فصل‌ها

فصل سوم: تکامل، سنتی الهی است

توهم بی‌خدایی · احمد الحسن

منبع ↗

فصل سوم:

تکامل، سنتی الهی است

تاریخ سنگواره‌ایِ انسان


بسیاری از منکران نظریه‌ی تکامل بر این گمانند که تاریخ سنگواره‌ای نشان می‌دهد انسان از انسانواره‌ها که امروزه برای ما شناخته شده‌اند یا از اورانگوتان و یا به ویژه از شامپانزه تکامل یافته است. این در حالی است که میلیون‌ها سال پیش سایر افراد گونه‌ی انسانواره‌های کنونی، از انسان جدا شده‌اند. اورانگوتان در زمانی دورتر از شامپانزه از آدمی جدا گشته، چرا که شامپانزه به انسان نزدیک‌تر تلقی می‌شود؛ با این حال شامپانزه نیز میلیون‌ها سال پیش از انسان جدا شده است. تاریخ سنگواره‌ای، موجودی را که تقریباً ۴/۴ میلیون سال پیش می‌زیسته ثبت کرده است که نام علمی آن «آردی پیتیکوس» (۱) می‌باشد و به اختصار «آردی» خوانده می‌شود. این موجود در جنگل‌های آفریقا بر روی دو پا راه می‌رفته و دندان‌های نیش کوچکی همانند دندان‌های انسان (نه همچون دندان‌های نیش شامپانزه) داشته است. از لحاظ علمی آردی را در درختِ تکاملیِ انسان درج می‌کنند. یعنی به اختصار علم سنگواره‌شناسی زنجیره‌ای از حیوان راه‌رونده بر روی دو پا - مثل انسان امروزی - را که تاریخ آن به ۴/۴ میلیون سال پیش و چه بسا دورتر از این مقدار می‌رسد، به ثبت رسانده است. تاریخ جدا شدن انسان از بقیه‌ی گونه‌های انسانواره‌ها تقریباً به ۷ میلیون سال می‌رسد.

سنگواره‌های بسیاری که به میلیون‌ها سال پیش بازمی‌گردد، دلیلی است بر وجود انسان‌تباران و اینکه انسان امروزی و انسان نئاندرتال (۱) از یکی از اینها تکامل یافته‌اند. برخی از این سنگواره‌ها به بیش از سه‌میلیون سال پیش بازمی‌گردد؛ مانند لوسی (۲) و انسان کنیایی (۳).

تاریخ سنگواره‌ای ویژه‌ی انسان، پیدایش انسان‌تباران و یا انسان راست قامت (۴) (هومواِرِکتوس) را به تقریباً دومیلیون سال پیش ارجاع می‌دهد. انسان راست قامت غالباً توانایی استفاده از آتش را داشته، ابزارهای ساده‌ای همچون تبرهای سنگی را به کار می‌برده و دارای زندگی اجتماعی بوده است.

تاریخ سنگواره‌ای در قفقاز گرجستان، بقایای یک پیرمرد راست قامت (هومواِرِکتوس) را که دو سال پس از ریختن دندان‌هایش زنده مانده، ثبت کرده است. این شاید به آن معنا باشد که دیگران به این فرد غذا می‌داده یا برایش غذا تهیه می‌کرده‌اند. به احتمال بسیار قوی انسان‌های راست قامتی که از آفریقا مهاجرت کرده‌اند، دارای زندگی اجتماعی- هرچند به طور ساده و اولیه - بوده‌اند.

Family Ties

Our ancestors had already ventured out of Africa ۱.۸ milion years ago… and settled in the republic of Georgia.

The skull of this old man is humanlike but small, but remarkable feature is the mouth. Not only are there no teeth, but nearly all the sockets are smooth, filled in by bone that grew over the spaces.

The jaws look like to crescent moons. Although it’s hard to be sure of his age, ‘it looks like he was maybe about fourty, and the bone regrowth shows he lived for a couple of years after his teeth fell out,’ says Professor Lordkipanidze. ‘This is really increadible.’ How did the toothless old man survive, unable to chew his food? Maybe his companions helped him, says Lordkipanidze. If so, those toothless jaws might testify to something like compassion, stunningly early in human evolution.

روابط خانوادگی

نیاکان ما یک میلیون و هشتصد هزار سال پیش از آفریقا مهاجرت کردند و در گرجستان ساکن شدند.

پروفسور لردکیپانیدزه (۱) می‌گوید جمجمه‌ای که در منطقه‌ی دمانیسی در جمهوری گرجستان یافته شده است، به یک مرد مسن تعلق دارد و مشابه جمجمه‌ی انسان -ولی کوچک‌تر- می‌باشد. ویژگی بسیار جالب جمجمه در دهان آن است، چرا که نه تنها در جمجمه هیچ دندانی وجود ندارد بلکه تقریباً تمام حفره‌های جای دندان‌ها صاف است و با استخوان‌هایی که بر روی جاهای خالی روییده پر شده است.

دو فک به صورت دو هلال به نظر می‌رسد. هرچند تعیین عمر دقیق فرد کار دشواری است ولی به نظر می‌رسد حدوداً ۴۰ ساله باشد. رشد استخوان‌ها به گونه‌ای که جاهای خالی را پر کرده، نشان می‌دهد صاحب جمجمه پس از افتادن دندان‌هایش چند سالی زندگی کرده است. این موضوع واقعاً باورنکردنی است که چگونه یک مرد بی‌دندان توانسته به زندگی خود ادامه دهد، در حالی که وی حتی از جویدن غذایش هم ناتوان بوده است؟! لُردکیپانیدزه می‌گوید شاید دوستانش او را کمک می‌کرده‌اند. اگر چنین باشد، آن فک‌های بی‌دندان شاید شاهد چیزی همچون دلسوزی بوده باشد؛ موضوعی شگفت‌آور، آن هم در ابتدای تکامل بشری. (۲)

تاریخ سنگواره‌ای همچنین از پیدایش گونه‌ای از انسان‌های راست قامت (هوموارکتوس) به نام انسان هایدلبرگی (۱)، در بیش از ۶۰۰ تا ۸۰۰ هزار سال قبل خبر می‌دهد. این انسان (یا شبه انسان) می‌توانسته است نیزه بسازد و شکارهای بزرگی را صید کند. وی مغز بزرگی داشته، از آفریقا مهاجرت نموده، به انسان نئاندرتال که در اروپا منتشر شد، تکامل یافته و تا زمان انقراضش (یعنی بیش از ۲۴ هزار سال پیش) باقی بوده است.

سنگواره‌ها همچنین از ظهور انسان خردمند (۲) (هوموساپینس) تقریباً در ۲۰۰ هزار سال پیش، که از هوموارکتوس یا انسان هایدلبرگی جدا شده است، حکایت دارد. در نهایت انسان خردمند یا هوموساپینس تقریباً در ۱۰۰ هزار سال پیش به شکل نهاییِ امروزی خود تکامل یافت.

علم باستان‌شناسی به بررسی پیدایش ابزار مهارت‌های مورد استفاده‌ی انسان‌های خردمند یا هوموساپینس و مهاجرت او در حدود ۷۰ هزار سال پیش پرداخته است. این مهاجرت موفقیت‌آمیز بود و به گسترش بشر در تمام زمین منجر شد. گروه منتخب (۳)، از طریق تنگه‌ی باب‌المندب در دریای سرخ از آفریقا به شبه جزیره‌ی عربستان مهاجرت کردند. در آن زمان سطح آب دریاها پایین بوده است و این گروه توانستند از آن عبور کنند. این گروه منتخب از انسان‌های خردمند آفریقا، در جنوب شبه جزیره‌ی عربستان به پیش رفتند، زیرا در آن زمان چشمه‌های آب زیادی در ساحل جنوبی شبه جزیره (۱) در جریان بود (پیش از آنکه آب دریاها بالا بیاید و آنجا را بپوشاند). آنها با این چشمه‌ها توانستند بیابان را ترک گویند و در خط ساحلی، با گذشتن از یمن و عمان فعلی، شبه‌جزیره‌ی عربستان را بپیمایند تا به منطقه‌ی خلیج که در حال حاضر پوشیده از آب است برسند. در آن دوران، خلیج، سرشار از آب شور نبود، بلکه دره‌ی گرمی بود که رودخانه‌هایی که از شمال (یعنی جنوب عراق فعلی و جنوب غرب ایران فعلی) به آن وارد می‌شد، در آنجا جریان داشت. آن دره یا خلیج کنونی مکان بسیار مناسبی برای زندگی بوده است؛ چرا که پر از رودخانه‌ها، دریاچه‌ها، تالاب‌ها و جنگل‌ها بوده و در عین حال گرم نیز بوده است. در آن زمان این موضوع اهمیت بسیاری داشته؛ چرا که زمین در حال طی کردن آخرین عصر یخبندان و به شدت سرد بوده است. (۲)

این دره که مملو از آب‌های گوارا، انواع میوه‌ها و غذاهای گوناگون بوده، مکانی عالی برای رشد انسان اولیه محسوب می‌شده؛ بنابراین می‌توانیم بگوییم دره‌ی مزبور مکان بسیار مناسبی برای رشد انسان خردمند در آن دوره به شمار می‌رفته است. در آنجا تعداد این افراد رو به فزونی نهاد. برخی از آنها به دیگر نقاط دنیا مهاجرت کردند و گروهی نیز در همان دره ماندند، تا زمانی که دره به دلیل ورود آب دریا پر شد. از لحاظ علمی زمان پر شدن خلیج با آب (۳)، بین ۸ تا ۱۵ هزار سال پیش از میلاد برآورد شده است. گروه منتخب یا نجات‌یافتگان از سیل با دنبال کردن رودخانه‌هایی که به دره‌ی حاصل‌خیز آنها جریان می‌یافت، (که در حال حاضر به خلیجی مملو از آب‌های شور تبدیل شده است) به سمت بالا، جنوب عراق فعلی و جنوب ایران فعلی نقل مکان کردند. (۴)

پس از این سیل، آب‌های شور بخش‌هایی از دورترین نواحی جنوب عراق فعلی را فرا گرفت. این منطقه هزاران سال دستخوش نتایج ناشی از این سیل شد، تا اینکه آب شیرین و سیل رودخانه‌ها توانست این شوری را بشوید و آن را پر از رسوباتی سازد که عامل پیدایش زمین‌های کشاورزی و مناطق نزدیک به هورهای پر از ماهی شد. این موضوع ساکنان را یک بار دیگر به حرکت به سمت خلیج و استقرار در زمین‌هایی که پس از سیل کشف می‌کردند، راغب ساخت. این روند هزاران سال ادامه یافت.

به طور کلی می‌توانیم ساکنان این دره (خلیج کنونی) را صاحبان اولین تمدن انسانی بر روی زمین به شمار آوریم. این عده روستاهای سومری و اکدی را در جنوب عراق بنا نهادند؛ روستاهایی که پیشینه‌ی سومر و اکدی که امروزه به ما رسیده است، بوده‌اند. از همین رو می‌توانیم بگوییم اینها سومریان نخستین، یا اجداد کسانی هستند که ما نوشته‌هایشان را در لوح‌های گلی می‌خوانیم و سومریان به تمدن آنها و ارزش‌های والای اخلاقیشان افتخار می‌کرده‌اند. به علاوه این سومریان ـ‌ یا همان نیاکان سومریان‌ ـ در دیگر نقاط جهان پراکنده و منتشر شدند. آنها به مصر رفتند و پایه‌های تمدن مصر باستان را بنا نهادند،که این پیش از تمدن کنونی مصر که به ما رسیده می‌باشد.

بنا بر پژوهش‌های جدید ژنتیکی، هر انسانی که اکنون بر روی کره‌ی زمین زندگی می‌کند، اگر از کسانی که در آفریقا ماندند، نباشد، اصلش به این گروه کوچک منتخب بازمی‌گردد که از آفریقا به جنوب شبه جزیره‌ی عربستان (یمن، عمان و امارات کنونی) مهاجرت کردند؛ سپس به این آبگیر حاصل‌خیز (خلیج فعلی) و به برخی نقاط جهان، سپس به جنوب عراق و از آنجا نیز به دیگر نقاط جهان عزیمت نمودند.

شرایط طبیعی آفریقا، اکثریت بازماندگان را بر خلاف گروه کم‌تعدادی که از آنجا مهاجرت کرده بودند، یاری نکرد. به این ترتیب این گروه منتخب به طور قابل ملاحظه‌ای زاد و ولد کردند و زمین را فراگرفتند (۱)؛ حتی کار به جایی رسید که به مهاجرت معکوس از دره‌ی حاصل‌خیز و جنوب عراق به شمال آفریقا مبادرت ورزیدند.

براساس برخی تحقیقات ژنتیکی، ساکنان شمال آفریقا ـ ‌از مصر و مغرب عربی تا سودان‌ ـ کسانی هستند که از این دره و از جنوب عراق قدیم مهاجرت نموده‌اند. به این ترتیب این گروه منتخب غلبه و تسلط یافت؛ ابتدا از شرایط آفریقا و سپس از غرق‌شدگی در خلیج رهایی یافت و به شمال آفریقا بازگشت و به عمران آنجا مبادرت نمود.

بنا بر شواهد سنگواره‌ای، انسان امروزی (انسان خردمند یا هوموساپینس) پس از مهاجرت به سمت اروپا، برای حدود ۱۵ هزار سال، با انسان دیگری به نام انسان نئاندرتال که همان‌طور که پیشتر بیان نمودم، از همان نیاکان وی یعنی هومواِرِکتوس یا انسان هایدلبرگی در آفریقا ظهور یافته بودند، برخورد و همزمانی داشته است؛ ولی مهاجرت هوموارکتوس از آفریقا، از نواحی شمال بوده و وی به بیشتر مناطق آسیا رسیده است. حتی بقایای انسان‌تباران تکامل‌یافته از هوموارکتوس، در اندونزی و چین نیز کشف شده است. نئاندرتال تکامل‌یافته‌ی انسان هایدلبرگی، از آتش استفاده می‌کرده و گاهی اوقات مردگان خود را نیز دفن می‌نموده است. نئاندرتال تقریباً ۲۴ هزار سال پیش منقرض شد، تا فقط انسان خردمند امروزی به تنهایی بر روی زمین باقی بماند.

شکل ۴: تصاویر توضیحی که نشان‌دهنده‌ی پر شدن دره از آب است. دوره‌های زمانی مندرج در تصاویر، تقریبی است. (۱)

ادامه‌ی شکل ۴

عمر آدم از دیدگاه دین، و عمر سنگواره انسانی روی زمین بر مبنای علم

عمر آدم از مَنَظر دین یا به عبارت دیگر تاریخ پیدایش او - به عنوان انسانی که بر روی زمین زندگی می‌کرده‌ - در مقایسه با عمر انسان زمینی که علم کاشف آن است، عددی ناچیز محسوب می‌گردد. مثلاً بر اساس متن تورات، تاریخ پیدایش آدم یا انسان بر روی زمین فقط به حدود ۶۰۰۰ تا ۷۰۰۰ سال پیش بازمی‌گردد.

۱- این است شرح پیدایش آدم و نسل او. هنگامی که خدا خواست انسان را بیافریند، او را شبیه خود آفرید.

۲- او انسان را مرد و زن خلق فرمود، آنها را برکت داد و از همان آغاز خلقت، ایشان را آدم نام نهاد.

۳- وقتی آدم یکصد و سی ساله بود، صاحب پسری شد که به شکل خودش بود. او را شیث نام نهاد.

۴- پس از تولد شیث، آدم هشتصد سال دیگر زندگی کرد و دارای پسران و دختران دیگری شد.

۵- او در نهصد و سی سالگی مرد.

۶- وقتی شیث یکصد و پنج ساله بود، پسرش اَنوش به دنیا آمد.

۷- پس از آن هشتصد و هفت سال دیگر زندگی کرد، و دارای پسران و دختران دیگر شد.

۸- او در نهصد و دوازده سالگی مرد.

۹- وقتی انوش نود ساله شد، پسرش قینان به دنیا آمد.

۱۰- انوش پس از آن هشتصد و پانزده سال دیگر زندگی کرد و دارای پسران و دختران دیگری شد.

۱۱- انوش در نهصد و پنج سالگی مرد.

۱۲- قینان هفتاد ساله بود که پسرش مهللئیل به دنیا آمد.

۱۳- قینان پس از تولد مهللئیل هشتصد و چهل سال دیگر زندگی کرد و دارای پسران و دختران دیگر شد.

۱۴- او در نهصد و ده سالگی مرد.

۱۵- مهللئیل شصت و پنج ساله بود که پسرش یارِد به دنیا آمد.

۱۶- پس از آن هشتصد و سی سال دیگر زندگی کرد و دارای پسران و دختران دیگر شد.

۱۷- مهللئیل در هشتصد و نود و پنج سالگی مرد.

۱۸- یارد یکصد و شصت و دو ساله بود که پسرش اَخنوخ به دنیا آمد.

۱۹- یارد پس از آن هشتصد سال دیگر زندگی کرد و دارای پسران و دختران دیگر شد.

۲۰- یارد در نهصد و شصت و دو سالگی مرد.

۲۱- اخنوخ شصت و پنج ساله بود که پسرش مَتوشالَح به دنیا آمد.

۲۲- پس از تولد متوشالح، اخنوخ سیصد سال دیگر زندگی کرد. او با خدا همراه بود. او دارای پسران و دختران دیگر شد.

۲۳- و تمام عمر اخنوخ سیصد و شصت و پنج سال بود.

۲۴- اخنوخ در حالی که رابطه‌ی نزدیکی با خدا داشت، ناپدید شد؛ زیرا خدا او را برگرفت.

۲۵- متوشالح یکصد و هشتاد و هفت ساله بود که پسرش لَمَک به دنیا آمد.

۲۶- متوشالح پس از تولد لمک هفتصد و هشتاد و دو سال دیگر زندگی کرد و دارای پسران و دختران دیگر شد.

۲۷- متوشالح در نهصد و شصت و نه سالگی مرد.

۲۸- لمک یکصد و هشتاد و دو ساله بود که پسرش برای او به دنیا آمد.

۲۹- لمک او را نوح نام نهاده، گفت: «این پسر ما را از عمل خودمان و از محنت کار در روی زمینی که خدا آن را لعنت کرده است، تسلّی خواهد داد».

۳۰- لمک پس از تولد نوح پانصد و نود و پنج سال دیگر زندگی کرد و دارای پسران و دختران دیگر شد.

۳۱- لمک در سن هفتصد و هفتاد و هفت سالگی مرد.

۳۲- پس از آنکه نوح پانصد ساله شد، صاحب سه پسر شد به نام‌های سام، حام و یافث. (۱)

آنها این متن را چنین تفسیر می‌کنند که عمر انسان بر روی زمین، از هفت هزار سال تجاوز نمی‌کند.

برخی مدعی هستند که سنگواره‌ها، وجود استخوان‌های انسانی با عمر بیش از یک میلیون سال را به اثبات رسانده است، در حالی که از این جدول چنین برمی‌آید که عمر انسان بر روی زمین بیش از ۶۰۰۰ تا ۷۰۰۰ سال نمی‌باشد. پاسخ این مدعا آن است که طبق محاسبات ریاضی درمی‌یابیم که ساکنان فعلی زمین نمی‌توانند دارای عمر بیش از ۶۰۰۰ سال قبل بر روی زمین باشند. با فرض اینکه هر خانواده حدود سه کودک به دنیا آورد، و میزان مرگ و میر به دلیل فوت طبیعی، حوادث طبیعت، جنگ‌ها و غیره رقم بالایی را به خود اختصاص دهد، اگر قدمت انسان به یک میلیون سال پیش بازگردد، و فرض کنیم اولین انسان یک میلیون سال قبل شروع به زندگی کرده باشد، در این صورت در حال حاضر کره‌ای با هزاران برابر مساحت زمین نیز گنجایش آنها را نمی‌داشت. شاید این استخوان‌ها متعلق به حیوانات پستانداری باشد که به شکل انسان بوده‌اند، ولی نه آن انسانی که مد نظر خداوند بوده باشد. (۲)

بنابراین آنتونیوس فکری نیز - همچون دیگران - این مطلب را که عمر انسان یا آدم بر روی زمین از ۶۰۰۰ سال فراتر نمی‌رود، قبول دارد ولی شیوه‌ی محاسبه‌ی او در سرشماری انسان‌های فرضی، شیوه‌ای ساده‌لوحانه است؛ چرا که وی موضوعات فراوانی را که با تولید مثل و بقا در ارتباط هستند، در نظر نگرفته است؛ مانند زندگی بدوی و شرایط دشواری که انسان در آفریقا و پیش از آغاز کشاورزی با آن روبه‌رو بوده است؛ به گونه‌ای که بیماری‌ها، وجود درندگان، دشواری یافتن غذا و شکار، برای وجود داشتن محدودیت برای تعداد افراد بشر کفایت می‌کند؛ به طوری که گاهی اوقات حتی تا مرز انقراض نیز پیش می‌رفته است. اگر انسان ساکن آفریقا در معرض انتخاب سخت طبیعی - که وی را بعضاً تا سر حد انقراض نیز پیش برده - قرار نمی‌گرفت، مغز وی به این صورت تکامل نمی‌یافت، آن هم در زمانی که در چهارچوب زمان تکاملی، مدتی کوتاه به شمار می‌رود.

روایاتی که در آنها این تاریخ تعیین و مشخص شده باشد، بسیار اندک هستند. برخی علمای اهل سنت نیز این دوره را از زمان آدم حدود هفت هزار سال ارزیابی کرده‌اند.

اکنون ما درباره‌ی عمر انسان بر روی زمین که علم طبق سنگواره‌های موجود، کشف کرده است، اطلاعاتی در دست داریم. اگر به انسان راست قامت یا هوموارکتوس بسنده کنیم (که شکل انسانی داشته، راست قامت و تقریباً کم مو بوده، همچنین با آتش آشنایی داشته و برخی ابزار شکار را به کار می‌گرفته است)، قدمت انسان به تقریباً دو میلیون سال پیش می‌رسد. این عدد با عمر انسان از منظر دین - حتی اگر آن را چند برابر نیز بکنیم - تناسبی ندارد. علاوه بر این، علم نشان می‌دهد که انسان‌های راست قامت (هومواِرِکتوس) مردگان خود را دفن نمی‌کرده‌اند و همچنین ظاهر آنها نیز با شکل انسان امروزی متفاوت بوده است. این موضوع با آدم و فرزندانش ع که قرآن تصریح فرموده که خداوند دفن مردگان را به آنها آموخته است، تناسبی ندارد:

﴿وَاتْلُ عَلَیْهِمْ نَبَأَ ابْنَیْ آدَمَ بِالْحَقِّ إِذْ قَرَّبَا قُرْبَانًا فَتُقُبِّلَ مِن أَحَدِهِمَا وَلَمْ یُتَقَبَّلْ مِنَ الآخَرِ قَالَ لَأَقْتُلَنَّکَ قَالَ إِنَّمَا یَتَقَبَّلُ اللّهُ مِنَ الْمُتَّقِینَ....... فَطَوَّعَتْ لَهُ نَفْسُهُ قَتْلَ أَخِیهِ فَقَتَلَهُ فَأَصْبَحَ مِنَ الْخَاسِرِینَ * فَبَعَثَ اللّهُ غُرَابًا یَبْحَثُ فِی الأَرْضِ لِیُرِیَهُ کَیْفَ یُوَارِی سَوْءةَ أَخِیهِ قَالَ یَا وَیْلَتَا أَعَجَزْتُ أَنْ أَکُونَ مِثْلَ هَـذَا الْغُرَابِ فَأُوَارِیَ سَوْءةَ أَخِی فَأَصْبَحَ مِنَ النَّادِمِینَ﴾ (۱) (و داستان راستین دو پسر آدم را برایشان بخوان، آن گاه که قربانی کردند از یکیشان پذیرفته آمد و از دیگری پذیرفته نشد. گفت: تو را می‌کشم. گفت: خدا قربانی پرهیزگاران را می‌‌پذیرد. ..... نفْسش او را به کشتن برادر ترغیب کرد، و او را کشت و از زیانکاران گردید * خدا کلاغی را واداشت تا زمین را بکاود و به او بیاموزد که چگونه جسد برادر خود را پنهان سازد. گفت: وای بر من، در پنهان کردن جسد برادرم از این کلاغ هم عاجزترم و در زمره‌ی پشیمانان درآمد).

حتی اگر ما به انسان خردمند یا هوموساپینس بسنده کنیم، در بهترین حالت، حدود دویست هزار سال خواهیم داشت. این دوره‌ی زمانی نیز با عمر آدم ع از نظر دین، تناسبی ندارد؛ با علم به اینکه انسان‌های خردمند حدود یکصد هزار سال در آفریقا محصور بوده‌اند و مردگان‌شان را نیز دفن نمی‌کرده‌اند. زیرا تاریخِ قدیمی‌ترین شواهد به خاکسپاری مردگان در خصوص هوموساپینس، به حدود یکصد هزار سال پیش و آن هم به گروهی در خارج از آفریقا بازمی‌گردد که احتمال می‌رود از هوموساپینس‌ها باشند و بعدها به فلسطین مهاجرت کرده و منقرض گشته باشند. در حالی که آدم و پیامبران پس از وی در آفریقا نبوده‌اند و براساس متن دینی، آنها مردگان خویش را به خاک می‌سپرده‌اند.

نظریه‌ی غالب این است که به لحاظ علمی ما در عصر کنونی نمی‌توانیم به هیچ نحوی خودمان را از انسان‌های راست قامت یا هوموارکتوس به حساب آوریم؛ زیرا بین اندازه‌ی مغز و توانایی‌های ذهنی ما با آنها تفاوت‌های بسیاری وجود دارد؛ بنابراین آدم به طور قطع و یقین از هوموارکتوس‌ها نبوده است و این، به طور قاطع مدعایی را که می‌گوید آدم ع به زمانی بازمی‌گردد که هوموساپینس وجود داشته یعنی قبل از ۲۰۰ هزار سال پیش، رد می‌کند. نکته‌ی دیگر اینکه بیش از ۱۰۰ هزار سال از این ۲۰۰ هزار سال، هوموساپینس در آفریقا محصور بوده، به صورت بدوی زندگی می‌کرده، و مردگان خود را به خاک نمی‌سپرده است. و از سوی دیگر در آن زمان، ظاهر هوموساپینس هنوز به طور کامل مشابه انسان امروزی نشده بود؛ چرا که این اتفاق در حدود یکصد هزار سال پیش رخ داده است. نتیجه آنکه براساس یافته‌های علمی، آدم ع که در متن دینی از آن ذکری به میان آمده، از لحاظ فیزیکی بر روی زمین پدیدار نشده است مگر پس از تاریخ ۱۰۰ هزار سال ق.م؛ ولی در هر حال وی نتیجه‌ی امتداد تکامل انسانی در طی میلیون‌ها سال است و این یعنی آدم ع به طور قطع و یقین فرزند پدر و مادر خویش بوده است.

The evolutionary dividing line between Homo erectus and modern humans was not sharp.

It extended over several hundred thousand years during the middle of Pleistocene Epoch.

Adding to the confusion about this important transitional period is the fact that some regions were ahead of others in the process of evoloving into our species.

The evolutionary changes above the neck that would lead to modern humans may have begun in Southern Europe and East Africa ۸۰۰,۰۰۰ – ۷۰۰,۰۰۰ years ago.

Elsewhere in the Old World, this change apparently began around ۴۰۰,۰۰۰ years ago or later.

The transition to our species, Homo sapiens, was not complete until around ۱۰۰,۰۰۰ years ago and even later in some regions.

خط تکاملی جداکننده بین انسان راست قامت (هوموارکتوس) و انسان امروزی روشن نیست. این خط تا بیش از چند صد هزار سال در اواسط دوره‌ی پلِیستوسن (۱) کشیده می‌شود.

درضمن این سردرگمی درباره‌ی این دوره‌ی مهم انتقالی از این واقعیت ناشی می‌شود که فرآیند تکامل گونه‌ی ما (بشر) در برخی مناطق نسبت به دیگر مناطق در مرحله‌ی پیشرفته‌تری قرار داشته است.

تغییرات تکاملی که به پیدایش انسان امروزی منجر گشته، ممکن است ۷۰۰ تا ۸۰۰ هزار سال پیش در جنوب اروپا و شرق آفریقا آغاز شده باشد.

در مناطق دیگر در جهان قدیم، این تغییر ظاهراً در حدود ۴۰۰ هزار سال پیش یا پس از آن رخ داده است.

انتقال به گونه‌ی ما ـ ‌انسان خردمند (هوموساپینس) ‌ـ تا حدد ۱۰۰ هزار سال پیش تکمیل نشده بود و حتی در برخی مناطق، پس از آن کامل شده است. (۲)


شکل ۵: نشان‌دهنده‌ی خط زمانی تکامل هوموارکتوس، هایدلبرگ، نئاندرتال و هوموساپینس است، تا زمانی که به انسان امروزی می‌رسد.

منبع: O`Neil, Homo heidelbergensis

تحقیق درباره‌ی تاریخ هوموساپینس و حضرت آدم ع به گونه‌ای که با متن دینی همخوانی داشته باشد، به زمان مهاجرت گروه منتخب از آفریقا به شبه جزیره‌ی عربستان و جاهای دیگر محدود می‌شود؛ یعنی تقریباً هفتادهزار سال پیش.

براساس بررسی‌های ژنتیکی، تمام بشر کنونی موجود بر روی زمین به گروه کوچکی از مهاجران اولیه که تقریباً هفتاد هزار سال پیش از آفریقا به شبه جزیره‌ی عربستان مهاجرت کردند، بازمی‌گردد؛ به جز شمارِ اندکی از قبایل آفریقایی که از آنها به مشتق‌شدگان از هوموساپینس‌های باقی‌مانده در آفریقا تعبیر می‌شود.

تاریخ ترتیبی برخی مهاجرت‌های بشر به آسیا و اروپا تقریباً به شصت و چهار هزار سال پیش بازمی‌گردد. آنها گروه‌هایی از نسل مهاجران اولیه‌ی آفریقایی بودند که به شبه جزیره عربستان رفتند. بنابراین اگر بگوییم تمام انسان‌های کنونی موجود بر روی زمین، به استثنای برخی قبایل آفریقایی، به طور جسمانی از نسل آدم ع هستند و اگر آدم نیز خود از نسل مهاجران اولیه‌ی آفریقایی باشد، در این صورت آدم ع باید مدت زمانی پس از کوچ کردن گروه مهاجر به شبه جزیره‌ی عربستان متولد شده باشد. در ادامه، دیگر اعضای این مجموعه‌ی کوچک منقرض شدند و آدم و فرزندان او باقی ماندند و تولید مثل نموده، به دیگر مناطق زمین هجرت کردند.

