگری هم باشد که چه بسا ابزار هوشمندی برتری را بسیار بهتر از آنچه امروزه شاهد آن هستیم تولید میکند و شاید از برخی جهات بهتر باشد و از برخی جنبهها بهتر نباشد. اما در هر حال هدف خاصی وجود دارد که تکامل دیر یا زود حتماً باید به آن دست یابد و آن هدف، تولید ابزار هوشمندی برتر میباشد.
بنابراین واضح و مسلم است که تکامل هدفمند است و هدفش تولید ابزار هوشمندی برتر میباشد.
من میتوانم برای اثبات هدفمندی تکامل به مطالب گذشته بسنده کنم، ولی اشکالی ندارد که برخی استدلالها و نشانههای دیگری که مؤید این مطلب است را نیز بیان کنم.
تکامل و خانوادهی پایدار
تولید مثل جنسی (یا زادآوری با مشارکت ژنها بین دو فرد) نتیجهای است که تکامل هنگام ترکیب و پیچیده شدن ساختار موجودات باید به آن دست یابد؛ زیرا این شیوه در واقع استراتژی بقای موجود شایستهتر نسبت به تولید مثل غیرجنسی میباشد؛ چرا که تولید مثل غیرجنسی در گونهای معین یعنی اینکه افراد آن گونه، عبارتند از همانندسازیها یکسان و تکراری نقشهی ژنوم؛ و به این معنا خواهد بود که هر نوع ضعف در مواجهه با دشمن، به یک اندازه در همهی افراد گونه راه مییابد؛ به عنوان مثال ویروسی معین میتواند به راحتی همهی افراد گونه را از بین ببرد؛ در حالی که تولید مثل جنسی، تعداد بسیار زیادی ژنوم به وجود میآورد که به افراد همان گونه برمیگردد. هر زوج میتواند نقشهای برای فرزندان خود تولید کند که کاملاً با نقشهی ژنتیکی پدرانشان و نیز با نقشهی برادرانشان متفاوت باشد. این امتیاز، گونه را در برابر انقراض مقاوم مینماید و به او فرصت بیشتری برای بقا میدهد؛ زیرا هر دشمنی که بتواند بر یکی از افراد گونه غلبه کند، به این معنا نیست که الزاماً میتواند دیگر افراد آن گونه را نیز از بین ببرد؛ چرا که نقشهی ژنوم آنها با یکدیگر تفاوت دارد و در نتیجه آنها با هم تفاوت و تمایز دارند و توانمندیها و میزان مقاومت ایشان نیز متفاوت میباشد.
بنابراین از آنجا که جهش دیر یا زود باید ویژگی تولید مثل جنسی را فراهم نماید و از آنجا که انتخاب طبیعی باید این ویژگی را تأیید و تثبیت کند زیرا نتیجهی تکامل، بقای شایستهتر است، تولید مثل جنسی حالت ایدهآل و آرمانی برای مقاومت گونهها در برابر بیماریها، امراض مُسری و دشمنان محسوب میشود و به این ترتیب تکامل باید به قابلیت تولید مثل جنسی دست یابد.
قابلیت تولید مثل جنسی غالباً نیازمند برخورد و نزدیکی زوج با یکدیگر میباشد و این به معنای اجتماع آنها در یک مکان واحد است. این گام اولیه در تشکیل خانوادهی پایدار محسوب میشود؛ البته فقط گامی است در ابتدای راه، زیرا آمیزش جنسی محدود به مواقع نیاز است که همان دوران باروری میباشد. بنابراین به عنوان مثال در جنس مادهی بیشتر موجودات، ابزارهایی برای اعلام آمادگی باروری تکامل یافته است و این، یعنی آمیزش جنسی دارای محدودیتهایی است و این شایستگی را ندارد که پایه و اساس تشکیل خانواده محسوب گردد. مثلاً شامپانزههای ماده برای اعلام آمادگی جفتگیری، اعضای تناسلی خود را باد میکنند.
اما در مورد انسانوارهها، گام بعدی برای تشکیل خانواده، پوشیدن لباس بود؛ که البته این کار به هیچ وجه تصمیم سادهای به شمار نمیرفت؛ زیرا برای تأیید پوشیدن لباس توسط قانون انتخاب طبیعی میبایست دلیلی منطقی و قوی وجود میداشت؛ چون استفاده از لباس، اندامهای تناسلی و نشانههای ویژه را میپوشاند و این به طور خلاصه به معنای دشوار شدن تشخیص زمان جفتگیری زنان و در نتیجه عدم موفقیت در تولید مثل بود. در خصوص پوشیدن لباس چندین تئوری مطرح کردهاند؛ از جمله:
* سرما: اما این واقعیت که انسانوارهها در ساواناهای گرم یا معتدل آفریقا زندگی میکردند و از سوی دیگر محافظت در برابر سرما به وسیلهی لایههای چربی زیر پوست که در حال حاضر نیز وجود دارد، امکانپذیر میباشد، این تئوری را در توضیح استفاده از لباس، ناکافی مینماید.
* شرم و حیا: حیا پاسخی است که ژنها در رقابت ژنتیکی با ژنهای شرکای جنسی یافتند؛ شریکانی که میخواهند ژنهای خود را بدون پذیرفتن مسؤولیت و سختی پرورش فرزندان و هزینههای آن منتشر کنند. منظور از حیا در اینجا همان حیایی است که برای محافظت از اندام جنسی در برابر کسی غیر از همسر به کار میرود. شاید این گونه از حیا سرآغاز استفاده از لباسهایی باشد که اندام جنسی را میپوشاند و هدف مورد نظر را محقق میسازد.
علاوه بر این شاید بتوان گفت نیاز به لباس برای محافظت در برابر دشمنان و سلاح حیوانات شکاری بوده است، یا اینکه دست کم این عوامل انسانها را به پوشیدن لباس تشویق کرده است. لباسهایی از پوست (حیوانات) به مثابه زرههایی هستند که انسان را از شاخ حیوانات درنده و حتی از نیزههای دیگر گونههای انسانوارهها حفظ میکرده است و این میتواند دلیل انقراض انسانوارهها و بقای هوموساپینس تلقی گردد؛ زیرا وی دریافت که سلاح تنها در تبر و نیزه محدود نمیشود، بلکه زره و لباسهای چرمی نیز جزو سلاحها محسوب میشوند. در حقیقت انتظار میرود که عمر زرههای چرمی به اندازهی عمر سلاحهای سنگی باشد؛ به ویژه با توجه به این موضوع که پس از پا گرفتن صنعت اسلحهسازی و امکان شکار حیوانات فراوان، زرههای پوستی به وفور فراهم شد.
اشکالی ندارد که این زرهها برای کسی که از آنها استفاده میکند فواید دیگری نیز در بر داشته باشند؛ از قبیل محافظت در برابر سرما در آینده، و پوشاندن اندام جنسی و وفاداری نسبت به شریک جنسی.
میتوان تصور کرد که با مرور زمان و در نتیجه پوشیدن لباس، عمل جنسی به تمایلی مداوم تبدیل شده است، زیرا افرادی که تنها پس از بروز نشانههای آمادگی جنسی، به انجام عمل جنسی مبادرت میورزند، پس از پوشیده شدن نشانههای این آمادگی توسط لباسها، نمیتوانند ژنهای خویش را به نسلهای بعدی انتقال دهند. زیرا به طور خلاصه آنها عمل جنسی انجام نمیدهند یا آن را به شکل محدود انجام خواهند داد و شاید این عمل ندرتاً با زمان باروری مصادف باشد. این موضوع سبب میشود ژنها به طور محدود به نسلهای بعدی انتقال یابد. افرادی که پیدرپی آمیزش جنسی انجام میدهند، حتماً یکی از این آمیزشهای آنها با فصل باروری مصادف خواهد شد و درنتیجه این افراد در انتقال ژنهای خود، بیش از دیگران موفق خواهند بود. بنابراین طبیعی است که آمیزش جنسی، در نهایت به سمت دائمی شدن سوق یابد، زیرا به این ترتیب به ویژگی کارآمدی تبدیل میشود که از طریق انتخاب طبیعی به نسلهای بعد انتقال مییابد. با مرور زمان انتظار میرود که نشانههای خاص مانند آمادگی برای باروری پوشیده شود، زیرا این کار نیز هزینهی اقتصادی در بر دارد؛ پس بهتر است همچون دیگر نشانههای خاص در زمانی که نیازی به آنها نیست در مسیر تکامل متروک و ناپدید شوند.
آن نوع ارتباط جنسی که به رابطهی دائمی تبدیل شده است و نه فقط به هنگام آمادگی برای تولید مثل، منجر به تعمیق رابطه میان زوجین و افزایش ارتباط آنها با یکدیگر میشود. این گام نخست برای تشکیل خانواده میباشد. به این ترتیب با شیوهی علمی اثبات نمودیم که خانواده از زمانهای بسیار دور و پیش از خروج هوموساپینسها از آفریقا شکل گرفته است. زیرا به طور کلی تاریخ لباس پوشیدن انسانوارهها، تقریباً به۱۷۰ هزار سال پیش بازمیگردد. حتی شواهد و نشانههایی وجود دارد که بر لباس پوشیدن پیش از این تاریخ نیز دلالت دارد. (۱)
دکتر دیوید رید، متخصص علم ژنتیک دانشگاه فلوریدا، پژوهشی در رابطه با تکامل ژنتیکی انواع شپشهایی که انگل انسان هستند انجام داده است. این شپشها سه گونه هستند: شپش سر، شپش ناحیه تناسلی و شپش لباسها. وی دریافت که بین پیشینهی تکامل شپشها و پیشینهی تکامل انسان، همخوانی وجود دارد. وی دورهی زمانی خاصی را مشخص کرده است که شپشها از پیشینیان خود که به برخی حیوانات میچسبیدهاند، جدا شدهاند. دیوید رید با توجه به پژوهش خویش به این نتیجه رسید که انسان تقریباً سهمیلیون سال پیش وجود داشته و در آن زمان، بدنی تقریباً کم مو داشته است. همان طور که سایت خبری دانشگاه فلوریدا بیان کرده است، دیوید رید پژوهشگر در تحقیق ژنتیکی خود به نتیجهای دست یافت که میتوان آن را این گونه خلاصه نمود:
انسان بیش از ۱۷۰۰۰۰سال است که لباس میپوشد. شپش لباسها از شپشهای سر نشات گرفتهاند، و انشعاب بین این دو گونه، پس از لباس پوشیدن انسان آغاز گشته است. (۱)
به گمانم مطالب علمی که در باب این مسأله بیان داشتهام، برای ردّ این نظریهی اجتماعی که خانواده نهادی تازه تأسیس است، کفایت میکند. طبق این نظریه خانواده حدود ده هزار سال پیش و در نتیجهی اجتماع فرزندان به دور مادر شکل گرفته است؛ زیرا بر اساس این نظریه به دلیل رواج گستردهی اعمال جنسی، فرزندان پدران خود را نمیشناختهاند. ولی اکنون ما دلایلی در اختیار داریم که نشان میدهد چه بسا خانواده خیلی پیشتر از این زمان شکل گرفته و شاید قبل از ظهور هوموساپینس به وجود آمده است.
شکل ۱۱: این نمودار انشعاب شپش لباس از شپش سر، و نیز تاریخ لباس پوشیدن انسان را نشان میدهد.
منبع : Toups and al., Origin of clothing lice indicates early clothing use by anatomically modern humans in Africa
نقشهی ژنوم و ضابطهمند بودن عملکرد آن
در این بخش به آنچه پیشتر بیان کردهایم رجوع مینماییم؛ اینکه حکم به هدفمند بودن یا نبودن یک عمل، بیشک باید پیرو شناخت نقشهی آن عمل که کار با آن آغاز میشود، باشد و اینکه آن عمل از ابتدا قانونمند بوده، و محکوم به نظام و شناخت فرجام آن عمل میباشد. از آنجا که شناخت نقشه و حرکت آن و حکم به اینکه تصادفی بوده است یا غیرتصادفی، مسألهای است که به طور کامل در دسترس نمیباشد، لذا آنچه در اختیار خواهیم داشت، نتیجهی آن (مانند انسان) یا مقداری از نتیجهی آن (مانند چشم انسان) و بررسی آن برای صدور حکم خواهد بود. اکنون ما به وضوح میبینیم که ارجحیت، بر هدفمند بودن نقشهی ژنتیکی است و هرکس که نمیخواهد با وجود آنچه در زمینهی ابزار هوشمندی بیان کردیم، این حکم را تصدیق کند، به خودش مربوط است.
جهشهای غیرمفید یا زیانباری که ژنهای عامل بیماریهای خاص به بار میآورند، دلیل صد در صدی بر قاعدهمند نبودن جهش ژنتیکی محسوب نمیشوند، زیرا ممکن است علت بروز آنها، جهشهای ژنتیکی که به دلیل برخورد اشعههای خارجی به موجود زنده به وجود میآیند، باشد؛ همان طور که این پدیده در مورد برخی جهشها که موجب بروز بیماریهای سرطانی میگردند، مشاهده میشود. به طور کلی در اینجا مسأله ارتباطی با نقشهی ژنوم و سیستم جهش داخلی آن ندارد. علاوه بر این باید بدانیم زمانی که میگوییم جهش ژنتیکی ضابطهمند است نه تصادفی، این به آن معنا نیست که این نوع جهش صد در صد آرمانی و عالی عمل میکند و هیچ نقص و پسرفتی در آن راه ندارد که باعث ایجاد ژنهای مُسبّب بروز بیماریها گردند و نسلها، این بیماری را از طریق این ژن (مانند سرطان پستان) به ارث ببرند. این مسائل به وقوع میپیوندند، اما در مسیر تکاملِ کلیِ هدفمند تأثیری ندارند. آنچه مهم است تحقق هدف است، اما میتوان از وجود خطا ـ با علت پذیرنده ـ به گونهای گذر کرد که به طور کلی سبب ایجاد مشکلی در راه تکامل نشود و این به آن معنا نیست که نقشهی ژنتیکی تصادفی است، یا اینکه برای رسیدن به هدفی معین طراحی نشده است، زیرا نظام DNA و دقیق بودن ترکیب آن و نیز صحّت و دقّت همانندسازی اطلاعات آن، همچنین احتمال اندک روی دادن اشتباه در همانندسازی اطلاعات، همگی حاکی از آن است که بر ژنها قانونی حکمفرمایی میکند که بر تغییر و جهش آنها نظارت دارد، به گونهای که این تغییر در غالب موارد ثمربخش و مفید فایده میباشد.
