پیشگفتار
پیشدرآمد
دفاع از رسول خدا · دکتر علاء سالم
پیشدرآمد...
پیش از پرداختن به شبهاتی که تشکیککنندگان نسبت به رسول اعظم
مطرح کردهاند بد نیست روی دو مسئلۀ مهم درنگی داشته باشیم:
۱- گوشهای ازسیره و اخلاق رسول خدا
رسول خدا: محمد بن عبدالله بن عبدالمطلب بن هاشم بن عبد مناف است.
وی در مکه، در هفده ماه ربیعالاول، در اواخر قرن ششم میلادی متولد شد.
پدرش عبدالله بن عبدالمطلب، کوچکترین فرزند از ده فرزند عبدالمطلب بود؛ و عبدالمطلب او را بیش از دیگر فرزندانش دوست میداشت. او دو برادر از همان مادر داشت که ابوطالب و زبیر، پسرانِ عبدالمطلب بودند.
مادرش سیدۀ پاک شریف، آمنه دختر وهب بود.
امام علی
فرموده است: «به خدا سوگند، نه پدرم و نه جدم عبدالمطلب و نه هاشم و نه عبد مناف هرگز بت نپرستیدند.» به وی
گفته شد: پس چهچیز را میپرستیدند؟ فرمود: «طبق دین ابراهیم
بهسوی بیت نماز میگزاردند و به او تمسک میجستند.»۱
امام صادق
فرمود: «جبرئیل
خدمت پیامبر
فرود آمد و عرض کرد: ای محمد، پروردگارت به تو درود میفرستد و میفرماید: من آتش را بر صُلبی که تو را فرود آورد و رحمی که تو را باردار شد و دامانی که تو را سرپرستی کرد حرام کردم؛ آن صلب، صلب پدرت عبدالله بن عبدالمطلب بود، و رحمی که تو را باردار شد آمنه دختر وهب بود، و دامانی که تو را
سرپرستی کرد دامان ابوطالب بود.»۱
پدرش درحالیکه وی
در شکم مادرش بود وفات کرد، و مادر آن حضرت
وقتی او ششساله بود درگذشت؛ و به این ترتیب از ناحیۀ والدین یتیم شد؛ و حکمت آن ـهمانطور که فرزندش صادق
فرموده استـ از این قرار است: «خداوند عزوجل پیامبر
خود را یتیم کرد تا اطاعت هیچکسی بر ذمهاش نباشد.»۲
جدش عبدالمطلب سرپرستی آن حضرت
را بر عهده گرفت، و تا هنگام وفاتش ـکه در هشتاد سالگی بودـ از آن حضرت
بهشدت مراقب میکرد و بسیار به وی توجه داشت. وقتی زمان وفات عبدالمطلب فرارسید فرزندش ابوطالب را فراخواند ـدرحالیکه رسول خدا محمد
کودکی بود که روی سینهاش بازی میکردـ و رو بهسوی ابوطالب کرد و درحالیکه گریه میکرد به وی فرمود: «ای ابوطالب، به دقت از این یکی یکدانهای که بوی پدرش را استشمام نکرده و طعم شیرین مهربانی مادرش را نچشیده است مراقبت کن. ای ابوطالب، او برای تو باید مثل جگرت برای بدنت اهمیت داشته باشد. من به هیچکدام از دیگر فرزندانم سفارش نکردم و او را فقط به تو وصیت کردم؛ زیرا تو از مادرِ پدر او هستی. ای ابوطالب، اگر روزگارش را درک کنی میفهمی من نسبت به او بیناترین و آگاهترین و داناترین مردم بودم. اگر توانستی از او پیروی کنی چنین کن، و او را با زبان و دست و اموالت یاری بده. به خدا سوگند، او آقای شما خواهد شد، و به چیزی دست خواهد یافت که هیچکدام از فرزندان پدرم به دست نیاورده بود. ای ابوطالب! هیچکسی را سراغ ندارم که پدرش با وضعیتی همچون پدر او، و مادرش با وضعیتی همچون مادر او وفات کرده باشد. او تنهاست پس از او محافظت کن. آیا وصیت مرا میپذیری؟» عرض کرد: «بله، پذیرفتم؛ و خداوند بر این پذیرفتنم گواه است.» عبدالمطلب فرمود: «دستت را بهسوی من بیاور.» او دستش را جلو آورد، و [ابوطالب] دستش را به دست او زد. سپس عبدالمطلب فرمود:
«اکنون مرگ برایم آسان شد. سپس او را پشت سر هم میبوسید و میگفت: گواهی میدهم هیچکدام از فرزندانم را نبوسیدهام که بویی بهتر از بوی تو، و سیمایی بهتر از چهرۀ تو داشته باشد.»۱
رسول خدا پس از وفات جدش عبدالمطلب تحت سرپرستی عمویش ابوطالب ـشیخ بطحاءـ قرار گرفت؛ کسی که اکثم بن صیفی ـوقتی از او پرسیده شد حکمت و ریاست و حلم و آقایی را از چهکسی آموختیـ او را چنین توصیف کرده و گفته است: «از همسوگندِ حلم و ادب، سید و سرور عجم و عرب، ابوطالب بن عبدالمطلب.»۲
ابوطالب سرپرستی و کفالت آن حضرت
را به بهترین شکل عهدهدار شد، و با بهترین و نفیسترین داراییهای خود از ایشان حمایت و سرپرستی، و برایش فداکاری میکرد. فقط توجه به همین یک نکته کفایت میکند که قریش پس از بعث رسول خدا
نتوانستند به وی آزاری برساند، مگر پس از وفات ابوطالب (درود خدا بر وی).
رسول خدا تحت حمایت و مراقبت جد و عمویش ـکه از شریفترین و سخاوتمندترین یکتاپرستان بودندـ پرورش یافت؛ درحالیکه فقط خداوند سبحان را به یکتایی میپرستید و [از تمام خلایق] بهسوی خدا بریده بود و به سنت جدش ابراهیم
اقتدا میکرد، و به مکارم اخلاق آراسته، و با برترین آداب تربیت شده بود؛ تا آنجا که «صادقالامین» توصیف میشد.
رسول خدا به قلۀ عدالت و امانتداری و راستگویی رسید. مورخین در سیرۀ ایشان ذکر کردهاند اعراب پیش از اسلام ـبهدلیل عدالت و راستگویی و امانتداری آن حضرت
ـ دادخواهیهای خود را نزد آن حضرت
میبردند و امانتها را به او میسپردند. به همین دلیل وقتی از مکه به مدینه مهاجرت کرد علی
را بهجهت پرداخت دیون خودش و
بازگرداندن امانتهایی که نزدش بود جانشین خود کرد. ماجرای داوری آن حضرت
در مسئلۀ قرار دادن «حجرالاسود» در جایگاهش متواتر است و همه از آن اطلاع دارند. این واقعه پنج سال پیش از بعثت ایشان اتفاق افتاده بود. قریش وقتی بنای کعبه را بازسازی میکردند برای قراردادن حجرالاسود در جایگاه خودش دچار اختلافنظر شدند؛ تا آنجا که این اختلاف باعث شد یکدیگر را به قتل و کُشتار تهدید کنند. سپس به داوری و قضاوت نخستین فردی که به آنان وارد شود توافق کردند؛ و وقتی او را دیدند گفتند: «این محمد است. او امین است و به او بهعنوان حَکَم رضایت داریم.»۱
چگونه اینطور نباشد درحالیکه ایشان فرموده است: «من پرورشیافتۀ خداوند هستم؛ و علی پرورشیافتۀ من است.»۲
امام علی
فرموده است: «او بخشندهترین مردم، دلیرترین مردم، راستگوترین مردم، وفادارترین مردم، نرمخوترین مردم، و بزرگوارترین مردم بود. هرکس بدون سابقۀ قبلی او را میدید هیبتش او را میگرفت، و هرکه با وی معاشرت میکرد و او را میشناخت دوستدارش میشد. هرکه میخواست آن حضرت را توصیف کند میگفت: نظیر او را ـنه در گذشته و نه در حالـ ندیدهام.»۳
تواضع آن حضرت
ایشان بسیار تواضع میکرد. توجه به همین یک نکته برای آن حضرت
کفایت میکند که میان اینکه «بندهای فرستاده» باشد یا «پادشاهی فرستاده» ـبهطوری که هیچ چیزی از ارزشش کم نشودـ مخیر شد؛ ولی آن حضرت
انتخاب کرد «بندهای فرستاده» باشد.
از امیرالمؤمنین
روایت شده است، فرمود: «رسول خدا
فرمود: فرشتهای نزد من
آمد و گفت: ای محمد، پروردگارت به تو سلام میرساند و میفرماید: اگر بخواهی بطحاء مکه را برایت طلا میکنم. فرمود: سرم را بهسوی آسمان بالا بردم و عرض کردم: پروردگارا، روزی که سیرم تو را ستایش میکنم، و روزی گرسنهام از تو درخواست میکنم.»۱
و فرزندش باقر
فرموده است: «فرشتهای نزد رسول خدا
آمد و عرض کرد: خداوند (عزوجل) تو را مخیر کرده است که بندهای فرستاده و متواضع باشی، یا پادشاهی فرستادهشده. میفرماید: ایشان
به جبرئیل نگاه کرد و او [ـجبرئیلـ] با دستش اشاره کرد تواضع کند. فرمود: بندۀ متواضعِ فرستادهشده. آن فرشته عرض کرد: حتی با وجود اینکه از آنچه نزد پروردگارت داری چیزی کم نمیشود؟ فرمود: درحالیکه کلیدهای خزائن زمین به همراهش بود.»۲
رسول خدا
روی زمین مینشست، لباسش را خودش میدوخت و وصله میکرد، کفشهایش را خودش تعمیر میکرد، از گوسفندان مراقبت میکرد، و چهارپایان را میدوشید، سوار الاغ میشد (وسیلۀ نقلیه ساده)، روی حصیر غذا میخورد و روی آن میخوابید، نیازمندان و مسکینان را دوست میداشت و با آنان نشستوبرخاست میکرد و دعوتشان را اِجابت میکرد، و حتی بردههای مسکین، کودکان را میآوردند تا آن حضرت متبرکشان کند یا نامگذاریشان کند، و بهخاطر احترام به خانوادۀ کودک او را در دامن خود مینشاند و چه بسا کودک در دامن ایشان ادرار میکرد، و خانوادهاش بهخاطر شرم و حیا از رسول خدا میخواستند او را از ایشان بگیرند، ولی آن حضرت
آنان را از این کار بازمیداشت و کودک را راحت میگذاشت تا کارش را تمام کند؛ و وقتی آنها میرفتند برمیخاست و لباسش را با دست خودش میشست.