برای انقراض این گروه‌های اولیه در شبه جزیره‌ی عربستان می‌توانیم دلایل زیادی تصور کنیم، به ویژه با توجه به اینکه این محیط برای زندگی مناسب نبوده است؛ به جز قسمت جنوبی آن که چشمه‌های آب در آن وجود داشته و البته در اندک زمانی، آب‌های شور دریا این چشمه‌ها را نیز فرا گرفت. این به آن معنا است که به هر حال آن آدمی که هم در متن دینی به او اشاره شده و هم علم تأییدش نموده، پیش از هفتاد هزار سال وجود نداشته است؛ و حتی طبق برخی متون دینی، وی می‌بایست الزاماً از نسل مهاجران اولیه‌ی آفریقایی که به شبه جزیره عربستان کوچ کرده‌اند، باشد. متن دینی زیر روشن می‌سازد که این گروه آفریقایی از هوموساپینس آفریقا، دوهزار سال پیش از پیدایش آدم حج می‌گزارده‌اند. یعنی آنها اقوامی مکلّف بوده‌اند که بر اساس وضعیت، امکانات و میزان درک خود، خدا را پرستش می‌نموده‌اند.

زراره می‌گوید: «به امام صادق ع عرض کردم: «خداوند مرا فدایت کند. چهل سال است درباره‌ی حج از شما می‌پرسم و شما پاسخ می‌دهید». حضرت فرمود: «ای زراره، خانه‌ای که دو هزار سال پیش از خلقت حضرت آدم تا کنون محل به جا آوردن اعمال مناسک و حج است، می‌خواهی در چهل سال مسائلش به اتمام برسد؟» (۱)

بنابراین یافته‌های علمی و این متن دینی به ما نشان می‌دهد که آدم ع از این مهاجران مکلّف متولد شده است ولی آنان از نظر نفسانی پایین‌تر از سطح آدم و فرزندانش بوده‌اند.

حتی تاریخ سومریان و برخی متونی که به دست ما رسیده است برای ما آشکار می‌سازد که اصل و ریشه‌ی سومری‌ها به آن مهاجران آفریقایی بازمی‌گردد؛ چرا که سومریان نیاکان خود را «مردمان سیاه ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌سر» می‌نامیدند.

پس از آنکه آن، انلیل، انکی و ننخرساج، مردمان سیاه‌ سر را آفریدند،‌ محصولات فراوانی از زمین رویید. (۱)

از این عبارت می‌توانیم دریابیم که رنگ اجداد آنها سیاه بوده است.

بنابراین آدم ع از نسل این مهاجران بوده است. او و پسرانش در دره‌ی خلیج ساکن شدند. سپس اختلاف مذهبی مشهور رخ داده است که همان ماجرای قتل هابیل و رانده شدن قابیل به کوه‌ها یعنی بالای آن دره‌ی حاصلخیز (خلیج کنونی) یا جنوب غرب فعلی ایران می‌باشد. سپس آن گروه رانده شده، در آسیا، اروپا و دیگر نقاط جهان انتشار یافتند و در زمانی دیگر، برخی از فرزندان کسانی که در دره مانده بودند به آنها ملحق شدند و با آنها آمیزش نمودند. پس از وقوع طوفان در دره، گروه کوچکی از صالحانی که در دره باقی مانده بودند، از آنجا خارج شدند و مجدداً در مرکز و جنوب عراق کنونی مستقر گشتند. از متن سومری مزبور که این عده را بازمانده‌ی نسل انسان معرفی می‌کند - و دیگر تعابیر مشابهی که در متون دینی وجود دارد - چنین استنباط می‌شود که فقط این افراد از طوفان نجات یافتند. به این دلیل که اینها تنها بازماندگان از نسل هابیل، شیث و دیگر فرزندان صالح آدم بودند، و دودمان آنها با نسل قابیل و فرزندان شریر آدم مختلط نشده بود.

در مورد دیگر انسان‌ها، کسانی که نمی‌توانیم آنها را فرزندان جسمانی آدم بدانیم، همچون برخی قبایل آفریقایی که نمی‌توانیم آنها را از نظر نَسَب از آن گروه مهاجر بدانیم، می‌توانند از نظر نفْسانی در مراحلی بعد از تولد آدم ع از فرزندان او باشند؛ یا به این معنی که در مرحله‌ی مشخصی کسانی متولد می‌شوند در حالی که در رحم مادرانشان هستند، بعضی از نفس‌هایی که در عالم ذر از آدم ع گرفته شده است در آنها منتشر می‌شود. آنان تمثیل فرزندان نفسانی آدم ع در آفرینشی که در بهشت یا همان آسمان اول به انجام رسید، به حساب می‌آیند.

شکل ۶: این شکل افزایش اندازه‌ی جمجمه را طی گذشت زمان، از هومو و نیاکان وی تا هوموساپینس (انسان امروزی) نشان می‌دهد و بیان می‌دارد که جهت‌گیری کلی تکامل، به سمت افزایش اندازه‌ی مغز بوده است. (۱)

شکل ۷: نقشه‌ای که مسیر حرکت هوموساپینس یا انسان امروزی از آفریقا به دیگر مناطق زمین، و نیز عبور از دره‌ی حاصل‌خیز را نشان می‌دهد. (۱)

نظریه‌ی تکامل و قرآن

نظریه‌ی تکامل، نظریه‌ای است علمی و به همین دلیل هنگامی که ما به متون دینی سازگار با آن اشاره می‌کنیم، هدفمان اثبات نظریه‌ی تکامل از طریق متن دینی نیست؛ بلکه نهایت خواسته‌ی ما، اثبات هماهنگی و موافقت متن دینی با این دست آورد علمی می‌باشد. چه بسا از طریق اثبات معارف غیبی که در متون دینی به آنها اشاره شده است، بتوانیم حقانیت دین را نیز ثابت کنیم؛ تا آنجا که می‌توان گفت به عنوان مثال، قرآن در این کلام خود از تکامل سخن گفته است: ﴿وَاللَّهُ أَنبَتَکُم مِّنَ الْأَرْضِ نَبَاتًا﴾ (۲) (و خدا شما را چون نباتی از زمین برویانید.)؛ در حالی که انسان تا همین اواخر نتوانسته است از این حقیقت علمی پرده‌برداری کند. بنابراین از این طریق و به وسیله‌ی بیان اخبار غیبی از یک واقعیت علمی بیش از یک‌هزار سال قبل از کشف شدن آن، حقانیت قرآن و حقانیت حضرت محمد ص ثابت می‌گردد. همین مطلب را می‌توان درباره‌ی بیان اِخبار غیبی توسط آل محمد ع نیز بیان کرد. آنها بیش از یک‌هزار سال پیش از وجود نسناس یا شبه انسان (انسان‌نما) قبل از وجود آدم خبر داده بودند، و این یک حقیقت علمی است که اکنون کشف شده است. پژوهش‌های ژنتیکی، وجود انسان نئاندرتال را که از لحاظ ژنتیکی با انسان امروزی تفاوت داشته، ثابت کرده است؛ همان‌طور سنگواره‌ها نیز از وجود هوموارکتوس و هوموساپینس آفریقایی پرده برداشته است.

خداوند متعال می‌فرماید: ﴿وَقَدْ خَلَقَکُمْ أَطْواراً * أَلَمْ تَرَوْا کَیْفَ خَلَقَ اللّهُ سَبْعَ سَماواتٍ طِباقاً * وَجَعَلَ الْقَمَرَ فیهِنَّ نُورا وَجَعَلَ الشَّمْسَ سِراجاً * وَاللّهُ أَنْبَتَکُمْ مِنَ اْلأَرْضِ نَباتاً﴾ (۱) (و شما را در حالت‌های مختلف بیافرید * آیا نمی‌بینید چگونه خدا هفت آسمان را طبقه طبقه بیافرید؟ * و ماه را روشنی آنها، و خورشید را چراغشان گردانید؟ * و خدا شما را چون نباتی از زمین برویانید).

﴿وَقَدْ خَلَقَکُمْ أَطْواراً﴾ طَوْر: به معنای حال و وضعیت متمایز و متکامل است. در زبان عربی «کوه» را به دلیل ارتفاع و بالا بودن نسبت به محیط اطرافش «طوُر» نیز می‌گویند. پرنده را به این دلیل در زبان عربی «طائر» (جمع آن «طَیر» است) می‌نامند که برخوردار از ابزاری است که می‌تواند با آن اوج بگیرد و نسبت به محیطش بالا برود و از دیگران متمایز گردد. این ابزار همان بال‌های پرنده‌ها می‌باشد. «اَطْوار» یعنی حالات متمایز و متکامل و بر این اساس معنای ﴿وَ قَدْ خَلَقَکُمْ أَطْواراً﴾ چنین است: خدا شما را در گذشته‌ای خلق کرد که آفرینش شما در آن انجام شد و به پایان رسید (۲)؛ و شما از مراحل متعدد، متمایز و در حال تکامل عبور کردید؛ این همان گوناگونی‌های جسمانی رو به تکاملِ فزاینده است که از آن عبور کرده‌ایم تا در نهایت به این جسمی که از یک ابزار فوق‌العاده هوشمند برخوردار است، رسیده‌ایم. در نتیجه این جسم شایستگی متصل شدن به نفْس آدم ع را پیدا کرده است. البته هیچ مانعی وجود ندارد که مراحل رشد و تکامل، طی میلیاردها سال صورت پذیرفته باشد تا سرانجام به جسم و بدنی رسیده باشد که برای نزول نفس آدم ع و منتشر شدن آن در فردی از آن گروه ـ ‌در حالی که او در رحم مادرش بوده است ‌ـ شایستگی پیدا کرده باشد.

﴿أَلَمْ تَرَوْا کَیْفَ خَلَقَ اللّهُ سَبْعَ سَماواتٍ طِباقاً﴾: ﴿أَلَمْ تَرَوْا کَیْفَ﴾ یعنی اگر می‌خواهید بدانید که چگونه شما را در مراحل مختلف آفریدیم، بدانید که این موضوع همانند موضوع آسمان‌ها است. بنابراین اگر ما پیش از این متوجه مفهوم «اطوار» نشده بودیم به این دلیل است که این موضوع کاملاً مشابه وضعیت آسمان‌های هفتگانه است که برخی از آنها بر برخی دیگر برتری دارند و برخی از برخی دیگر برتر و پیشرفته‌تر است. بنابراین آیه‌ی فوق ما را به همان نتیجه‌ی قبلی می‌رساند؛ اینکه جسم آدمی از مراحل پیشرفت و ترقی گذر کرده است؛ همان طور که آسمان‌ها نیز با مراحل تکامل و ترقی، درجه‌بندی شده‌اند.

﴿وَاللّهُ أَنْبَتَکُمْ مِنَ اْلأَرْضِ نَباتاً﴾: فکر می‌کنم این آیه به دلیل واضح بودن بسیارش، بی‌نیاز از هر شرح و تفسیری باشد. آیه بیانگر آن است که شما دانه‌ای هستید که در این زمین کاشته شده و سپس رشد کرده و ثمر داده است.

خداوند شما را همچون گیاه رویانید. گیاه به یک‌باره و بی‌درنگ به بار نمی‌نشیند؛ بلکه مراحل تکامل و پیشرفت را طی می‌کند. در ابتدا بذری کوچک است که در زمین کاشته و با آب سیراب می‌شود. سپس از مجموعه‌ی دانه، زمین و آب، جوانه‌ای می‌روید. این جوانه به تدریج بزرگ‌تر و کامل‌تر می‌شود و از مرحله‌ای به مرحله‌ی دیگر گذر می‌کند، تا کامل شود و شروع به ثمردهی کند. این همان چیزی است که در مورد شما نیز مصداق دارد. نقشه‌ی ژنتیکی خدا، در این زمین کاشته شده و رشد کرده تا به فرجام و هدف خود رسیده است. به خواست خدا بیان خواهم کرد که چگونه این نقشه دلیل روشنی بر وجود خداوند سبحانه و متعال می‌باشد و در نتیجه نظریه‌ی تکامل نیز دلیلی بر وجود خداوند سبحان است، و نه بر عکس.

خداوند متعال می‌فرماید: ﴿وَلَقَدْ خَلَقْنَا الْإِنسَانَ مِن سُلَالَةٍ مِّن طِینٍ * ثُمَّ جَعَلْنَاهُ نُطْفَةً فِی قَرَارٍ مَّکِینٍ * ثُمَّ خَلَقْنَا النُّطْفَةَ عَلَقَةً فَخَلَقْنَا الْعَلَقَةَ مُضْغَةً فَخَلَقْنَا الْمُضْغَةَ عِظَامًا فَکَسَوْنَا الْعِظَامَ لَحْمًا ثُمَّ أَنشَأْنَاهُ خَلْقًا آخَرَ فَتَبَارَکَ اللَّهُ أَحْسَنُ الْخَالِقِینَ﴾ (۱) (هر آینه ما انسان را از عصاره‌ای از گِل آفریدیم * سپس او را نطفه‌ای در جایگاهی استوار قرار دادیم. * آن گاه از آن نطفه، لخته خونی آفریدیم و از آن لخته خون، پاره گوشتی، و از آن پاره گوشت، استخوان‌ها آفریدیم و استخوان‌ها را با گوشت پوشانیدیم، بار دیگر او را آفرینشی دیگر دادیم. در خور تعظیم است خداوند، بهترین آفرینندگان).

و نیز: ﴿الَّذِی أَحْسَنَ کُلَّ شَیْءٍ خَلَقَهُ وَبَدَأَ خَلْقَ الإنْسَانِ مِنْ طِینٍ * ثُمَّ جَعَلَ نَسْلَهُ مِنْ سُلالَةٍ مِنْ مَاءٍ مَهِینٍ﴾ (۱) (آن که هر چه را آفرید به نیکوترین وجه آفرید و خلقت انسان را از گِل آغاز کرد * سپس نسل او را از عصاره‌ی آبی بی‌مقدار پدید آورد).

سُلاله یعنی مجموعه‌ای برگزیده و استخراج شده از غیرِ آن، به جهت برتری و مزیت آن بر دیگر اعضای گروهی که از آن استخراج گشته است. معنای این سخن خدای متعال که ﴿وَلَقَدْ خَلَقْنَا الْإِنسَانَ مِن سُلَالَةٍ مِّن طِینٍ﴾ این است که اولین انسان زمینی، از یک گروه ویژه و ممتاز (سلاله) خلق شده است و انتهای زنجیره‌ی این «سُلاله» به گِل می‌رسد «سُلَالَةٍ مِّن طِینٍ».

خداوند متعال می‌فرماید: ﴿إِنَّ اللَّه اِصْطَفَی آدَم وَنُوحًا وَآل إِبْرَاهِیم وَآل عِمْرَان عَلَی الْعَالَمِینَ﴾ (۲) (خدا آدم و نوح و خاندان ابراهیم و خاندان عِمران را بر جهانیان برتری داد).

﴿إِنَّ اللَّهَ اصْطَفَی آدَم﴾ از آنجا که آدم ع انسان نخستین در آسمان اول است، صحیح نیست که گفته شود: نفْس وی برگزیده شده است؛ زیرا گزینش (اصطفاء) حتماً باید از بین یک گروه و یک مجموعه صورت پذیرد و این گزینش فقط بر جسم زمینی که نفس آدم ع به آن متصل شده است، انطباق دارد. این به آن معنا است که آفریده‌های زمینیِ دیگری نیز وجود داشته‌اند و خداوند جسم آدم را از این انسان‌نماها گزینش کرده است. گزینش فقط از بین همجنس‌ها و همسان‌ها صورت می‌پذیرد و آدم از نظر جسمانی، شبیه کسانی بود که بین آنان متولد شده بود و از نظر نفْس انسانی، اولین نفسی بود که در میان آنها منتشر گردید. به این ترتیب این سخن خداوند که آدم را از میانشان برگزید، صادق می‌شود. اما این گفته که آدم از میان دیگر مخلوقات برگزیده شد، سخنی نادرست است. چه معنا دارد که بگویی من یک انسان را از بین گروهی از حیوانات درنده، گاو، الاغ و غیره انتخاب کرده‌ام؟! آیا این کلام معنا و مفهومی دارد؟ و آیا یک حکیم چنین سخنی می‌گوید؟!

خداوند متعال می‌فرماید: ﴿أَوَلَمْ یَرَ الَّذِینَ کَفَرُوا أَنَّ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضَ کَانَتَا رَتْقًا فَفَتَقْنَاهُمَا وَجَعَلْنَا مِنَ الْمَاء کُلَّ شَیْءٍ حَیٍّ أَفَلَا یُؤْمِنُونَ﴾ (۳) (آیا کافران نمی‌دانند که آسمان‌ها و زمین بسته بودند، ما آنها را گشودیم و هر چیز زنده‌ای را از آب پدید آوردیم؟ چرا ایمان نمی‌آورند؟)

در این آیه منظور از کلمه‌ی آب در خصوص کل هستی و کائنات، همان آب شناخته‌شده (H۲O) که ما بر روی زمین می‌شناسیم نیست، و من این موضوع را پیشتر توضیح داده‌ام. اما فقط در خصوص زندگی زمینی جسمانی، معنای آیه آن است که حیات بر روی زمین از آب زمینی آغاز شده است ﴿وَجَعَلْنَا مِنَ الْمَاء﴾ و این به روشنی نشان می‌دهد که ابتدای حیات زمینی از آب زمینی بوده است. آیه بیانگر آن است که بذر اولیه‌ی حیات از یک اکوسیستم آبی و ذرات خاک (یا مواد شیمیایی) موجود در آن به وجود آمده است؛ و این کاملاً با نظریه‌ی تکامل موافق می‌باشد. البته ادامه‌ی حیات بر زمین، از این محیط آبی و محتویات آن ناشی نشده است. آری، می‌توان گفت که استمرار و ادامه‌ی حیات، در آب یا به واسطه‌ی آب بوده است ولی نه صرفاً از آب. زندگی و حیاتی که از آب و خاک موجود در آن خارج شده، فقط همان حیات اولیه بوده است.

نظریه‌ی تکامل و روایات اسلامی و حجت بودن آدم ع بر انسان‌نماهای زمان خودش

به طور قطع مسأله‌ی تکامل با تمام تفاصیل و جزئیات آن، نمی‌تواند در روایات آمده باشد؛ ولی اشاراتی در روایات وجود دارد که به موضوع تکامل اشاره می‌کند و به روشنی بیان می‌دارد آدم ع اولین مخلوق دارای جسم انسان امروزی نبوده، بلکه پیش از وی آفریده‌هایی وجود داشته‌اند که از نظر جسمانی به آدمی شباهت داشته ولی از فرزندان آدم ع نبوده‌اند؛ یعنی آنها پیش از آدم ع زندگی می‌کرده‌اند. در روایات از این عده با عنوان نسناس نام می‌برند که این اسم نزدیک به همین نامگذاری‌هایی است که امروزه علم به مراحل تکامل نسبت می‌دهد، مانند هوموارکتوس، هوموساپینس و انسان نئاندرتال که برخی زیست‌شناسان این دسته را «انسان‌نما» نام‌گذاری کرده‌اند.

آنچه برای ما اهمیت دارد، آن است که روایات بسیاری از آل محمد ع رسیده که بر این دست‌آورد علمی که اخیراً و به دنبال بررسی سنگواره‌ها و پژوهش‌های علمی بروز کرده است، تأکید می‌ورزند. این خود دلیل و حجتی است برای کسی که می‌خواهد حقیقت را بشناسد؛ اگر آل محمد ع با خدای سبحان اتصال و ارتباط نداشته باشند، از کجا می‌دانسته‌اند که افرادی انسان‌گونه، پیش از ما بر زمین پدیدار گشته‌اند؟! همین نکته حجیت آل محمد ع را برای کسی که در پِی حق و حقیقت است، ثابت می‌کند. همچنین اثبات‌کننده‌ی وجود خداوندی است که آل محمد ع از او خبر داده‌اند، از طرف او ابلاغ کرده‌اند و این حقایق را از او نقل نموده‌اند. من به بیان برخی از این روایات بسنده می‌کنم:

از محمد بن علی باقر ع روایت شده است که فرمود: «خداوند عزوجل در روی زمین از هنگامی که آن را آفرید، هفت دوره جهانیان را آفرید که هیچ یک از آنها از فرزندان آدم نبودند. خداوند آنان را از خاک روی زمین آفرید، و آنها را یکی پس از دیگری با عالَم خودشان در روی زمین سُکنا داد. و سپس خداوند عزوجل آدم ابوالبشر را آفرید و ذریه و اولادش را از وی آفرید» (۱).

این روایت نشان می‌دهد که خداوند پیش از حضرت آدم ع حداقل هفت گونه انسان‌‎نما بر روی زمین خلق کرده است. اینها از اولاد آدم نیستند و پیش از حضرت آدم ع بر روی زمین زندگی می‌کرده‌اند.

از جابر بن یزید جعفی، از ابو جعفر محمد بن علی باقر ع از پدرش از اجدادش ع، از امیرالمؤمنین ع روایت شده است که فرمود: «هنگامی که خداوند تبارک و تعالی اراده فرمود تا به دست خویش آفریده‌ای بیافریند و این در زمانی بود که از خلقت جن و نسناس بر زمین هفت هزار سال گذشته بود. چون شأن و اراده‌ی حقّ تعالی بر این تعلّق گرفت که آدم را بیافریند، ناگزیر پرده و حجاب را از طبقات آسمان‏ها کنار زد و به فرشتگان فرمود: به مخلوقاتم از اهل زمین از جن و نسناس بنگرید. فرشتگان آنچه را که از معاصی و خونریزی و فساد به ناحق بر زمین انجام می‌دادند مشاهده کردند، بر ایشان گران آمد و بر اهل زمین خشم گرفتند و غضبناک شدند و نتوانستند خشم خویش را نگاه دارند. گفتند: پروردگارا؛ تویی عزیز و قادر و جبار و قاهر و عظیم الشأن؛ در حالی که این خلق ضعیف و ذلیل تو در قبضه‌ی تو هستند و به رزق تو زنده‌اند و از عافیت تو بهره‌مندند ولی با این گناهان بزرگ تو را معصیت می‌کنند و تو بر آنها خشم نمی‌گیری و غضب نمی‌نمایی و از آنچه از آنها می‌شنوی و می‌بینی، از ایشان انتقام نمی‌گیری. و اینها بر ما گران آمده و ما آن را از برای تو عظیم می‌شماریم. هنگامی که خداوند این را از فرشتگان شنید فرمود: ﴿إِنِّی جَاعِلٌ فِی الْأَرْضِ خَلِیفَةً﴾ (۲) (من در زمین جانشینی می‌گمارم) که حجت من در زمین بر مخلوقاتم باشد. فرشتگان گفتند: منزهی تو، ﴿أَتَجْعَلُ فِیهَا مَن یُفْسِدُ فِیهَا﴾ (۳) (آیا کسی را در آن می‌گماری که در آن فساد کند؟) همان طور که فرزندان جن فساد به راه انداختند، و خون‌ها ریختند؟ همان طور که جنیان خونریزی کردند و حسادت می‌ورزند و با هم دشمنی می‌کنند؟ آن جانشین را از میان ما برگزین که ما نسبت به هم حسادت نمی‌ورزیم و با هم دشمنی نمی‌کنیم و خون‌ها بر زمین نمی‌ریزیم ﴿وَنَحْنُ نُسَبِّحُ بِحَمْدِکَ وَنُقَدِّسُ لَکَ﴾ (۴) (و ما با ستایش، تو را تسبیح می‌کنیم و تقدیس می‌نماییم). خدای عزوجل فرمود: ﴿إِنِّی أَعْلَمُ مَا لَا تَعْلَمُونَ﴾ (۵) (من چیزی می‌دانم که شما نمی‌دانید). من می‌خواهم آفریده‌ای به دست خودم بیافرینم و از نسل او پیامبران و مرسلین و بندگانی شایسته و امامانی هدایتگر قرار دهم و آنها را جانشینان خود بر زمینم نمایم تا آنها را از نافرمانی من بازدارند، و از عذاب من بیم دهند، و به طاعت من رهنمون سازند، و آنها را به راه و روش من سلوک دهند، و آنها را حجت خویش بر ایشان قرار می‌دهم، و نسناس را از زمینم برمی‌کنم و از آن پاکشان می‌گردانم. ...» (۱)

این روایت آشکارا نشان می‌دهد که انسان‌نماهایی پیش از آدم بر این زمین وجود داشته‌اند. موضوع مهم دیگری که در این روایت به آن اشاره شده، آن است که روایت می‌گوید آدم ع به زمین نزول خواهد کرد، تا پیش از پایان یافتن دوران انسان‌نماها بر زمین، بر ایشان حجت گردد؛ یا حداقل می‌توانیم بگوییم تا قبل از آنکه آدم‌های متأخّر که نمودشان ذریه‌ی حضرت آدم ع است، بر ایشان غلبه یابند؛ همان کسانی که در مورد آنها چنین آمده است: «من در زمین جانشینی قرار می‌دهم تا حجتی برای من بر خلقم در زمین باشند ... و نسناس‌ها را از زمین منقرض می‌کنم و زمین را از آنان پاک می‌سازم».

قطعاً در ابتدای نزول آدم ع به این زمین، غیر از نسناس (انسان‌نما)، آفریده‌های زمینی مطلع و آگاه که حضرت آدم بر آنها حجت باشد و آنها را به عبادت خدا هدایت نماید، وجود نداشته است. این خود به آن معنا است که آدم پیش از آنکه دوران نسناس (انسان‌نما) پایان یابد یا آدم‌های پس از آنها غلبه یابند، به زمین هبوط کرده است؛ و این یعنی آدم به عنوان یک فرد از همین‌ها آفریده شده و جسم وی از آنها تولد یافته است و نفْس خلق شده از گِل و دَم یا نفخه‌ی او به این جسم متصل شده است. (۲) با این حال وی از نظر مرتبه‌ی نفسانی (وجودی)، هم‌سطح ایشان نبوده است، چرا که او تمثیلی از تغییری نوین و پیدایش یک مخلوق اندیشمند، آگاه و مسؤول بر روی زمین می‌باشد. اما هشدار دادن آدم ع به انسان‌نماها و تبلیغ به آنها با وجودی که مراتب وجودی آنها پایین‌تر از آدم است، مشابه آگاه نمودن فرشتگان به اسماء می‌باشد؛ (۳) حال آنکه بی‌شک مرتبه‌ی وجودی و معرفتی ملائکه پایین‌تر از آدم ع می‌باشد.

در برخی روایات به وجود یک پیامبر در قومی که از لحاظ معرفت دینی عقب افتاده‌اند، اشاره شده است. چه بسا این قوم از الفبای دین نیز بی‌اطلاع بوده‌اند و پیامبرشان، ابتدایی‌ترین مسائل دین را به آنها می‌آموزد. مانعی وجود ندارد که مصداق این پیامبر، حضرت آدم ع باشد:

حسن بن عبدالرحمان می‌گوید: حضرت ابوالحسن موسی بن جعفر ع فرمود: «خواب‌ها و رؤیاها در گذشته در اولین مخلوقات نبود و بعدها پدیدار گشت». گفتم: «علت چه بوده است؟» حضرت ع فرمود: «خداوند عزوجل پیامبری را به سوی اهل زمانش برانگیخت. او آنها را به عبادت خداوند و اطاعت او فراخواند. قومش گفتند: اگر ما این کار را انجام دهیم به ما چه می‌رسد؟ به خدا که تو نه مالت از ما بیشتر است و نه عزت قبیله‌ات! آن پیامبر فرمود: اگر مرا اطاعت کنید، خداوند شما را وارد بهشت می‌سازد و اگر نافرمانی‌ام کنید، خدا شما را به آتش جهنم وارد می‌کند. قوم او گفتند: بهشت و جهنم چیست؟ پیامبر، آن را برایشان توصیف کرد. قومش گفتند: کِی به آن جا می‌رویم؟ فرمود: زمانی که بمیرید. آنها گفتند: بی‌تردید ما مردگانمان را دیده‌ایم که استخوان و خاک شدند. سپس بیشتر و بیشتر آن پیامبر را تکذیب کرده، خوار شمردند. آنگاه خداوند عزوجل در میانشان رؤیا را به وجود آورد. پس نزد پیامبرشان آمدند و آنچه را (در خواب) دیده بودند و برایشان ناشناخته بود، به او خبر دادند. فرمود: خدای عزوجل اراده کرده است که اینگونه بر شما احتجاج کند تا بدانید ارواح شما اینگونه است و بعد از مرگ روح شما در عذاب خواهد بود؛ هرچند بدن‌هایتان بپوسد تا روزی که بدن‌ها برانگیخته شوند» (۱).

اولین مخلوقات ذکر شده در این روایت، بر حضرت آدم ع و متعاقباً بر قومی که طبق روایت همراه او بوده‌اند یعنی برخی انسان‌نماها که پیش از آدم ع وجود داشته‌اند، منطبق می‌باشد. درضمن رؤیا در خواب و بیداری، شیوه‌ای برای ارسال وحی به پیامبران می‌باشد؛ بنابراین رؤیا حتماً باید با اولین پیامبر که همان حضرت آدم ع است، آغاز شده باشد.

آیا اصل انسان، میمون است؟!!

ما آسمانی هستیم و اصل ما از آسمان است. ما در آسمان اول خلق شده‌ایم و اولین امتحانمان نیز که امتحان در عالَم ذر می‌باشد و در قرآن از آن ذکری به میان آمده، در همان جا برگزار شده است. بنابراین ما نفْس هستیم، نه فقط جَسَدهایی زمینی. پدر ما آدم ع از گِلی که به آسمان اول بالا برده شد (مرفوع شد) و بر درب بهشت قرار داده شد، خلق شده است. امام جعفر صادق ع می‌فرماید: «فرشتگان از کنار آدم ع یعنی صورت وی عبور می‌کردند، در حالی که او در بهشت از خاک آفریده شده بود. ملائکه می‌گفتند: برای چه خلق شده‌ای؟» (۱) سپس روح در این گِل رفع‌شده دمیده شد و آدم از آن آفریده شد و حوا نیز از او خلق شد. آدم و حوا در بهشت دنیوی در آسمان اول سکنا گزیدند. ﴿وَقُلْنَا یَا آدَمُ اسْکُنْ أَنتَ وَزَوْجُکَ الْجَنَّةَ وَکُلاَ مِنْهَا رَغَداً حَیْثُ شِئْتُمَا وَلاَ تَقْرَبَا هَـذِهِ الشَّجَرَةَ فَتَکُونَا مِنَ الْظَّالِمِینَ﴾ (۲) (و گفتیم: ای آدم، خود و همسرت در بهشت جای گیرید و هر چه خواهید، و هر جا که خواهید، از ثمرات آن به خوشی بخورید و به این درخت نزدیک مشوید، که در زمره‌ی ستمکاران درآیید) ، ﴿فَقُلْنَا یَا آدَمُ إِنَّ هَٰذَا عَدُوٌّ لَّکَ وَلِزَوْجِکَ فَلَا یُخْرِجَنَّکُمَا مِنَ الْجَنَّةِ فَتَشْقَیٰ﴾ (۳) (گفتیم: ای آدم، این دشمن تو و همسر تو است، شما را از بهشت بیرون نکند، که نگون‌بخت شوی).

