فصل‌ها

پرورش رسول خدا پیش از بعثت

دفاع از رسول خدا · دکتر علاء سالم

منبع ↗

صفحۀ PDF منبع ۵۷

(۱)

شبهات مربوط به پرورش رسول خدا

پیش ازبعثت

تشکیک‌کنندگان ـاز جمله مسیحی‌هاـ برخی از شبهاتی را که به نَسَب رسول خدا محمد، و رشد و پرورش ایشان در دوران کودکی و به‌طور کلی به پیش از بعثت ارتباط دارد مطرح می‌کنند. از جمله مهم‌ترین شبهات آنان:

شبهۀ ۱: نامعلومبودن چگونگی پرورش رسول خدا

برخی از تشکیک‌کنندگان می‌گویند: پرورش رسول خدا در دوران کودکی و پیش از بعثت، نامشخص است و ما نمی‌توانیم جزئیات آن را به‌دقت بشناسیم؛ چه از نظر نَسَب و چه از نظر ایمان‌داشتن او به خداوند، و یکتاپرست‌بودن یا نبودنش!

پاسخ:

اول: اینکه فرض بگیریم پرورش و سیرۀ رسول خدا پیش از بعثت مخفی بوده است به‌هیچ‌وجه درست نیست؛ زیرا:

۱- خاندانی که رسول خدا به آن منتسب است یک خاندان عربی اصالت‌دار و شناخته‌شده بوده است، و آن‌ها جزو بهترین و شریف‌ترین تیره‌های اعراب محسوب می‌شوند و نیز در شهری معروف و مشهور ـیعنی شهر مکهـ ساکن بودند؛ شهری که مردم از هر سمت‌وسو به‌سویش می‌رفتند؛ همچنین در خصوص رسول خدا محمد نسبت ایشان از طرف پدر و مادر معروف و شناخته‌شده است، و راست‌گویی و امانت‌داری آن حضرت در میان قومش پیش از بعثت همچون خورشید در میان روز است. همین کافی

صفحۀ PDF منبع ۵۸

است بدانیم قریش وقتی خواست کعبه را تخریب و نوسازی کند بازسازی کعبه را میان خودشان تقسیم کردند و هر قبیله‌ای سهم خودش را ساخت؛ اما در قرار دادن حجرالاسود در جایگاهش دچار اختلاف شدند:

«هر قبیله می‌خواست خودش آن را بلند کند تا کار به بگومگو و مخالفت با یکدیگر رسید و آمادۀ جنگ شدند. چهار یا پنج شب منتظر ماندند. ابوامیۀ مخزومی‌گفت: ای جماعت قریش، اولین کسی را که از درب مسجد وارد شد حکم میان خودتان قرار دهید. وقتی برای این کار موافقت کردند و به آن راضی شدند رسول خدا وارد شد. گفتند: او «امین» است. ما به او راضی هستیم. وقتی به آنان رسید آن حضرت را باخبر کردند. فرمود: لباسی بیاورید. آن را آوردند. رسول خدا رکن [حجرالاسود] را با دست خود درون آن قرار داد. سپس فرمود: هر قبیله‌ای گوشه‌ای از این لباس را بگیرید. سپس همه آن را بلند کردند. آن را بالا بردند تا به جایگاهش رساندند؛ و رسول خدا آن را با دست خودش در جایگاهش قرار داد. سپس روی آن را ساخت. رسول خدا در جاهلیت و پیش از اینکه به او وحی شود «امین» نامیده می‌شد.»۱

به همین دلیل وقتی رسول خدا آنان را در آغاز بعثت خود جمع کرد و برای راست‌گویی و امانت‌داری خودش در میانشان گواه گرفت همه به آن اقرار کردند و گواهی دادند.

«از ابن‌عباس (رضی الله عنهما) نقل شده است، گفت: وقتی [آیه] وَأَنْذِرْ عَشِیرَتَكَ الْأَقْرَبِینَ (و خویشان نزدیکت را هشدار بده) نازل شد پیامبر بر بالای صفا رفت و شروع کرد به فریادزدن: ای فرزندان فهر، ای فرزندان عدی، ای طایفه‌های سرزمین قریش! تا همه جمع شدند، و اگر کسی نمی‌توانست بیاید شخصی را می‌فرستاد تا ببیند چه خبر است. ابولهب و قریش آمدند. فرمود: چه

صفحۀ PDF منبع ۵۹

می‌گویید اگر به شما بگویم سپاهی در این دره است و می‌خواهد به شما حمله کند. آیا مرا تصدیق می‌کنید؟ گفتند: بله؛ ما از تو جز راست‌گویی نشنیده‌ایم. فرمود: من انذاردهنده‌ای برای شما از عذاب شدید پیشِ رو هستم... .»۱

واضح است راست‌گویی و امانتداری رسول خدا برای آنان روشن بود و آراسته‌بودن ایشان به مکارم اخلاق باعث شد حتی دشمن‌ترین دشمنان آن حضرت به آن اعتراف و اقرار کند:

«از عبیدالله بن عبدالله بن عتبه، از عبدالله بن عباس (رضی الله عنهما) که به او خبر داد رسول خدا به قیصر [نامه‌ای] نوشت و او را به اسلام دعوت کرد. نامه را با دحیۀ کلبی به‌سوی او فرستاد و رسول خدا به او دستور داد آن را به بزرگ بُصری تحویل دهد تا آن را به قیصر برساند ... وقتی نامۀ رسول خدا به قیصر رسید، هنگامی که آن را خواند گفت: از میان قومش کسی را به اینجا بیاورید تا از او دربارۀ رسول خدا بپرسم. ابن‌عباس می‌گوید: ابوسفیان بن حرب به من خبر داد همراه با مردانی از قریش در شام بود. در مدتی که او میان رسول خدا و کافران قریش بود تُجاری آمدند. ابوسفیان می‌گوید: فرستادۀ قیصر را در یکی از محلات شام دیدیم. او من و یارانم را فراخواند تا به ایلیا رسیدیم. نزد او آمدیم. او بر تخت پادشاهی‌اش نشسته بود، و تاجی بر سر داشت، و بزرگان روم گِرد او بودند. به مترجم خود گفت: از آنان بپرس کدام‌یک از آن‌ها از نظر نسب به این مردی که ادعا می‌کند پیامبر است نزدیک‌تر است. ابوسفیان گفت: گفتم من از نظر نسبی نزدیک‌ترین فرد به او هستم. گفت: نزدیکی تو با او چقدر است؟ گفتم: او پسرعمویم است، و در این کاروان به‌جز من هیچ‌کس دیگری از فرزندان عبد مناف نیست. قیصر گفت: او را نزدیک بیاورید؛ و به یارانم دستور داد پشت سرم نزدیک

صفحۀ PDF منبع ۶۰

شانه‌ام باشند. سپس به مترجم خود گفت: به یارانش بگویید من دربارۀ مردی می‌پرسم که ادعا می‌کند پیامبر است. اگر او دروغ می‌گوید او را تکذیب کنید. ابوسفیان گفت: به خدا سوگند، اگر در آن روز از این شرم نداشتم که یارانم از من دروغ بشنوند وقتی دربارۀ او از من می‌پرسید او را تکذیب می‌کردم، ولی شرم کردم از اینکه دروغی از من بشنوند، پس او را تصدیق کردم. سپس به مترجم خود گفت: به او بگو نَسَب این مرد در میان شما چگونه است. گفتم: او در بین ما با اصل و نسب است. گفت: آیا چنین گفته‌ای را فردی از شما پیش از او گفته است؟ گفتم: خیر. گفت: شما پیش از اینکه او این سخن را بیان کند او را متهم به دروغ‌گویی می‌کردید؟ گفتم: خیر ... گفت: آیا او فریب‌کار بود؟ گفتم: خیر ... گفت: چه دستوری به شما می‌دهد؟ گفتم: به ما دستور می‌دهد فقط خدا را بپرستیم و چیزی را شریک او نگردانیم و از آنچه پدرانمان می‌پرستیدند ما را بازمی‌دارد، و به ما فرمان می‌دهد نماز بخوانیم و صدقه بدهیم و عفاف و وفای به پیمان و ادای امانت داشته باشیم. وقتی این را به او گفتم او به مترجم خود گفت: به او بگو من دربارۀ نسب او در بین شما پرسیدم، و تو ادعا کردی او صاحب نسب است؛ و فرستادگان در میان قومشان با اصل و نسب مبعوث می‌شوند. پرسیدم آیا فردی از شما پیش از او این سخن را بیان کرده است؛ تو ادعا کردی خیر، و با خود گفتم: اگر شخصی از شما این سخن را بیان کرده بود در این صورت من می‌گفتم: این مردی است که به سخن فرد پیش از خود اقتدا می‌کند. از تو پرسیدم آیا پیش از اینکه چنین سخنی بر زبان براند او را به دروغ‌گویی متهم می‌کردید؟ و تو گفتی خیر؛ و دانستم او مردم را به دروغ فرانمی‌خواند و به خداوند دروغ نمی‌بندد... .»۱

۲- اگر قصد تشکیک‌کنندگان با این شبهه افکنی‌هایشان اشکال‌گرفتن از نسب رسول خدا باشد این باطل خواهد بود؛ چراکه گفتیم نَسَب شریف ایشان، روشن است و نسل اندر

صفحۀ PDF منبع ۶۱

نسل آن را پذیرفته‌اند. باید در نظر داشت ما در ضمن تحولات خلفای خداوند در زمین، فرستادۀ اولواالعزمی مثل موسی را دیده‌ایم که در خانۀ فرعون تربیت شده است درحالی‌که بیشتر مردم از نسب حقیقی او اطلاع نداشتند؛ و با این حال این مسئله هیچ تأثیری بر صدق و راستی دعوت او و اینکه فرستاده‌ای از سوی خدا بوده است ندارد. دستِ‌کم وضعیت رسول خدا از این نظر بسیار بهتر است؛ زیرا هنگام آغاز دعوتش همه می‌دانستند او محمد بن عبدالله بن عبدالمطلب است، و اینکه جدش یکی از بزرگان جزیرةالعرب ـو نه‌فقط از بزرگان مکهـ بوده است؛ اینکه عبدالمطلب بسیار محمد را دوست می‌داشت و به ایشان اهتمام می‌ورزید.