این سخن دکتر داوکینز مؤید دقت همانندسازی صحیح و این نظام شگفتانگیز میباشد:
در دنیای واقعی، یک منشی خوب در هر صفحه یک اشتباه دارد که حدوداً میشود نیم میلیارد برابر میزان خطای ژن هیستون H۴. (۱)
دکتر داوکینز گفتهی خود را تکمیل کرده و اظهار میدارد که انتخاب طبیعی حتی منتظر اشتباهها و پسرفتهای بیفایده در خارج است تا آنها را تصفیه و پاکسازی نماید. وی میگوید:
در این مقایسه اندکی فریبکاری شده بود؛ ولی منظور من جالبتر کردن و روشن کردن موضوع بود. آنچه میخواستم بیان کنم، درک میزان اشتباه در نسخههای کپیشده بود. اما اسناد هیستون (۲) H۴ فقط کپی نشده، بلکه در معرض انتخاب طبیعی هم واقع شدهاند. وجود هیستون برای بقا اهمیت حیاتی دارد. از آن در مهندسی ساختار کروموزومها استفاده میشود. احتمالاً در نسخهبرداری از ژن هیستون H۴ اشتباههای زیادی هم رخ داده است، ولی زندگی جانوران جهشیافته ادامه نداشته یا لااقل تولید مثل نکردهاند. برای اینکه این قیاس عادلانهتر باشد، باید فرض کنیم که در صندلی هر تایپیستی تفنگی کار گذاشتهاند به نحوی که اگر اشتباه کند، بلافاصله او را بیرحمانه هدف قرار میدهد، تا تایپیست کمکی جای او را بگیرد (خوانندههای نازکدل ممکن است ترجیح دهند صندلیها گردان باشد و به آرامی تایپیست خطاکار را از صف خارج کند، ولی تفنگ تصور واقعیتری از انتخاب طبیعی ایجاد میکند). (۳)
بنابراین خلل باقیمانده اگر با تکامل و ارتقا که نتیجهی حرکت و تغییر و جهش ژنها میباشد همراه گردد، چیز قابل ذکری نخواهد بود؛ به این معنا که جهش و تغییر و جایگزینی قانونمند است و تصادفی نمیباشد. ماشینی که در کارخانهای معین قرار داده شده و کالای مشخص و مفیدی را تولید میکند قانونی دارد و هدفمند است؛ حتی اگر روزی به دلیلی چیز بیفایدهی دیگری یا حتی چیز بد و مضری تولید کند. همچنین اگر جهش ژنتیکی و انتخاب طبیعی را یک مجموعهی عملیاتی رو به تکامل در نظر بگیریم، واضح است که این دو یکدیگر را کامل میکنند تا در نهایت، حیات و تنوع و تکامل و پیشرفت آن حاصل شود. این به آن معنا است که این مجموعه ضابطهمند بوده و بر اساس قانونی نتیجهبخش عمل میکند.
اما اگر اشکال از دید فلسفی و به این صورت مطرح شود: چرا نظام ژنی یا نظام DNA ایدهآل نیست و در آن نقص وجود دارد؟ در حالی که اگر خالق آن کامل مطلق است، نظام هم باید کامل و بینقص باشد؛ همانند اشکالاتی که در مورد عصب حنجره پیشتر مطرح شد یا همانند آنچه در ژنهای ناقل برخی بیماریها مشاهده میکنیم. چرا نقشهی ژنتیکی و قوانین تکامل به گونهای ایدهآل وضع نشده است تا این اشکالات در آنها راه نیابد و این هدر رفتن انرژی در اثنای روند تکامل و پس از آن به وجود نیاید؟
به این اشکال علاوه بر آنچه پیشتر گفته شد، به چند صورت میتوان پاسخ داد:
اول: خالق مستقیم یا طراح مستقیم، لاهوت مطلق نیست، بلکه عواملی روحانی از مخلوقات خداوند میباشند؛ چنانکه در قرآن آمده خداوند با دستان خلق نموده است: ﴿وَالسَّمَاء بَنَیْنَاهَا بِأَیْدٍ وَإِنَّا لَمُوسِعُونَ﴾ (۱) (و آسمان را با دستانی بنّا نهادیم و حقاً که ما وسعتدهنده هستیم). دستان خداوند یعنی همان کارگزارانی که به ارادهی او عمل میکنند. بنابراین خالق نقشهی ژنوم، دستان خداوند یعنی مخلوقی است ناقص، نه خود خداوند کامل و مطلق؛ پس اشکالی ندارد که خالق نقشهی ژنوم، نه تنها این نقشه را به گونهای ایدهآل وضع نکند، بلکه نقشهای بیافریند که نقص و تاریکی در آن راه داشته باشد، (۲) زیرا وی لاهوت مطلق نیست.
دوم: عالم جسمانی، عالمی است که با نور و ظلمت توصیف میشود و قابلیت اجرای قانون را در همین چهارچوب دارا است؛ یعنی ناقص است و کامل نیست و باید این نقصِ آن اثری داشته باشد.
سوم: از کجا معلوم که قانونگذار، خودش خواهان برخی اشتباهها یا ژنهایی که ویژگیهای نامطلوب یا بیماری را به ارث میگذارند نباشد؟! در سطحی که ما برای قانونگذار اصلی که همان خداوند است مطرح نمودیم، میتوانیم بگوییم: بیماریها در واقع امتحانهایی برای آزمودن خَلقَش و سنجش میزان صبر آنها است؛ بنابراین نقصها و بیماریها از منظر دینی دلیل دارند.
چهارم: این اشکال را میتوان به وسیلهی یک واقعیت و اصل ثابت رد کرد و آن این است که طرح کنندهی اشکال، کار خود را بر مبنای نتایجی پایهگذاری کرده که از برخی مقدمات ابتدایی و میانی آن غفلت ورزیده است. چه بسا این طراحیِ به ظاهر ناقص و مخدوش برای نجات جانداران در مراحلی خاص از تکامل در زمانهای گذشته و یا حتی در مراحلی از زندگی آنها صورت گرفته باشد (۳).
در خصوص تشخیص قانونمندی جهش ژنتیکی، موضوع بسیار مهمی باقی میماند؛ اینکه: آیا تکامل فقط به دنبال جهش ژنتیکی پدید میآید؟ یا به عبارت دیگر: آیا جهش ژنتیکی، به وجود آورنده و جهت دهندهی تکامل است؟
در واقع این اشکال همواره برای رد کردن ضابطهمند بودن جهش ژنتیکی به کار میرود:
جهش برای تکامل لازم است ولی در مورد کافی بودنش جای بحث وجود دارد. تغییرات تکاملی، خیلی بیشتر از آنکه بتوانیم فقط آنها را به حساب شانس بگذاریم، پیشرفت به شمار میآیند. مشکلِ در نظر گرفتن جهش، به عنوان تنها نیروی پیش برندهی تکامل را میشود این طور ساده کرد: چطور میشود از جهش انتظار داشت بداند چه چیز برای جانداری خوب است و چه چیز خوب نیست؟ از میان تمام تغییرات ممکنی که احتمال رخ دادنش برای دستگاه پیچیدهای مثل یک عضو وجود دارد، بیشترشان نتیجه را بدتر میکنند. فقط اقلیت بسیار کوچکی از تغییرات در جهت بهتر کردن آن میباشد. از هر کس که جهش بدون انتخاب را نیروی پیشبرندهی تکامل میداند، باید پرسید، جهش چطور میتواند کار را در جهت پیشرفت پیش ببرد؟ با چه داناییِ جادوییِ کارسازی شده در درون بدن، تصمیم میگیرد که در جهت بهتر شدن جهش کند، نه در جهت بدتر شدن؟ (۱)
داوکینز به گونهای سخن میگوید که گویی قضیه تنها یکی از این دو حالت است: یا نیروی پیشبرندهی تکامل فقط جهش ژنتیکی است، یا اینکه جهش ژنتیکی فرآیندی تصادفی است و راهبر این فرآیند هم فقط انتخاب طبیعی میباشد. واقعیت آن است که وضعیت بین این دو است؛ نه انتخاب به تنهایی راهبر فرآیند تکامل است، و نه جهش ژنتیکی به طور صد در صد این مهم را بر عهده دارد، بلکه عقیدهی درست آن است که نوعی قانونمندی در جهش ژنتیکی یافت میشود که همان، پدیدآورندهی احتمالات مفید و مثمر ثمری است که به این تکاملی که ما امروزه مشاهده میکنیم فرجام یافته است. همچنین در بیرون، یک نیروی انتخابگر وجود دارد که این ژنها را حفظ میکند، آنها را به طور مداوم منتشر میسازد و ژنهای زیانبار را پس میزند. همان طور که کنار گذاشتن سازوکار انتخاب ممکن است جهش را از نظر ارزش تکامل واقعی بیمحتوا سازد، کنار گذاشتن قانونمندی جهش ژنتیکی و تصادفی بودن آن نیز باعث میشود توضیح علمی و منطقی بسیاری از پدیدههای ذاتی تکامل از قبیل تغییر سرعت تکامل دشوار گردد؛ زیرا ما میبینیم در برخی برهههای زمانی، گویی تکامل متوقف شده است ولی در برخی دیگر از دورهها سرعت بسیار زیادی به خود میگیرد. انتخاب طبیعی به تنهایی نمیتواند این پدیده را تفسیر کند.
همچنین کنار گذاشتن ضابطهمند بودن جهش ژنتیکی و غیرتصادفی بودن آن، ما را به سمت احتمالاتی سوق میدهد که امکان تحقق آنها بسیار اندک است و وقوع آنها در این چهارچوب زمانی که بر روی زمین میشناسیم، شدنی نیست. تکامل انباشتی نمیتواند این گمشدهی تقریباً ناممکن را حل کند، زیرا به تمام فرآیند تکامل تعلق ندارد، بلکه فقط به جهش مربوط است. بنابراین در پیشرفت و تکامل، هر ذرهی موجود در بدن مفید و کارآمد است - هرچند این ذره را کوچک و ناچیز تصور کنیم - و در زنجیرهی انبوهی از احتمالات، احتمالی در جهش خواهد بود. بنابراین تنها راه این است که بگوییم: جهش قانونمند است و نه تصادفی. حتی داوکینز هم به قانونمند و غیرتصادفی بودن جهش اعتراف دارد، ولی در چهارچوب مرزهایی که بر خداناباوری وی تأثیر سوئی نگذارد و باعث اثبات وجود پروردگار نشود.
لازم است دقیق و شفاف توضیح دهیم که منظور ما از تصادفیبودن جهش چیست؟ تصادفی داریم تا تصادفی! بسیاری از مردم برداشتهای متفاوت از واژهی تصادفی را با یکدیگر اشتباه میگیرند. در حقیقت، از خیلی نظرها جهش تصادفی نیست. تأکید من روی این نظر است که این شامل چیزی معادل پیشبینی آنچه زندگی را برای جاندار بهتر میکند نمیشود. و لازم است چیزی معادل آن پیشبینی وجود داشته باشد تا بتواند بدون انتخاب برای توضیح تکامل به کار رود. خوب است در مفاهیمی کمی گستردهتر ببینیم کجا جهش تصادفی هست و کجا نیست.
ابتدا به اولین موردی که در آن جهش غیرتصادفی است میپردازیم. جهشها بر اثر رویدادهای طبیعی خاصی پیدا میشوند، این طور نیست که به صورت خودبهخود به وقوع بپیوندند. آنها حاصل چیزی به نام «جهشزا» هستند (که خطرناک است و اغلب باعث بروز سرطان میشود)، مانند پرتو ایکس، پرتوهای کیهانی، مواد رادیواکتیو، مواد شیمیایی مختلف و حتی ژنهای دیگر به نام «ژنهای جهشزا».
دوم: این طور نیست که همهی ژنها در همهی گونهها به یک اندازه جهش داشته باشند. در کروموزوم، هر جایگاه (ژن) میزانِ جهشِ خاصِ خود را دارد. برای مثال، میزان جهشی که عامل بیماری «داءالرقص هانتیگتون» (شبیه رقص سنتی ویتوس) است و انسان را در سالهای اوایل میانسالی میکُشد، حدود ۱ در ۲۰۰,۰۰۰ است. این میزان در گورزایی (نقص رشد غضروف) نشانگان آشنای کوتولگی، ویژگی خاص سگهای شکاری پاکوتاه و سگ پاکوتاه آلمانی، که در آنها اندازهی طول دست و پا نسبت به بدن بسیار کم است، ده برابر بیشتر میباشد. این میزانها در شرایط طبیعی اندازهگیری شدهاند. با حضور عامل جهشزایی مثل پرتو ایکس، میزان همهی جهشها به شدت زیادتر میشود. بعضی بخشهای کروموزوم که اصطلاحاً نقاط داغ نامیده میشوند و تغییر (۱) ژنتیکی زیادی دارند، جایی است که در آن میزان جهش بسیار بالا است.