سپس خداوند، ما فرزندان آدم را در آسمان اول در عالم ذر خلق فرمود و ما را با نخستین امتحان آزمود: ﴿وَإِذْ أَخَذَ رَبُّکَ مِن بَنِی آدَمَ مِن ظُهُورِهِمْ ذُرِّیَّتَهُمْ وَأَشْهَدَهُمْ عَلَی أَنفُسِهِمْ أَلَسْتُ بِرَبِّکُمْ قَالُواْ بَلَی شَهِدْنَا أَن تَقُولُواْ یَوْمَ الْقِیَامَةِ إِنَّا کُنَّا عَنْ هَذَا غَافِلِینَ﴾ (۴) (و هنگامی که پروردگار تو از پشت بنی‌آدم فرزندانشان را بیرون آورد و آنان را بر خودشان گواه گرفت و پرسید: آیا من پروردگارتان نیستم؟ گفتند: آری، گواهی می‌دهیم؛ تا در روز قیامت نگویید که ما از آن بی‌خبر بودیم).

وجود زمینی ما، وجودی است که به صورت موقتی پدید آمده و همیشگی و ابدی نیست. و حتی به همین زمین باز نمی‌گردیم تا پس از مرگ در آن زندگی کنیم؛ البته اگر از جمله افرادی باشیم که انسانیت خویش را برگزیده و حیوانیت زمینی خود را که با آن در ارتباطیم‌ رها کرده باشیم؛ حیوانیتی که خداوند سبحان، به واسطه‌ آن ما را امتحان می‌کند. به این ترتیب چگونه ممکن است انسان آسمانی به حیوانیت زمینی نسبت داده شود که نفْسش برای اجرای امتحان دوم به این حیوانیت متصل شده است؟! مقوله‌ی اصل و منشأ جسم‌های ما و نیز نحوه‌ی تکامل آن از موجودی دیگر بر روی زمین، هیچ تغییری در این واقعیت که ما آسمانی هستیم، به وجود نمی‌آورد. از سوی دیگر، نسبت دادن مستقیم جسم انسان در فرآیند تکامل به میمون امروزی اشتباه است و کسانی که به چنین چیزی معتقدند، راه خطا می‌پیمایند. اگر جسم انسان همانند دیگر موجودات زنده‌ تکامل‌یافته باشد، باید فقط به همان بذر اولیه نسبت داده شود؛ همانگونه که خدای متعال می‌فرماید: ﴿وَاللَّهُ أَنْبَتَکُمْ مِنَ الْأَرْضِ نَبَاتاً﴾ (و خدا شما را چون نباتی از زمین برویانید) و صحیح نیست که او را به وضعیت‌های میانه‌ای که به هنگام تکاملش به همراه دیگر موجودات داشته است، نسبت دهیم.

آری، ما می‌توانیم انسان را به آخرین حالتی که طی آن به انسانیت منتقل شد، در نظر بگیریم و فرقی بین این حالت جسمانی و ما انسان‌های کنونی وجود ندارد؛ این حالت، حالتی انسانی متکاملی می‌باشد. اگر به «هوموساپینس» بپردازیم، می‌بینیم که آنها بدن‌های تکامل‌یافته‌ای دارند و از ظاهری انسان‌گونه برخوردارند. حتی «هوموارکتوس» نیز که حدود دومیلیون سال پیش پدیدار شده بودند، ظاهری بسیار شبیه به ظاهر ما داشتند؛ و حتی از نظر علمی، انسان از «آردی پیتیکوس» (۱) (آردی) که ۴/۴ میلیون سال پیش می‌زیسته، بر دو پا راه می‌رفته و دندان‌های نیش کوچکی، کاملاً شبیه دندان‌های ما داشته، تکامل پیدا کرده است. طبق نظر زیست‌شناسان، از آنجا که ما تنها پستاندارانی هستیم که بر روی دو پا راه می‌رویم و راست قامتیم، به طور خاص آردی می‌تواند جدّ ما محسوب گردد. بنابراین نمی‌توان گفت که بدن انسان از میمون‌هایی که شبیه همین میمون‌های دور و بر ما است، تکامل یافته است. این سخنی است نادرست و بین پذیرش آن و نظریه‌ی تکامل هیچ ارتباطی وجود ندارد. ضمناً چرا به عنوان مثال در این فرآیند دقیقاً از میمون نام برده می‌شود؟! اگر قضیه مربوط به مراحل میانی است، چرا گفته نمی‌شود که انسان از ماهی تکامل یافته؟ زیرا ماهی نیز در میانه‌ی مسیر تکامل انسان قرار دارد! چرا از «هوموارکتوس» که این نیز در میانه‌ی این راه واقع شده است، ولی بسیار بیشتر از میمون به انسان شباهت دارد، سخن نمی‌گویند؟! چرا به طور خاص از میمون نام می‌برند؟ آیا این ترفندی برای تحریک کردن و نفرت‌زایی نیست؟! و آیا این کار تلاشی برای دور نگاه داشتن مردم از دانش و معرفت و وانهادن آنها در اعماق تاریکی‌های جهل به شمار نمی‌رود؟! این در حالی است که بررسی‌های علمی در خصوص تکامل، امروزه نه تنها تکامل انسان از شامپانزه را رد می‌کند، بلکه مدعی است انسان و دیگر انسانواره‌ها دارای اصل و نسب مشترکی می‌باشند.

طبق متون دینی انسان به نیکوترین صورت آفریده شده است و می‌تواند به بوزینه‌ای مطرود تبدیل شود و به اسفل‌السافلین (پست‌ترین مراتب) بازگردد!

برخی از مدعیان فقه، با استناد به آیه‌ی ﴿لَقَدْ خَلَقْنَا الْإِنسَانَ فِی أَحْسَنِ تَقْوِیمٍ﴾ (۲) (ما آدمی را در نیکوترین اعتدال آفریدیده‌ایم) چنین استدلال می‌کنند که نظریه‌ی تکامل با متون دینی در تعارض است؛

زیرا برداشت این عده از آیه‌ی مزبور به این صورت است که جسم انسان از همان اولین لحظه، به همین صورت کنونی آفریده شده است. اگر این عده، قسمت بعدی آیه را نیز می‌خواندند، به ورطه‌ی این استدلال ساده‌لوحانه گرفتار نمی‌شدند. خدای متعال می‌فرماید: ﴿لَقَدْ خَلَقْنَا الْإِنسَانَ فِی أَحْسَنِ تَقْوِیمٍ* ثُمَّ رَدَدْنَاهُ أَسْفَلَ سَافِلِینَ﴾ (۱) (ما آدمی را در نیکوترین اعتدال آفریده‌ایم * آن گاه او را فروتر از همه‌ی فروتران گردانیدیم). آیا این افراد از خود نپرسیده‌اند اگر منظور آیه، جسم انسانی باشد، برگرداندن او به «اسفل سافلین» چگونه است و این عمل کجا رخ می‌دهد؟! آیا اینها چنین گمان می‌کنند که جسم انسان پیشتر در «احسن تقویم» (بهترین وضعیت) بوده و اکنون در مرحله‌ی «اسفل ‌سافلین» (پست ترین مرتبه) قرار گرفته است؟ یا شاید عقیده دارند که در آینده شکل و ظاهر تمام بنی آدم با تبدیل‌شدن به «اسفل السافلین» تغییر خواهد کرد و به عنوان مثال به میمون و میمون‌نماها تبدیل خواهد شد؟!

واقعیت آن است که بهتر بود این عده در این وادی قدم نمی‌گذاشتند؛ و ای کاش از اشتباه‌های پیشینیان خود درس می‌آموختند!

﴿لَقَدْ خَلَقْنَا الْإِنسَانَ فِی أَحْسَنِ تَقْوِیمٍ﴾: «احسن تقویم» ناظر به شکل و توانایی جسمانی نیست بلکه این عبارت یعنی انسان به صورت خدا آفریده شده است و صورت خدا، صورتی جسمانی یا مثالی نمی‌باشد؛ صورت خدا یعنی تجلی اسماء الهی. پس معنای این سخن که انسان به صورت خدا آفریده شده یعنی ساختار فطری وی برای به ظهور رساندن اسماء الهی در خلق و الله شدن در خلق ساخته شده است. هر انسانی بالقوه قابلیت اِبراز این شایستگی را دارد. این شایستگی، خود از روح القدسی که در نفس انسانی تجلی یافته است، نشأت می‌گیرد. البته برخی، این قابلیت و فرصت را از کف می‌دهند و با اختیار و انتخاب خود، به اصل حیوانی خویش بازمی‌گردند.

﴿قُلْ هَلْ أُنَبِّئُکُمْ بِشَرٍّ مِنْ ذَٰلِکَ مَثُوبَةً عِنْدَ اللَّهِ مَنْ لَعَنَهُ اللَّهُ وَغَضِبَ عَلَیْهِ وَجَعَلَ مِنْهُمُ الْقِرَدَةَ وَالْخَنَازِیرَ وَعَبَدَ الطَّاغُوتَ أُولَٰئِکَ شَرٌّ مَکَانًا وَأَضَلُّ عَنْ سَوَاءِ السَّبِیلِ﴾ (۲) (بگو: آیا شما را از کسانی که در پیشگاه خدا کیفری بدتر از این دارند، خبر بدهم؟ کسانی که خدایشان لعنت کرده و بر آنها خشم گرفته و بعضی را بوزینه و خوک گردانیده است و طاغوت را پرستیده‌اند؟ اینان را بدترین جایگاه است و از راه راست گمگشته‌ترند).

حقیقت همین است؛ خدا به انسان - به تمام انسان‌ها - شاه‌کلیدی که تمام درها را می‌گشاید و انسانیتش را پایدار می‌نماید، اعطا فرموده است. او با این کلید می‌تواند درها را یکی پس از دیگری بگشاید و از نوری به نور بزرگ‌تر از آن رهسپار شود تا به نوری که ظلمتی در آن راه ندارد، برسد. از سوی دیگر وی قادر است به سادگی هر چه تمام‌تر، این کلید را به زمین بیندازد و به حیوانیت و ددمنشی خویش بازگردد و به این ترتیب خود را هم‌ردیف میمون قرار دهد؛ همان طور که در قرآن آمده است: ﴿وَجَعَلَ مِنْهُمُ الْقِرَدَةَ﴾ (و بعضی را بوزینه گردانیده است).

ظلم و ستم، هیچ جایگاهی در بارگاه الهی ندارد. آتش جهنم برای کسانی که آن را برگزیده و جاودانگی در آتش را اختیار کرده‌اند، همان دنیا است؛ ولی فقط بعدها از آن پرده برداشته می‌شود تا به روشنی دریابند که آنها دنیای خویش را به وسیله‌ی رفتارهایشان، ظلم‌ها و فسادهایی که نموده‌اند، شعله‌ور ساخته‌اند و آشکار خواهد شد که عقرب‌های حسد، افکار درنده، جنایت‌ها، و ذات حیوانی و ددمنشانه آن را آکنده کرده است. پس وقتی پرده‌ها برداشته شوند، بعضی از آنها سبب عذاب بعضی دیگر با این حقایق می‌شوند. در بارگاه الهی ظلم و ستم جایگاهی ندارد. کسی که جاودانگی در دنیا را خواستار باشد، آرزویش برآورده می‌شود و به خواسته‌اش می‌رسد ولی بعداً پرده از جلوی دیدگانش برداشته می‌شود تا واقعیت‌ها را همان گونه که هست مشاهده کند: ﴿لا تَرْکُضُوا وَ ارْجِعُوا إِلی‏ ما أُتْرِفْتُمْ فیهِ وَ مَساکِنِکُمْ لَعَلَّکُمْ تُسْئَلُونَ﴾ (۱) (مگریزید و به ناز و تنعم و خانه‌های خویش بازگردید، تا بازخواست گردید). خدا در همه چیز عادل است. وی نه تنها عادل، بلکه محسن و کریم هم هست، آن هم تا به آن حد که درک و فهم ما را یارای پی بردن به آن نیست. به همین دلیل هیچ گاه او کسی را آزار نمی‌رساند، بلکه شدیدترین مجازات خدا آن است که اختیار انسان را به دست خودش می‌دهد؛ که معمولاً پیامد آن هلاک ابدی آدمی است. معنای این سخن خداوند متعال: ﴿وَلَقَدْ عَلِمْتُمُ الَّذِینَ اعْتَدَوْا مِنْکُمْ فِی السَّبْتِ فَقُلْنَا لَهُمْ کُونُوا قِرَدَةً خَاسِئِینَ﴾ (۲) (و شناخته‌اید آن گروه را که در آن روز شنبه از حد خود تجاوز کردند، پس به آنها خطاب کردیم: بوزینگانی خوار و خاموش گردید) و این سخن: ﴿قُلْ هَلْ أُنَبِّئُکُمْ بِشَرٍّ مِنْ ذَٰلِکَ مَثُوبَةً عِنْدَ اللَّهِ مَنْ لَعَنَهُ اللَّهُ وَغَضِبَ عَلَیْهِ وَجَعَلَ مِنْهُمُ الْقِرَدَةَ وَالْخَنَازِیرَ وَعَبَدَ الطَّاغُوتَ أُولَٰئِکَ شَرٌّ مَکَانًا وَأَضَلُّ عَنْ سَوَاءِ السَّبِیلِ﴾ (۳) (بگو: آیا شما را از کسانی که در پیشگاه خدا کیفری بدتر از این دارند خبر بدهم؟ کسانی که خدایشان لعنت کرده و بر آنها خشم گرفته و بعضی را بوزینه و خوک گردانیده است و خود بت پرستیده‌اند. اینان را بدترین جایگاه است و از راه راست گمگشته‌ترند) و این سخن که: ﴿فَلَمَّا عَتَوْا عَنْ مَا نُهُوا عَنْهُ قُلْنَا لَهُمْ کُونُوا قِرَدَةً خَاسِئِینَ﴾ (۴) (و چون از ترک کردن چیزی که از آن منعشان کرده بودند، سرپیچی کردند، گفتیم: بوزینگانی مطرود شوید) این است که آنها کلیدها را از دستان خویش انداختند و روح انسانی را که خدا در پدرشان حضرت آدم ع جریان داده و ایشان را در به دست آوردن آن ترغیب فرموده بود، از کف دادند و فقط روح حیوانی در آنها باقی ماند؛ بنابراین به اصل حیوانی و ددمنشانه خود که هیچ سخنی را درک نمی‌کنند، بازگشتند.

جابر می‌گوید: از ابوجعفر باقر ع در مورد علم عالِم سؤال کردم. در پاسخ فرمودند: «ای جابر، در انبیا و اوصیا پنج روح وجود دارد: روح القدس، روح ایمان، روح حیات، روح قوت و روح شهوت. ای جابر! ایشان با روح القدس آنچه را در زیر عرش تا آنچه را که در زیر زمین است، می‌دانند». سپس فرمود: «ای جابر! آن چهار روح دیگر دچار حوادث و دگرگونی می‌شوند مگر روح القدس که هرگز به لهو و لعب نمی‌پردازد» (۱).

کسی که روح ایمان در او نباشد یا روح ایمان از او سلب گردد، سه روح دیگر و یا سه بعد دیگر روح در وی باقی می‌ماند؛ و این همان ابعاد حیوانی نفسانی است که در این صورت بر میمون و خوک هیچ برتری نخواهد داشت. در واقع مسخ آنها عبارت خواهد بود از بازگشت ایشان به اصل خویش و به واقعیت‌هایشان که به کنار گذاشتن آن تمایل نداشتند و به اختیار خویش باقی ماندن در آن را برگزیده‌اند. خداوند در قرآن خطاب به آنان می‌فرماید به همان حالت میمون بودن خویش باقی بمانید:

﴿فَقُلْنَا لَهُمْ کُونُوا قِرَدَةً خَاسِئِینَ﴾ (۲) (پس به آنها خطاب کردیم: بوزینگانی خوار و خاموش گردید).

﴿وَجَعَلَ مِنْهُمُ الْقِرَدَةَ وَالْخَنَازِیرَ﴾ (۳) (و از ایشان بعضی را بوزینه و خوک گردانیده است).

﴿أَمْ تَحْسَبُ أَنَّ أَکْثَرَهُمْ یَسْمَعُونَ أَوْ یَعْقِلُونَ إِنْ هُمْ إِلَّا کَالْأَنْعَامِ بَلْ هُمْ أَضَلُّ سَبِیلًا﴾ (۴) (یا گمان کرده‌ای که بیشترینشان می‌شنوند و می‌فهمند؟ اینان چون چهارپایانی بیش نیستند، بلکه از چارپایان هم گمراه‌ترند).

از این آیات می‌توان فهمید که خداوند درباره‌ی برخی کسانی که جسم آدمی دارند، فرموده است که اینها میمون هستند و خوک و چهارپا و حتی گمراه‌تر از چهارپایان. اگر تفسیری از «اضلّ سبیلاً» به مصادیق حیوانی را بخواهید، می‌توانم برایتان کرم‌های ابتدایی، حشرات، سوسک‌ها و عقرب‌ها را نام ببرم. بنابراین در اینجا مقوله‌ی تکامل روحی یا نفسانی مطرح است. این موجودی که جسمی انسانی دارد، ممکن است از لحاظ روحی آن قدر ترقی و تکامل پیدا کند تا انسانی شود و از روح ایمان و روح القدس بهره‌مند گردد. از سوی دیگر، ممکن است آن قدر به قهقرا برود که فقط ارواح حیوانی در او باقی بماند؛

همانند میمون یا حتی به فروترین سطح‌ها بخزد، همانند کرم‌هایی که چه بسا درکشان فقط به سوراخ‌های بدنش محدود است: سوراخی برای غذا، سوراخی برای خروج فضولات و سوراخی برای اعمال جنسی. متأسفانه گاهی اوقات ممکن است انسان نیز همین گونه گردد.

در حال حاضر بحث ما درباره‌ی سه روح یعنی «روح حیات، روح قوت و روح شهوت» می‌باشد. هر موجودی که از این ارواح سه‌گانه برخوردار باشد، در واقع حیوانی است که می‌تواند در چهارچوب هوشی که دارد و بر اساس وضعیت مغزش یعنی اندازه و اجزای تشکیل دهنده‌ و تناسب آن با جسم فیزیکی حیوان، با محیط اطرافش تعامل (کنش و واکنش) داشته باشد. این ویژگی در تمام حیوانات از جمله انسان، یکسان است. به عنوان مثال میمون‌ها می‌توانند برای شکستن میوه‌های سخت از ابزار مناسب استفاده کنند؛ سگ‌های آبی می‌توانند سدسازی کنند؛ طوطی کیا (۱) قادر است با هوشمندی قابل توجهی رفتار کند. برخی حیوانات نیز دارای زندگی اجتماعی هستند و می‌بینیم که نسبت به یکدیگر با مهربانی رفتار می‌کنند. گروهی دیگر از حیوانات همچون مورچه و زنبور، نیز از سیستم‌های بسیار دقیق و پیچیده‌ای برخوردارند.

نتیجه آنکه به نظر من، اینکه آیا جسم انسان از انسان‌نماها تکامل یافته است یا خیر، و آیا این تکامل با متون دینی در تعارض است یا خیر، مسأله‌ای دقیق و پیچیده است و شایسته است انسان خودش در این موضوع تفکر و تحقیق کند تا حقیقت را بازشناسد.

حقیقت ماجرای آفرینش آدم

آغاز آفرینش انسان توسط خدا

خداوند متعال آفرینش آدم را در آسمان اول (آسمان اَنفُس یا آسمان نفْس‌ها) آغاز نمود ولی برای اینکه آدم و فرزندان او برای نازل شدن به زمین و متصل شدن به جسم سازگاری داشته باشند، می‌بایست گِل به آسمان اول بالا برده می‌شد (مرفوع می‌شد) و سپس نفس آدم ع و سایر مردم از آن خلق می‌شدند. انجام این کار ضروری بود؛ چرا که روح در این گِل مرفوع (به بالا برده شده) مستقر گردید و این گِل رَفع‌شده خود وسیله‌ی ارتباط و اتصال روح با جسد گردید. از سوی دیگر روح نمی‌تواند جسد را لمس کند؛ زیرا این دو، در دو عالم مختلف و از دو جهان متفاوت می‌باشند و بینشان عوالمی چند قرار دارد. بنابراین وجود وسیله‌ای برای این تماس لازم است؛ وسیله‌ای که در تمام مراتب نزولی و عوالم بین آسمان جسمانی و آسمان اول وجود داشته باشد و زمانی که جسم بالا برده می‌شود (مرفوع می‌شود) این مراتب را داشته باشد و در حدود آن حرکت کند.

به این ترتیب گِلی که رفع داده شد (بالا برده شد) (که تمثیلی از هر چیز در زمین است) این فرصت برایش فراهم شد که بتواند بین دو عالم اجساد و ارواح حرکت کند؛ یا بین عالم اجساد در ابتدای آسمان اول تا رسیدن به محل تماس با آسمان دوم؛ یا همان عالم ارواح در ابتدای آسمان دوم (آسمان روح و بهشت ملکوتی).

از سوی دیگر، ابتدای آفرینش آدم از آب و گِل زمین بود، تا نفْسش که در آسمان آفریده خواهد شد بتواند آنچه در زمین از قدرت و شهوت وجود دارد، برخوردارد گردد؛ و تا شایستگی تولید مثل و زندگی در هر نقطه از زمین و نیز شایستگی تسلط بر زمین را در او به وجود آورد. ملائکه به امر خداوند سبحان، مقداری از آب و گِل زمین را برگرفتند و آن را به آسمان اول بردند و از آن جسم لطیف آدم را در آسمان اول قالب‌ریزی کردند و سپس آن را در بهشت دنیوی جای دادند. یعنی در پایان آسمان اول، یا به عبارت دیگر در دروازه‌ی آسمان ملکوتی (آسمان دوم) که این، اولین بهشت ملکوتی بود که ملائکه بر آن گذر می‌کردند.

از امام صادق ع نقل شده که فرمود: «ملائکه از کنار آدم ع یعنی همان صورت وی عبور می‌کردند، در حالی که او در بهشت از خاک آفریده شده بود. ملائکه می‌گفتند برای چه خلق شده‌ای؟» (۱)؛ یعنی وی در بهشت موجود در آسمان اول گذاشته شده بود.

امام باقر ع می‌فرماید: «خداوند بشر را خلق نمود و چهل سال او به همان صورت باقی بود. ابلیس ملعون بر او می‌گذشت و می‌گفت: برای چه خلق شده‌ای؟» (۲)

خداوند می‌فرماید: ﴿فَقُلْنَا یَا آدَمُ إِنَّ هٰذَا عَدُوٌّ لَکَ وَلِزَوْجِکَ فَلَا یُخْرِجَنَّکُمَا مِنَ الْجَنَّةِ فَتَشْقیٰ﴾ (۳) (گفتیم: ای آدم، این دشمن تو و همسر تو است، شما را از بهشت بیرون نکند، که نگون‌بخت شوی).

سپس هنگامی که زمین برای استقبال از آدم ع به عنوان خلیفه‌ و جانشین خداوند آماده گردید، خداوند سبحان و متعال روح ایمان را در جسد مثالی آدم که در آسمان اول بود دمید، و نفس نخستین انسان به وجود آمد. همان طور که در قرآن آمده است: ﴿فَإِذَا سَوَّیْتُهُ .... ﴾ (۴) (چون آفرینشش را به پایان بردم .....) و نیز: ﴿وَلَقَدْ خَلَقْنَاکُمْ﴾ (۵) (و شما را بیافریدیم) و این، در عالم اَنفُس یا آسمان اول بود.

سپس خداوند روح القدس را در آدمی دمید؛ همان طور که حق تعالی می‌فرماید: ﴿.... وَنَفَخْتُ فِیهِ مِن رُّوحِی﴾ (۱) (و از روح خود در آن دمیدم) و نیز: ﴿ثُمَّ صَوَّرْنَاکُمْ﴾ (۲) (سپس شما را صورت بخشیدیم) یعنی شما را به صورت خدا، صورت دادیم؛ همان طور که در تورات نیز آمده است: «۲۶ سرانجام خدا فرمود انسان را به صورت خود، شبیه خود بسازیم. ۲۷ پس خدا انسان را شبیه خود (بر صورت خود) آفرید. او انسان را از زن و مرد خلق کرد» (۳).

در روایتی به نقل از محمد بن مسلم آمده است: از حضرت باقر ع در مورد اینکه می‌گویند «خداوند آدم را به صورت خود آفرید» پرسیدم. فرمود: «این صورت، صورتی بود تازه و نو، و آفریده شده، که خداوند آن را برگزید و بر سایر صورت‌ها اختیار کرد. پس این صورت را به خودش نسبت داد؛ همچنان که کعبه و روح را به خود نسبت داد و فرمود: ﴿وَنَفَخْتُ فِیهِ مِن رُّوحِی﴾ (و از روح خود در آن دمیدم)» (۴).

خداوند ملائکه را به سجده برای آدم فرمان داد. خداوند متعال می‌فرماید: ﴿فَقَعُواْ لَهُ سَاجِدِینَ﴾ (در برابر او به سجده بیفتید) و نیز: ﴿ثُمَّ قُلْنَا لِلْمَلَائِکَةِ اسْجُدُوا لِآدَمَ﴾ (آن گاه به فرشتگان گفتیم: آدم را سجده کنید)، سجده کننده، سجده کرد و متکبر، تکبر ورزید و طرد شد.

﴿فَإِذَا سَوَّیْتُهُ وَنَفَخْتُ فِیهِ مِن رُّوحِی فَقَعُواْ لَهُ سَاجِدِینَ﴾ (۵) (چون آفرینشش را به پایان بردم و از روح خود در آن دمیدم، در برابر او به سجده بیفتید).

﴿وَلَقَدْ خَلَقْنَاکُمْ ثُمَّ صَوَّرْنَاکُمْ ثُمَّ قُلْنَا لِلْمَلَائِکَةِ اسْجُدُوا لِآدَمَ فَسَجَدُوا إِلَّا إِبْلِیسَ لَمْ یَکُنْ مِنَ السَّاجِدِینَ﴾ (۶) (و شما را بیافریدیم، و صورت بخشیدیم، آنگاه به فرشتگان گفتیم: آدم را سجده کنید. همه جز ابلیس سجده کردند و ابلیس در شمارِ سجده‌کنندگان نبود).

سپس خداوند متعال نفس حوا س را از نفس آدم ع آفرید. (۷) خداوند متعال می‌فرماید: ﴿یَا أَیُّهَا النَّاسُ اتَّقُوا رَبَّکُمُ الَّذِی خَلَقَکُمْ مِنْ نَفْسٍ وَاحِدَةٍ وَخَلَقَ مِنْهَا زَوْجَهَا وَبَثَّ مِنْهُمَا رِجَالًا کَثِیرًا وَنِسَاءً وَاتَّقُوا اللَّهَ الَّذِی تَسَاءَلُونَ بِهِ وَالْأَرْحَامَ إِنَّ اللَّهَ کَانَ عَلَیْکُمْ رَقِیبًا﴾ (۱) (ای مردم بترسید از پروردگارتان، آن که شما را از یک نفس بیافرید و از آن نفس، همسر او را و از آن دو، مردان و زنان بسیار پدید آورد و بترسید از آن خدایی که با سوگند به نام او از یکدیگر چیزی می‌خواهید، و زنهار از خویشاوندان مبُرید؛ هر آینه خدا مراقب شما است) (۲).

از امام صادق ع نقل شده که فرمود: «خداوند متعال، آدم را از گِل و حوا را از آدم آفرید» (۳). سپس فرزندان این دو را بیرون آورد و همه‌ی آنها را با نخستین امتحان در عالم ذر (عالم نفس‌ها) آزمود. این امتحان تنها یک پرسش بیشتر نبود: ﴿وَإِذْ أَخَذَ رَبُّکَ مِنْ بَنِی آدَمَ مِنْ ظُهُورِهِمْ ذُرِّیَّتَهُمْ وَأَشْهَدَهُمْ عَلیٰ انْفُسِهِمْ أَلَسْتُ بِرَبِّکُمْ قَالُوا بَلَی شَهِدْنَا أَنْ تَقُولُوا یَوْمَ الْقِیَامَةِ إِنَّا کُنَّا عَنْ هٰذَا غَافِلِینَ﴾ (۴) (و آن هنگام که پروردگار تو از پشت بنی‌آدم فرزندانشان را بیرون آورد و آنان را بر خودشان گواه گرفت و پرسید: آیا من پروردگارتان نیستم؟ گفتند: آری، گواهی می‌دهیم، تا در روز قیامت نگویید که ما از آن بی‌خبر بودیم). دلالت آیه روشن است و ﴿وَأَشْهَدَهُمْ عَلیٰ انْفُسِهِمْ﴾ یعنی در عالم نفْس‌ها بوده است. پیشرو در امتحان و برنده‌ی مسابقه اولین کسی است که ببیند و بشنود و اولین کسی نیز باشد که پاسخ می‌دهد.

با پایان ‌یافتن این امتحان، خداوند چنین اراده کرد که آنچه را در عِلمش بوده است ـ‌ یعنی فرو فرستادن آدم ع به زمین و آزمایش کردن وی در آن ‌ـ به اتمام رساند. امتحان آدم ع در آسمان اول (بهشت دنیوی) صورت پذیرفت و همان طور که برایش چنین مقدّر شده بود، در امتحان ناکام ماند: ﴿فَأَکَلَا مِنْهَا فَبَدَتْ لَهُمَا سَوْآتُهُمَا وَطَفِقَا یَخْصِفَانِ عَلَیْهِمَا مِنْ وَرَقِ الْجَنَّةِ وَعَصَیٰ آدَمُ رَبَّهُ فَغَوَی﴾ (۵) (از آن درخت خوردند و شرمگاهشان در نظرشان از دو سو پیدا شد و همچنان برگ درختان بهشت بر آنها می‌چسبانیدند. آدم بر پروردگار خویش عصیان کرد، پس گمراه شد). بنابراین او و مادرمان حوا س را به زمین فرود آورد. درود خدا بر آن دو باد و خداوند شفاعتشان را در دنیا و آخرت نصیب ما فرماید!

بیان قرآن به روشنی گویای آن است که آدم و حوا در بهشت موجود در آسمان اول خلق شده‌اند و در ابتدا در آنجا زندگی کرده‌اند. این بهشت، بهشت دنیوی است ولی در زمین قرار ندارد؛ بلکه جای آن در آسمان اول یا عالم اَنفُس می‌باشد.