بسیار ناپسند میداشت شخصی در مجلس بهخاطرش برخیزد؛ تا آنجا که یارانش عادت
کرده بودند هنگام واردشدن آن حضرت
بهنزدشان از جایشان برنخیزند؛ زیرا میدانستند آن حضرت از این کار بدش میآید. در انتهای مجلس مینشست و به مؤمنان دستور میداد چنین کنند. هیچکسی در سلامدادن از ایشان پیشی نمیگرفت؛ بلکه به بزرگ و کوچک و بینیاز و نیازمند سلام میکرد، حتی به کودکان. اگر کسی دستش را برای سلامدادن جلو میآورد دست خود را نمیکِشید تا طرف مقابل کسی باشد که دستش را میکِشد. نشستن ایشان به صورت چمباتمه بود. زانوهایش را هیچوقت مقابل هیچ شخص نشستهای دراز نکرد، و با هرکس مجالست میکرد قبل از اینکه او بلند شود از جایش برنمیخاست. اگر در میان اشخاصی نشسته بود هیچ تفاوتی با آنها نداشت. ایشان میان یارانش مینشست و فردی ناشناس میآمد درحالیکه متوجه نمیشد کدامیک از آنان آن حضرت
است تا اینکه سؤال میکرد. پشت یارانش راه میرفت و وقتی سواره بود اجازه نمیداد پیادهای با او همراه شود، مگر اینکه او را با خودش سوار میکرد.
«وای بر تو! کدام بنده بندهتر از من است؟!» این پاسخی بود که آن حضرت
به زن بداخلاقی داد، روزی که ایشان در حال غذاخوردن بود و آن زن به ایشان عرض گفت: «ای محمد، تو مثل بندگان غذا میخوری و مثل آنان مینشینی؟!»۱
سادگی وی
ساده و بزرگوار بود. این اخلاقش [همۀ] مردم را شامل میشد؛ تا آنجا که پدر آنان شده بود. اگر کسی دعوتش میکرد او را اِجابت میکرد. هدیه را میپذیرفت، و در برابرش چیزی میداد. همیشه خندان بود. خوشاخلاق بود. مهربان بود، نه تندخو و خشن. ناسزا نمیگفت. از کسی ایراد نمیگرفت، و کسی را ستایش نمیکرد، و با هیچکس جوری که بدش بیاید روبهرو نمیشد. برای خدا خشمگین و برای خداوند سبحان خشنود میشد.
اَنَس میگوید: «به پیامبر
نُه سال خدمت کردم؛ و به یاد ندارم هرگز به من فرموده
باشد چرا اینطور انجام دادی و چرا آنطور انجام دادی؟ و هرگز هیچ ایرادی به من نمیگرفت.»۱
با دستهای خودش کار میکرد و سنگها را روی شانههایش حمل میکرد و هیچ روزی نبود که سرباری بر دوش دیگری بوده باشد. فرزندان آن حضرت ـیعنی اوصیایشـ نیز به همین سیره رفتار میکردند؛ تا آنجا که علی بن ابوحمزه روزی امام کاظم
را دید که روی زمینش کار میکرد درحالیکه پاهایش خیسِ عرق بود. به ایشان عرض کرد: فدایت شوم، پس کارگران کجایند؟ فرمود: «ای علی، کسی که برتر از من و پدرم بود روی زمین خودش با دستهای خودش کار میکرد.» عرض کردم: چهکسی؟ فرمود: «رسول خدا
و امیرالمؤمنین
. همۀ آنان با دستهای خودشان کار میکردند؛ و این کارِ انبیا و فرستادگان و اوصیا و شایستگان است.»۲
غذاهایی را که خداوند حلال کرده است میان خانواده و عیالش، یا هرکسی با هر موقعیت اجتماعی که داشت و او را دعوت میکرد میل میفرمود. هرگز دربارۀ هیچ غذایی بد نگفت. بهترین غذا از نظر ایشان
چیزی بود که بههمراه مردم صرف میشد، نه غذایی که بهصورت انفرادی میل میشد؛ و میفرمود: «من بندهای هستم که مثل بندگان غذا میخورم، و همچون بندگان مینشینم.»۳ هرگز تا زمانی که این دار فانی را وداع گفت دیده نشد چهارزانو یا بهصورت تکیهزده غذا میل کند. آنچه را در مقابلش بود با سه انگشت تناول میفرمود و هرگز از روی سیری آروغ نزد؛ همانطور که فرزندش صادق فرموده است: «رسول خدا اصلاً از نان گندم نخورد، و هرگز از نان جو، سیر نخورد.»۴ و حتی گاهی از فرط گرسنگی، سنگ روی شکم خود میبست؛ درحالیکه اگر میخواست از کوهها طلا برگیرد
چنین میکرد!
روی حصیری میخوابید که چیزی زیرش نبود، و چه بسا عبایش بسترش میشد. بالشی که زیر سرش قرار میداد از پوستی بود که از لیف [خرما] پر شده بود. شبی دو زیرانداز برایش انداختند. وقتی صبح شد درحالیکه خودش را سرزنش میکرد فرمود: «دیشب این بستر مرا از نماز بازداشت؛ و دستور داد فقط یک زیرانداز برایش بیندازند.»۱ هر وقت از خواب برمیخاست برای خدا به سجده میافتاد.
حیای ایشان
بسیار حیا داشت؛ طوری که هر وقت چیزی از او درخواست میشد آن را میداد، و حتی از دوشیزههای پردهپوش نیز باحیاتر بود. وقتی از چیزی ناراحت میشد این ناراحتی ـاز شدت حیایی که داشتـ در چهرهاش آشکار میشد؛ به همین دلیل نگاهش را به صورت هیچکسی نمیدوخت.
دوستیاش نسبت به مؤمنان
مؤمنان را بسیار دوست میداشت و بههیچوجه تمایل نداشت چیزی بشنود که پاکی و صفای سینۀ مبارکش را به آنان بیالاید، و میفرمود: «هیچکدام از شما چیزی دربارۀ اصحابم به من نگوید؛ زیرا دوست دارم در حالی از نزد شما بیرون بروم که سینهام پاک و سلیم باشد.»۲
بیش از سه روز نمیگذشت، مگر اینکه دربارۀ یارانش که آنان را ندیده بود پرسوجو میکرد. اگر مسافر بود برایش دعا میکرد، و اگر حاضر بود با او دیدار میکرد، و اگر بیمار بود به عیادتش میرفت. دِین نیازمندان را ادا میکرد، و با آنان مواسات و همدردی مینمود،
و برای ازدسترفتههایشان گریه میکرد.
مهربانی و رأفت و شفقت ایشان
با همۀ مردم ـچه بزرگ و چه کوچکـ مهربان بود. فرزندش صادق
دربارۀ آن حضرت
فرموده است: «با مردم [نماز] ظهر را خواند. دو رکعت آخر را کوتاه کرد. وقتی تمام شد مردم به ایشان گفتند: آیا در نماز اتفاقی افتاده است؟ فرمود: چهچیزی؟ عرض کردند: دو رکعت را سبک به جا آوردید. به آنان فرمود: آیا فریاد آن کودک را نشنیدید.»۱
در مجلس ایشان هیچ درخواستکنندهای نمینشست مگر اینکه اگر ایشان مشغول نماز بود نمازش را سبک میکرد تا او درخواستش را مطرح کند.
به مؤمنان بسیار عنایت داشت و با آنان مهربان بود. روزی یک اعرابی از ایشان درخواستی کرد و به او بخشید. سپس به او فرمود: «آیا به تو نیکی کردم؟» گفت: «نه، و حتی کمک کمی هم نکردی.» مسلمانان خشمگین شدند، ولی رسول خدا به او بسیار بخشید و از او سؤال کرد: «آیا به تو نیکی کردم؟» گفت: «بله، و خداوند از اهل و عشیره به تو خیر بدهد.» به ایشان فرمود: «تو سخنت را گفتی، و از آنچه گفتی در درون یارانم احساسی ایجاد شد. اگر مایل باشی همانی را که در برابر من گفتی در برابر آنان نیز بگو تا احساس بدی که درون سینههایشان است از بین برود.» سپس به یارانش فرمود: «مَثل من و مَثل این شخص، مَثل مردی است که ناقهای دارد که از او رم کرده است. مردم به دنبال او میروند، ولی باعث افزایش نفرتش میشوند. صاحبش بر آنان فریاد زد: من و ناقهام را تنها بگذارید؛ زیرا من از شما نسبت به او مهربانتر و داناترم. بهسوی آن میرود. آن را از بلندیهای زمین میگیرد و آن را بازمیگرداند، تا اینکه میآید و بلند میشود و بارش را محکم میبندد و صاف میکند. اگر من شما را در همان حالتی که این مرد سخنش را بیان
کرده بود رها میکردم شما او را میکشتید و او وارد آتش میشد.»۱
کَرَم و بخشندگی
چیزی نبود که از ایشان خواسته شود و ایشان نفرماید «بله»، و در طول زندگیاش به هیچ نیازمندی نفرمود «نه». در کار خیر حتی از نسیم هوای خنک در روز تابستانی نیز بخشندهتر بود.