سوم: اینکه در هر جای کروموزوم، چه داغ باشد چه نباشد، احتمال جهش در یک جهت خاص بیش از احتمال جهش در جهت عکس آن است. این موضوع باعث پیدا شدن پدیدهای موسوم به فشار جهش میشود که میتواند در تکامل تأثیر داشته باشد. برای مثال، حتی اگر دو صورت از مولکول هموگلوبین، فرم ۱ و فرم ۲، از نظر گزینش خنثی باشند، به این معنی که هر دو در حمل اکسیژن به خون به طور یکسان عمل کنند، با این حال ممکن است جهش از فرم ۱ به فرم ۲ عادیتر باشد تا عکس این حالت؛ یعنی جهش از فرم ۲ به فرم ۱. در این مورد، گرایش فشار جهش بر این است که فرم ۲ را بیشتر از فرم ۱ بسازد. وقتی در یک جای کروموزوم میزان جهش رو به پیش، درست معادل میزان جهش رو به پس آن باشد، میگوییم فشار جهش در آنجا صفر است.
حالا متوجه میشویم این سؤال که آیا جهش واقعاً تصادفی است، سوال بیاهمیتی نیست. جواب این سؤال بستگی به این دارد که منظور ما از تصادفی چه باشد. اگر منظور از «جهش تصادفی» این است که جهش تحت تأثیر رویدادهای بیرونی نیست، در این صورت پرتو ایکس عکس نظر تصادفیبودن جهش را اثبات میکند. اگر منظور از تصادفیبودن جهش این باشد که همهی ژنها با احتمال یکسانی ممکن است جهش داشته باشند، آنگاه نقاط داغ نشان میدهند که جهش تصادفی نیست. اگر فکر کنیم جهش تصادفی به این معنا است که در همه جای کروموزوم فشار جهش صفر است، آنگاه باز جهش نمیتواند تصادفی باشد. فقط در صورتی که تصادفی بودن را به مفهوم نبودن هیچ گرایشی در جهت بهتر کردن بدن در نظر بگیریم، آن وقت جهش کاملاً و به واقع تصادفی خواهد بود. هیچ یک از این سه نوع غیرتصادفیبودن را که ملاحظه کردیم، توانایی آن را ندارند که تکامل را در جهت پیشرفتهای سازشی، در مقابل هر نوع جهت تصادفی دیگر (از نظر کارکردی) پیش برند. تصادفی بودنی از نوع چهارم نیز وجود دارد که این قضیه در آن صادق است ولی وضوح کمتری دارد. لازم است کمی برای شرح آن وقت صرف کنیم، زیرا حتی بعضی از زیستشناسان امروزی را هم گیج کرده است. (۲)
بنابراین داوکینز همان طور که در بالا آمد و همان طور که از نظر علمی گفته شده است، آشکارا به وجود نقاط داغ در جهش اقرار میکند و میپذیرد که فشار جهش در تمام نقاط یکسان نیست و اعتراف میکند و اعتراف میکند و اعتراف میکند... این اعترافات به این معنا است که نقشهی ژنتیکی تحت حکمفرمایی مجموعهای از قوانین قرار دارد و ضابطهمند و غیرتصادفی است و همین برای اثبات اینکه در پس آن قانونگذاری قرار دارد، کفایت میکند.
داوکینز تصادفی بودن را این گونه تعریف کرده است:
فقط در صورتی که تصادفیبودن را به مفهوم «نبود هیچ گرایشی در جهت بهتر کردن بدن» در نظر بگیریم، آن وقت جهش کاملاً و به واقع تصادفی است.
واقعاً شگفتآور است. وی اذعان میکند که در جهش ژنتیکی نقاط داغی وجود دارد، فشار جهش در همه جا یکسان نیست و ... و .... و .... ما شاهدیم که این امور یا قوانین که در واقع حاکم بر نقشهی ژنتیکی است، با همکاری با انتخاب طبیعی، ترکیب و پیچیدگی فوقالعاده و کاملی همچون ابزار هوشمندی برتر در انسان را پدید آورده است. پس این حق را داریم که نه تنها بگوییم قوانین مزبور بر وجود قانونگذار دلالت دارد، بلکه نشان از از هدفدار بودن این قانونگذار و اینکه به دنبال بهترکردن جسم است نیز میباشد؛ زیرا شاهدیم که جسم با تکامل بهتر میشود. شگفتانگیزترین بخش تعریف داوکینز این است که وی از بیهدف بودن گرایش با وجود وقوع گرایش سخن میگوید. وی از کجا مدعی شده که گرایشی برای بهتر کردن بدن در کار نبوده است؟ حتی اگر بدن بهتر نشود، دکتر داوکینز باید با دلیل و برهان سخنش را اثبات نماید، چه برسد به اینکه این بهبودی در عمل واقع شده و یکی از اسباب پیدایش آن نیز همان جهش است که خود در سیطرهی قواعد و قوانینی چند قرار دارد، که برخی از آنها را دانشمندان ژنتیک، زیستشناسان و دکتر داوکینز نمیشناسند و برخی دیگر از قبیل نقاط داغ، فشار جهش و غیره را میدانند.
دکتر داوکینز پا را از این هم فراتر مینهد و زمانی که خود را با آن دسته از حقایق علمی مواجه میبیند که بر جهتگیری جهش به سمت بهبود تأکید میورزند، اعتراف میکند که جهش به سمت پیشرفت گرایش دارد.
تنوع و انتخاب با هم در کارند تا تکامل را به وجود بیاورند. پیرو داروین میگوید تنوع تصادفی است، تصادفی به این معنا جهت آن همسو با پیشرفت نیست و بر اثر انتخابی است که گرایش به پیشرفت در تکامل پیدا میشود. میتوانیم اصول تکامل را به صورت پیوستاری تجسم کنیم که در یک انتهای آن داروینیسم و در انتهای دیگر جهشباوری قرار داشته باشد. جهشباور افراطی فکر میکند انتخاب هیچ نقشی در تکامل ندارد و جهت جهشها است که جهت تکامل را تعیین میکند. برای مثال، بزرگ شدن مغز انسان را در نظر میآوریم که ظرف چندمیلیون سال تکاملِ ما رخ داده است. پیرو داروین میگوید تنوعی را که جهش در معرض گزینش قرار داد، هم شامل افرادی با مغزهای کوچکتر و هم افرادی با مغزهای بزرگتر میشد. انتخاب، مغزهای بزرگتر را برگزید. جهشباور میگوید در آن تنوع که جهش عرضه کرده بود، گرایش به نفع مغز بزرگتر بود. بعد از عرضهی آن تنوع انتخابی در کار نبود (یا نیازی به انتخاب نبود)؛ مغز بزرگتر شد، زیرا جهتگیری تغییرات جهشی به نفع مغزهای بزرگتر بود. مطلب را خلاصه کنیم: در تکامل، گرایشی به نفع مغزهای بزرگتر وجود داشت. این گرایش میتوانست تنها حاصل انتخاب (دیدگاه داروینی) یا فقط حاصل جهش (دیدگاه جهشباور) باشد.
ما میتوانیم این دو دیدگاه را دو سر پیوستاری در نظر بگیریم و نوعی توازن تقریبی بین این دو منشأ ممکنِ گرایشهای تکاملی داشته باشیم. یک دیدگاه میانی هم میتواند این باشد که در جهش تا حدی تمایل به سوی مغز بزرگتر وجود داشت و انتخاب، این گرایش را در آن جمعیتی که بقا یافت، بیشتر کرد.
در اینجا، آن کاریکاتور برای نشان دادن منظور داروینی از اینکه میگوید در تنوعی که جهش در معرض انتخاب قرار میدهد، گرایشی وجود ندارد، به درد میخورد. برای من، به عنوان یک داروینی تمام عیار، تنها به این معنا است که جهش، گرایش سازمانیافتهای در جهت پیشرفتهای سازشی ندارد. (۱)
بنابراین دکتر داوکینز اعتراف میکند که جهش ژنتیکی ممکن است به سمت بهبود بدن گرایش داشته باشد، و انتخاب نیز در جهت افزایش این گرایش به سمت بهبود عمل میکند. در واقع همین اعتراف و کوتاه آمدن، برای اثبات قانونمند بودن جهش ژنتیکی و اینکه هدف و قصدی در سر دارد، کفایت میکند. واقعاً چگونه میتوان گرایش جهش به سمت پیشرفت مشخص و مهمی همچون اندازهی مغز را بدون اینکه جهش را قانونمند و هدفدار دانست، تفسیر نمود؟!!! چه رسد به اینکه این گرایش در دورهی زمانی مشخصی حادث شود، همان طور که در واقع نیز همین طور بوده است؛ زیرا مغز انسان در دوران اخیر زندگی وی به سمت بهبود و پیشرفت تکامل یافته است؛ دورانی که میتوانیم آن را چندمیلیون سال اخیر زندگانی وی به شمار آوریم. چرا این تکامل به سمت بهبود، در دورانهای پیشینی که بر پستانداران گذشته، صورت نگرفته است؟ اگر قصد و هدفی در کار نبوده و اگر نقشهی ژنتیکی ضابطهمند نبوده است، از چه رو این تکامل در دورهی اخیر زندگی انسان، آن هم این چنین شتابان به وقوع پیوسته است؟ البته میتوان گفت در خلال آن، جهش ممکن است گاهی اوقات تصادفی باشد.
اما این سخن داوکینز که میگوید:
«جهش، گرایش سازمان یافتهای در جهت پیشرفتهای سازشی ندارد»
هرچند حکمی است خودسرانه، تشکیکی و بدون دلیل، اما همین هم بر آنچه در مورد قانونمندی نقشهی ژنتیکی به دنبال اثبات گرایشمندی جهش به سمت پیشرفت ثابت کردیم، بیاثر میباشد. اینکه انتخاب بر این پیشرفت میافزاید و تشدید میکند، به این معنا نیست که جهش، گرایش سازمانیافتهای ندارد، بلکه ورود انتخاب به فرآیند پیشرفت، مهر تأییدی است بر این واقعیت که نظام تکامل مانند یک کُل، با جهش ژنتیکی گرایشدار، به سمت پیشرفت حرکت میکند. اینها همه تأکیدی است بر اینکه نظام مزبور با قواعدی دقیق یقیناً میخواهد در مسیری خاص به بهبود جسم برسد؛ و این همان هدف این نظام میباشد. این موارد همگی به روشنی حکایت از آن دارد که پشت سر این ماجراها قانونگذاری قرار گرفته است.
ژنهای بازنشسته
از جمله مواردی که بعضاً برای اشاره به غیرتصادفیبودن مطلق جهش ژنتیکی و ضابطهمند بودن آن به کار میرود، ژنهای بازنشسته یا ژنهایی هستند که در حال حاضر کاری انجام نمیدهند. بخش عمدهی ژنها جزو همین گروه هستند و گاهی اوقات تعداد آنها به ۹۷ درصد و بیشتر میرسد. دانشمندان ژنتیک تا کنون کارکرد این دسته از ژنها را درک نکردهاند. برخی زیستشناسان این پدیده را فقط یک نوع ارثیهی تکامل میدانند.
نکتهی قابل توجه این است که اگر قضیه بیضابطه باشد و این ژنها صرفاً ارثیهی تکامل و فارغ از چهارچوب قاعده و قانون باشند، میبایست این ژنها به تأثیرگذاری خود بر بدن ادامه دهند، ولی اگر چنین چیزی رخ دهد، جسم بسیار بدریخت و معیوب میشود و چه بسا در اکثر موارد به انقراض و نابودی گونهها منجر شود. بنابراین عدم فعالیت این دسته از ژنها نیز خود نشانهای از ضابطهمند و غیرتصادفی بودن نقشهی ژنومها میباشد.
آنچه در اینجا روی میدهد مشابه همان وضعیتی است که به هنگام عملیاتی شدن تأسیسات مهندسی در یک بنا میبینیم. هنگامی که بخشی از اجزای این فرآیند پیاده و اجرا میشود، ممکن است این قسمتها دیگر در همان پروژه به کار گرفته نشوند. تصور کنید که اجرای دو یا سهبارهی فونداسیون در یک مجتمع، و یا استفاده دو یا چندبارهی یک دستگاه مهندسی، چه بدشکلی و به هم ریختگی فاحشی میتواند به بار آورد. بنابراین وجود چنین نظام دقیقی در نقشهی ژنوم که به طور خودکار بخشهایی را که قبلاً مورد استفاده قرار داده است از کار میاندازد، ناگزیر بر نیرویی آگاه، حکیم و قانونمند دلالت دارد که وی چنین ترکیبی را قاعدهمند ساخته و نحوهی عمل این نقشه را به گونهای کاملاً دقیق و با حساب و کتاب صورت داده است. همان طور که اجرای نقشهی مهندسی در خارج، بر طراح و مجری آن دلالت دارد.
یکی از مثالهایی که شاهد این موضوع است، عدم پیدایش مجدد مو بر بدن انسان پس از مهاجرت وی از آفریقا به مناطق سردسیر در آخرین عصر یخبندان میباشد؛ و حال آنکه وی برای مبارزه با سرما به این قابلیت نیاز داشته است. اگر ژنها ویژگی پیدایش مجدد انبوه موها بر بدن انسان را به گونهای که با رویدادهای تکامل همخوانی داشته باشد فعال میکردند، در روسیه و اروپا و آمریکای شمالی ما با نوع دیگری از انسانها که شبیه گوریل، سراسر بدنشان پوشیده از مو بود مواجه میشدیم. همان طور که ویژگی بیمویی بدن و تعریق که عامل خنک شدن بدن است، مزیتی در اختیار انسان قرار میدهد که او را نسبت به دیگر شکارچیان ساواناهای آفریقا برتر میسازد، موی خزی که بدن انسان را میپوشاند، برتری قابل توجهی به وی اعطا میکند یا حداقل او را در رقابت بهتر با رقبا، در مناطق سردسیر و یخبندان و به ویژه در آخرین عصر یخبندان یاری میرساند.