خداوند متعال می‌فرماید: ﴿وَقُلْنَا یَا آدَمُ اسْکُنْ أَنْتَ وَزَوْجُکَ الْجَنَّةَ وَکُلَا مِنْهَا رَغَدًا حَیْثُ شِئْتُمَا وَلَا تَقْرَبَا هَذِهِ الشَّجَرَةَ فَتَکُونَا مِنَ الظَّالِمِینَ﴾ (۱) (و گفتیم: ای آدم، خود و همسرت در بهشت جای گیرید و هر چه خواهید، و هر جا که خواهید، از ثمرات آن به خوشی بخورید و به این درخت نزدیک مشوید، که در زمره‌ی ستمکاران درآیید).

و نیز می‌فرماید: ﴿وَیَا آدَمُ اسْکُنْ أَنْتَ وَزَوْجُکَ الْجَنَّةَ فَکُلَا مِنْ حَیْثُ شِئْتُمَا وَلَا تَقْرَبَا هَذِهِ الشَّجَرَةَ فَتَکُونَا مِنَ الظَّالِمِینَ﴾ (۲) (ای آدم، تو و همسرت در بهشت مکان گیرید از هر جا که خواهید بخورید، ولی به این درخت نزدیک مشوید که در شمار ستم‌کنندگان خواهید شد).

و نیز: ﴿فَقُلْنَا یَا آدَمُ إِنَّ هَذَا عَدُوٌّ لَکَ وَلِزَوْجِکَ فَلَا یُخْرِجَنَّکُمَا مِنَ الْجَنَّةِ فَتَشْقَی * إِنَّ لَکَ أَلَّا تَجُوعَ فِیهَا وَلَا تَعْرَی * وَأَنَّکَ لَا تَظْمَأُ فِیهَا وَلَا تَضْحَی * فَوَسْوَسَ إِلَیْهِ الشَّیْطَانُ قَالَ یَا آدَمُ هَلْ أَدُلُّکَ عَلَی شَجَرَةِ الْخُلْدِ وَمُلْکٍ لَا یَبْلَی * فَأَکَلَا مِنْهَا فَبَدَتْ لَهُمَا سَوْآتُهُمَا وَطَفِقَا یَخْصِفَانِ عَلَیْهِمَا مِنْ وَرَقِ الْجَنَّةِ وَعَصَی آدَمُ رَبَّهُ فَغَوَیٰ﴾ (۳) (گفتیم: ای آدم، این دشمن تو و همسر تو است، شما را از بهشت بیرون نکند، که نگون‌بخت شوی * که تو در بهشت نه گرسنه می‌شوی و نه برهنه می‌مانی * و نه تشنه می‌شوی و نه دچار تابش آفتاب * شیطان وسوسه‌اش کرد و گفت: ای آدم، آیا تو را به درخت جاودانی و ملکی زوال‌ناپذیر راه بنمایم؟ * از آن درخت خوردند و شرمگاهشان در نظرشان از دو سو پیدا شد و همچنان برگ درختان بهشت بر آنها می‌چسبانیدند. آدم بر پروردگار خویش عصیان کرد، پس گمراه شد).

آیات گویا هستند: حضرت آدم ع زمینی نبوده و ابتدا در زمین آفریده نشده بلکه خلقت وی در بهشت موجود در آسمان اول صورت گرفته است؛ و این بهشت، غیر از بهشت خُلد (بهشت جاویدان) می‌باشد: ﴿فَلَا یُخْرِجَنَّکُمَا مِنَ الْجَنَّةِ فَتَشْقَی﴾ (شما را از بهشت بیرون نکند، که نگون‌بخت شوی) این بهشت همانندِ زمین نیست که اگر انسان در آن به کار نپردازد، میوه‌ها را جمع آوری نکند، به کشاورزی و صید مبادرت نورزد، دام‌پروری نکند و برای دفع ضرر، احتیاط نکند، ممکن است گرسنه، برهنه و تشنه شود و در معرض آفتاب قرار گیرد و خورشید و شرایط جوی او را بیازارد. بنابراین بهشت مزبور چیز دیگری است و زمینی نمی‌باشد.

حال به ویژگی‌های آدم که در این آیات به او اشاره شده است نگاهی می‌اندازیم تا ببینیم آیا وی با وضعیت زمین و اجسام موجود در آن تناسبی دارد یا خیر. اگر قسمتی از جسم زمینی انسان با لباس پوشیده نشود، آشکار می‌ماند و قطعاً خود او و دیگران می‌توانند آن قسمت را ببینند. اگر آدم لباس زمینی می‌پوشید، این لباس نمی‌بایست با عصیان آدم نسبت به خدا از بین برود. اگر آدم و حوا در زمین و از همان ابتدا عریان بودند، از همان ابتدا متوجه وضعیت خود می‌شدند، نه هنگام معصیت. اگر بر زمین بودند و لباس بر تن داشتند، این لباس به مجرد سر زدن معصیت، از آنها کنار نمی‌رفت.

پس این مقوله زمینی نیست و ماجرا مربوط به زمین نمی‌باشد. موضوع همان طور که خداوند در قرآن بیان فرموده است با وضعیت زمین و آنچه در آن است به هیچ وجه تناسبی ندارد. در حالی که اگر آدم و حوا، به هنگام معصیت‌ورزی در بهشت دنیوی در آسمان اول به سر می‌بردند، طبیعی بود که در هنگام معصیت و نه پیش از آن، شرمگاهشان در نظرشان پدیدار می‌گشت؛ چرا که لباسی که در آنجا عورت را می‌پوشاند، لباس تقوا است و این لباسی است که نتیجه‌ی طبیعی اطاعت از خدا و مخالفت با هوا و شیطان بوده و نفس آن را به تن می‌کند. لباس تقوا مهم‌تر و برتر از لباس جسم است؛ چرا که خداوند به روح و نفس آدمی و آنچه می‌پوشد می‌نگرد، نه به جسد انسان و آنچه آن را می‌پوشاند. ﴿یَا بَنِی آدَمَ قَدْ أَنْزَلْنَا عَلَیْکُمْ لِبَاسًا یُوَارِی سَوْآتِکُمْ وَرِیشًا وَلِبَاسُ التَّقْوَی ذَلِکَ خَیْرٌ ذَلِکَ مِنْ آیَاتِ اللَّهِ لَعَلَّهُمْ یَذَّکَّرُونَ﴾ (۱) (ای فرزندان آدم، برای شما جامه‌ای فرستادیم تا شرمگاهتان را بپوشد، و نیز جامه‌ی زینت و جامه‌ی پرهیزگاری از هر جامه‌ای بهتر است و این از آیات خدا است، باشد که پند گیرید).

به هنگام معصیت، این لباس خَلْع می‌شود و عورت انسان در پیشگاه پروردگارش هویدا می‌گردد. (۲) یعنی آدم و حوا س در بهشت از همان ابتدا لباس به تن داشته‌اند. این دو لباس تقوا می‌پوشیدند که بعداً از تنشان درآورده شد. بنابراین آنها از ابتدا برهنه نبوده‌اند که وضعیت اولیه‌‌شان برایشان آشکار شود، بلکه آنچه برایشان آشکار شد، وضعیتشان پس از معصیت و کنده شدن لباس تقوا بوده است. ﴿یَا بَنِی آدَمَ لَا یَفْتِنَنَّکُمُ الشَّیْطَانُ کَمَا أَخْرَجَ أَبَوَیْکُمْ مِنَ الْجَنَّةِ یَنْزِعُ عَنْهُمَا لِبَاسَهُمَا لِیُرِیَهُمَا سَوْآتِهِمَا إِنَّهُ یَرَاکُمْ هُوَ وَقَبِیلُهُ مِنْ حَیْثُ لَا تَرَوْنَهُمْ إِنَّا جَعَلْنَا الشَّیَاطِینَ أَوْلِیَاءَ لِلَّذِینَ لَا یُؤْمِنُونَ﴾ (۱) (ای فرزندان آدم شیطان شما را نفریبد، هم چنان که پدر و مادرتان را از بهشت بیرون راند، لباس از تنشان کند تا شرمگاهشان را به ایشان بنمایاند. او و قبیله‌اش از جایی که آنها را نمی‌بینید، شما را می‌بینند. ما شیطان‌ها را دوستان کسانی قرار دادیم که ایمان نمی‌آورند).

آیه به روشنی بیان می‌کند که لباس آدم به دلیل معصیتی که از او سر زد، از تنش کنده شد: ﴿لَا یَفْتِنَنَّکُمُ الشَّیْطَانُ کَمَا أَخْرَجَ أَبَوَیْکُمْ مِنَ الْجَنَّةِ یَنْزِعُ عَنْهُمَا لِبَاسَهُمَا لِیُرِیَهُمَا سَوْآتِهِمَا﴾ (شیطان شما را نفریبد، همچنان که پدر و مادرتان را از بهشت بیرون راند، لباس از تنشان کند تا شرمگاهشان را به ایشان بنمایاند). این لباس، با استغفار برگشت: ﴿فَبَدَتْ لَهُمَا سَوْآتُهُمَا وَطَفِقَا یَخْصِفَانِ عَلَیْهِمَا مِنْ وَرَقِ الْجَنَّةِ﴾ (و شرمگاهشان در نظرشان از دو سو پیدا شد و همچنان برگ درختان بهشت بر آنها می‌چسبانیدند).

مفهوم آیات کاملاً روشن است. هبوط آدم ع و حوا از بهشت دنیوی در آسمان اول به سوی زمین را نمی‌توان هبوط از بهشتی که در این زمین بوده است به سوی همین زمین محسوب کرد: ﴿قُلْنَا اهْبِطُوا مِنْهَا جَمِیعًا فَإِمَّا یَأْتِیَنَّکُمْ مِنِّی هُدًی فَمَنْ تَبِعَ هُدَایَ فَلَا خَوْفٌ عَلَیْهِمْ وَلَا هُمْ یَحْزَنُونَ﴾ (۲) (گفتیم همه از بهشت فرو شوید، پس اگر از جانب من راهنمایی برایتان آمد، بر آنها که از راهنمایی من پیروی کنند بیمی نخواهد بود و خود اندوهناک نمی‌شوند). پس این هبوط، عبارت است از نزول از آسمان اول به آسمان جسمانی و به ویژه به سوی زمین. امام صادق ع بیان فرمود که آدم درخواست بازگشت به بهشتی را که در آن بود، نمود و خداوند اجابت فرمود و این به وضوح بیان می‌کند که این بهشتی است که پس از جدایی نفس انسان از جسدش به وسیله‌ی مرگ، بار دیگر به آن وارد خواهد شد و همان طور که قبلا در آن بوده، به آن باز خواهد گشت.

امام صادق ع می‌فرماید: «حضرت آدم یکصد سال به دور خانه‌ی کعبه طواف کرد و به حوا نگاه نمی‌کرد، و از فراق بهشت آن قدر گریست که بر دو گونه‌اش اثری مانند دو نهر بزرگ نمودار شد. آنگاه جبرئیل نزد وی آمد و گفت: «خدا تو را زنده بدارد و خندان گرداند» پس چون به او گفت: «خدا تو را زنده بدارد» اثر شادمانی بر چهره‌اش نقش بست و دانست که خدا از او خوشنود گردیده است، و چون به او گفت: «خندان گرداند» خندید. بر در خانه‌ی کعبه ایستاد، در حالی که لباس‌هایی از پوست شتر و گاو بر تن داشت و گفت: «بارالها از لغزشم درگذر، و گناهم را بیامرز و مرا به جایی که از آن راندی، بازگردان».

خداوند عزوجل فرمود: «از لغزشت درگذشتم، و گناهت را آمرزیدم و به زودی تو را بازمی‌گردانم به آنجا که از آن بیرون راندمت» (۱).

این داستان آفرینش حضرت آدم ع از گِلی که به آسمان اول بالا برده شد (رفع شد) و در آن روح دمیده شد، می‌باشد. بنابراین آدم در بهشت دنیوی واقع در آسمان اول آفریده شده است، (۲) پس ما آسمانی هستیم و نفْس ما نیز از روحِ دمیده شده در گِل مرفوع خلقت یافته است، تا در این زمین مورد آزمایش و امتحان قرار گیریم، و نفْس‌ها بتوانند با جسم‌های زمینی که برای امتحانشان آماده می‌شدند، ارتباط و تماس داشته باشند.

معنای رَفعِ (بالا بردن) خاک زمین به آسمان اول

رفع: برگشت به سمت مبدأ یا منبع چیزی به اندازه‌ی یک گام یا بیشتر. به این معنا که اگر فرض کنیم انسان ـ ‌همانندِ دیگر مخلوقات ‌ـ تجلی لاهوت در عدمی که پذیرنده‌ی وجود است، باشد، در این صورت از مرتبه و درجه‌ی معینی برخوردار خواهد بود که به لحاظ معرفتی هر چه از منبع تجلی دورتر شویم، این مرتبه‌ی معین (به میزان عدمی که در آن نفوذ کرده است) کم‌نورتر و ظلمانی‌تر خواهد بود.

فرض کنیم عالم مادی که جسم‌های ما در آن قرار دارد، از ۱۰ درصد نور و ۹۰ درصد ظلمت (عدم) تشکیل شده است و هر گامی که نور به سمت ظلمت مطلق (نیستی مطلق، فقدان معرفت و ادراک) می‌پیماید، با یک عدد صحیح نشان داده شود. در این صورت، رفع شدن یک گام برای یک جسم مادی مانند گل آدم ع عبارت است از منتقل شدن وی به یک عالم موازی که نسبت نور در آن ۱۱ درصد و نسبت ظلمت (عدم) آن ۸۹ درصد است؛ یعنی عالمی که مقدّم بر عالم اول می‌باشد.

عوالم را باید از نظر «مثالی» دسته‌بندی نمود؛ از آنجا که پدیدآورنده‌ی عوالم، خود، یک مطلق است، باید تا جایی که ممکن است به «مطلق» نزدیک باشد؛ چرا که پدید آورنده‌ی عوالم نشان‌دهنده‌ی اولین موجودی است که از آن، صادر شده است (محمد = همه‌ی عوالم). برای نزدیک شدن به معنی از منظر ریاضیات کمک می‌گیریم. یک اِلِمان یا قطعه‌ی دیفرانسیل، از هر آنچه بتوان تصور کرد، کوچک‌تر است، یعنی می‌توان آن را نزدیک‌ترین عدد به صفر به شمار آورد، ولی نمی‌توان آن را به صورت یک عدد دهدهی (یا دسیمال) مشخص کرد. مثلاً اگر کسی بگوید این عدد ۰۰۰۱/۰ است، در واقع ۰۰۰۰۱/۰ از آن کوچک‌تر است و این موضوع تا جایی ادامه پیدا می‌کند که دیگر مطمئن شویم چنین عددی وجود دارد و می‌توانیم برخی ویژگی‌های آن را بشناسیم ولی از شناخت خود آن مطلقاً عاجزیم. اگر این عدد به جای مقسوم علیه، در هر تقسیمی قرار گیرد، نتیجه‌ی تقسیم نزدیک به بی‌نهایت خواهد شد زیرا مقسوم علیه، نزدیک‌ترین عدد به صفر است. مفهوم این سخن آن است که اگر مقدّر شود ما شخصی را ببینیم که جلوی دیدگان ما به بالا برده می‌شود (مرفوع می‌شود)، می‌توانیم مشاهده می‌کنیم که وی به تدریج ناپیدا می‌شود؛ یعنی ابتدا جسمش را می‌بینیم، سپس شبحی از آن را و در انتها پنهان می‌گردد. در واقع او اصلاً پنهان نشده، بلکه همه‌ی ماجرا این است که او به عالم دیگری که با عالم ما موازی است و در جهت نور از عالم ما برتر است، منتقل شده است. یا می‌توانیم بگوییم او براساس وضعیت بالا رفتن آن جسم مادی، یک یا چند گام به سمت مبدأ یا منبع بازگشته است و در هر حال در خارج از منبع نور یا وجود، مجموع نور و ظلمت یا مجموع وجود و عدم وجود (نیستی) برابر با صفر می‌باشد؛ به دیگر سخن، در خارج از منبع، هیچ چیز حقیقی وجود ندارد.

مثال: منبع نوری را تصور کنید که نور از آن در جهت معینی به حرکت درمی‌آید. هر گامی که نور به جلو برمی‌دارد قسمت‌هایی از آن متراکم می‌شوند و یک غشای مادی پدید می‌آورند و از این غشاها پرتوهایی از نور منتشر می‌گردد. به این ترتیب در مقابل منبع نور، غشا‌هایی ساخته می‌شود که خودِ نور آنها را به وجود آورده است و از آنها مقداری از نور منتشر می‌گردد. تعداد این غشاها نزدیک‌ترین عدد ممکن به بی‌نهایت می‌باشد (یعنی قابل شمارش نیست). بین این غشا‌های نور، فضایی است که با ضد ذرات (پادماده) پُر شده که (مقدار آن) برابر است با مجموع ماده‌ی غشاها و انرژی نور؛ یعنی مجموع ماده و انرژی در خارج از منبع نور برابر با صفر است؛ و به عبارت دیگر می‌توانیم بگوییم: هیچ چیز حقیقی در خارج از منبع نور وجود ندارد. در خصوص این مسأله با تفصیل بیش‌تر صحبت خواهیم کرد. (۱)

نزول آدم به زمین

از آنچه گذشت درمی‌یابیم از دیدگاه دین، انسان می‌تواند به میمون و حتی خوک تبدیل شود: ﴿قُلْ هَلْ أُنَبِّئُکُمْ بِشَرٍّ مِنْ ذَلِکَ مَثُوبَةً عِنْدَ اللَّهِ مَنْ لَعَنَهُ اللَّهُ وَغَضِبَ عَلَیْهِ وَجَعَلَ مِنْهُمُ الْقِرَدَةَ وَالْخَنَازِیرَ﴾ (۲) (بگو: آیا شما را از کسانی که در پیشگاه خدا کیفری بدتر از این دارند خبر بدهم؟ کسانی که خدایشان لعنت کرده و بر آنها خشم گرفته و بعضی را بوزینه و خوک گردانیده است).

و عنوان شد که طبق متون دینی، خلقت آدم، در این زمین شروع نشده است.

همچنین معنای رفع، و سازگار بودن آن با علم برای ما روشن شد.

اکنون به مبحث رابطه‌ی نظریه‌ی تکامل با آدم ع می‌رسیم. در این بخش ما درباره‌ی جسم آدم و حوا که نفس این دو به آن متصل خواهد شد، سخن خواهیم گفت. این نفس برای آزمایش و امتحان، به این زمین فرود خواهد آمد.

در ابتدا برای این جسمِ مادیِ نخستینِ آدم، فرضیه‌هایی در نظر می‌گیریم:

۱- نفس آدم در همین زمین، به طور مستقیم ظهور یافته و بدون واسطه صورت مادی پیدا کرده است؛ به خصوص که وی در اصل از گِلی که از همین زمین رَفع شده، آفریده شده است. علم زیست‌شناسی قطعاً این فرضیه را رد می‌کند، زیرا دست‌آوردهای اخیر تحقیقات ژنتیکی، اصل و منبع جسم انسانی و اینکه از کجا آمده را ثابت کرده است. علاوه بر این، خود نظریه‌ی تکامل مستند به دلایل پرشماری از بررسی‌ها و آزمایش‌های ژنتیکی، بررسی سنگواره‌ها و پژوهش‌های علمی می‌باشد.

۲- جسمی از گِل و آب موجود بر روی همین زمین برای حضرت آدم ع خلق شد، سپس روح در آن وارد گردید و حیات انسانی در آن جاری شد. هرچند این فرضیه، عقیده‌ی اکثر رجال دینی است ولی با متن قرآن سر ناسازگاری دارد؛ زیرا قرآن به روشنی دلالت دارد بر اینکه آفرینش آدم و حوا از همان ابتدا در آسمان اول در بهشت دنیوی رخ داده، سپس امر به هبوط برای آدم حاصل شده است. من این موضوع را پیشتر به تفصیل شرح داده‌ام. علم نیز با این فرضیه کاملاً مخالف است؛ چرا که با علم زیست‌شناسی و دانش ژنتیک به همان دلیل پیش‌گفته شده، تعارض دارد.

کسی که یکی از این دو فرضیه را می‌پذیرد، باید علم، حقیقت و تحقیقات علمی را از ذهنش حذف کند. در چنین حالتی طرح و نظر وی تنها پندار خامی است که در نظر صاحبش جلوه‌گری کرده است تا او را متوهم سازد؛ چرا که این نظریه، چه به اختصار و چه به تفصیل با علم معارض است. امروزه به واسطه‌ی ابزارهای دقیق علمی، اصل و منشأ جسم‌های ما مشخص شده است. در واقع بدن‌های ما در تاریخی مجهول و نامشخص پدیدار نشده تا گفته شود بدن آدم به این صورت چند هزار سال پیش به طور ناگهانی پدیدار گشته است.

۳- فرض سوم این است که آغاز کار، همان قانونی است که پیدایش حیات را از نقشه‌ی ژنتیکی سازمان داده است؛ و نیز هدفی برای بذر یا نقشه‌ی ژنتیکی اولیه، وجود دارد. همین هدف، جسم حیوانی را طی مسیر تکاملی طولانی، تراشید و شکل داد تا برای اتصال و استقرار نفس آدم در آن در حالی که در رحم قرار دارد، شایستگی یابد. در مورد حوا س نیز شرایط به همین گونه است: ﴿وَقَدْ خَلَقَکُمْ أَطْوَارًا * أَلَمْ تَرَوْا کَیْفَ خَلَقَ اللَّهُ سَبْعَ سَمَاوَاتٍ طِبَاقًا * وَجَعَلَ الْقَمَرَ فِیهِنَّ نُورًا وَجَعَلَ الشَّمْسَ سِرَاجًا * وَاللَّهُ أَنْبَتَکُمْ مِنَ الْأَرْضِ نَبَاتًا﴾ (۱) (شما را به گونه‌های مختلف بیافرید * آیا نمی‌بینید چگونه خدا هفت آسمانِ طبقه طبقه را بیافرید؟ * و ماه را روشنی آنها، و خورشید را چراغشان گردانید * و خدا شما را چون نباتی از زمین برویانید). این آیات بیانگر آن است که ما مراحلی را پشت سر گذاشته‌ایم و این مراحل، همانند وضعیت آسمان‌های هفتگانه است که برخی از آنها به صورت طبقاتی بالای برخی دیگر است، بعضی برتر از دیگری است و برخی بر برخی دیگر تسلط دارد. سپس این آیات با ذکر کیفیت آفرینش ما انسان‌ها خاتمه می‌یابد و آن را فرآیند رویاندن (کاشتن) معرفی می‌کند. این کلمه به خودی خود روشن و شفاف است، یعنی موضوع، درباره‌ی کشت و زراعت است. فقط کافی است نگاهی به گیاهان زمین بیندازیم تا ببینیم گیاه از بذری که در اندرون آن نقشه‌ی ژنتیکی نهفته است، پدید می‌آید. سپس بذر اگر از شرایط مناسب برخوردار باشد، آن نقشه‌ی ژنتیکی را عملیاتی کرده، یک گیاه کوچک به وجود می‌آورد. حتی ممکن است دو برگ اولیه‌ی گیاه، نسبت به برگ‌های درختی که در نهایت از آن به وجود خواهند آمد، متفاوت باشد.

﴿وَاللَّهُ أَنْبَتَکُمْ مِنَ الْأَرْضِ نَبَاتًا﴾ (و خدا شما را چون نباتی از زمین برویانید): ما از زمین رویانده شده‌ایم. یگانه چیزی که ما برای رویانیده شدن نیاز داریم، همان نقشه‌ی ژنتیکی است؛ تا به غایتی که خداوند متعال اراده فرموده است منتهی گردد.

این فرضیه برای این گفته کاملاً مناسب است که آدم ع و حوا س برای امتحان شدن به این زمین وارد شدند، بدون اینکه از امتیاز ویژه‌ای که فقط آنها و نه دیگران را از آزمون زمینی معاف دارد، برخوردار باشند.

﴿قُلْنَا اهْبِطُوا مِنْهَا جَمِیعًا فَإِمَّا یَأْتِیَنَّکُمْ مِنِّی هُدًی فَمَنْ تَبِعَ هُدَایَ فَلَا خَوْفٌ عَلَیْهِمْ وَلَا هُمْ یَحْزَنُونَ﴾ (۲) (گفتیم همه از بهشت فرو شوید، پس اگر از جانب من راهنمایی برایتان آمد، بر آنها که از راهنمایی من پیروی کنند، بیمی نخواهد بود و خود اندوهناک نمی‌شوند)؛ یعنی نفسی که از گِل رفع شده به آسمان اول خلقت یافته است، هبوط داده شد تا به جسم حیوانی مشخصی که برای استقبال از آن آماده گشته بود، بپیوندد و امتحان زمینی آن همان طور که خدا اراده کرده است، واقع گردد. این فرآیند، نه تنها با آنچه زیست‌شناسان در تأیید نظریه‌ی تکامل و به ویژه منشأ گونه‌ی انسانی به اثبات رسانیده‌اند، تعارضی ندارد، بلکه با نظریه‌ی تکامل و ارتقا نیز کاملاً همخوان می‌باشد.

اشکالی ندارد بگوییم موجود زنده‌ای وجود دارد که از گِل و آب ارتقا یافته تا به ترکیب جسمانی حیوانی که سه روح نخستین (روح حیات، روح قوت و روح شهوت) در آن نهفته شده، رسیده است. سپس نفس آدم ع در آن وارد شود تا فرآیند انتقال کامل این موجود، از حیوانیت و ددمنشی به انسانیت نبوی و فرهنگ آن و اصول اخلاقی پسندیده‌اش صورت پذیرد. این فرآیند در عین حال جهش فرهنگی و متمدنانه‌ای را که هزاران سال پیش در سرزمین سومری‌ها رخ داده است، به گونه‌ای معقول و علمی تفسیر می‌کند.

پس از حضرت آدم ع این فرآیند در ذریه‌ی وی ادامه یافت. بنابراین در نفس‌هایشان روح ایمان و روح القدس به طور کامل متجلی گشت، به طوری که گویی نفس‌هایشان آیینه‌ای است که روح ایمان و روح القدس را بازمی‌تاباند. این نفس‌ها همان فطرت الهی است که آنها را به رشد و کمال فرامی‌خواند. اگر انسان از این کلید به صورتی درست استفاده کند، از امتحان سربلند بیرون می‌آید و به بالاترین درجات کمال، رشد می‌یابد و روح ایمان و به دنبالش روح القدس در او مستقر می‌گردد تا به آنجا که تجلّیگر خدا در زمین می‌شود. این شامل همگان می‌شود، حتی بهترین خلق، حضرت محمد ص. ﴿وَکَذَلِکَ أَوْحَیْنَا إِلَیْکَ رُوحاً مِّنْ أَمْرِنَا مَا کُنتَ تَدْرِی مَا الْکِتَابُ وَلَا الْإِیمَانُ وَلَکِن جَعَلْنَاهُ نُوراً نَّهْدِی بِهِ مَنْ نَّشَاء مِنْ عِبَادِنَا وَإِنَّکَ لَتَهْدِی إِلَی صِرَاطٍ مُّسْتَقِیمٍ﴾ (۱) (و همان گونه که روحی را به فرمان خود به تو وحی کردیم. تو نمی‌دانستی کتاب و ایمان چیست، ولی ما آن را نوری ساختیم تا هر یک از بندگانمان را که بخواهیم با آن هدایت کنیم؛ و تو به راه راست راه می‌نمایی). یا اینکه انسان این کلید را از کف می‌دهد و به ارواح حیوانی بسنده می‌کند؛ که در این صورت خود را به ورطه‌ی سقوط کشانیده و به اصل خویش و حیوانیت و ددمنشی بازمی‌گردد: ﴿فَقُلْنَا لَهُمْ کُونُوا قِرَدَةً خَاسِئِینَ﴾ (۲) (پس به آنها خطاب کردیم: بوزینگانی خوار و رانده شده گردید).

پس این مرحله، دومین مرحله بعد از خلق آدم ع در آسمان اول است و چیزی است که واقعیت خلق آدم را نشان می‌دهد. این مرحله، همان فرآیند فرود آوردن آدم یا نفس آدم ع به زمین برای امتحان و ابتلا است؛ یعنی مرحله‌ی پیوستن نفس آدم به جسم مادی در این عالم جسمانی برای امتحان او و نیز امتحان فرزندانش پس از وی. این مرحله پس از نزول نفس آدم ع به این دنیا و استقرار آن در زمین به مدت زمانی که خداوند سبحان اراده فرموده بود، صورت گرفته است و نفس آدم ع و نفس حوا س برخی شعائر الهی را بر این زمین به پا داشتند.

سپس مشیت خداوند متعال بر این تعلق گرفت که این دو را به جسم‌های مادی و زمینیشان متصل گرداند و آنها را از وضعیت سابقشان غافل گرداند، تا امتحان کامل گردد. (۱) پس این دو از انسان‌نماها متولد شدند؛ البته پس از آنکه بدن‌های این اقوام برای استقبال از نفسی مانند نفس آدم ع مهیا گشت، و همچنین از توانایی پذیرش پیام الهی که قرار است در آینده از طریق آدم ع که خود در این عده متولد و مبعوث می‌گردد، بهره‌مند شدند.

بَسی جای شگفتی است که برخی افراد این سخن را که پیدایش جسم آدم ع در ابتدا به طور مستقیم از آب و گِل بوده است را می‌پذیرند، ولی نمی‌پذیرند که وی از یک موجود زنده به وجود آمده باشد. این در حالی است که موجود زنده از لحاظ رتبه‌ی وجودی حیات، بسیار تکامل‌یافته‌تر و برتر از گِل بی‌جان می‌باشد.

آدم زمینی، میثاق، امتحان و ایمان

ملائکه همان طور که خداوند آنها را فرمان داده بود گِلی را از زمین به آسمان بالا بردند. در آسمان اول از این گل صورت آدم ع خلق شد؛ سپس روح در آن دمیده شد و آدم ع یا نفس آدم ع در آسمان اول - بهشت آدم ع - خلق گردید؛ سپس مشیت الهی بر آن تعلق گرفت که آدم ع را به زمین فرود آورد، و او یا نفْسش به زمین فرود آمد، حوا س نیز به همین صورت بود. سپس نفس آدم ع در زمین به گردش و حرکت درآمد و اعمالی را که می‌بایست انجام دهد، به جا آورد؛ از جمله: ملاقات او با سنگ عهد (یا حجر الاسود) و حمل کردن آن، استغفار آدم و طواف او و حوا به دور خانه‌ی خدا. نفس وی بر این حال ماند و در زمین گردش می‌کرد، تا اینکه خداوند اراده فرمود که به جسم متصل شود و این جسم متولد شود تا حاملِ نفسِ اولین انسان بر روی این زمین گردد. در مورد حضرت حوا س نیز به همین گونه رخ داد.