ابن‌عباس روایت کرده است:

«برای عبدالمطلب ـبه جهت احترام و بزرگداشت ویـ زیراندازی در سایۀ کعبه پهن می‌شد که فقط او روی آن می‌نشست، فرزندانش گِرد آن می‌نشستند تا عبدالمطلب بیرون بیاید. رسول خدا بیرون آمد، درحالی‌که کودکی بود که تازه راه می‌رفت و روی آن زیرانداز نشست. این برای عموهایش گران آمد، و او را گرفتند تا عقب ببرند. عبدالمطلب وقتی این اوضاع را دید به آنان گفت: فرزندم را رها کنید. به خدا سوگند، او جایگاه بزرگی نزد من دارد. من روزی را می‌بینم که او سرور شما خواهد شد. من پیشانی او را می‌بینم که سرور و آقای مردم می‌شود. سپس او را بلند کرد و در کنار خود نشاند و درحالی‌که بر پشتش دست می‌کِشید و او را می‌بوسید می‌گفت: هیچ‌کسی را پیش از او خوش‌بوتر و پاک‌تر از او ندیدم، و هیچ‌کسی را ندیدم که بدنی نرم‌تر و خوشبوتر از او داشته باشد. سپس به ابوطالب رو کرد ـبه این دلیل که عبدالله و ابوطالب از یک مادر بودندـ و گفت: ای ابوطالب، این کودک شأن و منزلت بزرگی دارد. از او محافظت کن و مراقبش باش؛ زیرا او تنهاست، و برای او مثل یک مادر باش، و کاری را که او ناپسند می‌دارد در حقش

صفحۀ PDF منبع ۶۲

انجام نده. سپس او را روی گردن خود سوار کرد و هفت مرتبه طوافش داد.»۱

۳- شکی نیست رسول خدا از همان دوران کودکی، مؤمن به خدا و یکتاپرست بود؛ و این نکته‌ای است که اوصیا از عترت ایشان در روایت خود بیان کرده‌اند.

امام صادق فرموده است: «رسول خدا در دامن ابوطالب پرورش یافت. روزی درحالی‌که کودکی بود ـبین صفا و مروهـ مردی از اهل کتاب به او نگاه کرد و گفت: اسمت چیست؟ فرمود: اسم من محمد است. گفت: پسر چه‌کسی؟ فرمود: پسر عبدالله. گفت: پسر چه‌کسی؟ فرمود: پسر عبدالمطلب. گفت: اسم این چیست؟ و به آسمان اشاره کرد. فرمود: آسمان. گفت: اسم این چیست؟ و به زمین اشاره کرد. فرمود: زمین. گفت: پروردگار این‌ها چه‌کسی است؟ فرمود: الله. گفت: آیا پروردگار دیگری به جز الله دارند؟ فرمود: نه.»۲

دوم: اگر کوتاه بیاییم و فرض کنیم آنچه از اسناد تاریخی به ما رسیده و کتاب‌های تاریخ و سیره روایت کرده‌اند برای احاطه به شخصیت رسول خدا و چگونگی پرورش ایشان در کودکی و خردسالی کافی نیست، این هیچ آسیبی به صدق و راستی دعوت و رسالت ایشان وارد نمی‌کند؛ زیرا خداوند سبحان از هیچ‌کسی احاطه‌داشتن به سیرۀ خلفای خودش (انبیا، فرستادگان، و امامان) را درخواست نکرده است؛ بلکه از مخلوقات فقط خواسته است آنان را تصدیق کنند و به آنان ایمان بیاورند و پس از مبعوث‌شدن و ارسالشان از آن‌ها اطاعت کنند، و اینکه خلفای الهی با چیزی که حقشان و راستی دعوتشان با آن ثابت می‌شود برای مردم استدلال بیاورند؛ در نتیجه اگر فرض کنیم از سیرۀ فرستادۀ الهی در کودکی‌اش ـهر فرستاده‌ای که می‌خواهد باشدـ حتی هیچ اطلاعی در دست نباشد این مسئله هیچ زیانی به حق آن‌ها و امکان شناخت صدق و راستی دعوتشان برای مردم وارد نمی‌کند؛ البته با توجه به وجود دلیلی که صدق و راستی دعوت‌های فرستادگان با آن تشخیص داده می‌شود.

صفحۀ PDF منبع ۶۳

شبهۀ ۲: حادثۀ «شق الصدر: شکافتن سینه»

براساس روایت‌های برخی از مسلمانان سینۀ رسول خدا در کودکی‌اش شکافته شد و طبق نظر تشکیک‌کنندگان فلسفۀ این واقعه ـاگر در عمل اتفاق افتاده باشدـ به خارج‌کردن چرک سیاهی از قلبش بازمی‌گردد که به‌صورت نمادین به گناه آدم اشاره می‌کند؛ چراکه این گناه فقط برای عیسی و مادر باکره‌اش بخشیده شده است.

پاسخ:

واقعۀ شکافته‌شدن سینۀ رسول خدا ـبه‌صورت فیزیکیـ در کودکی‌اش را برخی از مورخین روایت کرده، و کتاب‌ها و صحاح اهل‌سنت آن را بیان کرده‌اند؛ نظیر آنچه مسلم در صحیح خود روایت کرده است:

«از انس بن مالک نقل شده است که جبرئیل نزد رسول خدا آمد درحالی‌که آن حضرت با کودکان بازی می‌کرد. او را گرفت و به زمین زد و سینۀ حضرت (روی قلب) را شکافت و قلبش را بیرون آورد و لختۀ خونی را از آن خارج ساخت. گفت: این بهرۀ شیطان از توست. سپس آن را با آب زمرم در طشتی طلایی شست. سپس او را ملامت کرد و آن را به جای خودش بازگرداند. کودکان شتابان به‌سوی مادرش ـیعنی دایه‌اشـ رفتند و گفتند: محمد کشته شد، و او را دریابید که خون‌آلود افتاده است. انس می‌گوید: من جای دوخته‌شدن آن را در سینۀ ایشان دیده‌ام.»۱

وقتی روایت‌ها را مطالعه کنیم خواهیم دید آن‌ها در تاریخ رخ‌دادن این حادثه اختلاف دارند. برخی از آن‌ها اشاره دارند در دوران کودکی‌اش اتفاق افتاده است، و برخی گفته‌اند پس از اینکه به‌عنوان نبی مبعوث شد، و به‌طور مشخص شب اسراء رخ داده است. دربارۀ مکان اتفاق‌افتادن آن که مکه بوده است یا صحرا اختلاف‌نظر هست؛ به‌علاوه، بهرۀ

صفحۀ PDF منبع ۶۴

شیطان از انسان، آلوده‌کردن روح و فطرت انسان است. این نقطۀ سیاه، در روح است، نه در «قلب» انسان به‌عنوان اندامی که خون را به همۀ نقاط بدن پمپاژ می‌کند، به‌طوری که ـآن‌گونه که پنداشته شده استـ خلاص‌شدن از آن با انجام عمل جراحی صورت گرفته که اَنَس اثرش را در سینۀ رسول خدا مشاهده کرده است!

جای شگفتی است که برخی از علمای مسلمانان۱ این واقعه را هنگام پرداختن به تفسیر سخن خداوند متعال: أَلَمْ نَشْرَحْ لَكَ صَدْرَكَ۲ (آیا برای تو سینه‌ات را نگشاده‌ایم؟) بیان کرده‌اند، درحالی‌که منظور از «شرح» در اینجا روشن است؛ یعنی گشاده‌کردن در برابر دلتنگی و اندوه. در نتیجه معنای آن همانند سخن موسی است که قرآن آن را چنین حکایت کرده است: قَالَ رَبِّ اشْرَحْ لِی صَدْرِی۳ (گفت: «پروردگارا، سینه‌ام را گشاده فرما) و هنگامی که آیۀ: فَمَنْ یرِدِ اللَّهُ أَنْ یهْدِیهُ یشْرَحْ صَدْرَهُ لِلْإِسْلَامِ۴ (پس کسی را که خدا بخواهد هدایت نماید سینه‌اش را برای پذیرش اسلام می‌گشاید) نازل شد از رسول خدا دربارۀ «شرح صدر» پرسیده شد که چه معنایی دارد؟ ایشان فرمود: «نوری که خداوند در دل مؤمن می‌اندازد، و سینه‌اش را می‌گشاید؛ و گسترده می‌شود.»۵

اما اینکه خداوند چگونه سینۀ فرستادۀ خود را گشاده فرمود؟ اوصیای رسول خدا توضیح داده‌اند که این کار با تعیین امیرالمؤمنین به‌عنوان وصی ایشان انجام شده، و این نکته در روایت‌های بسیاری از آنان آمده است؛ از جمله به‌عنوان مثال:

صفحۀ PDF منبع ۶۵

- أَلَمْ نَشْرَحْ لَكَ صَدْرَكَ (آیا برای تو سینه‌ات را گشاده نکردیم؟)؛ فرمود: «به‌واسطۀ علی، که او را وصی تو قرار دادیم.» فرمود: «و هنگام فتح مکه و هنگامی که قریش وارد اسلام شد خداوند سینه‌اش را گشاده، و آن را آسان گرداند.»۱ - باقر و صادق دربارۀ سخن خداوند متعال: أَلَمْ نَشْرَحْ لَكَ صَدْرَكَ (آیا برای تو سینه‌ات را گشاده نکردیم؟) فرموده‌اند: «آیا به تو نگفتیم وصی‌ات چه‌کسی است؟ و او را یاور تو قرار دادیم، و خوارکنندۀ همان دشمنت که پشت تو را شکست، و از او سلسلۀ انبیا را ـهمان کسانی که هدایتگرندـ بیرون آوردم؛ و یاد تو را رفیع گرداندیم، و هربار که تو با من یاد می‌شوی او نیز یاد می‌شود. پس وقتی از دنیای خودت فارغ شدی علی را برای ولایت منصوب کن، که «فرقه» به‌واسطۀ او هدایت می‌شوند.» - عبدالسلام بن صالح، از رضا نقل کرده است، فرمود: «ای محمد، آیا سینه‌ات را برایت نگشودیم؟ آیا علی را وصی تو قرار ندادیم؟ و سنگینی‌ات را با کشتن کافران و اهل تأویل به‌وسیلۀ علی برنداشتیم؟»۲

به‌طور کلی حادثۀ شکافته‌شدن سینۀ رسول خدا به‌صورت جسمانی صحت ندارد و توسط اوصیای رسول خدا محمد ذکر نشده است؛ یعنی توسط همان مجرای شرعی که نمایندۀ رسول خدا، و سخن‌گو به اسم ایشان است و سیرۀ صحیح ایشان را بیان می‌کند؛ در نتیجه این گفتۀ تشکیک‌کنندگان ارزشی ندارد؛ فرقی نمی‌کند از کسانی باشند که آن را دستاویزی برای تمسخر و استهزا قرار داده‌اند، یا به طریقه‌ای نادرست ـبه‌صورتی که در این شبهه دیدیمـ برایش فلسفه‌بافی کرده باشند.