دستآوردهای تکامل و هدف
در ابتدا این سخن آنان را که «تکامل فرآیندی است ضابطهمند که از بیضابطهگی پدیدار شده» بررسی میکنیم.
دکتر داوکینز در خصوص تعیین تصادفی و غیرتصادفی بودن، هنگامی که میخواهد برای فرآیند انتخاب طبیعی مثالی بزند و بگوید که انتخاب طبیعی فرآیندی غیرتصادفی است که از اصول تصادفی نشأت گرفته، از طبیعت و جهش یا تغییر ژنتیکی نام میبرد. وی میگوید:
اگر شما در ساحلی پُر از سنگریزه قدم بزنید، متوجه میشوید که سنگریزهها به صورت یکنواخت پخش نشدهاند. سنگریزههای کوچکتر بیشتر در امتداد ساحل هستند و درشتترها در جاها و باریکههای دیگر قرار دارند. به نظر میرسد سنگریزهها، تنظیم و گزینش شدهاند. ممکن است افرادی که نزدیک ساحل زندگی میکنند، از این دستهبندی و نظم شگفتزده شوند و شاید برای توجیه آن از افسانهای کمک بگیرند، مثلاً آن را به اشباحی هولناک نسبت دهند. این حرفهای خرافاتی ممکن است برای ما خندهدار باشد، و ما توضیح آن را نظم قوانین طبیعت و در این مورد حاصل کنش امواج بدانیم. موجها قصد و غرض خاصی ندارند، از ذهن منظم یا اصلاً ذهن هم خبری نیست. موجها فقط سنگریزهها را با شدت به این طرف و آن طرف پرتاب میکنند ولی سنگریزههای کوچک و بزرگ هر یک به طرزی متفاوت به این کنش پاسخ میدهند و در نتیجه تودههای متفاوتی در ساحل پدیدار میشود. اندک نظمی که از میان بینظمیها پیدا میشود، زاییدهی هیچ ذهنی نیست. موج و سنگریزه نمونهای ساده از نظامی است که به طور خودکار، موجودی غیرتصادفی و نظمدار به وجود میآورد. دنیا پر از چنین نظامهایی است.
سادهترین سیستمی که به نظرم میرسد، یک چاله است که فقط اشیای کوچکتر از دهنهی آن به درونش میافتند. یعنی اگر شما به طور تصادفی چیزهایی را به طرف چاله بیاندازید، نیرویی آن چیزها را جدا کرده و بنا به معیاری دستهبندی میکند. پس از مدتی میبینید چیزهای داخل چاله و آنها که بیرون افتادهاند، به گونهای منظم دستهبندی شدهاند. چیزهای درون چاله همه کوچکتر از اندازهی دهانهی آن هستند و در فضای بیرون چاله، اکثراً چیزهای بزرگتر قرار دارند. البته دیر زمانی است که انسان با الگوبرداری از این اصل سادهی دستهبندی، از وسیلهای مفید به نام غربال استفاده میکند. (۱)
در مورد مثال سنگریزه و امواج واقعاً نمیدانم چگونه دکتر داوکینز از این موضوع غفلت ورزیده که چنین پدیدهای قانونمند است و تصادفی نیست، و نیز نتیجهای غیرتصادفی به بار آورده است. یکی از دلایل حرکت امواج تأثیر قانون جاذبهی بین ماه و زمین است که به دلیل نزدیک بودن ماه به زمین رخ میدهد. پس این قضیه از پایه بر مبنای قانون ضابطهمند جاذبه استوار است؛ یعنی حرکت امواج زاییدهی تصادف نیست، بلکه از نظام و قانون جاذبه پدیدار گشته است.
سنگریزهها نیز در سیطرهی قانون جاذبه قرار دارند؛ پس هر یک بر اساس وزنی که دارند، در جایی میافتند و در ساحل به صورت دور و نزدیک دستهبندی میشوند. قانون جاذبه تصادفی نیست و به صورت تصادفی نیز پدید نیامده است. به خواست خدا این قانون را به هنگام پرداختن به تئوری انفجار بزرگ بررسی خواهیم کرد. نه فضایی که انحنا دارد از تصادف یا عدم مطلق پدید آمده، و نه ذرات گراویتون از عدم مطلق سرچشمه گرفته است!
بنابراین دکتر داوکینز حق ندارد بگوید یک ضابطهمندی از بیضابطهگی پدیدار گشته؛ چون این فقط یک سفسطه است. ممکن است داوکینز بپرسد: قانون جاذبهی غیرتصادفی، از چیدن سنگریزهها بر ساحل چه هدفی دارد؟ پاسخ آن بسیار ساده است: ضرورتی ندارد هدف مشخصی داشته باشد. مهم این است که جاذبه قاعدهمند، سازمانیافته و غیرتصادفی است و از عدم مطلق ناشی نشده؛ پس قطعاً هدفی دارد. این سخن ما کفایت میکند که: این هدف قانون جاذبه است که سبب به وجود آمدن ستارگان و کهکشانها و خوشههای کهکشانی و به دنبال آن حتی وجود خود ما شده است؛ بنابراین قانونمند و هدفدار است. ضرورتی ندارد ما تمام اهداف جاذبه را بدانیم، در حالی که خودمان ذرهای ناچیز از این هستی که قانون جاذبه را پدید آورده است میباشیم. اگر ما در مکانی خاص، در زمانی خاص و به دلیلی خاص، هدف جاذبه را ندانیم، به معنای بیهدف بودن جاذبه نیست؛ مثل آنکه فرض کنیم هدف جاذبه کاری باشد که یک میلیون سال ادامه داشته باشد. همین ما را کفایت میکند که ثابت کردیم جاذبه قانونمند است و نه بیضابطه؛ و این خود ثابت میکند که جاذبه هدفدار بوده و قانونگذاری دارد که میخواهد با آن به مقصودی دست یابد.
به نظر من اکنون مشخص شد که قبیلهی بَدَوی صاحب ماجرای اشباح هولناک، منطقیتر از دکتر داوکینز هستند؛ زیرا آنها حداقل این موضوع بدیهی را میدانند که نظام و ضابطهمندی، از بیقاعدگی برنمیخیزد، زیرا «فاقد یک چیز نمیتواند اعطاکنندهی آن چیز باشد». بیضابطگی کجا میتواند یک نظام تولید کند؟!
ماجرای چاله و چیزهایی که در آن غربال میشود هم واضحتر از جریان سنگریزهها و امواج است. اگر چیزهایی را بالای چاله بگذاریم، در واقع آن را در معرض قانون جاذبه قرار دادهایم. به علاوه قانون جاذبه حکم به سقوط اشیا میکند؛ پس اینجا هم با قانون و ضابطه و ترتیب مواجهیم، نه یک بیقانونی که از بیضابطگی پدیدار گشته؛ پس این غربال هم هدفدار است.
ضرورتی نمیبینم که به دیگر مثالهای دکتر داوکینز مانند مثال منظومهی شمسی بپردازم و آنها را به تفصیل نقد کنم. منظومهی شمسی نیز محکوم به قانون ضابطهمند جاذبه است و کسی در این مورد شک ندارد. آنچه منظومهی شمسیِ قاعدهمند را پدیدار ساخته همان قانون قاعدهمند جاذبه است.
همچنین در مثال پیشین، در خصوص پاسخ به شبهه یا اشکال بروز احتمالات در تکامل (۱)، دکتر داوکینز تفاوت بین تکامل تکمرحلهای که ربطی به نظریهی تکامل ندارد و از طریق اشکال احتمالات پیش گفته مردود است، و تکامل انباشتی را که در طبیعت رخ میدهد و نظریهی تکامل قائل به آن است و اشکال مزبور آن را رد نمیکند، بیان کرده است. مثال فوق هرچند این تفاوت را به طور عمومی روشن ساخته ولی او را درگیر این مسأله نموده که جهش یا تغییر ژنتیکی رخدادی است غیرتصادفی؛ پس تکامل - با توجه به مثال - قانونمند و هدفدار است و این یعنی آنکه قانونگذاری هست که آن را قانونمند ساخته است تا به هدفی دست یابد. این اثباتکنندهی وجود خدایی است که دکتر داوکینز در پی نفی آن میباشد؛ در حالی که در مثال بالا خودش آن را ثابت نموده است. حتی اگر دکتر داوکینز بر این باور نباشد که مثال وی آنچه را که در طبیعت است بیان میکند، از آنجا که وی تکامل را هدفمند میداند، مثال وی به آنچه در طبیعت میگذرد بسیار نزدیک است و به همین دلیل این مثال به خوبی نشان میدهد که تکامل چگونه پیوسته هدف خود را دنبال میکند.
اما در مثال میمون و شکسپیر که دکتر داوکینز بیان کرده، چگونه هدفدار بودن صد در صدی تکامل انباشتی را ثابت نموده است؟ در مثالی که وی از تراکم انباشتی زده، رایانه در هر بار و در هر نسل، عبارتی را که میخواهد از طریق تلاشهایش به آن برسد، بررسی و مرور میکند، و این به طور خلاصه به این معنا است که رایانه هدفی دارد که میخواهد به آن برسد؛ که همان عبارتی است که جملاتش را هر بار با آن تطبیق میدهد و جملات نزدیکتر را برمیگزیند تا در نهایت به جملهی مورد نظرش برسد.
رایانه جملههای بیمعنی جهشیافته را که فرزند جملهی اصلی هستند، بررسی میکند و آن را که شباهت بیشتری به جملهی مورد نظر دارد، برمیگزیند. (۲)
خلاصهی کلام آنکه: رایانه، نقشهای دارد که آن را اجرا میکند، ولی نه به طور مستقیم؛ بلکه از طریق آزمونها و تکامل انباشتی، و این دقیقاً همان چیزی است که میخواهیم به آن برسیم؛ یعنی اینکه تکامل قانونمند است و جهش یا تغییر نقشهی ژنتیکی حداقل در برخی موارد غیرتصادفی و قانونمند است و هدف مشخصی را دنبال میکند. بنابراین در پس آن کسی هست که او را قانونمند ساخته تا به هدف - یا میتوان گفت هدفی که قانونگذار در نظر داشته - برسد؛ و او اجرای قانونی را که لازمهی رسیدن به آن غایت است، عملیاتی مینماید.
علاوه بر این، رایانهای که کار بر عهده گذاشته شدهاش را انجام میدهد، دارای نوعی از تعقل است که میتواند با آن نتایج را بخواند و آن را با هدف اصلی مقایسه کند تا بهترین موارد برای نیل به این هدف را برگزیند.
رایانه جملههای بیمعنی جهشیافته را که فرزند جملهی اصلی هستند، بررسی میکند و آن را که شباهت بیشتری به جملهی مورد نظر دارد، برمیگزیند. (۱)
در نتیجه این مثال برای تطبیق دادن بر طبیعتی که دکتر داوکینز آن را نابینا میخواند نادرست است، مگر اینکه قدرتی آگاه و دانا فرآیند تکامل را از خارج سمت و سو ببخشد، هرچند به مقدار اندک و در برخی شرایط خاص؛ یا قدرتی دانا که به هنگام ضرورت در کار دخالت میکند؛ و این همان منظور ما را از مثال پیشگفتهی دکتر داوکینز ثابت میکند.
ولی ما چگونه میتوانیم این قدرت آگاهِ دانا را که بر فرآیند انتخاب طبیعی سیطره دارد، ثابت کنیم؟ طبیعت یا محیط موجود زنده با تمام اجزا و عناصری که دارد، پیرو قوانین ذرات کوانتومی است که عناصر همهی اجسام از آن شکل میگیرد و وجود این ذرات کوانتومی نیز به نوبهی خود، به یکی از چهار نیروی اصلی که همان نیروی جاذبه است، بازمیگردد (این مطلب را در بخشهای بعدی توضیح خواهم داد). این نیرو الزاماً باید به یک وجود اصیل ازلی که بینیاز از دیگران است، بازگردد (این مطلب را نیز در بخشهای بعدی توضیح خواهم داد). به این ترتیب ثابت میشود که جریان این بینیاز مطلق، فقط به طبیعت پیرامون موجود که دست به انتخاب میزند محدود نمیشود، بلکه او در هر جزء از جسم موجود جریان دارد. این اجسام قائم به او هستند، چون آن ذرات کوانتومی اصل ماده را تشکیل داده است؛ درست مانند دوران ژنراتور برق در نیروگاه که وجود نیروی الکتریکی قائم به آن است.