روایت زیر نشان می‌دهد که آدم در ابتدا جسم مادی نداشته بلکه فقط از یک جسم لطیف یا نفس برخوردار بوده و پس از نزول به زمین، به جسم پیوسته است:

امام صادق ع فرمود: «هنگامی که آدم از بهشت هبوط کرد و غذا خورد، در شکمش سنگینی احساس کرد. به جبرئیل ع شِکِوه کرد. به او گفت: ای آدم به خلوت برو. وی نیز به خلوتی رفت و حدث نمود و سنگینی از وی خارج شد» (۱).

سپس خداوند اراده فرمود که جسم آدم و حوا را با هم جمع گرداند و اولین خانواده‌ی انسانی شکل گیرد؛ تا این دو نخستین روستای زراعی را پدید آورند؛ زیرا خدا خواسته بود که آدم کشاورزی کند، حیوانات را اهلی و رام سازد، دام‌پروری کند. به این ترتیب با آدم، مسیر انسانیت، کشاورزی و دامپروری آغاز گردید.

از امام باقر ع نقل شده است که رسول خدا ص فرمود: «هنگامی که خداوند عزوجل آدم ع را از بهشت هبوط داد، به وی فرمان داد تا با دستانش کشاورزی کند و پس از محروم گشتن از نعمت‌های بهشت، از دست‌رنج خود روزی بخورد. او دویست سال از حسرت بهشت فریاد می‌کشید و گریه می‌کرد. سپس به سجود پرداخت، سجده‌ای که سه شبانه‌روز سر خود را بلند نکرد» (۲).

گریه‌ی دویست ساله‌ی آدم زمانی بود که نفس او به فرمان خدا بر زمین نازل شد تا در زمین زندگی کند و پیش از آن بود که به جسم مادی بپیوندد و برای وی این وظیفه تعیین شده بود که پس از پیوستن به جسم مادی، به کشاورزی بپردازد و حیوانات را اهلی کند و پرورش دهد.

بُکَیر بن اعین گوید: از امام صادق ع پرسیدم: «برای چه خداوند متعال حجر را در رکنی که فعلاً در آن است، قرار داد؛ نه در ارکان دیگر؟ و برای چه بوسیده می‏شود؟ و برای چه از بهشت اخراج شد؟ و برای چه میثاق و عهد بندگان در آن قرار داده شده، نه در سایر ارکان. فدایت شوم از این علل مرا با خبر کنید که در اینها سرگردان و متحیّر می‏باشم». امام ع فرمودند: «از مسأله‌ی بسیار مشکل و سختى پرسیدی و پى‌گیرى نمودى. پس بدان و دلت را فارغ بدار و گوش فرا دِه تا ان شاء اللَّه تو را باخبر سازم. خداوند تبارک و تعالى حجر الأسود را که گوهری بود از بهشت بیرون آورد و نزد حضرت آدم عقرار داد و در آن رکن قرار داده شد زیرا میثاق و پیمان خلایق در آن بود. به این صورت که: زمانى که ذریه‌ی بنی آدم را از صلب آنها خارج نمود، خداوند در همین مکان از آنها عهد و پیمان را اخذ نمود و در این مکان ایشان را رؤیت کرد و نیز از همین مکان پرنده بر حضرت قائم ع فرود می‌آید و اولین کسی که با قائم بیعت می‌کند آن پرنده است که به خدا سوگند، همان جبرئیل ع می‌باشد. قائم ع به همین مقام تکیه می‌دهد در حالی که آن مقام دلیل و حجتی است برای قائم و شاهدی است برای کسی که عهدش را در آن مکان وفا می‌کند و شاهدی است بر کسی که در آن مکان عهد و میثاقی را که خداوند عزّوجلّ از بندگان گرفته است، ادا می‌نماید. اما بوسیدن و لمس کردنش به جهت تجدید عهد و میثاق است؛ تجدید پیمانی به جهت بازگردانیدنش به او، پیمانی که خداوند در عالم ذرّ از آنها گرفته است. بنابراین در هر سال نزد حجر می‌آیند و آن عهد و پیمانی که از ایشان گرفته شده است را به او بازمی‌گردانند؛ آیا توجه نمى‌کنى که وقتى به حجر می‌رسی مى‌گویى: امانتم را ادا کردم و میثاقم را تجدید نمودم تا برایم شهادت دهى که به عهدم وفا نمودم؟ به خدا سوگند غیر از شیعیان ما احدى آن عهد را ادا نمى‌کند و غیر از ایشان هیچ کس آن عهد و میثاق را نگه نداشته است. هرگاه شیعیان نزدش مى‌آیند ایشان را می‌شناسد و تصدیقشان مى‌کند و دیگران که به حضورش مى‌رسند انکارشان کرده، تکذیبشان مى‌نماید؛ به این جهت که غیر از شما شیعیان کسى آن امانت و عهد را حفظ و نگه‌دارى نکرده است و به خدا سوگند که به نفع شما و به ضرر دیگران شهادت مى‌دهد؛ یعنى شهادت مى‌دهد که شما به عهد وفا کردید و غیرشما آن را نقض و انکار کردند و به آن کفر ورزیدند؛ در حالی که شهادت حجر در روز قیامت حجّت بالغه و روشن خداوند بر آنان می‌باشد. در روز قیامت حجر مى‌آید در حالى که زبانى گویا و دو چشم دارد و این همان صورت اوّلین او است که تمام خلایق او را با آن صورت می‌شناسند و انکارش نمى‌کنند. برای هر کسى که به او وفا نماید و عهد و میثاقی که نزد او است را با حفظ کردنش و ادای امانت به جا آورد، شهادت می‌دهد و علیه هر کسى که آن را انکار نماید و عناد ورزد و با کفر و انکار، میثاق را فراموش نماید، شهادت می‌دهد. اما علّت اینکه خداوند آن را از بهشت خارج نمود، آیا مى‌دانى اصل حجر الأسود چیست؟ بکیر مى‌گوید: عرضه داشتم: خیر. حضرت ع فرمودند: حجر، مَلَکی عظیم‌الشأن و از بزرگان ملائکه بود و وقتى خداوند از ملائکه میثاق را اخذ نمود آن ملک اولین نفرى از ملائکه بود که به آن ایمان آورد و اقرار نمود. بنابراین خداوند او را بر جمیع مخلوقاتش امین قرار داد و میثاق خلایق را به رسم امانت در او قرار داد و از تمام مخلوقات اقرار گرفت که در هر سال نزد او اقرار به میثاق و عهدى که خداوند عزّوجلّ از آن‌ها گرفته است را تجدید نمایند. سپس خداوند او را همنشین آدم ع در بهشت قرار داد تا وى را متذکّر میثاق مزبور نماید و نیز هر سال آدم عنزد او به عهد و پیمان گرفته شده اقرار کند و آن را به این وسیله تجدید نماید. وقتى آدم ععصیان نمود و از بهشت بیرون شد خداوند متعال آن عهد و پیمانی را که از او گرفته بود و همچنین برای فرزندانش بر محمد ص و وصیش ع گرفته بود از یادش برد و او را سرگردان و حیران نمود. هنگامى که خداوند توبه‌ی آدم ع را پذیرفت، آن ملک را به صورت مروارید سفیدی از بهشت به سوی آدم ع فرو فرستاد در حالی که او در سرزمین هند بود. هنگامی که نگاه آدم ع به او افتاد، با او انس گرفت ولی بیش از اینکه گوهری گران‌قدر است، شناختی نسبت به آن نداشت. خداوند عزّوجلّ آن سنگ را به نطق آورد و گفت: اى آدم آیا مرا مى‌شناسى؟ گفت: خیر! سنگ گفت: البته که مرا مى‌شناسى منتهى شیطان بر تو غالب شد و پروردگارت را از یادت برد. سپس به همان صورتى که در بهشت با آدم بود درآمد و به او گفت: کجا رفت آن عهد و میثاق؟ آدم به سوی او شتافت و میثاق به یادش آمد و گریست و براى سنگ خضوع و خشوع نمود و آن را بوسید و اقرار به عهد و میثاق را نزد او تجدید کرد. سپس خداوند او را به گوهری سفید و شفاف و نورانى و درخشنده تبدیل فرمود. آدم ع با عزت و احترام آن را بر دوش خود گرفت و حمل نمود و هرگاه خسته مى‌شد جبرئیل ع آن را از آدم مى‌گرفت و با خود حمل مى‌کرد و به همین منوال مى‌رفتند تا به مکّه رسیدند. آدم ع در مکه پیوسته با آن مأنوس بود و روز و شب میثاق و عهد را با اقرار برای او، تجدید مى‌نمود. سپس خداوند عزّوجلّ وقتى کعبه را بنا نمود، سنگ را در آن مکان قرار داد چرا که وقتی خداوند تبارک و تعالی از فرزندان آدم عهد و میثاق گرفت، در آن مکان اخذ نمود و در آن مکان آن مَلَک میثاق را در خود فرو برد؛ به همین علت خداوند حجر را در آن رکن قرار داد. سپس خداوند آدم را از جاى بیت به طرف صفا و حوّا را به جانب مروه راند و سنگ را در آن رکن قرار داد. وقتى آدم از صفا چشمش به حجر افتاد که در رکن نصب شده بود، اللَّه اکبر و لا اله اّلا اللَّه گفت و خدا را تمجید و تعظیم نمود به همین علت سنّت است که در هنگام روبه‌رو شدن با رکنى که حجر در آن است، از صفا تکبیر بگویند. خداوند عهد و میثاق را در او به ودیعه نهاد نه در هیچ ملک دیگری؛ چرا که وقتی خداوند عزّوجلّ بر ربوبیت خودش و بر پیامبری حضرت محمد ص و بر وصایت امیر المؤمنین ع پیمان گرفت، پشت ملائکه لرزید در حالی که آن مَلَک اولین کسى بود که به اقرار شتاب نمود و در بین ایشان، دوست‌دارتر از او نسبت به محمد و آل محمد ع وجود نداشت. از این رو خداوند او را از بین ایشان اختیار فرمود و میثاق را در او قرار داد. او روز قیامت می‌آید در حالی که زبانی گویا و چشم بینا دارد و برای هر کسی که در آن مکان عهد خود را وفا کند و میثاقش را حفظ نماید، شهادت خواهد داد» (۱).

متن دینی اثبات‌شده (۱) تعارضی با نظریه‌ی تکامل ندارد

نظریه‌ی تکامل یک نظریه‌ی علمی است و پایه‌های آن بر دلایل علمی فراوانی استوار است که از جمله می‌توان به دلایل ژنتیکی اشاره کرد. هیچ فرد عاقلی که بتواند آنچه را در این دلایل مطرح می‌شود، درک کند، ممکن نیست این دلایل را رد کند و از همین رو در این عرصه، مجالی برای جدال در مورد صحت نظریه‌ی تکامل باقی نمی‌ماند و این نظریه، حقیقتی است که خدشه‌‌ای به آن وارد نمی‌باشد؛ مگر از سوی جاهلانی که نمی‌دانند چه می‌گویند، که متأسفانه این افراد بسیار زیاد هستند!

به عقیده‌ی من آقای داوکینز ـ ‌آن طور که خود بیان کرده است ‌(۲)ـ و نیز هر زیست‌شناس ملحد دیگر، از پافشاری برخی عالمان دین بر اینکه «نظریه‌ی تکامل در تضاد با دین است» بسیار خوشحال می‌باشند؛ چرا که آنها به عنوان زیست‌شناسان تکاملی می‌توانند درستی نظریه‌ی تکامل را به گونه‌ای اثبات کنند که شکی در مورد صحت آن باقی نماند. از این رو، این به آن معنا است که معتقدان به متعارض بودن دین و تکامل، بر این باورند که دین دارای نقایص قابل ملاحظه‌ای است؛ چرا که عالمان دینی اعتراف می‌کنند و اصرار دارند که دین با نظریه‌ای که از طریق ادله‌ی درست علمی ثابت شده است، سرِ ناسازگاری دارد.

اینکه فردی بخواهد با استناد به متون دینی اثبات‌نشده و یا متشابه (قابل تأویل)، مدعی تضاد دین با نظریه‌ی تکامل شود و دلیل این تضاد را همان متون اثبات‌نشده و یا متشابه قرار دهد، در حقیقت به کاری دست زده است که عین جهالت و بی‌خردی می‌باشد. اگر کسی درصدد انکار نظریه‌ی تکامل است، باید این کار را به وسیله‌ی دلایل علمی انجام دهد. علاوه بر این، وی باید دلایل علمی کسانی را که به واسطه‌ی این ادله، نظریه‌ی تکامل را به اثبات رسانیده‌اند، با شیوه‌ای علمی رد کند. اما اگر فردی بخواهد با ادله‌ی دینی نظریه‌ی تکامل را رد کند، باید به آن دسته از متون دینی ثابت‌شده و غیرقابل تأویل که این نظریه را مردود می‌شمارند، استناد کند. به علاوه، وی در ابتدا باید بطلان نظریه‌ی تکامل را بر اساس مدارک علمی اثبات کند و سپس نظریه‌ای علمی به عنوان جایگزین ارائه نماید؛ که این نظریه هم باید به تأیید علم برسد. این چیزی است اثبات ناشدنی؛ چرا که تکامل ذاتاً یک حقیقت علمی ثابت شده است و فقط جاهلان لجوج آن را انکار می‌کنند. شاید دلیل این لجاجت - علاوه بر جهل منکران - به نقش داشتن خداناباوری و ایمان در این موضوع علمی بازگردد. فرد ملحد گمان می‌کند که اثبات تکامل، تأیید عقاید او است، و شخص مؤمن نیز بر این پندار است که اثبات تکامل، خط بطلانی است بر عقایدش!

صد البته که این تصورات کاملاً نادرست است؛ چرا که ما اثبات کردیم و اثبات خواهیم کرد که تکامل، ایمان و وجود خدا را ثابت می‌نماید. حقیقت آن است که باید از پیوند دادن و در هم تنیدن «بی‌خدایی و الحاد» با «نظریه‌ی تکامل» دست شست؛ چرا که این ارتباط، ارتباطی موهوم و نادرست است. حتی اگر تمام قسمت‌های نظریه‌ی پیدایش و ارتقا درست باشند، باز هم تعارضی با متن دینی نخواهند داشت.

اگر اسیدهای آمینه در ضمن قوانین طبیعی جاری در دوران مشخصی از زندگی زمین ساخته شده باشند، سپس آنها به درستی گرد هم جمع شده و همانندسازها یا نقشه‌ی ژنتیکی را شکل داده باشند و با طی مراحل مناسب، اولین سلولی را که می‌توانسته از خودش همانندسازی کند، به وجود آورده باشد، سپس طی میلیاردها سال فرآیندهای تکامل ژنتیکی، جهش‌های ژنی و انتخاب به وقوع پیوسته باشد تا بر روی زمین موجودی با جسم انسانی پدیدار گشته باشد، همه‌ی اینها تفسیری از وجود انسان ارائه نمی‌دهد که متعارض با متون دینی باشد؛ یعنی نمی‌توان بین متن دینی و علم زیست‌شناسی و نظرات این علم در خصوص پیدایش حیات و تکامل آن بر زمین، تضادی مشاهده کرد؛ زیرا مخلوقی که از گِل مرفوع آفریده شده است طبق متن دینی، همان نفس آدم ع در آسمان اول می‌باشد. بنابراین اشکالی نخواهد داشت اگر بگوییم یک جسم معین به طور تدریجی و مرحله به مرحله، در این زمین تکامل یافته و سپس نفْس به آن متصل شده باشد.

اما اینکه سلول از مواد غیرزنده حاصل شده باشد نیز هیچ تضادی با متن دینی ندارد؛ چرا که چنین پیدایشی، بیانگر خلق از عدم نیست؛ بلکه نشان‌دهنده‌ی آفرینش از مواد و انرژی‌هایی است که پدیدآورنده‌ی علل و اسبابی می‌باشند که به مسبب اصلی یعنی خداوند سبحان، متنهی می‌گردد. این موضوع در بخش بررسی نظریه‌ی انفجار بزرگ، تشریح خواهد شد.

علاوه بر این نقشه‌ی ژنتیکی، قانونمند (منظّم) است و این خود بر قانون‌گذار (نظم دهند) دلالت دارد. از این رو، نظریه‌ی پیدایش حیات نه تنها تضادی با متن دینی ندارد بلکه همان طور که پیشتر عنوان کردم، از وجود خداوند حکایت می‌نماید. به خواست خدا این موضوع را به صورت موشکافانه مطرح خواهم نمود.

در نتیجه متن دینی به خودی خود با نظریه‌های پیدایش و ارتقا (نظریه‌ی تکامل) تعارضی ندارد. بر این اساس نمی‌توان با این استدلال که خدا و دین، از نحوه‌ی پیدایش انسان بر این زمین تفسیری ارائه می‌دهند که با علم زیست‌شناسی، مطالعات سنگواره‌شناسی، بررسی‌های ژنتیکی و تجزیه و تحلیل سنگواره‌ها ناسازگار است، دین را منکر شد و مردود دانست. پیشتر بیان شد که اصولاً چنین تعارضی وجود ندارد. آری، می‌توان گفت که علم نه با خود دین، بلکه با درک و فهم ناقص برخی متصدیان صدور فتوا از متون دینی که فقهای مسلمان سنی و شیعه و نیز فقهای مسیحی و یهودی نامیده می‌شوند، در تعارض است و ایراد مزبور بر این افراد وارد می‌شود نه به طور کلی بر دین الهی یا متنِ دینیِ الهیِ ثابت شده. این افراد خود عهده‌دار عواقب آرای خویش هستند و صحیح نیست که شکاکان یا منکران دین و متن الهی، بر پایه‌ی نظرات این افراد جبهه‌گیری کنند. این دروغی بزرگ است، و ترفندی است که ملحدان یا کسانی که در وجود خدا شک دارند، با دست‌آویز قرار دادن آن و طرح این موضوع که دین الهی و متن دینی برابر است با آرا و نظرات اینان، خود را فریب می‌دهند. اگر منکران وجود خدا مایلند با این دروغ زندگی کنند و با پیروزی خیالی خداناباوری بر دین، خود را فریب دهند، این به خودشان مربوط است ولی به نظر من به این ترتیب، آنها خوشبخت‌تر از آن عالِم دینی فریبکاری که از او انتقاد می‌کنند، نمی‌باشند.

متون دینی نه تنها هیچ گونه تضادی با علم زیست‌شناسی و علوم نوین ندارند؛ بلکه در این متون به حیات زمینی که اکنون بخشی از آن به وسیله‌ی سنگواره‌ها شناسایی شده ـ‌ یعنی انسان‌نماها از قبیل برخی گونه‌های هوموارکتوس، برخی گونه‌های هوموساپینس و انسان نئاندرتال ‌ـ پرداخته شده است؛ با این عنوان که پیش از انسان، انسان‌نماها و موجوداتی بوده‌اند که توانایی درک و عقل آنها از انسان کنونی کمتر بوده است.

از محمد بن علی باقر ع روایت شده است که فرمود: «خداوند عزوجل در روی زمین از هنگامی که آن را آفرید، هفت دوره جهانیان را که هیچ یک از آنها از فرزندان آدم نبودند، از قشر رویین زمین خلق کرد و آنان را با عالَم خودشان یکی پس از دیگری در زمین سکنا داد، سپس خداوند عزوجل پدر این بشر را خلق کرد و فرزندانش را از او آفرید» (۱).

این روایت و دیگر روایات، بیان می‌کنند که تکاملی در زندگیِ هوشمند و باشعور بر روی این زمین وجود داشته است. در این روایت به هفت نسل که از قدرت عقل و درک برخوردار بوده‌اند، اشاره شده که نفس آنها با نفس آدم متفاوت بوده، از فرزندان آدم نبوده‌اند و پیش از آدم ع بر این زمین پدیدار گشته‌اند.

در روایتی دیگر از حضرت امام محمد باقر ع به نقل از پدرانش ع از امیرالمؤمنین ع روایت شده است که ایشان فرمودند: «هنگامی که خداوند تبارک و تعالی اراده فرمود تا به دست خویش موجودی (یعنی انسان) را بیافریند و این در زمانی بود که از خلقت جن و نسناس بر زمین هفت هزار سال گذشته بود. چون شأن و اراده‌ی حقّ تعالی بر این تعلّق گرفت که آدم را بیافریند .... من می‌خواهم خلقی به دست خودم بیافرینم و از نسل او پیامبران و فرستادگان و بندگانی شایسته و ائمه‌ای هدایتگر قرار دهم و آنها را جانشینان خود بر زمینم نمایم تا آنها را از نافرمانی من بازدارند، و از عذاب من بیم دهند، و به طاعت من رهنمون سازند، و آنها را به راه و روش من سلوک دهند، و آنها را حجت خویش بر ایشان قرار می‌دهم، و نسناس را از زمینم برمی‌کنم و از آن پاکشان می‌گردانم» (۱).

در روایت بالا واضح و روشن است که قبل از حضرت آدم، انسان‌نماها برروی زمین وجود داشته‌اند. از سوی دیگر مشخص است که منظور از «هفت هزار سال» قید شده در روایت، همین مقیاس زمانی که ما اکنون به عنوان سال می‌شناسیم، نمی‌باشد؛ زیرا می‌توانیم تصور کنیم که زمان دارای واحدهای اندازه‌گیری دیگری است که چون به ابعاد دیگری مربوط می‌شود که خارج از وجودی است که در آن به سر می‌بریم، برای ما مجهول و ناشناخته مانده است.

برخی متون دینی که به گمان عده‌ای با تکامل تعارض دارد

مَثَل حضرت عیسی

﴿إِنَّ مَثَلَ عِیسَی عِندَ اللَّهِ کَمَثَلِ آَدَمَ خَلَقَهُ مِنْ تُرَابٍ ثُمَّ قَالَ لَهُ کُنْ فَیَکُونُ﴾ (۲) (مَثَل عیسی نزد خدا، چون مثل آدم است، که او را از خاک بیافرید و به او گفت: موجود شو، پس موجود شد).

برخی تصور می‌کنند که این آیه در تضاد با تکامل می‌باشد و سندی کافی بر رد این نظریه به شمار می‌رود. علت این استدلال آن است که فهم ایشان از آیه به این صورت می‌باشد:

این آیه ردیه‌ای است بر کسانی که می‌گفتند «عیسی بدون پدر آفریده شد؛ پس او خدا است». معنای آیه آن است که آدم نیز بدون پدر یعنی از خاک آفریده شده است. خدا به او گفت: موجود شو، پس موجود شد. بنابراین او را به طور مستقیم از خاک خلق نمود. این مفهوم آیه، با نظریه‌ی تکامل تعارض دارد، زیرا از نظریه‌ی تکامل چنین استنتاج می‌شود که آدم از پدر و مادر آفریده شده است، در حالی که آیه بر آفرینش آدم بدون پدر دلالت دارد.

مسلماً در یک تشبیه، تطابق کامل مورد نظر نیست. آفرینش آدم متفاوت از آفرینش عیسی است؛ زیرا آدم ع بر خلاف حضرت عیسی ع که تنها مادر داشت، تنها از مادر آفریده نشد. پس در نتیجه اینجا تشابه اجمالی مورد نظر می‌باشد. یعنی منظور آیه این است که در خلقت عیسی اراده و خواست الهی دخالت داشته، همان طور که در خلقت آدم نیز همین گونه بوده است. حال اگر هر نوع تفسیر دیگری از آیه را کنار بگذاریم و مراد آن را نفی خداوندگاری عیسی بدانیم ـ ‌چرا که عیسی تنها از مادر به وجود آمد، بر خلاف آدم که از نظر آنان بدون پدر و مادر و تنها از از خاک آفریده شده است‌ ـ در این صورت می‌توان مقصود آیه را به این صورت منحصر نمود که: آدم در آسمان اول از خاک آفریده شد و این، همان خلقت اصلی و حقیقی آدم ع است که پیش از نزول وی از آسمان، واقع شده است.

امام جعفر صادق ع می‌فرماید: «ملائکه از کنار آدم ع یعنی صورت او عبور می‌کردند، در حالی که او در بهشت از خاک آفریده شده بود. ملائکه می‌گفتند تو برای چه آفریده شده‌ای؟» (۱)

خداوند واقعه‌ی نازل شدن آدم به زمین را هبوط نام نهاده است، نه آفرینش؛ و این واقعه پس از آن رخ داد که آدم از گِل بالا برده شده (گل مرفوع) به سوی آسمان اول خلقت یافت و روح در او دمیده شد: ﴿قُلْنَا اهْبِطُوا مِنْهَا جَمِیعًا فَإِمَّا یَأْتِیَنَّکُمْ مِنِّی هُدًی فَمَنْ تَبِعَ هُدَایَ فَلَا خَوْفٌ عَلَیْهِمْ وَلَا هُمْ یَحْزَنُونَ﴾ (۲) (گفتیم: همه از بهشت فرو شوید، پس اگر از جانب من راهنمایی برایتان آمد، بر آنها که از راهنمایی من پیروی کنند، بیمی نخواهد بود و خود اندوهناک نمی‌شوند). بر اساس این فهم و برداشت، تضادی بین آیه‌ی مزبور و نظریه‌ی تکامل وجود ندارد؛ زیرا جسمی که نفس آدم ع به هنگام هبوط به زمین به آن متصل شد از والدین بیولوژیکی او حاصل گشته و این دلیل برای مردود دانستن استدلالی که قرآن را معارض تکامل می‌داند، کافی است. حداقل چیزی که می‌توانیم بگوییم این است که آیه‌ی مزبور در این خصوص جزو متشابهات به شمار می‌رود. حال این سؤال پیش می‌آید که چگونه می‌توان برای اثبات تعارض متن دینی با یک پدیده‌ی علمی، سراغ متشابهات رفت؟! در حالی که این پدیده بسیار معتبر بوده و دلایل علمی متعددی برای تأیید آن ارائه شده است، به صورتی که اکنون در دانشگاه‌های جهان به عنوان یگانه تفسیر پیدایش حیات مادی و تکامل آن بر روی زمین تدریس می‌شود.

حتی اگر بگوییم منظور آیه، خلقت جسم آدم از خاک این زمین است، باز هم تعارضی با نظریه‌ی داروین پیش نمی‌آید، زیرا سلول اولیه که دستخوش تکامل شده، از آب و دیگر عناصر موجود در خاک (زمین) خلقت یافته است، در نتیجه جسم آدم ع با توجه به اصل و منشأ، از خاک آفریده شده است؛ به این معنا که سلول از آب و عناصر زمینی خلق شده، رشد و تکامل یافته تا جسم مادی آدم ع را پدید آورده است. پس این مطلب که آدم ع اولین انسانی است که از خاک آفریده شد و نه از پدر و مادر بشری، صحیح می‌باشد، زیرا والدین او از نوع نفْسانی و روحانی وی، نبوده‌اند.

بر اساس این نگرش، معنای ولادت عیسی ع از مادر، شبیه نحوه‌ی آفرینش آدم ع (به عنوان اولین انسان زمینی) از خاک و بدون داشتن پدر و مادر است و این، تعارضی با تکامل ندارد.

برای توضیح بیشتر می‌توانیم بگوییم: متن دینی، دو موضوع را با هم و توأمان بیان می‌دارد: یکی اینکه آدم از پدر و مادر آفریده شده و دیگر اینکه آدم از خاک و نه از پدر و مادر خلق شده است؛ به اعتبار اینکه آفرینش اولیه‌ی او از خاک، در آسمان اول روی داده و از پدر و مادری متولد نشده است. علاوه بر این حتی در مورد جسم زمینی وی نیز می‌توانیم بگوییم که اولاً او از پدر و مادر متولد نشده زیرا آدم از والدینی که از لحاظ نفسانی از نوع او نبوده‌اند، تولد یافته است؛ ثانیاً می‌توانیم بگوییم وی از مذکر و مونث یا پدر و مادر متولد شده به اعتبار اینکه جسم بیولوژیکی او از همین طریق به وجود آمده است.

حتی می‌توان گفت تشبیه عیسی ع به آدم ع از این جهت است که این دو همانند دیگر انسان‌ها از مادر متولد شده‌اند، ولی از جهتی دیگر با بقیه‌ی انسان‌ها متفاوتند؛ زیرا عیسی ع فقط مادر داشته و پدر نداشته، و آدم با اینکه از مادر متولد شد و پدر نیز داشته است، ولی آنها از لحاظ نفسانی و روح انسانی از نوع خود او نبوده‌اند.

جامعه‌ی آدم ع

طبق متون دینی، حضرت آدم ع، پیامبر می‌باشد. حال اگر جسم بیولوژیکی او که نفس آدم ع به آن متصل شد، در جامعه‌ای بوده است که از لحاظ سطح عقلی پایین‌تر از وی بوده‌اند، او چگونه با آنها زندگی کرده است؟ نحوه‌ی معاشرت وی با آنها به چه صورت بوده و این جامعه به چه سرنوشتی دچار شده است؟

پاسخ: باید بدانیم بدن برای متصل شدن به نفس آدم می‌بایست برای استقبال از آن آماده می‌شد. بنابراین مغز انسانی هم باید به طور کمّی و کیفی از شایستگی کافی برخوردار باشد. بر این اساس مغز باید به اندازه‌ای باشد که برای اندیشیدن، ادراک و تعقل مناسب باشد، یعنی به طور متوسط حجم آن ۱۴۰۰ میلی‌لیتر که تقریباً برابر با حجم مغز ما است. این موضوع در مورد کیفیت مغز نیز مطرح می‌باشد؛ یعنی سلول‌های چنین مغزی باید تکامل یافته و سلول‌ها و ترکیبات آن و سطح مغز نیز از وضعیت مناسبی برخوردار باشد.

اگر جامعه‌ای که حضرت آدم ع در آن می‌زیسته است، اینگونه که گفتیم بودند، قطعاً ما با جامعه‌ای متفکر و با قدرت درک بالا که حتی با یکدیگر تفاهم و همگرایی داشته‌اند، روبه‌رو می‌باشیم. بنابراین می‌توان گفت که حضرت آدم ع پیامبری بود که بین امتی از خلق خدا مبعوث شد که این قوم از قابلیت شناخت خدا و پیام‌های الهی که آدم برای آن ارسال شده بود، برخوردار بود. بنابراین نفس آدم ع نازل و به جسم او متصل شد و آن قوم را به پرستش خدای متعال دعوت نمود. سپس آدم ع، همسرش و کسانی که همراه آنها ایمان آوردند، کناره گرفتند؛ همانند حضرت ابراهیم ع که پس از آنکه قومش را به خدا دعوت کرد ولی آنها وی را انکار و تکذیب کردند، خود و همسرش از آن قوم کناره جستند و آنها را ترک نمودند. در ادامه، مشیت الهی بر آن تعلق گرفت که حضرت آدم ع و فرزندان و یاران او، بر آن گروه غالب شوند. در پایان، فرجام کار آن عده هرچند پس از گذشت مدت زمانی چند، به انقراض و نابودی منتهی شد.