صفحۀ PDF منبع ۶۶

شبهۀ ۳: نَسَب رسول خدا

برخی از تشکیک‌کندگان و خداناباوران از نَسَب رسول خدا اشکال می‌گیرند؛ برخی از ناحیۀ نسبت‌داشتن ایشان به پدرش عبدالله بن عبدالمطلب، و برخی نیز دربارۀ نسبت ایشان به اسماعیل نبی، و اینکه ایشان از نوادگان اوست؛ و این ـاز نظر آنانـ با اینکه ایشان، یک فرستادۀ الهی معصوم باشد منافات دارد!

اما علت طعنه‌زدن به نسبت ایشان به پدرش عبدالله، به‌دلیل برخی روایت‌های تاریخی است که بیان می‌کنند عبدالمطلب و پسرش عبدالله (پدر رسول خدا) در یک روز ازدواج کردند؛ عبدالمطب با هاله دختر وهیب، و پسرش عبدالله با دخترعمویش آمنه دختر وهب ازدواج کرد. برای عبدالمطلب «حمزه» متولد شد، و این لازم می‌گرداند عمر رسول خدا و حمزه یکی باشد؛ زیرا ـطبق آنچه از نظر تاریخی معروف استـ پدرش عبدالله در حالی وفات کرد که ایشان در شکم مادرش بود، ولی برخی از مورخین تأکید دارند بر اینکه حمزه چهار سال از رسول خدا بزرگ‌تر بوده است. حال چگونه می‌تواند چنین اتفاقی افتاده است؟ چگونه می‌شود آمنه فرزندش را چهار سال پس از رحلت پدرش (عبدالله) به دنیا آورده باشد؟!

اما علت اشکال‌گرفتن به نسبت ایشان به اسماعیل، به‌دلیل کثرت اختلاف مورخین و صاحبان سیره‌ها و نَسَب‌ها در چگونگی اتصال سلسلۀ نسب‌ها و رسیدن به اوست.

پاسخ:

اول: تشکیک به انتساب رسول خدا به پدرش عبدالله به‌هیچ‌وجه از نظر علمی ارزشی ندارد، و در واقع نیرنگ فردی مفلس و شکست‌خورده است؛ زیرا ما اسم و نَسَب رسول خدا را فقط با استناد به سخنان مورخین و روایت‌هایشان در کتاب‌ها نشناخته‌ایم، بلکه واقعیتی است که مؤمنان به رسول خدا ـو همچنین دشمنانشـ نسل اندر نسل نقل کرده‌اند تا به ما رسیده است. پس این امر یک واقعیت یقینی است که در جایگاهی فراتر از یقین ناشی از تواتر و تجمیع قرائن قرار می‌گیرد.

علاوه بر این: وجود اوصیا از آل‌محمد ـکه صدق و راست‌گویی و حقانیتشان با قانون

صفحۀ PDF منبع ۶۷

شناخت حجت‌های الهی ثابت شده، و دلیل قطعی عقلی و نقلی برای خالی‌نبودن زمین از یکی از آنان اقامه شده استـ برای روشن‌شدن هر حقیقتی که می‌خواهیم بدانیم کافی است. آن‌ها همان افرادی هستند که مسیر دین را تصحیح می‌کنند و حقایقی را بیان می‌کنند که مردم درباره‌اش اختلاف‌نظر دارند؛ از جمله نام و نَسَب پدرشان مصطفی، محمد بن عبدالله.

از سوی دیگر: کسی که شخصی را دربارۀ نَسَبش متهم می‌کند یا مادرش را متهم می‌کند به اینکه او را از جایی غیر از پدر شناخته‌شده‌اش آورده است، در این صورت باید دلیل قطعی بیاورد تا اتهامش را اثبات می‌کند، وگرنه او فردی بی‌شرف و بی‌اخلاق و بدون وجدان انسانی است، و باید به نزدیک‌ترین روان‌شناش مراجعه کند تا عقده‌های روانی‌اش را که تمام این کینه‌ها و پلیدی‌ها و دشمنی‌ها را برایش ایجاد کرده است درمان کند.

هیچ‌کسی نبوده است که دربارۀ نسبت‌داشتن رسول خدا به پدرش از آغاز دعوت الهی‌اش تا رحلت ایشان به‌سوی پروردگارش شک و شبهه‌ای داشته باشد، و همۀ اعراب و امت‌های مجاور این واقعیت را به‌طور کامل قبول داشتند؛ به‌رغم اینکه بسیاری از آنان با ایشان و دعوت الهی‌اش دشمنی داشته‌اند.

همچنین از طرف مادر، نه‌فقط مادر مستقیم ایشان یعنی سیده آمنه، بلکه دربارۀ همۀ مادرانش ـهرقدر بالا برودـ آن حضرت فرموده است: «من فرزند فاطمه‌ها، و عاتکه‌ها۱ هستم.»۲ مادران رسول خدا به نهایت شرافت و عفت و پاکی رسیده بودند، و این برای همه حتی دشمن‌ترین دشمنان آن حضرت ـمانند اموی‌هاـ شناخته‌شده بوده است؛ به‌طوری که نمی‌توانستند به هیچ‌کدام از پدران پاکش یا هیچ‌کدام از مادران پاک و مطهرش اشکالی

صفحۀ PDF منبع ۶۸

وارد کنند.

البته باید توجه داشت که تاریخ را رسول خدا و خاندان پاکش ننوشته‌اند؛ بلکه دشمنان آن حضرت ـمثل اموی‌هاـ نقش بسزایی در نوشتن تاریخ داشته‌اند؛ ولی با این وجود هیچ کدام از مورخین و صاحبان سیره‌ها و شرح‌حال‌ها نتوانسته‌اند حتی به یک خصوصیت بد دست پیدا کنند تا به پدران و مادران آن حضرت اشکالی وارد کنند. تمام آنچه در توانشان بود انجام دهند این بود که پدر و مادر رسول خدا را به ازدنیارفتن بدون ایمان متهم کنند؛ ولی این نیز سخنی باطل و گزاف، و صِرفاً دروغی است که هدفشان از آن کاستن شأن رسول خدا و درخشان‌کردن چهره بزرگان خودشان بوده است که هرگز از عبادت بت‌ها و مستی و گناهان جدا نشدند.

به‌طور کلی روشن است که تشکیک‌کنندگان هیچ دلیلی برای این دروغ‌پردازی و اتهام خود در دست ندارند، و تمام آنچه از آنان شنیده‌ایم تحلیل‌های گزینشی پست و پلید براساس برخی از روایت‌های تاریخی بوده است که حتی ـهمان‌طور که در ادامه خواهیم دیدـ واردکردن اتهاماتشان را نیز تأیید نمی‌کند.

دوم: دیدیم سخن تشکیک‌کنندگان بر دو نکته تکیه دارد:

۱- اینکه ازدواج عبدالمطلب و پسرش عبدالله در یک روز انجام شده است مسئله‌ای نیست که مورد اتفاق مورخین بوده باشد؛ بلکه این فقط روایتی است که محمد بن سعد در کتاب «طبقات الکبری» بیان کرده است۱ و کسانی که پس از او آمدند این نقل را با لفظ «گفته شده است» بیان کرده‌اند؛۲ و می‌دانیم مورخین، هر خبری را که به آنان می‌رسد نقل می‌کنند، بدون درنظرگرفتن صحیح‌بودن یا نبودنش. نظر غالب میان مورخین به این صورت است که ازدواج عبدالله (پدر رسول خدا) پس از واقعۀ فدیۀ ذبح صد شتر توسط

صفحۀ PDF منبع ۶۹

عبدالمطلب برای او اتفاق افتاده است.۱

ابن‌اثیر گفته است:

«اما ازدواج عبدالله بن عبدالمطلب با آمنه دختر وهب ـمادر رسول خداـ وقتی عبدالمطلب از ذبح شترها فارغ شد، با پسرش عبدالله راهی شد. دست او را گرفت، و در «غبیت» از کنار امّ‌قتال دختر نوفل بن اسد خواهر ورقة بن نوفل عبور کرد. وقتی نگاهش به او و به صورتش افتاد به او گفت: کجا می‌روی عبدالله؟ گفت: با پدرم. گفت: من نیز برای تو مثل همان شترهایی را دارم که پدرت برای تو نحر کرده است، با من بمان. گفت: پدرم با من است و نمی‌توانم با او مخالفت کنم و از او جدا شوم. عبدالمطلب او را بیرون برد تا او را نزد وهب بن عبد مناف بن زهره آورد که بزرگ بنی‌زهره بود. پس دخترش آمنه دختر وهب را به ازدواج او درآورد.»۲

اما دربارۀ واقعۀ نذر و فدیه، مورخین۳ گفته‌اند وقتی عبدالمطلب خواست چاه زمزم را حفر کند نذر کرد اگر آن را حفر کند و ده فرزند برایش متولد شود یکی از آنان را برای خداوند قربانی می‌کند. پس ده فرزند برای او متولد شدند که عبارت بودند از «حارث، عبدالله، ابوطالب، زبیر، عباس، ضرار، ابولهب، غیداق، حمزه، و مقوم.» بین فرزندانش قرعه انداخت و قرعه به‌اسم عبدالله افتاد. برخی او را از ذبح وی بازداشتند و پیشنهاد دادند ده شتر را فدیۀ وی کند، و اگر قرعه به اسم عبدالله افتاد ده عدد دیگر بیفزاید، و به همین ترتیب ادامه دهد. او چنین کرد تا در نهایت به صد شتر رسید. وقتی به این عدد رسید قرعه به اسم شترها افتاد، نه عبدالله؛ و به همین دلیل او «ذبیح» نامیده شد.