داوکینز همچنین بازگشتی به عقب دارد و در مورد مثالش میگوید:
اگرچه نمونهی میمون شکسپیرِ ما برای توضیح تفاوت انتخاب تکمرحلهای و انباشتی مفید است، ولی چند اشکال اساسی دارد. یکی از این اشکالات این است که در هر نسل، فرزندان برگزیده یعنی جملههای جهش یافته با یک جملهی آرمانی یعنی همان
ME THINKS IT IS LIKE A WEASEL
سنجیده میشوند، در حالی که در زندگی واقعی چنین نیست. تکامل طبیعی برنامهی درازمدتی ندارد، از هدف آرمانی خبری نیست و معیار انتخاب، کمال خاصی نمیباشد. اما غرور انسان تمایل دارد این تصور بیاساس را تقویت کند که نوع خودش هدف نهایی خلقت است. در زندگی واقعی، همیشه معیار انتخاب کوتاهمدت بوده و شامل زندهماندن یا به طور کلی موفقیت در تولید مثل است. اگر پس از این همه سال عمر دنیا، به آنچه ظاهراً گام زدن در راه کمال است توجه کنیم، چیزی که به دست آمده حاصل جمع انتخابهای کوچک و کوتاهمدت طی نسلهای متوالی بوده است. ساعتساز یعنی انتخاب انباشتی طبیعت، برای دیدن آینده کور است و هیچ هدف درازمدتی را دنبال نمیکند. (۲)
داوکینز چارهای نداشته جز اینکه اعتراف کند تکامل هدفی دارد تا آن را غیرتصادفی نماید، ولی او میگوید این هدف کوتاه مدت است، نه درازمدت:
در زندگی واقعی، همیشه معیار انتخاب، کوتاه مدت و شامل زنده ماندن یا به طور کلی موفقیت در تولید مثل است.
یعنی بالأخره هدفی وجود دارد، ولی اینکه هدف مزبور کوتاهمدت بوده و باعث موفقیت در تولید مثل است، ضرری به حال هدف و اینکه تکامل هدفمند است نخواهد داشت. به عبارت دقیقتر: قانونگذار تکامل، هدفدار است و هدف نهایی، نتیجهی حتمی انباشت اهداف کوتاهمدت میباشد. آری، ممکن است وی بگوید این هدف، انباشت غیرتصادفی است که بر جهش تصادفی بیهدف متمرکز است، ولی پاسخ وی همان مطالبی است که آوردم، مبنی بر اینکه انباشتی که پیامد انتخاب طبیعی و جهش ژنتیکی است، پیرو قوانین فیزیکی میباشد و در نهایت این قوانین، ما را به نظریه یا قانون یگانهای سوق میدهد که این نیز به نوبهی خود، ما را به سبب ازلی و اصیل ماده یا طبیعت و هر چه که در آن است میرساند. در نتیجه این سبب اصیل (خداوند) بر انتخاب طبیعی که به وسیله او برپا شده، سیطره دارد و به وسیلهی جریان ذرات کوانتومی که آن را تشکیل داده است، در آن جریان دارد. بنابراین او قانونگذار آن میباشد.
جهت روشنشدن موضوع مثالی میزنم: ما نوعی از تکامل را در نظر میگیریم که بر اساس هدف کوتاهمدتی حادث میشود و دستیابی به آن را موفقیت تکامل به شمار میآوریم. تصور میکنیم که این هدف عبارت است از یک پرچم سرخ رنگ. ساعتساز نابینای داوکینز - یا همان تکامل - این پرچمهای سرخ را یکی پس از دیگری دنبال میکند. وی اگر چه هدف نهایی را نمیبیند، ولی هدف کوتاهمدت را با دقت میبیند و طبق قانونی که در آن به ودیعه نهاده شده و بر اساس قانون محیط که به آن سمت و سو میبخشد با دقت دنبال میکند. در نتیجه دنبال کردن اهداف کوتاه مدت، وی را بدون اینکه خودش از ماجرا خبر داشته باشد، به هدف نهایی میرساند. این به معنای آن است که قطعاً کسی که برای تکامل قانون وضع کرده، هدفدار بوده و اهداف درازمدتی در نظر داشته است، زیرا در واقع همین قوانینی که اهداف کوتاهمدت را شکل داده، تکامل را به غایت خود میرسانند. بنابراین ما بدون در دست داشتن دلیل قطعی نمیتوانیم بگوییم که این قوانین جملگی و با هم، سودای رسیدن به این هدف را نداشته است؛ بلکه درست آن است که بگوییم: این قوانین هدفدارند و برای دستیابی به این نتیجه وضع شدهاند و به خصوص این هدف، هدف گرانقدر و حائز اهمیتی بوده، و نمیتوان از اینکه هدف مزبور کاملاً شایستگی آن را دارد که هدف تکامل باشد غفلت ورزید. آیا میتوانیم بگوییم حلقههای صدف حلزون - که حاکی از معادلات دقیق ریاضی است - بیضابطه است و به دور از قانون و قانومندی؟! این حلقهها در واقع همگی پیرو قوانین ریاضی هستند. کوارک و الکترون یا هر ذرهی کوانتومی در مادهی جاندار پیرو قوانین است و اگر این موضوع را دنبال کنیم، در نهایت به قانونی یگانه که از سوی سبب ازلی و اصیل صادر شده است میرسیم؛ و او همان کسی است که تمام قوانین جاری در طبیعت و به دنبال آن، قوانین فرآیند تکامل بیولوژیکی را تدوین نموده است.
ما در طبیعت میبینیم که زندگی و تکامل قانونمند است و بر اساس سنت و قاعدهای رو به جلو حرکت میکند. سوختوساز و زندگی، از قانونی دقیق که آنها را پدید آورده است، پیروی میکنند و براساس آن نقشهی ژنتیکی که خود نشانی است از پیچیدگی، دقت و سازمانیافتگی به پیش میروند. محیط یا طبیعت نیز قوانینی دارد که از بیرون سمت و سوی حرکت این نقشهی ژنتیکی را به سوی یک نقطهی خاص یا به عبارت دیگر به سمت هدف کوتاهمدت تعیین میکند. اگر ما دریابیم که این اهداف کوتاهمدت هنگامی که انباشته میشوند، ما را به هدفی میرسانند، نه به هیچ چیز یا عدم، قاطعانه چنین حکم میکنیم که این قوانین هدفدار هستند یا به عبارت دقیقتر، وضعکنندهی این قوانین هدفدار است؛ حال چه برسد به اینکه علاوه بر اینها، قوانین مزبور به هدفی بزرگ و گرانمایه که همان ابزار هوشمندی انسان است یا همان انسانی که همه چیز را بر این زمین تجدید کرده، برسد. آیا شایسته نیست بگوییم همین موضوع، برای اثبات این مطلب کافی است که قانونگذارِ تکامل، یا کسی که تکامل را بنیان نهاده، یا کسی که نقشهی ژنتیکی منجر به حیات را وضع کرده، هدفدار بوده و از همان ابتدا به کار خویش آگاهی داشته است؛ به ویژه پس از آنکه بر ما ثابت شد که او علت اصلی پیدایش ماده و استمرار آن است؟ (در بخشهای بعدی به این مطلب پرداخته خواهد شد)
واقعیت آن است که هیچ عاقلی یافت نمیشود که انسان را هدفی بزرگ به شمار نیاورد. حال جای شگفتی است که چگونه داوکینز، گرانبها بودن انسان به عنوان هدف را تصوری بیاساس تلقی میکند! حتی اگر فرض کنیم که انسان یا ابزار هوشمندی وی، هدفی میانمدت است و نه هدف نهایی، باز هم هدفی بزرگ خواهد بود که انکار آن از فرد عاقل برنمیآید. واقعاً شگفتآور است که دکتر داوکینز از روی تعصب شدید خود میگوید:
اما غرور انسان تمایل دارد این تصور بیاساس را تقویت کند که نوع خودش هدف نهایی خلقت است.
فرض کنیم وی هدف نهایی نبوده، بلکه هدف میانمدت است؛ همین برای اثبات اینکه قانونگذار حیات و تکامل هدفدار است کفایت میکند. این در حالی است که ما ثابت کردیم و بعداً نیز ثابت خواهیم کرد که تکامل هدفمند است؛ حتی اگر ما انسان را به عنوان نتیجه و هدف این فرآیند در نظر نگیریم. فرآیند انتخاب طبیعی که برای هر نسل رخ میدهد، نتیجهی یک فرآیند ارزیابی دورهای قانونمند است که از داخل (۱) و خارج (۲) تحمیل شده است، تا آنچه را با این قانون خاصّ تکامل همخوانی دارد، روا بشمارد و جلوی آنچه را که با این قانون سر ناسازگاری دارد، بگیرد. این موضوع آشکارا به این معنا است که قانون تکامل راهکاری است تا حیات را به نتیجه یا هدفی مشخص برساند. شگفتی از دکتر داوکینز و ملحدانی که همهی این قاعدهها را میبینند و باز از نبود قانونگذار دم میزنند، پایانی ندارد. این عده اهداف کوتاهمدت را میبینند و به آن اذعان میکنند، ولی هدف درازمدت را منکر میشوند؛ در حالی که این هدف محصول انباشت حتمی همان اهداف کوتاهمدت است.
موضوع ساده است:
فرض کنیم ما مسیری داریم که از نقطهی A تا نقطهی Z امتداد مییابد.
شخص با هدف رسیدن به نقطهی B سفرش را از نقطهی A به نقطهی B آغاز میکند.
وی سپس بخش دیگری از این سفر را با هدف رسیدن به نقطهی C، از نقطهی B به نقطهی C میپیماید.
در ادامه، با هدف رسیدن به نقطهی D، مسیرپیماییش را از نقطهی C به نقطهی D ادامه میدهد.
و همین طور پیش میرود تا در پایان به نقطهی Z میرسد.
قطعاً این شخص در ابتدا به دنبال رسیدن به نقطهی Z نبوده، ولی طبق قانونی که هدف فرد در هر مرحله را رسیدن به نقطهی معینی قرار داده است، وی گام به گام به سمت نقطهی Z نزدیک و نزدیکتر میشود. یقیناً این قانون همان است که اجرای انباشتیاش، رسیدن به نقطهی Z میباشد. مجموع اهداف کوتاهمدت به هدفی بلندمدت رسیده است؛ یعنی اجرای این قانون در هر مرحله، در نهایت ما را به نقطهی Z رساند؛ با علم به اینکه مسیر تکامل عمومی به ناچار باید به نقطهی Z برسد. حال تصور کنیم که این نقطهی نهایی همان ابزار هوشمندی (مثلاً مغز) یا ابزار ادراک نور (مثلاً چشم) باشد. برای هر دو باید جهش ژنتیکی و بهبود ژنها رخ دهد و باید انتخاب طبیعی، این تغییرات و پیشرفت را تأیید و تثبیت نماید. به این ترتیب این مسأله به سود تکامل هدفمند به سرانجام رسید.
لازم به ذکر است که ما میتوانیم یکی از نتایج تکامل را پیدایش موجودات نابینا یا موجودات فاقد ابزار هوشمندی در نظر بگیریم، ولی نمیتوانیم تصور کنیم که تکامل، ابزار هوشمندی یا بینایی را تدارک ننموده، و سپس در مسیر عمومی و در زندگی به طور عام - و نه در افراد یک گونهی خاص - فراهم نیاورده است.
بنابراین تکامل هدفدار و قانونمند است و این قانون را قانونگذاری هدفدار وضع نموده که با اجرای این قانون، رسیدن به هدفی را در نظر داشته است.
رسیدن مسیرهای تکاملیِ مستقل به نتیجهی یکسان
فنآوریهای عالی و دستگاههای مرکب و پیچیدهای مثل چشم یا سونار وجود دارند که حیواناتی جدا از هم به آنها رسیدهاند و تکاملِ آنها از نقاط مستقل و با مسیرهای تکاملی کاملاً مستقل صورت گرفته، ولی جملگی به نتیجهای یکسان رسیدهاند. فنآوری تعیین موقعیت از طریق پژواک در خفاش و همچنین در مرغ خون آشام که در غارهای نیمهتاریک لانهسازی میکند و در نهنگها و دلفینهایی که در آب زندگی میکنند، از آن جمله میباشد. هرچند این حیوانات با یکدیگر کاملاً تفاوت دارند و محل زندگی آنها نیز با هم فرق میکند، ولی به نتیجهی یکسانی رسیدهاند؛ چه محیط انتقال امواج، هوا باشد، (مانند خفاش) یا آب باشد، (مانند نهنگ) و چه این امواج، فراصوت باشد (مانند خفاش) و چه امواج صوتی قابل شنیدن برای ما (مانند مرغ خون آشام)، نتیجهای که همگی به آن رسیدهاند، یکی است و آن عبارت است از توانایی استفاده از امواج برای شناسایی موقعیت.
