پرسش ۴۹۰ - پاسخهای روشنگرانه (ج ۵)
از WikiSavior، مرجعی مبتنی بر منابع
پرسش و پاسخ فارسی
-پرسش/ 490:
رؤیایی که دوستم دیده است: من و وصاحب رؤیا در یک جایی بودیم که مشغول گفتگو درباره یک موضوع مهمی بودیم، در این حین برکهی آبی در کنار ما بود که از آن یک شخصی که فلج بود خارج شد و در مقابل ما قرار گرفت. یک شباهتی به شکل ماهی داشت که در پشت او شکافی بود که روی آن لفظ جلاله (الله) نوشته شده بود که این امر تعجب و شگفتی ما را بر انگیخت و معتقد شدیم که این شخص از اولیای خداست پس خود شروع به سخن کرد و گفت که من نیز چنین اعتقادی دارم پس ما یک خوش آمد گویی با او کردیم و با اشتیاق با او همصحبت شدیم و به تمام حرفهایش خوب گوش میدادیم. پس او شروع به پرسش کردن نمود که چند نفر و چه کسانی را میشناسیم؟ در مرحلهی اول بینندهی خواب هیچ شکی به او نداشت اما کمی بعد به او شک کرده بود که نیرنگی در کار او میباشد و میخواهد ما را فریب دهد. صاحب رؤیا من را به جایی دورتر برد و گفت: چیزی به او نگو. چون من احساس میکنم که یک حیلهای در کار است و او دارد ما را گول میزند و گمان کنم که از اولیا نیست! سپس گفت اسرار قلبت را برای او بازگو نکن و من با اشاره به او گفتم: چشم. من با خوشحالی و شوق با آن شخصی که از برکه خارج شده بود صحبت میکردم و در حالی که صاحب رؤیا من را هشدار میداد و من همچنان با اشارهی سر، حرف او را تأیید میکردم که فرزندان یک پیرمردی که با هم در یک قطار بودیم در قسمت پایین بودند، دوستم بیننده رؤیا را مشغول خود کردند که به آنها کمک کند و مرا به حال خودم گذاشت که در این لحظه خواب به پایان میرسد. فرستنده: أبو محمد - فلسطین
پاسخ احمدالحسن (ع):
بسم الله الرحمن الرحیم والحمد لله رب العالمین، وصلی الله علی محمد وآل محمد الأئمة والمهدیین وسلم تسلیماً. خداوند تو را موفق بگرداند. خواب دوستت از جانب خداوند متعال است و یک هشداری واضح برای شما نسبت به شخصی که زیاد به آن اهمیت میدهید، اما فرزندان شیخی که دوستت سعی در کمک و نجات آنها داشت بعضی از پیروان آن شیخ و تابع کلام او هستند. والسلام علیکم و رحمة الله وبرکاته. أحمد الحسن صفر/ 1431 هـ
مطالب بیشتر در مسائل متفرقه
- برادرم در خانه خوابیده بود و رؤیایی دید که این رؤیا دو ماه قبل از فارغ شدن همسرش بود، برادرم دید که در بیمارستان در کنار همسرش روی تختی خوابیده بود که ناگهان فاطمه زهرا (ع) ظاهر شد و به او گفت: خداوند به تو درود میفرستد. او به قلب تو نگاه کرد و بهتر از تو کسی را نیافت، پس فرزندی به تو خواهد داد که شأن و منزلت بزرگی خواهد داشت و نزد فرزندم امام مهدی (ع) فرمانده خواهدشد، آن هنگام حضرت فاطمه (ع) به زنم نزدیک شد و در زایمان به همسرم کمک نمود سپس نوزاد را به طرف آسمان گرفت و خداوند متعال را دعا کرد ... برادرم اشاره دارد که این خواب در نیمه ماه مبارک شعبان بود. فرستنده: عاملی - آلمان