ابن‌هشام پس از آوردن نذر عبدالمطلب و فدیۀ پسرش عبدالله گفته است:

صفحۀ PDF منبع ۷۰

«عبدالمطلب او را بیرون آورد تا اینکه به حضور وهب بن عبدمناف بن زهره بن کلاب بن مرة بن کعب بن لوی بن غالب بن فهر آورد، و او در آن روزگار ـهم از نظر نَسَب و هم شرافتـ بزرگ بنی‌زهره بود. پس دخترش آمنه بنت وهب را به ازدواج عبدالله درآورد. او در آن زمان از نظر نسب و جایگاه برترین زن قریش بود.»۱

ازرقی می‌گوید:

«وقتی عبدالمطلب در آن روز به‌سوی منزل خود حرکت کرد، با وهب بن عبد مناف بن زهرة بن کلاب دیدار کرد که در مسجد نشسته بود، و او در آن روزگار جزو اشراف مکه بود. پس دخترش آمنه را به ازدواج عبدالله درآورد.»۲

در نتیجه: مانعی وجود ندارد که رسول خدا از نظر سنی کوچک‌تر از حمزه بوده باشد؛ البته پس از اینکه ازدواج پدرش «عبدالله» بعد از ازدواج عبدالمطلب با هاله دختر وهیب انجام شده است.

۲- اینکه عبدالله وفات کرد درحالی‌که رسول خدا در شکم مادرش بود، این نظر ـهرچند رأی غالب میان مورخین و محدثین استـ ولی مانع نمی‌شود که نظرات دیگری نیز در این خصوص وجود داشته باشد. برخی از آنان نقل کرده‌اند عبدالله دو سال و چهار ماه با پسرش زندگی، و سپس بعد از آن وفات کرد؛۳ و در نتیجه حتی با فرض هم‌زمان‌بودن ازدواج عبدالمطلب با هاله، با ازدواج عبدالله با آمنه اشکالی وجود ندارد که ـبا توجه به در قید حیات‌بودن عبدالله به مدت گفته‌شدهـ رسول خدا از نظر سنی کوچک‌تر از حمزه باشد؛ و اینکه حمزة بن عبدالمطلب دو سال از رسول خدا بزرگ‌تر باشد از نظر تاریخی نیز مطرح

صفحۀ PDF منبع ۷۱

شده است.۱

۳- اینکه حمزه چهار سال از رسول خدا بزرگ‌تر باشد، و این روایتی است که واقدی بیان کرده است،۲ و البته تنها نظری نبوده است که در این خصوص بیان شده باشد. برخی از آنان ـهمان‌طور که دیدیمـ گفته‌اند دو سال بزرگ‌تر بوده، و عده‌ای دیگر گفته‌اند هر دو ـیعنی حمزه و رسول خداـ از «ثوبیه» شیر خورده‌اند؛ البته پیش از اینکه حلیمه سعدیه به رسول خدا شیر بدهد؛ و اینکه رسول خدا، حمزه را به‌عنوان برادر رضاعی‌اش توصیف کرده است؛۳ و این حدیث می‌تواند به نزدیکی سن آن دو به یکدیگر اشاره داشته باشد، یا می‌تواند معنایش این باشد که رسول خدا از همان شیری خورده که حمزه پیش از ایشان از آن خورده است؛ و در نتیجه برادر شیری او شده است.

به نظر برخی از مورخین و صاحبان سیره، عبدالله (پدر رسول خدا) کوچک‌ترین از ده فرزند پدرش بوده است،۴ و این یعنی حمزه از پدر رسول خدا بزرگ‌تر بوده است، نه اینکه فقط چهار سال یا دو سال از رسول خدا بزرگ‌تر بوده باشد.

به‌طور کلی نظرات تاریخی دربارۀ سنی که حمزه از رسول خدا بزرگ‌تر است هرطور که بوده باشد هیچ تأثیری در نسبت ایشان به پدرش عبدالله نخواهد داشت، و همان‌طور که دیدیم هیچ مانعی در این خصوص وجود ندارد.

اما دادن رسول خدا در شیرخوارگی به حلیمه برای شیردادن به وی، این مسئله‌ای است که برخی از تشکیک‌کنندگان تلاش کرده‌اند به‌وسیله‌اش به پاک‌دامنی مادرش خانم آمنه اشکال وارد کنند؛ و اینکه رسول خدا فقط به این دلیل از او دور شد و به صحرا

صفحۀ PDF منبع ۷۲

فرستاده شد تا ـهمان‌طور که محقق در کلمات آنان مشاهده می‌کندـ قیل‌وقال‌هایی که از سوی قرشی‌ها یا دیگران بلند شده بود ساکت شود. این فقط یک منطق کودکانه است، و به هیچ دلیل و استدلال علمی مستند نیست، و سند تاریخی قابل اتکایی نیز ندارد؛ و در نتیجه فقط سطح انحطاط اخلاقی افرادی را که چنین استدلال‌هایی را پیش می‌کشند می‌رساند. در نتیجه رسول خدا فرزند افرادی پاک و نجیب است، به‌طوری که هیچ‌کسی نمی‌تواند به عفت و شرافت و پاک‌دامنی یکی از مادرانش ـچه از طرف پدری و چه مادریـ اشکالی وارد کند، چه برسد به اینکه به مادر بی‌واسطۀ پاک و مطهر آن حضرت سیده آمنه، سرور زنان مکه و دختر اشراف مکه اشکالی وارد کند.

اما فرستادن آن حضرت به صحرا برای شیرخوردن، دو علت وجود داشته است:

اول: عادت اشراف مکه این بود که کودکان تازه متولدشده را به‌خاطر عواملی که به پرورش کودک به شکل صحیح و سالم منجر می‌شد به صحرا می‌فرستادند؛ و به همین جهت حلیمه در داستان جست‌وجویش برای کودکی که به او شیر دهد، و رسیدنش به رسول خدا می‌گوید:

«بیابان‌ها خشک بودند و ما سعی کردیم وارد شهرها شویم. من به مکه وارد شدم درحالی‌که زنان بنی‌سعد زودتر به شیرخواره‌هایشان رسیده بودند. من به جست‌وجوی شیرخواره‌ای پرداختم. مرا به‌سوی عبدالمطلب راهنمایی کردند و گفتند او مولودی دارد و به کسی نیاز دارد که به او شیر بدهد... .»۱

این فقط یک عادت قدیمی نیست؛ بلکه حتی تا دورۀ اخیر نیز ادامه داشته است. جهانگرد انگلیسی «جان لوئیس بورکهارت» در سفر خود به حجاز در سال ۱۸۱۴ م مشاهده کرده بود برخی از قبیله‌های مکه ـبه‌خصوص اشرافـ همچنان طبق عادت قریش و اشراف پیشین عرب رفتار می‌کردند، و فرزندان خود را به شیرده بیابان‌گردی می‌دادند تا کودکانشان

صفحۀ PDF منبع ۷۳

شجاع، از نظر زبانی فصیح، و با بدنی سالم پرورش یابند.۱

دوم: خشک‌شدن شیر سینۀ مادرش. به همین دلیل ـطبق نظر برخی از مورخینـ رسول خدا قبل از آن به دایه‌اش «ثویبه» تحویل داده شد تا در مکه و پیش از آنکه به حلیمه تحویل داده شود به او شیر بدهد.

ابن‌اثیر گفته است:

«همچنین ثویبه ـکنیز ابولهبـ چند روز قبل از حلیمه، با شیر فرزند خودش ـکه به او مسروح می‌گفتندـ به او شیر داد؛ و او قبل از آن حضرت به حمزه عمویش نیز شیر داده بود، و پس از ایشان به ابوسلمة بن عبدالاسد نیز شیر داده است.»۲

سوم: دربارۀ مسئله اتصال نَسَب رسول خدا به اسماعیل نبی، این مسئله هیچ ارتباطی با عصمت ایشان و اینکه فرستاده‌ای الهی است ندارد. همان‌طور که از معنای عصمت برمی‌آید، عصمت با نص شناخته می‌شود؛ و نص الهی عصمت معصوم را آشکار می‌کند. «معصوم» کسی است که به‌واسطۀ خداوند از همۀ محارم خدا بازداشته می‌شود؛ به‌طوری که مردم را از حق بیرون نمی‌برد، و آنان را وارد باطل نمی‌کند؛ و شجره‌نامۀ نسب‌ها و شناخت سلسلۀ اتصال معصوم با جدی از اجداد بالاترش هیچ ربطی به عصمت و رسالت وی ندارد. این مسئله‌ای است که به‌طور کلی در متون و سیرۀ دین الهی و فرستادگان خدا روشن است. به‌عنوان مثال موسی که در خانۀ فرعون تربیت شده بود هنگام ارسالش از سوی خداوند شجره‌نامۀ نسبش مشخص نبود، و حتی هیچ‌کسی اسم پدر و خانواده‌اش را نمی‌دانست. با این حال او دعوت الهی‌اش را آغاز کرد. قرآن کریم سخن فرعون دربارۀ او را بیان کرده است. حق‌تعالی از زبان فرعون می‌فرماید: قَالَ أَلَمْ نُرَبِّكَ فِینَا وَلِیدًا وَلَبِثْتَ

صفحۀ PDF منبع ۷۴

فِینَا مِنْ عُمُرِكَ سِنِینَ۱ ([فرعون] گفت: آیا تو را از کودکی در میان خود نپروردیم، و سالیانی چند از عمرت را پیش ما نماندی؟).