مهمانش را به قدری احترام میگذاشت که اگر به بالشی تکیه زده بود تردید نمیکرد برای ادای احترام آن را به او بدهد. لحظات و نگاههایش را بهطور مساوی میان یارانش تقسیم میکرد. اگر جای نشستن در خانهاش پر میشد عبایش را برای میهمانش روی زمین پهن میکرد. هیچکدام از اهلبیت یا یارانش نبود که او را فرابخواند مگر اینکه به او میفرمود «لبیک».
سفانه ـدختر حاتم طاییـ در خیل اسیرانِ «طی» وارد شد. به آن حضرت
عرض کرد: «ای محمد، پدر مُرد، و پذیراییکننده رفت. اگر صلاح میدانی مرا آزاد کن تا دشمنانم شاد نشوند یا اعراب مرا شماتت نکنند. من دختر سرور قوم هستم. پدرم مکارم اخلاق را دوست میداشت، و به گرسنه غذا میداد، و اسیر را آزاد میکرد، و برهنه را میپوشاند. هیچ نیازمندی نبود که خواستهاش را نزد او بیاورد مگر اینکه آن را برآورده میساخت.» پیامبر
فرمود: «ای دختر، این ویژگیهای مؤمنان حقیقی است. اگر پدرت مسلمان بود به او رحمت میفرستادیم.» سپس پیامبر
فرمود: «او را به احترام پدرش آزاد کنید.» آن زن گفت: من و کسانی را که با من هستند؟ پیامبر
فرمود: «افرادی را که با او هستند به احترام او آزاد کنید.» سپس ایشان
فرمود: «به سه نفر رحم کنید؛ و آنان حق دارند مورد رحمت قرار گیرند: بزرگی که پس از بزرگیاش ذلیل شده، و بینیازی که پس از بینیازیاش نیازمند شده. و عالمی که در میان جاهلان تباه شده است.» سپس سفانه عرض کرد: «ای
رسول خدا، آیا اجازه میدهی برای شما دعا کنم؟» پیامبر
فرمود: «بله.» او عرض کرد: «خداوند به تو برکت دهد، و تو را به فرومایه نیازمند نکند، و از قومی نعمتی سلب نشود مگر اینکه تو را عامل بازگشت آن قرار دهد.» پیامبر فرمود: «آمین.» سپس پیامبر
دستور داد شتر و گوسفندهایی را که میان دو کوه را پر میکردند به او بدهند. او از این کار تعجب کرد و گفت: «ای رسول خدا، این بخشش فردی است که ترسی از نیازمندشدن ندارد!» فرمود: «پروردگارم، اینگونه مرا پرورش داده است.» سپس عرض کرد: «آیا اجازه میدهی به منزل کسی بروم؟» پیامبر
فرمود: «خیر؛ تو میهمان من هستی تا آنکه از پسرعموهایت کسی بیاید که به او اعتماد داشته باشی.» او بهعنوان میهمان پیامبر
باقی بود تا آنکه روزی آمد و عرض کرد: «ای رسول خدا، از پسرعموهایم کسی آمده است که به او اعتماد دارم.» پیامبر دستور داد هودجی آماده کنند که پوشش آن از خز پرشده بود. نبی او را با پسرعموهایش روانه کرد و آن زن در طول راه وقتی سرش را بیرون میآورد میدید شمشیرهای بُران از او محافظت میکنند.۱
وفاداری و صلۀ ارحام
آن حضرت
وفادار بود و صلۀ رحم میکرد. روزی هدیهای به ایشان داده شد و فرمود: «آن را به خانۀ فلانی ببرید؛ زیرا او دوست خدیجه بود و خدیجه را دوست میداشت.»۲
وقتی خبرِ آوردن خواهر رضاعیاش ـشیماـ را در میان اسیران «هوازن» به ایشان دادند، با عجله بیرون رفت و عبایش را پهن کرد، و او را آزاد گذاشت که ماندن عاشقانه و بزرگوارانه به همراه ایشان را انتخاب کند یا با عزت و احترام نزد قوم خودش بازگردد. حتی به دایهاش ـثویبهـ (که مدتی پس از ولادتش در مکه به ایشان شیر داده بود) عطایا و لباسهایی بخشید
علیرغم اینکه کنیزی در خانۀ ابولهب بود.۱
خدیجه
او را توصیف میکرد و میگفت: «بشارت میدهم که به خدا سوگند، خداوند هرگز تو را خوار نمیکند. تو صلۀ رحم میکنی و همه را تحمل میکنی و چیزهایی را که مردم سخت بِه آنها نیازمند هستند به آنان میبخشی، و مهمان را احترام میگذاری، و در اتفاقات دشوار آنان را یاری میدهی.»۲
شجاعت و بیباکی ایشان
شجاع و بیباک بود. علی
میفرماید: «روز بدر را دیدهام که ما به پیامبر
پناه میبردیم، و او از ما به دشمن نزدیکتر بود، و از همه بیشتر شجاعت نشان میداد.» و نیز فرموده است: «وقتی آتش جنگ برافروخته میشد و دو لشکر به هم میرسیدند همۀ ما به پیامبر خدا
پناهنده میشدیم، و کسی نبود که از آن حضرت به دشمن نزدیکتر بوده باشد.»۳
صبرو شکیبایی و عفو و بخشش
آن حضرت
بسیار صبور و شکیبا بود، و هنگام توانگری، عفو و بخشش داشت. وقتی در روز احد دندان پیشین آن حضرت
شکست و صورتش زخم برداشت، این برای یارانش گران آمد و به ایشان گفتند: ای کاش آنان را نفرین میکردی. ایشان فرمود: «من بهعنوان لعنتکننده مبعوث نشدم؛ بلکه بهعنوان دعوتکننده و رحمت مبعوث شدم. خدایا، قومم را هدایت کن؛ زیرا آنان نمیدانند. خدایا، قوم مرا بیامرز؛ زیرا آنان نمیدانند.»۴
از فضیل بن عیاض نقل شده است: وقتی قریش تا میتوانستند به رسول خدا
آزار رساندند فرشتهای آمد و عرض کرد: ای محمد
، من موکّل کوهها هستم. خدا مرا بهسوی تو فرستاد تا «اخشبین: دو کوه در مکه» را بر سرشان خراب کنم. ایشان
فرمود: «نه، قوم من نمیدانند.»۱
بر همۀ آزار و اذیتهایی که از طاغوتیان قریش میدید شکیبایی میکرد، و خداوند آن حضرت
را بر آنان پیروز گرداند. آنان تردیدی نداشتند که او قلع و قمعشان میکند، ولی به آنان فرمود: «هیچ حَرَجی بر شما نیست، بروید که شما آزادید.»۲
عفو و بخشش آن حضرت
دشمنترین دشمنان ایشان را نیز شامل میشد؛ افرادی مثل عکرمة بن ابوجهل، صفوان بن امیة بن خلف، و ابوسفیان بن حرب؛ و حتی «وحشی» قاتل عمویش حمزه و دیگران. حتی آن زن یهودی را که میخواست ایشان را با سم ترور کند عفو کرد.
امام باقر
فرمود: «آن زن یهودی را که گوسفند را مسموم کرده بود نزد رسول خدا
آوردند. به او فرمود: چهچیزی تو را وادار کرد این کار را انجام دهی؟ گفت: [با خودم] گفتم: اگر او نبی باشد به او آسیبی نمیرسد، و اگر پادشاهی باشد مردم را از او راحت کردهام. [راوی] میگوید: رسول خدا از او درگذشت.»۳
در روز حنین، رسول خدا
«زهیر بن صرد جشمی» را با قومش اسیر کرد. زهیر شروع به خواندن شعر زیر کرد:
ای رسول خدا، بر ما کَرَم کن و منت بگذار
تو همان مرد هستی که به او امید داریم و نگاهمان به اوست
ما آرزوی آن عفوی را داریم که تو جامهاش را بر تن کردهای
این نیکی است، که عفو میکنی و پیروز میشوی
بخشش! ببخش آنچه را خداوند در روز قیامت
به تو بخشیده است؛ چراکه تو را به پیروزی راهبری میکند۱
وقتی رسول خدا
این را از او شنید به او و قومش فرمود: «هر آنچه از آنِ من و پسران عبدالمطلب است از آنِ شما.» قریش و انصار یکصدا گفتند: آنچه از آنِ ماست از آنِ خداوند عزوجل و رسولش است.۲
انس روایت کرده است، گفت: «با پیامبر
بودم. ایشان بُردی پوشیده بود که کنارۀ خشن و کلفتی داشت. یک اَعرابی ردای آن حضرت
را محکم کشید؛ بهطوری که اثر کنارۀ آن بُرد روی گردن حضرت افتاد. سپس گفت: ای محمد، از مال خدا که نزد توست روی این دو شتر من چیزی بار کن؛ چون [در واقع] تو از مال خودت یا مال پدرت چیزی به من نمیدهی. پیامبر
سکوت کرد و سپس فرمود: «مال، مال خداست، و من بندۀ اویم.» سپس فرمود: «ای اعرابی، آیا این رفتار خشنی را که با من داشتی قصاص کنم؟» گفت: نه. فرمود: «چرا؟» گفت: چون تو جواب بدی را با بدی نمیدهی. پیامبر
خندید. سپس دستور داد برایش روی یک شتر جو بار کنند و روی دیگری خرما.»۳
ذکرپروردگار
همیشه خدا را یاد میکرد. نمازش را ایستاده با فشارآوردن روی انگشتهای پاهایش طولانی میکرد تا خود را به زحمت بیندازد، تا آنجا که پروردگار کریمش به او فرمود:
طه * مَا أَنْزَلْنَا عَلَیكَ الْقُرْآنَ لِتَشْقَیٰ
۱ (طه * ما قرآن را بر تو نازل نکردیم تا به رنج بیفتی). آنقدر نماز میخواند که پاهایش ورم میکرد؛ و وقتی به ایشان گفته میشد چرا خودت را به سختی میاندازی درحالیکه خداوند گناهان قبل و بعد تو را آمرزیده است؟ میفرمود: «آیا بندهای شکرگزار نباشم؟»۲
امام علی
میفرماید: «وقتی رسول خدا
برای نماز برمیخاست از شدت گریه از سینه و درونش صدایی مثل جوشیدن آب درون ظرف غذای روی آتش و سنگهای روی آن شنیده میشد؛ درحالیکه خداوند او را از عذاب خود در امان داشته بود. آن حضرت
میخواست با گریهاش برای پروردگارش خشوع داشته باشد، و امامی برای کسی باشد که به او اقتدا میکند.»۳
زُهد وی نسبت به دنیا
ایشان
بهشکلی بینظیر نسبت به دنیا و لذتهایش زاهد بود، و دوست نداشت زینت دنیا را ـحتی سادهترین شکل آنـ برای نزدیکترین افراد به نفس و روحش ببیند؛ نهفقط به این جهت که او حقیقت دنیا و ارزش آن را نزد خدا میدانست، بلکه به این جهت که آن حضرت
الگویی برای دیگر مؤمنانی بود که به وی ایمان داشتند، و بسیاری از آنان از شدت نیازمندی و فقر در رنج و عذاب بودند. آن حضرت
میخواست خودش و اهل بیتش، اسوه و معیاری برای صبر دیگران باشد.