به عنوان مثال این انقراض می‌تواند در زمان نوح ع باشد؛ پس از آنکه این گروه در دوره‌ای از زمان پشتیبانی نوعی برای آدم ع و فرزندانش ایجاد کرده بودند. قرآن می‌فرماید: خداوند آدم ع را برگزید یعنی او را از مجموعه‌ای برگزید. ﴿إِنَّ اللَّه اِصْطَفَی آدَم وَنُوحًا وَآل إِبْرَاهِیم وَآل عِمْرَان عَلَی الْعَالَمِینَ﴾ (۱) (خدا آدم و نوح و خاندان ابراهیم و خاندان عمران را بر جهانیان برتری داد).

از برخی روایات چنین برمی‌آید که بر قومی پیامبری مبعوث شد که پیش از او از برخی امور روحی بی‌اطلاع بوده‌اند و نمی‌دانستند خدا از چه راهی بر جانشین خودش بر زمین شهادت می‌دهد؛ یعنی همان دیدن رؤیا (خواب دیدن) که در قرآن به آن اشاره شده است. درست‌تر این است که این موضوع بر قومی پیش از بعثت پیامبران از فرزندن آدم منطبق باشد. این عده جز قومی که در میانشان اولین پیامبری که از جنس خود ما (انسان‌ها) است و در آنها مبعوث شد، نمی‌باشند؛ یعنی حضرت آدم ع.

حسن بن عبدالرحمان می‌گوید: حضرت ابوالحسن موسی بن جعفر ع فرمود: «خواب‌ها و رؤیاها در گذشته در اولین مخلوقات نبود و بعدها پدیدار گشت». گفتم: «علت چه بوده است؟» حضرت ع فرمود: «خداوند عزوجل پیامبری را به سوی اهل زمانش برانگیخت. او آنها را به عبادت خداوند و اطاعت او فراخواند. قومش گفتند: اگر ما این کار را انجام دهیم به ما چه می‌رسد؟ به خدا که تو نه مالت از ما بیشتر است و نه عزت قبیله‌ات! آن پیامبر فرمود: اگر مرا اطاعت کنید، خداوند شما را وارد بهشت می‌سازد و اگر نافرمانی‌ام کنید، خدا شما را به آتش جهنم وارد می‌کند. قوم او گفتند: بهشت و جهنم چیست؟ پیامبر، آن را برایشان توصیف کرد. قومش گفتند: کِی به آن جا می‌رویم؟ فرمود: زمانی که بمیرید. آنها گفتند: بی‌تردید ما مردگانمان را دیده‌ایم که استخوان و خاک شدند. سپس بیشتر و بیشتر آن پیامبر را تکذیب کرده، خوارش شمردند. آنگاه خداوند عزوجل در میانشان رؤیا را به وجود آورد. پس نزد پیامبرشان آمدند و آنچه را (در خواب) دیده بودند و برایشان ناشناخته بود، به او خبر دادند. فرمود: خدای عزوجل اراده کرده است که اینگونه بر شما احتجاج کند تا بدانید ارواح شما اینگونه است و بعد از مرگ روح شما در عذاب خواهد بود؛ هرچند بدن‌هایتان بپوسد تا روزی که بدن‌ها برانگیخته شوند» (۲).

از این روایت به روشنی هویدا است که قوم مزبور چیزی از اتصال روحی با آسمان نمی‌دانستند و اگر دین و پرستشی نیز داشته‌اند در سطحی پایین‌تر از آدمی که ما می‌شناسیم، بوده است. این در حالی است که حضرت آدم ع پیامبر بود و فرزندان و نسل او نیز با این امور آشنایی داشته و آن را از یکدیگر به ارث می‌برده‌اند. غیرممکن است قومی از بنی‌آدم، هرچند به صورت اجمالی نداند رؤیا چیست و هرچند به صورت اجمالی نداند بهشت و جهنم چیست؛ در حالی که کسانی بوده‌اند که آنان را به این امور دعوت می‌کرده‌اند؛ یعنی آدم ع و اوصیا. به این ترتیب این موضوع منحصر در آدم ع است و قومی که وی آنان را دعوت می‌کرد، اولین قومی هستند که طبق روش دینی به عبادت خداوند سبحان دعوت می‌شدند.

از امیرالمؤمنین ع نقل شده که فرمود: «خدای تبارک و تعالی فرمود: ﴿إِنِّی جَاعِلٌ فِی الْأَرْضِ خَلِیفَةً﴾ (من در زمین جانشینی قرار می‌دهم) که حجت من در زمین بر مخلوقاتم باشد و نسناس را از زمینم برمی‌کنم و از آنان پاکش گردانم. ...».

چهارپایان چگونه نازل شدند؟!

﴿....وَأَنزَلَ لَکُم مِّنَ الأَنْعَامِ ثَمَانِیَةَ أَزْوَاجٍ ...﴾ (۱) (... و برایتان از چهارپایان هشت جفت نازل کرد...).

منظور این است که صورت مثالی آنها را به این عالم جسمانی فرود آورد. این متن نشان می‌دهد که بر اساس نگاه دینی، فرآیند تکامل از همان ابتدا در چهارچوب قانون نقشه‌ی ژنتیکی و بعضاً جهش‌های قانونمند صورت گرفته است. بنا بر مفاد این متن، مسیر، سازوکار و اهداف تکامل در چهارچوب قوانین بوده تا در پایان به آفرینش صورت‌هایی که خداوند متعال به عنوان وضع کننده‌ی این قوانین اراده کرده است، منتهی گردد.

اینکه در برخی روایات آمده است که سگ از آب دهان ابلیس و گِل خلق شده نیز به همان صورت پیش‌گفته، مسیر خود را طی کرده است و تعارضی با نظریه‌ی تکامل ندارد؛ چرا که مقصود، آفرینش جسم مادی سگ نیست بلکه متن دینی، به نفس سگ یعنی صورت مثالی او نظر دارد؛ و من این موضوع را در کتاب «متشابهات» بیان کرده‌ام. (۲) گِلی که سگ از آن آفریده شده است، از قسمت ناف جسم آدم گِلین پیش از دمیدن روح و خلق شدن نفس از آن، برداشته شده است. من علت آن را بیان کرده‌ام و بیان نمودم به همین سبب است که سگ با اینکه از حیوانات درّنده به شمار می‌رود، پس از نزول آدم ع بر زمین، با بشر مأنوس شده است.

البته این موضوع یک خبر غیبی است و نمی‌توان از عالم ماده بر آن استدلالی ارائه نمود؛ بنابراین تصدیق آن تابع ایمان فرد می‌باشد. کسی که خواستار دلیلی در مورد این موضوع باشد، باید به ایمان خویش رجوع کند. با این حال در این قسمت یک نکته‌ی علمی وجود دارد که به مطلب پیش‌گفته اشاره می‌کند و شاهد و قرینه‌ای است بر آن؛ چه بسا این نکته برای مؤمنان بیش از دیگران سودمند باشد. این یک نکته‌ی علمی است که موافق با آفرینش سگ از دیدگاه دین می‌باشد و مضمون آن این است که: از دیدگاه علم، سگ تقریباً نخستین جانور اهلی است که به زندگی با انسان خو گرفته است. سگ برخلاف دیگر حیوانات اهلی توسط انسان رام نشده؛ بلکه سگ خودش اهلی بوده یعنی خود این حیوان به نزدیک شدن به انسان تمایل داشته است. سپس طی نسل‌های پی‌درپی تکامل یافته تا به حیوانی که کاملاً مطیع انسان است، تبدیل گردد.

خلاصه‌ی نظریه‌ی اهلی کردن سگ چنین می‌گوید: در بدو امر و در هزاران سال پیش، دسته‌ای از گرگ‌ها از دیگر گرگ‌ها جدا شدند و به سراغ پسماندهایی که در مناطق محل زیست انسان‌های اولیه باقی می‌ماند، رفتند. این پسماندها حاوی موادی بود که می‌توانست غذای گرگ‌ها باشد. طبیعی است آن گرگی که دارای رفتاری دوستانه بود و به انسان نزدیک‌تر می‌شد، در مقایسه با گرگی که از انسان می‌ترسید، از غذای بیشتری بهره‌مند می‌گشت. غذای بیشتر، یعنی قدرت بیشتر برای بقا و توانایی بیشتر برای انتقال ژن‌ها به نسل‌های بعد. به این ترتیب طی چندین نسل، انتخاب طبیعی باعث استوارسازی رفتار دوستانه و نزدیک‌سازی گرگ‌ها به انسان شد، و این جریان تا آنجا پیش رفت که آنها اهلی شدند. این حیوانات همان‌هایی هستند که ما امروزه به آنها سگ می‌گوییم. در این رویداد اشاره‌ای است به آن حقیقت غیبی.

Behavioral biologist Raymond Coppinger and Lorna Coppinger have taken Morey’s model of dog’s self-domestication a step further, they envision the following scenario for dog domestication.

First agricultural created human settlement, a way of living that contrasted nomadic hunter gather life style.

Every human village, there will be discarded product such as bones, carcasses, grains, fruits as well as human waste.

The Coppingers argue that this human dump site become the first niche for some wolves. This wolves would frequent the garbage dump to gain access to the new food source.

Those wolves that were less frightened by hu,man tended to be more successful in making living this way because they would waste less energy evading humans when they saw them approach. Such wolves by definition were more tam, there be leading to the early association of wolves and human, which altimately led to the domestication of dogs.

پروفسور ریموند کاپینگر (۱) و همسرش لورنا کاپینگر (که هر دو زیست‌شناس رفتارشناس هستند) مدل دکتر موری در خصوص اهلی‌شدن خود به خودی سگ را یک گام بیشتر مطرح نموده‌اند. این دو، برای اهلی‌شدن سگ، این سناریو را ترسیم کرده‌اند:

کشاورزی، اقامتگاه‌هایی برای انسان‌ها پدید آورد؛ شیوه‌ای از زندگی که با روش متعارف زندگی انسان اولیه‌ی شکارچی چادرنشین تفاوت داشت. بنابراین در هر روستایی که انسان‌ها زندگی می‌کردند، چیزهای دور انداختنی مثل استخوان‌ها، لاشه‌ی حیوانات، دانه‌های غلات، میوه‌ها و نیز ضایعات انسانی بر جای می‌ماند.

بنا به عقیده‌ی کاپینگر، این مکان‌ها، به محلی ویژه برای برخی گرگ‌ها تبدیل شد، چرا که آنها برای دستیابی به منبع جدید غذا، به محل خالی کردن زباله‌ها رفت و آمد می‌نمودند.

در این منبع جدید غذا، آن دسته از گرگ‌هایی که کمتر از انسان می‌ترسیدند، در این نوع زندگی کامیاب‌تر بودند، زیرا به هنگام مشاهده‌ی انسان‌ها انرژی کمتری برای فرار مصرف می‌نمودند. این دسته از گرگ‌ها، طبق تعریف رام‌تر بودند؛ و این در ابتدا رابطه‌ای بین گرگ‌ها و بشر پدید آورد که در نهایت به اهلی‌شدن سگ‌ها انجامید. (۱)

خداوند متعال می‌فرماید: ﴿یَا بَنِی آدَمَ قَدْ أَنْزَلْنَا عَلَیْکُمْ لِبَاسًا یُوَارِی سَوْآتِکُمْ وَرِیشًا... ﴾ (۲) (ای فرزندان آدم، برای شما جامه‌ای فرستادیم تا شرمگاهتان را بپوشد، و نیز جامه‌ی زینت...).

معنای فرستادن جامه، فرستادن ماده‌ی اولیه‌ی آن است که این خود، یا گیاه است، یا حیوان و یا برخی مواد شیمیایی. اگر صورت مثالی این چیزها نازل نمی‌شد، اینها بر روی زمین یا در این عالم جسمانی وجود نمی‌یافت. قضیه‌ی فرو فرستادن قدرت و علمی که انسان با آن توانست لباس بسازد و این صنعت را ارتقا دهد، نیز چنین است؛ تا آنجا که امروز توانسته به ساخت برخی پارچه‌ها و لباس‌های ویژه (۳) با استفاده از فن‌آوری نانو دست یابد.

تذکر: کتاب مقدس یا عهد قدیم و عهد جدید و به خصوص داستان‌های تورات، با نظریه‌ی تکامل در تعارض می‌باشد. از جمله‌ی این تعارضات می‌توان به موضوع خلق حوا از دنده‌ی آدم اشاره کرد که در مورد آن صحبت خواهد شد:

پس پروردگار، خدا، آدم را به خواب عمیقی فرو برد و وقتی او در خواب بود یکی از دنده‌هایش را گرفت و جای آن را با گوشت به هم پیوست. سپس از دنده‌ای که از آدم گرفت، زن را ساخت و او را به نزد آدم آورد. (۴)

البته ما معتقدیم که تورات تحریف شده است و به همین دلیل، تعارض متن تورات با نظریه‌ی تکامل، به معنای بطلان دین الهی نمی‌باشد.

پژوهشی درباره‌ی زنا با محارم و تکامل

هویت همسران فرزندان آدم ع موضوعی است که بسیاری از کسانی که ادعای نمایندگی دین الهی را دارند، در آن به بیراهه رفته‌اند. آنها علاوه بر اینکه می‌گویند حوا از دنده‌ی آدم خلق شده، بر این عقیده‌اند که برادران با خواهران خود ازدواج کرده‌اند. این عقیده در دین یهودیت و مسیحیت موجود بوده و از آنجا به مذهب اهل سنت انتقال یافته است. نتیجه‌ی چنین باوری آن است که این افراد، بشریت را در گام اول نتیجه‌ی ازدواج آدم با قسمتی از بدن خودش می‌دانند و در گام دوم ثمره‌ی زنای محارم بین برادران و خواهران! این موضوع بهانه‌ای به دست ملحدان پیرو تکامل داده که از مدعیان دینداری که به آفرینش دفعی انسان معتقد هستند، خرده بگیرند؛ زیرا از نظر علمی انسان‌واره‌ها از زنای با محارم اجتناب می‌کرده‌اند، حال چگونه ممکن است خداوند انسانی را بیافریند که در بدو آفرینش خود به زنای با محارم اقدام می‌کرده است؟!

این اشکال را نمی‌توان به ائمه‌ی اهل بیت ع نسبت داد؛ زیرا آنها چنین افتراهایی را بر آدم و فرزندانش مردود شمرده‌اند. با این حال متأسفانه برخی مفسران شیعه با این استدلال که به گمان آنها این عقیده با ظاهر قرآن موافقت دارد و در برخی روایات نیز به آن اشاره شده است، آن را درست شمرده‌اند. این در حالی است که ائمه ع شیوه‌ی جداسازی حق از باطل به هنگام بروز تعارض در روایات را بیان کرده‌اند. حال چگونه است که این گروه از شیعیان، نسبت به امر تقیه و قاعده‌ی «الرُّشْدُ فِی خِلَافِهِمْ» (۱) (راه درست در مخالفت با آنها است)که ائمه ع بر آن تأکید ورزیده‌اند، غفلت کرده‌اند؟ ما آرای وارده را بیان خواهیم کرد و سپس واقعیت موضوع را مشخص نموده، به اشکالات پاسخ خواهیم داد.

یهودیان و مسیحیان

یهودیان و مسیحیان بر این اعتقادند که نسل آدم ع نتیجه‌ی زنا با محارم و ازدواج برادران با خواهران است. به باور آنها حوّا از دنده‌ی آدم خلق شده است. خاستگاه این عقیده‌ی فاسد به یهودیان و مسیحیان بازمی‌گردد و از آنها به سنی‌ها و برخی شیعیان منتقل گشته است.

در عهد قدیم (تورات) در خصوص آفرینش حوا چنین آمده است:

پس پروردگار، خدا، آدم را به خواب عمیقی فرو برد و وقتی او در خواب بود یکی از دنده‌هایش را گرفت و جای آن را با گوشت به هم پیوست. سپس از دنده‌ای که از آدم گرفت، زن را ساخت و او را به نزد آدم آورد. (۱)

آنتونیوس فکری در تفسیر این آیه از تورات می‌گوید:

خداوند حوا را از دنده‌ی آدم ساخت و آن دنده، کنار قلب و پایین بازو بود؛ تا عشق وی او (حوا) را فرا گیرد و با بازوانش از او حمایت کند. حوا از سر آدم نیست تا بر او تکبر ورزد و نه از پایش، تا آدم او را لگدمال کند. به شیوه‌ی خدا بنگر، خدا از آدم دنده‌ای گرفت، پس او را از چیزی محروم ساخت یعنی از یکی از دنده‌هایش؛ لکن پس از آن، چه چیزی به وی عطا کرد؟ ... یاوری همسان خودش. و به این ترتیب خدا ما را از هر چه محروم سازد، آن را با برکاتی دو چندان، برایمان جبران می‌نماید. (۲)

کشیش تادریس یعقوب می‌گوید:

از خلقت حوا به عنوان تنها همسر آدم سخن راندیم. وی را از پهلوی آدم پدید آورد، پس از آنکه خواب را بر او غالب نمود. ... آدم او را دید که استخوانی از استخوان‌هایش و گوشتی از گوشت‌هایش است، و او را «امرأه» (زن) نامید زیرا از «امرئ» (انسان) گرفته شده است. (۳)

در عهد عتیق (تورات) درباره‌ی فرزندان آدم چنین آمده است:

و قائن (۴) همسرش را شناخت و (همسرش) باردار گشت و حنوک را به دنیا آورد. قائن شهری بنا کرد و آن را به نام پسر خود، حنوک نامگذاری کرد. (۵)

آنتونیوس فکری در شرح این آیه از تورات ‌ـ‌ عهد قدیم می‌گوید:

زن قائن خواهرش بود، و خداوند چنین چیزی را رخصت داده بود تا نسلی ایجاد کند، و حنوک سومین فرزند آدم از ناحیه‌ی قائن بود و وی به نام خنوخ نیز شناخته می‌شد؛ که خنوخ نام هفتمین فرزند آدم از طرف شیث نیز می‌باشد. (۶)

در بخش‌های بعدی بیان خواهد شد که چگونه این عقاید فاسد، با حقایق ثابت شده در علم زیست‌شناسی متعارض است و اینکه چگونه این باورهای منحرف، انسان را در سطحی فروتر از شامپانزه، گوریل و برخی دیگر از حیواناتی که از زنا با محارم دوری می‌کنند، قرار می‌دهد.

سخنان علمای اهل سنت

بسیاری از فقها و مفسران اهل سنت، در مورد چگونگی خلقت حوا و نسل آدم، با یهودی‌ها و مسیحیان هم‌عقیده هستند. به اعتقاد آنها حوا همسر آدم ع از دنده‌ی او آفریده شده و فرزندان آدم با دختران وی ازدواج کرده‌اند. به این ترتیب از نگاه این عده، آدم با قسمتی از خودش ازدواج کرده است و پیامبران و اوصیا و نسل آدم نتیجه‌ی زنا با محارم می‌باشند. این، نمونه‌ای از فتواها و گفته‌های ایشان است:

زن از دنده‌ای کج، خلق شده است.

پرسش: حضرت محمد ص می‌فرماید: «با زنان به نیکی رفتار کنید زیرا زن از دنده‌ی کج، خلق شده است» و در این مورد اتفاق نظر وجود دارد.

شیخ می‌گوید: «شعیب أرناؤوط» در تحقیق و تعلیقی که بر کتاب «ریاض الصالحین» به قلم امام نووی ذیل این روایت داشته، در مورد این حدیث چنین تعلیق زده است: این سخن از باب تمثیل است و تشبیه، چنانچه در روایت دیگری تصریح شده که «المرأة کالضلع» (زن مانند دنده است) نه از این جهت که حوا از دنده‌ی آدم خلقت یافته آن گونه که برخی متوهم شده‌اند، و در سنت صحیح چیزی در این خصوص نیست.

جناب شیخ! این، عین سخن شیخ أرناؤوط است؛ در حالی که حضرت محمد ص نیز با کمال وضوح و در یک کلام فرموده است: «زن از دنده آفریده شده» و مصداق آن - به گمانم - این سخن خداوند متعال است که: ﴿الَّذِی خَلَقَکُمْ مِنْ نَفْسٍ وَاحِدَةٍ وَخَلَقَ مِنْهَا زَوْجَهَا﴾ (آن که شما را از یک نفْس بیافرید و از آن نفس همسر او را پدید آورد) (نسا: ۱) و نیز: ﴿هُوَ الَّذِی خَلَقَکُمْ مِنْ نَفْسٍ وَاحِدَةٍ وَجَعَلَ مِنْهَا زَوْجَهَا﴾ (او است که همه‌ی شما را از یک تن بیافرید و از آن یک تن زنش را نیز بیافرید) (اعذاف: ۱۸۹) و ﴿وَمِنْ آَیَاتِهِ أَنْ خَلَقَ لَکُمْ مِنْ أَنْفُسِکُمْ أَزْوَاجًا لِتَسْکُنُوا إِلَیْهَا﴾ (و از نشانه‌‌های قدرت او است که برایتان از جنس خودتان همسرانی آفرید، تا به ایشان آرامش یابید) (روم: ۲۱) و ﴿وَاللَّهُ جَعَلَ لَکُمْ مِنْ أَنْفُسِکُمْ أَزْوَاجًا﴾ (خدا برای شما از خودتان همسرانی قرار داد) (نحل: ۷۲). مفسران گفته‌اند: منظور، زنان هستند؛ و حوا از دنده‌ی آدم ع خلق شده است.

جناب شیخ! آیا این سخنان شیخ أرناؤوط درست است یا خیر؟ نظر شما درباره‌ی حدیثی که به آن احتجاج نموده است: «زن مانند استخوان دنده است؛ اگر بخواهی راستش کنی خواهد شکست، و اگر از آن بهره گیری با وجود کجیش بهره توانی گرفت» چیست؟ به ما پاسخ دهید، مأجور باشید.

پاسخ ۱: ظاهر روایت این است که زن -منظور حوا س است- از دنده‌ی آدم خلق شده و این، با روایت دیگری که زن را به دنده تشبیه کرده است، منافاتی ندارد؛ بلکه از این نکته، تشبیه استفاده می‌شود، و اینکه زن مانند دنده، کج است زیرا اصل و منشأ او، از آن است. مراد این است که زن از دنده‌ی کج خلق شده و نمی‌توان کجیش را منکر شد. اگر شوهر بخواهد او را بر مسیر قرار دهد و کجیش را برطرف سازد، به اختلاف و جدایی که همان شکستنش است منجر می‌شود، و اگر بر بد خُلقی‌اش، کمی خِرَدش و دیگر کجی‌هایش صبوری ورزد، امرش ادامه می‌یابد و زندگیش استمرار پیدا می‌کند. این مطلب را شارحین (مفسران) حدیث بیان کرده‌اند؛ که از جمله‌ی آنها حافظ بن حجر در کتاب «الفتح» (۶ / ۳۶۸) می‌باشد. خدا همگی را بیامرزد. بر این اساس روشن می‌شود که انکار آفرینش حوا از دنده‌ی آدم، صحیح نیست. و بالله التوفیق وصلی الله علی نبینا محمد و آله و صحبه و سلم.

هیأت دائمی پژوهش‌های علمی و افتا

مدیر: عبدالعزیز بن عبدالله بن باز

نایب رئیس: عبدالعزیز آل شیخ

عضو: عبدالله بن غدیان

عضو: صالح الفوزان

عضو: بکر ابوزید. (۱)

ابن کثیر در تفسیر خود در مورد ازدواج خواهر و برادر (زنا با محارم) می‌گوید:

در مورد آنچه ذکر شده است، اخباری که از علمای سَلَف و خَلَف رسیده یکسان نیست، خداوند متعال به دلیل ضرورت حال به آدم ع اجازه داده بود که دخترانش را به ازدواج پسرانش در آورد، اما گفتند: در هر بارداری صاحب دوقلوی پسر و دختر می‌شد، و او دختر این بارداری را با پسری که از بارداری دیگری متولد می‌شد ازدواج می‌داد، و خواهر قابیل بسیار زیبا بود ولی خواهر هابیل زیبا نبود، قابیل خواست که خواهرش را به زور از برادرش بگیرد و با خواهر زیبای خود که سهم هابیل بوده، ازدواج کند، و آدم نپذیرفت مگر قربانی تقدیم کنند، و قربانی هر کدام که قبول شد، آن دختر سهم او است. قربانی تقدیم کردند و قربانی هابیل پذیرفته شد اما از قابیل پذیرفته نشد، و این همان ماجرای آنها است که خداوند درکتابش بیان کرده است.

سخنان مفسران در این خصوص:

سدیّ در آنچه ذکر کرد از اَبومالک، از اَبوصالح، از ابن عباس، از مرّه، از ابن مسعود، و از عده‌ای از اصحاب پیامبر نقل کرد: برای آدم پسری به دنیا نمی‌آمد، مگر همراه او دختری باشد، او پسر این بارداری را با دختری که از بارداری دیگر متولد می‌شد، ازدواج می‌داد و دختر این بارداری را با پسری که از بارداری دیگر متولد می‌شد ازدواج می‌داد، تا اینکه صاحب دو پسر به نام قابیل و هابیل شد. قابیل مزرعه‌دار بود، و هابیل دام داشت و قابیل بزرگتر بود، و خواهری زیباتر از خواهر هابیل داشت. هابیل درخواست ازدواج با خواهر قابیل را کرد، قابیل از او نپذیرفت و گفت: خواهر من است و با من متولد شده و از خواهر تو زیباتر است و من برای ازدواج با او سزاوارتر هستم. پدر او به قابیل دستور داد او را به ازدواج هابیل درآورد، ولی نپذیرفت، و آنها برای تعیین اولویت ازدواج با آن دختر، در راه خداوند قربانی کردند، و آدم ع پیش آنها نبود، او برای دیدن خانه‌ی خدا به مکه رفته بود، خداوند متعال گفت: آیا می‌دانی که من خانه‌ای روی زمین دارم؟ آدم گفت: خدایا نمی‌دانم. خداوند متعال فرمود: من در مکه خانه‌ای دارم، به آنجا برو. آدم ع به آسمان گفت: فرزندانم را به عنوان امانت حفظ کن؛ آسمان نپذیرفت. به زمین گفت؛ زمین نپذیرفت. به کوه‌ها گفت؛ کوه‌ها نپذیرفتند. به قابیل گفت؛ قابیل گفت: بله، می‌روی و بازمی‌گردی و خانواده‌ات را همان طور که می‌خواهی می‌یابی. پس هنگامی که آدم رفت آنها قربانی کردند و قابیل احساس افتخار می‌کرد و گفت: من نسبت به او از تو سزاوارترم. او خواهر من است، و من از تو بزرگ‌تر، و جانشین پدرم هستم. هنگامی که قربانی کردند، هابیل گوسفند نر چاقی قربانی کرد، و قابیل یک بغل گندم قربانی کرد، و در آن خوشه‌ی بزرگی یافت، پس آن را له کرد و آن را خورد. آتش پایین آمد و قربانی هابیل را خورد، و قربانی قابیل را ترک کرد. پس ناراحت شد و گفت: تو را می‌کشم تا با خواهرم ازدواج نکنی. و هابیل گفت: به راستی خداوند فقط از تقوا پیشگان قبول می‌کند. ابن جریر نیز همین را روایت کرده است.

ابن ابی‌حاتم از حسن بن محمد بن صباح از حجاج، از ابن جریح نقل می‌کند که ابن خثیم مرا خبر داد و گفت: همراه سعید بن جبیر بودم که در مورد ابن عباس برایم گفت: زن از ازدواج با برادر دوقلویش نهی شد، و به ازدواج با برادر دیگرش امر شد، و در هر حمل برای او پسر و دختری به دنیا می‌آمد، پس هنگامی که آنها به این حالت بودند، دختر بسیار زیبایی برای او متولد شد، و بار دیگر صاحب دختری شد که زشت بود. پس برادر خواهر زشت گفت: خواهرت را به ازدواج من در بیار و من خواهرم را به ازدواج تو درمی‌آورم. گفت: من برای ازدواج با آن سزاوارتر هستم. و آنها برای تعیین اولویت، در راه خداوند قربانی کردند. قربانی از صاحب قوچ پذیرفته شد و از صاحب مزرعه پذیرفته نشد، پس او را کشت. سند این حدیث بسیار صحیح است. (۱)

فاسد بودن این عقاید و مخالف بودن آنها با علم و منحرف بودنِ معتقدان به آنها در قسمت‌های بعدی بیان خواهد شد و بیان خواهد شد که چگونه این اندیشه‌ها انسان را در موضعی فروتر از سایر حیوانات قرار می‌دهد.

سخنان برخی فقهای شیعه

برخی فقهای شیعه، از علمای اهل سنت پیروی کرده و این عقیده را که بشریت نتیجه‌ی زنا با محارم است، درست می‌شمارند. به نقل برخی از این سخنان اکتفا خواهم کرد:

محمد حسین طباطبایی در تفسیر المیزان چنین گفته است:

گفتاری در کیفیت تناسل طبقه‌ی دوم از انسان:

تناسل طبقه‌ی اول انسان یعنی آدم و همسرش از راه ازدواج بوده که نتیجه‌اش متولد شدن پسران و دختران (خواهران و برادران) بوده است. آیا ازدواج در بین خود آنها (همین خواهران و برادران) بوده و یا به طریقی دیگر صورت گرفته است؟ از ظاهر اطلاق آیه‌ی شریف زیر که می‌فرماید: ﴿وَبَثَّ مِنْهُمَا رِجَالًا کَثِیرًا وَنِسَاءً﴾ (۱) (و از آن دو، مردان و زنان بسیار پدید آورد) با بیانی که گذشت برمی‌آید که در انتشار نسل بشر، غیر از آدم و همسرش هیچ کس دیگری دخالت نداشته و نسل موجود بشر منتهی به این دو تن بوده است و بس، نه هیچ زنی از غیر بشر دخالت داشته و نه هیچ مردی؛ چون قرآن کریم در انتشار این نسل تنها آدم و حوا را مبدأ دانسته و اگر غیر از آدم و حوا مردی یا زنی از غیربشر نیز دخالت می‌داشت، می‌فرمود: «و از آن دو و از غیر آن دو، مردان و زنان بسیار پدید آورد» (وَبَثَّ مِنْهُما وَمِن غَیرِهِما) و یا عبارتی دیگر نظیر این را می‌آورد تا بفهماند که غیر از آدم و حوا موجودی دیگر نیز دخالت داشته و معلوم است که منحصر بودن آدم و حوا در مبدأ انتشار نسل، اقتضا می‌کند که در طبقه‌ی دوم ازدواج بین خواهر و برادر صورت گرفته باشد.