یوسف نیز به همین صورت بود. او دعوت الهی‌اش را از زندان آغاز کرد، پیش از آنکه کسی بداند پدرش کیست و خانواده‌اش چه‌کسانی هستند، چه برسد به اینکه سلسله‌نسب ایشان به جدش ابراهیم یا یکی از اجداد والایش را بدانند! همه می‌دانستند او بنده‌ای بوده که پیدایش کردند و فروختند تا به عزیز مصر رسید که او را در خانه‌اش تربیت کرد؛ و آن حضرت برای اثبات راست‌گویی‌اش شجرۀ نسب خود را اعلام نکرده بود.

مسئلۀ نسَب هیچ ارتباطی با عصمت معصوم و اثبات صدق دعوت و رسالت الهی‌اش ندارد. حقانیت رسول ـیعنی فرستادۀ الهیـ و صداقت دعوتش، با قانون شناخت حجت الهی ثابت می‌شود؛ قانونی که از نظر عقلی و نقلی ثابت شده است. دربارۀ رسول خدا محمد نیز ـکه یکی از خلفای خداوند در زمینش استـ حقانیت و صداقت دعوتش با انطباق قانون شناخت حجت‌های الهی بر ایشان ثابت می‌شود؛ قانونی که از سه بند تشکیل شده است که عبارت‌اند از «نص + علم + دعوت به حاکمیت خدا»؛ قانونی که ـهمان‌طور که پیش‌تر دیدیمـ به‌طور کامل بر ایشان منطبق می‌شود. حال پس از اثبات صدق و راست‌گویی وی درستی اینکه ایشان خبر می‌دهد فرزند اسماعیل است ثابت می‌شود؛ و اینکه آن حضرت «فرزند دو ذبیح » است؛ یعنی فرزند عبدالله و اسماعیل.۲

صدوق با سند خود روایت کرده است: علی بن حسن بن علی بن فضال، از پدرش نقل کرده است، گفت: از ابوالحسن علی بن موسی‌الرضا دربارۀ معنای سخن پیامبر پرسیدم: «من فرزند دو ذبیح هستم.» فرمود: «یعنی اسماعیل بن ابراهیم خلیل، و

صفحۀ PDF منبع ۷۵

عبدالله بن عبدالمطلب.»۱

حاکم با سند خود روایت کرده است: «عبدالله بن سعید صنابحی گفت: در مجلس معاویة بن ابوسفیان حاضر بودیم، و جماعت دربارۀ اسماعیل و اسحاق بن ابراهیم بحث می‌کردند. برخی از آنان گفتند اسحاق، ذبیح است. معاویه گفت: شما در برابر فردی آگاه قرار گرفتید. ما نزد رسول خدا بودیم. بیابان‌گردی نزد ایشان آمد و گفت: ای رسول خدا، سرزمین‌ها خشک شدند، و آب خشک شده است. مال از بین رفت، و خانواده‌ها نابود شدند. با آنچه خداوند به تو از فئ داده است به من چیزی بده. ای فرزند دو ذبیح! رسول خدا تبسمی‌کرد و آن را انکار نکرد. عرض کردیم: ای امیرالمؤمنین، منظور از دو ذبیح چه‌کسانی هستند. گفت: وقتی عبدالمطلب دستور داد زمزم را حفر کنند برای خداوند نذر کرد اگر خداوند انجام آن کار را میسر کند او یکی از فرزندانش را ذبح می‌کند. او میان فرزندانش قرعه انداخت، و قرعه به اسم عبدالله درآمد. خواست او را ذبح کند، ولی دایی‌هایش از بنی‌مخزوم او را از این کار بازداشتند، و گفتند: پروردگارت را خشنود کن و برای فرزند فدیه بده. گفت: پس او را با صد شتر فدیه داد. او ذبیح است؛ و اسماعیل نیز دومین ذبیح (ذبح‌شده) است.»۲

این متن سخن ابوطالب است که در آن تأکید می‌کند آن‌ها از فرزندان ابراهیم و اسماعیل هستند، و اینکه از نظر عقلی و اخلاقی و دینی هیچ‌کسی هم‌پایۀ رسول خدا نیست:

امام صادق فرموده است: «وقتی رسول خدا خواست با خدیجه دختر خویلد ازدواج کند ابوطالب با خویشان خود آمد تا به ورقة پسر نوفل، عموی حضرت خدیجه وارد شد، درحالی‌که عده‌ای از قریش، ابوطالب را در این مجلس همراهی می‌کردند. ابوطالب

صفحۀ PDF منبع ۷۶

شروع به سخن‌گفتن کرد و گفت: ستایش از آنِ خداوند این خانه است؛ خدایی که ما را از نسل ابراهیم و فرزندان اسماعیل قرار داد؛ ما را در حرم امن خود جای داد، و حاکمان بر مردم گماشت، و شهری را که در آن هستیم برایمان مبارک گرداند. فرزند برادرم ـیعنی رسول خداـ از جمله کسانی است که با هرکدام از قریش که مقایسه شود برتر خواهد بود، و هیچ‌کسی با او قیاس نمی‌شود مگر آنکه فرزند برادرم از او برتر خواهد بود. او همتایی در خلق ندارد، و اگرچه اموالش اندک است اما مال و ثروت، بهره و سایه‌ای است ناپایدار. او به خدیجه علاقه‌مند است، و خدیجه نیز به او تمایل دارد، و ما آمده‌ایم تا از خدیجه با رضایت و خواست خودش نزد تو خواستگاری کنیم. مهر او به عهدۀ من و در اموال من است؛ هرچه شما نقد بخواهید، و هرچه مدت‌دار بخواهید. سوگند به خدای این خانه، فرزند برادرم منزلتی بس عظیم و دینی فراگیر و فکری در اوج دارد. آن‌گاه ابوطالب ساکت شد و عموی خدیجه لب به سخن گشود، اما سخن را پیچاند و پاسخ روشن و شایسته‌ای به ابوطالب نداد، و گفتارش بریده‌بریده شد و نفسش به شماره افتاد. ورقه از روحانیون بود. در اینجا خدیجه خود شروع به سخن کرد و گفت: ای عموجان، تو در میان شاهدان بر من بیش از دیگران ولایت داری، اما ولایتت بیش از خودم نیست. آن‌گاه به پیامبر خطاب کرد: ای محمد، خود را همسر تو ساختم، و مهر نیز بر عهدۀ خودم، و در مال خودم باشد. به عمویت بگو شتری نحر کند، و با آن مهمانی دهد، و شما نزد همسرت بیا. ابوطالب گفت: گواه باشید که خدیجه، محمد را پذیرفت، و مهر ازدواج را در مال خودش قرار داد. بعضی از قریش گفتند: شگفتا، چگونه است که زنان برای مردان مهر می‌پردازند؟ ابوطالب شدیداً غضب کرد و از جا برخاست. وی بسیار پر هیبت بود و خشمی شدید داشت و گفت: اگر مردان مثل پسر برادرم باشند، با بالاترین بها و بیشترین مهر از آنان درخواست ازدواج می‌شود، اما اگر مثل شما باشند جز با پرداخت مهر زیاد به آنان زن نمی‌دهند. ابوطالب شتری ذبح کرد و رسول خدا با خدیجه ازدواج کرد. مردی از قریش به‌نام عبدالله بن غنم شعر زیر را سرود:

ای خدیجه، گوارا و خوشایندت باشد

پرندۀ اقبال در این ازدواج با بالاترین اقبال به‌سویت آمد

صفحۀ PDF منبع ۷۷

تو با بهترین خلق خدا ازدواج کردی

و چه‌کسی همچون محمد در میان مردمان پیدا می‌شود

عیسی بن مریم و موسی بن عمران

بشارت نزدیک‌شدن موعدش را داده‌اند

کاتبان از دیرزمان اقرار داشتند این شخص

رسولی است از سرزمین بطحاء، هدایت‌شده و هدایتگر۱

شبهۀ ۴: آیا والدین و سرپرستان رسول خدا مؤمن بودند؟

تشکیک‌کنندگان شبهه‌ای را مطرح کرده‌اند که مربوط به ایمان‌نداشتن پدر و مادر رسول خداست؛ همچنین دربارۀ جدش عبدالمطلب که پس از مرگ پدرش سرپرستی آن حضرت را بر عهده داشت، و نیز عمویش ابوطالب که پس از مرگ جدش سرپرستی او را بر عهده گرفت چنین شبهه‌ای را مطرح کرده‌اند؛ و اینکه این وضعیت، با اینکه رسول خدا فرستاده‌ای از جانب خدا باشد تناسب ندارد!

پاسخ:

تشکیک‌کنندگان در این شبهه به آنچه در برخی از کتاب‌های اهل‌سنت آمده است استناد کرده‌اند.

مسلم در صحیح خود از انس روایت کرده است: مردی به رسول خدا عرض کرد: پدرم

صفحۀ PDF منبع ۷۸

کجاست؟ فرمود: «در آتش.» وقتی دعایش به پایان رسید فرمود: «پدر من و پدر تو در آتش هستند.»۱

همچنین روایت شده است: از ابوهریره، گفت: رسول خدا فرمود: «از پروردگارم اجازه گرفتم برای مادرم طلب آمرزش کنم، ولی به من اجازه نداد. از او اجازه گرفتم قبرش را زیارت کنم، و به من اجازه داد.»۲

به همین دلیل نتیجه‌ای که برخی از علمای اهل‌سنت به آن رسیده‌اند این گفته بوده که والدین رسول خدا کافر مرده‌اند (چنین نسبت‌هایی از ساحت مقدسش بسی به‌دور است)؛ از جمله نووی و عظیم‌آبادی.۳

ولی دستۀ دومی از علمای آنان هستند که قائل به نجات آن‌ها شده‌اند؛ زیرا والدین رسول خدا در زمان فترت و پیش از بعثت رسول خدا وفات کردند؛ از جمله مناوی و آبی.۴

گروه سوم قائل شده‌اند به اینکه هر دو بر آیین حنیفیه (دین ابراهیم) وفات کردند؛ از جمله رازی که برای همۀ پدران رسول خدا تا آدم حکم کرده است که یکتاپرست بوده‌اند؛۵ همچنین سیوطی.