از محمد بن قیس نقل شده است: وقتی پیامبر
از سفری میآمد از فاطمه آغاز میکرد. نزد او میرفت و بسیار توقف میکرد. یک بار برای سفری خارج شد. فاطمه دو خلخال از نقره، یک گردنبند، دو گوشواره و پردهای برای درب ورودی بهجهت خوشامدگویی به پدر و شوهرش
خریداری نمود. وقتی رسول خدا آمد به خانۀ فاطمه وارد شد. یارانش جلوی در ایستادند و بهخاطر طولانیشدنِ ماندن پیامبر
نزد او نمیدانستند منتظر بمانند یا بازگردند. رسول خدا
درحالیکه آثار خشم در صورتش هویدا بود خارج شد، تا اینکه کنار منبر نشست. فاطمه فکر کرد رسول خدا
فقط بهخاطر آن دو خلخال نقره، گردنبند، دو گوشواره و پردهای که دیده بود چنین رفتاری از خود نشان داده بود. آن گردنبند و گوشوارهها و خلخال را درآورد، و پرده را نیز کند و آنها را نزد رسول خدا
فرستاد و به پیک فرمود: «به ایشان عرض کن: دخترت به تو سلام میرساند و میگوید: اینها را در راه خدا هزینه کن.»
وقتی بر او وارد شد پیامبر
فرمود: «چنین کردم.» و پدرش سه مرتبه به فدایش رفت و فرمود: «دنیا از آنِ محمد و آلمحمد نیست، و اگر دنیا در نظر خدا به اندازۀ بال مگسی خیر داشت هیچ کافری بهاندازۀ نوشیدن آبی از آن برنمیگرفت.» سپس برخاست و بر فاطمه
وارد شد.۱
امام صادق
فرمود: «مردی خدمت پیامبر
وارد شد درحالیکه ایشان روی حصیری نشسته بود که روی بدنش اثر گذاشته، و بالشی از لیف خرما داشت که روی گونهاش اثر گذاشته بود. او شروع کرد به دست کشیدن روی این آثار درحالیکه میگفت: کسرا و قیصر به چنین چیزهایی راضی نیستند. آنها فقط روی حریر و دیباج میخوابند، و شما روی این حصیر میخوابی؟ میگوید: رسول خدا
فرمود: «به خدا سوگند، من از
آنها برترم. به خدا سوگند، من از آن دو باکرامتترم. مرا با دنیا چه کار؟ مَثل دنیا مَثل مرد سوارهای است که از کنار درختی عبور میکند که سایهای دارد؛ و او زیر آن درخت، از سایهاش استفاده میکند. وقتی سایه کوتاه میشود او میرود و آن را رها میکند.»۱
شخصیت پیامبر
«پیوسته غمگین بود و همواره در اندیشه. آسودگی نداشت، سکوتش طولانی بود و وقتی نیاز نبود سخن نمیگفت. از ابتدا تا انتهای کلامش شمرده سخن میگفت. کلامش سخن نهایی بود. نه پُرگویی میکرد و نه آنقدر کم میگفت که کلام ناقص و مبهم بماند. نرمخو بود، و خشن و تندخو نبود. نعمت را ـهرچند ناچیزـ بزرگ میداشت و چیزی از آن را نکوهش نمیکرد. طعامها را نه نکوهش میکرد و نه میستود. دنیا و آنچه در آن است او را به خشم نمیآورد. چون حقی پایمال میشد از شدت خشم کسی او را نمیشناخت و هیچچیز یارای خشم او را نداشت تا آنکه حق را یاری کند. هرگاه اشاره میکرد با تمام دستش اشاره میکرد، و هرگاه شگفتزده میشد دستهای خود را پشت و رو میکرد، و هرگاه سخن میگفت دستهایش را به یکدیگر نزدیک میکرد و شست دست چپش را به گودی کف دست راستش میزد. هرگاه خشمگین میشد روی خود را برمیگرداند و به روی خودش نمیآورد؛ و هرگاه شاد میشد دیدگان خود را فرومیبست. خندهاش بیشتر تبسّم بود، و هرگاه لبخند میزد دندانهایش چونان دانههای تگرگ خودنمایی میکرد.»۲
حسین بن علی، از پدرش علی
دربارۀ اوصاف رسول خدا
پرسید. فرمود: «رسول اکرم
زبان خود را بیهوده نمیگشود و فقط دربارۀ آنچه به خودش مربوط
میشد میگفت. مردم را به الفت و دوستی فرامیخواند و آنان را پراکنده و متفرق نمیکرد. کریم و بزرگِ هر قومی را رئیس آنان قرار میداد. از مردم برحذر بود، بدون اینکه خوشروییِ خود را از آنان دریغ کند. از حال اصحاب خود جویا میشد و از مردم دربارۀ مسائلی که میان مردم بود سؤال میکرد. بدون افراط و تفریط نیکی را تحسین و تأیید، و بدی را تقبیح و بیارزش میکرد. میانهرو بود و یکسان عمل میکرد. هیچگاه غفلت نمیکرد، تا مبادا مردم غفلت کنند یا خسته شوند. در حق کوتاهی نمیکرد، و از حق تجاوز نمیکرد، و اطرافیانش از بهترین مسلمانانِ خیّر بودند، و برتر و بالاتر از همه نزد آن حضرت کسی بود که خیرش به همه میرسید، و هرکس نسبت به دیگران بهتر همدردی و کمک میکرد نزد آن حضرت مقام و منزلتی بزرگتر داشت.»
حسین بن علی
فرمود: «دربارۀ نشستن ایشان پرسیدم.» فرمود: «رسول خدا
همیشه در نشستن و برخاستن به ذکر اسم جلالۀ الله مشغول بود. در اماکن، اقامت دائمی نمیکرد و از این کار نهی میفرمود.۱ هر وقت به مجلسی وارد میشد در انتهای مجلس مینشست و همواره به این کار دستور میداد. با همنشینان خود یکسان برخورد میفرمود تا کسی گمان نبرد دیگری نزد آن حضرت گرامیتر است. هرکس با ایشان همنشین میشد، ایشان در مقابل او آنقدر صبر میکرد که اول خود او بلند شود و مجلس را ترک کند. هرکس از آن حضرت حاجتی میخواست یا با دست پُر برمیگشت یا در پاسخ، گفتاری نرم و ملایم دریافت میکرد. خُلقوخوی ایشان شامل حال همه میشد. برای مردم همچون پدری مهربان بود. در برابر حق، همه در مقابل ایشان یکسان بودند. مجلس ایشان، مجلس حلم، حیا، صداقت و امانت بود. صدا در آنجا بلند نمیشد، و از نوامیس و
احترامات افراد هتک حرمت نمیگردید، و لغزش کسی بازگو نمیشد.۱ همه از روی تقوا با هم برابر و به هم پیوسته و متواضع بودند. افراد بزرگتر را احترام میکردند و به اطفال مهربانی مینمودند و افراد حاجتمند را بر خود ترجیح میدادند و افراد غریب را پناه میدادند.» میفرماید: عرض کردم: «رفتارشان با همنشینان خود چگونه بود؟» فرمود: «همواره خوشرو و ملایم و خوشبرخورد بود. سختگیر و خشن، و داد و فریاد کن۲ و بد زبان نبود. نه عیبجویی میکرد و نه حمد و ثنای کسی را میگفت. در برابر آنچه دوست نمیداشتند خود را به غفلت میزد و به روی خود نمیآورد. کسی از ایشان ناامید نمیشد، و آرزومندان به ایشان محروم نمیشدند. سه کار را ترک گفته بود: «مِراء و مجادله»، «پرحرفی» و «گفتن حرفهای بیهوده و آنچه به ایشان مربوط نمیشد»؛ و سه کار را دربارۀ مردم انجام نمیداد: «کسی را مذمّت و تقبیح نمیکرد»، «لغزشها و مسائل پنهانی افراد را دنبال نمیکرد» و «هیچوقت حرفی نمیزد، مگر جایی که امید ثواب داشت». وقتی صحبت میکرد همه ساکت بودند و کسی کوچکترین حرکتی نمیکرد، و هرگاه سکوت میفرمود دیگران صحبت میکردند. در حضور ایشان مجال سخنگفتن را از یکدیگر نمیگرفتند. اگر کسی در محضر ایشان صحبت میکرد بقیه سکوت میکردند تا سخن او تمام شود، و بعد به کلام اولشان برمیگشتند، به هرچه دیگران را میخنداند ایشان نیز میخندید، و از هرچیزی که دیگران تعجب میکردند تعجب میفرمود. در مقابل افراد غریبی که از روی خشونت و تندی سؤال میکردند و حرف میزدند ـحتّی اگر اصحاب ایشان درصدد بودند این افراد را از خود برانند۳ـ ایشان میفرمود: وقتی حاجتمندی را دیدید که در پی برآوردن نیاز
خویش است او را کمک کنید.۱ حمد و ثنایی نمیپذیرفت مگر به مقدار معادل، و کلام کسی را قطع نمیکرد مگر اینکه بگذرد و به نهایت برسد که در این صورت کلامش را یا با نهیکردن یا برخاستن از مجلس قطع میکرد.»