و اما اینکه چنین ازدواجی در اسلام حرام است و به طوری که حکایت شده، در سایر شرایع نیز حرام و ممنوع بوده، ضرری به این نظریه نمی‌زند، برای اینکه تحریم، حکمی است تشریعی که تابع مصالح و مفاسد است، نه حکمی تکوینی و غیر قابل تغییر، و زمام تشریع هم به دست خداوند سبحان است، او هر چه بخواهد می‌کند و هر حکمی بخواهد می‌راند. چه مانعی دارد که یک عمل را در روزی و روزگاری جایز و مباح کند و در روزگاری دیگر حرام نماید؟ در روزی که جز تجویزش چاره‌ای نیست تجویز کند و در روزگاری دیگر که این ضرورت در کار نیست و باعث شیوع فحشا در جامعه می‌شود تحریم نماید. (۲)

استدلال طباطبایی بر اینکه بشر نتیجه‌ی زنای محارم بین پسران و دختران آدم ع است، بر اساس پندار و توهّمی است که وی از ظاهر آیه‌ی ﴿وَبَثَّ مِنْهُمَا رِجَالًا کَثِیرًا وَنِسَاءً﴾ (و از آن دو، مردان و زنان بسیار پدید آورد) به دست آورده به اعتبار اینکه آیه، هیچ اصل دیگری برای ابنای بشر به غیر از این دو (آدم و حوا) بیان نکرده است!

واقعیت آن است که ظاهر آیه، از نفس‌های موجود در آسمان اول یا بهشتی که آدم ع در آن آفریده شد، سخن می‌گوید. حتی اگر بگوییم این آیه نشان دهنده‌ی انحصار نسل در آدم و حوا می‌باشد، این موضوع که آیه از نفْس‌ها سخن می‌گوید، به قوت خود باقی است؛ و این آشکارا نشان می‌دهد که نفس حوا از نفس آدم ع خلقت یافته و این آفرینش به این معنا است که نفس حوا از نفس آدم ع مشتق شده است، نه اینکه جسم حوا از قسمتی از جسم آدم خلق شده باشد؛ آن گونه که در تورات آمده است و برخی فقهای اهل سنت به آن معتقدند.

آفرینش زمینی آدم ع یا نزول وی به زمین، پس از آفرینش نفس او بوده است.

نفس آدم ع در آسمان، از گِل مرفوع آفریده و روح در آن دمیده شد.

سپس از نفس آدم ع نفس حوا س خلق شد.

سپس از این دو، بقیه‌ی نفس‌های فرزندان آدم ع خلق شدند. نفس همسران دو پسر آدم نیز از همین نفس‌ها می‌باشند.

و این همان چیزی است که آیه به وضوح بیان می‌کند: ﴿یَا أَیُّهَا النَّاسُ اتَّقُوا رَبَّکُمُ الَّذِی خَلَقَکُمْ مِنْ نَفْسٍ وَاحِدَةٍ وَخَلَقَ مِنْهَا زَوْجَهَا وَبَثَّ مِنْهُمَا رِجَالًا کَثِیرًا وَنِسَاءً وَاتَّقُوا اللَّهَ الَّذِی تَسَاءَلُونَ بِهِ وَالْأَرْحَامَ إِنَّ اللَّهَ کَانَ عَلَیْکُمْ رَقِیبًا﴾ (۱) (ای مردم بترسید از پروردگارتان، آن که شما را از یک نفس بیافرید و از آن نفس همسر او را و از آن دو، مردان و زنان بسیار پدید آورد، و بترسید از آن خدایی که با سوگند به نام او از یکدیگر چیزی می‌خواهید و زنهار از خویشاوندان مبُرید هر آینه خدا مراقب شما است).

بر خلاف آنچه ادعا می‌کنند، ظاهر آیه را نمی‌توان دلیلی بر پدید آمدن بشریت از ازدواج برادران با خواهران (زنا با محارم) دانست. حتی اگر کسی آنچه را که پیشتر در باب منظور آیه بیان کردم قبول نداشته باشد (اگر چه مطلب بسیار واضح است) و اینکه آیه درباره‌ی نفس‌ها سخن می‌گوید، به این ترتیب فهم ظاهر آیه‌ی ﴿خَلَقَکُمْ مِنْ نَفْسٍ وَاحِدَةٍ وَجَعَلَ مِنْهَا زَوْجَهَا﴾ (همه‌ی شما را از یک نفس بیافرید و از آن یک نفس زنش را نیز بیافرید) او را ملزم می‌کند که طبق فهم ظاهریش معتقد شود و به این ترتیب ظاهر آیه برای وی متشابه است و نباید ملاک وی برای اعتقادش قرار گیرد و عقاید از آیات متشابه اخذ نمی‌شود.

در اینجا کلامی را از یکی دیگر از فقهای شیعه، یعنی ناصر مکارم شیرازی نقل می‌کنیم:

ازدواج فرزندان آدم ع چگونه بوده است؟

خداوند سبحان می‌فرماید: ﴿وَبَثَّ مِنْهُمَا رِجَالًا کَثِیرًا وَنِسَاءً﴾ (۱) (و از آن دو، مردان و زنان بسیار پدید آورد). از این عبارت چنین برمی‌آید که انتشار و تکثیر نسل فرزندان آدم تنها از طریق آدم و حوا صورت گرفته و موجود ثالثى در آن دخالت نداشته است.

به عبارت دیگر نسل بشر امروزی به حضرت آدم و همسرش منتهی می‌گردد بدون اینکه هیچ کسی دیگری ‌چه مرد و چه زن، در آن شراکت داشته باشد.

لازمه‌ی این سخن آن است که فرزندان آدم (برادر و خواهر) با هم ازدواج کرده باشند؛ زیرا اگر آنها با نژاد و همسران دیگرى ازدواج کرده باشند، «منهما» (از آن دو) صادق نخواهد بود.

این موضوع در احادیث متعددى نیز وارد شده است و زیاد هم جاى تعجب نیست چرا که طبق استدلالى که در بعضى از احادیث از ائمه‌ی اهل بیت ع نقل شده، این ازدواج‏ها مباح بوده است؛ زیرا هنوز حکم تحریم ازدواج خواهر و برادر نازل نشده بود، بدیهى است ممنوعیت چیزی، بسته به این است که از طرف خداوند تحریم شده باشد. چه مانعى دارد که ضرورت‏ها و مصالحى ایجاب کند که در پاره‏اى از زمان‏ها مطلبى جایز باشد و بعداً تحریم گردد؟

ولى در احادیث دیگرى تصریح شده که فرزندان آدم هرگز با هم ازدواج نکرده‏اند و شدیداً به کسانى که معتقد به ازدواج آنها با یکدیگرند حمله شده است. اگر بنا باشد که در احادیث متعارض آنچه موافق ظاهر قرآن است، ترجیح دهیم باید احادیث دسته‌ی اول را انتخاب نمود زیرا موافق آیه‌ی فوق می‌باشد.

در اینجا احتمال دیگرى نیز هست که گفته شود: فرزندان آدم با بازماندگان انسان‏هاى پیش از آدم و نسلش ازدواج کرده‏اند؛ زیرا طبق روایاتى آدم اولین انسان روى زمین نبوده است.

مطالعات علمى امروز نیز نشان میدهد که نوع انسان احتمالاً از چند ملیون سال پیش در کره‌ی زمین زندگى می‌کرده است، در حالى که از تاریخ پیدایش آدم تا کنون زمان زیادى نمی‌گذرد. بنابراین باید نظریه‌ای که می‌گوید «قبل از آدم انسان‏هاى دیگرى در زمین می‌زیسته‏اند که به هنگام پیدایش آدم در حال انقراض بوده‏اند» را قبول کنیم. چه مانعى دارد که فرزندان آدم با باقی‌مانده‌ی یکى از نسل‏هاى پیشین ازدواج کرده باشند؟ ولى همانطور که گفتیم این احتمال با ظاهر آیه‌ی فوق چندان سازگار نیست. (این بحث احتیاج به گفت‌وگوى بیشترى دارد که از حوصله‌ی بحث تفسیرى خارج است) (۲).

آنها با بیان اینکه طبق برداشت از برخی روایات، بشریت نتیجه‌ی زنا با محارم است، این دسته از روایات را که به گمان آنها موافق با ظاهر قرآن است، ترجیح می‌دهند. این عده چنین در نظر گرفته‌اند که آیات مزبور از جسم سخن می‌گوید و جسم انسان‌ها را منحصراً از آدم و حوا می‌داند. در حالی که از ظاهر آیه واضح است که از نفس سخن می‌گوید ، نه از جسم. ﴿خَلَقَکُمْ مِنْ نَفْسٍ وَاحِدَةٍ وَخَلَقَ مِنْهَا زَوْجَهَا﴾ (شما را از یک نفس بیافرید و از آن نفس همسر او را پدید آورد). در عین حال غفلت می‌ورزند و یا خود را به بی‌توجهی می‌زنند، از اینکه روایت ترجیح داده شده از دیدگاه آنها، با عقیده‌ی مخالفان آل محمد ع همخوان است؛ و حال آنکه بسیاری از روایات آل محمد ع که با دیدگاه مخالفان انطباق دارد، از روی تقیه صادر شده است. از سوی دیگر طبق قاعده‌ی «الرُّشْدُ فِی خِلَافِهِمْ» (راه درست در مخالفت با آنها است)، ترجیح ندادن روایتی که به زنا با محارم اشاره دارد، اولی است؛ چرا که با مخالفان آل محمد ع و نیز با یهودیان و مسیحیان موافق است؛ و حال آنکه اینها دارندگان عقاید فاسد هستند و به هنگام تعارض، راه درست در مخالفت با آنها می‌باشد. بنابراین محور قرار دادن روایاتی که نفی کننده‌ی این باورهای نادرست است، در اولویت می‌باشند.

علاوه بر این، استدلال طباطبایی به روایت احتجاج را که در تفسیر المیزان آورده است، نقل می‌کنم:

در احتجاج از امام سجاد ع آمده است که در گفت و گویی که با مردی قرشی داشته، سخن به اینجا رسید که هابیل با لویزا خواهر قابیل ازدواج کرد و قابیل با اقلیما خواهر هابیل. راوی می‌گوید: مرد قرشی پرسید: «آیا هابیل و قابیل خواهران خود را حامله کردند؟» فرمود: «آری». قرشی عرضه داشت: «این کار، عمل مجوسیان امروز است». حضرت فرمود: «مجوسیان این کار را پس از تحریم خدا انجام می‌دهند». آن گاه اضافه نمود: «منکر این مطلب نباش، برای اینکه اینها شرایع خداوند است که برپا شد. مگر خداوند تعالی همسر آدم را از خود او خلق نکرد، و سپس او را بر وی حلال نمود؟ پس این حکم شریعتِ آن روز فرزندان آدم و خاص آنان بوده و بعدها خداوند تعالی حکم حرمتش را نازل فرمود».

(مؤلف) می‌گویم: مطلبی که در این حدیث آمده هم با ظاهر قرآن کریم موافق است و هم با اعتبار عقلی. ولی در این میان روایات دیگری است که معارض با آن است و دلالت دارد بر اینکه اولاد آدم با افرادی از جن و حور که برایشان نازل شدند، ازدواج کردند، و خواننده‌ی محترم از آنچه گذشت حق مطلب را دریافت نمود (۱).

اگر در روایت احتجاج دقت کنیم، درمی‌یابیم که این روایت به موضوع دیگری می‌پردازد و آن این است که حوا از بخشی از بدن آدم آفریده شده است. این یعنی آنها به این موضوع نیز معتقدند. روایتی که به آن استناد کرده‌اند، آشکارا می‌گوید حوا از بخشی از بدن آدم خلق شده است. همان طور که در تورات آمده است و اهل سنت نیز آن را قبول دارند.

از ابو حمزه‌ی ثمالى نقل شده است که گفت: از امام سجّاد ع شنیدم که مردى از قریش را حدیث مى‏کرد و مى‏فرمود: «وقتى خداوند توبه‌ی آدم ع را پذیرفت او با حوّا نزدیکى نمود و از زمان خلقت او و حوّا جز در زمین با او نزدیکى نکرده بود، و این پس از پذیرش توبه از جانب خداوند صورت پذیرفت، و حضرت آدم خانه‌ی خدا و اطراف آن را گرامی مى‏داشت، و هرگاه قصد نزدیکى داشت هر دو از حرم خارج شده و در بیرون از حدّ حرم عمل نزدیکى را انجام مى‏دادند، سپس هر دو غسل مى‏کردند، و این به جهت احترام به حرم بود، سپس به حیاط حرم بازمى‏گشت. بارى از حوّا بیست پسر و بیست دختر متولّد شد، و در هر شکم یک پسر و یک دختر برایش تولّد مى‏یافت، و اوّلین فرزند او «هابیل» همراه با یک دختر بنام «اقلیما» بود، و در زایمان دوم: «قابیل» با دخترى بنام «لوزا»، و لوزا زیباترین دختر او بود. زمانى که آنان به بلوغ رسیدند، از ترس فتنه و گرفتارى، حضرت آدم ع همه را فراخواند و به هابیل پیشنهاد ازدواج با لوزا و قابیل با اقلیما را داد. قابیل گفت: از این تصمیم راضى نیستم، آیا خواهر زشت هابیل را به من، و خواهر زیباى مرا به هابیل تزویج مى‏کنى؟!. حضرت آدم ع فرمود: پس میانتان قرعه مى‏اندازم، لوزا و اقلیما سهم هر کدامتان که شد او را با همان تزویج مى‏کنم. هر دو به آن راضى شدند، پس میانشان قرعه انداخت. پس بر همان رأى اوّل سهم هابیل؛ لوزا خواهر قابیل شد و سهم قابیل اقلیما خواهر هابیل گردید، پس بر اساس همان قرعه آنان را در پیشگاه خداوند به زوجیّت هم درآورد. پس از آن خداوند ازدواج با خواهر را ممنوع و حرام فرمود». مرد قرشى از امام ع پرسید: «آیا از آن دو صاحب فرزند هم شدند؟» فرمود: «آرى». پرسید: «این عمل (ازدواج با خواهر) که امروز رفتار مردم مجوس است!» حضرت فرمود: «مردم مجوس پس از تحریم الهى این عمل را انجام دادند». سپس به او فرمود: «منکر این مطلب مباش، هر آینه این قوانینى است که قبلاً جارى شده، مگر خداوند حوّا را از آدم نیافرید و بعد او را به تزویج آدم درنیاورد؟ این نیز یک قانون از قوانین آنان بود، و پس از آن خداوند آن عمل را تحریم فرمود» (۱).

در ادامه روایات واضحی از آل محمد - صلوات الله علیهم - خواهد آمد که در آن، این عمل را منکَر شمرده و قائلان به آن را نیز که می‌گویند فرزندان آدم ع عملی را انجام داده‌اند که حیوانات هم از آن گریزانند، تقبیح نموده‌اند. این در حالی است که با روش‌های علمی ثابت شده که در جوامع شامپانزه‌ها و گوریل‌ها نیز عموماً از زنا با محارم اجتناب می‌شود. پس چگونه برخی از کسانی که خود را رجال دینی نام نهاده‌اند، انجام این کار را به انسان نسبت می‌دهند؟!

آیا معقول است که دلیل تاختن این عده بر تکامل، آن باشد که اینها وجود نیای مشترک بین انسان و شامپانزه را قبول ندارند یا اصل جسم انسان را در گذشته‌های دور از میمون نمی‌دانند، ولی در عین حال انسان - به ویژه آدم و فرزندانش - را در سطحی بسیار پایین‌تر از میمون قرار می‌دهند، چرا که به وقوع ازدواج بین برادران و خواهران معتقدند و حال آنکه اغلب شامپانزه‌ها و گوریل‌ها نیز از میلیون‌ها سال پیش، از آن اجتناب می‌ورزند. ازاین رو، این عده بر این باورند که پیدایش انسان‌ها از زنا با محارم می‌باشد؛ آن هم چه انسان‌هایی: پیامبر خدا آدم ع و فرزندان و اوصیای آن حضرت ع؟!

اِشکال زنا با محارم و سازگار بودن دین با تکامل

این اشکال و پاسخ به آن را با هدف آشکار ساختن حقیقت و بستن روزنه‌های بهانه‌گیری و اعتراض مطرح می‌نمایم.

مفاد اشکال زنا با محارم بر تکامل چنین است: اگر تکاملی در کار باشد، این احتمال وجود خواهد داشت که آدم یا یکی از اجدادش از آدمیانی که پیش از او بوده‌اند از زنا با محارم پدید آمده باشند، چرا که در آن زمان، دین و شریعتی که این کار را حرام بشمارد، وجود نداشته است. بنابراین چرا و به چه دلیل، در آن جوامع انسانی نباید زنا با محارم موردی غالب و عادی باشد در حالی که انتظار چنین وضعیتی در نبود دینی که این کار را تحریم کند، معقول به شمار می‌رود؟!

این اشکال برای کسانی معتبر است که معتقد نیستند بشر نتیجه‌ی زنا با محارم بین پسران و دختران آدم است. بنابراین علمای ادیان نمی‌توانند از این اشکال به عنوان نمونه‌ای از همخوانی تکامل با دین یاد کنند؛ زیرا از دیدگاه آنها در زمان آدم، زنا با محارم مسأله‌ای طبیعی بوده و ازدواجی مشروع به شمار می‌رفته است. از این رو برای علمای یهود و مسیحیت، اغلب علما و مفسران اهل سنت و نیز اغلب علما و مفسران شیعه، این اشکال اصلاً مطرح نمی‌باشد؛ چرا که به باور ایشان، پیدایش تمام انسان‌ها نتیجه‌ی زنا با محارم است و پسران و دختران آدم با یکدیگر ازدواج کرده‌اند و بشریت حاصل این تولید مثلِ مخالف با ترکیب بیولوژیکی اجسام که زنا با محارم را رد می‌کند، می‌باشد!

البته از منظر آل محمد، این سخن کاملاً ناروا و نادرست می‌باشد و ائمه‌ی آل محمد ع آن را باطل شمرده‌اند و روایاتی از ایشان نقل شده که بروز چنین فسادی از آدم و فرزندانش را نفی نموده و در آنها تأکید شده که در شریعت آدم ع زنا با محارم، حرام بوده است.

زراره روایت کرده است که امام صادق ع فرمود: «شیث برای آدم متولد شد، و نامش را «هبت‌الله» نهادند و او اولین فرد از آدمیان در روی این زمین بود که او را وصی قرار دادند، آنگاه یافث پس از شیث به دنیا آمد و چون این دو به حد بلوغ رسیدند، خداوند خواست که نسل بشر در دنیا فزونی یابد، چنانکه می‌بینید، و نیز قلم تقدیر جاری شود که بعضی بر بعض دیگر حرام باشند، از خواهران بر برادران. پس از عصر روز پنجشنبه حوریه‌ای را از بهشت به نام «نزله» فرو فرستاد. پس خداوند عزوجل آدم را فرمود تا وی را به شیث تزویج نماید. آدم وی را به زوجیت دائمی شیث درآورد و پس از عصر فردای آن روز حوریه‌ی دیگری از بهشت به نام «منزله» فرو فرستاد، و امر فرمود که آدم او را به زوجیت یافث درآورد و آدم این فرمان را انجام داد. پس شیث دارای فرزند پسری شد و یافث نیز دارای فرزند دختری گردید. آنگاه چون این دو فرزند به حد بلوغ رسیدند، خداوند عزوجل امر فرمود تا آدم، دختر یافث را به عقد نکاح پسر شیث درآورد و آدم این فرمان را نیز اجرا کرد. پس خالصان و پاکان از انبیا و فرستادگان از نسل این دو فرزند می‌باشند، و پناه بر خدا از آنکه ازدواج برادران و خواهران را مطرح می‌نمایند» (۱).

اینکه در برخی روایات، همسران فرزندان صالح آدم را حوریه به شمار آورده، منظور توصیف نفْس‌های این زنان که به بدن‌های ایشان متصل شده است، می‌باشد؛ همان طور که نفس آدم به جسد انسانی زمینی متصل گردید، و این آغاز مسیر زندگی آدم و نسل او بر روی زمین بوده است. البته این نفس پیش از آنکه نازل شود و به جسم متصل شود، در آسمان و از گل مرفوع و نفخه‌ی (دمیدن) روح الهی در آن خلقت یافته است.

پاسخ اشکال:

از آنچه گذشت چنین برمی‌آید که این اشکال از سوی کسانی می‌تواند مطرح شود که به سخنان ائمه ع مبنی بر اینکه انسان‌ها نتیجه‌ی زنا یا ازدواج محارم نیستند، معتقد می‌باشند.

برای رد کردن این اشکال کافی است بگوییم هیچ دلیلی که بر اساس آن بگوییم شریعت و آیینی قبل از آدم ع وجود نداشته است، وجود ندارد؛ آیینی که ازدواج محارم را بین انسان‌های اولیه‌ای که آدم ع از آنها پدیدار شد را تحریم کرده باشد. ممکن است برخی تکالیف اولیه برای آن گروه‌های اولیه متناسب با توانایی ادراکشان وجود داشته باشد. به طور قطع نسناس یا دیگر جوامع انسانی که پیش از پدرمان آدم ع وجود داشته‌اند، مکلف به تکالیفی بوده‌اند؛ هرچند که این تکالیف، ساده و متناسب با وضعیت آنها بوده باشد. هیچ کس نمی‌تواند به قطع و یقین مدعی شود که تحریم ازدواج با محارم جزو این شریعت‌ها نبوده است؛ بلکه بر عکس، تحریم زنا با محارم بدون چون و چرا بین آنها جاری بوده و طبق برخی روایات بر قلم جاری شده و آنچه قلم بر آن جاری شود، قانونی است که بر آدم و فرزندانش یا مکلفین پیش از آنها جاری و ساری بوده است.

اما پاسخ علمی بر این اشکال: ثابت شده است که تکامل بیولوژیکی، به طور کلی میل به اجتناب از زنا با محارم دارد، آن هم از طریق انتخاب ژنی که به منع این عمل تمایل دارد. به عبارت دیگر، بدن‌های ساخته شده بر اساس نقشه‌ی ژنتیکی حاوی این ژن که بدن را به اجتناب از زنا با محارم سوق می‌دهد، برای بقا شایسته‌تر و قدرتمندتر می‌باشند. در طبیعت نیز جلوگیری از این کار، تکامل موفقیت‌آمیز جانداران را به دنبال داشته، و این به وضوح آشکار است. «هومو» از آن دسته است. ما معتقدیم رشد نقشه‌ی ژنتیکی به گونه‌ای قانونمند شده تا به بدن‌هایی برسد که از انجام این عمل پرهیز داشته باشند.

اگر ما به نزدیک‌ترین گونه‌های انسانواره‌ها یعنی شامپانزه‌ها نگاهی بیاندازیم، درمی‌یابیم که یک ماده وقتی به حد بلوغ می‌رسد، خانواده‌اش را رها می‌کند و می‌رود تا با یک خانواده‌ی دیگر جفتگیری کند.

دکتر جین گودال (۱) که یکی از مشهورترین متخصصانی است که درباره‌ی جامعه‌ی شامپانزه‌ها مطالعاتی داشته است، می‌گوید:

No Consortships, either observed or if inferred, have involved mothers and sons or maternal siblings. No male hase ever been observed to try to take his mother or sister on a consortship. Because the father–daughter relationship is not known, there are likely to be occasions when such pairs go off together. But again, the fact that the older males tend to be less sexually interested in young females of their own community an reduce the likelihood of incestuous consortship of this sort.

هیچ رابطه‌ی عاطفی مستمری بین مادران و پسران وی یا بین برادران و خواهران از یک مادر، مشاهده نشده است. همان طور که هرگز دیده نشده یک نر بخواهد با مادر یا خواهرش در حین مراقبت از آنها، جفت‌گیری نماید. از آنجا که رابطه‌ی پدر با دختر هنوز مشخص نشده است، این احتمال وجود دارد که رابطه‌ای بین آنها برقرار شود. ولی این واقعیت که نرهای پیر کمتر به برقراری رابطه‌ی جنسی با ماده‌های جوان گروه خود علاقه نشان می‌دهند، احتمال وقوع زنا با محارم از این نوع یعنی بین پدر و دختر را کاهش می‌دهد. (۲)

Young females where sometimes reluctant to respond to the curtship of much older males and they suggest that this could be another mechanism for minimizing incestuous mating.

ماده‌های جوان گاهی اوقات نسبت به پاسخ‌گویی به عشقبازی نرهای بسیار بزرگ‌تر از خود بی‌میلی نشان می‌دهند. به عقیده‌ی برخی دانشمندان، این عمل می‌تواند راهکار دیگری برای به حداقل رساندن وقوع زنا با محارم باشد. (۳)

At Gombe there are permanent transfers or immigrants (females who have left their natal community to join neighbouring ones), and temporary transfers, or visitors (females who visit neighbouring communities for relatively short periods, usually during common consecutive periods of estrus, then return to their original social group). In addition, certain peripheral females may continues to move back and forth between communities.

در (منطقه‌ی حفاظت شده‌ی) گامبی، انتقال یا مهاجرت‌های دائم (ماده‌هایی که زادگاه خود را ترک می‌کنند تا به جوامع مجاور بپیوندند) یا مهاجرت‌های موقتی، یا دیدارکننده‌ها (ماده‌هایی که برای برقراری روابط کوتاه‌مدت، به سراغ جوامع مجاور می‌روند. معمولاً این کار در «دوره‌ی فحلی» (دوره‌ی آمادگی برای باروَری) صورت می‌گیرد؛ سپس به جامعه‌ی اصلی خود برمی‌گردند) دیده می‌شوند. علاوه بر این، برخی ماده‌ها به طور مرتب به رفت و آمد بین جوامع ادامه می‌دهند. (۱)

In free-living chimpanzees Jane Goodall has observed incest taboos. Mothers do not allow their sons to copulate with them, sisters do not copulate with their brothers and females do not copulate with older males in their familial group. Though none of these chimpazees are biologically related, they have grown up in this family group and show no sexual behavior toward one another.

جین گودال مشاهده کرد شامپانزه‌هایی که به طور آزاد در طبیعت زندگی می‌کنند، زنا با محارم را تابو (ممنوع) می‌دانند. مادران به پسرانشان اجازه‌ی ازدواج با خود را نمی‌دهند، خواهران اجازه‌ی ازدواج برادران با خود را نمی‌دهند، و ماده‌ها به خود اجازه‌ی ازدواج با نرهای مسن‌تر از خویش در گروه خانواده را نمی‌دهند. اگر چه این شامپانزه‌ها از لحاظ بیولوژیکی با هم ارتباطی ندارند، ولی همگی در یک گروه خانوادگی رشد یافته‌اند و هیچ نوع رفتار جنسی نسبت به یکدیگر نشان نمی‌دهند. (۲)

اگر اعضای جامعه‌ی شامپانزه‌ها از زنا با محارم دوری می‌گزینند و پدیده‌ی اجتناب از زنا با محارم در دنیای حیوانات وجود دارد، چه مانعی هست که این اجتناب در جوامع هومو (انسان‌ها) نیز وجود داشته و شایع بوده باشد؟ با اینکه آنها قبل از حضرت آدم ع به شکل کامل از انجام زنا با محارم منع شده بودند.

به خصوص با وجود مانع بیولوژیکی زنا با محارم، بدن‌هایی که بر اساس نقشه‌ی ژنتیکی شکل می‌گیرند، دارای ژنی هستند که باعث اجتناب از زنا با محارم می‌شود. نقشه‌ی ژنوم این بدن‌ها، در طبیعت برنده است و انتخاب طبیعی آنها را برمی‌گزیند. به عبارت دیگر، چنین بدن‌هایی بهتر می‌توانند باقی بمانند زیرا ژنوم‌های فاقد چنین ژنی، در معرض انقراض و نابودی قرار می‌گیرند.

بدن‌هایی که بر اساس ژنومی ساخته شده‌اند که در آن، ژن بازدارنده از زنا با محارم وجود ندارد، قادر نیستند فرزندانی را تربیت کنند، زیرا زنا با محارم احتمال جفت‌شدن ژن‌های کشنده را آن هم به گونه‌ای ویرانگر که باعث نابودی فرزندان می‌شود، افزایش می‌دهد. بنابراین ژنومی که زنا با محارم را روا می‌داند، در برابر ژنومی که چنین چیزی را مجاز نمی‌شمارد، در عرصه‌ی تکامل و بقا شکست می‌خورد. به این ترتیب به مرور زمان، بقا از آنِ ژنومی خواهد بود که بدن‌هایی پدید می‌آورد که از زنا با محارم اجتناب می‌ورزند، لذا طبیعی است ماده‌های شامپانزه و گوریل‌ها هنگامی که به سن بلوغ می‌رسند، گله‌ی خود را رها کرده، با نرهای دیگر گله‌ها یا نرهای غریب جفت می‌شوند.

ژن کُشنده ژنی است که دارنده‌ی خود را می‌کشد. یک کشنده‌ی مغلوب، مثل هر ژن مغلوب دیگر، تا میزان آن دو برابر نشود، اثر خود را نشان نمی‌دهد. کشنده‌های مغلوب در خزانه‌ی ژنی باقی می‌مانند، زیرا بیشتر افرادِ حاملِ آنها فقط یک نسخه از آن را در خود دارند و بنابراین از تأثیر آن در امان هستند. اضافه می‌کنم که ژن‌های کشنده نادر هستند، زیرا اگر تعداد آن طوری زیاد شود که به نسخه‌هایی از خود برخورد کند، حامل خود را خواهد کشت.

با وجود این، انواع ژن‌های کشنده وجود دارند و باز این احتمال هست که همه‌ی ما را مبتلا کنند. برآوردهایی که در مورد تعداد انواع مختلف آنها در خزانه‌ی ژنی انسان انجام شده، مختلف است. در بعضی منابع به دو ژن کشنده به طور متوسط در هر انسان اشاره شده است. اگر یک نر اتفاقی با یک ماده‌ی اتفاقی جفت شود، احتمال بیشتر این است که ژن‌های کشنده‌ی آن نر با ژن‌های کشنده‌ی آن ماده یکی نباشند و بچه‌های آنها دچار گرفتاری نشوند. اما اگر برادری با خواهرش، یا پدری با دخترش جفت‌گیری کند، وضع متفاوت خواهد بود. هر قدر که ژن کشنده‌ی من در کل جمعیت کمیاب و هر قدر هم که ژن کشنده‌ی خواهرم در جمعیت نادر باشد، این احتمال در حد نگران‌کننده‌ای وجود دارد که ژن‌های کشنده‌ی من و او یکسان باشند. اگر محاسبه کنیم، معلوم می‌شود در صورتی که من با خواهرم جفت شوم، به ازای هر ژن کشنده‌ی معلومی که من دارم، از هر هشت فرزندی که تولید شود، یکی مرده به دنیا خواهد آمد یا در بچگی خواهد مرد. از قضا، از نظر ژنی، مردن در کودکی کشنده‌تر از مردن در هنگام تولد است: بچه‌ای که مرده متولد می‌شود، زیاد وقت و انرژی والدین خود را هدر نمی‌دهد. اما هر طور که به قضیه نگاه کنیم، این طور نیست که آمیزش با نزدیکان خسران مختصری داشته باشد. فاجعه بالقوه است. انتخاب برای پرهیز از آمیزش با خویشان مانند دیگر فشارهای سنجیده شده در طبیعت، باید از توان بالایی برخوردار باشد.