- بسم الله الرحمن الرحیم اللهم صل علی محمد وآل محمد الأئمة والمهدین وسلم تسلیماً. مولا و سرورم، ای فرزند رسول خدا درود خداوند بر شما و پدران مطهرت و صلوات خداوند بر مهدیین علیهمالسلاام از فرزندانت. مولای من، رؤیایی دیدم که توانایی تفسیر و عبرت گرفتن از آن را نداشتم لذا به شما روی آوردم تا مقصود رؤیا را بفهمم: در خواب خودم را همراه تعدادی از همکلاسیهایم دیدم که به یک کشور خارجی رفته بودیم تا یک تحقیق آموزشی انجام دهیم، اما وقتی به آن منطقه رسیدیم انگار منطقه مورد نظر ما نبود، پس تصمیم گرفتیم که از آنجا خارج شویم، سپس هنگام خروج، از همکلاسیهایم میشنیدم که هر کدام دلیلی را مرور میکردند تا برای آن شخصی که ما را به آنجا فرستاده بود بیان کنند، در آن لحظه من لب به زبان گشودم و گفتم: یک اتفاق نظر داشته باشیم و بگذارید آنچه که حضرت موسی (ع) برای قومش گفت را بگوئیم. سخن حضرت موسی (ع) به قومش که مناسب با حکایت ما باشد چیست؟ آیا این قول و اقوال ارتباطی با قضیه امام مهدی (ع) دارد ؟ نصیحت و پند شما برای من چیست ؟ فرستنده: یوسف - عربستان
- سلام و درود خدا بر انصار الله. مدت ها پیش یک خوابی دیدم که تقاضای تفسیر آن را دارم. در خواب دیدم که وقت اذان صبح بود، دقیقاً یادم نیست، من و مادرم صدای اذان را شنیدیم. هر دو خارج شدیم و ماه را در حال خسوف دیدیم، پس کم کم ماه به طور کامل پنهان شد و چهار عدد ماه در اطراف ماه پوشیده شده ظاهر شدند و ناگهان احساس کردم که زمین در زیر پاهایمان داغ شد، به مادرم گفتم: زمین دارد میجوشد، مادرم گفت: نه، چیزی نیست... این چیزی است که از رؤیا به یاد دارم. خداوند به شما اجر فراوان بدهد. وصلی الله علی محمد وآل محمد الأئمة والمهدیین وسلم تسلیماً. فرستنده: نرجس - عراق
- من به همراه یک دوست قدیمیکه سنی بود در حال رفتن به یک مکانی بودیم، وارد مکانی شدیم و امام خمینی را دیدیم که روی تپهای از گوشت گاو نشسته بود و با گوشت ور میرفت و گریه میکرد و به حضرت زهرا (ع) پناه میبرد و یاری میجست و بر گوشتها گندم میپاشید، پس من هم در مقابل او نشستم و همانندش شروع به گریستن کردم و روی گوشت گندم میپاشیدم و به حضرت زهرا (ع) پناه میبردم و از او یاری میطلبیدم، در آن لحظه به دوستم اشاره کردم که همراه ما بیاید ولی او قبول نکرد سپس امام خمینی یک تکهی گِردی از گوشت برداشت و به من داد و گفت: اگر این گوشت فاسد شد، او امام نیست و این گوشت، هرگز خراب و فاسد نمیشود! پس من با تعجب آن تکه گوشت را گرفتم و بین مردم دور میزدم و به آنها میگفتم که: سید احمد (ع) امام است و با آنها شرط میبستم که این گوشت فاسد نمیشود، در آن هنگام به من گفت: در وجود سید احمد (ع) یک رازی است که در تمام جهان همانند آن وجود ندارد ولی من آن را فراموش کردم. فرستنده: عاملی - آلمان
مراجع
- ↑ احمد الحسن(ع). پاسخهای روشنگرانه (ج ۵). مترجم: گروه مترجمان انتشارات انصار امام مهدی(ع). نوبت انتشار: دوم؛ ۱۳۹۴. -پرسش/ ۴۹۰:؛ صفحه ۱۳۵
منبع اصلی عربی: الجواب المنير عبر الأثير (ج ٥).
ارجاع به این صفحه
احمد الحسن(ع). پاسخهای روشنگرانه (ج ۵). مترجم: گروه مترجمان انتشارات انصار امام مهدی(ع). نوبت انتشار: دوم؛ ۱۳۹۴. -پرسش/ ۴۹۰:؛ صفحه ۱۳۵ https://ahmedalhasan.org/fa/Library/BookContent/28 - AL-JAWAB-AL-MUNIR-V5-Q490