حسین
فرمود: «عرض کردم سکوت ایشان چگونه بود؟» ایشان
فرمود: «سکوت رسول خدا
به چهار شکل بود: حلم و بردباری، حذر و احتیاط، سنجش و اندازهگیری، و تفکر؛ و اما سنجش و اندازهگیری در یکسان نگاهکردن به مردم و یکسان گوشدادن به سخنهای آنان بود، و تفکرِ آن حضرت در امور باقی و امور فانی بود؛ و حلم و بردباری را در عین شکیبایی و صبر دارا بود. چیزی آن حضرت را عصبانی نمیکرد و از کوره بهدر نمیبرد. در چهار حالت با دقت و احتیاط رفتار میکرد: انجام کارهای نیک، تا دیگران به آن حضرت تأسّی کنند؛ ترک کارهای قبیح، تا دیگران نیز ترک کنند؛ تلاش و دقت نظر در اصلاح امت خویش؛ و اقدام به کاری که برای همه دارای خیر دنیا و آخرت بود؛ درود خدا بر او و خاندان پاکش باد.»۲
همچنین فرموده است:
«رسول خدا
با هیچ کسی مصافحه نکرد؛ بهطوری که رسول خدا
دستش را کِشیده باشد، مگر اینکه فرد مقابل کسی بود که دستش را میکِشید. هرگز نشد با کسی دربارۀ کاری به گفتوگو و تبادلنظر بشیند و پیش از طرف مقابل دست از سخن بردارد و او را تنها گذارد؛ بلکه با او گرم میگرفت و همصحبت میشد. دیده نشد پیش روی کسی پای خود را دراز کند. اگر میان دو کار مخیر میشد دشوارترین آن دو را برمیگزید. درصدد انتقامجویی و تلافی از ستمی که به او میشد
برنمیآمد؛ مگر گاهی که حرمتهای الهی هتک میشد، که در این صورت خشم او برای خدا برافروخته میگردید. چیزی از ایشان درخواست نشد که جواب منفی بدهد. هرگز خواهشِ سائلی را رد نکرد؛ چنانچه برایش مقدور بود حاجت او را برآورده میکرد، وگرنه با گفتار خوش او را خرسند میساخت. نمازش در عین تمام و کمالبودن از همۀ مردم سبکتر بود، و خطبهاش از همۀ خطبهها کوتاهتر و از بیهودهگویی برکنار بود. با بوی خوشی که از او به مشام میرسید حضورش احساس میشد. وقتی با گروهی [غذا] میخورد اولین کسی بود که آغاز میکرد و آخرین کسی بود که تمام میکرد. وقتی [غذا] میخورد از آنچه در مقابلش بود میخورد. وقتی رطب و خرما بود هرچه دستش میرسید میل میکرد، و زمانی که آب مینوشید با سه نفس مینوشید. آب را میمکید و آن را بهیکباره در دهان نمیریخت. دست راستش برای غذا و نوشیدنی و گرفتن و بخشیدن بود. فقط با دست راست میگرفت، و با دست راستش میبخشید. دست چپش برای کارهای دیگر بدنیاش بود. در تمام کارهایش انجامدادن با دست راست را دوست میداشت: لباسپوشیدن، کفشپوشیدن و شانهکردن. وقتی دعا میکرد سه بار تکرار میکرد. وقتی سخن میگفت «فرد» سخن میگفت، و زمانی که درخواست اجازه میکرد سه مرتبه درخواست اجازه میکرد. سخن او ختمکلام بود، و هرکسی که آن را میشنید برایش روشن بود. وقتی سخن میگفت مانند نوری بود که از میان دندانهایش بیرون میآمد. وقتی آن حضرت را میدیدی میگفتی دندانهای جلویش از هم فاصله دارد، ولی اینطور نبود. نگاهش کوتاه بود و به کسی خیره نمیشد. با هیچکسی سخنی که مورد پسندش نبود نمیگفت. وقتی راه میرفت گویی از سربالایی پایین میآمد. همیشه میفرمود بهترین شما افرادی هستند که اخلاقشان بهتر باشد. هیچ غذایی را مذمت نمیکرد و از غذا تعریف نیز نمیکرد. یارانش نزد ایشان درگیریِ لفظی نداشتند. کسی که دربارهاش سخن میگفت، میگفت هرگز هیچ کسی را همانند او ـنه قبل از او و نه بعد از اوـ به چشم
خودم ندیدهام.»۱
همچنین از ایشان
نقل شده است که به فرزندش میفرمود:
«... رسول خدا
بهعنوان اسوه و الگویی برای تو برای نکوهش و عیبکردن دنیا و بیاعتباری و بدیهای بسیارِ دنیا کافی است؛ زیرا دنیا را از هر سو از ایشان دریغ کردند و به دیگران سپردند، و او از شیر این مادر ننوشید. زیورها و زینتهایش را از او دور کردند. اگر میخواهی شخص دیگری را مقتدای خود بگیری موسای کلیم الله را مقتدای دیگر خود قرار بده که فرمود: «پروردگارا من به هرآنچه برایم میفرستی نیازمندم.» به خدا سوگند موسی از خدا جز لقمه نانی درخواست نکرد؛ زیرا او از گیاه زمین میخورد و آنچنان لاغر و کمگوشت شده بود که سبزیِ آن علفی که خورده بود از درون شکمش پیدا بود. اگر میخواهی سومین نمونه را هم بیاورم، او داوود است، صاحب مزامیر و خوانندۀ اهل بهشت. با دست خود زنبیل میبافت و به کسانی که در مجلسش نشسته بودند میفرمود: کدامیک از شما فروختن آن را بر عهده میگیرد؟ سپس با بهای آن قرص نان جویی میخرید. اگر بخواهی مثلی از عیسی بن مریم میآورم. عیسی سنگ زیر سر مینهاد و جامۀ خشن میپوشید. خورشِ او گرسنگی بود، و در شبها چراغش ماه بود، و در زمستان سرپناهش خاور و باختر زمین بود، و میوه و ریحانش همان بود که برای ستوران از زمین میروید. نه همسری داشت که فریفتهاش شود، و نه فرزندی داشت که برایش اندوهگین گردد و نه مالی داشت که به خود مشغولش دارد، و نه آزمندی داشت که سبب خواریاش گردد. مرکبش پاهایش بود و خادمش دستهایش.
پس به نبی خود
ـآن نیکوترین و پاکیزهترین مردمـ اقتدا کن که او بهترین مقتداست برای هرکسی که به او تأسّی جوید؛ و شایستهترین انتساب، انتساب به اوست. نیکوترین بندگان در نزد خدا بندهای است که به پیامبرش اقتدا کند، و از پیِ او رهسپار شود. ایشان
خوردنش اندک و بهقدر ضرورت بود. به این دنیا حتی با گوشۀ چشمی ننگریست. پهلوهایش از همۀ مردم لاغرتر بود و شکمش از همه خالیتر. دنیا بر او عرضه شد و او از پذیرفتنش ابا کرد و میدانست خداوند سبحان چهچیز را دشمن میدارد تا او نیز آن را دشمن بدارد، یا چهچیز را حقیر شمرده است تا او نیز حقیرش شمارد، و چهچیز را خُرد و بیمقدار دانسته تا او نیز بیمقدارش بداند. برای سرکشی از فرمان خدا و مخالفت با اوامرش همین بس که چیزی را که خدا و پیامبرش دشمن داشتهاند دوست انگاریم، یا چیزی را که آنها حقیر شمردهاند بزرگ پنداریم.
ایشان
روی زمین غذا میخورد و هچون بندگان مینشست و کفشهایش را خودش تعمیر میکرد، و جامهاش را با دست خودش وصله میزد. روی الاغی بی پالان سوار میشد، و چه بسا کسی را هم بر ترک خود مینشاند. پردهای منقّش به تصاویری بر در خانهاش آویخته بودند. به یکی از زنانش فرمود: ای زن، این پرده را از جلو چشم من دور کن؛ زیرا هرگاه به آن مینگرم به یاد دنیا و زیورها و زینتهایش میافتم. ایشان با دل و جانش از دنیا روی گردانده بود، و یاد دنیا را در وجود خود میرانده بود، و دوست داشت زینت دنیا را از برابر چشمش دور کند تا مبادا چیزی از آن برگیرد. دنیا را پایدار نمیدانست و در آن امید درنگ نداشت. پس علاقه به دنیا را از خاطرش دور ساخت و از دلش راند و از نظرش انداخت؛ زیرا کسی که چیزی را ناخوش بدارد نگریستن به آن را نیز ناخوش میشمارد و مایل نیست در حضورش دربارۀ آن سخنی گفته شود.
بهراستی در [شخصیت] رسول خدا
نکته هایی هست که تو را به زشتیها و عیوب دنیا رهنمون میکند؛ زیرا آن حضرت
با نزدیکان و اهلبیتش در دنیا گرسنه به سر میبرد، و با وجود منزلت و قُرب عظیمی که [نزد حق] داشت زر و زیور دنیا از او دور شده بود. باید بیننده با دیدۀ عقل خود بنگرد که آیا خداوند متعال، محمد را با چنین روش و سیرتی که داشت، گرامی داشته یا خوار و حقیرش کرده بود؛ اگر بگوید خوار و حقیرش کرده بود سوگند به خدای بزرگ که دروغ میگوید و بهتانی بزرگ میزند؛ و اگر بگوید گرامیاش داشته بود پس باید بداند خداوند دیگرانی را که دنیا را به آنان ارزانی داشته، تحقیر کرده، در
حالی که آن را از مقربترین مقربان خود دور ساخته است!