انسان‌شناسانی که با این توضیح داروینی در مورد احتراز از زنا با محارم مخالفند، شاید نمی‌دانند با چه مبحث داروینی پرتوانی مخالفت می‌کنند. بعضی از استدلال‌های آنها به قدری ضعیف است که به نظر نمی‌رسد لازم باشد پاسخی به آنها داده شود.

مثلاً آنها می‌گویند: اگر واقعاً انتخاب داروینی در ما، به صورت غریزه‌ی دوری از آمیزش با خویشان، فطری بود، دیگر لزومی نداشت آن را نهی کنند. علت این حرام دانستن این است که در مردم میل به آمیزش با محارم وجود دارد. بنابراین نمی‌تواند یک قاعده‌ی «زیست‌شناختی» باشد، بلکه یک دستور کاملاً «اجتماعی» است. این طرز برخورد تا حدی مثل این است که بگوییم: «فرمان اتومبیل، قفل لازم ندارد، چون درها قفل دارند. پس قفل فرمان وسیله‌ی ضدسرقت نیست، فقط جنبه‌ی آیینی خاصی دارد». انسان‌شناسان گرایش دارند تأکید کنند که فرهنگ‌های مختلف محرمات خاص خود را دارند؛ یعنی هر کدام تعریف متفاوتی از خویشاوندی دارند. ظاهراً آنها فکر می‌کنند این نگرش می‌تواند از شدت توجه نظریه‌ی داروینی به احتراز از خویش‌آمیزی بکاهد. اگر این طور باشد، پس می‌توان گفت میل جنسی هم نمی‌تواند یک سازگاری داروینی باشد، چون فرهنگ‌های مختلف وضعیت‌های متفاوتی را در جفت‌گیری ترجیح می‌دهند. از نظر من کاملاً پذیرفتنی است که اجتناب از آمیزش با خویشاوندان در انسان‌ها، همان طور که در حیوانات دیگر نیز چنین است، پیامد انتخاب پرقدرت داروینی باشد.

نه فقط جفت‌گیری با آنها که از نظر ژنی به فرد نزدیک هستند، می‌تواند بسیار بد باشد، بلکه زادآوری با آنها که دور هستند نیز می‌تواند بسیار بد باشد و علت آن ناسازگار بودن ژن‌هایی از رگه‌های متفاوت می‌باشد. نمی‌توان آن حد وسط آرمانی را دقیقاً پیش‌بینی کرد. آیا می‌توان با عموزاده جفت شد؟ با نسل دوم یا سوم بعد از عمو چطور؟

پاتریک بِیتسون (۱) کوشید دریابد بلدرچین ژاپنی کجای این طیف را ترجیح می‌دهد. در یک تشکیلات آزمایشگاهی با نام دستگاه آمستردام، شرایطی فراهم کردند که این پرنده‌ها بتوانند از میان اعضای جنس مخالف خود که پشت ویترین‌های کوچکی ردیف شده بودند، جفت انتخاب کنند. آنها عموزاده‌ها را به خواهر و برادر یا به پرندگان بی‌نسبت به خود ترجیح دادند. آزمایش‌های دیگر حاکی از این بود که بلدرچین‌های کوچک متوجه ویژگی‌های جوجه‌های همزاد خود می‌شوند، و بعد در زندگی خود ترجیح می‌دهند شریک جنسی‌شان تقریباً شبیه آن همزادان، ولی نه کاملاً شبیه آنها باشد. بنابراین به نظر می‌رسد بلدرچین با عدم تمایل ذاتی به آنهایی که با او بزرگ شده‌اند، از جفت‌شدن با آنها پرهیز می‌کند. حیوانات دیگر با رعایت قواعد اجتماعی ـ ‌قواعدی که اجتماع را به پراکنده‌شدن وا می‌دارد ‌ـ از این کار بازداشته می‌شوند. برای مثال، شیرهای نوجوان از گله‌ی خانوادگی، آنجا که فقط ماده‌های خویشاوند در دسترسند، بیرون رانده می‌شوند و فقط در صورتی زادآوری می‌کنند که گله‌ی دیگری را تصاحب کرده باشند. در جمعیت شامپانزه‌ها و گوریل‌ها، ماده‌های جوان سعی می‌کنند در یک گروه دیگر دنبال جفت‌گیری باشند. این دو الگوی متفرق‌شدن و همچنین روش بلدرچین‌ها را می‌توان در میان فرهنگ‌های مختلف گونه‌ی خودمان نیز دید. (۲)

یعنی از لحاظ بیولوژیکی، جسم‌های ما برای دوری از زنا با محارم ساخته شده‌اند و این، همان نتیجه‌ی طبیعی برای تکامل و بقای ژن‌هایی است که در رقابت برای تنازع بقا در بینشان، توانایی بیشتری دارند. موضوع دوری برخی حیوانات از زنا با محارم، با آزمایش نیز به اثبات رسیده است. اینها همه، شواهدی است بر بطلان عقیده‌ی یهودیان، مسیحیان، فقهای اهل سنت و برخی فقهای شیعه که پیرو این عقیده می‌باشند؛ و از سوی دیگر مهر تأییدی است بر حقیقتی که آل محمد ع بیش از هزار سال پیش بیان نموده‌اند.

آیا کسی هست که در مورد آل محمد ع انصاف به خرج دهد؟

اگر کسی به دنبال حق و حقیقت باشد، اخبار وارد شده از آل محمد ع در بیش از یک‌هزار سال پیش در مورد واقعیتی که امروز به تأیید علم نیز رسیده است، وی را کفایت می‌کند. آل محمد ع با این عقیده‌ی باطل که بشریت از ازدواج برادران و خواهران (زنا با محارم) به وجود آمده، و در زمان‌شان دیدگاه غالب بوده است، مخالفت نموده‌اند. در حالی که برخی دیگر از مسلمانان معتقدند انسان‌ها از ازدواج برادران و خواهران (زنای محارم) پدیدار شده‌اند، آل محمد ع نادرست بودن این باور را به روشنی بیان نموده و گفته‌اند که دو فرزند آدم با زنانی ازدواج کرده‌اند که با آنها قرابتی نداشته‌اند که سبب حرمت ازدواج با آنان شود.

شیخ صدوق در کتاب علل الشرایع در باب «علّت چگونگی پیدایش نسل» چنین روایت کرده است:

محمد بن حسن بن احمد بن ولید برای ما روایت می‌کند: احمد بن ادریس و محمد بن یحیی عطار هر دو نقل کرده‌اند: محمد بن احمد بن یحیی بن عمران اشعری، از احمد بن حسن بن علی بن فضّال، از احمد بن ابراهیم بن عمّار، از ابن نویه از زراره روایت می‌کند که گفت: از حضرت ابو عبدالله امام صادق ع راجع به کیفیت پیدایش نسل و تکثیر ذریه‌ی حضرت آدم ع سؤال شد. سؤال‌کننده عرضه داشت: «گروهی از مردم معتقدند خداوند تبارک و تعالی به حضرت آدم ع وحی نمود دخترانش را به عقد پسران خود درآورد و به این ترتیب نسل حضرتش تکثیر شد. بنابراین تمام انسان‌ها در اصل از خواهر و برادر می‌باشند؛ آیا این اعتقاد صحیح است؟» حضرت فرمودند: «خداوند منزّه است از این گفتار، آنان که اعتقادشان این است در واقع معتقدند حق عزوجل خلقت و آفرینش دوستانش، انبیایش، فرستادگانش، حجت‌ها، مردان و زنان مؤمن و مردان و زنان مسلمان را از حرام اختیار نموده است و قدرت نداشت آنها را از حلال ایجاد نماید؟ در حالی که عهد و پیمان بسته که خلق را از راه حلال ایجاد نماید و ایشان را پاک و پاکیزه و طیب و منزه از هر آلودگی بیافریند. به خدا سوگند برایم نقل کردند یکی از چهارپایان به اشتباه روی خواهرش جست و پس از آنکه پایین آمد و معلوم شد که او خواهرش بوده، ذَکَر (آلت) خود را بیرون آورد و سپس با دندان‌هایش آن را گرفت و کَند و بعد افتاد و مرد».

زراره می‌گوید: سپس از آن جناب راجع به خلقت حوّا سؤال شد. سؤال‌کننده عرضه داشت: «گروهی از ما می‌گویند خداوند عزوجل حوا را از آخرین دنده‌‌های چپ آدم آفریده، آیا این گفتار صحیح است؟» حضرت فرمودند: «خداوند منزّه است از این گفتار. گویندگان این کلام معتقدند خدا قدرت نداشت همسر آدم را از غیر از دنده‌ی او بیافریند؟ این گویندگان با کلامشان راه را برای سخن بدگویان باز و هموار نموده‌اند و در واقع با این سخنانشان می‌گویند: جزئی از آدم با جزء دیگرش ازدواج نموده است. ایشان را چه شده است که چنین می‌گویند؟ خدا میان ما و آنان حکم کند». سپس فرمودند: «خداوند تبارک و تعالی وقتی آدم را از گِل آفرید و فرشتگان را فرمان داد به او سجده کنند و آنها هم اطاعت کرده، سجده‌اش کردند، خواب را بر وی غالب نمود و در این حال، انسانی (حوّا) را جهت او آفرید و سپس او را در میان گودی میان بالای دو ران آدم قرار داد تا زنان تابع مردان باشند. حوا حرکت کرد و از حرکت او آدم بیدار شد. در این وقت به حوا ندا آمد که از آدم دور شود. آدم نظرش به او افتاد، آفریده‌ای زیبا و انسانی خوش منظر که شباهت به صورت خودش داشت را دید منتهی با این فرق که او زن بود و آدم مرد. با وی سخن گفت، حوا نیز متقابلاً به زبان آدم با وی تکلم کرد. آدم گفت: تو کیستی؟ حوا اظهار داشت: آفریده‌ای هستم که خداوند متعال مرا به این صورت که می‌بینی خلق نموده است. آدم به درگاه جلال عرضه داشت: پروردگارا! این انسان خوش منظری که آفریده‌ای و نزدیکی به او و نگریستن به سویش را مایه‌ی انس من قرار داده‌ای کیست؟ حق تبارک و تعالی فرمود: این کنیز من حوا است، آیا دوست داری با تو و مونس و همدمت باشد و با تو سخن گوید و فرمانت را اطاعت کند؟ آدم عرضه داشت: آری دوست دارم و تا مادامی که باشم شکر و سپاس تو را بر این نعمت به جای آورم. خداوند تبارک و تعالی فرمود: از او خواستگاری کن. زیرا کنیز من بوده و جهت تمایلات غریزی و شهوی مناسب است. ناگفته نماند که قبلاً خداوند در جناب آدم این نیرو و قوه‌ی شهوت را قرار داده و وی را به مقتضیات آن آگاه ساخته بود. باری آدم عرض کرد: اگر از او خواستگاری کنم، خوشنودی تو در چیست؟ حق عزوجل فرمود: در این است که معالم و احکام دین من را به او تعلیم کنی. آدم عرض کرد: اگر به این راضی هستی، پس چنان خواهم نمود. حق تعالی فرمود: همین را خواستارم و او را به تزویج تو در آورده، همسرت قرار دادم؛ پس او را در آغوشت بگیر. پس از آن آدم به حوا فرمود: پیش بیا. حوا عرضه داشت: بلکه تو باید پیش بیایی. پس خداوند عزوجل به آدم امر نمود که تو به نزد او برو. آدم نیز چنین کرد و اگر حق تعالی چنین فرمانی به آدم نمی‌داد، می‌بایست زنان به سوی مردان رفته تا خواستگاری خود را به این نحو انجام داده باشند. این است حکایت حوا س». (۱)

همچنین صدوق در همان کتاب چنین روایت کرده است:

پدرم که خداوند رحمتش کند می‌گوید: محمد بن یحیی عطار، از حسین بن حسن بن ابان، از محمد بن اورمه، از نوفلی، از علی بن داوود یعقوبی، از حسن بن مقاتل، از کسی که از زراره شنید و او گفت: از امام صادق ع سؤال شد: «پیدایش نسل از آدم ع چگونه بود و نیز کیفیت تولید نسل از ذریه‌ی حضرت آدم ع به چه نحو صورت گرفته است؟» سپس سؤال‌کننده گفت: «دسته‌ای از مردم نزد ما می‌گویند خداوند عزوجل به آدم وحی فرمود دخترانش را به نکاح پسران خود در آورد و این همه مخلوقات در اصل از ازدواج خواهران و برادران می‌باشند. آیا این سخن صحیح است یا نه؟» امام صادق ع فرمودند: «خدا منزّه و مبرّا از این گفتار است. کسی که این سخن را می‌گوید در واقع می‌گوید حق عزوجل برگزیدگان از مخلوقات، دوستانش، انبیایش، فرستادگانش، مردان و زنان مؤمن و مردان و زنان مسلمان را از حرام آفریده و قدرت نداشته است که آنها را از حلال خلق کند با اینکه عهد و پیمان بسته و براساس آن ملزم شده است که خلق را از راه حلال ایجاد نماید و ایشان را پاک و پاکیزه و طیّب و منزّه از هر آلودگی بیافریند؟ به خدا سوگند برایم نقل کردند چهارپایی به اشتباه روی خواهرش جست و پس از آنکه پایین آمد و معلوم شد او خواهرش بوده است، ذَکَر (آلت) خود را بیرون آورد و با دندان‌هایش آن را گرفت و فشرد تا قطع نمود، سپس افتاد و مرد. و از چهارپای دیگری به من خبر دادند که به اشتباه با مادرش جمع شد و پس از معلوم شدن، آن حیوان نیز همان کرد که چارپای مذکور انجام داده بود. وقتی حیوانات چنین باشند، انسان که واجد فضایل و علم و کمال است این طور نباشد؟! منتهی چنانچه می‌بینید گروهی از مردم روی از علم و دانش اهل بیت پیامبران خود برتافته و به کارهایی که به آن امر نشده‌اند پرداخته‌اند و با ارتکاب آن به ضلالت و گمراهی کشیده می‌شوند و با انجام اعمال شنیع و قبیح به انحطاط می‌گرایند و این انحراف از بدو پیدایش مخلوقات تا الآن ادامه داشته است و تا ابد نیز خواهد بود». سپس فرمودند: «وای بر این گروهی که اعتقادشان چنین است. ایشان چقدر بی‌خبرند از آنچه را که فقهای حجاز و عراق با هم در آن متفق بوده و اختلافی ندارند. حق تبارک و تعالی دو هزار سال پیش از آفرینش آدم به قلم امر فرمود و آن بر لوح محفوظ جاری شد و حکم تحریم خواهران بر برادران و محرمات دیگر را تا روز قیامت ثبت و ضبط نمود. ما مشاهده می‌کنیم این کتب چهارگانه‌ی آسمانی مشهور در این عالم را که عبارتند از تورات، انجیل، زبور و فرقان، خداوند متعال مطالب لوح محفوظ را در این کتاب‌ها نهاد و آنها را بر انبیا و فرستادگانش –که سلام و صلوات خداوند بر همگی‌شان باد- نازل فرمود. تورات را بر موسی ع، زبور را بر داوود ع ، انجیل را بر عیسی ع و قرآن را بر حضرت محمد ص و در هیچ یک از این کتب آنچه را که در لوح محفوظ حرام نموده، حلال قرار نداده است. شایسته و سزاوار است که بگویم: کسی که این مطالب و مانند آن را ایراد کرده، صرفاً قصدش تقویت حجت‌ها و برهان‌های مجوس می‌باشد. آنان را چه می‌شود؟! خدا هلاکشان گرداند!».

مقوله‌ی آفرینش حوّا از دنده‌ی آدم .... در یک رویاروییِ علمی

از دیدگاه علمی، اینکه حوا از بخشی از وجود آدم خلق شده باشد به این معنا است که حوا نقشه‌ی ژنوم آدم را به طور کامل دارا است و این یعنی حوا نیز مذکر می‌باشد! بر این اساس ما برای تغییر کروموزوم نوع Y به X، تا نتیجه مؤنث (XX) باشد و نه مذکر (XY)، به یک معجزه نیاز داریم.

البته قضیه به همین جا ختم نمی‌شود؛ چرا که آنها می‌گویند: نسل همه‌ی انسان‌ها به آدم و حوا محدود می‌شود؛ بنابراین همه‌ی انسان‌ها باید در همه چیز با هم مطابقت داشته باشند و تنها فرق بین آنها در جنسیّت (نر و ماده) باشد. به عبارت دیگر همه‌ی ما باید نسخه‌ای یکسان باشیم و تنها تفاوتی که بین ما برقرار است نوع جنسیت‌مان باشد، مگر اینکه این افراد، به جهش ژنتیکی و تکامل اقرار کنند و بگویند: تکاملی وجود داشته است که باعث تغییر نقشه‌ی ژنتیکی شده باشد؛ یعنی پس از آدم و حوا جهش ژنتیکی رخ داده و ویژگی‌های نسل‌ها را تغییر داده است.

حقیقت این است که چنین نظریه و ایده‌پردازی‌هایی با درِ بسته مواجه شده و آنچه ذکر شد تنها گریزگاه آنها می‌باشد. البته این خود به آن معنا است که ایشان به نظریه‌ی پیشرفت و جهش، اعتقاد و اعتراف دارند. همین نکته رشته‌ی آنها را پنبه می‌کند و عقیده‌شان مبنی بر اینکه حوا از آدم آفریده شده است را به باد می‌دهد؛ زیرا آنها نمی‌توانند بگویند که ما فقط به تکامل در محدوده‌ی جسم انسانی معتقد هستیم؛ چرا که تغییر و گونه‌زایی، از انباشت جهش و انتخاب در طول زمان ناشی می‌گردد و کسی که به جهش و تغییر ویژگی‌ها اعتقاد دارد، نمی‌تواند گونه‌زایی را به عنوان نتیجه‌ای حتمی که در اثر جهش و تغییر ویژگی‌ها و به مرور زمان حاصل می‌شود، انکار نماید. در واقع هیچ راهی برای پذیرش یک چهارم یا نیمی از تکامل وجود ندارد: یا باید آن را به طور کامل پذیرفت و یا اینکه آن را از ریشه انکار نمود؛ زیرا هیچ دلیل منطقی برای اثبات سخن سخیفی که می‌گوید: «تکامل فقط در محدوده‌ی یک گونه‌ی یکتا امکان‌پذیر است، اما نمی‌تواند منجر به ایجاد گونه‌ی جدیدی شود» وجود ندارد و کسی که چنین سخنی بر زبان می‌راند، به دلیل عدم آگاهی از علم ژنتیک و دانش زیست‌شناسی تکاملی دست به این کار می‌زند.

آنچه باقی می‌ماند این است که ممکن است برخی از این افراد بگویند: نقشه‌ی ژنتیکیِ آن بخشی که از آدم گرفته شد، به طور کامل تغییر یافت، سپس حوا از آن آفریده شد. مفهوم این سخن آن است که اگر مواد شیمیایی را که نقشه‌ی ژنوم حوا از آن ساخته شده است، از هر نقطه‌ی دیگری از زمین می‌گرفتند، هیچ تفاوتی در نتیجه پدید نمی‌آمد. اگر چنین است، پس دلیل و حکمت اینکه نقشه‌ی ژنتیکی از جسم آدم گرفته شد، سپس ویران گشت و از نو ساخته شد چه بود؟ آیا بهتر نبود همان مواد اولیه از هر جای دیگر زمین گرفته می‌شد و نقشه‌ی ژنوم حوا بر اساس آن ساخته شود، تا دیگر به ویران کردن نیازی نباشد؟!

واقعیت آن است که هیچ راه حل منطقی برای حل و فصل این موضوع بغرنج وجود ندارد، به جز آنچه که در تفسیر آیه بیان نمودم؛ یعنی اینکه قضیه در آسمان در بهشت آدم ع روی داده است و مربوط به نفْس می‌باشد، نه جسم.

زنا با محارم و فطرت

کسانی که می‌گویند بشریت نتیجه‌ی ازدواج با محارم (زنا با محارم) می‌باشد، این عمل زشت و قبیح را که ائمه ع مردود شمرده‌اند، مخالف فطرت انسان به شمار نمی‌آورند.

طباطبایی می‌گوید:

دلیل اینکه انسان بر حسب فطرت خود به طور غریزی از این کار متنفر نیست، آن است که آنچه در تاریخ بیان شده است، مجوسیان در قرن‌هایی طولانی ازدواج بین خواهر و برادر را مشروع می‌دانستند و از آن متنفر نبودند و هم اکنون آن طور که گفته می‌شود، به طور قانونی در روسیه و نیز به طور غیرقانونی یعنی به عنوان زنا در اروپا انجام می‌شود. (۱)

یعنی طباطبایی می‌گوید: اینکه برخی از مردم، کار معینی را طی زمانی طولانی انجام داده‌اند و برای انجام دادن آن بین خود قانونی وضع کرده‌اند، دلیلی است بر اینکه آن کار مُنافی فطرت و غریزه‌ی انسانی به شمار نمی‌رود!

گمان نمی‌کنم چنین دلیل پوچ و بی‌ارزشی، نیازی به توضیح داشته باشد؛ جز اینکه فقط توجه شما را به شیوع و گسترش ازدواج همجنس‌گرایان (لواط و مساحقه) خصوصاً در این دوره و زمانه، جلب می‌کنم. این کار تا آنجا پیش رفته که در بسیاری از کشورهای جهان، قانون مدنی برای آن وضع کرده‌اند. بر این اساس طبق استدلال طباطبایی، آیا درست است بگوییم اگر گروهی از مردم در برخی کشورها به طور قانونی با همجنس خود ازدواج کنند، حاکی از آن است که این کار، از جهت نفرت غریزی، مغایرتی با فطرت انسان ندارد؟!

بررسی باردار شدن مریم س به پسر (عیسی ع)

ملحدان در زمینه‌ی متولد شدن عیسی ع از حضرت مریم بدون پدر، اشکالاتی را مطرح می‌کنند که شاید مهم‌ترینِ این اشکالات موارد زیر باشد:

چطور ممکن است در شخصی یک تخمک حاوی کروموزوم‌های کامل (۴۶ کروموزومی) یافت شود، در حالی که به طور طبیعی هر تخمک فقط ۲۳ کروموزوم دارد؟!!!

چطور می‌توان یک تخمک با کروموزوم‌های کامل را برای تقسیم شدن تحریک نمود، در حالی که ما در آزمایشگاه در جنین شبیه‌سازی‌شده می‌بینیم که وقتی هسته‌ی تخمک به هسته‌ی کامل (۴۶ کروموزومی) تبدیل می‌شود، برای شروع تقسیم شدن و رشد کردن به یک محرک خارجی نیازمند می‌باشد؟!

چطور حضرت مریم توانسته است پسر به دنیا بیاورد، در حالی که فقط تخمک زن در او موجود بوده است. در حالت طبیعی کروموزوم‌های جنس مؤنث XX هستند و در آن کروموزوم Y که امکان پسر شدن را فراهم می‌آورد، وجود ندارد؛ به عبارت دیگر مونث به تنهایی نمی‌تواند مذکّر به دنیا بیاورد. کسی که جنسیت مذکر بودن را مشخص می‌کند، مرد می‌باشد؛ چرا که او دارنده‌ی کروموزوم XY می‌باشد.

پیش از شروع بحث در خصوص پاسخ گفتن این اشکالات، لازم است مطالبی را در مورد جنسیت جنین و چگونگی تعیین جنسیت، به اختصار بیان کنیم. انسان در حالت طبیعی ۴۶ کروموزوم دارد؛ اگر زن باشد، دارای کروموزوم XX و اگر مرد باشد، دارای کروموزوم XY است. در حالت طبیعی، کاریوتایپ زن XX۴۶ و کاریوتایپ مرد XY۴۶ می‌باشد.

تقسیم کروموزوم‌ها به هنگام تکثیر سلولی، موجب ایجاد دو نوع گامت می‌شود: نوع X و نوعY (۱). تخمک فقط یک نوعِ X دارد زیرا زن‌ها کروموزوم Y ندارند.

هنگام لقاح، جنین از ترکیب اسپرم و تخمک به وجود می‌آید:

اگر اسپرم Y با تخمک X ترکیب شود، جنین پسر می‌شود.

اگر اسپرم X با تخمک X ترکیب شود، جنین دختر خواهد بود.

جهشی ژنتیکی وجود دارد که بر گیرنده‌های آندروژنی (۲) یا سندرم هورمون مردانه‌ی جنین (XY۴۶) تأثیر می‌گذارد. این جهش از تأثیر ژن جنسی مردانه جلوگیری می‌کند و به این ترتیب دستگاه تناسلی زنانه تشکیل می‌شود؛ و بر حسب نوع جهش و میزان تأثیرگذاری آن در گیرنده‌های آندروژنی، وضعیت موجود در این سندرم شکل می‌گیرد. به این ترتیب اندام مردانه و زنانه تکمیل نمی‌شوند و تنها یکی از آنها کامل می‌گردد که معمولاً ظاهری زنانه دارد.

اگر جنین حامل ژن‌های مذکر یا XY۴۶، به سندرم (۱) عدم حساسیت کامل آندروژن مبتلا باشد، از نظر ظاهری به طور کامل مؤنث خواهد بود و حتی معمولاً در ابتدا و بدون معاینه‌ی دقیق نمی‌توان وضعیت او را تشخیص داد. در جنین اعضای ظاهری زنانه وجود دارد؛ بنابراین یک مونث معمولی خواهد بود، اما بدون رحم و تخمدان؛ یعنی جنس مونث با دستگاه تناسلی زنانه‌ی ناقص شکل گرفته است. در چنین جنینی، دستگاه تناسلی مردانه‌ی پنهان و پوشیده‌ای نیز در داخل شکم وجود دارد.

موضوع مهم در اینجا آن است که این سندرم دلیل آشکاری بر امکان وجود جنین XY است به طوری که کروموزوم Y هیچ گونه تأثیری بر آن نداشته باشد؛ به گونه‌ای که به زنی با دستگاه تناسلی کامل تبدیل می‌شود و به این ترتیب مسأله‌ی امکان به وجود آمدن پسر از سلول‌های این جنس ماده بدون دخالت جنس نر - از آنجا که دارای کروموزوم‌های XY۴۶ است - طبیعی بوده و علم نیز آن را تأیید می‌کند.

در رابطه با تولد حضرت عیسی ع از حضرت مریم س، ما نمی‌گوییم این مسأله کاملاً طبیعی است؛ اما همه‌ی اشکالات مطرح شده‌ی پیشین، جزو محالات عقلی و علمی به شمار نمی‌رود و می‌توان برخی از آنها را به راحتی تفسیر علمی نمود.

مثلاً اینکه زن فاقد کروموزوم Y یعنی کروموزوم تعیین‌کننده‌ی جنس نرِ جنین، می‌باشد، موضوع درستی است ولی نوعی اختلال ژنتیکی وجود دارد که سندرم‌ آندروژن یا سندرم عدم حساسیت به آندروژن یا سندرم مقاومت به هورمون مردانه‌ی آندروژن نامیده می‌شود. در این سندرم، جنین دارای کروموزوم‌های جنسی XY است و شکل ظاهری آن نیز به صورت مؤنث می‌باشد. ما می‌گوییم این سندرم می‌تواند به صورت پیشرفته در جنین معینی رخ دهد و جنس ماده با اندام تناسلی کامل شکل گیرد اما با این وجود XY باشد.

بر این اساس، اشکال مطرح شده مبنی بر اینکه زن به تنهایی فقط قادر به تولید جنس ماده است، برطرف می‌گردد.

اما در رابطه با مسأله‌ی تخمک ۴۶ کروموزومی باید گفت که این مسأله ممکن است از نظر تئوری اتفاق بیفتد و یک تخمک معین، دارای کروموزوم‌های کامل باشد خصوصاً در موارد نادر آن که زن با مجموعه کروموزوم‌های XY۴۶ یافت می‌شود.

درباره‌ی مسأله‌ی تحریک تخمک برای تقسیم شدن، ممکن است تخمک به وسیله‌ی اشعه‌هایی که ما را احاطه کرده‌اند و از هر سو به بدن ما هجوم می‌آورند تحریک شود. حتی گاهی اوقات، هنگامی که این اشعه‌ها از انرژی کافی برخوردار باشد، ناهنجاری‌ها و جهش‌های ژنتیکی در سلول‌های برخی از مردم رخ می‌دهد و افراد به سرطان مبتلا می‌شوند. مسأله‌ی تحریک تخمک برای تقسیم شدن با استفاده از عامل خارجی، در حال حاضر در آزمایشگاه‌ها در فرآیند شبیه‌سازی انجام می‌گیرد. در این عمل پس از جایگزینی هسته‌ی تخمک با هسته‌ی ۴۶ کروموزومی (هسته‌ی کامل)، به شکل مصنوعی و با عامل خارجی در آزمایشگاه، آنها را برای تقسیم شدن تحریک می‌کنند.

بنابراین اشکالات گفته شده همگی مردود هستند و می‌توان به خوبی با دلایل علمی آنها را توضیح داد.

علاوه بر مطالب پیشین، باید به سندرم کلاین‌فلتر اشاره کرد که عبارت است از افزایش تعداد کروموزوم‌های جنسی زنانه (X). در این حالت، کاریوتایپ به صورت XXY۴۷ یا XXX۴۷ می‌باشد؛ یعنی فرد دارای یک کروموزوم X اضافی است. حالات پیشرفته‌ی این بیماری نیز وجود دارد که در آن تعداد کروموزوم‌ها XXXXY۴۹ می‌باشد. اگر مادری به سندرم افزایش کروموزوم X مبتلا باشد، اگر پسرش به ناهنجاری مبتلا گردد، او نیز به سندرم بیشتر شدن کروموزوم X گرفتار می‌شود. همچنین حالت دیگری نیز وجود دارد که در آن کروموزوم‌ها مختلط و موزائیکی‌ (۱) می‌شوند و فرد دچار موزاییک ژنتیکی می‌گردد؛ در این حالت وی به سندرم کلاین‌فلتر (XXY۴۷/XX۴۶) مبتلا می‌گردد. در هر دو حالت - به ویژه مورد اخیر که بسیار نادر است - می‌توان احتمال داد که ناهنجاری، با سندرم عدم حساسیت آندروژن همراه باشد و در نتیجه‌ی اجتماع این دو سندرم، مونثی با اندام تناسلی کامل به وجود آید که در عین حال دارای کروموزوم Y که هیچ تأثیری در جنسیت جنین ندارد، می‌باشد.

اطلاعات صفحه
نوع صفحه
فصل سوم: تکامل، سنتی الهی است - توهم بی‌خدایی - WikiSavior
زبان
fa

تغییر زبان رابط کاربری به معنای ترجمه یا تأیید انتشار یک حکم نیست.