چشم اختاپوس نیز در ظاهر به چشم ما شباهت دارد، ولی از لحاظ آناتومی با آن بسیار متفاوت است. زیرا در ما عصبهایی که سلولهای نوری را به مغز مرتبط میسازد از بالای سطح شبکیه حرکت میکند تا به این ترتیب شبکهای از عصبها که میتواند هر نوع نوری را به دام اندازد تشکیل شود؛ در حالی که در چشم اختاپوس عصبهایی که از سلولهای نوری خارج میشود، برای دریافت نور به طرف جلو نیامده است و این یعنی قطعاً نقطهی شروع تکامل چشم اختاپوس، با نقطهی آغازین تکامل چشم ما کاملاً متفاوت بوده است. با این حال هم در اختاپوس و هم در ما تکامل به یک دستآورد رسیده که همان چشم برای دیدن است، که این دو تقریباً شبیه یکدیگر هستند. این به آن معنا است که دیدن، هدفی جزئی است که تکامل میخواهد به آن برسد، زیرا مسیرهای مختلف تکامل با یکدیگر کاملاً فرق دارند، و شروع آنها نیز کاملاً مستقل از هم است، ولی در پایانِ تکامل همگی به همان نتیجهای رسیدهاند که ما در حال حاضر میشناسیم. حتی دکتر داوکینز هم بر این مطلب صحّه میگذارد، ولی غافل است از اینکه وقتی او چنین چیزی را اثبات میکند در واقع هدفمندی تکامل را ثابت نموده است:
بر این اساس احتمال اینکه یک مسیر تکاملی دو بار پیموده شود، بینهایت کم است و به همین دلیل، احتمال اینکه از دو نقطهی شروع متفاوت و با طی دو مسیر مختلف تکامل به هدف یکسانی برسیم تقریباً وجود ندارد. اما گواه بسیار حیرتآورتری از قدرت انتخاب طبیعی این است که در طبیعت موارد متعددی یافت میشوند که در آن مسیرهای متفاوت تکامل، با نقطههای شروع بسیار متفاوت، به هم نزدیک شده و تقریباً به نقطهی پایان همانندی رسیدهاند. البته اگر نگاه دقیقی داشته باشیم -که در غیر این صورت به اشکال برمیخوریم- متوجه میشویم که این همگرایی کلی نیست. مسیرهای متفاوت تکامل از نقاط شروع جداگانهی خود در جهتهای متفاوت از هم دور میشوند. مثلاً چشم هشتپا خیلی به چشم ما شباهت دارد، اما سیمهای سلول نوری آن مانند چشم ما به طرف نور جلو نیامده است. از این نظر، طراحی چشم اختاپوس معنادارتر مینماید. این چشمها از نقاط شروع بسیار متفاوت، به پایان کاملاً مشابهی رسیدهاند. اینها مواردی از جزئیاتند که آن اصل کلی را برنمیتابند. (۱)
بنابراین تکامل در اندامی مانند چشم به نتیجه و هدف یکسانی رسیده، هرچند شروع کار و مسیر تکاملی آن متفاوت بوده است. داوکینز شگفتی خود را از این نتیجهی یکسان با وجود تفاوت آغاز و مسیر، ابراز داشته است:
اما گواه بسیار حیرتآورتری از قدرت انتخاب طبیعی این است که ....
آری، حیرت آور است، زیرا با وجود آغاز متفاوت و مسیر متفاوت، نتیجهی یکسانی به دست آمده است. با این حال وی از پذیرفتن این موضوع که این نتیجهی یکسان برای مسیرهای مختلف، همان هدف روشن تکامل است، سر باز میزند؛ زیرا اعتراف وی به هدف و هدفمندی یعنی اعترافش به وجود خداوند و او نمیخواهد به این نتیجه برسد؛ هرچند قضیه کاملاً واضح میباشد.
به این ترتیب حداقل دو گروه از خفاشها، دو گروه از پرندهها، والهای دنداندار و احتمالاً انواع معدودی از پستانداران هر کدام به طور مستقل در محدودهی زمانی یکصد میلیون سال گذشته از فنآوری سونار استفاده میکردهاند. ما نمیدانیم آیا حیواناتی که تا کنون منقرض شدهاند - شاید پتروداکتیلها - هم از این فنآوری بهره میجستهاند یا خیر؟ (۱)
مدتها خارپشت آفریقایی را در نسبت نزدیک با خارپشت آمریکایی میدانستند، اما حالا میگویند این دو گروه کاملاً مستقل از یکدیگر این پوشش خاردار را پیدا کردهاند. شاید این خارها در هر دو، در این دو قارهی جدا از هم، کارآیی یکسانی داشتند. چه کسی میتواند ادعا کند که نسل آیندهی ردهشناسان باز نظری غیر از این نداشته باشند؟ اگر تکامل همگرا این طور با زیرکی شباهتهای فریبنده میسازد، چه اطمینانی میتوان به رده بندیها داشت؟ (۲)
دکتر داوکینز این حقایق را دلیلی بر قدرت انتخاب طبیعی میداند، ولی متأسفانه دلالت قویتر آن را که انتخاب طبیعی - با وجود تفاوت نقطهی شروع و محیط آن - به یک نتیجه (هدف) رسیده که همان هدفمند بودن تکامل است، نمیبیند!
آیا ممکن است یک فرد عاقل چیزهایی را ببیند که اطلاعاتی در مورد حرکت خویش داشته باشند و در مسیرهایی حرکت کنند که همگی آنها را به نقطهی یکسانی میرساند که این چیزها در آنجا گرد هم میآیند؛ سپس بگوید: این چیزها بیهدفند و بگوید: معلومات حرکتی که اقدام به جهتدهی حرکت آنها کرده است، به طور تصادفی، بیقاعده و بدون هدف تغییر میکند؟!
آیا میتوانیم از خود بپرسیم: اگر حرکت جهش و تغییر ژنها کاملاً تصادفی، بیضابطه و بیهدف است و انتخاب، رسیدن به هیچ هدف مشخصی در درازمدت را در سر ندارد، پس چگونه در نتیجهی این معلومات، در پایان مسیر تکاملی، همگی به یک نقطه رسیدهاند؟
شکل ۱۲: این تصویر تفاوت بین چشم انسان و هشتپا را نشان میدهد.
جهت گیریهای خاص تکامل و هدف
به عنوان مثال، مغز و بیشتر شدن پیچیدگی و افزایش حجم آن در طول زمان، به خوبی حکایت از آن دارد که تکامل در پی رسیدن به نتیجهای مشخص است، و این نتیجه یا هدف عبارت است از افزایش اندازهی مغز.
این مقابله با جمجمههای حیوانات امروزی، اعتبار گمانهای «جریسون» را در مورد مغزهایی که مدتها پیش از بین رفتهاند بیشتر میکند. او به این نتیجه رسید که اولاً با گذشت میلیونها سال، مغز به تدریج بزرگتر میشود. گیاهخواران در هر دورهی خاص مغزی کوچکتر از گوشتخواران همدورهی خود که آنها را شکار میکنند دارند، اما گیاهخواران جدیدتر مغزشان از گیاهخواران قدیمی بزرگتر است. همچنین گوشتخواران جدیدتر نیز مغزی بزرگتر از گوشتخواران قدیمیتر دارند. (۱)
در سایهی این جهتگیری دقیق تکامل برای افزایش اندازهی مغز در طول زمان، و با علم به اهمیت بسیار زیاد اندازهی مغز، به وضوح میبینیم که تکامل به دنبال رسیدن به مغز بزرگ و واجد شرایطی است که بتواند وظیفهاش را به خوبی انجام دهد. امروزه ما میبینیم و میدانیم که مغز بزرگ چه کارهایی کرده است. کسی شک ندارد که اندازه و نوع مغز انسان، در تمایز انسان از دیگر حیوانات اهمیت بسیاری دارد.
تکامل کیفی و کمّی مغز، به ویژه در دورهی اخیر که به صورت شگرف و به طور پیوسته حادث شده، بر این غایت قطعی دلالت دارد که هدف تکامل یا میتوانیم بگوییم مهمترین دستآورد تکامل که ما آن را درک میکنیم و اهمیت و برتریش بر دیگر دستآوردهای تکامل را میفهمیم، عبارت است از هوشمندی؛ که این خود به معنای تولید مغز میباشد. بنابراین هوشمندی نتیجهی حتمی پیدایش حیات یا حداقل نتیجهی اجتنابناپذیر پیدایش زندگی در چهارچوبی که ما بر این زمین میشناسیم، محسوب میشود. از آنجا که حیاتی که ما میشناسیم عبارت است از نقشهی ژنتیکی و انتخابی که آن را غربال میکند، نقشهی ژنتیکی و انتخاب یا به عبارت دیگر تکامل، هدفدار بوده و هدف او نیز هوشمندی یا تولید زندگی هوشمندانه است؛ و با توجه به شناختی که ما از حد و مرز هوشمندی داریم، تبلور این هدف، به وجود آمدن مغز بزرگ و پیچیده میباشد.
تعداد تمدنهای پیشرفتهی موجود در کهکشان راه شیری، به عوامل مختلفی بستگی دارد که تعداد سیارات پیرامون هر ستاره و احتمال پیدایش حیات بر آن، از آن جمله است. ولی به محض پیدایش زندگی در محیطی مناسب و ارائهی فرصت بقا به آن طی میلیاردها سال، طبق انتظار بسیاری از ما، زندگی به سمت پیدایش مخلوقات هوشمند توسعه مییابد. البته مسیر آن تکامل میتواند با مسیر ما متفاوت باشد، زیرا توالی رویدادهایی که برای ما اتفاق افتاده - از جمله انقراض دایناسورها و آنچه در دوران جنگلهای پلیوسن و پلیستوسن (۱) رخ داده - ممکن است دقیقاً به همین صورت در هیچ سیارهی دیگری در جهان رخ نداده باشد، ولی مسیرهای مختلف میتواند به نتایج مشابه برسد. در این قضیه هیچ رمز و رازی نهفته نیست؛ طبیعی است که جانداران هوشمند، در قیاس با جانداران غیرهوشمند، عمری طولانیتر و ثمربخشتر داشته باشند. (۲)
ثابت نبودن سرعت تکامل و قانون (نقشهی) ژنوم
تقریباً همهی تکاملگرایان دیدگاه ثابت بودن سرعت را رد میکنند. داروین هم یقیناً آن را قبول نداشت. هر کس که ثابت بودن سرعت تکامل را قبول نداشته باشد، «سرعت متغیر تکامل» را قبول دارد. در میان آنها که متغیربودن سرعت را میپذیرند ممکن است به دو نوع باور برخورد کنیم، با برچسبهای «سرعت متغیر گسسته» و «سرعت متغیر پیوسته». یک طرفدار سرعت متغیر گسستهی افراطی نه تنها متغیر بودن سرعت تکامل را قبول دارد، بلکه معتقد است سرعت تکامل از یک حد مشخص به سطح دیگری میپرد، مثل جعبهی دندهی خودرو. مثلاً ممکن است در باور او فقط دو نوع سرعت در تکامل وجود داشته باشد: سرعت بسیار زیاد و توقف. توقف تکامل، همان دورهی سکونی است که نقطهباوران آن را از ویژگیهای جمعیتهای بزرگ میدانند. تکامل با سرعت بسیار زیاد، تکاملی است که ضمن گونهزایی، در جمعیتهای جدا افتادهای که در حاشیهی جمعیتهای بزرگی که از نظر تکاملی در رکود هستند صورت میگیرد. بر اساس این دیدگاه، ماشین تکامل همیشه در یکی از این دو سرعت است و هرگز بین این دو نمیباشد. الدرج و گولد به این نوع تغییر گسسته تکامل گرایش دارند و از این نظر واقعاً تندرو میباشند، ولی دلیل خاصی وجود ندارد که سرعت متغیر گسسته لزوماً روی همزمانی سرعت بالای تکامل با شکلگیری گونهی جدید تأکید داشته باشد. گر چه در عمل اکثراً این طور فکر میکنند.
از سوی دیگر، آنها که دیدگاه سرعت متغیر پیوسته را میپذیرند، بر این باورند که سرعت تکامل بین زیاد تا خیلی کم و تا حد سکون به طور پیوسته بالا و پایین میشود و همهی مراحل میانی را میپذیرد. آنها دلیل خاصی برای تأکید روی یک سرعت معین نسبت به اندازههای دیگر سرعت ندارند. به ویژه حالت سکون برای آنها فقط موردی افراطی از تکامل فوقالعاده کند است. از نظر یک نقطهباور، دورهی سکون، وضعیت بسیار خاصی دارد. برای این شخص حالت سکون فقط یک دورهی بسیار کند با میزان سرعتی حدود صفر یا عدم تغییر تکاملی به خاطر نبودن نیرویی در جهت تغییر نیست، بلکه دورهی سکون نشاندهندهی مقاومت مثبتی در مقابل تغییرات تکاملی است. تقریباً این طور به نظر میرسد که گونهها با گامهایی حسابشده، علیرغم نیرویی که آنها را در جهت تکامل میراند، سعی میکنند تغییری نداشته باشند. اکثر زیستشناسان در اینکه دورهی سکون، یک پدیدهی واقعی است اتفاق نظر دارند؛ جدا از دلایلی که برای آن پدیده در نظر میگیرند.
باورهای تکاملگرایان یا تفاوت دیدگاه آنها در سازوکارهای تکامل و شیوهی حرکت گونهها در تکامل برای ما اهمیتی ندارد. من جملات فوق را برای تشریح یک موضوع علمی که تقریباً زیستشناسان متخصص در علم تکامل بر آن اتفاق نظر دارند بیان کردم؛ اینکه سرعت تکامل ثابت نیست و در برخی مراحل، سریع و در مراحلی کُند میباشد. با این تغییر سرعت تکامل، شاید بتوان اشکال ناقصبودن پروندهی زمینشناسی را که تکاملگرایان مطرح میکنند برطرف نمود. حرکت بسیار سریع تکامل بر اساس معیارهای تکامل در دورههای زمانی خاص میتواند نبود سنگوارههای میانی را که پژوهشگران انتظار دارند نشانی از آنها بیابند توضیح دهد، زیرا کوتاهی مدت زمان زندگی و حضور سنگوارههای میانی بر اساس معیارهای زمینشناختی، یافتن سنگوارههای میانی این دورهها را دشوار میسازد. در عین حال این نکته خود، دلیلی روشن از قانونمند بودن نقشهی ژنوم را در اختیار ما میگذارد. قطعاً این سرعت متغیر، بر اساس تعداد زیادی جهش ژنتیکی روی داده و به این معنا است که سرعت جهش یقیناً در طول مسیر تکامل متغیر و در برخی دورهها سریع و شتابزده بوده است. بعضاً مشاهده میکنیم که بین خود گونهها یا دورههای گونهزایی، دورههای گذار وجود داشته است و این پرسش بزرگی است که پژوهشگران تکامل، هیچ جوابی منطقی برای آن ندارند.