پس هرکسی باید به نبیاش تأسّی جوید، و پای بر جای پای او نهد، و از هرجا او داخل شده است داخل شود؛ وگرنه از هلاکت ایمن نخواهد بود. خداوند محمد
را نشانهای برای ساعت (قیامت) قرار داد، و مژدهدهندهای برای بهشت، و ترسانندهای از عقوبت. او
از دنیا گرسنه رخت بر بست، و سالم از هر خطا و گناهی به عالم آخرت درآمد. سنگی بر روی سنگی ننهاد تا در نهایت راه خود را به پایان رساند، و دعوت پروردگارش را اجابت کرد. چقدر خدا بر ما منّت نهاده است که نعمت وجود ایشان را به ما ارزانی فرمود؛ آن پیشروی که از پیِ او میرویم، و پیشوایی که پای بر جای پای او مینهیم. به خدا سوگند این جبّۀ خود را چندان وصله زدهام که دیگر از وصلهزنندهاش شرم میکنم. یکی مرا گفت: آیا وقت آن نرسیده آن را به دور بیفکنی؟ گفتم: از من دور شو که صبحهنگام است که مردم، روندگانِ شب را میستایند.»۱
این سروران پاک و مطهر ـکه در پیشایش آنان رسول خدا
قرار داردـ حقیقتاً طرح و نقشۀ واقعیِ الهی را برای سرکوب ژن خودخواه و سرپیچی از رفتار و اعمال حیوانی چهارپاگونۀ صِرفی که بشریت به آن متمایل است پیاده کردهاند. آنان خودِ طرح و نقشۀ متعالی خداوند و اسوۀ کامل و برتری هستند که صلاحیت این را دارند که الگو و اسوۀ همۀ مردم در اعصار و دوران مختلف باشند؛ اینکه کاروانها بار سفر خود را بهسوی آنان بربندند، و هرکسی که عزم رفتن و رسیدن به قلههای والا و کمال را جزم میکند باید از آنان بهره بجوید.
آنچه تقدیم گردید نگاهی گذرا و گوشهای از سیرۀ پاک و مطهر رسول خدا محمد
، و فقط گوشههایی اندک اندر اندک از عطر مکارم اخلاق بزرگوارش بود که روح و جسمش با آن عجین شده بود. فرد محقق میتواند به دایرةالمعارفهای تاریخ و سیره مراجعه کند تا
آگاهیاش افزون شود، و سخنان و دستورات و نهیها و وصایای حضرتش را که پیروانش را به آنها رهنمون میکرد بشناسد؛ و او مشاهده خواهد کرد رسول خدا
خوبی و نیکیِ اخلاق و حکمت و رحمت و عدالت و امانتداری و عفت و ایمان و راستی و یاری حق و وفاداری و مواسات و ایثار و صلۀ رحم و نیکی به والدین و دوستداشتن خوبی برای مردم و همجواری خوب و مراعات حقوق همسر و خانواده و عیال و مراعات یتیم و فقیر و مسکین و بیوهزن و طلب علم و عمل به آن و خوردن حلال و دیگر مکارم اخلاق و نردبانهای ترقی و کمال را هرگز ترک نکرد، و هیچکدام از اینها را مهمل نگذاشت، و به تمام آنها عمل کرد. هیچ بدی و بداخلاقی ناپسند و ظلم و ستم و شک و شرک و یاری باطل و منیت و قساوت و خیانت و دروغپردازی و بریدن و غیبت و نمّامی (سخنچینی) و گناهان و هتکحرمت و رباخواری و حرامخواری و دیگر مسائل مذموم و منکر را رها نکرد و از تمام آنها بازداشت. تمامیِ اینها پس از آن بود که جنابش
نمونۀ عملی برای تمامی مکارم اخلاق، و پیشوا و الگوی متجسّد عملی در میان مردم بود درحالیکه همانند دیگر مردمان روی زمین حرکت میکرد.
۲- اثبات نبوّت محمد
نبوت و رسالت هر پیامبر و فرستادۀ الهی ـاز جمله فرستادۀ خدا محمد
ـ از طریق اطلاع از سیره و اخلاق وی دانسته میشود؛ و نیز از طریق انطباق قانون الهی، که تمامی انبیا و فرستادگان با آن شناخته میشوند، و از نظر عقلی و نقلی ثابتشده است.
رسول خدا محمد
در جامعهای مبعوث شد که میتوانیم اهالی آن را به سه دسته تقسیم کرد:
- اهل کتابهای آسمانی؛ - یکتاپرستانی که بر دین ابراهیم
بودند؛ - افراد بیدین.
• در رابطه با اهل کتاب، استدلال رسول خدا در برابر آنان ـبهطور کلیـ براساس قانون شناخت حجتهای الهی (انبیا، فرستادگان، و امامان) با تمام بندهایش انجام میشد؛ و همانطور که گفتم این قانونی است که با عقل و نقل ثابت شده است؛ و توضیح آن بهطور خلاصه به قرار زیر است:
هر مالکی ـمثلاً مالک یک کارخانهـ وقتی بخواهد غایب شود و آن کارخانه کار خود را ادامه دهد، باید شخصی را انتخاب، و برای ادارۀ کارخانه بهعنوان مدیر تعیین کند. قطعاً این شخصی که او انتخاب میکند باید باکفایتترین فرد موجود و داناترین و تواناترین آنان برای ادارۀ کارخانه باشد. سپس در گام سوم فرمانی صادر میکند که اسم مدیر و انتصاب وی را از طرف خودش در آن بیان میکند و دیگران را به اطاعت از او دستور میدهد. بنابراین «عقل» وجود سه عامل را برای ادارۀ کارخانه هنگام غیبت مالک لازم میگرداند، که عبارتاند از تعیین مدیر، و اینکه او داناترین و باکفایتترین باشد، و اینکه اطاعت او را بر همه لازم گرداند.
از آن جهت که خداوند سبحان، مالکِ مُلک، و آفریننده و مالک این جهان است پس اگر بخواهیم شخصِ فرستاده از طرف او را بشناسیم به همین امور سهگانۀ بدیهی نیاز خواهیم داشت که بهعنوان «قانون شناخت حجت» از آن تعبیر میشود. عقل و متون قطعیِ دینی لازم میگرداند راه شناخت حجت الهی (نبی، فرستاده، یا امام) همین امور سهگانه باشد؛ به این معنا که: واجب است با نص الهی ـکه اسمش در آن ذکر شده استـ به او تصریح شود، و اینکه او داناترین فرد زمانش باشد، و بهسوی خدا و حاکمیتش فرابخواند.
در خصوص رسول خدا محمد
قانون شناخت حجت در وی فراهم است، و بهروشنی تمام بر ایشان انطباق دارد.
از نظر نص: مجموعهای از متون در عهد قدیم و جدید آمدهاند که محمد و آلمحمد
در آنها ذکر شدهاند.۱ همچنین نص (تصریح) از سوی خدا به معنای شهادت خداوند برای مردم دربارۀ حقانیت فرستادهاش است؛ به این صورت که خداوند، خودش را گواه برای کسانی قرار داده است که شهادت و گواهی او را خواسته باشند. حقتعالی میفرماید:
قُلْ کَفَیٰ بِاللَّهِ شَهِیدًا بَینِی وَبَینَکُمْ إِنَّهُ کَانَ بِعِبَادِهِ خَبِیرًا بَصِیرًا
۲ (بگو میان من و شما، گواهبودن خدا کافی است. بهراستی او همواره به [حال] بندگانش آگاهِ بیناست).
سید احمدالحسن میفرماید:
«کسانی که گواهی و شهادت خداوند را برای محمد
میطلبند خداوند ـدیروز، امروز و فرداـ خود را بهعنوان گواه برای محمد و آل محمد
قرار داده است، میدهد و خواهد داد؛ فقط بر انسان لازم است برای درخواست شناخت حق، برای خداوند اخلاص داشته باشد. خداوند با او از طریق رؤیا و راههای ملکوتی روحانی سخن خواهد گفت، و حق را و اینکه حق با محمد و آل محمد
است برایش روشن میسازد.
در زمان رسول خدا حضرت محمد
بسیاری از مردم گواهی خداوند را با رؤیا برای خود درخواست کردند، و خداوند برای آنان گواهی داد، و در نتیجۀ رؤیاهای محکمی که دیدند ایمان آوردند؛ رؤیاهایی که خداوند در آنها برایشان حق محمد و آل محمد
را روشن میفرمود...
همچنین معجزاتی که خداوند با آنها دعوت محمد
را تأیید نمود به نص افزوده میشود.»۳
اما علم و حکمت، رسول خدا علم و حکمت را آورده است؛ و برخی از متون قرآنی که
قرآن آنها را آورده است تقدیم حضور میگردد. حقتعالی میفرماید:
-
ادْعُ إِلَیٰ سَبِیلِ رَبِّكَ بِالْحِکْمَةِ وَالْمَوْعِظَةِ الْحَسَنَةِ وَجَادِلْهُمْ بِالَّتِی هِی أَحْسَنُ إِنَّ رَبَّكَ هُوَ أَعْلَمُ بِمَنْ ضَلَّ عَنْ سَبِیلِهِ وَهُوَ أَعْلَمُ بِالْمُهْتَدِینَ
۱ (با حکمت و اندرز نیکو به راه پروردگارت دعوت کن، و با آنان به [شیوهای] که نیکوتر است مجادله نمای. در حقیقت، پروردگار تو به [حال] کسی که از راه او منحرف شده داناتر، و او به [حال] راهیافتگان داناتر است). -
وَاعْبُدُوا اللَّهَ وَلَا تُشْرِکُوا بِهِ شَیئًا وَبِالْوَالِدَینِ إِحْسَانًا وَبِذِی الْقُرْبَیٰ وَالْیتَامَیٰ وَالْمَسَاکِینِ وَالْجَارِ ذِی الْقُرْبَیٰ وَالْجَارِ الْجُنُبِ وَالصَّاحِبِ بِالْجَنْبِ وَابْنِ السَّبِیلِ وَمَا مَلَکَتْ أَیمَانُکُمْ إِنَّ اللَّهَ لَا یحِبُّ مَنْ کَانَ مُخْتَالًا فَخُورًا
۲ (و خدا را بپرستید، و چیزی را با او شریک مگردانید؛ و به پدر و مادر احسان کنید؛ و دربارۀ خویشاوندان و یتیمان و مستمندان و همسایۀ خویش و همسایۀ بیگانه و همنشین و در راهمانده و بردگان خود [نیکی کنید]، که خدا کسی را که متکبر و فخرفروش است دوست نمیدارد). -
وَلَا تُصَعِّرْ خَدَّكَ لِلنَّاسِ وَلَا تَمْشِ فِی الْأَرْضِ مَرَحًا إِنَّ اللَّهَ لَا یحِبُّ کُلَّ مُخْتَالٍ فَخُورٍ
۳ (و از مردم [به نِخوت] رُخ برمتاب، و در زمین خرامان راه مرو که خدا هیچ خودپسند فخرفروشی را دوست نمیدارد). -
لِکَیلَا تَأْسَوْا عَلَیٰ مَا فَاتَکُمْ وَلَا تَفْرَحُوا بِمَا آتَاکُمْ وَاللَّهُ لَا یحِبُّ کُلَّ مُخْتَالٍ فَخُورٍ
۴ (تا بر آنچه از دست شما رفته است اندوهگین نشوید، و به [سبب] آنچه به شما داده است شادمانی نکنید، و خدا هیچ خودپسند فخرفروشی را دوست ندارد).