سیوطی گفته است:

«مسلک دوم: از آن‌ها (والدین رسول خدا) شرکی ثابت نشده است، بلکه آن‌ها بر آیین حنیفیه، دین جدشان ابراهیم بوده‌اند؛ و این مسلکی است که عده‌ای به

صفحۀ PDF منبع ۷۹

آن قائل شده‌اند، از جمله امام فخرالدین رازی.»۱

دستۀ چهارم قائل شده‌اند به اینکه رسول خدا هر دو را زنده کرد و آن‌ها با ایمان به وی وفات کردند. این نظر گروهی از محدثین و حافظان است؛ از جمله قرطبی و ابن‌حجر.۲

گره پنجم توقف کردند و گفتند خدا از وضعیتشان آگاه‌تر است.۳

به این ترتیب مشخص می‌شود این مسئله (مسئلۀ والدین رسول خدا) برای اهل‌سنت قطعی نیست؛ و در نتیجه تکیۀ تشکیک‌کنندگان به نظر برخی از علمای اهل‌سنت صحیح نیست، و این مسئله در اشکال‌گرفتن به رسول خدا هیچ اعتباری نخواهد داشت.

اما دربارۀ جد آن حضرت عبدالمطلب، شگفت اینکه آن‌ها دربارۀ او نیز اختلاف داشته‌اند؛۴ به‌رغم اینکه خودشان روایت می‌کنند ادارۀ بیت‌الله‌الحرام و شعائر ایمانی آن توسط وی انجام می‌شده، و او دربارۀ رسول خدا پیش‌آگاهی داشته است، و زمزم را حفر کرد، و رسول خدا در روز حنین ـهنگام سخت‌شدن اوضاعـ به او افتخار می‌کرد، و اینکه آن حضرت فرمود: «من پیامبری هستم که هرگز دروغ نمی‌گویم *** من پسر عبدالمطلب هستم.»۵ آیا نظر آنان درست است که رسول خدا به او افتخار کند درحالی‌که او بر غیر از توحید وفات کرده است؟!

اما دربارۀ ابوطالب باید گفت گویا اشعار او (که همۀ آن‌ها دربارۀ سیرۀ او روایت کرده‌اند) که دلالت بر ایمان‌داشتن او به خدا و فرستاده‌اش دارد شفاعتش را نمی‌کند، و موضع‌گیری‌های او ـکه اگر نبود یادی از اسلام و رسول خدا باقی نمی‌ماندـ شفاعتش را

صفحۀ PDF منبع ۸۰

نمی‌کند؛ تمامی این‌ها شفاعتی برایش نمی‌کند، و باور به ایمان‌نداشتن او از نظر اهل‌سنت مشهور شده است؟!

اما طبق متون دینی که از رسول خدا و اوصیایش (صلوات الله علیهم) وارد شده، درست این است که پدر و مادر و جد و عموی رسول خدا همه‌شان یکتاپرست و مؤمن به خدا بوده، و به اندازۀ چشم‌به‌هم‌زدنی به خداوند شرک نورزیده‌اند.

حق‌تعالی می‌فرماید: وَتَقَلُّبَكَ فِی السَّاجِدِینَ۱ (و حرکت تو را در میان سجده‌کنندگان [می‌نگرد]).

رسول خدا فرموده است: «خداوند پیوسته مرا از صلب‌های پاک به رحم‌های پاک منتقل می‌کرد تا اینکه مرا در این عالَم شما خارج کرد درحالی‌که مرا به پلیدی جاهلیت آلوده نساخت.»۲

امام باقر فرموده است: «... پس از آن ما را در صلب آدم به امانت گذاشت. این نور پیوسته از صلب‌ها و رَحم‌ها منتقل می‌شد، از صلبی به صلب دیگر، و در صلبی مستقر نمی‌شد مگر اینکه شرافت در کسی که از او منتقل شده و آن‌که در او مستقر شده آشکار بوده است؛ تا اینکه در عبدالمطلب مستقر شد. او با ام‌عبدالله، فاطمه آمیزش کرد، و آن نور دو قسمت شد: قسمتی در عبدالله، و قسمتی در ابوطالب؛ و این سخن حق‌تعالی است که می‌فرماید: وَتَقَلُّبَكَ فِی السَّاجِدِینَ (و حرکت تو را در میان سجده‌کنندگان [می‌نگرد])؛ یعنی در صلب‌های انبیا و رحم‌های زن‌هایشان. بر این اساس خداوند متعال ما را در صلب‌ها و رحم‌ها جاری ساخت، تا اینکه ما را در عصر خودمان و زمان خودمان [به این دنیا] خارج کرد. کسی که می‌پندارد ما در صلب‌ها و رحم‌ها جاری نبودیم و پدر و مادران

صفحۀ PDF منبع ۸۱

ما را متولد کردند دروغ گفته است.»۱

از امام صادق، از پدرانش نقل شده است، فرمود: «از پیامبر پرسیده شد: وقتی آدم در بهشت بود کجا بودی؟ فرمود: من در صلب او بودم و مرا در صلب خودش به زمین پایین آورد. من در صلب پدرم نوح سوار کشتی شدم، و در صلب ابراهیم مرا داخل آتش انداختند. والدین من هرگز کار زشتی انجام ندادند، و خداوند عزوجل مرا ـ هدایت‌کننده و هدایت‌شدهـ از صلب‌های پاک به رحم‌های پاک وارد می‌کرد تا عهد نبوت من و میثاق اسلام مرا گرفت، و همۀ ویژگی‌های مرا بیان کرد، و در تورات و انجیل مرا یاد کرد؛ و مرا به آسمان برد و برایم اسمی از اسم‌های خودش برگرفت. امت من، ستایش‌کننده‌ها (حامدون) هستند، صاحب عرش «محمود» است، و من محمد هستم.»۲

همچنین از ایشان نقل شده است، فرمود: «از پیامبر که در وصیت خود به او فرمود: ای علی، عبدالمطلب در جاهلیت پنج سنت را جاری کرد و خداوند آن‌ها را در اسلام جاری ساخت؛ زنان پدران را برای پسران حرام کرد، و خداوند عزوجل نازل فرمود: وَلَا تَنْکِحُوا مَا نَکَحَ آبَاؤُکُمْ مِنَ النِّسَاءِ (و با زنانی که پدرانتان به ازدواج خود درآورده‌اند نکاح نکنید). گنجی یافت و خمس آن را صدقه داد، و خداوند عزوجل نازل فرمود: وَاعْلَمُوا أَنَّمَا غَنِمْتُمْ مِنْ شَی‌ءٍ فَأَنَّ لِلَّهِ خُمُسَهُ تا آخر آیه (و بدانید هر چیزی را به غنیمت گرفتید خمس آن از آنِ خداست...). وقتی زمزم را حفر کرد آن را «سقایةالحاج» نامید، و خداوند نازل فرمود: أَجَعَلْتُمْ سِقَایةَ الْحَاجِّ وَعِمَارَةَ الْمَسْجِدِ الْحَرَامِ کَمَنْ آمَنَ بِاللّهِ وَالْیوْمِ الآخِرِ ... (آیا آب‌دادن به حاجیان و عمارت مسجدالحرام را با ایمان به خدا و روز قیامت برابر می‌دانید؟...). خون‌بهای قتل را صد شتر سنت کرد، و خداوند عزوجل نیز آن را در اسلام جاری کرد؛ و قریش برای طواف تعدادی نداشتند و عبدالمطلب هفت شوط را در میان آنان سنّت کرد، و خداوند آن را در اسلام جاری ساخت. ای علی، عبدالمطلب با ازلام (تیرهای

صفحۀ PDF منبع ۸۲

قرعه) قرعه نمی‌زد و چیزی را قسمت نمی‌کرد، و بت‌ها را نمی‌پرستید، و از آنچه برای بت‌ها ذبح می‌شد نمی‌خورد، و می‌گفت: من بر دین پدرم، ابراهیم هستم.»۱

همچنین از ایشان نقل شده است، فرمود: «جبرئیل بر پیامبر فرود آمد و گفت: ای محمد، پروردگارت به تو سلام می‌رساند و می‌فرماید: من آتش را بر صلبی که تو را فرود آورد و رحمی که تو را باردار بود و دامنی که تو را سرپرستی کرد حرام کردم. آن صلب، صلب پدرت عبدالله بن عبدالمطلب است، و رحمی که تو را باردار بود آمنه بنت وهب است، و دامنی که تو را سرپرستی کرد دامن ابوطالب است.»۲

همچنین از ایشان نقل شده است: «عبدالمطلب در روز قیامت [همچون] یک امت محشور می‌شود، و سیمای انبیا و هیبت پادشاهان را داراست.»۳

و نیز از ایشان روایت شده است: «مَثل ابوطالب، مَثل اصحاب کهف است که ایمان را پنهان، و شرک را آشکار کردند؛ و خداوند دو بار به آنان پاداش داد... .»