دلیل منطقی این پدیده آن است که کروموزومها تحت سیطرهی قانونی هستند که سرعت جهش آنها را مشخص میسازد، یعنی همان نقشهی ژنوم قانونمند. این نقشهی ژنوم در دورههای زمانی خاص و در جهتهای مشخص، جهشهای متعددی پدید میآورد. این جهشها بر تکامل فشار میآورد و سرعتش را بیشتر و بیشتر میکند تا به هدف خاصی در دورهی زمانی خاصی از تکامل که ممکن است پیدایش گونه یا گونههای جدید باشد برسد. سپس سرعت جهش به صفر یا بسیار کند بازمیگردد و سرعت تکامل نیز به همین حدود میل میکند، زیرا جهش پایهگذار تکامل است و بدون جهش ژنتیکی، تکاملی وجود نخواهد داشت.
ضمناً گاهی اوقات مشاهده میشود که سرعت تکامل گونهای خاص، در مرحلهای خاص زیاد میشود، و این افزایش به طور چشمگیری در جهت پیشرفت و بهبود است. این به آن معنا است که سرعت جهش نیز در آن مرحله با گرایش آن به سمت بهبود شدیداً افزایش یافته است. این فرآیند برای فراهم سازی گزینههای فراوان در راستای تسریع تکامل به سمت برتر شدن، طبیعی است. اگر به عنوان مثال به سراغ مسیر تکامل مغز انسان امروزی برویم درمییابیم که مغز تکامل بسیار سریعی به سمت افزایش حجم طی چندمیلیون سال اخیر داشته است. افزایش اندازهی مغز، نه تنها تکاملی مفید برای بدن، بلکه به طور کلی مهمترین دستآورد بهبود تکامل محسوب میگردد. تنها دلیل منطقی افزایش بسیار شدید سرعت جهش به سمت بزرگتر شدن مغز انسان در چندمیلیون سال اخیر این است که جهش، قانونمند و هدفدار است و تا حد قابل توجهی پیرو قانون داخلی نقشهی ژنوم میباشد؛ همچنین جهش کاملاً تصادفی نبوده یا به اسباب و دلایل صرفاً تصادفی از قبیل بروز اشتباه در همانندسازی ژنتیکی و تابشهای کیهانی متکی نمیباشد.
یکی از سریعترین تغییرات تکاملی شناخته شده، عبارت است از تغییر برآمدگی جمجمهی انسان از اجدادی مانند جنوبیکپی که مغزشان حدود ۵۰۰ سانتیمتر مکعب حجم داشت تا انسان هوشمند امروزی که متوسط حجم مغزش ۱۴۰۰ سانتیمتر مکعب میباشد. این افزایش که حدود ۹۰۰ سانتیمتر مکعب است و تقریباً معادل سه برابر شدن حجم مغز میباشد، طی زمانی بیشتر از سه میلیون سال رخ داده است. بر اساس معیارهای تکامل، سرعت این تغییر زیاد است. به نظر میرسد مغز مانند یک بالن باد کرده است و در واقع از بعضی زاویهها، جمجمهی انسان امروزی در مقایسه با جمجمهی تختتر و پیشانی شیبدار جنوبیکپی بیشتر شکل گویمانند و کروی بالن را دارد. (۱)
قطعاً ما میتوانیم رشتهای از تغییرات را در مدت زمانی طولانی مشاهده کنیم. پاها به تدریج درازتر میشوند، جمجمهها حجیمتر میشوند و مانند اینها، اما روند تغییرات در بقایای سنگوارهای اغلب پرشی است نه ملایم و تدریجی. (۱)
دیرینشناسان آمریکایی، نایلز الدرج و استفان جی گولد، وقتی اولین بار در سال ۱۹۷۲، نظریهی تعادل نقطهای خود را مطرح کردند، ظاهراً موضوع جدیدی به نظر میرسید. نظر آنها این بود که مجموعههای سنگوارهای شاید آن قدر هم که ما تصور میکنیم ناقص نباشند. امکان دارد این خلأها واقعیتی را که عملاً وجود دارد نشان میدهند، نه این برداشت آزاردهنده ولی اجتناب ناپذیر را که مجموعهی سنگوارهها ناقص میباشند. آنها اظهار داشتند که شاید در حقیقت روند تکامل به این صورت بوده که در برهههایی به صورت فورانی و تند پیش میرفته و سپس سالها به حال سکون باقی میمانده و طی آن هیچ تغییری در یک دودمان خاص صورت نمیگرفته است. (۲)
در اینجا لازم به ذکر است که اگر فرض بگیریم جهش ژنتیکی که قابلیت لازم برای تکامل را فراهم میآورد، فقط بر پایهی اشتباه و تصادف در همانندسازی ژنها (۳) صورت میگرفت یا جهش نتیجهی بمباران پرتویی کروموزومها و امثال این موارد - که میتوان آنها را تصادفی و بیضابطه نامید - میبود، معقول نیست که تأثیرگذاری جهش ژنتیکی به طور کامل متوقف شود، تا گونههایی از حیوانات یا ماهیها - مانند ماهی لجنخوار (تهیخوار) یا لاتیمریا - طی میلیونها سال هیچ تکاملی را شاهد نباشد. این در حالی است که ما مطمئن هستیم محیط پیرامون این حیوانات به طور مرتب در حال تغییر و تحول است و در برخی برههها، این دگرگونیها بسیار شدید بوده است؛ مانند تغییری که حدود ۶۵ میلیون سال پیش رخ داد و طی آن دایناسورها و بیشتر موجودات بر روی زمین منقرض شدند.
اشتباه در همانندسازی و جهش به دلیل وقوع تابش مزبور، چیزی است که همواره وجود دارد؛ یعنی مادام که تولید مثل و همانندسازی در کار باشد، و تا زمانی که تابشهای کیهانی به طور مداوم موجودات را بمباران کنند؛ پس چه چیزی تکامل را در این موجودات پدیدار یا متوقف کرده است؟!
این پدیدهی شگفتآور در موجوداتی همچون ماهی لاتیمریا، خرچنگ نعلاسبی (۱)، ناتیلوس (۲) یا حتی لاکپشت تمساحی (۳) دیده میشود و نقطهباوران دلیل آن را به مقاومت این موجودات در برابر تکامل نسبت میدهند. داوکینز که چه بسا ایدهی نقطهای را قبول ندارد، میگوید این پدیده نتیجهی همدستی ژنها و نپذیرفتن ورود ژنهای جدید در گروه ژنی فعال است. در هر دو صورت قضیه به این معنا است که چیزی در نقشهی ژنتیکی نهفته است که تکامل را در مرحلهی سکون نگاه میدارد. ما صورت افراطی این پدیده را در ماهی لاتیمریا شاهدیم. این موضوع که میتوانیم آن را قانون داخلی نقشهی ژنتیکی نام نهیم، بر نقشهی ژنوم تسلط و نظارت دارد؛ و همین قانون است که مسیر حرکت ژنها را به این سمت یا آن سمت مشخص مینماید؛ و همین قانون است که برخی مواقع حرکت ژنها را مدتهای بسیار درازی در سکون تام که حتی با معیارهای بسیار کند تکامل همخوانی ندارد، متوقف میسازد. (۴)
ژنها عبارتاند از اطلاعاتی که به زبانی خاص در کروموزومها نگاشته شدهاند و وجود قوانینی که بر آنها حکمروایی میکند مانند قانونی که پروفسور داوکینز فرض گرفته است، حکایت از آن دارد که این عملکرد توسط قوانینی که یک قانونگذار، پایهگذاری کرده صورت میپذیرد. اگر این قوانین به سمتی معین حرکت کند، ممکن است در نقطهای خاص متوقف گردد و اگر فرضاً به سمت دیگری مایل باشد، در نقطهی مزبور توقفی نخواهد داشت. ما این قضیه را به وضوح در ناتیلوس مشاهده میکنیم (۵). چشم این حیوان عبارت است از یک سوراخ باز که در آن سلولهای حسّی وجود دارد. یعنی ناتیلوس دارای یک چشم پیشرفتهی بدون عدسی است؛ در حالی که نزدیکان وی مثل اختاپوسها از چشم پیشرفته با یک عدسی برخوردار میباشند.
شکل ۱۳: مراحل تکامل و افزایش پیچیدگی و ترکیب چشم را از طریق بررسی تصاویر آناتومی چشم اختاپوس، ناتیلوس و غیره نشان میدهد.
منبع (۱): دایره المعارف Encyclopedia Britannica
شکل ۱۴: مقایسهی چشم چند جاندار که به ترتیب تکامل و میزان پیچیدگی پشت سر هم قرار گرفتهاند.
منبع (۱): Reece and al., Campbell biology: concepts and connections
قانونمندی زبان ژنتیکی
زبان ژنتیکی موجود در DNA یک درخت، همان زبان ژنتیکی موجود در DNA تمام حیوانات و نیز همان زبان ژنتیکی نهفته در DNA انسان میباشد. این زبان به حدی دقیق و ساختیافته است که علیرغم اینکه تکامل در جهتها و در سطوح مختلف حرکت میکند، خواندن و درک آن برای همهی جانداران امکانپذیر میباشد. همین موضوع به روشنی حکایت از آن دارد که خالق تکامل به شیوهای قانونمند و آگاهانه عمل کرده است، به این صورت که وی زبان ژنتیکی را در چهارچوبی سازمانیافته طرحریزی کرده که آن را از تأثیرات مستمر تکامل حفظ نماید، زیرا این زبان دارای واژهنامهای دقیق، غیرقابل تغییر و گسترده است که میتواند همهی جهتگیریهای تکامل را پوشش دهد. عظمت این مطلب را میتوانیم از طریق مقایسهی زبان ژنتیکی با زبان خودمان که به طور مرتب گسترده و شاخهشاخه میشود و از محیط تأثیر میپذیرد و با هر تغییر و تحولی که در زندگی ما رخ میدهد، دگرگون میشود، دریابیم.
قانونمند بودن تعادل در انتخاب
یقیناً وجود سیستم متعادل آشکارا بر این نکته دلالت میکند که کسی از چینش آنها به این ترتیب، هدف و قصدی داشته است؛ زیرا توازن و تعادل در شرایط بغرنج و بحرانی، موضوعی سهل و ساده نیست، بلکه سیستمی بسیار دقیق و مهم به شمار میآید. این قضیه در تشکیلات مهندسی زیاد به کار میرود. (۱) بنابراین موجود بودن چنین چیزی، حاکی از آن است که ماورای آن، سازماندهندهای قرار داشته و این پدیده، به صورت تصادفی و از روی عدم ساختار یافتگی ظاهر نشده است، زیرا طبق یک اصل کلی، فاقد شیء نمیتواند اعطاکنندهی شیء باشد. پیشتر دیدیم که سیستم تکامل به گونهای نظم و ترتیب دارد که گاهی اوقات میتواند این تعادل بسیار ضروری را فراهم آورد. مثلاً گاهی اوقات انتخاب عبارت است از رهآورد تعادل بین انتخاب جنسی و انتخاب طبیعی محیط و شرایط محیطی. گاهی اوقات انتخاب جنسی باعث رشد و رنگآمیزی اندام خاصی میگردد؛ مانند دم پرندهی وایدا یا دم طاووس. اگر موضوع منحصراً بر عهدهی انتخاب جنسی میبود، رشد اضافی این اندام تا زمانی که جهش ژنتیکی و تمایز، شرایط بهتری را مهیا میکنند، نمیبایست متوقف شود. از آن سو تا زمانی که مادهها افزایش طول دم را بیشتر میپسندیدند، پرندهی نر دم دراز شانس بیشتری برای انتشار ژنهای خود خواهد داشت. هنگامی که این افزایش که حاصل انتخاب جنسی است، به نقطهای معین برسد و بلندی دم مشکلی بر سر راه به دست آوردن غذا یا فرار از شکارچی به وجود آورد، در آن هنگام ضرر رشد دم قابل اعتنا شده و بر اساس انتخاب طبیعی، محیط محل زندگی جاندار نابودی او را رقم میزند. در این هنگام انتخاب طبیعی به سمت مخالف فشار میآورد و در نقطهای خاص، تعادل برقرار گشته و همان جا تکامل متوقف میشود.
اگر انتخاب جنسی در کار نبود تکامل به این سمت نمیرفت، همان طور که اگر انتخاب طبیعی نبود، در آن نقطهی ایدهآل تعادل برقرار نمیشد. به عبارت دیگر در اینجا سیستم تکامل همچون یک دستگاه مهندسی مجهز به سوپاپ اطمینان عمل میکند. مهندسان این سوپاپها را برای تعیین میزان فشار یا حرارت مجاز به کار میگیرند. پس از اینکه فشار یا درجهی حرارت به آن سطح معین و مجاز برسد، سوپاپ دریچه را میبندد و نمیگذارد فشار یا حرارت بیشتر گردد. اگر این سوپاپ نبود دستگاه یا موتور یا کارگاه منفجر میشد.
باید به مسألهی مهمی توجه داشته باشیم؛ اینکه اگر ما بتوانیم برای رویدادی که در شرایط و محیط خاصی رخ میدهد تفسیری علمی ارائه نماییم، این به آن معنا نیست که محیط مزبور بیضابطه، تصادفی و بدون هدف و فاقد مؤثر خارجی است؛ بلکه در نهایت ما توانستهایم نقشهی ژنتیکی قانونمندی را که محیط طبق آن عمل میکند بشناسیم.
شکل ۱۵: در این تصویر مرغ وایدای نر را میبینیم که درازی دم خود را به یکی از مادهها نشان میدهد.