-
لَا تَجْعَلْ مَعَ اللَّهِ إِلَٰهًا آخَرَ فَتَقْعُدَ مَذْمُومًا مَخْذُولًا * وَقَضَیٰ رَبُّكَ أَلَّا تَعْبُدُوا إِلَّا إِیاهُ وَبِالْوَالِدَینِ إِحْسَانًا إِمَّا یبْلُغَنَّ عِنْدَكَ الْکِبَرَ أَحَدُهُمَا أَوْ کِلَاهُمَا فَلَا تَقُلْ لَهُمَا أُفٍّ وَلَا تَنْهَرْهُمَا وَقُلْ لَهُمَا قَوْلًا کَرِیمًا * وَاخْفِضْ لَهُمَا جَنَاحَ الذُّلِّ مِنَ الرَّحْمَةِ وَقُلْ رَبِّ ارْحَمْهُمَا کَمَا رَبَّیانِی صَغِیرًا * رَبُّکُمْ أَعْلَمُ بِمَا فِی نُفُوسِکُمْ إِنْ تَکُونُوا صَالِحِینَ فَإِنَّهُ کَانَ لِلْأَوَّابِینَ غَفُورًا * وَآتِ ذَا الْقُرْبَیٰ حَقَّهُ وَالْمِسْکِینَ وَابْنَ السَّبِیلِ وَلَا تُبَذِّرْ تَبْذِیرًا * إِنَّ الْمُبَذِّرِینَ کَانُوا إِخْوَانَ الشَّیاطِینِ وَکَانَ الشَّیطَانُ لِرَبِّهِ کَفُورًا * وَإِمَّا تُعْرِضَنَّ عَنْهُمُ ابْتِغَاءَ رَحْمَةٍ مِنْ رَبِّكَ تَرْجُوهَا فَقُلْ لَهُمْ قَوْلًا مَیسُورًا * وَلَا تَجْعَلْ یدَكَ مَغْلُولَةً إِلَیٰ عُنُقِكَ وَلَا تَبْسُطْهَا کُلَّ الْبَسْطِ فَتَقْعُدَ مَلُومًا مَحْسُورًا * إِنَّ رَبَّكَ یبْسُطُ الرِّزْقَ لِمَنْ یشَاءُ وَیقْدِرُ إِنَّهُ کَانَ بِعِبَادِهِ خَبِیرًا بَصِیرًا * وَلَا تَقْتُلُوا أَوْلَادَکُمْ خَشْیةَ إِمْلَاقٍ نَحْنُ نَرْزُقُهُمْ وَإِیاکُمْ إِنَّ قَتْلَهُمْ کَانَ خِطْئًا کَبِیرًا * وَلَا تَقْرَبُوا الزِّنَا إِنَّهُ کَانَ فَاحِشَةً وَسَاءَ سَبِیلًا * وَلَا تَقْتُلُوا النَّفْسَ الَّتِی حَرَّمَ اللَّهُ إِلَّا بِالْحَقِّ وَمَنْ قُتِلَ مَظْلُومًا فَقَدْ جَعَلْنَا لِوَلِیهِ سُلْطَانًا فَلَا یسْرِفْ فِی الْقَتْلِ إِنَّهُ کَانَ مَنْصُورًا * وَلَا تَقْرَبُوا مَالَ الْیتِیمِ إِلَّا بِالَّتِی هِی أَحْسَنُ حَتَّیٰ یبْلُغَ أَشُدَّهُ وَأَوْفُوا بِالْعَهْدِ إِنَّ الْعَهْدَ کَانَ مَسْئُولًا * وَأَوْفُوا الْکَیلَ إِذَا کِلْتُمْ وَزِنُوا بِالْقِسْطَاسِ الْمُسْتَقِیمِ ذَٰلِكَ خَیرٌ وَأَحْسَنُ تَأْوِیلًا * وَلَا تَقْفُ مَا لَیسَ لَكَ بِهِ عِلْمٌ إِنَّ السَّمْعَ وَالْبَصَرَ وَالْفُؤَادَ کُلُّ أُولَٰئِكَ کَانَ عَنْهُ مَسْئُولًا * وَلَا تَمْشِ فِی الْأَرْضِ مَرَحًا إِنَّكَ لَنْ تَخْرِقَ الْأَرْضَ وَلَنْ تَبْلُغَ الْجِبَالَ طُولًا * کُلُّ ذَٰلِكَ کَانَ سَیئُهُ عِنْدَ رَبِّكَ مَکْرُوهًا * ذَٰلِكَ مِمَّا أَوْحَیٰ إِلَیكَ رَبُّكَ مِنَ الْحِکْمَةِ وَلَا تَجْعَلْ مَعَ اللَّهِ إِلَٰهًا آخَرَ فَتُلْقَیٰ فِی جَهَنَّمَ مَلُومًا مَدْحُورًا
۱ (معبود دیگری با خدا قرار مده تا نکوهیده و وامانده بنشینی * و پروردگار تو مقرر کرد جز او را نپرستید، و به پدر و مادر [خود] احسان کنید. اگر یکی از آن دو یا هر دو در کنار تو به سالخوردگی رسیدند به آنها [حتی] «اوف» مگو و به آنان پَرخاش مکن و با آنها سخنی شایسته بگوی * و از سر مهربانی، بالِ فروتنی بر آنان بگستر و بگو: «پروردگارا، آن دو را رحمت
کن چنانکه مرا در خُردی پروردند.» * پروردگار شما به آنچه در دلهای خود دارید آگاهتر است. اگر شایسته باشید قطعاً او آمرزندۀ توبهکنندگان است * و حق خویشاوند را به او بده، و [نیز] مستمند و در راهمانده را؛ و هیچگونه اسرافکاری مکن * بهراستی اسرافکاران برادران شیطانهایند، و شیطان همواره در برابر پروردگارش ناسپاس بوده است * و اگر به امید رحمتی که از پروردگارت جویای آنی، از ایشان روی میگردانی، پس با آنان به نرمی سخن بگوی * و دستت را به گردنت زنجیر مکن و بسیار [هم] گشادهدستی منما تا ملامتشده و حسرتزده بر جای مانی * بیگمان پروردگار تو برای هرکه بخواهد روزی را گشاده یا تنگ میگرداند * در حقیقت او به [حال] بندگانش آگاهِ بیناست * و از بیم تنگدستی فرزندان خود را نکُشید؛ این ماییم که به آنها و شما روزی میبخشیم. آری کشتن آنان همواره خطایی بزرگ است * و به زنا نزدیک نشوید؛ چراکه آن همواره زشت و بد راهی است * و نفسی را که خداوند حرام کرده است جز به حق نکُشید، و هرکس مظلوم کشته شود به سرپرست وی قدرتی دادهایم؛ پس [او] نباید در قتل زیادهروی کند، زیرا او یاریشده است * و به مال یتیم جز به بهترین وجه نزدیک نشوید تا به رشد برسد، و به پیمان وفا کنید، زیرا از پیمان پرسش خواهد شد * و چیزی را که به آن علم نداری دنبال مکن، زیرا گوش و چشم و قلب، همه مورد پرسش واقع خواهند شد * و در زمین به نخوت گام برندار، چرا که هرگز زمین را نمیتوانی شکافت، و در بلندی به کوهها نمیتوانی رسید. * همۀ اینها بدش نزد پروردگار تو ناپسندیده است * اینها از حکمتهایی است که پروردگارت به تو وحی کرده است، و با خدای یگانه معبودی دیگر قرار نده، وگرنه حسرتزده و مطرود در جهنم افکنده خواهی شد).
سید احمدالحسن میفرماید:
«باید این آیات را از سورۀ اسراء بخوانند و از خود بپرسند: آیا شیطان به پرستشِ خداوند یکتا دعوت میکند؟ آیا شیطان به مکارم اخلاق، نیکی به پدر و مادر و فقرا،
انفاق مال و یاریِ نیازمندِ به کمک دعوت میکند؟ و از کشتار، زنا و تجاوز به مال یتیم بازمیدارد؟ و به وفای عهد و کاملکردن پیمانه دستور میدهد؟ اگر شیطان به این اخلاق پاک دعوت میکند پس به نظر آنان خداوند سبحانومتعال به چهچیزی دعوت میکند؟! آیا اینها وصیتهای همۀ پیامبران و حکمت آنان نبود که از طرف خدا آوردهاند...
عیسی
فرموده است: (هر مملکتی که بر ضد خود تجزیه شود، نابود خواهد شد و هر خانهای که بر ضد خود تجزیه شود فرو خواهد ریخت. اگر شیطان نیز بر ضد خود تجزیه شود چگونه مملکتش پابرجا بماند؟).