از اسحاق بن جعفر، از پدرش نقل شده است،گفت: به ایشان گفته شد: آنان می‌پندارند ابوطالب کافر بود؟ فرمود: «دروغ می‌گویند. او چگونه کافری است درحالی‌که می‌گوید: آیا نمی‌دانید من محمد را پیامبری یافتم که همچون موسی در نخستین کتاب‌ها نوشته شده است.»۴

همچنین سخنان ابوطالب در مراسم خواستگاری ازدواج رسول خدا با خدیجه تقدیم گردید که ابوطالب به ایمان به خدا و ابراهیم و اسماعیل اقرار داشت. امام صادق فرموده است: «وقتی رسول خدا خواست با خدیجه دختر خویلد ازدواج کند ابوطالب در

صفحۀ PDF منبع ۸۳

میان اهل بیتش آمد درحالی‌که جماعتی از قریش با او بود؛ تا اینکه به حضور ورقة بن نوفل ـعموی خدیجهـ وارد شدند. ابوطالب شروع به سخن کرد و گفت: ستایش مخصوص پروردگار این خانه است؛ همو که ما را از نسل ابراهیم و از فرزندان اسماعیل قرار داد، و ما را در حرم امن فرود آورد، و ما را حاکمان بر مردم قرار داد، و در سرزمینی که در آن هستیم به ما برکت ارزانی داد.»۱

همچنین ابوطالب دربارۀ رسول خدا «قصیدۀ لامیه» را سروده که در آن بر ایمان خود به خدا و رسول خدا تأکید می‌کند و قریش را مخاطب قرار می‌دهد و می‌گوید:۲

همچون اویی در میان مردم نیست که آقای معشر باشد

وقتی هنگام برداشت نتیجه، او را مقایسه می‌کنند

پروردگار بندگان، با نور خود او را تأیید کرد

و دین، حقِ ماندگار خود را هویدا ساخت

و نیز در آن گفته است:

دروغ گفتید؛ به بیت‌الله قسم ما مکه را ترک نمی‌کنیم

و شما را در مصیبت اندیشه‌های خاطرتان گرفتار می‌سازیم

دروغ گفتید؛ به بیت‌الله قسم ما محمد را تنها نمی‌گذاریم

و از او اطاعت می‌کنیم و با او می‌جنگیم

وی همچنین گفته است:

صفحۀ PDF منبع ۸۴

و باران رحمت الهی به‌واسطۀ وجود مبارک او نازل می‌شود

همان پناهگاه یتیمان، و حافظ بیوه‌زنان

بینوایان آل‌هاشم به او پناه می‌برند و از او کمک می‌خواهند

پس آن‌ها در نزد او غرق در نعمت‌ها و بخشش‌ها می‌شوند

و او میزان راستی است که به قدر پر کاهی بخل ندارد

و میزان عدالت است که ترازویش ناموزون نیست

وقتی مکه و حومه‌اش دچار کم‌آبی شد عمر بن خارجه گفت:

«قریش در ابطح اجتماع کردند، و سر و صداها بسیار شد. یکی از آنان گفت لات و عزی را بپرستید؛ و دیگری گفت منات آن دیگری ـسومینـ را بپرستید. مردی از آنان که از اهل کتاب بود و به او ورقة بن نوفل می‌گفتند برخاست و گفت: ای جماعت قریش، به کجا می‌روید و به کدامین وادی منحرف می‌شوید، درحالی‌که باقی‌ماندۀ ابراهیم و نسل اسماعیل در میان شماست؟! گفتند: گویا منظور تو ابوطالب است؟! گفت: بله. درنگ نکردیم، تا اینکه ابوطالب از خانۀ زنانش بیرون آمد درحالی‌که عبایی سبز بر روی دوشش بود، و روغن‌هایی که به سرش مالیده بود می‌چکید. همه به احترامش برخاستند و من نیز با آنان بودم. گفتند: ای ابوطالب، سرزمین‌ها را قحطی فرا گرفته، و بندگان بی‌آب شده‌اند. پس بیا و برای ما باران بیاور. او گفت: بله؛ وعدۀ با شما وسط روز خواهد بود، زمان وزیدن باد، یعنی وقت ظهر. وقتی خورشید به ظهر رسید ابوطالب به‌سوی کعبه آمد درحالی‌که گِرد او کودکانی از بنی‌عبدالمطلب بودند، و در میان آنان کودکی بود که همچون خورشیدی پیچیده‌شده در ابری تاریک بود که از آن‌ها متمایز بود، یعنی رسول خدا. ابوطالب آمد تا اینکه به مستجار رسید و به کعبه تکیه داد. سپس نگاهی به آسمان انداخت، و انگشت‌هایش را به علامت پناه‌جستن بلند کرد و

صفحۀ PDF منبع ۸۵

لب‌هایش را حرکت داد و زبانش را به حرکت درآورد و کودکان گِرد او نیز این‌چنین کردند، و در آن روز در آسمان اثری از بارش نبود. ابرها از اینجا و آنجا آمدند و بسیار و متراکم شدند و باریدند و آب جاری شد. آب گوارا آمد و رعد و برق زد. آب فروریخت، بسیار فروریخت. سپس بسیار شد. دره از آن پر شد، و آن بیابان سبز شد.»۱

موضع‌گیری ابوطالب که از رسول خدا در ابتدای بعثتش دفاع می‌کند تقدیم حضور می‌گردد:

«وقتی پیامبر در مسجدالحرام بود و لباس نویی بر تن داشت، مشرکین پوستۀ بچه‌دان شتری را روی ایشان انداختند و لباسش را آلودند. از این واقعه آنچه خدا می‌خواست به او وارد شد. به‌سوی ابوطالب رفت و به او فرمود: عمو، حسب و نسب من در میان شما چگونه است؟ به ایشان عرض کرد: برادرزاده‌ام، چه شده است؟ ایشان ماجرا را برایش تعریف کرد. ابوطالب، حمزه را فراخواند و شمشیر را برگرفت و به حمزه گفت: این بچه‌دان شتر را بردار. سپس به‌همراه پیامبر نزد آن جماعت رفت، و چون به جمع قریشیان در اطراف کعبه رسید قریشیان دریافتند او بسیار خشمگین است و آتش خشم را در چهره‌اش دیدند. ابوطالب به حمزه گفت: این بچه‌دان را به سبیل‌های آنان بمال. و حمزه چنین کرد و سبیل آن‌ها را تا آخرین نفر آلوده ساخت. ابوطالب رو به پیامبر کرد و فرمود: ای برادرزاده، حسب و جایگاه تو در میان ما تا این حد است.»۲

خلاصه: والدین رسول خدا و جد و عمویش به خدا ایمان داشتند و یکتاپرست و پاک و مطهر بودند، و دینی که خدا را با آن می‌پرستیدند دین جدشان ابراهیم بود؛ و این جزو

صفحۀ PDF منبع ۸۶

افتخارات رسول خداست، نه آن‌گونه که تشکیک‌کنندگان می‌پندارند جزو اسباب طعنه به ایشان باشد.

شبهۀ ۵: حضوررسول خدا درحرب الفجّار(جنگ گناهکاران)

طبق نقل مورخین روز فجار نزد عرب معروف است، و منظور از آن جنگ شدیدی بوده که میان کنانه و قیس عیلان در ماه‌های حرام، پیش از بعثت رسول خدا اتفاق افتاده است؛ و علت آن: پادشاه حیره «نعمان بن منذر» قافله‌ای را به‌همراه «عروة بن عتبه رحال» ـاز قبیلۀ قیسـ برای تجارت به بازار عکاظ فرستاد. «براض بن قیس کنانی» او را دنبال کرد و او را نزدیک بازار به قتل رساند. دو طرف نیروهای خود را جمع کردند، و در عکاظ جنگ شدیدی میانشان درگرفت.۱

از آنجا که این جنگ باطل بود و باعث ازبین‌رفتن جان‌های بی‌گناهان شد تشکیک‌کنندگان مشارکت‌داشتن رسول خدا در این جنگ را به‌همراه عموهایش منافی فرستادۀ الهی بودن ایشان می‌دانند!

پاسخ:

این اشکالی که تشکیک‌کنندگان به رسول خدا وارد کرده‌اند صحیح نیست، به دو دلیل:

اول اینکه مورخینی که مشارکت رسول خدا را به همراه عموهایش در جنگ ذکر کرده‌اند گفته‌اند سنّ ایشان بیش از پانزده یا بیست سال نبود؛۲ و این یعنی این واقعه بیش از بیست سال قبل از بعثت و فرستاده‌شدن ایشان اتفاق افتاده است، و قطعاً در آن زمان فرستاده نبوده است تا بتواند به نقش اصلاحگرایانه و اقامۀ عدل و اصلاح میان مردم اقدام کند.

صفحۀ PDF منبع ۸۷

دوم اینکه رسول خدا عملاً در این جنگ شرکت نکرد، یا در قتل هیچ‌کسی مشارکت نداشت؛ بلکه فقط تیرهای طرف دیگر را از عموهایش دفع می‌کرد، نه بیشتر.

ابن‌هشام گفته است: «رسول خدا برخی از روزهای آنان را درک کرد. عموهایش او را با خود بیرون بردند، و رسول خدا فرمود: «من برای عموهایم تیرها را دفع می‌کردم.» یعنی وقتی دشمنانشان به آنان تیر می‌انداختند تیرهای آنان را دفع می‌کردم.»۱

در نتیجه حتی با فرض حضورداشتن رسول خدا در برخی از روزهای جنگ به‌همراه عموهایش، و تصدیق روایت مورخین ـبا توجه به توضیحاتی که بیان کردیمـ باز هم به عصمت و رسالت ایشان هیچ طعنه‌ای وارد نمی‌شود.

جای شگفتی است که جماعت دیگری از تشکیک‌کنندگان مسیر دیگری را در پیش گرفتند و ادعا کردند عدم شرکت رسول خدا در جنگ فجار ـو با توجه به اتصاف شخصیت ایشان به بخشش و مهربانی و رقت قلبـ دلیلی بر عدم توانایی ایشان برای جهاد و جنگ، و عدم درایت کافی از طرف آن حضرت بوده است؛ با وجود اینکه دانستن آن، امری ضروری است، و بسیاری از فرستادگان در دوره‌های زمانی از دعوت‌هایشان به چنین اقداماتی مجبور می‌شده‌اند؛ درست مثل شأن و جایگاه هر صاحب دعوت بزرگ اصلاحی دیگر!

آن‌ها چنین مطالبی را بر زبان می‌رانند و حال آنکه خودشان ـو افرادی دیگرـ روایت می‌کنند رسول خدا عملاً دعوت خود را آغاز کرد، و در راه هدایت مردم شدیدترین دردها را به جان خرید، و پس از هجرت به مدینه دشمنان خدا آن حضرت را وادار کردند وارد جنگ‌های دفاعی بسیاری شود؛ جنگ‌هایی که رسول خدا در آن‌ها زیباترین شکل‌های شجاعت و حکمت و تدابیر را به نگارش درآورد؛ به‌طوری که قریش و قبایل عرب و یهودیانی را که با آنان هم‌پیمان بودند به شگفتی وامی‌داشت؛ با وجود اینکه آنان دلاورها و فرماندهانی داشتند که از شایستگی و تدابیر جنگی چیزی کم نداشتند؛ ولی رسول خدا و وصی‌اش

صفحۀ PDF منبع ۸۸

توانستند رهبران شرک و نفاق را تحقیر کنند و شوکت آنان را از بین ببرند؛ و پندارهای بیمارگونۀ تشکیک‌کنندگان را بر باد هوا دهند؛ و آن‌ها می‌توانند از هرچه برایشان باقی مانده است بهرۀ خود را برگیرند!