منبع (۱): Wilkinson`s World
چگونه خدا را در مخلوقاتش ببینیم؟
صورت دیگری که به ما نشان میدهد در صورت وجود قانون، قانونگذار هم وجود خواهد داشت:
در حقیقت اینکه ما نمیتوانیم قانونگذار را ببینیم، نفیکنندهی استدلال ما بر اینکه قانونمندی نشان از قانونگذار دارد نمیباشد؛ چرا که وجود قانون و برنامه، دال بر وجود قانونگذار و برنامهریز است؛ حتی اگر ما این قانونگذار و ضابطهآفرین را نبینیم و همین که قانون و ضابطه را دیدیم به وجود او پی میبریم. به عنوان مثال در نظر میگیریم که در سیارهی دیگری غیر از زمین زندگی بسیار هوشمندانهای جاری است و ساکنان آن سیاره میخواهند از طریق رایانهها و رُباتهای خاص خود که در زمین ساخته میشود بر زمین سیطره یابند. آنها به زمین پیام الکترونیکی میفرستند. این پیام در واقع عبارت است از نقشهی تولید رایانهها و رباتهای حرفهای مجهز به فنآوریهای بسیار پیشرفته که برای ما ناشناخته است و از هوشمندی نیز برخوردار میباشد. هنگامی که این پیام الکترونیکی به ما برسد از طریق شبکهی اینترنت به کارخانههای ساخت مدارات الکترونیکی، رایانهها و رُباتها میرود و به صورت الکترونیکی اجرا میشود، ولی از آنجا که عوامل دیگری در فرآیند مونتاژ و تولید دخالت دارد - مثل خود ما - انتظار داریم که دستآورد اجراییشدن پیام الکترونیکی عبارت باشد از رایانههای بسیار بد، از ریخت افتاده و معیوب، همچنین رایانههای عادی، و همین طور رایانهها و رباتهای بسیار هوشمندی که آن پیام الکترونیکی در اصل به دنبال تولید آنها بوده است. اگر آن پیام الکترونیکی منجر به ساخت رایانهها و رباتهای هوشمند و پیشرفته شود، - هوشی که محصول مواد شیمیایی است - سپس به طور کامل بر زمین و بر فرآیند تولید و بازسازی در آن سیطره یابد و ما این نتایج را به عینه شاهد باشیم ولی ندانیم که نقشهی آن از کجا آمده است، بسیاری از ما نقشهی مزبور را به بروز خطا در رایانههای اصلی یا شبکهی اینترنت یا ویروسهایی که وارد سیستم کارخانهها شده و ... نسبت میدهیم؛ و چه بسا نشانهی آن را نیز رایانهها و رباتهای معیوب و سالمی که تولید شده است بدانیم.
در حقیقت این همان کاری است که نظریهپردازان خداناباور با تکیه بر نظریهی داروین انجام میدهند، یعنی افرادی همچون پرفسور داوکینز و کسانی که با او همعقیده هستند، ولی یک فرد عاقل با دیدن این دستآوردها، آن را به گونهای منطقی تحلیل و بررسی میکند و با توجه به دلایل و اشارات موجود درمییابد که در پسِ آنها نظمدهنده و قانونگذاری وجود دارد که آنها را پس از سازماندهی و برنامهریزی، فرستاده تا با امکانات موجود در زمین، در این سیاره عملیاتی شود. هوشمندی یک هدف است و یکی از روشهای تحقق آن، مواد شیمیایی شناخته شدهای است که به وفور در زمین یافت میشود؛ همان موادی که دستگاه عصبی از آن تشکیل شده است.
نظریهی طراحی هوشمند
نظریهی طراحی یا آفرینش هوشمند، بر اثبات طراحی هوشمندانه در مجموعهی جانداران و اندام آنها مبتنی است و اینکه چنین طرح و برنامهای بر وجود یک طراح برای این جانداران دلالت دارد و از این رهگذر وجود خدا اثبات میشود. این نظریه را میتوان با رویکردهای زیر بررسی نمود:
رویکرد اول: نظریهی طراحی هوشمند قائل به خلقت یکبارهی موجودات است. این نظریه میکوشد با انگشت گذاشتن بر دقت و پیچیدگی به کار رفته در جسمهای جانداران و اندام آنها ثابت کند که موجودات زنده دارای طرح و برنامه هستند و در نتیجه به طور مستقیم و بدون گذراندن هر یک از مراحل تکامل پا به وجود نهادهاند. در نظریهی طراحی هوشمند، این رویکرد غالب است و طرفداران بیشتری دارد. ما پیشتر دلایل تکامل را بیان نمودیم و گفتیم این ادله به حدی مستحکم و متین است که عقیده به آفرینش یکباره را خاماندیشانه مینماید.
رویکرد دوم: میتوان نظریهی طراحی هوشمند را به صورت سازگار با تکامل تلقی نمود. این رویکرد در پی آن است که از طریق ترکیب، پیچیدگی و دقت به کار رفته در سیستم جسمهای زنده و اندامها و بخشهای آن ثابت کند که موجودات زنده به گونهای هدفمند، طراحی و تکامل یافتهاند و به این ترتیب در پس آنها خدایی وجود دارد که به دنبال رساندن آن به هدفی میباشد.
نواقص موجود در طراحی، اشکالی است که بر هر دو رویکرد وارد میشود، زیرا طراح مورد ادعا (خدا) از علم و قدرت مطلق برخوردار است و کسی که این گونه باشد قطعاً باید طراحیاش کامل و استوار بوده، از نواقص بزرگی همچون ضعف ستون فقرات در انسان برکنار باشد. دلیل این ضعف آن است که اندام مزبور برای بدنی که دارای انحنا است طراحی شده و برای جسم راستقامت مانند جسم انسان، ناکامل و ناقص محسوب میگردد. به همین دلیل بسیاری از انسانهای موجود بر روی کره زمین، حداقل در دورهای از زندگی خود از دردهایی در ناحیهی کمر رنج میبرند. همچنین عصب حنجره و کشیدگی آن که برخی از دانشمندان کالبدشناسی تطبیقی آن را اشتباه در طراحی لقب میدهند بر همین منوال است، زیرا نمیتوان آن را طرحریزی شده برای همهی گونهها دانست، چون درازی عصب حنجره نه تنها هیچ سود واقعی به دنبال ندارد، بلکه به حال جاندار زیانبخش نیز میباشد، زیرا با این طول و درازی، احتمال این که جاندار در معرض آسیب قرار گیرد بیشتر است، در حالی که اگر عصب کوتاه میبود و درازیش به اندازهی نیاز بود این احتمال کاهش مییافت.
کسانی که از آفرینش یکباره سخن میگویند، نمیتوانند این اشکال را به شیوهای منطقی برطرف سازند، زیرا اشتباه به وجود آمده در عصب حنجره اشتباهی است بزرگ و به همین دلیل برای نقض طراحی هوشمند - برای همهی اندامها و بخشهای بدن و برای همهی گونهها - کفایت میکند. این نقیصه را که تا این حد از طراحی هوشمند به دور است، فقط در یک صورت میتوان رد کرد و آن هم به این صورت که آن را ارثیهی تکامل به شمار آوریم.
اما کسانی که هم از تکامل دم میزنند و هم طراحی هوشمند را قبول دارند، اگر بگویند که طراح، لاهوت مطلق است و از علم و قدرتی مطلق برخوردار میباشد، اشکال مزبور همچنان پابرجا و مطرح خواهد ماند، زیرا بروز نقص و ایراد در طراحی موجودات زنده، در واقع نفی کنندهی علم مطلق طراح محسوب میشود، ولی اگر همان چیزی را بگویند که خداوند در قرآن فرموده مبنی بر اینکه آفرینش یا طراحی و اجرای خلقت با دستان خدا یعنی به واسطهی مخلوقات خداوند سبحان صورت پذیرفته است، در این حالت میتوان بر ناقص بودن طراحی دلیل اقامه کرد و میتوان بروز خطایی کوچک در طراحی در زمان آغاز تکامل را در نظر گرفت که در نتیجهی تکامل گسترش یافته است؛ تا جایی که اِرثبری تکامل انباشتی، به بروز خطایی آشکار در طراحی منجر گشته است.
این خود کاملاً گویای آن است که خالق اصلی و اصیل، همان الله (خداوندگار مطلق) است، ولی خالق مستقیم خداوند سبحان نیست، بلکه مخلوقاتی محبوب هستند که به فرمان خداوند مسؤولیت آفرینش را عهدهدار شدهاند و نقص خویش را در این آفرینش منعکس ساختهاند، زیرا خودشان مخلوقاتی نورانی هستند که ظلمت هم دارند. تنها نوری که در آن ظلمت نیست همان خدای سبحان یا اَحسَنُ الخَالِقین است. او است که عقل اول یعنی حضرت محمد ص را آفرید و از او نخستین انوار را خلق کرد، سپس او متعال با حول و قوهی خودش آنها را آن گونه که اراده فرموده بود به آفرینش فرمان داد. به همین دلیل خداوند فرموده است: ﴿وَلَقَدْ خَلَقْنَا الْإِنسَانَ مِن سُلَالَةٍ مِّن طِینٍ * ثُمَّ جَعَلْنَاهُ نُطْفَةً فِی قَرَارٍ مَّکِینٍ * ثُمَّ خَلَقْنَا النُّطْفَةَ عَلَقَةً فَخَلَقْنَا الْعَلَقَةَ مُضْغَةً فَخَلَقْنَا الْمُضْغَةَ عِظَامًا فَکَسَوْنَا الْعِظَامَ لَحْمًا ثُمَّ أَنشَأْنَاهُ خَلْقًا آخَرَ فَتَبَارَکَ اللَّهُ أَحْسَنُ الْخَالِقِینَ﴾ (۱) (هرآینه ما انسان را از عصارهای از گِل آفریدیم * سپس او را نطفهای در جایگاهی استوار قرار دادیم * آن گاه از آن نطفه، لخته خونی آفریدیم و از آن لخته خون، پاره گوشتی، و از آن پاره گوشت، استخوانها آفریدیم و استخوانها را با گوشت پوشانیدیم؛ سپس او را آفرینشی دیگر دادیم. در خورِ تعظیم است خداوند، بهترین آفرینندگان).
به مفرد و جمع در آیهی فوق بنگرید: ﴿خَلَقْنَا، جَعَلْنَاهُ، خَلَقْنَا، فَخَلَقْنَا، فَخَلَقْنَا، فَکَسَوْنَا، أَنشَأْنَاهُ﴾. سپس آیه با بیان این مطلب که مهیمن و مسلطی که بر آفرینندههای مستقیم خلق سایه افکنده، همان خداوند سبحان است پایان مییابد: ﴿فَتَبَارَکَ اللَّهُ أَحْسَنُ الْخَالِقِینَ﴾ (در خور تعظیم است خداوند، بهترین آفرینندگان). همچنین خداوند وضعیت این آفرینندهها را توصیف کرده است و میفرماید اینها دستان خداوند هستند؛ یعنی کسانی که خداوندِ «اَحسَنُ الخالِقین» به واسطهی آنها اقدام به آفرینش نمود: ﴿وَالسَّمَاءَ بَنَیْنَاهَا بِأَیْدٍ وَإِنَّا لَمُوسِعُونَ﴾ (۲) (و آسمان را با دستانی برافراشتیم و حقاً که ما گسترشدهنده هستیم).
شاید برخی از آنها بگویند: ممکن است برای وضعیت ستون فقرات در انسان به این شکل و نیز نقشهی عصب حنجره در بدن به این صورت، فواید خاصی در مسیر تکامل یا حتی در مراحل معینی از عمر وجود داشته باشد. هرچند این مطلب بیتردید صحیح است، ولی باز هم این مطلب را که چنین چیزهایی ارثیهی تاریخی تکامل بوده و نفیکنندهی آفرینش یکباره میباشد رد نمیکند.
همچنین این قضیه را که «چنین طراحی، از عالِم قادرِ مطلق صادر نشده است» رد نمیکند؛ زیرامیتوان تصور کرد طرحی بهتر از آن هم میتوانست وجود داشته باشد و این خود به آن معنا است که طراحی فعلی برترین، آرمانیترین و کاملترین نبوده است و در نتیجه از اذعان به آنچه خداوند در قرآن بیان فرموده مبنی بر اینکه دستان خداوند در آفرینش نقش داشتهاند گریزی نیست.
خلاصه:
در این بخش با اثبات این موضوع که هدف تکامل از همان آغاز، رسیدن به ابزار هوشمندی برتر است، هدفمندبودن تکامل را ثابت کردیم و در ادامه کوشیدیم با تکیه بر برخی نشانهها ثابت کنیم که:
گاهی اوقات جهش قانونمند است و از این رهگذر ثابت میشود که هدفمند میباشد.
و نیز تکاملی که نتیجهی حرکت هماهنگ و همنوا با جهش و انتخاب است، قانونمند و هدفدار میباشد.
مخالفان ما عکس این موارد را فرض میگیرند، ولی از ارائهی دلیل قطعی بر بیضابطگی مطلق و نقضناشدنی آن، چه در تمام مراحل جهش ژنتیکی و چه در نتیجهی تکامل نهایی، یا به عبارتی آنچه تکامل تا کنون به آن رسیده است، کاملاً ناتوان هستند. این خود برای متوقف ساختن کسی که میخواهد با دست خالی و بدون ارائهی دلایل محکم، عدم وجود خدا را ثابت کند، و نیز کسی که از ارائهی حکم قطعی به عدم وجود خدا در این مرحله ناتوان است، کفایت میکند؛ تازه این در حالی است که اگر با استناد به دلایلی مطرح شده در این فصل وادار نشود که به وجود خدا اقرار کند، اما دست کم آن قسمت از دلایل که بیان میکند ابزار هوشمندی همان هدف تکامل میباشد، اثبات کننده مدّعای مطلوب ما است.