آیا لازم نیست مسیحیان این سخن را ملاکی قرار دهند تا آنچه را در قرآن آمده است قیاس کنند تا بدانند قرآن از سوی خداوند است؟ آیا این همان مقایسۀ عیسی
نیست؟ چرا از آن رویگرداناند؟ آیا جز این است که آنها به قسمتی از کتاب ایمان دارند و به قسمتی دیگر کفر میورزند؟
قرآن سرشار از حکمت و دعوت به خوبی و آراستهشدن به اخلاق پاکِ کریمانه است. چگونه چنین چیزی میتواند از سوی شیطان سفیه و بیخردی باشد که همیشه به بدی و اخلاق مذموم و نکوهیده دعوت میکند؟ آیا شیطان بر ضد خودش تجزیه میشود؟ آیا مملکت شیطان بر ضد خودش تقسیم میشود؟ آیا جز این است که شیطان با این خصوصیت شناخته میشود که به برپاداشتن حکومت خود دعوت میکند، نه مُنهدمکردن آن؟
فکر میکنم مردم ـاگر خودشان بخواهندـ این توانایی را دارند که میان حکمت و نابخردی تمایز قائل شوند؛ میان خوبی و بدی؛ میان اخلاق پاک و اخلاق نکوهیده.
حکومت شیطان بر ضد خودش تجزیه نمیشود. او به خیر و خوبی دعوت نمیکند، بلکه به شر و بدی دعوت میکند. به اخلاق کریمانه دعوت نمیکند، بلکه
به اخلاق مذموم و نکوهیده دعوت میکند.
(هر مملکتی که بر ضد خود تجزیه شود نابود خواهد شد و هر خانهای که بر ضد خود تجزیه شود فرو خواهد ریخت. اگر شیطان نیز بر ضد خود تجزیه شود چگونه مملکتش پابرجا بماند؟).
به علاوه باید به تصحیح عقیدتی، بازگشت به توحید و از بین بردن عقیدۀ تثلیث که محمد
و اوصیای مابعدش آوردند دقت کنیم. از خود انجیل بیان نمودم که چگونه این عقیده، باطل و اشتباه است. کسی که حق را میآورد شایستگی بیشتری دارد که از او تبعیّت شود. کسی که عقیدۀ کلیسا را از کتاب مقدس و بهشکلی که هیچ شبهه و پوشیدگی در آن نیست باطل کرده است، شایستگی بیشتری دارد که از او پیروی شود.۱
هر فردِ با انصافی که قرآن را ـبهدور از هرچیزیـ بخواند درمییابد علم و حکمتی که محمد در قرآن آورده، حکمتی است رسا که جز از سوی او سبحان نمیتواند باشد.»۱
اما دعوت به حاکمیت خدا، رسول خدا
آن را مطالبه کرد. و همین که شرایط برایش مهیا شد آن را بهشکل عملی پیاده کرد، و جامعهای ایمانی ایجاد کرد که به حاکمیت خدا اعتقاد داشتند، و پایههای دولت خودش را بر این اساس در مدینه منوره برپا کرد. حدیث فرقه ناجیه، بهترین گواه برای آن است.
از عبدالله بن عمر نقل شده است، گفت: رسول خدا
فرمود: «بهزودی برای امت ـمو به موـ هرآنچه برای بنیاسرائیل واقع شد اتفاق خواهد افتاد. آنان به ۷۲ ملت تقسیم شدند، و امت من به ۷۳ فرقه تقسیم میشود که یکی از آنان بیشتر است، و همۀ آنها بهجز یکی در آتش هستند.» میگوید: عرض شد: ای رسول خدا، این یکی کدام است؟ ایشان فرمود: «آنچه امروز من و یارانم بر آن هستیم.»۲
سید احمدالحسن میفرماید:
«بنابراین صفت فرقه ناجیه، همان فرقهای است که در آن ارتباطی همانند ارتباط میان رسول خدا محمد
و اصحابش وجود داشته باشد؛ یعنی ایمان به خلافت و جانشینی الهی. در این ارتباط خلیفهای الهی وجود دارد که از سوی خدا منصوب شده است و همچنین مؤمنانی نیز هستند که به این خلیفه و به این اصل
ـکه همان اصل دین الهی استـ ایمان دارند.»۱
در نتیجه قانون شناخت حجت (نص+ علم و حکمت + دعوت به حاکمیت خدا) بهطور کامل بر رسول خدا منطبق است؛ و پس از این انطباق، دیگر اشکالات و شبهات واردشده ارزشی نخواهند داشت؛ چراکه شبهه هرقدر هم که در چشم صاحبش بزرگ باشد شبهه است و دلیل را از بین نمیبرد؛ بلکه «دلیل» فقط با دلیلی همانند خودش رد میشود.
برای شناخت بیشتر اتصاف رسول خدا به قانون الهی که خلفای الهی را معرفی میکند بهصورت جزئیتر میتوانید به کتاب «عقاید اسلام» سید احمدالحسن مراجعه کنید.۲
• اما در رابطه با گروه دوم یعنی احناف و یکتاپرستان، که همان دین ابراهیم
بود و عدۀ بسیاری از قوم رسول خدا در مکه بر آن آیین بودند، هرچند مثل هر دین الهی دیگری با سپریشدن زمان قطعاً در معرض تحریف قرار گرفته بود. چه بسا گفته شود متون عهد قدیم و جدید ارتباطی با آنان ندارد، و استدلال با آنها توسط رسول خدا
بههیچوجه آنان را ملزم نمیکند، ولی حجیت رسول خدا برای آنان نیز قطعی نمیشود؛ زیرا آنان ـعلاوه بر اینکه با محرومکردن خودشان از تصدیق متون عهدین که بیان وصیتهای انبیای پیشین را دربارۀ رسول خدا محمد
در خود دارد هیچ عذر و بهانهای ندارندـ از بُعد «نص» بهمعنی «شهادت و گواهی خداوند»، و نیز از بُعد علمی ملزم هستند.
هیچ چیزی از قانون شناخت حجت «نص+ علم» در رابطه با مردم مکه (احناف) کم نشده است، بهغیر از یکی از دو بخش «نص» که منظورم تصریح انبیای پیشین نسبت به رسول خدا محمد
است؛ ولی بخش دوم نص یعنی «شهادت خدا» همچنان به حال خود
باقی است. به همین دلیل شهادت خداوند با رؤیاهای صادقه، عامل ایمانآوردن بسیاری از آنان بوده است. مثالی برای این حالت، ماجرای ایمانآوردن سعید بن عاص اموی است.
ابنسعد و حاکم روایت کردهاند: «اسلام خالد بن سعید قدیمی بود. او نخستین فرد از میان برادرانش بود که اسلام آورد. ابتدای اسلامآوردنش به این صورت بود که در خواب دید بر لبۀ دهانهای از آتش ایستاده است و گستردگی آن را چنین توصیف میکرد که خدا به آن داناتر است. او در خواب دید گویی پدرش او را بهسوی آن آتش سوق میدهد، و رسول خدا را دید که کمربندش را گرفته است تا نیفتد؛ و ناگاه از خواب پرید و گفت: به خدا سوگند این رؤیا حق است ... با رسول خدا
در اجیاد دیدار کرد. عرض کرد: ای محمد، بهسوی چه چیزی دعوت میکنی؟ فرمود: «بهسوی خداوند یکتا که شریکی ندارد، و اینکه محمد بنده و فرستادۀ اوست، و اینکه از عبادت سنگی که نه میشنود و نه میبیند و نه زیانی میرساند و نه سودی میرساند و نه میداند چهکسی او را میپرستد و چهکسی او را نمیپرستد دست بکشید.» خالد عرض کرد: گواهی میدهم خدایی جز الله نیست، و گواهی میدهم تو فرستادۀ خدا هستی. رسول خدا از اسلامآوردن او شادمان شد... .»۱
همچنین از طریق شناخت کامل آنان نسبت به سیره و مکارم اخلاق رسول خدا
حجت بر آنان اقامه میشود؛ شخصیتی که او را تا آنجایی میشناختند که به «صادقالامین» توصیفش میکردند، و در نزاعها و درگیریهایشان، آن حضرت
را بهعنوان حَکَم میپذیرفتند، و امانتها را نزد ایشان میسپردند.
• اما گروه سوم «افرادی که دین نداشتند» حجت رسول خدا برای آنان به این صورت که از نظر عقلی و بدیهی ضرورت دارد که باید از داناتر دنبالهروی شود بر آنان اقامه میشود. با توجه به اینکه استدلال برای فرد بیخدا در وهلۀ اول فقط در اثبات وجود خدا خلاصه میشود. سپس برای اثبات ضرورت عقلی برای ارسال رسولان باید با او همراه شد، تا برسد
به اثبات حقانیت رسول الهی معیّن، هرکدام در زمان خودش. این رویهای است که ما به روشنی تمام بهخصوص در استدلالهای اوصیای رسول خدا با توجه به روایتهای بسیار نقلشده در این زمینه از آنان ملاحظه میکنیم، و نیز ایمانآوردن برخی از بیخداها به حقانیت ایشان
پس از اقامۀ حجت علمی بر آنان از نظر عقلی. اما افرادی که ملحد نیستند مثل کسانی که به خدا اعتقاد دارند ولی همه یا برخی از فرستادگان را انکار میکنند حجت و دلیل فرستادگان ـبهعلاوۀ علمـ با نص (به معنای شهادت و گواهی خداوند) بر اینان پابرجاست. این راهی است که بدون استثنا برای همۀ آفریدگان گشوده است، همانطور که سیره و اخلاق رسول خدا
میتواند برای طالبان حق ـبدون کمترین شکوتردیدیـ سودمند باشد.
این همان روش صحیحِ اثبات خلافت الهی رسول خدا محمد
است؛ به معنای اینکه آن حضرت
، نبی و فرستادهای از سوی خداوند سبحان است؛ و ملاحظه میکنیم حجت و دلیل آن حضرت
بدون هیچ استثنایی همۀ آفریدگان را مُلزم میکند.