شبهۀ ۶: اشتغال رسول خدا به شبانی و تجارت

شکی نیست رسول خدا از زمان کودکی‌اش چوپانی می‌کرد، و برای مردم مکه نیز شَبانی می‌کرد، و نیز در جوانی‌اش به تجارت می‌پرداخت.

برخی از تشکیک‌کنندگان فکر می‌کنند شَبانی و تجارت از جمله حرفه‌ها و کارهایی است که با رسالت و بعثت الهی هم‌خوانی ندارد!

پاسخ:

واقعاً بنده درک نمی‌کنم چرا چوپانی و تجارت با بعثت و ارسال الهی هم‌خوانی ندارد؟! و آیا به‌عنوان مثال در این حرفه‌ها ایرادی یا مشکلی هست که به شرافت یا کرامت انسان اخلال وارد کند، یا از ارزش آن بکاهد و باعث شود بعداً مانعی برای راستی و صداقت و بعثت و ارسال از سوی خدا ایجاد کند؟! و این ایرادی که اخلال وارد می‌کند دقیقاً چه‌چیزی است؟!

به‌طور کلی این اشکال و تشکیکی که آن‌ها به رسول خدا وارد می‌کنند صحیح نیست، چه دربارۀ شَبانی گوسفندان، و چه در رابطه با تجارت ایشان.

۱- شَبانی گوسفندان

موسی کلیم‌الله ـکه یکی از رسولان اولواالعزم بودـ گوسفندان را چوپانی می‌کرد و این زیانی به او نمی‌رساند. حق‌تعالی می‌فرماید: قَالَ هِی عَصَای أَتَوَکَّأُ عَلَیهَا وَأَهُشُّ بِهَا

صفحۀ PDF منبع ۸۹

عَلَیٰ غَنَمِی وَلِی فِیهَا مَآرِبُ أُخْرَیٰ۱ (گفت این عصای من است؛ به آن تکیه می‌دهم و با آن برای گوسفندانم برگ می‌تکانم، و کارهای دیگری هم برای من از آن برمی‌آید).

رسول خدا فرمود: «داوود درحالی‌که شبان گوسفندان بود مبعوث شد، و موسی درحالی‌که چوپان گوسفندان بود مبعوث شد، و من مبعوث شدم درحالی‌که به‌خوبی برای خانواده‌ام گوسفندان را چوپانی می‌کردم.»۲

فقط همین نیست؛ بلکه شبانی شغل همۀ انبیاست. تمام انبیای الهی [در برهه‌ای از زندگی خود] به چوپانی گوسفندان مشغول بوده است. امام باقر فرموده است: «پیامبر فرمود: من به شترها و گوسفندان نگاه می‌کردم و آنان را شبانی می‌کردم؛ و هیچ پیامبری نبوده مگر اینکه گوسفندان را شَبانی می‌کرده است. من پیش از نبوت به گوسفندان نگاه می‌کردم؛ گاهی می‌دیدم گوسفندان بی‌جهت رم می‌کنند و وحشت‌زده می‌شوند. پس از آمدن جبرئیل علت را پرسیدم. گفت: این وحشت از صدای ضربتی است که به کافر می‌زنند؛ همۀ موجودات آن را می‌شنوند و از آن رم می‌کنند غیر از ثقلین. گفتم: اگر این زدن کافر باشد، پس از عذاب قبر به خداوند پناه می‌بریم.»۳

می‌دانیم رسول خدا هم از ناحیۀ پدر و هم مادر، یتیم پرورش یافت، و جدش عبدالمطلب او را پرورش داد و سرپرستی‌اش را عهده‌دار شد. سپس پس از وفات او، عمویش ابوطالب ایشان را پرورش داد. ابوطالب عیال بسیار و مالی اندک داشت؛ پس قطعاً رسول خدا برای به‌دست‌آوردن روزی‌اش تلاش می‌کرد تا سرباری برای عمویش نباشد.

ایشان فرمود: «هیچ پیامبری مبعوث نشد، مگر اینکه گوسفندان را شَبانی می‌کرد. عرض کرد: و شما هم همین‌طور ای رسول خدا؟! فرمود: و من هم گوسفندان را برای

صفحۀ PDF منبع ۹۰

مردم مکه در قراریط شَبانی می‌کردم.»۱

یکی از حکمت‌های این شغل (یعنی چوپانی گوسفندان توسط انبیا) این است که خداوند به انبیای خود نگهداری از مردم و توانایی تحمل و مدارای با آنان و صبر و شکیبایی برای اصلاح آنان و اصلاح شئون آنان را تعلیم می‌دهد. امام صادق فرموده است: «هیچ‌گاه پیامبری مبعوث نشد، مگر اینکه گوسفندان را شَبانی می‌کرد، و با انجام این کار شَبانی مردم را یاد می‌گرفت.»۲

۲- تجارت

دانستیم انبیای خداوند شَبانیِ گوسفندان را می‌دانستند و برخی نیز حرفه‌ها و کارهای دیگری داشتند؛ آدم کشاورزی و زراعت می‌کرد، ادریس خیاطی می‌کرد، نوح شَبانی و نجاری می‌کرد، و ابراهیم شَبانی می‌کرد و چهارپایان را پرورش می‌داد، و داوود آهنگری می‌کرد، و زکریا و عیسی نجاری می‌کردند، و برخی از آنان ـمثل هودـ تجارت می‌کردند.۳

انبیا و فرستادگان خدا با استفاده از دارایی‌های مردم زندگی نمی‌کردند، یا نمی‌پذیرفتند باری بر دوش دیگران باشند، یا به‌دنبال خدمتکارانی که به آنان خدمت کنند نبودند، یا اینکه به آن‌ها کمکی شود؛ بلکه با دسترنج خودشان زندگی می‌کردند؛ و این شأن و جایگاه بزرگان واقعی است.

طبرسی دربارۀ حواریونی که از عیسی دنباله‌روی می‌کردند گفته است:

«روایت شده است آن‌ها به‌دنبال عیسی می‌رفتند، و وقتی گرسنه می‌شدند می‌گفتند ای روح خدا، گرسنه شده‌ایم. او با دست خود به زمین می‌زد ـدر دشت یا

صفحۀ PDF منبع ۹۱

کوهستان سختـ و برای هر انسانی دو قرص نان خارج می‌شد که آن را می‌خورد؛ و وقتی تشنه می‌شدند عرض می‌کردند ای روح خدا، تشنه شده‌ایم؛ و او با دست‌هایش به زمین می‌زد ـدر دشت یا کوهستانـ و آبی بیرون می‌آمد و آن‌ها می‌نوشیدند. عرضه داشتند: ای روح خدا، چه کسی برتر از ماست؟ وقتی می‌خواهیم به ما غذا می‌دهی، و وقتی می‌خواهیم به ما آب می‌دهی، درحالی‌که ما به تو ایمان آورده‌ایم و از تو پیروی کرده‌ایم؟ فرمود: برتر از شما کسی است که با دست خودش کار کند، و از کسب خودش بخورد. پس آن‌ها بر آن شدند تا لباس‌ها را در برابر اجرت بشویند.»۱

بر همین اساس رسول خدا ـمثل دیگر انبیای الهیـ قبل از بعثت، شَبانی و تجارت می‌کرد؛ و در خصوص تجارت: در نتیجۀ صداقت و راست‌گویی و امانتداری و برکت رسول خدا، سیده خدیجه ادارۀ اموال و کارهای تجاری‌اش را به ایشان سپرد، و آن حضرت نیز ـدر عملـ به شام سفر کرد، و باعث شد ـهمان‌طور که در کتاب‌های سیره و تاریخ ثبت شده استـ سود بسیاری عاید مال‌التجارۀ خدیجه شود.

شگفتی من پایانی ندارد از اینکه می‌بینم برخی از تشکیک‌کنندگان تلاش می‌کنند از سفر اقتصادی رسول خدا سوءاستفاده، و ایشان را به یادگیری دین نصرانی و یهودی متهم کنند! چنان که گویی افرادی که رسول خدا در سفر خود به شام با آنان دیدار کرد جماعتی از احبار و راهبان یهود و نصارا بودند، و آن حضرت روزهای سفر خود را در دیرها و صومعه‌های آنان سپری کرده است! با توجه به اینکه دیدار آن حضرت با بحیرای راهب در سفر قبلی‌اش با عمویش جناب ابوطالب بود، و رسول خدا در آن هنگام فقط نُه‌ساله بود که ماجرای آن خواهد آمد.

به باور بنده کینه‌ورزی و تعصب کورکورانه در جفا به شخصیت رسول خدا این افراد را

صفحۀ PDF منبع ۹۲

تا آنجا پیش برده است که تعادل خود را از دست بدهند و مسائل را ـبه‌شکلی نامعقول و غیرقابل‌پذیرشـ بسیار به‌دور از سِیر رویدادها و وقایع تاریخی تحلیل کنند.

خلاصه اینکه: فعالیت رسول خدا در شَبانی گوسفندان و سپس در تجارت به‌هیچ‌وجه هیچ تأثیری بر صدق و راست‌گویی و امانت‌داری و آراسته‌بودن به مکارم اخلاقی و اخلاص آن حضرت ندارد؛ همان ویژگی‌هایی که ایشان را شایستۀ انتخاب الهی کرده بود و از طرف خداوند به‌عنوان فرستاده و مایۀ رحمتی برای جهانیان مبعوث گردید.

اطلاعات صفحه
نوع صفحه
پرورش رسول خدا پیش از بعثت - دفاع از رسول خدا - WikiSavior
زبان
fa

تغییر زبان رابط کاربری به معنای ترجمه یا تأیید انتشار یک حکم نیست.